• بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

آثار قلمى و بيانى نخبه‏گان و فرهيخته‏گان هميشه مورد توجه پژوهشگران و محققان بوده است؛ از اين رو تلاشگران عرصه تحقيق در پى كنكاش و جستجو در آثار شفاهى، كتبى و حتى رفتارى آنان بوده و هستند. از جمله اين آثار، سخنان گوهربار بجاى مانده از امام بيان و انديشه، يعنى أمير مؤمنان على بن أبى طالب عليه‏السلام مى باشد. به دليل همين اهتمام عالمان، تاكنون با نگاه‏هاى متفاوت ادبى، فقهى، كلامى، عرفانى، تربيتى، فلسفى، سياسى و…مورد تحليل و بهره‏ورى علمى قرار گرفته است. و در اين جستار كوتاه تلاش شده است تا يكى از آثار برجسته آن حضرت از نگاه اجتماعى مورد مطالعه قرار گيرد، بنابراين، از بين آثار به جاى مانده از آن امام همام، كتاب شريف نهج البلاغة را برگزيده‏ايم و از ميان حوزه‏هاى علوم اجتماعى، حوزه جامعه‏شناسى معرفت را انتخاب نموده و در پى درك و فهم رابطه عين و ذهن، و رابطه واقعيات خارجى اجتماعى و غيراجتماعى با ذهن، انديشه و معرفت، مى باشيم
 توضيحى كوتاه پيرامون جامعه‏شناسى معرفت
قبل از ورود به نگاه نهج البلاغة در مورد رابطه معرفت و جامعه، ضرورى است پيرامون مفاهيم كليدى و مؤثر جامعه‏شناسى معرفت، مطالبى هر چند كوتاه داشته باشيم.

۱ـ۱) پيشينه تاريخى جامعه‏شناسى معرفت
جامعه‏شناسى معرفت، تقريبا از اواخر دهه ۱۹۲۰ به عنوان يك رشته علمى خاص به رسميت شناخته شده است. با وجود عمر كوتاه، اين حوزه از معرفت، به دليل اهميتى كه دارد مورد توجه محققان دقيق علوم انسانى، بخصوص پژوهشگران علوم اجتماعى قرار گرفته است.۲ البته از نظرغير كلاسيك اين حوزه از معرفت ديرينه تاريخى طولانى دارد، و حتى به صورت مكتوب در آثار دانشمندان غربى، شايد بتوان ريشه آن را، در مكتوبات فرانسيس بيكن، نيز پيدا نمود.۳ و بنظر مى رسد در ميان دانشمندان شرقى، بخصوص انديشمندان اسلامى، سابقه طولان‏يترى دارد و حتى از سطح عالمان شرقى دينى عبور نموده است و تا عمق كلام رهبران درجه اول دينى مى توان نشانى از آن را يافت؛ از اين رو ما مدّعى هستيم حتى آن را در كلام اولين پيشوا و رهبر دينى بلكه در كتاب دينى مى شود جستجو نمود، به همين جهت ما در تحقيق خويش متوجه يكى از قديمى ترين متون دينى، يعنى نهج البلاغه شده‏ايم. و در ميان كلام اين دو گروه شرقى و غربى ـ اصل وجود رابطه را ـ مى توان، استخراج نمود.
در مقابل، برخى فيلسوفان كوشيده‏اند تا اين رابطه را غير ممكن جلوه دهند، البتّه تأثيرپذيرى ذهن از خارج را در سطح «قالب و صورت» پذيرفته‏اند، شايد يكى از انگيزه‏هاى مخالفت، پيامدهاى منفى قبول افراطى تأثيرپذيرى است كه منتهى به «نسبيّت» در معرفت مى گردد، به همين دليل سعى دارند بگويند كه همه معارف مبتنى بر اصول ثابت مى باشند.۴

۲ـ۱) نخبه‏گان حوزه جامعه‏شناسى معرفت
كارل ماركس، فيلسوف آلمانى (۱۸۸۳ ـ ۱۸۱۸)، بيشترين تأثيرپذيرى را به ذهن نسبت مى دهد و بيشترين تأثيرگذارى را براى خارج آن هم مربوط به روابط توليد مى داند. «لو كاج» فيلسوف مجارستانى را مى توان پيرو او دانست.۵
بعد از او مى توان، نام «دوركايم» جامعه‏شناس فرانسوى (۱۹۱۷ـ۱۸۵۸) را ذكر كرد، كه مانند ماركس تأثير خارج بر ذهن را بيشتر از تأثير ذهن بر خارج مى دانست، البته در ميان عناصر خارجى، به ساختار اهميت مى داد. در اين نگاه ـ اثربخشى ساختار به جاى اقتصاد ـ «موْس» جامعه شناس و انسان شناس فرانسوى (۱۹۵۰ ـ ۱۸۷۲) و «لوى برول»، انسان شناس و فيلسوف فرانسوى (۱۹۳۹ ـ ۱۸۵۷) با دوركايم هم‏عقيده بوده‏اند.۶
سومين انديشمندى كه مى توان وى را از طرفداران نظريه تأثيرگذارى عين بر ذهن به شمار آورد، «ماكس شلر» فيلسوف آلمانى (۱۹۲۸ ـ ۱۸۷۴) است، كسى كه در مصاديق عوامل خارجى توسعه داد، اگر چه مفهوم «زيرساخت» ماركس را نيز پذيرفت، ولى آن را حتى شامل نيروهاى غريزى نهادينه شده نيز مى داند.۷
«مانهايم»، جامعه شناس آلمانى ـ انگليسى (۱۹۴۷ ـ ۱۸۹۳)، دقيقترين و بلند پروازانه‏ترين شالوده منظم را براى تحليل جامعه‏شناسى معرفت، فراهم آورده است، او نيز مفهوم «زيرساخت» را پذيرفت و شلر، در مصداق آن توسعه داد و در نتيجه شامل عوامل زيستى و عناصر روانى و حتى پديده‏هاى معنوى نيز دانست.۸

۳ـ۱) تعريف جامعه‏شناسى معرفت
اكثر كسانى كه در اين باره مطلبى نوشته‏اند به جاى ارائه قواعد كلى تحليلى، كه مطلوب پيشينيان بود، به طور فزاينده‏اى به مطالعات موردى ( Case studies ) متمركر شدند و لذا محصول و نتيجه اين تلاش، بيشتر به صورت كاربردى است تا يك بحث تحليلى، نظرى و كلان. حتى اين روند مانع شكل‏گيرى يك تعريف جامع در مورد «معرفت» و «جامعه‏شناسى معرفت» شده است و كمتر كسى به خود جرأت داده است تا يك تعريف كامل ارائه دهد، مگر افرادى محدود، كه آن هم مبهم و غير جامع مى باشد، مرتون در مورد «جامعه‏شناسى معرفت» چنين نوشته است: «جامعه‏شناسى معرفت بدوا به ارتباط دانش با ديگر عوامل وجودى در جامعه با فرهنگ مى پردازد.»۹ و در مورد تعريف «معرفت» از تاوكل ( Tavakol ) مطالبى نقل شده است كه بيشتر به ذكر مصداق شبيه هست تا به تعريف منطقي؛ و آن عبارت است از اين كه: «در فلسفه به أنحاى گوناگون، معرفت را تعريف كرده‏اند، أما از ديدگاه جامعه‏شناسى معرفت، مفاهيمى چون تفكر، آگاهى، ايدئولوژى، جهان‏بينى، باور، عناصر فرهنگى، هنجارهاى ارزشى، احساس‏هاى روانى، نگرش‏ها و ويژگيهاى شخصى را شامل مى شود.»۱۰ البته اين معناى گسترده بيشتر با واژه آلمانى ” Wissen ” سازگار است تا با معادل انگليسى آن ” Knowlege ” و حتى نظريه پردازانى مانند ماركس و مانهايم به اين مصاديق متعدد توجه نداشتند.۱۱
اما تعريف مورد نظر در اين مقاله عبارت است: «مطالعه و تحقيق درباره رابطه بين تفكر، آگاهى، دانش، ايدئولوژى، جهان‏بينى، باور، هنجارهاى ارزشى، احساس‏هاى روانى ونگرش‏ها و ويژگيهاى شخصى با عوامل خارجى و بيرونى، از نگاه نهج البلاغه.»

۴ـ۱) مؤلفه‏هاى تعيّن
عمده سخن در تأثير خارج عين و جامعه بر ذهن است و الا در باره تأثيرگذارى معرفت و ذهن بر خارج اتفاق نظر وجود دارد، اگر چه در ميزان تأثير آن اختلاف است، از كمترين تأثير در نگاه ماركسيست‏ها گرفته تا انكار خارج و تشخص بخشى به ذهن از ديدگاه ايده آليست‏هاى افراطى، در اين باره اظهار نظر شده است.
حال با توجه به تأكيد كلام بر تأثير پذيرى ذهن، در ميزان، نحوه و سطح تأثيرپذيرى و در اين كه عامل مؤثر خارجى كدام است و نوع معرفت اثرپذير، بين صاحب نظران اختلاف وجود دارد. از اين رو، براى درك دقيق محل بحث از نگاه نهج البلاغه ناچاريم ابتدا به مقوله‏هاى فوق بپردازيم.

۱ـ۴ـ۱) عمق تعيّن
در بحث از عمق تعيّن، پژوهشگر به دنبال درك دو چيز است:
الف: آيا جامعه و خاستگاه اجتماعى و ساير عوامل بيرون ذهنى در خلق محتواى معرفت نقش دارد؟
ب: آيا عوامل خارجى و اجتماعى در شكل دادن و قالب بخشيدن محتوا تأثير دارد؟
افرادى نظير ماركس و دوركايم عمده توجه‏شان به تأثيرپذيرى محتوا جلب شده است ولى ديگران مثل شلر معتقدند كه عمده تأثير عوامل خارجى در قالب و شكل معرفت است و در ايجاد و خلق محتوا چندان اثر بخش نيستند.۱۲
۲ـ۴ـ۱) درجه تعيّن
علاوه بر اين كه لازم است بدانيم محتوا متأثر است يا قالب و شكل، ضرورى است بدانيم ميزان شدّت تأثيرپذيرى چقدر است؟ آيا عوامل بيرونى به صورت ايجاد و علّيت در محتوا و شكل معرفت اثر دارند؟ يا عوامل خارجى در حدّ اقتضاء و يا شرايط، ايفاى نقش مى كنند؟ برخى علّ‏ينگر هستند و عده‏اى عوامل خارجى را در حدّ بسترساز و يا شرايط مؤثر مى دانند.۱۳

۳ـ۴ـ۱) سطح تعيّن
سخن در اين است كه آيا أذهان افراد جامعه به صورت فردى تأثير مى پذيرد يا از عوامل خارج از ذهن، ذهنهاى افراد جامعه و معرفتشان، بصورت جمعى و گروهى و يا حتى بصورت نسلى تأثير مى پذيرد؟ نظريه پردازانى نظير «ماكس وبر» تأثيرپذيرى را در سطح فردى مى دانند ولى افراد ديگر مانند «استيرنر» آن را در سطح نسلى مى دانند و ماركسيستها آن را در سطح طبقه.۱۴

۴ـ۴ـ۱) عامل مسلط در تعيّن
از جمله مسائل مهم در جامعه‏شناسى معرفت عبارت است از اين كه؛ عامل مسلط چيست؟ كدامين عنصر از عناصر خارجى تأثيرگذار است و در بين تأثيركننده‏ها كدامين عامل، عامل مسلّط بوده و يا بيشترين تأثير را دارد؟ در مورد عامل تعيّن، نه تنها بين نظريه پردازان اختلاف است بلكه اين اختلاف خود را به صورت مكتب‏هاى متعدد و متفاوت نشان داده است و مكتب هايى نظير: «مكتب جغرافيايى، مكتب تكنولوژيك، مكتب روان‏شناختى، مكتب معنويّون، مكتب چند عاملى، حلقه ماركسيستها و ديگر مكاتب» هر يك در ميان عوامل متعدد، يكى را عامل مسلّط دانسته‏اند.۱۵


۵ـ۴ـ۱) آماج تعيّن
در مقابل عامل مسلّط، آماج قرار دارد، يعنى در مورد قبلى سخن در عنصر خاص تأثيرگذار بود، ولى در آماج به دنبال شناسايى عنصر يا عناصر خاص تأثيرپذير مى باشند. مبنى بر اين كه عوامل خارجى چه معرفتى از معارف را ايجاد مى كند و يا در شكل‏گيرى آن نقش دارد؟ آيا معرفت تجربى بيشترين اثر را مى پذيرند يا معرفت ايدئولوژيكي؟ يا هر دو دسته از معرفت تأثيرپذيرند؟ نسبى گرايان مطلق، معتقدند همه معارف و انديشه حتى معرفت غير تجربى متأثر از خارج ذهن و جامعه مى باشند.۱۶
۲) رابطه جامعه با معرفت از نظرگاه نهج‏البلاغه
بعد از بحث مختصر از مفاهيم كليدى جامعه‏شناسى معرفت، به عنوان طليعه و مقدمه مقاله، به رابطه عين و ذهن از منظر نهج‏البلاغه مى پردازيم. ابتدا، سؤالهاى أساسى را طرح نموده، سپس در پى يافتن پاسخ آن از نهج‏البلاغه به تفحص در اين كتاب شريف مى پردازيم.
الف) از ديدگاه نهج‏البلاغه: آيا ذهن متأثر از خارج است يا خارج متأثر از ذهن و يا رابطه دو سويه است؟ عامل مسلط چيست؟ آماج تعيّن چگونه؟ سطح تأثير را كدام مى داند؟ و عمق تعيّن را چطور؟
ب) آيا نهج‏البلاغه به معرفت نگاه وجود گرايانه دارد بدين بيان: تحصيل معرفت ==> جزء روح گرديدن ==> جزء وجود شدن ـ، يا نگاهى غايت انگارانه دارد يعنى: تحصيل معرفت ==> كسب و تحصيل وسيله‏اى براى قدرت ==> براى تحصيل جامعه‏اى آرمانى، يا هر دو رويكرد را با توجه به شرايط متفاوت، قبول دارد؟
ج) جايگاه و نقش اراده انسان در اين تعامل جامعه با معرفت كجاست؟
براى يافتن پاسخ مناسب، تحقيق پيرامون موضوع را پى مى گيريم.

۱ـ۲) رابطه عين با ذهن و ذهن با عين
با مراجعه به نهج البلاغه به تحليل و تبيين ديدگاه آن در مورد تأثيرپذيرى و تأثيرگذارى معرفت و دانش از خارج و بر خارج، مى پردازيم، لكن ابتدا به تأثيرپذيرى ذهن اشاره خواهيم نمود. سپس تأثيرگذارى آن را بررسى خواهيم كرد.

۱ـ۱ـ۲) تأثير جامعه بر ذهن
با تفحص و تحقيق در محتواى نهج‏البلاغه به دست مى آيد كه پديده‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و تاريخى داراى هستى مى باشند و حتى داراى توان تأثيرگذارى بر روى ذهن هستند، حال با توجه به اين اصل به بررسى هر يك مى پردازيم.

۱ـ۱ـ۱ـ۲) تأثير پديده‏هاى سياسى و اجتماعى بر ذهن
حضرت على عليه‏السلام در توصيف و شرح ماجراى قتل عثمان، خليفه سوم، به مسائلى اشاره مى كند كه در بحث ما مفيد واقع مى شود، ايشان عامل قتل عثمان را رفتار خود او مى داند و چنين تبيين مى فرمايند:
۱۷«او سيادت بدى برگزيد كه خودكامگى و انحصارطلبى را پيشه كرد.»
آنگاه در تحليل و نقد رفتار مردم مدينه و واكنش آنها به اين خودكامگى و انحصارطلبى، آنان را، افرادى كه سريع متأثر شده و بر مبناى آن تصميم مى گيرند معرفى مى كند، در نتيجه، واكنشهاى احساسى، پيامدى جز توليد ناهنجارى جديد، نخواهد داشت كه به صورت شورش اجتماعى و حركت‏هاى توده‏اى، بدون برنامه صحيح، بروز و ظهور خواهد كرد و لذا در اين خصوص در نهج‏البلاغه چنين آمده است:
«شما نيز در برخورد با جريان واقعه، با بى تابى و ناشكيبايى رو به رو شديد، كه نيكو نبود و خدا خود، خودكامگى و ناشكيبايى را حكمى داده كه تحقّق مى يابد.»۱۸
البته شايد خواننده محترم بعد از خواندن جملات فوق، در نقد ادعاى مقاله حاضر بگويد؛ از اين كلام امام على عليه‏السلام در ارتباط با رابطه بين جامعه و معرفت، نمى شود استنباطى داشت، زيرا تمام كلام در اطراف رفتار سياسى است، يكى از سوى حاكم، ديگرى از سوى مردم.
در جواب بايد گفت: بعد از صدور رفتارهاى خودسرانه حاكم، بازخور و بازتاب آن يك رفتار فردى و روانى نبوده است، بلكه براى مردم بعد از مشاهده رفتارهاى انحصارطلبانه و اقتدارگرايانه مبتنى بر خودمحورى حاكم، اين انديشه و فكر توليد شد و يا از آن رفتارها اين استنباط را نمودند كه، حاكم و هيأت حاكمه تلاش براى حفظ منافع مردمى نمى كند، و نه تنها حافظ منافع مادّى معيشتى آنها نيست بلكه در پى تغيير منافع اساسى و ريشه‏اى و بنيادين آنها مى باشد كه همان تغيير ارزشها و هنجارهاى مبتنى بر ارزش باشد. و از طرفى عموم مردم مدينه و برخى شهرهاى اطراف تحت حكومت عثمانى، مسلمان بودند و با آموزه‏ها و گزاره‏هاى دينى آشنا بودند و حتى برخى عامل به آن بودند و يا لا اقل انتظار داشتند كه هيأت حاكمه كه مدعى خلافت رسول خداست، به اصول و ارزشها از همه پاى بندتر باشد. مشاهده اين تعارض بين رفتار حاكم و انديشه‏هاى دينى موجب گرديد تا در ذهن مردم گزاره‏هاى دينى كه مردم مسلمان و امت اسلامى را به نهى از منكر و امر به معروف و نظارت اجتماعى دعوت مى كند تقويت شود و آن را عملى سازند و نهايت بعد از مخالفت‏هاى مكرر با رفتار هيأت حاكمه، در نهايت انديشه تعويض و تغيير حاكم در آنها تقويت شد و اين جمع‏بندى انديشه‏اى، يك رفتار عملى كه همان ترور حاكم بود را در پى داشت. پس اين مناسبات اجتماعى موجود در مدينه ايده شورش انقلابى و رفتار دست جمعى مردم مدينه را رقم زد و عقيده به انقلاب و تغيير ساختار حكومتى و حتى تغيير صاحبان قدرت، متأثر از روابط سياسى اجتماعى حاكم بر جامعه مدينه بود. و لذا خود حضرت على عليه‏السلام نيز بر اين كه اين رفتار عثمان يك رفتار تغيير دهنده بافت ارزشى و فرهنگى جامعه بود تصريح مى فرمايند و لذا مردم براى مقابله با اين ناهنجاريهاى سياسى، اجتماعى و حتى فرهنگى با توجه به معتقدات و باورها و معرفت پيشين خود مرتكب آن حركت ترور شدند، در اين راستا در نهج البلاغه چنين آمده است:
«داستان بر اين بود [در جريان عثمان] كه مردم ما، به زمامدارى گرفتار آمدند كه بدعت‏ها نهاد و خلق را به فرياد آورد. مردم اعتراض كردند سپس به خشم آمدند و سرانجام سر به شورش برداشتند و واژگونش كردند.

عتیقه زیرخاکی گنج