• بازدید : 30 views
  • بدون نظر

دانلود تحقیق و مقاله داستان زندگي امام حسين (ع) ۳۰ ص
 نوع فایل: word

دانشجوی گرامی سلام. از اینکه به فروشگاه فایل استور اومدی متشکرم. اگه دنبال پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ،گزارش کارآموزی یا هر فایل دیگه ای میگردی کافیه به ما اطلاع بدید تا در کمترین زمان قرار بگیره البته اگر در فروشگاه نبود. در این بخشم میتونی تحقیق در مورد داستان زندگي امام حسين (ع)  رو  براحتی دانلود کنی و ازش استفاده کنی پس هرچه زودتر دانلود کن که از هرجای دیگه ارزون تره.موفق باشی.

تولد و كودكي امام حسين ( ع) :

قلب مرد به تپش افتاده بود . با سرعت كوچه هاي شهر مدينه را پشت سر مي گذاشت تا هر چه زودتر خود را به پيامبر برساند . دوست داشت اولين كسي باشد كه آن خبر مهم را به رسول خدا مي رساند . در راه هر كه را مي ديد ، سرا غ پيامبر را مي گرفت تا آنكه چشمش از دور به حضرت رسول افتاد . با عجله  خود را به پيامبر رساند در حالي كه عرق از سر و صورتش جاري بود ، نفسي تازه كرد وگفت :«اي رسول خدا ! چشم ودل شما روشن باد !مژده دهيد كه خداوند فرزند ديگري به پاره تن شما فاطمه «ع» -عنايت نمود .» با شنيدن اين خبر ، لبهاي حضرت به خنده گشوده شد وبرق شادي در چشمان مباركش نمايان گشت . هفت روز از تولد دومين فرزند فاطمه زهرا «ع»گذشته بود كه فرشته آسماني از طرف خداوند خبر آورد كه :«اي رسول ما !نام اين مولود راحسين بگذار»

حضرت زهرا (ع) براي فرزندش حسين ـ گوسفندي را قرباني كرد تا آن را بين نيازمندان و فقيران شهر تقسيم كند. پيامبر، حسين را مانند حسن دوست داشت . او را در آغوش مي گرفت و مي بوسيد وهميشه مي گفت :« حيسن از من است و من از حسينم.» پيامبر به ياران خود مي فرمود: « هركس حسن وحسين را دوست بدارد ،مرا دوست داشته است و هركس با آنها دشمني كند، با من دشمني كرده است. » دوران كودكي : 

حسين«ع» دوران كودكي خود را همراه با برادرش حسن «ع» در كنار جدش ـ رسول خداـ و پدر و مهربانش گذراند. روزهايي با حوادث تلخ وشيرين كه درسهايي از شجاعت ، محبت و فداكاري را به دنبال داشت.

يكي از آن وقايع آموزنده براي حسن و حسين «ع» مربوط به زماني است كه جدشان حضرت محمد «ص» به مسافرت رفته بودند و مادرشان حضرت زهرا «ع» با پولي كه از همسرش علي «ع» گرفته بود به بازار رفت و با آن يك پرده و دو دستبند نقره خريد. حضرت زهرا «ع» يكي از دستبندها را به دست حسن كرد و ديگري را به دست حسين . پرده زيبايي را هم كه خريده بود، بر درخانه آويخت مدتي گذشت. پيامبر از سفر بازگشت ويكسر به در خانة دخترش آمد تا بعد از مدتها ديداري داشته باشد. حضرت فاطمه«ع» ازخوشحالي دويد تا رسول خدا را در آغوش يگيرد؛ اما ديد پدرش رفته است. بسيار غمگين و افسرده شد وبه فكر فرو رفت. با خودش گفت حتماً پدرم از چيزي ناراحت شده است. زود پردة گران قيمت را برداشت و با مهرباني دستبندها را از دست حسن وحسين بيرون آورد و به آنان گفت : « عزيزان من ! اين دستبندها و پرده را پيش پدر بزرگتان ببريد. رسول خدا اكنون در مسجد نشسته است.» وقتي حسن و حسين وارد مسجد شدند، پيامبر سخن خود را قطع كرد. حسن و حسين را روي زانوهاي مبارك نشاند و نوازش كرد. بعد دو نفر فقير را صدا زد و دستبندها را به آنها بخشيد. سپس نگاهي به جمعيت حاضر در مسجد انداخت و دونفر ديگر را كه لباسي پاره و مندرس به تن داشتند صدا زد ، پرده ها را دو تكه كرد به آنها داد تا براي خود لباسي آماده كنند.

حسن وحسين «ع» از همان دوران كودكي علاقة زيادي به يادگيري علوم داشتند. يك روز هر كدام خطي نوشتند و خدمت رسول خدا آوردند و سؤال كردند : « خط كدام يك از ما بهتر است؟» حضرت، نگاهي به خط خوش آنها انداخت ودر حالي كه لبخندمي زد ، فرمود:« هر دو خوب است .» گفتند :‌« نه كدام بهتر است؟» حضرت فرمود : «اي عزيزان من ! من مكتب نرفته ام و هرگز الفبايي ننوشته ام. خط شناسي كار كساني است كه اهل نوشتن باشند. از پدرتان سؤال كنيد كه خط نويس و كاتب وحي است.» حسن و حسين خدمت پدرشان علي «ع» رفتند و سؤال كردند :‌«خط كدام يك از ما بهتر است؟» اميرالمؤمنين نگاهي به چهرة معصوم فرزندان خود انداخت. حضرت نمي خواست بگويد خط كدام يك بهتر از ديگري است لذا لحظه اي به فكر فرورفت سپس در حالي كه دوباره به خط خوش حسن وحسين نگاه مي كرد ، فرمود: «هر دو خوب است؛ چون نوشتن را خودتان يادگرفته ايد ،حق آن است كه قضاوت اين كار را به عهدة مادرتان بگذاريد. به كارهاي كودكان ، بيشتر مادران رسيدگي مي كنند. هر چه او بگويد من هم همان را مي پسندم.» حسن و حسين خدمت حضرت فاطمه «ع» آمدند و همان سوال را پرسيدند. حضرت زهرا فرمود: « هر دوخوب است آن قدر خط شما زيبا وخواناست كه پيدا كردن تفاوت بين آنها كار مشكلي است اصلا بهتر است كار ديگري انجام دهيم . هرچند كه اين قرعه كشي است و خط شناسي نيست ، ولي خوب است . اين گردنبندي كه مي بينيد از عاج فيل است كه هفت دانه دارد . اين دانه ها را روي زمين مي ريزيم . هركدام از شما كه دانه هاي بيشتري جمع كرد ، خط او از ديگري بهتر است . » حسن و حسين (ع ) قبول كردند . سپس حضزت فاطمه (ع) دانه ها را روي زمين ريخت آنها با سرعت دويدند و هر كدام توانستند سه دانه از روي زمين بردارند ، اما دانة آخري نصف شده بود و به هر كدام يك نصفه رسيد، نتيجه مساوي بود ! حسن و حسين (ع) هر دو راضي و خشنود شدند و گفتند : « پايان كار همان شد كه جدمان رسول خدا و پدرمان و شما فرموديد ، اما ما دلمان نمي خواست كه دانة عاجي شكسته شود .» حضرت زهرا فرمودند : «دانه به دست شما شكسته نشد ، خدا آن را شكست و چيزي را كه خدا بشكند ، بسيار ارزشمند خواهد بود . »


عتیقه زیرخاکی گنج