• بازدید : 34 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ساده ترين شيوه برخورد با يك واقعيت ناديده انگاشتن آن است و تلاش براى شناخت و پذيرش آن نشانه رشد و خردمندى.
دين فرهنگ و تمدّن وجوه و زواياى گوناگون از بود و هست زيست بشرند و هندسه زندگى انسان از آغاز تا كنون بلكه تا پايان را نشان مى دهند. هيچ يك براى انسان پديده اى بيگانه نيست كه از بيرون به قلمرو حيات آمده باشد بلكه از هستيِ شكل يافته انسان و نسبت و پيوند او با ديگر واقعيتها بر آمده است. نه فرهنگ و تمدّن بر جايگاه دين مى نشيند و نه دين را مى توان بر جاى هيچ كدام نشاند.هم چنان كه هيچ يك را نمى توان ناديده انگاشت. تا كنون كسانى كه كوشيده اند دين را از متن زندگى بيرون برانند راه به جاى نبرده اند و در مقابل آنان كه خواسته اند ديندارى را تمام ساحت وجودى انسان بدانند و تمامت زندگى را به دست دين بسپارند توفيقى نداشته اند.
دين و فرهنگ و تمدّن سه مقوله فراگيرند كه به گونه هماهنگ و همخوان قلمرو زندگى انسان را پديد مى آورند. اين سه جلوه پوياييِ حيات آدمى آن گاه كه به مهر و 
آشتى نشينند و يكديگر را كامل كنند زندگى بالنده و انسانى; يعنى حيات آرمانى بشر رخ مى نمايد.
در اين نوشتار هدف آن است كه پيوند اين سه عنصر به طور كلى و بويژه جايگاه دين در اين ميان نموده شود.
براى اين منظور در سه مقام به ترتيب: تعريف و شرح مفاهيم سير تكامل مشترك و موازى دين و تمدّن و در پايان از عناصر تمدّنيِ دين سخن خواهد رفت.
در بخش نخست تلاش مى شود از رهگذر تعريف و تفسير هر كدام نسبت مفهومى ميان آنها آشكار گردد و در بخش دوّم هم گرايى و پيوند دين و تمدّن در مقام تحقق تاريخى آنها توصيف مى شوند و آن گاه نقش بنيادين دين در شكل گيرى عنصرها و اركان سازنده تمدّن شرح خواهد شد تا پيوند ذاتى و ماهوى آنها روشن شود.
ييادآور مى شويم: نگاه اين نوشتار به واقعيت دين فرهنگ و تمدّن است و در پى آن پيوند و خويشاوندى آنها در همين مقام جست و جو مى شود. اما باور ما آن است در گذر از تاريخ سرگذشتى كه بر هر كدام رفته است به كلى از بايدها و واقعيتهاى بايسته خالى نبوده و نيست; بلكه در آينه تاريخِ حيات بشر بويژه در برهه هايى كه انسانهاى صالح و خودساخته هدايت انسان و جامعه را بر عهده داشته اند و نيز در ساحتهاى زندگى امروز به گونه نسبى بايسته ها و واقعيتهايى از اين سه عنصر آشكار است; زيرا اگر چه پاره اى كژراهه رويها و انحرافها و دور افتادنها از واقعيت ديده مى شود و به همان نسبت پاره اى جداييها رخ مى نماياند; ولى جدا از جريانهاى سطحى و زودگذر متن زندگى انسانها به خوبى واقعيتهاى انسانى دين و فرهنگ و تمدّن راستين را نشان مى دهد. با توجه و نگاه ژرف به همين واقعيتهاست كه هماره لايه هاى رويين دين و فرهنگ و تمدّن از سوى انسانهاى مصلح و واقع نگر مورد نقد و بازنگرى و تعديل قرار مى گيرد و نو به نو شكل و هستى جديد پيدا مى كند تا آن كه واقعيتِ هريك به تمام ظهور و بروز يابد.
دين
از آن جا كه تعريف و شناخت ماهيت دين از تحليل ساختارهاى دينى به دست مى آيد متكلم فيلسوف روان شناس و جامعه شناس بر اساس نوع تحليل از ساختارهاى يك دين به تعريفى از دين مى رسد. چون امروزه مباحث فلسفه دين كلام الهيات روان شناسى و جامعه شناسى دين گستره ويژه اى يافته است درباره تعريف دين آراى بسيار و گونه گون مطرح است.
در اين جا مراد ما از دين دين آسمانى و وحيانى است كه داراى سه بخش: عقايد و باورها احكام و آيينها اخلاق و ارزشهاست و در تعريف آن مى توان گفت: مدلول و فرانمود گزاره هاى هستى شناسانه و انسان شناسانه و مجموعه بايدها و نبايدها و شايدها و نشايدهاى مبتنى بر آن كه از سوى خداوند براى كمال يابى و سعادتمندى بشر فرود آمده يا تنفيذ شده است.
در اين تعريف به دو نياز و انتظار اساسى و فطرى كه دين براى بشر پاسخ مى دهد توجه شده است.
بخشى از دين مدلول مجموعه اى از گزاره هاى نظام مند در باره تفسير هستى حيات انسان و حقايق تكوينى با نگرش الهى است كه پاى بندى قلبى به آنها سبب كمال انسان مى گردد.
و بخش ديگر دين مجموعه معيارها و آموزه هاى بايسته و شايسته براى زندگى هستند كه پاى بندى به آنها سعادت دنيوى و اخروى بشر را پايندان است.پس مراد از دين آن چيزى است كه به واقع برنامه كمال يابى و سعادت مندى انسان را ارائه كند و ديندارى پاى بندى قلبى و رفتارى به چنين برنامه اى است.
آن بخش از دين كه درباره تفسير هستى است و نگاه هستى شناسانه انسان را جهت مى بخشد پيوند مستقيم با فرهنگ و تمدّن دارد; زيرا هر چه در اين دو
عرصه به ظهور مى رسد بر انديشه ها و دريافتهاى هستى شناسانه انسانها استوار است. از همين روى باستان شناسان و پژوهشگران تاريخ با كاوش در آثار فرهنگى و تمدّنى قومهاى پيشين انديشه ها و دريافتهاى آنان را از انسان و هستى بازخوانى مى كنند و به اين واقعيت اعتراف دارند كه در تاريخ بشر هر جامعه انسانى و يا هر امت بزرگى كه پديد آمدند ممكن نبود در آغاز و انجام انسان و توجيه و علت يابى پديده هاى هستى نينديشند و در اين گونه مسائل رأى و نظر روشنى حق يا باطل نداشته باشند.
فرهنگ
پژوهش و كند وكاو در شناسايى و پى بردن به كُنه فرهنگ از نگاه مشهورترين دايرة المعارفها و پاره اى از منابع جامعه شناسى و كتابهاى لغت اين حقيقت را ثابت مى كند كه وجود تكامل انسانى در معناى حقيقى (فرهنگ) در ميان همه جامعه ها به عنوان چگونگى حيات بشرى پايندان شده است. اگر شمارى سلطه جويان يا پوچ گرايان بخواهند فرهنگ را تا حد يك بهشت پديده هاى مبتذل فرو بكاهند و نام آن را فرهنگ يا امور فرهنگى بگذارند از حقيقت بى بهره بوده و شناختى از آن ندارند.زيرا اگر به معناهايى كه براى فرهنگ در لغت و ادبيات اقوام آمده با دقت و درنگ بنگريم خواهيم ديد بيش تر آن معناها بر حقيقتهاى ارزشى استوارند كه اگر هم نمونه ها و افراد آنها تغيير پيدا كند اصل آن حقيقتها ثابت و استوارند.
(فرهنگ با كاف فارسى بر وزن ومعنى فرهنج است كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگى و سنجيدگى و كتاب لغت فارسى و نام مادر كيكاوس مى باشد و شاخ درختى را نيز گويند كه در زمين خوابانيده از جاى ديگر سر بر آورد و كاريز آب را نيز گفته اند چه (دهن فرهنگ) جايى را مى گويند از كاريز كه آب بر روى زمين آيد).۱
يا نوشته اند:
۱٫ فرهنگ در مردم شناسى راه و رسم زندگى يك جامعه است. آداب و عادتها وانديشه ها و اوضاعى كه گروهى در آن شركت دارند از نسلى به نسل ديگر انتقال پيدا مى كند و اين انتقال پيش از آن كه از راه وراثت باشد از راه آموختن است.۲
۲٫ استعدادهاى فكرى و اخلاقى پرورش يافته به وسيله آموزش.
۳٫ ذوق اعتلا و گسترش يافته از راه تربيت فكرى و زيبايى شناختى.
۴٫ آشنايى وعلاقه مندى به هنرهاى زيبا ادبيات و علوم جدا از مهارتهاى فنى و شفاهى.
۵٫ شكل يكپارچه آگاهى اعتقاد و رفتار انسان كه پيرو گنجايى فراگيرى او و سريان آگاهيها به نسلهاى بعدى است.۳
فرهنگ در زبان عربى يا كلمه (الثقافه) بيان شده به معناى پيروزى تيزهوشى و مهارت سپس به معناى استعداد فراگيرى علوم و صنايع و ادبيات به كار رفته است.۴
در ادبيات ايتاليا و يونان براى تعريف فرهنگ مفاهيم و عناصرى به كار رفته كه از ارزشهاى تكاملى تربيت عقلانى و رشد اخلاقيات در انسان حكايت مى كند.۵
در منابع آلمانى پس از اين كه عالى ترين حقيقتهاى ارزشى به عنوان معناى فرهنگ شمرده شده مانند: سعى در ظرافت و اصالت دادن و فرم بخشيدن به شخصيت انسانى و محدود ساختن و تغييردادن انگيزه ها و نيازهاى دانى(پست) به نيازهاى عالى به روشنى اشاره شده است: شروع فرهنگ با ظهور انسان در روى زمين بوده است; يعنى اين حقايق كه به عنوان معناى فرهنگ گفته شد ثابت و پايدارند.۶
با توجه به معناها و تعريفهاى ياد شده مى توان گفت: فرهنگ عبارت است از: مجموعه دريافتها دانسته ها و يافته هاى رشد يافته عقلى واحساسى و اخلاقى 
كه به زندگى انسان كمال و ارزش مى بخشد و مايه بازشناسى زندگى انسانى از زندگى حيوانى است.
دين و فرهنگ
از رهگذر معناى دين و فرهنگ و مقايسه تعريفها در هر كدام مى توان پيوند نزديك آن دو را دريافت. اثر دين و فرهنگ بر يكديگر بسيار پيچيده است. حتى شمارى كه نخواسته اند سرچشمه آسمانى و الهى را براى اديان بپذيرند بر اين نظرند كه : دينها بستگى ژرف به فرهنگها دارند. از هر ملتى دينى برمى آيد كه فراخور اسطوره ها آداب و رسوم يعنى فرهنگ خود او است.۷
اما كسانى ديگر به حق بر اثرگذارى ژرف دين بر فرهنگ ملتها پاى مى فشارند.۸ البته اين اثرگذارى از دين ناب و بى پيرايه بر مى آيد. وقتى كه آموزه هاى دينى رخشان ناب و بى آميغ باشند در فطرت انسان جا باز مى كنند و به كنشها و رفتار او شكل مى دهند.
اديان الهى كه در آغاز به زبان و فرهنگ هر قوم فرو فرستاده شده اند پس از پذيرفته شدن وگسترش در جامعه فرهنگى زنده و زاينده به وجود آورده اند كه پيش از آن چنان فرهنگى نبوده است. براى نمونه بعثت پيامبر(ص) در جامعه بى فرهنگ جاهلى حركت و انقلاب بزرگ فرهنگى پديد آورد و در زمانى اندك عرب خشن و بى فرهنگ را به مسلمانى فرهنگ دوست و آداب دان دگر كرد.
در حقيقت دين با وارد كردن عامل هدفدارى در درون فرهنگ عناصر تشكيل دهنده فرهنگ را از گسيختگى و رها بودن در برابر خواسته ها هواها و هوسها و گرايشهاى زودگذر بشرى مى رهاند.
با اين جهت دارى است كه فرهنگ هدفدار پديد مى آيد. هدفى كه بتواند حيات و رفتار و آداب آدمى را با شرايط محيطى و اجتماعى ريشه گرفته از پيشينه تاريخى و دانسته ها و استعدادها و خواسته هاى پياپى او به خوبى بنماياند و تفسير كند.
بى گمان اگر براى انسان در تفسير وابستگى به جهانى كه در آن زندگى مى كند موضوع عشق و بندگى هدفدار در كارنباشد آن همه فرهنگهاى خيره كننده و گسترده در طول تاريخ به وجود نمى آمدند و آن همه آروزهاى رنگارنگ باورها و انديشه هاى سازنده وهنرهاى باشكوه و جلال ميدان جلوه گرى نمى يابيدند.
آدمى اين كمال جوييها را با قرار گرفتن در جاذبه الهى در خود احساس مى كند و به آفرينندگى فرهنگى مى رسد. آموزه هاى وحيانى دين از يك سو جاذبه الهى را در خود نهفته دارند و از ديگر سوى روح هدف گرايى را در جان انسان زنده مى كنند و چونان عاملى زنده در پديدارى فرهنگ و شكوفانى آن نقش مى آفرينند.
دين تمام سويه هاى فرهنگى مانند: زيباجويى علم گرايى منطق طلبى و آرمان خواهى انسانها را مى پذيرد; اما اين گونه نيست كه اين امور درستى خود را از خواسته ها و آمالهاى فردى و جمعى با هر انگيزه و علتى بگيرند و هيچ كارى به برابرى وهمخوانى و سازگارى با حقايق و واقعيتهاى مستقل از آمالها نداشته باشند; زيرا در اين صورت فرهنگ عامل پايايى و ويژگيِ كماليِ خود را از دست مى دهد و چه بسا به پيروى از خواسته هاى سلطه گرايان هر گونه عامل ضد اخلاق و دين و شرافت انسانى با نام فرهنگ عرصه را بر فرهنگ ناب تنگ نمايد.
پيوند دين و فرهنگ آن گاه استوار مى گردد كه وجوه فرهنگى: قلم بيان قريحه و ذوق و كمال جويى با دو بال احساس وانديشه شكل بگيرد.به ظهور رسيدن سرآمدان فرهنگ ادبى چونان: مولوى حافظ سعدى و… دستاورد همين خويشاوندى و پيوند است.با اين درآميختگى فرهنگ علمى نيز زمينه سازوار براى رشد و شكوفايى پيدا مى كند. 
پى ير روسو در تاريخ علوم مى نويسد:
(سه قرن بعد از مرگ پيغمبر شهر قرطبه Gordoue يك ميليون جمعيت هشتاد مدرسه عمومى وكتابخانه اى شامل ششصد هزار جلد كتاب داشت و زبان عربى زبان علمى جهان شده بود.
در اين هنگام اشاعه علم از نو شروع شد. زكرياى رازى(۹۲۳ ـ ۸۵۰) مرض آبله و همكار او ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوى(۱۰۰۳ ـ ۹۱۳) سلعه و امراض ستون فقرات را كاملاً توصيف كرد.
ابن سينا(۱۰۳۷ ـ ۹۸۰) پرنس علوم دانش طب را در دنياى اسلام چنان رونق داد كه يكى از پادشاهان كاستيل كه آب آورده بود براى معالجه به شهر قرطبه نزد دشمنان خود رفت. ابن سينا و ابن رشد اندلسى (۱۱۹۸ ـ ۱۱۲۰) در قرون وسطى شهرت فراوان داشتند زيرا اقوام اروپايى خود را در اطلاع بر آثار ارسطو مديون آنان مى دانستند).۹
برانگيزاندن اسلام پيروان خود را به خردورزى انديشه و فراگيرى علم و ادب و بهره ورى آيات قرآن از احساس ذوق و زيباييهاى ادبى و نيز توجه به جلوه هاى احساسى با هدف برانگيختن حس دينى مهرورزيها و رفتار و مشى اخلاقى در انسان به 
مانند عاملهايى هستند كه سبب شدند در اندك مدتى شهرهاى جهان اسلام آن روز به كانونهاى مهم فرهنگى دگر شوند و همه عناصر فرهنگ: دانش ادب اخلاق و دين به گونه سامان مند و به هم پيوسته و هدف مند به شكوفايى برسند.
تمدّن
در فرهنگ و لغت فارسى واژه تمدّن به معناى شهرنشين شدن به اخلاق و آداب شهريان خو گرفتن آمده است.۱۰
گويا خواجه نصيرالدين طوسى نخستين كسى است كه اين واژه را در زبان فارسى به كار گرفته و آن را معنى و شرح كرده است:
(و چون وجود نوع بى معاونت صورت نمى بندد و معاونت بى اجتماع محال است پس نوع انسان بالطبع محتاج بود به اجتماع و اين نوع اجتماع را كه شرح داديم تمدّن خوانند و تمدّن مشتق از مدينه بود و مدينه موضع اجتماع اشخاص كه به انواع حرفتها و صناعتها تعاونى كه سبب تعيّش بود مى كنند… و اين است معنى آنچه حكما گويند: الانسان مدنى بالطبع يعنى محتاجٌ بالطبع الى الاجتماع المسمى بالتمدّن.)۱۱
در زبان عربى معادل تمدّن كلمه (الحضارة) به معناى شهرنشينى است.
ابن خلدون از كلمه حضارت شهرى گرى و به خوى و اخلاق شهريان درآمدن و تيپ زندگى شهرى پذيرفتن را اراده مى كند.۱۲
او در پژوهشهاى خود بيش تر از چشم انداز جامعه شناس عمران و حضارت به تاريخ بشر نگريسته و در حقيقت باب پژوهش در تاريخ تمدّن و تمدّن شناسى را گشوده است.
در غرب هم معناى تمدّن Givilisation است كه از ريشه Civitas و Civis به معناى شهر و شهرونديت و Civil به معناى شهرى گرفته شده است.۱۳
اين هم معنايى و هم مفهومى در زبانهاى فارسى عربى و اروپايى مى تواند از همسويى تفكر بشرى در علوم اجتماعى و يا گرفتن و سريان مفاهيم از شرق به غرب حكايت كند; اما واژه تمدّن به مفهوم جديد مانند واژه فرهنگ جزئى از واژگان زبان عصر روشنگرى است:
(مفهوم تمدّن كه در قرن هيجدهم سربرآورد در معناى آغازينش به خصوصيات ظريفِ آداب و رسوم توجه دارد. اين واژه در نظر فيلسوفانِ اصطلاح طلب به سرعت قيد و بندهاى اوليه اش را به دور مى افكند و روندى از آن مستفاد مى شود كه بشريت را از جهل و خردستيزى مى رهاند.)۱۴
واژه تمدّن و فرهنگ در سنّت انگليسى ـ فرانسوى به مفهوم همانند و يكسان گرفته مى شود و بيش تر فرهنگ به مفهوم تمدّن به كار مى رود.
ادوار برنت تيلور (۱۹۱۷ ـ ۱۸۳۲) بى آن كه ميان آن دو فرق بگذارد مى نويسد:
(فرهنگ يا تمدّن به مفهوم وسيع كلمه در قدم شناسى مجموعه پيچيده اى است كه شناخت باورها هنرها اخلاق حقوق آداب و رسوم و ديگر قابليتها يا عاداتى را در بر مى گيرد كه انسان به عنوان عضو جامعه كسب مى كند.)۱۵
اميل دوركيم (۱۹۱۷ ـ ۱۸۵۸) نيز به پيروى از سنت فرانسوى خود همواره واژه فرهنگ را به تمدّن باز مى گرداند و تمدّن را مجموعه پديده هاى اجتماعى معنى مى كند.۱۶ ولى ماكس وبر (۱۹۲۰ ـ ۱۸۶۴) بنابر سنّت آلمانى كه بيش تر بر جلوه هاى فرهنگى و مفهوم فرهنگ تكيه مى شود در فرق و جدايى ميان تمدّن و فرهنگ تأكيد دارد.۱۷
كم كم شمارى از انديشه وران غرب به جدايى بين مفهوم فرهنگ و تمدّن گرايش يافتند و گفتند: فرهنگ چونان جان و روح معنوى تاريخ يك ملت و
بشريت است و تمدّن به مانند جسم و پيكر مادى تاريخ ملتها.
اين انديشه هنوز بر فضاى ذهن بسيارى از انديشوران حاكم است.۱۸ در فضاى فكرى و فرهنگى ايران كسانى كه در اين باره پژوهش داشته اند مانند: دكتر على شريعتى۱۹ علامه محمد تقى جعفرى۲۰ دكتر محمد على اسلامى ندوشن۲۱ و داريوش شايگان۲۲ بر فرق بين فرهنگ و تمدّن تأكيد دارند.
به هر روى واژه تمدّن مانند ديگر دريافتها و دانسته هاى علوم انسانى از دانسته ها و دريافتهاى انتزاعى است كه به سازوارى ديدگاهها تعريفهاى گوناگون براى آن بيان شده است.
بهتر و دقيق تر آن است كه فرهنگ و تمدّن را دو پديده جداى از هم ولى در پيوسته به هم بدانيم به گونه اى كه دوگونه نسبت ميان آنها برقرار است: نخست نسبت زيربنا و روبنا به اين معنى كه فرهنگ مجموعه عوامل انسانى است كه شالوده و زيربناى تمدّن قرار مى گيرد. دوم نسبت اثرپذيرى و اثرگذارى متقابل; يعنى همان گونه كه تمدّن دستاورد عينى فرهنگ است در مقابل فرهنگ نيز در متن تمدّن غنا مى يابد و بارور مى شود. به طور دقيق همان نسبتى كه علم با عمل دارد درباره فرهنگ و تمدّن در خور انگار است. از يك سو عمل بر مبناى علم و انديشه و آگاهى استوار مى شود از ديگر سو عالم وقتى در فرايند عمل قرار مى گيرد علم و انديشه او راسخ تر و پويايى و بالندگى بيش تر پيدا مى كند.

عتیقه زیرخاکی گنج