• بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اين مساله محل اختلاف است،كه پروردگار عالم از جملة(( و العصر)) چه اراده نموده؟ و اين عصر كه خدا به آن قسم خورده است،كي است و چيست؟ بعضي از مفسرين گفته‌اند كه:مراد نماز عصر است.زيرا نماز در اسلام از اهميت خاصي برخوردار است،خصوصاً نماز عصر كه نماز وسطي است و در قرآن بيشتر به آن اهميت داده شده است.
بعضي ديگر گفته‌اند كه مراد،حضرت رسول الله‌(ص)است.به اين تقريب كه اگر بعضي از بزرگان روز داشته‌اند،رسول اكرم‌(ص) روز‌هاي عصر را داشته‌اند. روزي كه توانست دختر كشي را از سرزمين حجاز بر دارد، روز پيامبر است. روزي كه توانست رحمت، مهرباني و رأفت را جاي گزين قساوت و ظلم كند.روزي كه توانست الله را جانشين بتها كند،توحيد را به جاي شرك جاي گزين كند و بتها را در خانه خدا بشكند.
قضية مهدي (عجل‌الله)يك قضية خرق عادت است، و ما در اين جهان،قضاياي خرق عادت فروان داريم. ما نبايد قضية مهدي (عجل‌الله) را يك جريان عادي بدانيم،تا در توجيه و تفسيرآن بكوشيم. قرآن شريف قضاياي خرق عادت فراواني را نقل مي‌ كند و اگر كسي بگويد: يكي از علل اينكه قرآن قضاياي خرق عادت فراواني را نقل مي‌كند،اين است كه ما قضية مهدي (عجل‌الله) را بپذيريم در اشتباه است.اگر ما به قضية مهدي (عجل‌الله) رسيديم و گفتند كه:او حين تولد، قرآن مي‌خواند و خبر از حكومت مي‌داد و اينكه او در كودكي امام بود،استيحاش نكنيم و بدانيم نظير آن در عالم زياد بوده است.
۳-شايد نتوان در اسلام قضية‌اي پيدا كرد،كه مشهور‌تر از قضية مهدي (عجل‌الله) باشد. قضيه مهدي (عجل‌الله) در صدر اسلام قضية فوق العاده ضروري و واضح است.علامه مجلسي در جلد۱۳بحار،بيش از پنجاه آيه در شأن مهدي آورده است. روات اسلام از سني و شيعه قريب به ده‌هزار روايت براي مهدي (عجل‌الله) نقل كرده‌اند.
صفتي كه پيامبر‌(ص) به مهدي داده است و ساير أعمه فرموده‌اند،چنين است؛
((به يملا الله الارض قسطأ و عدلاً بعد‌ما ملئت ظلمأ و جوزا)).
((پروردگار عالم،به دست او زمين را پر از عدالت مي‌كند،بعد از آنكه پر از ظلم شده باشد.))اين روايت قطعاً از متواترات است. زيرا بيش از سيصد روايت داراي اين جمله است.افرادي كه قبل از غيبت و بعد غيبت به خدمت ايشان رسيده‌اند، كم نيستند. افرادي عادي نيستند و اگر بشود آنان را انكار كرد،قطعاً مي‌شودانكار اصل وجود اسلام‌ را نمود كه اصلاً پيامبري نبوده و اسلام را نياورده است.هيچ كسي از سني و شيعه، منكر اين نيست كه قضية مهدي(عجل الله) قضية‌اي است كه پيامبر از او خبر داده و او است كه پرچم اسلام را روي كرده زمين افراشته ميكنند و عدالت، سرتاسر جهان را فرا مي‌گيرد.
فقط و فقط ابن خلدون در مقدمة تاريخ خودمنكر اين مطلب شده است؛اما اوهم در اصل تاريخ آن را قبول داشته و اثبات كرده است 
تحليل سياسي از مقدمة او گويا به اين است كه انكار او جنبة سياسي دارد؛ زيرا در برابر فاطميين كه ادعاي مهدوت كرده بودند، انكار مهدوت نموده است.

امـــــام دوازدهـــم
معصوم چهاردهم، حجـــــت دوازدهم، ولي‌‎‏‌الله منتظر، بقيه الله الاعظم،حضرت امام زمان (ع)
نام:محمد.آن حضرت همنام جدش رسول الله(ص) است و‌خواهدآمد، كه تصريح به نام وي درزمان غيبت حرام است.
كنيه:مانند كنيه رسول‌الله(ع).
لقب:قائم،منتظر،حجت،مهدي،خلف‌صالح،صاحب‌الزمان،اشهر‌القاب(مهدي).
نام پدر:امام حسن عسگري‌(ع)،آن حضرت جزمهدي معود(ع)فرزندي نداشته.
نام مادر:نرجس.شرح‌حال ‌آن‌بانوبزرگوارشرح داده خواهد شد.
ولادت: شب پانزدهم شعبان سال دويست‌وپنجاه‌وپنج‌هجري‌در شهرسامرادرخانه‌امام حسن‌عسگري(ع).
مدت عمر: آن حضرت در وقت‌  رحلت پدربزرگوارش پنج ساله بود و اكنون كه سال۱۴۲۳ هجري است عمر شريفش ۱۱۶۸ سال است كه‌ با قدرت خدازنده مانده‌ وظهورخواهدفرمود،انشاءالله.
مدت امامت: تابه حال ۱۱۶۳ سال است.
مدت غيبت: در متن بطور كامل شرح داده‌ شده است.
                                      مادرحضرت‌ مهدي(ع)
دربارة‌ مادرحضرت مهدي(ع) واقعه عجيبي شبيه اعجازهست كه ذيلاً نقل مي‌كنيم‌ اين واقعه راشيخ صدوق‌متوفاي ۳۸۱ هجري دركمال الدين‌وشيخ‌طوسي متوفاي۴۶۰ دركتب آورده‌اند، ماآن‌ را از زبان شيخ ترجمه مي‌كنيم.
آن عالم‌ و فقيه‌اهل بيت(ع)ميگويد:جماعتي به من خبردادند از ابي مفضل شيباني‌ از ابي حسين محمد‌بن‌بحربن سهل‌شيباني رهني،كه‌گفت:مردي ازاولادابوايوب‌ انصاري از شيعيان خاص‌ امام هادي‌ و امام عسگري(ع)بود و درسامرآ‌ءدرهمسايگي آنها سكونت داشت و بشربن سليمان بود.اوميگويد: روزي كافور،خادم امام هادي (ع)پيش من آمدوگفت:امام هادي (ع)تو را مي‌خواهد،من به خدمت امام رسيدم،حضرت‌فرمود:توازاولاد انصار هستي و دوستي اهل بيت پيوسته‌ در شما به ارث بوده است و شما مورد اطمينان اهل بيت هستيد،من تو را به فضيلتي مشرف خواهم كردكه بواسطه آن برشيعيان سبقت جويي‌ و به ‌سري كه اطلاع ‌خواهم داد،تو را مي‌فرستم درخريدن كنيزي.
بعد امام نامه‌اي به خط رومي‌ و بلغت رومي نوشت و مهركرد، و پارچة زردي كه درآن۲۲۰ دينار بود به من داد و فرمود:اينها را بگير و برو به بغداد، و درچاشت فلان روزدرمعبرفرات حاضرشو.خواهي ديدكه قايقان كنيزها را مي‌آورند.درآنجا در همةروزبرده فروشي به‌نام عمربن يزيد را زيرنظربگير،خواهي ديدكه كنيزي به خريداران نشان ميدهد كه درفلان صفات است،حريري ضخيم پوشيده،خودش را ازنشان دادن به ديگران‌ و ازاينكه كسي به ‌اودست بزند امتناع ميكند و از او صدايي به لغت رومي اززيرروپوش رقيقش خواهي شنيد‌كه: واي ازهتك پرده‌ام!
خواهي ديد كه بعضي از خريداران مي‌گويند:اين كنيز را به ۳۰۰دينار ميخرم كه بسيارعفيف‌ است.آن كنيز در جواب خواهدگفت:اي‌فلاني!اگردر قيافةسليمان‌بن داوود و درحكومتي نظيرحكومت اوهم باشي من به تورغبتي ندارم بي جاپولت راهدرمكن.دراين موقع برده فروش به آن كنيزخواهدگفت:پس چه كنم؟به هيچ خريدار رغبت نمي‌كني، من هم كه بايدتو را بفروشم پس چارةاين كارچيست؟‌كنيزدرجواب خواهدگفت:چرا در فروختن من عجله ميكني؟بايدخريداري يافت شود‌كه دل من او را بخواهد.دراين وقت،پيش آن برده‌فروش برو و بگو:من نامه‌اي بلغت رومي دارم.انساني شريف آنرا به خط رومي نوشته است‌و در آن كرم، وفاداري، نجابت‌ و سخاوت خويش را شرح داده است،تواين نامه را به كنيز بده اگراز نويسنده نامه خوشش بيايد من وكيل او هستم اين كنيز را بخرم.بشربن سليمان ميگويد:فرموده‌هاي امام (ع) را موبمواجراكردم.تاجاي كه نامه امام را به او دادم،كنيزچون ‌نامه را خواند با صداي بلندگريست و به برده فروش گفت: مرا به صاحب نامه بفروش و سوگند ياد كرد كه اگر به اين شخص نفروشي خودم را خواهم كشت،من دربارة قيمت با او چانه ميزدم ‌تا به پوليكه امام‌هادي‌(ع) داده بود توافق كرديم.
پول را داده كنيز را درحالي كه مي‌خنديد،‌تحويل گرفتم او را به منزلي كه دربغدادداشتم آوردم،هنوزننشسته بود كه نامه امام‌هادي‌(ع)‌ از جيب درآورد،مي‌بوسيد و به آن نگاه ميكرد.گفتم:عجب است نامه اي را ميبوسي كه صاحبش را نمي‌شناسي؟!!
گفت:اي كسي‌كه از شناختن مقام اولادانبياء ‌عاجزي! گوش كن: مگرمن برده هستم؟نام‌من ملكيه دختريشوعا پسرقيصرپادشاه روم هستم، مادرم از او لادحواريون است‌. جريان عجيب خويش را برايت تعريف مي‌كنم:
پدربزرگم قيصرخواست مرا به برادرزاده‌اش تزويج كند،من حدود۱۸سال‌داشتم،۳۰۰نفر از نسل حواريون عيسي از كشيشان و راهبان را جمع كرد،۷۰۰  نفرازبزرگان ديگر‌و۴۰۰۰ هزارنفر‌ از‌ فرمانده‌هان‌ را نيز دعوت كرد. ازآن طرف تخت مزيني‌ كه داراي ۴۰ پله بود آماده كرد،پسربرادرش بالاي آن رفت.اسقفها به ‌پا برخواستن،كتابهاي انجيل را باز كردند،صليب‌ها را بالابردند و چون خواستند مراسم عقد را اجرا كنند ناگهان تخت برافتاد،پايه‌هايش شكست،عموزاده‌ام بيهوش بر روي زمين افتاد.اسقفهابه لرزه در‌آمدند‌،ريس اسقفها به پدر‌بزرگم گفت:ما‌ را از اين پيشامد نحس كه حاكي از زوال دين مسيح‌ و اين حكومت است معزور‌بدار.پدر‌بزرگم آن را‌ به فال بد‌گرفت.من در آن شب در خواب ديدم:گويا ‌حضرت عيسي ‌و شمعون ‌وعده اي از‌حواريون در ‌كاخ جدم جمع شده،منبري از‌نور‌نصب كرده اند‌كه بسيار‌بلند است،اين منبر‌در همان جايي بود‌ كه جدم تخت واژگون شده را‌ در‌‌آنجا‌ نصب كرده بود.در آن موقع ديدم  كه حضرت محمد(ص) و دامادش علي(ع) و‌ عده‌اي از اوصياءش داخل مجلس شدند،حضرت مسيح پيش آمد و‌‌آن حضرت را در آغوش گرفت.
حضرت محمد(ص)‌ مي فرمود:يا‌ روح‌الله! من آمده‌ام از وصي تو شمعون،دخترش ملكية را به اين فرزندم- اشاره به حضرت عسگري‌(ع)- خواستگاري كنم.حضرت عيسي خطاب به شمعون گفت:شرافت بسوي تو ‌روي آورده،نسل خويش را‌به نسل آل‌محمد پيوند كن.گفت:قبول كردم.محمد(ص) بالاي منبر‌رفت و خطبه خواند‌ و ‌مرا به فرزندش امام عسگري‌(ع) تزويج كرد.
چون از خواب بيدار يشدم،از‌نقل اين خواب بر پدر‌ و‌ جدم پرهيز‌كردم كه مبادا مرا بكشند،اين راز را همچنان پنهان داشته بر كسي نمي گفتم،قلبم مالامال از محبت ابو‌محمد‌عسگري شده بود،از طعام و شراب دست كشيدم،بدنم ضعيف و لاغر شد‌،بشدت مريض گشتم،در روم دكتري نماند كه جدم احضار نكرده و از دواي من نپرسد،چون از همه مايوس شد،به من گفت:نور چشمم!آيا چيزي ميل داري در اختيارت بگذارم؟گفتم:احساس ميكنم كه در‌هاي فرج به روي من بسته است،اگر اسيران مسلمان را كه در حبس تو است احترام كني،شايد مسيح و مادرش را خوش آيد و به من شفا دهند،جدم آنها را احترام كرد،من به خودم فشار آورده تا حدي اظهار صحت كرده،به طعام و شراب دست زدم،جدم شاد شد،بر احترام اسيران افزود و آنها را نويد آزادي داد.
بعد از چهارده شب سيدة زنان عالم فاطمة زهرا‌(ع) سلام را در خواب ديدم با حضرت ‌مريم‌(ع) و هزاران كنيز بهشتي به زيارت من آمدم،حضرت مريم ميگفت:اين سيدة زنان جهان،مادر همسر تو حسن عسگري است،من فاطمة زهرا را در آغوش گرفتم،گريه كردم و گفتم:ابو محمد عسگري از ديدار من امتناع ميكند.فاطمة زهرا‌(ع) فرمود:پسر من  تو را ديدار نمي كند،تو هنوز مشرك هستي،اين خواهر من مريم است،از دين خود بيزاري  كن.و‌اگر به رضاي خدا‌ و مسيح و مريم و ملاقات پسرمن مايل هستي بگو((اشهد ان لا اله الا‌الله و ان ابي محمدا رسول‌الله))چون من اين كلمه را گفتم،فاطمة زهرا(ع) مرا در آغوش گرفت و مرا اميد‌وار كرد و فرمود:اكنون رسيدن به فرزند مرا‌ اميدوار باش،من او را پيش تو مي‌فرستم.من از خواب بيدار شدم و گفتم:اميدوار ملاقات ابو محمد عسگري هستم.شب بعد حضرت ابو محمد عسگري‌(ع)را در خواب ديدم،گويا به او مي‌گفتم:محبوب من! به من جفا كردي با آنكه وجود خويش را‌ درمحبت تو گم كرده بودم.فرمود:علت تأخير مشرك بودن توست.اكنون كه مسلمان شده‌اي هر شب به ديدار تو خواهم آمد تا وقتي كه خدا ميان من و تو‌را در عالم عيان جمع كند.از‌آن روز ملاقات خويش را با من قطع نكرد.
بشربن سليمان گويد:چون سخنش به اينجا رسيد،گفتم:چطور به اسارت افتادي؟گفت:ابو محمد عسگري شبي به من فرمود:جدت لشكري در فلان روز به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد،بعد آن كار را ادامه خواهد داد،تو در قيافة خدمت كار با عده‌اي از كنيزان همراه شو.من اين كار را كردم،مسلمانان به ما رسيدند من به اسارت در آمدم،كسي تا به حال ندانسته كه من دختر پادشاه روم هستم.
مردي كه من به صورت اسير در سهم او افتاده بودم از نام من پرسيد،من نام اصلي خود را پنهان كردم،به او گفتم:نامم نرجس است،گفت:عجب تو اهل روم هستي و نامت كلمة عربي است و عربي را خوب ميداني!گفتم:اين به علت آن است كه پدرم به دانستن آداب مردم علاقه داشت.بشربن سليمان مي‌گويد:چون او را به سامرآء آوردم،به خدمت مولاي خود امام‌هادي‌(ع)) رسيدم.آن حضرت به نرجس فرمود:خدا چطور عزت اسلام و ضلت نصرانيت و شرافت محمد‌(ص) و اهل بيت‌اش را به تو نشان داد؟گفت:يا‌ بن رسول الله!چطور توصيف كنم جرياني را كه تو بهتر از من مي‌داني؟!!
امام فرمود: مي‌خواهم به تو احترام نمايم،آيا ده هزار دينار را مي‌خواهي يا بشارت شرافت عبدي را؟ گفت:بشارت فرزندي را .امام‌(ص) فرمود:بشارت باد تو را به فرزندي كه حاكم غرب و شرق خواهد شد و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد،چنان كه از ظلم و جور اثري نماند.
مولود مسعود
 شيخ صدوق رحمه‌الله در كمال الدين و شيخ طوسي رحمه‌الله در كتاب غيبت جريان ولادت حضرت قائم‌(ع) را‌ از حكيمة دختر امام جواد و خواهر امام هادي و عمة امام عسگري‌ با سند خود نقل كرده‌اند:
حكيمه خاتون ميگويد:ابو محمد‌حسن‌عسگري‌(ع) به من سفارش كردكه:اي عمه!امشب به افطار در منزل ما باش،امشب نيمه شعبان است،خداي تبارك و تعالي درامشب حجت خويش را به دنيا خواهد آورد و اوحجت خدا بروي زمين است.گفتم:مادرش كيست؟گفت:نرجس.گفتم:فدايت شوم،در نرگس اثري از حمل نيست.فرمود:همان است‌كه‌گفتم.گويد:من به منزل نرجس آمدم،سلام كردم و نشستم،نرجس آمد،كفش مرا از پايم بيرون آورد و ميگفت:خانم‌ من حالتان چطور است؟
گفتم:بلكه تو سيده و خانم من و اهل بيت هستي،گفت:اختيار داري عمه! اين چه فرمايشي است،گفتم:دخترم!خداوند امشب پسري به تو عطا خواهد كرد‌كه سيد دنيا و آخرت است،اواز گفتة من احساس شرم كرد.چون از نماز اشاء فارغ شدم افطار كردم و به رختخواب رفتم و خوابيدم در ميان شب بيدار شدم و مشغول نماز شدم،از نمازشب فارغ شدم،نرجس در خواب بود،اثري در او ديده نمي‌شود، به تعقيب مشغول شدم،دراز كشيدم،بعد با اضطراب از خواب پريدم،نرجس همچنان در خواب بود .در اينجا ترديد‌ها به من روي آورد زيرا كه اثري در وي نمي‌ديدم،در همان حال صداي ابو محمد عسگري بلند شداي عمه! عجله نكن جريان نزديك است،نشستم قرآن خواندم. در اين ميان نرجس با اضطراب از خواب پريد،من به طرف او رفتم و گفتم:نام خدا‌ با‌ تو‌ باد،آيا وضع حمل احساس ميكني؟گفت:آري!گفتم:خودت را جمع كن و اختيارت را از دست نده،جريان همان است كه به تو گفتم.
در اين بين غفلتي به من دست داد.چون به خودم آمدم ديدم مولود مسعود‌(ص) به دنيا آمده و در حال سجده كردن است،او را به سينه‌ام ماليدم ديدم نظيف و پاك است.
آن وقت صداي ابو محمد بلند شد:عمه! پسرم را نزد من آور،من او را محضر آن حضرت بردم‌،او را در‌آغوش گرفت،بعد فرمود: سخن بگوي،پسر عزيزم! اوبا زبان فصيح گفت: ((اشهد ان لا اله الا‌الله وحده لاشريك له و اشهد ان محمد رسول‌الله)) سپس بر امير‌المومنين و يكايك امامان صلوات فرستاد و بعد ساكت شد. امام‌(ع)گفت: عمه، او را  به مادرش برگردان تا به او نيز سلام بدهد،بعد پيش من بياور،او را نزد مادرش بردم،به مادرش سلام داد،مادرش به سلام او جواب داد،من او را به زمين گذاشتم.حضرت امام عسگري‌(ع) فرمود: عمه روز هفتم باز هم به سراغ ما بيا.
گويد:فرداي آن روز به منزل امام رفتم،پرده را كنار زدم تا تازه مولود را زيارت كنم،ولي او را نديدم، به امام گفتم:فدايت شوم،سيد من كجاست؟ فرمود:يا عمه! او را به كسي سپرديم كه مادر موسي ،موسي را به او سپارده بود.روز هفتم باز به خانه امام‌ آمدم،سلام كردم و نشستم،فرمود: پسرم را بياور.من وي را كه در پارچه‌اي بود پيش او آوردم،مانند هفت روز قبل عمل نمود،زبانش را به دهان او گذاشت،گويي به او شير و عسل تغذيه مي‌كند، بعد  به او فرمود:سخن بگوي فرزند عزيزم! او گفت:اشهدُ اَن الله الهَ الا‌الله. حمزه بن موسي بن جعفركه از راويان جريان از حكيمه است،گويد: چون حكيمه اين جريان را نقل كرد،بعدا آن را از عقبه خادم حرم پرسيدم؟ گفت:حكيمه راست گفته است،جريان همين طور بود.
غيبت
پس از هجوم مأموران‌ خلافت عباسي،به خانة امام‌حسن‌عسگري‌(ع) و جستجوي فرزند و جانشين امام،روشن گشت كه خطري كه جان امام آينده را تهديد مي‌كند،خطري بس سهمگين است.اين هجوم و پيگيري،در پيدا كردن مهدي (عجل‌الله) ايجاب مي‌كرد تا براي نگهداري جان باقي‌ماندة سلسلة امامت و سلالة نبوت و مصلح بزرگ بشريت اقدام بس جدي به عمل آيد.
در امر غيبت امام دوازدهم و علل آن مسائل بسياري وجود دارد.يكي از علت‌هاي ظاهري همين چگونگي پيش‌آمد بود،كه از سوي دشمنان پديدار گشت و باعث امر عظيم غيبت شد.در احوالي كه ياد شد،ضمن مقار‌ناتي،زمينة ناپديدي امام از نظر‌ها فراهم آمد.و دوازدهمين هادي،به فرمان الاهي و به قدرت و حكمت خدا،از نظر‌ها پنهان گرديد.

عتیقه زیرخاکی گنج