• بازدید : 19 views
  • بدون نظر

قیمت : ۳۰۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۱    کد محصول : ۱۷۹۹۶    حجم فایل : ۷۱ کیلوبایت   

راوی :{کمی اب ازسقا خانه می خورد ومی گوید سلام}.بچه ها سلام.حالتون؟ احوالتون؟خیلی خیلی خوش امدین برای دیدن این نمایش ما.خب بچه های عزیزیم نمایش امروزما قصه ی زاغ وپنیروبزبزه قندی نیست.نمایش امروزما مثل وافسانه وحکایتم نیست.نمایش امروزما یه داستان واقعیه .یک داستان واقعی ازعاشورا.بچه های گلم میدونید روز دهم ماه محرم روبهش میگن روز عاشورا.همون روز که تو خیابونادسته راه میفته.میریم سینه زنی.تواون روز بگید ببینم چه اتفاقی افتاده؟بله.اون روز.امام حسین.امام سوم مابه همراه یارانشون وحتی اعضای خانوادشون شهیدشدن.در راه خدا.در راه قران واسلام.حالا برای اینکه بدونیم که امام حسین چه جوری شهید شدخوب خوب نمایش ما وعروسکای مارونگاه کنید.باشه؟خب.منم این سقاخونه رومیزارم کنارتاتابتونیدخوب نمایش مارونگاه ببینید.{سقاخانه رودرگوشه ای ازصفحه میگذارد}
یزید:نه…..نه……نه…..{دادی میزند}چه کابوس وحشتناکی. کابوس وحشتناکی .نگرانیم.ناراحتیم.مانگرانیم.
سرباز ۱ :جانساران چه شده است؟یاری؟{سرباز۲ راصدامیزند}
سرباز ۲:چه اتفاقی افتاده است قربان؟
یزید: کابوس وحشتناکی.مشاوراعظم مارابخوانید.
سرباز ۱:بخوانید.
سرباز ۲:بخوانید.
سرباز ۱:توصدایش کن.
سرباز ۲:توبرو صدایش کن.
سرباز ۱:ابله نوبت توبود.
سرباز ۲:ا…دیروز من رفتم.
سرباز ۱:امروزهم میروی.فردا هم میروی.
سرباز ۲:نخیرتوبایدبروی.
یزید:ا…..ه احمق هاگفتیم بی درنگ سرجون.مشاوراعظم ماراصداکنید.
یکی ازدوسرباز:بی درنگ سرجون راصداکن.
سرجون:امیربه سلامت باد.چشم دشمنانش کورباد.
یزید:آه….سرجون سرجون سرجون ما…….
سرجون:{حرفیزیدراقطع میکند}امیر……امیرجانم فدایت.امیراینها فدایت.امیرانها فدایت شوندای امیرخاک پایت{به یزیداجازه ی صحبت را نمیدهد}
یزید:ا…ه ساکت سرجون.ما امیرالمومنین یزیدبن معاویه.امیروشاه شماسخت نگرانیم.سرجون؟
سرجون:بفرمایید ای امیر.
یزید:به ما خبر داده اند که حسین بن علی با سپاهی به سمت کوفه حرکت کرده است.{سربازان میخندند}
سرجون:احمق ها..؟!!؟
یکی از دوسرباز:بله قربان.
یزید:سرجون؟
سرجون:بله امیر.
یزید:اومیخوهددرانجاحگومت ودولت تشکیل دهد؟!!!!!
سرجون:{میخندد}ای امیر.حسین راچه به کارتشکیل حکومت؟!!!
یزید:ا….ه وای وای بر ماباچنین یاران ومشاوران.بی گمان این بوزینه ازتمامی شمابرتراست.آه نازدانه ی من.تنها توبرای ماباقی مانده ای.{میمون بغلش میپرد}
سرجون:البته که نازدانه است ولی قربان…..؟؟{میمون رامیزند}
یزید:ا……هولی قربانوچه؟بگوببینم سرجون.اگراین میمون ازشمابرتر نیست پس کدام یک از شمایا هرکس دیگرجرات میکندهمین الان به سراغ حسین بن علی برودوکاراوویارانش رایکسره کند؟
یکی از دوسرباز:توبرو.
سرباز دیگر:خودت برو من نمیروم.{جروبحث میکنند}
یزید:ا…ه احمق ها کمی فکر کنید.
سربازها:بله قربان.
سرجون:یافتم یافتم.
یکی ازدوسرباز:کو.کو.کجاست؟مال من است.خودم پیدایش کردم.مال خودم است.
سرجون:ابله.
سرباز:بله قربان.
سرجون:جواب رایافتم.ای امیرپسرمرجانه.
یزید:عبیدالله؟!!!!
سربازان:{به حالت تمسخرمیخندند}پسرمرجانه؟{میخندند}
سرجون:حناق.
سرباز:بله قربان.
سرجون:ای امیراگرشمااورامامورکنیدوبه سوی پسرعلی بفرستیداوحسین وهمه ی همراهانش راحتی کودکان راباشمشیروتیغ به قتل میرساند.{قهقهه}
یزید:عبیدالله؟پسرمرجان؟!!چگونه باورکنیم که راست میگویی سرجون.
سرجون:امیر……امیر
سرباز ۱:پسرزیداوکه خیلی شجاع نیست؟
سرباز ۲:درحالیکه پسرعلی خیلی شجاع است.
سرباز ۱:او که خیلی محبوب نیست.


عتیقه زیرخاکی گنج