• بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

مام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.
ایشان در سن ۳۵ سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن ۵۵ سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.
نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان “رضا” به معنای “خشنودی” می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: “خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند.
پدر و مادر امام:
پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال ۱۸۳ ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان “نجمه” نام داشت.
 
تولد امام:
حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال ۱۴۸ هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: “هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر “لااله‌الاالله” را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت.”(۲)
 نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(۳)
 
زندگی امام در مدینه:
حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
 امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: “همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند.”
 
امامت حضرت رضا (علیه السلام):
امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.
 یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: “آیا می‌دانید من کیستم؟” گفتم: “تو آقا و بزرگ ما هستی.” فرمود: “نام و لقب من را بگویید.” گفتم: “شما موسی بن جعفر بن محمد هستید.” فرمود: “این که با من است کیست؟” گفتم: “علی بن موسی بن جعفر.” فرمود: “پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد.”»(۴) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که “عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد.”
 
اوضاع سیاسی:
 مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:
 ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.
۱-      پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود.
۲-      پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.
 مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.
اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.
 او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.
 
  • بازدید : 52 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

سقيفه‌ي بني ساعده محل سرپوشيده‌اي بود كه اقوام بهنگام ضرورت در آن گرد مي‌آمدند. بهنگام رحلت پيامبر(ص) مهاجران و انصار در سقيفه گرد آمدند تا نسبت به تعيين خليفه و جانشين محمد(ص) اقدام كنند. آنها براي اين منظور سعدبن عباده پيشواي خزرجبان را در نظر گرفته بودند. چون ابوبكر از اين خبر آگاهي يافت، به همراه عمر بدانجانب رهسپار گشت و در نتيجه‌ي كوشش و تلاش عمر و ياري مهاجران و انصار به خلافت برگزيده شد. 
در اين نشست پيرامون امارت و فرمانروائي گفتگوي فراوان و مناقشه‌ي بسيار صورت گرفت و نوزده نفر در اين باره به احتجاج برخاستند. مهاجران سبقت و پيشگامي خود را ملاك برتري خويش عنوان كردند و انصار ياريهاي بي‌دريغ خود را معيار صلاحيت خود دانستند. سررشته‌داران ماجراي سقيفه مي‌گفتند اگر پيامبري و خلافت هر دو در يك خاندان قرار گيرد، هاشميان (بني‌هاشم) بر قريش جيره خواهند شد. اين امر در واقع حكايت از آن دارد كه چه مهاجران و چه انصار خلافت بني‌هاشم را مايه‌ي خشم اعراب مي‌پنداشتند و شايد به منظور حفظ وحدت و اتفاق اعراب بود كه خلافت علي(ع) را قرباني كردند. 
ابوبكر گفت: پيغمبر فرمود كه خليفه بايد از قريش باشد. جمعيت انبوه حاضران با شنيدن سخنان ابوبكر در مسجد حاضر شده، وي را به خلافت برگزيدند. بنابه روايتي، ابوبكر بر بالاي منبر رفت و پس از سپاسگزاري از مردم، اظهار داشت كه حق اين بود كه علي(ع) به خلافت برگزيده گردد. ولي مردم اين پيشنهاد را نپذيرفته گفتند: رسول خدا ترا صديق خوانده و علاوه بر آن تو پير و شيخ قبيله‌ي قريشي و اين مقام حقاً به تو مي‌رسد. سلمان، اباذر، مقداد، عمار ياسر و گروهي از صحابه نيز خلافت را حق علي(ع) اعلام كردند، ولي اظهارات ايشان مورد عنايت و اعتنا قرار نگرفت. 
ابوبكر دو سال و سه ماه خلافت كرد. در دوران حكمراني ابوبكر، مسلمانان بر ايران حمله بردند، بخشي از عراق و شام را فتح كردند و فتنه‌ي مسليمه‌ي كذاب كه در يمامه دعوي پيغمبري مي‌كرد، فرونشانده شد. 
ابوبكر را يار غار پيامبر مي‌دانند. او نخستين مردي بود كه اسلام را پذيرفت وي همه‌ي دارائي خود را در راه پيشرفت آئين محمد(ص) صرف كرد، دختر خويش عايشه را به همسري پيامبر اسلام درآورد و در سختي‌ها يار و ياور صميم و با ارادت وي بود. ابوبكر در ماه جمادي‌الاخر سال سيزدهم هجرت چشم از جهان فروبست. 
علت تشكيل سقيفه
بررسي سرگذشت گروهي كه در سقيفه بني‌ساعده دور هم گرد آمده بودند، به خوبي نشان مي‌دهد كه چگونه در آن روز اسرار هويدا گشت و بار ديگر عصبيت‌هاي قومي و عشيره‌اي و افكار جاهلي از لابلاي گفتگوهاي ياران پيامبر خود را نشان داد و روشن گرديد كه هنوز تربيت‌هاي اسلامي در اعماق دل آنان نفوذ نكرده و اسلام جز سرپوشي بر چهره كريه جاهليت، چيزي نبوده است. 
بررسي اين واقعه تاريخي به خوبي مي‌رساند كه هدف از آن اجتماع، هدف از آن سخنراني‌ها و پرخاشها، جز منفعت‌طلبي و سودجويي چيز ديگري نبود و هر فردي كوشش مي‌كرد كه لباس خلافت را كه بايد بر اندام شايسته‌ترين فرد از امت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشد. 
چيزي كه در آن انجمن مطرح نبود، مصالح اسلام و مسلمانان بود و يا جستجوي شايسته‌ترين فرد از امت كه با تدبير خردمندانه و دانش وسيع و روح بزرگ و اخلاق پسنديده خود، بتواند كشتي شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبري كند. 
مرحوم استاد مظفر در السقيفه مي‌نويسد: 
در بحث گذشته ديديم كه خدمت ممتازي كه انصار به اسلام كرده بودند به خيالشان انداخته بود كه در خلافت يا در زمامداري مسلمين ذي‌حقند و اين حقيقت را ما از زبان نامزد خلافت از طرف انصار (سعدبن عباده) در خطبه‌اي كه آن روز ايراد كرد، مي‌فهميم. 
به اضافه اينكه از آن بيم داشتند كه امر خلافت در بست در اختيار كساني قرار گيرد كه انصار فرزند و پدر و برادرشان را كشته بودند. با اين اعتقاد كه مساله از دست اهلش خارج شده است و همان گونه كه گذشت دليل بر اين مطلب اخير اين است كه پس از آنكه نااميد شدند، خواستند با علي(ع) بيعت كنند. 
ما از مجموعه آنچه گذشت مي‌فهميم كه اينها در اين كوشش بيشتر از آنكه مهاجم باشند، مدافع بودند. حالت دفاعي هميشه از احساس ضعف و ناكامي به وجود مي‌آيد و اين احساس براي كساني كه بخواهند در زندگي پيروز شوند، بزرگترين درد روحي است زيرا بر اثر آن، تصميم و اراده ضعيف و سست مي‌گردد و در راي و تدبير شخصي، اضطراب پيدا مي‌شود و همه اين احوال در اجتماع سقيفه در چهره انصار ظاهر و هويدا بود. شاهد بر اين مدعا اين است كه بين خود انصار انشعاب روي داد و در برابر دشمنانشان عقب‌نشيني اختيار كردند و حتي بيشتر از اينها پيش از آنكه كسي با آنان به منازعه برخيزد، يعني پيش از آمدن مهاجرين در اجتماع آنان، حاضر شده بودند كه در امر خلافت به طريق شركت عمل كنند و سخنگوي آنان چنين گفت: 
وقتي كه با ما منازعه كنند، خواهيم گفت: «يك امير از ما و يك امير از شما و هرگز به چيزي كمتر از اين حاضر نخواهيم شد» كه سعد پس از اين سخن گفت: «هذا اول الوهن» يعني: «اين اولين گام شكست است» حقيقت اين است كه اين گفته، اول و آخر شكست آنان بود. 
اين حالت يعني اينكه حاضر بودند خلافت را با شركت ديگران متصدي شوند، حتي بعد از آمدن مهاجرين نيز ادامه يافت و علي‌رغم تذكر سعد كه «اين اولين شكست است» باز اين كلمه را تكرار كردند. 
اين گفته در ضمن حاكي از آن است كه انصار داراي روحيه‌هايي بزرگ و با گذشت و مردماني نرم‌خو بوده‌اند و اين مطلب نيز صدق مي‌كند كه اينان پيش از آنكه مهاجم باشند، حالت دفاعي داشتند و خلافت و پيشوايي را براي آن نمي‌خواستند كه مالك مقدرات و شؤون امت گردند، بلكه منظورشان اين بود كه زيان و صدمه كساني را كه از صدمه‌شان بيم داشتند، دفع كنند. 
ايشان در قسمت اول اين بحث مي‌نويسد: 
ما در بحث سابق كوشش كرديم متشبث به چيزهايي شويم كه سوء نيت را از انصار برطرف كند ولي مطمئنيم كه آنچه از طرف انصار گفتيم، چيزي خارج از يك سري وسوسه‌هايي كه بالاخره كار شخص را از نقطه‌نظر ديني تجويز نمي‌كند، نبود ولي اميد ما اين است كه انصار در كاري كه كرده‌اند، معذور باشند تا ما عده فراواني از صحابه را گمراه ندانيم. 
اما در وسع ما نيست كه اين كار انصار را في نفسه صحيح بدانيم، اعم از آنكه سوءنيت داشته يا نداشته‌اند، زيرا مادام كه فرض كنيم حقيقتي از لحاظ نص راجع به امام وجود داشته بنابراين اين گونه خودرايي و پيشدستي كه انصار در عقد اجتماع خويش به خرج دادند، نمي‌تواند چيزي خارج از خيانت به اسلام و تفريط بي مجوز در حقوق مسلمين به شمار آيد، آن هم در موقعي كه چنين فاجعه بزرگي هوش از اسلام برده و مسلمين هم از شدت مصيبت عقل از سرشان پريده و نمي‌دانند كه از طرف عرب و دشمنان اسلام چه به روزشان خواهد آمد. 
نظريه احمد حسين يعقوب 
صاحب كتاب «نظريه عداله الصحابه» در دفاع از انصار آنچنان گام جلو نهاده كه مساله را به گونه‌اي ديگر بيان مي‌كند. ايشان مي‌نويسد: 
اما راجع به انصار بايد گفت كه به طور قطع و يقين، همه آنها در سقيفه حاضر نبودند و چنان كه به موجب نص شرعي، نخبگان انصار كساني بودند كه در جنگ بدر حضور داشتند گردهمايي انصار در سقيفه بدون حضور آنان امكان‌پذير نبود و آن دو فردي كه با مهاجرين سه گانه برخورد كردند (عويم بن ساعده و معن بن عدي) از جنگاوران بدر بودند و چنان كه هدف از گردهمايي از نظر انصار انتخاب و تعيين خليفه بوده، حداقل اين دو تن بدري كه آن موقع خارج از اجتماع عزاداران رسول اكرم(ص) بودند، در آن شركت مي‌كردند. 
  • بازدید : 51 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (۲) 
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد. 
شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (۳) 
نقش على عليه السلام در هجرت 
يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود ، در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند. 
پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست. 
سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت. 
اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (۱) 
اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد. 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم. 
هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم. 
پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى! 
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (۲) 
على عليه السلام هم كه جوان ۲۳ ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد. 
بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند. 
در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟ 
على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد. 
قريش كه از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاهى يافتند به تعقيب او پرداخته و تا لب غار ثور كه رسول اكرم با ابوبكر داخل آن بودند پيش رفتند ولى خداوند آنحضرت را در پناه خود حفظ كرده و قريش را از دست يافتن باو محروم گردانيد. 
چند روز پس از ورود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمدينه (بنا بنقل بعضى آنحضرت در قبا توقف فرمود كه پس از رسيدن على عليه السلام با هم وارد مدينه شوند) على عليه السلام نيز مادر خود و دختر پيغمبر و دو زن ديگر و ضعفاى مسلمين را برداشته و راه مدينه را در پيش گرفت و پس از ورود بمدينه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را كه در اثر راه پيمائى پايش مجروح شده بود در آغوش كشيده و از شوق ديدارش گريست. 
در مدينه نيز على عليه السلام همواره ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله‏بود و در سال يكم هجرى كه ميان صحابه و مهاجرين و انصار پيمان اخوت بسته شد آنحضرت على را نيز برادر خود خواند. (۷) 
در سال دوم هجرى نيز يگانه دختر خود فاطمه عليها السلام را بوى تزويج كرد و فرمود: 
يا على ان الله تبارك و تعالى امرنى ان ازوجك فاطمة و انى قد زوجتكها على اربعمائة مثقال فضة،فقال على قد رضيتها يا رسول الله و رضيت بذلك عن الله العظيم و رسوله الكريم ثم ان عليا خر ساجدا لله شكرا. (۸) 

نص بر امامت آنحضرت 
در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند بحضرتش وحى شده بود كه بايستى بعموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. (۱) 
مگر چه خبر است؟ 
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود: 
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار. 
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آنحضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و باو تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة. 
به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى شدى. (۳) و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين بغائبين برسانند. 
ثبوت و تواتر اين خبر بحدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه (۵) ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آنحضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد: 
فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك. (۶) 
پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است! 
در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. 
كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده،آزاد شده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و همقسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است: 
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده. 
و ان الكافرين لا مولى لهم.و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد: 
  • بازدید : 56 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق جغرافیای فلسطین-خرید یانترنتی تحقیق جغرافیای فلسطین-دانلود رایگان مقاه جغرافیای فلسطین-تحقیق جغرافیای فلسطین

این فایل در ۷۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بحث و گفت و گو درباره‏ى خلافت و امامت، يكى از مهم‏ترين و ديرين‏ترين بحث‏ها و گفت و گوهايى است كه در جهان اسلام، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ميان مسلمانان مطرح شده است. اگرچه پيش از اين مسئله، درباره‏ى مسائل ديگرى اختلاف نظر پيدا شد، اما اختلاف در فلسفه‏ى امامت و خلافت، داراى ويژگى‏هاى بى مانندى بود. عبدالكريم شهرستانى، پس از اشاره به پاره‏اى از اختلافات و مباحثه‏هايى كه به هنگام رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از آن، ميان مسلمانان رخ داد، مى‏گويد: 
پنجمين اختلاف آنان – كه بزرگ‏ترين اختلاف ميان امت اسلامى به شمار مى‏رود – اختلاف‏شان درباره‏ى امامت‏بود; زيرا، درباره‏ى هيچ يك از قواعد دينى، در هيچ زمانى، چنان نزاع و ستيزى كه درباره‏ى امامت در گرفته است، رخ نداده است.
مهاجران و انصار، درباره‏ى امامت، اختلاف كردند. انصار گفتند: «اميرى از ما و اميرى از شما، عهده دار امر خلافت و امامت گردد.» و سعد بن عباده را – كه بزرگ و رهبر آنان بود – از طرف خود پيشنهاد كردند. در اين هنگام، ابوبكر و عمر، وارد سقيفه شدند. عمر كه از پيش، مطالبى را در نظر گرفته بود تا در آن جمع و درباره‏ى امامت ايراد كند، مى‏خواست‏سخن بگويد، ولى ابوبكر مانع شد و خود به سخنرانى پرداخت و پس از حمد و ثناى خداوند، مطالبى را ايراد كرد. 
عمر مى‏گويد: «او، همان چيزهايى را گفت كه من در نظر داشتم بگويم. گويا، او، از غيب آگاه بود. پس از پايان يافتن سخنان ابوبكر و قبل از آن كه انصار مطلبى بگويند، من با ابوبكر بيعت كردم، و مردم نيز با او بيعت كردند و در نتيجه، آتش فتنه خاموش شد. جز اين كه بيعت‏با ابوبكر، كارى شتاب زده و دور از تدبير بود كه خداوند، مسلمانان را از شر آن حفظ كرد. پس اگر فردى ديگر، آن را تكرار كند، وى را بكشيد. پس، هرگاه فردى بدون مشورت با مسلمانان با فرد ديگرى بيعت كند، آن دو، خود را به هلاكت افكنده‏اند، و قتل‏شان واجب است». 

شهرستانى، آن گاه به تبيين اين مطلب پرداخته است كه «چرا انصار بيعت‏با ابوبكر را پذيرفتند و از پيشنهاد خود مبنى بر اين كه هر يك از مهاجران و انصار، رهبرى داشته باشند، دست‏برداشتند؟» . او مى‏گويد: 
انصار، بدان جهت از پيشنهاد خود منصرف شدند كه ابوبكر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرد كه آن حضرت فرمود: «الائمة من قريش; رهبران امت اسلامى، از قريش‏اند». 
آن گاه افزوده است: 
اين، بيعتى بود كه در سقيفه واقع شد. آن گاه، مردم به مسجد آمدند و با ابوبكر بيعت كردند، جز گروهى از بنى هاشم، و ابوسفيان از بنى اميه، و اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه السلام كه به تجهيز بدن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تدفين او مشغول بود و در اين منازعه شركت نداشت.

اينك، ما، در پى تحليل و بررسى ماجراى سقيفه‏ى بنى ساعده نيستيم، غرض از نقل اين مطلب، بيان اهميت مسئله‏ى امامت و خلافت از ديدگاه مسلمانان صدر اسلام است. 

اين كه انگيزه‏ى شركت كنندگان در سقيفه چه بود، در نتيجه‏ى ياد شده، تفاوتى ايجاد نمى‏كند; زيرا، خواه، انگيزه‏ى آنان را حفظ اسلام و جلوگيرى از فتنه‏هاى احتمالى كه اسلام و مسلمانان را تهديد مى‏كرد، بدانيم و خواه، مسئله‏ى مقام و رياست و نظاير آن، در هر دو صورت، رفتار آنان، گوياى اين حقيقت است كه خلافت و امامت، مسئله‏اى مهم و اساسى است و از مسايل محورى در جهان اسلام به شمار مى‏رود. 

شركت نكردن امام على عليه السلام در سقيفه و وارد نشدن در آن اختلاف، يكى، بدان جهت‏بود كه وى، حفظ حرمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در آن زمان بر هر امر ديگرى ترجيح مى‏داد و بر آن بود كه در آن فاصله‏ى كوتاه، مسلمانان را خطرى تهديد نخواهد كرد، و ديگرى، اين كه به اعتقاد او، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حيات خود، براى چنين مسئله‏ى مهمى چاره انديشى كرده و جانشين خود را در فرصت‏ها و مناسبت‏هاى مختلف – مانند غدير خم – تعيين كرده است. 

بحث درباره‏ى امامت و خلافت، صرفا، يك بحث تاريخى نيست تا در شرح و تبيين يك رخداد مهم در تاريخ اسلام خلاصه شود; زيرا، امامت، ابعاد و زواياى مهم ديگرى نيز دارد. اين مسئله، با حيات فكرى، اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى امت اسلامى، رابطه‏اى استوار و تعيين كننده دارد. جايگاه مهم و برجسته‏ى بحث امامت در تفكر و تعاليم اسلامى از همين ابعاد اساسى و سرنوشت‏ساز آن، ناشى مى‏شود. با تبيين ماهيت امامت، اين مسئله، روشن‏تر خواهد شد. 

در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه شيعه، امامت را از اصول دين و عقايد اسلامى مى‏داند، ولى معتزله و اشاعره و ديگر مذاهب كلامى، آن را از فروع دين و احكام عملى اسلام مى‏شمارند. ريشه‏ى اين دو ديدگاه، اين است كه از نظر شيعه، نصب و تعيين امام، از شئون خداوند است و در تعيين امام، به «انتصاب‏» قائل است، ولى مذاهب ديگر، نصب و تعيين امام را از شئون و وظايف مكلفان مى‏دانند و در تعيين امام، به «انتخاب‏» معتقد هستند. 

در بحث‏هاى آينده، در اين باره، بيش‏تر سخن خواهيم گفت، يادآورى آن در اين بحث، براى بيان اين مطلب است كه دو ديدگاه ياد شده، در لزوم امامت و اهميت آن، اختلافى ندارند; زيرا، از فروع دينى بودن، سبب نمى‏شود كه مسئله‏اى اهميت‏اش كم باشد. نماز، از فروع دين است، ولى اين امر، با جايگاه مهم آن در آيين اسلام، منافات ندارد. 

البته، اعتقاد به اين كه امامت در زمره‏ى اصول عقايد دينى قرار دارد، منزلت و جايگاه بهترى را به مسئله‏ى امامت مى‏بخشد. 

۲- حقيقت امامت

واژه‏ى امامت، در لغت، به معناى «رهبرى و پيشوايى‏» است و «امام‏» را «مقتدا و پيشوا» گويند، خواه، آن مقتدا و پيشوا، انسانى باشد يا چيزى ديگر. ابن فارس گفته است: «امام، فردى (يا چيزى) است كه در كارها به او اقتدا مى‏شود، و پيامبر صلى الله عليه و آله امام و پيشواى همه‏ى امامان است، و خليفه‏ى پيامبر، امام رعيت و مردم است، و قرآن، امام و پيشواى مسلمانان است‏» . 

قرآن كريم، همان گونه كه برخى از انسان‏ها را «امام‏» ناميده، كتاب آسمانى حضرت موسى عليه السلام را نيز «امام‏» خوانده است. درباره‏ى حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: «انى جاعلك للناس اماما»  و درباره‏ى بندگان خاص الهى مى‏فرمايد، آنان، از خداوند مى‏خواهند كه آنان را پيشواى پرهيزگاران قرار دهد: «واجعلنا للمتقين اماما»  و درباره‏ى كتاب حضرت موسى عليه السلام مى‏فرمايد: «و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة‏» 
قرآن كريم، «لوح محفوظ‏» را نيز «امام مبين‏» دانسته و فرموده است: «وكل شى‏ء احصيناه فى امام مبين‏» 

متكلمان اسلامى، امامت را به «رياست و رهبرى جامعه‏ى اسلامى در زمينه‏ى امور دنيوى و دينى‏» تعريف كرده‏اند. نمونه‏هايى از تعاريف آنان را ذيلا يادآور مى‏شويم: 

۱- الامامة رئاسة عامة في امور الدين و الدنيا بالاصالة في دارالتكليف; امامت، رهبرى عمومى و بالاصالة در زمينه‏ى امور دين و دنيا در سراى تكليف است. 

۲- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا بالاصالة; امامت، رهبرى عمومى و بالاصاله (در مقابل بالنيابة) در امور دينى و دنيوى است. 

۳- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النبى صلى الله عليه و آله; امامت، رهبرى عمومى مسلمانان در اموردينى و دنيوى به عنوان نيابت از پيامبر است. 

نيابى بودن امامت نسبت‏به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم با اصالى بودن آن نسبت‏به ديگر مسلمانان – چنان كه در تعريف قبل آمده است – منافات ندارد. 

۴- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا لشخص من الاشخاص; 

۵- الامامة خلافة الرسول في اقامة الدين، بحيث‏يجب اتباعه على كافة الامة. قيد اخير در اين تعريف، ناظر به عمومى بودن امامت است. 

۶- الامامة رئاسة عامة في امر الدين والدنيا، خلافة عن النبى صلى الله عليه و آله. 

توضيحات 

۱- مقصود از قيد «بالاصالة‏» در تعريف‏هاى يكم و دوم، احتراز از رهبرى مسلمانان به نيابت‏خاصه يا عامه از جانب امام است، مانند نواب خاصه و عامه‏ى امام عصر عليه السلام و مانند واليانى كه از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر خلفا براى ولايات و مناطق مختلف تعيين مى‏شدند. 

۲- مقصود از «دارالتكليف‏» اين است كه امامت مصطلح در علم عقايد و كلام، امامت مردم در سراى دنيا است و امامت‏به معنايى كه در آيات قرآن درباره‏ى قيامت آمده است، از اين بحث‏بيرون است: «يوم ندعو كل اناس بامامهم ».

۳- مقصود از «نيابة عن النبى‏» همان مفهومى است كه از كلمه‏ى «خلافت‏» در قيد «خلافة عن النبى‏» منظور است; يعنى، هر دو قيد، ناظر به اين است كه امامت، مربوط به زمان پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و امام، خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى‏رود. 

البته، واژه‏ى «خلافت‏» از واژه‏ى «نيابت‏» مناسب‏تر است; زيرا، نيابت، معمولا، در جايى به كار مى‏رود كه رهبر يك جامعه زنده است، ولى چون خود حضور مستقيم ندارد، فردى را به عنوان نايب و جانشين خود بر مى‏گزيند. مانند نواب خاص امام زمان عليه السلام ولى كلمه‏ى «خلافت‏» كه ترجمه‏ى فارسى آن «جانشين‏» است، در هر دو مورد به كار مى‏رود. 

۴- از آن چه گفته شد، نادرستى اين نظريه كه گاهى تفاوت ميان ديدگاه شيعه و اهل سنت را در باب امامت، به اين صورت بيان مى‏كند كه شيعه، قائل به امامت، و اهل سنت قائل به خلافت است، روشن گرديد; زيرا، در اين باره كه رهبر امت اسلامى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان جانشين آن حضرت، عهده دار امر امامت و رهبرى مسلمانان مى‏شود، ميان شيعه و اهل سنت، اختلافى وجود ندارد. خلافت و امامت، دو عنوان براى يك حقيقت‏اند و هر يك به جنبه‏اى از آن نظر دارد. خلافت، ناظر به جنبه‏ى ارتباط آن با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، و امامت، ناظر به جنبه‏ى ارتباط آن با امت اسلامى، است. بدين جهت، هم در روايات و هم در كلمات متكلمان اسلامى، هر دو اصطلاح به كار رفته است. 

۵- از تعاريف ياد شده به دست مى‏آيد كه متكلمان اسلامى، اعم از شيعى و سنى، امامت را صرفا يك مقام و منصب سياسى كه عهده‏دار بر قرارى نظم و امنيت اجتماعى و سامان بخشيدن به امور مادى و مسائل مربوط به حيات دنيوى بشر است، نمى‏دانند، بلكه آن را مقام و منصبى دينى مى‏دانند كه اقدام به آن، يك تكليف دينى به شمار مى‏رود. بر اين اساس، قلمرو رهبرى امام، امور دينى و دنيوى، هر دو، است. 

آرى، در اين كه «رسالت امام در حوزه‏ى امور دينى چيست؟ آيا تبيين شريعت نيز از وظايف و شئون امام است‏يا او، صرفا، مسئول اجراى احكام الهى است؟» ، ميان متكلمان شيعه و اهل سنت، اختلاف نظر وجود دارد كه در آينده بررسى خواهيم كرد. 

از اين جا، نادرستى ديدگاه كسانى كه گمان كرده‏اند از نظر متكلمان اهل سنت، امامت، صرفا، يك مقام و منصب دنيوى است و جنبه‏ى دينى و معنوى ندارد، به دست آمد. 

از ديدگاه آنان، امامت، از دو نظر، جنبه‏ى دينى و معنوى دارد: يكى، از اين جنبه كه امام، خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است و اگر به انتخاب اهل حل و عقد تعيين مى‏شود، انتخاب آنان، جنبه‏ى طريقيت و كاشفيت دارد، مانند اجماع كه طريق كشف حكم شرعى است. و ديگرى، از اين جنبه كه حفظ و اجراى دين، از اهداف و اغراض امامت است. 

۳- وجوب امامت

اكثريت قاطع مذاهب و متكلمان اسلامى، امامت را واجب مى‏دانند، اگر چه در اين كه «وجوب امامت وجوب كلامى است‏يا فقهى؟ عقلى است‏يا نقلى؟» ، اختلاف نظر دارند. براى روشن شدن اين مطلب، ديدگاه مذاهب كلامى را يادآور مى‏شويم: 

۱- مذهب اماميه: از نظر اماميه، وجوب امامت، وجوب كلامى است (وجوب على الله) و نه وجوب فقهى (وجوب على الناس) . مقصود از وجوب كلامى، اين است كه فعلى، مقتضاى عدل يا حكمت‏يا جود يا رحمت‏يا ديگر صفات كمال الهى است، و چون ترك چنين فعلى، مستلزم نقص در ساحت‏خداوندى و در نتيجه، محال است، پس انجام دادن آن، واجب و ضرورى است. البته، كسى، آن فعل را بر خداوند واجب نمى‏كند، بلكه او، خود، به مقتضاى صفات كمال و جمال‏اش، آن را بر خود واجب مى‏كند، چنان كه فرموده است: «كتب ربكم على نفسه الرحمة‏» و نيز فرموده است: «ان علينا للهدى‏» و آيات ديگر. اماميه، امامت را مقتضاى حكمت و لطف خداوند مى‏دانند و بر اين اساس، آن را بر خداوند واجب مى‏شمارند. 

خواجه نصيرالدين در اين باره گفته است: 

الامامية يقولون: «نصب الامام لطف; لانه يقرب من الطاعة و يبعد عن المعصية واللطف واجب على الله تعالى‏» .  اماميه، مى‏گويند: «نصب امام، لطف است; زيرا، مردم را به طاعت نزديك مى‏كند و از معصيت دور مى‏سازد و لطف بر خداوند واجب است». 

۲- مذهب اسماعيليه: مشهور اين است كه اسماعيليه نيز مانند اماميه، وجوب امامت را وجوب كلامى (وجوب على الله) مى‏دانند، با اين تفاوت كه از نظر آنان، فلسفه‏ى وجوب امامت، تعليم معرفت‏خداوند به بشر است. فاضل مقداد گفته است: «اسماعيليه، امامت را بر خداوند واجب مى‏دانند تا معرفت‏خداوند را به بشر تعليم دهد.» ، ولى محقق طوسى، اين مطلب را نپذيرفته و گفته است: 

آنان، به وجوب على الله، اعتقاد ندارند و به حسن و قبح عقلى معتقد نيستند، لكن معرفت‏خدا را واجب مى‏دانند و بر اين عقيده‏اند كه معرفت‏خداوند، از دو راه حاصل مى‏شود: يكى، نظر و تفكر عقلى، و ديگرى، تعليم به واسطه‏ى امام. بر اين اساس، معرفت امام، واجب، و اطاعت از او لازم است.

عتیقه زیرخاکی گنج