• بازدید : 30 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دهه‌های اول قرن بیستم را می توان عصر افراط گرایی نامید:دو سنت عمده و کاملاً متضاد یکی در آلمان تحت عنوان ایده الیسم و دیگری در انگلستان و فرانسه تحت عنوان” تحقق گرایی” مواضع یکدیگر را به شرکت مورد حمله قرار می دادند. تحقق گرایان یا ” طبیعت گرایان”  با فرض همسانی طبیعت و جامعه ادعامی کردند،علوم اجتماعی در مطالعه پدیده های اجتماعی باید از همان روشهای استفاده کند که علوم طبیعی در مطالعه پدیده های طبیعی استفاده می کند.
البته، طرفداران این رویکرد اذعان میکردند که هر چند ، جستجوی قوانین در علوم اجتماعی در مقایسه با علوم طبیعی مشکل تر و دقت آن نیز کمتر است اما این موارد بیانگر اختلاف بنیادین بین علوم طبیعی و اجتماعی نیست. 
به طور خلاصه تحقق گرایان بر دانش ” بیرونی”  ،” آزمایشگاهی”  و ” کمی”  تاکید می کردند. در مقابل 
” غیر تحقق گرایان”  یا “ضد طبیعت گرایان”  ادعا می کردند،طبیعت و فرهنگ ماهیتاً متفاوتند.در علوم اجتماعی هیچ گونه قانونی وجود ندارد؛دقیقا به همین دلایل(تفاوت در موضوع مورد بررسی و اهداف مطالعه) نمی توان و نباید روشهای علوم طبیعی را در مطالعه پدیده های اجتماعی استفاده کرد. تحقیقات اجتماعی به جای تمرکز بر”علتها”  باید بر ” دلایل”  عامل تمرکز نمایند و برای درک ان تلاش کنند. ( Martin ) به جای ” تبیین ”  رفتار از دیدگاه مشاهده گر باید ” کنش را از نقطه نظر کنشگر درک نمود.” از نظر تحقق گرایان فاصله میان علوم طبیعی و اجتماعی تنها در شدت درجه روش شناختی نیست، بلکه این فاصله پر شدنی و ناشی از تفاوتهای ” هستی شناختی”است.
این وضع امکان سازش و مصالحه بین دو دیدگاه را از بین برده بود و هیچ یک از این مکاتبات نمی توانستند مساعدتی به دیگری نمایند. ( Burrel&Morgan ) برای بر طرف کردن این نقص، کوششهایی صورت گرفت که هدف عمده آنها برقراری یک راه میانه و پر کردن فاصله ایدالیسم و تحقق گرایی بود. این تلاشها هر چند تفاوتهایی با یکدیگر داشتند، اما وجه مشترک آنها استفاده ار رویکرد درون فهمی( Verstehen )در مطالعه پدیده های اجتماعی بود. در این راستا ابتدا مساعدتهای ۲ صاحب نظر اصلی این مفهوم، دیلتای و وبر را به طور دقیق بررسی و تفاوتهای رویکرد آنها را مشخص می نماییم و سپس به طور خاص بر کار وبر تمرکز و تز اصلی او یعنی ایده « نوع آرمانی» را تشریح می کنیم.
 
ویلهلم دیلتای
دیلتای ( ۱۹۱۱-۱۸۳۳) به عنوان یک تاریخ نگار مطالب بسیاری در مورد رنسانس،دوران  اصلاحات، عصر روشنگری در آلمان و تاریخ ایدالیسم آلمانی،از خود به جای گذاشته است.او همچنین به متافیزیک، معرفت شناسی ، روان شناسی و فلسفه اخلاق نیز مساعدتهای فراوانی داشته است. دیلتای با جنبه های افراطی هر دو مکتب تحقق گرایی و ایده الیسم به شدت مخالف بود؛ بنابراین فلسفه او را می توان از یک طرف واکنشی نسبت به فراطبیعت گرایی غیر واقعی ایدالیسم دانست که بر اساس آن، روح کنترل تجویزی و تلویحی بر امر واقع دارد و از طرف دیگر اعتراضی نسبت به خرد‌گرایی سکولار طبیعت گرایان به شمار آورد که بر آن اساس روشهای علوم اثباتی تنها ابزارهای معتبرکشف حقیقت معرفی می شدند.(Tillman,1985)دیلتای تحت تاثیر کانت و فلاسفه رماتیک نظیر هگل و شلینگ مطرح می کند که موضوع مورد مطالعه در علوم اجتماعی و طبیعی اساسا متفاوت است:
الف: موجود انسانی هدفمند است در حالیکه طبیعت اینگونه نیست.
ب: علوم انسانی عاری از ارزش نیستند،در حالیکه علوم طبیعی این گونه اند.
ج: علوم انسانی مبتنی بر مقررات،هنجارها و اصول هستند،در حالیکه علوم طبیعی این چنین نیستند.
د) انسان ها از تاریخشان اگاهند و بر این اساس کنشهای خود را صورت میدهد،در حالیکه طبیعت قادر به این عمل نیست.
این تفاوتها اساسی، نتایج مختلفی را نیز به دنبال دارد: ما در علوم طبیعی عناصر تجربه را از طریق “مداخله” و
” فرضیات” منسجم می کنیم،در حالیکه،انسجام،در علوم انسانی تحمیلی نیست بلکه در ساختار درونی آن وجود دارد. به همین دلایل روش شناسی علوم اجتماعی قابل تحویل و تنزیل به روشن شناسی علوم طبیعی نیست؛هدف فلسفه و بنا بر این شرایط بنیادی دانش “زندگی انسان” با تمام پیچیدگی های تاریخی و فرهنگی منحصر بفروش است.
او علومی را که مار را قادر می سازد واقعیت اجتماعی، تاریخ و فرهنگی را درک نمایم علوم انسانی ( Geistwissenschaften ) نامید. از نظر وی هدف این علوم،شناخت “حیات درونی” موضوع تحت بررسی شان است.( Martin) 

مخالفت دیلتای با ادعاهای تحقق گرایان به هیچ وجه او را در یک مسیر ایدالیستی قرار نداد، بویژه او این عقیده کانت که منبع اصلی علم” دانش پیشینی” است را رد کرد: او در مخالفت با فرضیات متافیزیکی مکتب تاریخی آلمان ادعا می کند که منبع اصلی علم،” تجربه” است و دانش نمی تواند ماورای محدودیتهای تجربه پیش رود. از این رو متافیزیک را نباید به عنوان یک علم و تبیین قابل قبول جهان در نظر گرفت. ( Herva,1988 ) منطق به تنهایی نمی تواند مبنایی برای تفکر ارائه نماید. (Tillman, 1985 ) از نظر او به هنگام تشریح تجربیاتمان آنها را به زبان گفتار تبدیل می کنیم. در فرایند تجربه ذهن ما حالت منفعل ندارد، بلکه تجربه و” آگاهی”(که تجربه در بستر آن ذخیره م شود)با هم ارتباط متقابل دارند.بنابر این وظیفه علوم انسانی تحلیل آگاهی انسان است: تمام تفکرات، کنشها و نهادهای انسانی بخشی از کلیت و فرایندهایی هستند که برای درک آنها باید “زمینه” و بستر شکل گیریشان را نیز در نظر گرفت.دیلتای “واقعیت” های انسانی را با فرایندهای تاریخی پیوند داده و مطرح می کند،علوم اجتماعی باید حوادث و تبین های اجتماعی و تاریخی را در بستر اجتماعی – تاریخی شان مطالعه نماید. او در این راستا به دنبال روشی بود که تحقیقات تاریخی  و روان شناختی را به هم مرتبط نماید. همان طور که ملاحظه می شود دیلتای،از یک طرف تاریخ را یک فرایند عینی می داند که می تواند راهنمای تحقیقات اجتماعی باشد. بر این اساس تجلی حیات انسانی بخشی از یک فرایند تاریخی است و باید به صورت تاریخی تبیین شود: از آنجایی که دولت،خانواده و حتی موجودات انسانی در زمانهای مختلف متفاوتند نباید به صورت انتزاعی بررسی شوند. تاریخ گرایی یک روش رهایی بخش است که ما را از خرافه پرستی نجات می دهد.از طرف دیگر او اعتقاد دارد که کنشهای انسانی و اجتماعی از” احساسات درونی” کنشگران ناشی می شوند و از این رو روان شناسی یک علم است. (تحقق گرایان روان شناختی را در حوزه علم قرار نمی دادند).
با در نظر گرفتن این موارد چنانچه قبلاً نیز ذکر شد دیلتای به دنبال یک روش مستقل در علوم انسانی بود.او این روش را “درون فهمی” ( Verstehen ) نامید. طبق تعریف دیلتای درون فهمی (Verstehen ) درک محتوای ذهنی یک عقیده،احساس و یا نیت است که به طور تجربی در اظهاراتی نظیر کلمات یا حالات آشکار می‌شود. استفاده از این روش دانشمندان و تاریخ نگارانرا قادر می سازد تا نسبت به علوم طبیعی یافته ها و نتایج معتبر تری را بدست آوردند. بزعم او عمومی ترین و پذیرفته شده ترین تفسیر نوعی ” همدلی” است که محتوای ذهنی کنشگران اجتماعی را احیاء می کند. در این روش فرض بر این است که اولا رفتارها توسط پدیده های ذهنی نظیرنیات برانگیخته می شوند. ثانیاً این پدیده های ذهنی به رفتارهای بر انگیخته شده معنی می بخشد و ثالثاً این معانی شامل « تصور» حالات فرد کنشگر است.( Alexander,1991 ) 
بنابراین با” تجربه مجدد”رفتار یک کنشگر می توان دلیل دورنی رفتار او را درک کرد (Verstehen )
بطور مثال اگر چه اکثر افراد نمی توانند از طریق تجربیات شخصی مانند نادر شاه زندگی کنند،اما نمی توانند با او احساس همدلی نمایند. این امر از طریق استفاده از اطلاعات فرهنگی و تاریخی امکان پذیر است. فرد می تواند خود را در شرایط زندگی « نادر شاه» قراردهد و تجربیات او را احیا نماید و بدین ترتیب ” انگیزه های درونی”که موجب رفتارهای او شدند را درک نماید.
بر طبق این مثال (Verstehen ) شامل ۳ مرحله است ( Abel:1948 )
الف: درونی سازی یک محرک،که شدیداً به توانایی ما در تشریح یک موقعیت یا حادثه بستگی دارد .این امر از طریق جمع آوری اطلاعات و باز سازی آن حادثه انجام می شود. تنها در این صورت است که همدلی ” خالص” در یک موقعیت گذشته صورت می گیرد. لازم به ذکر است چنین درکی متفاوت از تفکری است که در مورد خویش می کنیم. به عبارت دیگر روشی که بر آن اساس سعی می کنیم « انگیزه های» دیگران را درک نماییم،با روشی که طی آن انگیزه های خود را تشریح می کنیم،متفاوت است بنابراین (Verstehen ) را نباید با ( Self- understanding ) اشتباه گرفت. این وضعیت مانند فاصله مناسب در خواندن یک کتاب است: هم فاصله بسیار نزدیک و هم فاصله بسیار دور مانع دیدن کلمات می‌شوند (Gordon:2004 ) تنها رعایت فاصله مناسب خواندن را میسر می سازد.
ب: درونی سازی یک پاسخ                    ج: تعمیم
“روان شناسی گرایی” دیلتای از جانب دو گروه مورد حمله قرار گرفت: گروه اول، تحقق گرایانی نظیر ایبل (Abel ) و رودنر (Rudner ) بودند که اعتقاد داشتند (Verstehen) در بهترین حالت، یک ابزار اکتشافی و شهودی است که می تواند مبنایی برای فرضیه سازی قرار گیرد.از دید آنها این روش را نباید به عنوان  تبیین یا راهنمای جمع آوری داده ها و بنا براین ابزار معتبر ساختن فرضیه در نظر گرفت. (Bourgedis, 1976  )  ایبل در مقاله معروف خود، عملیاتی به نام درون فهمی (The operation called verstehen ) با ذکر یک مثال ایده خود را بسط می‌دهد و نواقص نظریه دیلتای را بر جسته می کند.
گروه دوم : شامل نئو کانتیهایی نظیر وبر، ریکرت و ویندلباند است که اساساً مخالف هر گونه روان شناسی گرایی هستند. از نظر آنها اشتباه دیلتای این است که تفاوت علوم طبیعی و اجتماعی( نه انسانی) را پیش از اندازه بزرگ کرده است. این علوم متفاوتند اما تفاوت آنها به جای آنکه در موضوع مورد مطالعه باشد،در روش های مورد استفاده است. این فرض، اساس کارهای و بر را در علوم اجتماعی تشکیل می دهد که بطور مفصل به آن می پردازیم.
ماکس وبر:
وبر(              ) نیز به عنوان دانشمند هم عصر دیلتای، تحت تاثیر مناقشات فلسفی و روش شناختی آن روزگار قرار داشت. او نیز همانند دیلتای معتقد بود علوم اجتماعی باید توسط روشهای مستقل خود مطالعه شوند. به اعتقاد او روش (Verstehen ) اساساً در حکم روش شناسی علوم اجتماعی و تاریخی است که مبتنی بر رابطه بین علم و کنش عملی می باشد. از این نظر می توان او را یک تحقق گرا با آموزه های ایده الیستی در نظر گرفت که با تفکرات دیلتای متفاوت بود؛ بنابراین کار او را از دو جهت می توان بررسی کرد:
الف: انتقاد به روان شناسی گرایی دیلتای
ب: بسط دهنده یک نگرش تحقق گرا در درون جامعه شناسی تفسیری
انتقاد به روان شناسی گرایی دیلتای
وبر بر خلاف دیلتای فهم یک عامل اجتماعی و چیستی تجربه او را هدف جامعه شناسی نمی داند بلکه از نظر او،هدف مناسب درک چگونگی تجربه کنشگر اجتماعی است. (Arthur       )
او در این راستا استدلال می کند: چنانچه بخواهیم،یک کنش اجتماعی را از نقطه نظر جامعه شناختی مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم به هیچ وجه ضرورت ندارد،انگیزه های روان شناختی یا روانی عوامل اجتماعی را بشناسیم. هر چند این انگیزه ها در نقش یک عامل علی ظاهر می شوند، اما به هیچ وجه در حوزه جامعه شناسی تفسیر قرار ندارند.در عوض یک جامعه شناس باید بر کنش تمرکز نماید. بطور مثال از نظر یک اقتصاد دان شرایط جوی در اوضاع اقتصادی موثر است. بنا براین باید آن را مورد توجه قرار داد؛ اما این به این معنی نیست که شرایط جوی به عنوان موضوع مورد مطالعه علم اقتصاد است.جامعه شناسی بخشی از روان شناسی نیست ( Graber,            ) 
وبر در مخالفت شدید با روش دیلتای،درک همدلانه روان شناسی توصیفی او را شاخه ای از “تصوف” و” اسطوره” می دانست که در نهایت منجر به انتزاعی شدن علوم اجتماعی می شود. “تعمیم پذیری” این علوم،تنها از طریق حذف ویژگیهای روان شناختی انسان و تاکید بر ” کنش اجتماعی هدفمند و عقلایی” حاصل می شود. چنانچه فهم جامعه شناختی را به عنوان اسناد انگیز های انسانی در نظر بگیریم کاری اشتباه صورت داده ایم. کنشهای اجتماعی دارای معانی ” اجتماعی – رابطه ای” هستند و به صورت همگانی فهم نمی شوند و از این روی با ” انگیز ه های درونی” انسان تفاوت دارد و شیوه درک آن نیز متفاوت می باشد. بررسی انگیز های انسانی، وظیفه روان شناسان است. (   Burger       ) او در جهت بسط این اندیشه با یک سنخ شناسی در مورد انواع کنشهای اجتماعی، به طور خاص بر کنش های هدفمند عقلایی تمر کز می کند.این کنشها ابزارهای منطقی و ذهنی جهت رسیدن به یک هدف تلقی می شوند.
در واقع هر کسی می تواند بر این حقیقت تکیه کند که رفتار سایرین با او به صورت مشخصی است. ( حتی اگر او از آنان چنین درخواستی نداشته باشد) این حقیقت درجات بالای ” احتمال” را مطرح می کند:به عبارت دیگر احتمال معینی وجود دارد که بتوانیم بر عینیت خاصی تاکید کنیم.وبر برای تشریح این وضعیت از کدهای شهروندی استفاده می کند.در این حالت،افراد ممکن است گاهی اوقات قانون را رعایت نکنند ( انحراف از کنشهای هدفمند معقول) اما غالباً زندگیمان را بر پایه اطاعت سایرین از قانون صورت بندی می نماییم. نیازی نداریم که راجع به”احساسات” افراد در مورد اطاعت از قانون چیزی بدانیم بلکه می توانیم فرض کنیم،به طور طبیعی افراد می کوشند قوانین بازی  را رعایت کنند. به عبارت دیگر در یک تعامل اجتماعی،رفتار طبیعی و مورد انتظار برحسب جامعه شناسی تبیین می شود و روان شناسی مرجع آن نیست انحراف از این گونه ها ، ناهنجاری تلقی می شود و موضوع روان شناختی است،اما خود الگوهای رفتاری مستقل از روان شناسی هستند. همان گونه که ملاحظه می شود و بر به جای آن که تلاش کند موجودات انسانی را از طریق حالات درونی درک کند، بیشتر فرض عامل عقلایی در یک رفتار اجتماعی را مد نظر قرار می دهد.او تاکید می کند جامعه شناسی باید این فرض را که ” فهم” و ” تبیین علی” هیچ رابطه ای با هم ندارند ( فرض دیلتای) را رد کند.از نظر او تبیین” رفتارهای واقعی در سطح معانی ذهنیشان” تنها فرضیه های جامعه شناسی هستند.در مرحله بعد باید این فرضیات را مانند علوم طبیعی به صورت تجربی آزمون نمود. چنین ” تفسیر” و “آزمونی” هم با ” کاهش گرایی” روان شناختی و هم با ” هر منوتیک” متفاوت است( Eliason ). این هدف وبرکه سعی می کند “عینیت” را در علوم اجتماعی همسان با علوم طبیعی قرار دهد،او را در زمره تحقق گرایان قرار می دهد،اما از این جهت که چنین تبیین هایی را فقط در سطح معانی کنش اجتماعی معتبر می داند،او رابه  غیر تحقق گرایان  نزدیک می‌کند.از نظر وی (Verstehen )را باید،به عنوان یک روش تبیین،در کنار دیگر روشهای علوم طبیعی مانند استفاده از آماره،مشاهده و آزمایش قرار داد.

عتیقه زیرخاکی گنج