• بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده:

خوف و رجاء د و مقام از مقامات عرفانی است که گویی از اوّلین گام سالک برای شهود درونی مقصدی ناگریز برای او محسوب می شود. برای انجام این پژوهش در درجه ی اوّل به مرور کل منابع، اقدام گردید و روشی که برگزیدم، روش کتابخانه ای و تحلیل محتوا بود. 
 این پایان نامه در د و فصل تدوین گردیده است در فصل اوّل در پی آن است که با تکیه بر قرآن، احادیث و روایات و سخنان مشایخ، زاویه ی دید مشایخ صوفیه را درباره ی دو مقام خوف و رجاء تشریح کند
شیخ فرید الدّین محمّد عطّار نیشابور از آن مردان مشهور و در عین حال ناشناخته ادبیات فارسی است. بگفته ی بدیع الزمان فروزانفر : «شاید چند تن دیگر از شاعران پارسی زبان نیز چنینی باشند زیرا اینان نه مرد روزگار خود و نه مرد روزگار ما بلکه مرد زمان و عصری هستند که ممکن است تکامل بشر و علوّ انسانیت ازین پس آنرا به وجود آورد.» (افروزانفر /۱۳۵۵ / ص ۱ /) . نام وی با تفاق اکثر مورّخین و تذکره نویسان محمّد است و این روایتی است درست و مطابق با گفته او : 
« آنچه آنرا صوفی آن گویند به نام                   ختم شد آن بر محمّد والسّلام
من محمّد نامم و این شیوه نیز                         ختم کردم چون محمّد ای عزیز»
 کینه ی او بگفته ی محمّد عوض ابوحامد است و چون وی با شیخ معاصر بوده است سخن او بر قول دیگران که کینه ی او را ابوطالب ذکر کرده اند ترجیح توان داد. «لقب او فریدالدّین است و دراین باره هیچ شک نیست زیرا عوض و ابن الفوطی و تمام کسانیکه شرح حالش را نوشته اند این لقب را آورده اند و هم در پایان نسخه ی خطی دیوان عطاّر مکتوب در سنه ی ششصد و هشتاد و دو این لقب مذکور است و از این همه مسلّم می گردد که او در قرن هفتم که در نیمۀ اوّل آن قرن بشهادت رسیده و پس از آن، بدین لقب مشهور بوده است. » (افروزانفر /۱۳۵۵ / ص ۲). 
 در شعرهای خود تخلص «عطاّر» و «فرید» را آورده است. 
 شیخ ما عنوان «فرید» و «عطاّر» را مانند تخلّص در قصائد و غزلیات و در خطاب بخود در مثنویاتش می آورد و گاه در محل واحد و با فاصله ی اندک هر دو عنوان را ذکر می کند و از اینجا استنباط می شود که او بمناسبت وزن و یا برحسب میل خودگاه لفظ «فرید» و گاه عطاّر را در تعبیر از خود اختیار می نموده و نباید تصوّر کرد که او در اوّل «فرید» و در آخر عمر «عطاّر» تخلّص می کرده است زیرا آوردن این دو تخلّص در مثنویات دلیل قاطع است که چنین تصوّری مبنای درست ندارد. 
 سال تولد و وفات او بدرستی روشن نیست. این قدر می دانیم که او در نیمه ی دوم قرن ششم و ربع اول قرن هفتم می زیسته و اهل نیشابور بوده است. نیشابور تا قرن ها پس از عطاّر، با همه ی ویرانیها، دارای بخش ها و تقسیمات وسیعی بوده است که در کتاب های جغرافیایی قدیم همواره از آنها یاد کرده اند. « این تقسیمات بقایای تقسیمات عصر ساسانی و شاید هم پارتی بوده است. ابوعبدالله حاکم النیشابوری که دو قرن قبل از عطاّر ، مفصل ترین کتاب را در باب نیشابور نوشته و امروز مختصری از کار او باقی است، نیشابور را به چهار «رَبع» و دوازده «ولایت» تقسیم می کند و ربعِ «شامات» نیشابور را از حدود بیهق تا حدود «جلگه ی رُخ» می داند. مورخین قدیم و تذکره نویسان کهن، عطاّر را اهل «کد کن» نوشته اند و این کدکن در رَبع شامات نیشابور کهن قرار دارد و در جلگۀ رُخ، از ولایات قدیم نیشابور کهن بوده است که در کتاب تاریخ نیشابور الحاکم به عنوان هفتمین ولایت از ولایات نیشابور از آن نام برده شده است. در تقسیمات متأخر و عصر قاجار، وقتی می خواستند تربت حیدریه را که خود رُستاقی از رُستاق های نیشابور کهن بود و به نام «زاوه»، شهری کنند و به آن مرکزیت ببخشند، جلگۀ رُخ – و در مرکز آن کدکن – را از توابع زاوه (= تربت حیدریه) در همین ده کدکن که در مرکز جلگۀ رخ قرار دارد، زیارتگاهی است به نام «پیر زَروَند» که بنابر اعتقادات و اطلاعات کهن باقی مانده در نزد اهالی، مزار پدر عطاّر است و به نام «مزار شیخ ابراهیم» مورد احترام و تقدیس اهالی است. تذکره نویسان قدیم نیز نام پدر عطاّر را ابراهیم نوشته اند و از او به نام «محمّد بن ابراهیم بی اسحاق» یاد کرده اند. برای این که قرینه ای بر صحت این اطلاع در باب جدا و یعنی اسحاق داشته باشیم، می توانیم از آمار نام های قرن چهارم و پنجم نیشابور که در کتاب تاریخ نیشابور الحاکم باقی است کمک بگیریم و ببینیم که غالب «اسحاق» ها نام یکی از فرزندان خود را ابراهیم می گذاشته اند و این یک سنّت در نامگذاری عصر بوده است. پس با توّجه به بعضی اسناد قدیم و بعضی اطلاّعات محلی تا حدودی با اطمینان می توان گفت او : فریدالدین محمّد بن ابراهیم بی اسحاق کدکنی است که خاکجای خودش امروز در شهر کنونی نیشابور که توسط امیر علیشیر نوایی تعمیر شده زیارتگاه است و مزار پدش با نام «پیر زَروَند» در کدکن، در ولایت رُخ از ولایاتِ دوازده گانه نیشابور قدیم. » (شفیعی کدکنی / ۱۳۸۳ / ص ۳۲ – ۳۳)
 سبب گرایش عطاّر تبصّوف :
 بدایت کار ورود عطاّر به حلقه ی صوفیان بنابر وایت جامی آن بود که : «روزی در دکان عطاّری مشغول و مغشوف معامله بود درویشی آنجا رسید و چند بار شیء الله گفت، وی بدرویش نپرداخت درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد عطاّر گفت چنانکه تو خواهی مرد. دوریش گفت تو همچون من می توانی مرد عطاّر گفت بلی، درویش کاسه ی چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت الله و جان بداد عطاّر را حال متغّیر شد و دکاّن بر هم زد و باین طریق درآمد. » (نفحات الانس/ کتاب فروزانفر ص ۸۶۰) 
 این سخن بدلائل ذیل در خور قبول نیست : 
 نخست آنکه شیخ عطاّر از آغاز عمر و زمان کودکی بسخن صوفیان متمایل بوده و ایشان را دوست می داشته است چنانکه در تذکره الاولیاء گوید : « دیگر باعث آن بود که بی سببی از کودکی باد دوستی این طایفه در دلم موج می زد و همه وقت مفرّح دل من سخنی ایشان بود.» (توجه شود به کتاب فروزانفر). 
 پس بموجب این سخن، عطاّر از کودکی بکلمات این طایفه توّجه داشته است و این امر بموجب فطرت حاصل شده و سبب دیگر نداشته است و بنابراین فرض گرایش او بتصوّف پرمبنای ملاقات درویش باطل است و حقیقت ندارد و مؤیّد آن هم گفته ی عطاّر است در تذکره الاولیاء  (توجه شود به کتاب فروزانفر) «دیگر باعث آن بود که دلی داشتم که جز این سخن نمی توانستم گفت و شنید مگر بکره و ضرورت و مالابّد» دوم آنکه وی بنا باظهار خود مصیبت نامه و الهی نامه را در دکان عطاّری و داروخانه به نظم آورده است چنانکه در خسرونامه می فرماید : 
« مصیبت نامه کاندوه جهانست                   الهی نامه کاسرار عیانست
بداروخانه کردم هر دو آغاز                     چه گویم زودرستم زان و این بار»
 این هر دو منظومه مشحونست به اسرار معرفت و رموز تصوّف و یقیناً آنها را عطاّر وقتی به نظم آورده که در تصّوف قدیم راسخ و مقامی بلند داشته و مراحل سلوک را به پایان برده و چون آنها را در داروخانه نظم کرده پس در آن هنگام با وجود کمال فقر و معرفت به امور مادّی هم اشتغال داشته و دکّان را برهم نزده بوده است. 
 نسب نامه ی معنویِ عطاّر : 
 در باب مسأله ی پیران و مشایخ او انتساب او را به مجدالدین بغدادی و نجم الدین کبری نوشته اند ظاهراً به علتِ شهرتِ این دو عارف است و منشاء آن هم آمدن نام یک نفر امام مجدالدین خوارزمی است در مقدمه ی تذکره الاولیاء که بعضی از مؤلفان قرن نهم از جمله عبدالرحمن جامی تصوّر کرده اند این مجدالدین خوارزمی همان مجدالدین بغدادی است؛ زیرا مجدالدین اهل بعدادکِ خوارزم بوده است. حال آن که صورتِ درست این نام در نسخه های دیگر تذکره الاولیاء، امام احمد خواری است و چون این امام احمد خواری گمنام بوده است، آن را به مجدالدین خوارزمی تصحیف کرده اند و مجدالدین خوارزمی را هم با مجدالدین بغدادی یکی دانسته اند و عطاّر را مرید او و طبعاً از طریق او مرید نجم الدین کُبری دانسته اند. چنان که ملاحظه کردید، مجموعه ی این اطلاعات که از رهگذر جامی و بعضی معاصران او به ما رسیده است، در تمام اجزاء، جامی تردید و بحث است. «بنابراین تنها عاملِ نشرِ آن، شهرت مجدالدین بغدادی و نجم الدین کبری است که در میان سلاسل صوفیه ی بعد از مغول شهرت داشته اند امّا با توجه به قاعده ای که در تصحیح متون کهن وجود دارد که هر چه صورت کلمه یا عبارتی غیرعادی تر باشد درست تر است و به اصل نزدیک تر. و این حقیقی است که هر کس با مسئله ی تصحیح متون سروکار داشته باشد آن را تائید می کند. زیرا تجربه نشان داده است که کاتبان دوره ی بعد از مؤلف در طول قرون، به علّت تحولات واژگانی و نحوی زبان، سعی می کرده اند که هر کلمه را به آنچه نزدیک تر به فهم ایشان است بازگردانند و عملاً از صورت گفتار مؤلف دور کنند.» (شفیعی کدکنی/ ۱۳۸۳ / ص ۶۴). آنچه فصیح خوافی در باب سلسلۀ مشایخ عطاّر نقل کرده است، باید صحیح تر باشد و از آنجا که بعضی از افراد این سلسله گمنام بوده اند، این زنجیره شهرت نیافته است. صاحب مجمل فصیحی، نَسَبِ معنوی عطاّر را به ابوسعید ابوالخیری می رساند، بدین گونه : «وفات الشهید المرحوم المبرور الشیخ فرید الحق و المله و الدین عطاّر به نیشابور. و او مرید شیخ جمال الدین محمّد بن محمّد النُغُندری الطوسی المعروف بالامام الرّبانی است و او از شیخ شرف الدین الرداد و او از خال خود شیخ صلاح الدین احمد الاستاد و او از شیخ نورالدین منوّر و او از خواجه ابوالفتح طاهر و او از جد خود شیخ ابوسعید … » (فصیح خوافی / ۱۳۴۱ / ج ۲ / ص ۲۳۷ ). 
 امّا عطاّر مردی بوده است مطّلع از علوم و فنون ادبی و حکمت و کلام و نجوم و محیط بر علوم دینی از تفسیر و روایت احادیث و فقه و باقتضای شغل خود بصیر در گیاه شناسی و معرفت خواص ادویه و آگاهیش از مبادی طب نیز قابل انکار نیست. امّا از لحاظ مذهبی چنانکه ظواهر آثار عطاّر گواهی می دهد او مذهب اهل سنّت داشته است، اظهار عشق و علاقه ی آتشین بخلفای سه گانه و مدح و ستایش شافعی و ابوحنیفه در مثنوی خسرونامه و تکریم ائمه ی سنّت در تذکره الاولیاء دلیلی است ظاهر و غیرقابل انکار، اندرزهای عطاّر بمتعصبان که روی سخنی او با شیعیان است و علوّ او در دفاع از عقاید سنیّان و صحّت خلافت ابوبکر و عمر بحدّی صریح و تند است که بهیچ روی تأویل نمی پذیرد. و لحن او در منطق الطیر همچنان تند است که طرز سخن جا خط در کتاب «العثمانیه». با وجود آنچه گفتم اخلاص و اردات و نحوه ی ستایش او از حضرت مولای متّقیان بطوری صدق آمیز و مبنی بر حسن اعتماد است که قاضی نورالله ششتری وی را شیعه ی پاک و خالص شهر ده و مدائح او را در حق یاران پیغمبر (ص) تأویل نموده است. 
 «سخن راست آنست که بزرگان اهل سنّت هرگز منکر فضائل حضرت امیر (ع) نبوده و نیستند و مرتبت آن حضرت و اختصاصی وی بجناب سیّد انبیاء (ص) آن اندازه آشکار ومدللّ است که جز نواصب و خوارج هیچکس را یارای انکار آن نبوده است و آن گروه نیز باتّفاق مسلمین مرد و داند و از حقیقت دین محجوب. شیخ ما نیز خواه سنی و یا شیعی باشد در مسلک تصوّف قدم می زده است و عموم صوفیان (باستثنای نقشبندیّه که بوبکر نیز خود را پیوسته می شمارند) سند خرقه ی خود را بنقطه ی دائره ی ولایت محمّدیّه متّصل می سازند و در عقد بیعت و لویّه ید اَبید علی را دستگیر خود می دانند و ساغر محبّت و عشق بخاق ابروی مردانه وی می کشتند.» (فروزانفر / ۱۳۵۵ / ص ۵۸ ). 
 بنابراین عشق و اخلاص او بدان ولی مطلق و مرشد کلّ امریست بسیار طبیعی و باقتضای رسوخ اوست در مسلک تصوّف و تبعیّت او در فروع مذهب از امام اهل رأی ابوحنیفه نعمان بن ثابت منافاتی با ارادت و اخلاص عاشقانه اش بحضرت علی (ع) ندارد و بر فرض آنکه ویرا سنّی بشماریم بدون شک پیر و هیچ یک از ائمه ی اربعه بالاختصاص نبوده و اطلاق حنفی یا شافعی و حنبلی یا مالکی بر او روا نیست زیرا صوفیّه در فروع دین تابع هیچیک از این چهار تن نبوده اند بلکه در هر مسأله از مسائل فرعی دین بمصلحت حال عمل می کرده اند و فتوای یکی ازین چهارتن را ترجیح می داده اند و مقید تبعیّت شخص بخصوص نبوده اند. 
 آثار عطاّر : 
 برای شناخت آثار عطاّر، عطّار را باید از نو شناخت، عطاّر راستین و عطاّر تاریخی را از عطاّرهای مجعول در طول قرون و اعصار جدا کرد لقب عطاّر یکی از رایج ترین القاب در تمدن اسلامی و ایرانی بوده است. شغل عطاری و داروفروشی از لوازم ضروری زندگی شهری و روستایی بوده است و بسیار طبیعی است که از میان هزاران کسی که در هر قرنی به این شغل اشتهار می یافته اند تنی چند به کار شعر و شاعری نیز بپردازند تعدّد کسانی که در تاریخ شعر فارسی تخلّص عطاّر داشته اند سبب شده است که تعدادی از ایشان منظومه های سست و بیمارگونه بسرایند و برای این که این آثار از فراموشی در امان بمانند نام شریف فریدالدّین عطاّر نیشابوری را بر آن نهاده اند و چنین بوده است که نامش به این گونه یاوه ها آلوده شده است. 
 عطاّر خود در مقدمه ی مختار نامه (مجموعه ی رباعیات خود) که آن را در آخرین مراحل عمر خویش تدوین کرده است از آثار خود نام می برد : «چون سلطنت خسرونامه در عالم ظاهر گشت و اسرارِ اسرارنامه منتشر شد و زبان مرغان طیورنامه ناطقه ای ارواح را به محل کشف رسید و سوز مصیبتِ مصیبت نامه از حد و غایت درگذشت و دیوانِ دیوان ساختن تمام داشته آمد و جواهرنامه و شرح القلب که هر دو منظوم بودند – از سر سوء انا منظوم ماند که خرق و غسلی بدان راه یافت …» (مختار نامه / ۱۳۷۴ / ص ۷۰). پس علاوه بر دیوان و مجموعه ی رباعیات (= مختارنامه) او دارای چهار منظومه بوده است که از آنها با عنوان اسرارنامه و مقامات طیور (= منطق الطّیر) و خسرونامه (= الاهی نامه) و مصیبت نامه یاد می کند. «نام اصلی الاهی نامه عطاّر خسرونامه بوده است مهم ترین دلیل این است که خسرونامه ی واقعی همان الاهی نامه ی موجودی است این که موضوع آن خلیفه ای است و پسرانش و به تعبیر عطاّر شاهزادگان و دیگر این که در دو جا از مقدمه ی مختارنامه که عطاّر آثار خویش را به دقت نام می برد از خسرونامه یاد می کند نه از الاهی نامه از لحاظ نسخه قدیمی شناسی هم در قدیمی ترین نسخه های موجود از این مثنوی ابیات «الاهی نامه را آغاز کردیم» وجود ندارد. تصوّر می رود که چون در آخر این منظومه در بعضی نسخه ها ابیاتی خطاب به حق با عنوان «الاهی! الاهی!» آمده است این نام را از قرن هفتم به بعد بر آن اطلاق کرده اند. و آن چه به عنوان خسرونامه (یا گل و هرمز) چندین بار به نام عطاّر چاپ شده است از شاعری است که مدّت ها بعد از عصر عطاّر می زیسته و به شدّت تحت تأثیر عقاید ابن عربی بوده است و احتمالاً در قرن هشتم. از سوی دیگر آن چه به نام الاهی نامه ی عطاّر بارها و بارها چاپ شده و مسلّماً سروده ی اوست، نام اصلی آن خسرونامه بوده است. 
 اگر به آن کتاب مراجعه کنیم می بینیم که موضوع آن کتاب الاهی نامه، داستان خسروی است با فرزندانش. امروز تقریباً بسیاری از اهل تحقیق این نظریه را پذیرفته اند که الاهی نامه ی موجود به نام عطاّر همان خسرونامه ی اوست و خسرونامه ای که به نام او چاپ شده از شاعری دیگر است. گذشته از الاهی نامه که نام اصلی آن در نظر عطاّر خسرونامه بوده است و بعدها عنوان الاهی نامه یافته.» (شفیعی کدکنی/ ۱۳۸۳ / ص ۳۳ – ۳۵ ). عطاّر منظومۀ بسیار مشهور دیگری هم دارد، به نام مقامات طیور که بعدها به منطق الطّیر شهرت یافته و امروز کمتر کسی از آن با عنوان مقامات طیور یاد می کند. منطق الطیّر عطاّر یکی از برجسته ترین آثار عرفانی در ادبیات جهان است و شاید بعد از مثنوی شریف جلال الدین مولوی، هیچ اثری در ادبیات منظوم عرفانی، در جهان اسلام، به پای این منظومه نرسد و آن توصیفی است از سفر مرغان به سوی «سیمرغ» و ماجراهایی که در این راه برایشان گذشته و دشواری های راه ایشان و انصراف بعضی از ایشان و هلاک شدن گروهی و سرانجام رسیدن « سی مرغ» از آن جمع انبوه به زیارت «سیمرغ». در این منظومه لطیف ترین بیان ممکن از رابطه ی حق و خلق و دشواری های راه سلوک عرضه شده است. 
 اسرارنامه ی عطاّر نیز منظوه ای است مشتمل بر حکایات کوتاه عرفانی که در چند باب تدوین شده است. مصیبت نامه یکی از برجسته ترین آثار عطاّر است. شاید پس از منطق الطیّر مهم ترین منظومه ی او باشد و به لحاظ تاریخی آخرین منظومه ی عطاّر به شمار می آید. 

عتیقه زیرخاکی گنج