• بازدید : 26 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسأله انسان، مسألة بي نهايت مهمي است. تمدن امروز مبناي مذهب خود را بر اومانيسم «گذاشته»، يعني «اصالت انسان» و انسان پرستي. قضيه اينست كه مذاهب گذشته و اديان، شخصيت انسان را خرد كرده و انسان را وادار مي كردند تا قرباني خدايان بشود. انسان را وادار مي كردند كه اراده اش را در برابر اردة خدا عاجز شمارد. او را وادار مي كردند تا با نيايش و دعا و التماس از خدا چيزي طلب نمايد. بهمين جهت اومانيسم، مذهبي است كه از رنسانس به بعد، در برابر مذاهب خدائي، مذاهبي كه بر غيب و ماوراء الطبيعه بنا شده، قرار دارد و هدفش اصالت دادن به انسان است، اينست استدلال اومانيسم
ريشه هاي اومانيسم در آتن مي باشد وليبه عنوان يك مذهب جهاني، زير بناي تمدن امروز مغرب زمين قرار گرفته است، و تحقيقاً عكس العملي است در برابر مذهب اسكولاستيك و مذهب مسيحيت قرون وسطي. هدف من اينست كه امشب تا آنجا كه فرصت هست و قدرت دارم بدين موضوع رسيدگي كنم تا ببنم مثلاً مذهب ما، كه مذهب اسلام است، دربارة انسان به عنوان چگونه پديده اي انديشيده؟ آيا انسان را به عنوان يك موجود عاجز كه هدفش غايت و ايدآلش اينست كه در برابر خدا عاجز باشد، دانسته، و آيا اسلام، انسانيت را به عنوان يك اصالت نمي گيرد؟ و ايا اعتقاد به اسلام لازمه اش عجز انسان است، و يا بر عكس، اعتقاد به اسلام و اعتقاد بع حقيقت اسلام، خود يك نوع اصالت بخشيدن به انسان است و ارزش قائل شدن به فضائل او؟ اين، بحث امشب من است.
براي شناختن اينكه «اومانيسم» در مذاهب چيست، يا اينكه انسان را در مذاهب چگونه تلقي مي كردند، تنها راه يا بهترين راه اينست كه فلسلفة خلقت را در اين مذاهب مورد مطالعه قرار دهيم. من ايجا فرصت ندارم كه همة مذاهب شرق و غرب را از لحاظ فلسفة خلقت انسان بررسي نمايم. و ناچار منحصراً روي فلصفة خلقت انسان در اسلام و مذاهب قبل از اسلام كه دنباله اش اسلام است، مثل مذهب موسي و عيسي و ابراهيم، مطالبي مي گويم.
خلقت انسان در اسلام و يا كتب ابراهيم، كه اسلام مكمل آن نهضت است، چگونه توجيه شده است و آنرا چگونه شناخته است؟ آيا مي شود مقام انسان را از كيفيت خلقت انسان در قرآن، سخنان خداوند، و يا سخنان پيغمبر اسلام در اين باره دريافت؟ همانطور كه عرض كردم از بررسي كيفيت داستان خلقت آدم، كه سمبل انسان است، در قرآن مي توان فهميد كه انسان در نظر خدا، نظر اديان و در نظر دين ما چگونه موجودي است. مقدمة اينرا عرض كنم كه زبان مذاهب، بالاخص زبان مذاهب سامي كه ما اعتقاد به پيامبران آن داريم، زبان «سمبليك» است. 
زبان سمبليك زباني است كه به رمز معاني را بيان مي كند، اين بهترين و عالي ترين زباني است كه امروز بشر بدان دسترسي پيدا كرده است و از زبان اخباري يعني زبان روشن كه مستقيماً معني را ادا مي كند ارزشي عميق تر و جاويدتر دارد. زبان راسته يعني زباني كه سمبل و رمز ندارد، زباني است كه ممكن است براي تعليم ساده تر باشد ولي ماندني نيست، چرا؟ براي اينكه به قول «عبدالرحمن بدوي» فيلسوف معروف معاصر: مكتب يا مذهبي كه همة حقايق را و همة معاني مكتب خودش را بخواهد در كلمات راسته و يك بعدي و روشن ادا بكند، اين مذهب ماندني نيست، چرا كه مخاطب مذهب تيپ هاي مختلفي هستند از عوام و تحصيل كرده و از طبقات مختلف. و همچنين مخاطب مذهب، يك نسل در يك زمان نيست، بلكه نسلهاي متفاوت و متناوبي هستند كه در طول تاريخ پشت سر هم مي آيند. اينها از لحاظ تفكر، از لحاظ عمق فكر، از لحاظ ديد و زاوية ديد، و بينش با هم تفاوت دارند. ناچار، زباني كه مذهب بايد براي بيان معاني مكتبش انتخاب نمايد، بايد زبان چند پهلوئي و چند لايه اي باشد كه هر لايه اش در يك نسل و هر پهلويش براي يك گروه روشن بشود. اگر يك پهلو، براي يك گروه روشن است و براي گروههاي ديگر ارزشي ندارد، يا در يك نسل اين مسأله روشن است ولي در نسل دوم و سوم، ديگر حرف تازه اي نمي توان از آن استخراج كرد. براي همين است كه تمام آثار ادبي سمبليك است، جاويدند. اشعار حافظ جاويد است و هر بار ما آنرا مي خوانيم مطلب تازه اي از آن مي فهميم. و به ميزان عمقي كه داريم، به ميزان ذوق و زاوية ديدي كه داريم، از سخنان حافظ مطالب جديد بيرون مي آوريم و استنباط مي كنيم. اما تاريخ بيهقي اينطور نيست، گلستان سعدي به همچنين. وقتي گلستان را مي خوانيم، معانيش برايمان كاملاً روشن است، از لحاظ لفظي لذت مي بريم ولي از لحاظ معنوي بسياري از اين معاني منسوخ شده، چون روشن است كه چه مي گويد و آنچه مي گويد باطل است. اما سخن حافظ چند پهلو و رمزي است، هر رمزي را يكي از ما، بسته به ذوق و تيپ فكري خودش، با معني خاصي تطبيق مي دهد و يك حرف تازه و ديد تازه از آن استخراج مي نمايد. از اين جهت است كه مذاهب، چون براي تيپهاي مختلف و نسلهاي مختلف بودند، بايد زبانشان سمبليك مي بود. بسياري از معاني در مذهب هست كه در زمان ظهورش روشن نبوده، از طرفي چون مذهب مي بايست معني را به انسان بگويد كه اگر آنرا به زبان معمولي نمي گفت براي مردم آن زمان روشن نبود و اگر مي گفت در آينده، مذهب، معني تازه اي نداشت. ناچار بايد به رمز مي گفته تا در آينده اين رمزها به تناسب رشد علمي و فكري انسان، روشن شود. اينستكه در ادبيات اروپائي، عاليترين سبك ادبي، سبك سمبليسم است. يعني سخن گفتن به رمز و نهفتن معاني عميق در زير رمزها كه ظاهراً معني ديگري دارند ولي در باطن به ميزاني كه انسان عميق است، مي تواند آن باطن را كشف كند.
خلقت آدم، داستان خلقت آدم يعني داستان خلقت انسان، مسلماً بايد به زبان سمبليك گفته مي شد تا امروز بعد از چهارده قرن و بعد از پيشرفت علوم انساني و علوم طبيعي، براي ما در چنين محيط علمي، قابل مطالعه باشد.
و اما انسان از لحاظ اسلام چگونه خلق مي شود؟
اول خدا به فرشتگان خطاب مي كند كه من مي خواهم جانشيني براي خودم در زمين خلق كنم. (درست دقت بفرمائيد كه ارزش انسان در اسلام چه اندازه است، حتي اومانيسم اروپائي، حتي اومانيسم بعد از رنسانس هرگر نتوانسته است قداستي اينچنين متعالي براي انسان فرض نمايد.) خدا كه از نظر اسلام و از نظر كسي كه مؤمن است بزرگترين و متعالي ترين است كه خالق آدم و مسلط و اشرف بر همة كائنات، خطاب به فرشتكان انسان را جانشين خود در زمين معرفي مي نمايد. يعني رسالت انسان از نظر اسلام، با همين اولين خطاب خداوند روشن مي شود. يعني رسالتي را كه خداوند در كائنات دارد، انسان در روي زمين بايد به نمايندگي خدا انجام دهد. بنابراين اولين فضيلت انسان، نمايندگي خداوند در زمين است. فرشتگان به فرياد مي آيند كه باز مي‌خواهي در روي زمين كسي را بيافريني كه به خونريزي و جنايت و كينه و انتقام پردازد.(چون قبل از آدم، آدمها و انسانهاي ديگري هم بوده اند كه مثل انسانهاي امروز به خونريزي و جنايت و فساد و گناه مشغول بوده اند و بعد فرشتگان به ياد خدا مي‌آوردند كه اگر باز دو مرتبه انسان نوي بسازد و باز مرحلة تازه اي براي انسان در روي زمين قائل شود، باز اين انسان به خونريزي و به گناه خواهد پرداخت.)
و خداوند مي گويد من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد. و بعد خدا براي خلقت انسان دست به كار مي شود. از اينجا سمبلها شروع مي شود و ببينيد در زير اين سمبلها چه نكات انسان شناسي نهفته است. خدا از روي زمين، از روي خاك پست مي خواهد براي خود جانشين خلق كند. قاعده بايستي مقدس ترين و با ارزش ترين ماده را انتخاب نمايد اما بر عكس، اينكار را نمي كند و از روي زمين پست ترين ماده را انتخاب مي كند. در قرآن در سه جا آمده كه انسان از چه آفريده شده است. يكي از «صلصال كالفخار»، يعني از خاك رسوبي لاية خشك. جاي ديگر مي گويد انسان را از «حما مسنون» آفريدم، از گل متعفن و بدبو، از لجن. و جاي ديگر، انسان را از طين (گل) آفريدم. پس خداوند شروع كرد، اراده كرد كه روي زمين خليفه اي براي خودش خلق كند و انسان را و نمايندة عزيز خودش را از گل يا لجن خشك شده آفريد و سپس از روح خود در اين لجن خشك دميد و انسان خلق شد. 
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

قرآن، آغاز آفرینش انسان را از خاک دانسته است «خلقه من تراب‏» (۲۸) «خلقک‏من تراب ثم من نطفة‏» (۲۹) ، «خلقکم من تراب‏» (۳۰) ، «خلقکم من تراب ثم من نطفة‏» (۳۱) ، «خلقناکم من تراب ثم من نطفة‏» (۳۲) ، بعد خاک با آب آمیخته و گل شد «خلقکم من طین‏» (۳۳) شیطان اشاره به اینجا داشت که لب به اعتراض گشود و گفت: «ءاسجد لمن خلقت طینا» (۳۴) ابلیس گفت: آیا براى کسى که از گل آفریدى سجده کنم، غافل از این که:
آدمى بسرشته از یک مشت گل برگذشت از چرخ و از کوکب به دل
البته این گل، ساده نبوده و اوصافى نیز داشته است، مانند چیزى که از برگزیده و عصاره «سلاله‏» گل است «لقد خلقناالانسان من سلالة من طین‏» (۳۵) به یقین انسان را از عصاره‏اى از گل آفریدیم، این گل به گونه‏اى بوده که چسب داشته مانند گل‏هاى رسى که سرشته مى‏شوند «انا خلقناهم من طین لازب‏» (۳۶) : ما آنان را از گلى چسبنده آفریدیم
آفرينش انسان از ديدگاه قرآن 
  در قرآن کريم، کتاب آسماني و تحريف نشده ما مسلمانان راجع به خلقت انسان در آيات مختلف تغييرات گوناگوني دارد. قرآن خلقت انسان را در اين مراحل بيان کرده است: 
   الف) تراب: از خاک آفريده شده است ب) طين: از گل آ فريده شده است ج) صلصال من حماء مسنون: از گل و لاي گنديده آفريده شده است د) صلصال کالفخار از گل خشکيده صدادار (مانند سفال) آفريده شده است. اينها مراحلي از خلقت انسان است که سعي ما در اين مقاله کوتاه بر آن است که آنها را باتوجه به تفاسير شيعه و کتبي چند از نويسندگان شرح دهيم؛
    الف) تراب: 
 “يا ايها الناس ان کنتم في ريب من البعث فانا خلقنا کم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه(۱) مخلقه و غير مخلقه لنبين لکم”(۲)
    ترجمه: اي مردم اگر درباره قيامت در شک هستيد ما شما را از خاک، سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از پاره گوشت صورت گرفته و صورت نگرفته آفريديم تا براي شما بيان کنيم و آنچه بخواهيم در رحم ها قرار دهيم تا زمان معين.
    يعني دليل معاد اين است که اصل آدم از خاک است، کسي که بتواند خاک را به صورت انساني زنده درآورد، مي تواند استخوان هاي پوسيده را زنده کند و اموات را برگرداند. ثم من نطفه: سپس اولاد آدم را از نطفه که در رحم مادران قرار مي گيرد و قسمتي از آن پدر و قسمتي از مادر است آفريديم. ثم من علقه: سپس نطفه را علقه – که خون بسته است – کرديم. ثم من مضغه: تشبيه مي کند به گوشت جويده، يعني خون بسته به صورت پاره گوشت جويده در مي آيد. مخلقه و غير مخلقه: گوشت جويده اي که خلقت آن تمام و ناتمام است. برخي مي گويند: يعني صورت يافته و صورت نيافته. چنين پاره گوشتي هنوز داراي خطوط و نقش ها و صورت نيست. لنبين لکم: براي اينکه قدرت خود را براي شما بنمايانيم که شما را به اين صورت ها درآورده ايم، يا اينکه براي شما بيان کنيم که هرکه قادر به ابتدا است قادر بر بازگرداندن و اعاده نيز هست يا اينکه براي شما چيزي بيان کنيم که شک و ترديد شما را از بين ببرد.
    ب) طين:
    “ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين. ثم جلعناه نطفه في قرار مکين. ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحماثم انشاناه خلقنا آخر فتبارک الله احسن الخالقين”(۳)
    ترجمه: و همانا آدميان را از خلاصه اي از گل آ فريديم. پس آنگاه او را نطفه اي کرديم و در قرارگاهي محفوظ قرارش داديم آنگاه نطفه را علقه و علقه را مضغه (چيزي شبيه به گوشت جويده) کرديم و سپس آن مضغه را استخوان کرديم، پس بر آن استخوان ها گوشتي پوشانديم پس از آن خلقتي ديگرش کرديم پس آفرين بر خدا که بهترين آ فرينندگان است.
    ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين: کلمه سلاله اسم براي هر چيزي است که از چيزي کشيده و بيرون آورده شود. مراد به انسان نوع بشر است که در نتيجه شامل آدم و همه ذريه او بشود و مراد به خلق، خلق ابتدايي است که در آن آدم را از گل آفريده و آنگاه نسل او را از نطفه قرار داده و آيه و بعد از آن در معناي آيه: او بدء خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهين، نخست خلقت انسان را از گل آغاز کرد و سپس نسل او را از خلاصه اي از آبي خوار قرار داد(الم سجده: ۸) است و مويد اين ظاهر، قول خداي تعالي بعد از اين جمله است که مي فرمايد: (ثم جعلناه نطفه)، چرا که اگر مراد به انسان فرزندان آدم بود و بس و شامل خود آدم نمي شد و مراد به خلقت انسان از گل اين بود که نطفه فرزندان آدم هم بالاخره در آغاز گل بوده، بايد به قول بعضي ها مي فرمود: (ثم خلقناه نطفه ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه خلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما انشاناه خلقا آخر، الخ.
    با اين بيان روشن مي شود اينکه بعضي از مفسرين گفته اند: مراد به انسان جنس بني آدم است و قول بعضي ديگر که مراد به آن خود آدم(ع) است صحيح است.
    کلمه: (خلق) به طوري که گفته اند، در اصل به معناي تقدير و اندازه گيري بوده، مثلاوقتي مي گويند: (خلقت الثوب) معنايش اين است که پارچه را براي بريدن اندازه گيري کردم، پس معناي آيه اين مي شود که ما انسان را در آغاز از چکيده و خلاصه اي از اجزاي زمين که با آب آميخته بود اندازه گيري کرديم.
    ثم جعلناه نطفه في قرار مکين؛ نطفه به معناي آبي اندک است که بسيار اطلاق مي شود بر مطلق آب: و کلمه قرار مصدري است که از آن معناي قرارگاه اراده شده، تا مبالغه را برساند و مراد به اين قرارگاه مکين رحم زنان است که نطفه در آن قرار مي گيرد، و کلمه مکين صفت رحم است و اگر رحم را به مکين توصيف فرموده از اين جهت است که تمکن نگهداري و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است که نطفه در آن تمکن زيست دارد و معناي اين جمله اين است که: سپس ما انسان را نطفه اي کرديم که در رحم متمکن باشد، همچنانکه آن را در اول از خلاصه اي از گل درست کرديم و اين تعبير مي رساند: که طريق خلقت انسان را از آن شکل به اين شکل مبدل نموديم.
    ثم انشاناه خلقا آخر: کلمه انشاء به طوري که راغب مي گويد به معناي ايجاد چيزي و تربيت آن است، همچنان که (ن ش ء) و نشاءه به معناي احداث و تربيت چيزي است و از همين جهت به جوان نورس مي گويند: “ناشيء” در اين جمله سياق را از خلقت به انشاء تغيير داده فرمود: (ثم انشاناه خلقا آخر) با اينکه ممکن بود بفرمايد: (ثم خلقناه) الخ، و اين به خاطر آن بود که دلالت کند بر اينکه آنچه به وجود آورديم چيز ديگري و حقيقت ديگري بود، غير آنچه در مراحل قبلي بود ، مثلا، علقه هرچند از نظر اوصاف و خواص و رنگ و طعم و شکل و امثال آن، با نطفه فرق داشت، الااينکه اوصافي که نطفه داشت از دست داد، و اوصافي همجنس آن به خود گرفت، خلاصه اگر عين اوصاف نطفه در علقه نبود، همجنس آن بود، مثلااگر سفيد نبود قرمز بود و هر دو از يک جنسند به نام رنگ، برخلاف اوصافي که خدا در آخر به آن داد و آن را انسان کرد، که نه عين آن اوصاف در مراحل قبلي بودند، همجنس آن، مثلا، در انشاء اخير، او را صاحب حياه و قدرت و علم کرد، آري به او جوهره ذاتي داد (که ما از آن تعبير مي کنيم به من) که نسخه آن در مراحل قبلي يعني در نطفه و علقه و مضفه و عظام پوشيده به لحم نبود، همچنان که در آن مراحل اوصاف علم و قدرت و حياه نبود، پس در مرحله اخير چيزي به وجود آمد که کاملامسبوق به عدم بود، يعني هيچ سابقه اي نداشت.
    ضمير در (انشاءناه – به طوري که از سياق بر مي آيد به انسان در آن حالي که استخوان هايي پوشيده از گوشت بود بر مي گردد، چون او بود که در مرحله اخير خلقتي ديگر شد، يعني صرف ماده اي مرده و جاهل و عاجز، سپس برگشت و موجودي زنده و عالم و قادر شد، پس ماده بود، صفات و خواص ماده داشت، سپس چيزي شد که ذات و صفات و خواص مغاير سابقش بوده و در عين حال اين همان است که همان ماده است، پس مي شود گفت آن را به اين مرحله درآورديم، و در عين حال غير آن است، چون نه در ذرات با آن شرکت دارد و نه در صفات و تنها با آن نوعي اتحاد و تعلق دارد تا آن را در راه رسيده به مقاصدش به کار بزند. مانند آلتي که در دست صاحب آلت است و در انجام مقاصدش استعمال مي کند مانند قلم براي نويسنده، پس تن آدمي هم آلتي است براي جان آدمي.
    تمامي آيات قرآني از جمله آيات بالاکه از خلقت آدم از تراب و يا گل و يا امثال آن خبر مي دهد طبق نظر علامه طباطبايي به ما مي فهماند که خلقت او آني و بدون گذشت زمان و بدون پدر و مادر بوده وگرنه براي آدم خصوصيتي نمي ماند که تنها خلقت او را در آيات ديگر به رخ ما بکشد، و بفرمايد من او را از خاک يا گل خلق کرده ام، چون در اين صورت تمامي حيوانات و انسان ها نيز خلقتشان به گل و خاک منتهي مي شود. پس نتيجه آنکه اين آ يات به ما مي فهماند که خلقت آدم با خلقت ساير افراد بشر و ساير جانداران فرق داشته است.
    
ج) صلصال من حماء مسنون
    “و اذ قال ربک للملائکه اني خالق بشرا من صلصال من حماء مسنون. فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين فسجد الملئکه کلهم اجمعون. الاابليس ابي ان يکون مع الساجدين. قال يا ابليس مالک ان لاتکون مع الساجدين. قال لم اکن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون”.(۴)
    ترجمه: و چون پروردگارت به ملائکه گفت: مي خواهم بشري از گلي خشکيده و از لايه اي سياه خلق کنم. پس چون از کارش بپرداختم و از روح خود در او دميدم بايد که برايش سجده افتيد. ملائکه همگي و تماميشان سجده کردند. مگر ابليس از اينکه با سجده کنندگان باشد امتناع ورزيد خدا به او فرمود اي ابليس چرا تو با سجده کنندگان نيستي. ابليس گفت: من هرگز براي بشري که او را از خاک خشکيده اي که از گل بدبويي گرفته شده است آفريده اي سجده نخواهم کرد.
    و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون: راغب در مفردات گفت: اصل معناي صلصال عبارت است از صدايي که از هر چيز خشکي چون ميخ و امثال آن به گوش برسد و اگر گل خشکيده را هم صلصال گفته اند که در قرآن هم آمده “من صلصال کالفخار – از کلوخي چون سفال” و “من صلصال من حماء مسنون از گل خشکيده اي از لايه اي متعفن” بدين جهت است که وقتي روي آن راه مي روند صدا مي کند.
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

با کمی تفکر متوجه می شویم که در این عالم تنها موجودی که از ویژگی های خاصی برخوردار است انسان می باشد که تمامی موجودات در خدمت او هستند. حدیثی قدسی از خداوند در این باره: یابن آدم خلقت الاشیاء لاجلک معنی حدیث «ای انسان همه چیز را برای تو و بخاطر تو خلق کرد» در واقع خداوند این جهان را بخاطر انسان آفرید تا انسان با استفاده از امکانات خود را به سر منزل نهایی برساند.
تعریف انسان کامل و اهمیت آن؟
انسان کامل یعنی انسانی نمونه و اعلی انسانی مانند هر چیز دیگر کامل و ناقص دارد اما شناخت انسان کامل از دیدگاه قرآن از آن جهت واجب است که حکم الگو و سرمشق ما را کرد.
راههای شناخت انسان کامل از نظر اسلام؟
به دو قسمت تقسیم می شود: ۱- قرآن و سنت ۲- دیدی – عینی افرادی که از نظر قرآن و اسلام انسان کامل شناخته می شوند در هیچ جایی از قرآن تعبیری از انسان کامل نیامده در قرآن مسلمان کامل و در سنت مومن کامل تعبیر شده مسلمان کامل یعنی فردی که در اسلام به کمال رسیده و مومن کامل یعنی فردی که در پرتو ایمان به کمال رسیده.
ما چرا نمی گوییم انسان تمام اصلا
فرق کمال و تمام چیست؟
تمام برای یک شی در جایی گفته می شود که تمامی چیزهایی که برای ایجاد او لازم است به وجود آمده باشد و اگر بعضی از آن ها به وجود نیامده باشند آن شی ناقص است. اما کمال برای یک شی در جایی گفته می شود که آن شی تمام هست و باز هم می تواند درجه ای بالاتر برود. کمال را در جهت عمودی و تمام را در جهت افقی بیان می کنند وقتی شی ای در جهت افقی به نهایت خود برسد می گویند تمام شد. اما وقتی شی در جهت عمود یعنی بالا برود می گویند کمال یافت. یعنی از درجه ای به درجه ای ارتقا یافت. اما
تاریخچه تعبیر انسان کامل؟
تعبیر انسان کامل در ادبیات اسلامی تا قرن هفتم هجری وجود نداشته است و اولین کسی که در دنیای اسلام این تعبیر را در مورد انسان بکار برد عارف معروف محی الدین عربی اندلسی طائی است. محی الدین مردی عرب نژاد بود که از اولاد من حاتم طائی و اهل اندلس (اسپانیای امروز) بود قبر ایشان در شام می باشد و یکی از شاگردان معروف ایشان مولوی می باشد.
انسان های مسخ شده؟
مسخ یعنی چه؟ می گویند در میان امم سالمه مردمی بودند که در اثر اینکه مرتکب گناهان زیادی می شدند مورد نفرین پیغمبر زمان خود واقع شدند و مسخ شدند یعنی به حیوان تبدیل شدند مثلا میمون، گرگ، خر و یا حیوانات دیگر البته شاید آنهایی که مسخ شدند شبیه انسان بودند ولی از نظر روحی و معنوی مثل یک حیوان شده بودند که حتی قرآن در سوه اعراف آیه ۱۷۹ به این موضوع اشاره کرد: مردمی که از چهار پا هم پست تر هستند.
علت تفاوت کمال در انسان با سایر موجودات؟
همان کسانی که ما را از وجود فرشتگان با خبرد کردند گفتند که فرشتگان از عقل محض آفریده شده اند یعنی در آنها هیچ جنبه خاکی و مادی وجود ندارد و حیوانات هم صرفا خاکی هستند و از آنچه که در قرآن روح خدا نامیده می شود بی بهره هستند. اما انسانن مرکب از هر دوی آنهاست. هم ملکوتی است و هم ملکی.
و مولوی شعری دارد در این باب که چنین است:
در حدیث آمد خلاق مجید … خلق عالم را سه گونه آفرید.
یک گروه را جمله عقل و علم وجود … آن فرشته است و نداند جز سجود
نیست اندر عضوش حرص و هوی … خود مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی… همچو حیوان از علف در خوبهی
او نبیدند جز که اصطبل و علف … از شقاوت غافل است و از شرف
و آن سوم هست آدمیزاد و بشر … از فرشته نیمی و نیمی ذخر
تا کدامین غالب آید در نبرد … زین دو گانه تا کدامین برد نبرد
در واقع تفاوت انسان با فرشتگان و حیوانات در همین ترکیب ذاتش می باشد.
نظریه روحیون و مادیون؟
می دانیم که در مورد حقیقت و ماهیت انسان اختلاف نظرهایی وجود دارد و به طور کلی دو نظریه:
۱- روحیون و ۲- مادیون که روحیون به این معتقدند که انسان مرکب از جسم و روان است و روان انسان جاویدان میباشد و با مردن او فانی نمی شود اما مادیون می گویند انسان جز همین ماشین بدن چیز دیگری نیست و با مردن فنا می شود.  و اولین مکتبی که می خواهیم در مورد آن صحبت کنیم.
مکتب عقلیون؟
نظریه عقلیون به این صورت است که آنها معتقدند که گوهر انسان همان عقل اوست نه چیز دیگری مانند ابوعلی سینا که معتقد بود انسان کامل یعنی انسان حکیم و کمال انسان در حکمت انسان است. البته ابوعلی سینا در آخر عمرش نظرش عوش شد. و مکاتبی که با نظریه عقلیون مخالفت می کردند عبارتند از: اشراقیون، عرف، اهل عشق، اخباریون، اهل حدیث و حیون در واقع حیون معتقد بودند که عقل این همه ارزش را که عقلیون برای او قائل بودند را ندارد. اما در هیچ دینی مثل دین اسلام از عقل حمایت نشده مثلا در مسیحیت می گویند وقتی می خوای به چیزی ایمان بیاوری نباید درباره آن فکر کنی حال آنکه در اسلام بر عکس آن است بطور مثال اگر از ما بپرسند اصول دین شما چیست؟ می گوییم توحید ولی اگر از ما دلیل خواستند باید دلیلی عقلی بیاوریم. اشکالی که به این مکتب وارد است.
یک اشکال به مکتب عقلیون
از نظر فلاسفه جوهر انسان فقط عقل اوست و باقی همه ابزارند حال آنکه اسلام عقل را یک شاخه از وجود انسان می داند نه تمام وجود انسان.
مکتب عرفا
انسان کاملی را که فلاسفه از ارسطو و ابن سینا بیان کرده اند در میان مردم رواج پیدا نکرد ولی انسان کاملی را که عرف به صورت زبان تمثیل و شعر گسترش دارند در میان مردم رواج بیشتری پیدا کرد اسلام با این مکتب هم موافق هست و هم مخالف عرض کردم که فلاسفه جوهر انسان را عقل می دانند ولی عرف عقل را یک ابزاری برای دل می دانستند البته منظور از دل این دل گوشتی که در طرف چپ بدن انسان است نیست بلکه آن مرکز احساسی در انسان است و عشق عارف این عشق های ظاهری نیست بلکه عشقی است که در انسان اوج می گیرد و به خدا می رسد و معشوق حقیقی عارف فقط خداست. اگر از یک فیلسوف بپرسند که یک انسان بخواهد به انسان کامل تبدیل شود باید چه بکند می گوید از راه عقل و استرس ولی یک عارف می گوید باید از راه تزکیه نفس، توجه نداشتن به غیر از خدا، …
برخی اشکالات به مکتب عرفا
در مکتب عرفا عقل و علم حینی تحقیر شده است در حالی که اسلام هم دل را قبول دارد و هم عقل را تحقیر نمی کند در مکتب عرفا انسان کامل شخصی است درون گرا مطلق یعنی جنبه فردی در آن زیاد است و جنبه اجتماعی در آن محو شده ولی در اسلام یک انسان کامل هم درون گراست و هم برون گراست و در روایات مکرر اشاره شده است که اصحاب امام زمان (عج) کسانی هستند که اگر شب به سراغ آنها بروی در غار تنها مشغل عبادت هستند و در روز مانند شیر نر می باشند.
مکتب قدرت
در این مکتب انسان کامل مساوی با انسان مقتدر و صاحب قدرت است یعنی هر انسانی که قوی تر باشد کامل تر و هر کسی که ضعیف تر باشد ناقص تر است. تاریخچه این مکتب به دوره قبل از سقراط بر می گردد قبل از دوره سقراط گروهی بوده اند که در مسائل فلسفی آنان را سوفسطائیان می نامند که نظریه این مکتب با آوردن مسیحیت هیچ جایی در افکار مردم پیدا نکرد چون در مسیحیت گفته می شود که اگر کسی به طرف راست صورت تو سیلی زد طرف چپ صورت را بیاور و حتی از خودت دفاع نکن.
اشکالات
قدرت در این مکتب یعنی انسان کامل در جای دیگر ارزش ها از یاد برده شده است اما در اسلام می گویند خداوند که کامل است یکی از صفاتش قادر است نه همه صفاتش.
اندیشه مرگ
یکی از دغدغه های زندگی بشر بوده و هست و مهم ترین دلایلی که از مرگ تفسیرهای گوناگونی می شود «نوع نگرش انسان به عالم هستی، نفس خویش، نحوه ارتباط روح با جهان هستی و جایگاه آدمی در آن می باشد» و در واقع حقیقت مرگ که پایان بخشیدن به مقام لذت ها و شادی های دنیوی و تیر کننده خواهش های نفسانی است چیست؟ آیا مرگ انهدام و نیستی است؟ قرآن کریم از مرگ با عنوان توفی یاد کرده است که معنی این لغت گرفتن چیزی به طور تمام و کمال است و مرگ از دیدگاه اسلام نیستی و نابودی نیست بلکه انتقال از عالمی به عالم دیگر است و در حقیقت روز مرگ روز بازگشت به خداست.

عتیقه زیرخاکی گنج