• بازدید : 112 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

انتظار این است که فراگیران پس از فراگیري این درس ، بی اعتبار بودن تعارض
میان علم و دین در حوزه تفکر اسلامی را پی برده و نیز آگاه شوند که تعارض علم
و دین در غرب مسیحی هم واقعی نبوده است ، بلکه عمدتاً عکس العملی بود در برابر
ضدیت مسیحیت تحریف شده کلیسایی با عقل ، علم و نوآوري هاي علمی ، طرح
گردیده است .
یکی از مباحث مطرح در کلام جدید، رابطه علم و دین است ، مبنی بر این که آیا
علم به معناي عام (اعم از علوم تجربی و انسانی و شاخه هاي دیگر آنها) به عنوان
رهاورد فکر و عقل بشر، با دین به معناي واقعی کلمه (دین یا ادیان آسمانی
و وحیانی )، تعارض داشته و با یکدیگر ناسازگارند و دیدگاهها و رهاوردهاي علمی ،
دیدگاهها و داده هاي دینی را نفی و نقض می کند و بالعکس ، یا این که اصلاً
میان علم و دین هیچ گونه ناسازگاري وجود ندارد و این دو در تعامل و
سازگاري کامل بوده و مؤ ید و مکمل یکدیگرند؛ همچنان که
عقل و دین چنین اند؟

بررسی ها نشان می دهد که در گذشته ، چه در دنیاي غرب و چه در جهان
اسلام ، هرگز میان علم و دین جدایی نبوده و در نتیجه ، تئوري ((تعارض علم و دین ))
اصلاً جاي طرح و بحث نداشته است . اما در قرون وسطی در دنیاي
غرب ، به این دلیل بود که نه علم از چنان رشد و بالندگی برخوردار بود
که قادر بر ارائه نظریاتی درباره انسان و جهان برخلاف آموزه هاي دینی  مسیحی
باشد و نه اساساً کلیسا چنین اجازه اي را به کسی می داد تا برخلاف دیدگاههاي
مسیحیت کلیسایی درباره مسائل مختلف اظهار نظر کند.
اما در دنیاي اسلام ،  چنان که اشاره شد و تفصیل آن خواهد آمد  به
این دلیل تعارضی وجود نداشته است که اساساً میان اسلام و علم و عقل جدایی
نیست ؛ و اسلام دین عقل و فطرت است و هرگز آموزه هاي برخلاف عقل و
علم در آن یافت نمی شود. به کار رفتن حدود هزار بار واژه هاي عقل ،
علم ، فکر و مشتقات آنها در قرآن کریم ، گواه روشن آن است ؛ و گواه دیگر آن این
است که در مدارس دینی  اسلامی و حوزه هاي علمیه آن ، همه علوم (اعم از علوم
دینی خاص و غیر آن ) تدریس می شد و از این جهت مرزي میان علوم
قائل نمی شدند. در حلقه درس رئیس مذهب شیعه ، امام جعفر صادق (ع )،
دانشمندان علوم مختلف (از فقه ، کلام ، طب ، شیمی ، تفسیر و…) حضور داشتند و آن
٣
حضرت براي همه آن عالمان رشته هاي مختلف علوم ، تدریس می کردند.
راز این که دانشمندان بزرگی چون جابر بن حیان ، شیمی دان معروف ، محمد زکریاي
رازي ، پزشک مشهور، ابو ریحان بیرونی ، ابو علی سینا، ابو نصر فارابی ، خواجه نصیر
طوسی و صدها و هزاران دانشمند علوم مختلف از قبیل فیزیک ، شیمی ،
ریاضی ، هیئت و نجوم ، زیست شناسی ، تاریخ و جغرافیا و… به همراه عالمان و فقیهان
دینی همگی در یک صف قرار داشته و همه آنها را عالمان اسلامی می گویند، همین است
که اشاره شد.
از این رو، جداانگاري علم و دین ، پدیده اي جدید و غربی است و به دوران رنسانس
علمی  صنعتی در آن دیار و پیشرفت سریع و خیره کننده بشر در علوم تجربی و
انسانی برمی گردد. جهش سریع علمی و توانمندي بالاي علم در پاسخگویی به
بسیاري از پرسش ها و نیازهاي بشر و نیز نقش تعیین کننده تجربه و آزمون در
گشودن مجهولات و پیدایش معلومات از یکسو و ناسازگاري برخی از آموزه هاي دینی 
مسیحی با فرآورده ها و داده هاي علمی از سوي دیگر، موجب شد تا این ذهنیت در
برخی دانش آموختگان دانشگاهی و غیر آنان پدید آید که با وجود توانایی علوم
براي پاسخگویی به مجهولات علمی و حل مشکلات زندگی ، دیگر نیازي به دین نیست ؛
چرا که به باور آنان ، علم (روش علمی و تجربی ) تنها راه قابل اعتماد براي رسیدن به
واقعیت هاست .
  • بازدید : 76 views
  • بدون نظر

حجاب و پوشش یکی از دستورات تمامی ادیان مخصوصا دین مبین اسلام است که رعایت آن سبب پاک ماندن انسانها و جوامع شده و همچنین تکامل معنوی و رشد اخلاقی آنان را به دنبال خواهد داشت.

بی توجهی به این امر مهم و کم رنگ شدن آن در بین دانش آموزان ما را بر آن داشت تا موانع رعایت پوشش را تشخیص و به رفع آن بپردازیم تا زمینه برای رعایت حجاب و پوشش اسلامی دانش آموزان فراهم شود. برای این منظور مرکز پیش دانشگاهی و دبیرستان سماء پایه اول انتخاب شد و از طریق پرسشنامه نظرات آنها مورد بررسی و تشخیص قرار گرفت.

حجاب و پوشش یکی از دستورات تمامی ادیان مخصوصا دین مبین اسلام است که رعایت آن سبب پاک ماندن انسانها و جوامع شده و همچنین تکامل معنوی و رشد اخلاقی آنان را به دنبال خواهد داشت.

بی توجهی به این امر مهم و کم رنگ شدن آن در بین دانش آموزان ما را بر آن داشت تا موانع رعایت پوشش را تشخیص و به رفع آن بپردازیم تا زمینه برای رعایت حجاب و پوشش اسلامی دانش آموزان فراهم شود. برای این منظور مرکز پیش دانشگاهی و دبیرستان سماء پایه اول انتخاب شد و از طریق پرسشنامه نظرات آنها مورد بررسی و تشخیص قرار گرفت.

نتایج حاصل از این پژوهش نشان می دهد که به ترتیب : ۱ روحیه خود نمایی ؛ مدگرایی و تقلید از مدلهای نامناسب ۲ سطحی بودن شناخت نسبت به پوشش ؛ ۳ کم توجهی والدین به این امر، سبب بدحجابی دختران جوان ما شده است . اینجانب در پی برطرف نمودن دو عامل اول بر آمدم از روشهای تربیتی و آموزشی خاصی استفاده نمودم و توانستم در تفکر و اندیشه دانش آموزان تغییر ایجاد کنم . در بعضی از دانش آموزان تغییر در تفکر و اندیشه دانش آموزان رفتار گردید. 

  • بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شناخت خداوند یک تکلیف است ، اما منظور ، شناخت حقيقت ذات خدا نيست  بلكه مراد ،  شناخت  صفات او به اندازه طاقت بشري است که تحقق آن  در دو مرحله انجام مي‌پذيرد ، شناخت خود و درك اوصاف آن و سلب جهات نقص از آن،  یعنی در واقع شناخت  صفات خداوند ، به ادراک آن چه که سابقاً در نفس خود شاهد بوده ایم  باز می گردد  . 
دين هرگز بشر را به سوي جهل ارجاع نمي‌دهد بلكه  نوعي انقلاب فكري است كه انسان را در همه عرصه‌ها به سوي كمال و ترقي سوق مي‌دهد.  
اين عرصه‌ها چهار بعد دارند :
الف : منظم كردن افكار و عقايد و پاكسازي آنها از اوهام و خرافات .
ب : تضمین اصول اخلاقي 
ج : تحکیم ارتباطات اجتماعي 
د – لغو تفاوتهاي نژادي و قومي 
وانسان تنها  در سايه ايمان به خداوند و معرفت او وادیان الهی به اين اهداف چهارگانه  مي‌رسد: در عرصه اول يعني اصلاح افكار و  عقيده  ،  هرگز ممکن نیست که  انسان  بدون داشتن  عقيده  زندگي کنند ، حتي كساني كه الحاد پيشه كرده‌اند  و شعار بي‌ديني برگزيده اند نمي‌توانند بدون داشتن  اعتقادی  در تبیین و تفسير وجود و فرجام حيات زندگي كنند .این دين است که جهان ونظم موجود در آن را با تفسیری واقع گرایانه و غایت انگار تشریح نموده وقوانین حاکم بر عالم را بر پایة مبانی مستحکمی توضیح می دهد . بشر  ، در تفسیر دينی هرگز بطور عبث بر صفحه وجود ظاهر نشده وبه طور  تصادفي خلق نشده است ، بگونه‌اي كه برای  تكوين وخلقت او در اين سياره ،  غايتي وجود دارد كه مي‌توان در سايه تعاليم انبياء و هدايت مبعوثين خالق ،  بدان  دست يافت  ودر نتیجه تفسیر دینی ومعنوی کاملاً با تفاسیر مادی انگارانه متفاوت است . ماده انگاران عقیده دارند که  ماده اوليه جهان  ، قديم بوده  و خود به خود نظم یافته است  یعنی نه داراي غايتي است و نه انسان در آن جايگاهي دارد  . ولی کائنات در ديدگاه انسان الهي ،  آغاز و انجامي دارد يعني از خداوند نشات گرفته و در نهايت نيز بسوي خداوند باز مي‌گردد   .

   به ذهن هر انسان سلیم النفس  سه پرسش ابتدائی خطور می کند : 
۱-  از كجا آمده است ؟
۲-  به سوي كجا مي‌رود ؟
۳-  چرا خلق شده است ؟
   آنها معتقدند که آغاز وانشاء هرچیز  از خدا  است و در نیز همه موجودات به او باز می گردند   «إنا لله وإنا إليه راجعون»  یعنی غايت خلقت ،  تخلق به ارزشها و آرمانهاي اخلاقي و شناخت  و  به اسماء و صفات پاك او است  .  این در حالی است که ماده انگاران وملحدین هیچ پاسخ رضایت بخش و قانع کننده ای به آن سه پرسش نمی دهند .
 با مقایسه بين تفكر الهي و روش مادي در پاسخ گويي  به اين سه سوال است كه انسان در مي‌يابد  تكامل فكري ومعنوی تنها  در سايه دين محقق شده وتوسط آن ، آفاق وسيعي در برابر عقل و انديشه او گشوده مي‌شود  .  این در حالي است  كه ماده انگاران ، همواره ذهن بشر را با جهل و ابهام پر مي‌كنند و انديشه او را بسوي شکاکیت ، نسبی انگاری وخرافات سوق  مي‌دهند .

از آنها باید پرسید چگونه ممكن است  ماده داراي نيرويي باشد كه به خود نظم ببخشد ؟  آيا ممكن است  علت و معلول ، فاعل و مفعول ، و یا جاعل و مجعول یکی باشند ؟  آیا می توان پذیرفت که این  نظم دقیق وشگفت انگیز در جای جای عرصه گیتی  ، حاصل یک تصادف کور باشد ؟ 

قطعاً پاسخ به تمام این پرسشها منفی خواهد بود .
  در بارة نقش دین در توسعه وتضمین اخلاق باید گفت که   عقايد ديني همواره  پشتوانه محكمي براي اصول اخلاقي است ، زيرا تقيد وپایبندی به ارزشها واصول و رعايت آنها ، غالباً  با دشواریها  ومشقتهایی همراه است و اجرا شدن  اين اصول اخلاقي  در  جامعه ، مستلزم تحمل آلام و دشواريهايي  می باشد . 
در اينجا اين پرسش مهم مطرح مي‌شود كه ضمانت اجرا وتحقق اين اصول متعالی اخلاقی چيست ؟ اعتقاد به وجود خدای متعال وروز آخرت وثواب وعقاب ، عامل مهمي در تشويق و تحريك انسان به اجراي اصول اخلاقي در حيات دنيوي مي‌باشد ، در حالي كه اگر اين اعتقاد وجود نداشت ، اخلاق ودستورهای آن صرفاً  به پند و اندرزهايي تو خالي تبدیل مي‌شد كه هيچ ضمانت اجرایی براي آن وجود نمی داشت .

مؤرخ معاصر « ويل دورانت »   در بارة ارتباط دین واخلاق می نویسد  :
 « دين باعث تجلي اخلاق است ، یعنی  بر خلاف مبادلات اقتصادی که غایت آن  موفقیت مادی ودنیوی است،    اخلاق می تواند در برخی زمینه ها مغایر با تمایلات ولذائذ شخصی باشد   ، واین اعتقاد ديني است كه  می تواند احساس مسئوليت را در قبال رعایت اصول اخلاقی در روح انسان ايجاد  كند» .

 دیگر نقش مهم دین ، تحکیم وتوسعه ارتباطات اجتماعی است زیرا داشتن  عقيده ديني قطعاً اصول اجتماعي را پا برجا مي‌كند . به خاطر اینکه  انسان متدين داراي تكاليفي  ضروری است که او   را به سوي عمل و فعالیت در راستای ارزشها ، هنجارها واعتقادات جامعه  سوق مي‌دهد در حالي كه  در جوامع غیر دینی تنها قدرت وزور  است که  عامل واداشتن مردم به اجرای اصول اجتماعی می باشد  . 

 یکی دیگر از نقش های بسیار حائز اهمیت دین ، الغاء و امحاء  تفاوتهاي نژادي و قومي در  جهت ایجاد عدالت وحقوق مساوی وجلوگیری از استضعاف واستثمار مظلومین می باشد . مطابق  آموزه های  دینی ، تمام بشريت مخلوق يك مبدأ  واحد بوده و همگی در پیشگاه او  برابر هستند و هيچ  تبعيض و تفاوتی – مگر در تقوی – بين آنها وجود ندارد   «ان اکرمکم عند الله  اتقيکم ».

یعنی نباید  بعضي  مردم  لبريز و غني باشند و  بعضي ديگر در گرسنگي و حرمان بسر  برند .
اکنون که اندکی از نقش اساسی ومحوری دین در زندگی انسان بازگو شد ،  چگونه می توان از کنار مساله شناخت خداوندی که توسط فرستادگان برگزیده خود – انبیاء –  ادیان بر حقی را نازل کرده گذشت وآن را به بوته فراموشی سپرد ؟ 
خداشناسی یکی از  مهمترين مباحث كلامي ، فلسفي و عرفان و تفسير می باشد که در طول تاريخ ،  منشاء مسائل فكري بسياري بود ه است  . 

شاید بتوان  مهمترين مسائل مربوط به اين بحث را  اینگونه طبقه بندی نمود :  
ضرورت شناخت خدا ، یعنی  آيا شناخت خدا ضروری است ؟ و اگر پاسخ مثبت است  منشأ آن از کجا است  ؟ 

  آیا دلائل اقامه شده در بارة خدا شناسی عقلی وبرهانی هستند ویا سمعی ونقلی ؟
  آیا اساساً شناخت خداوند امکان پذیر است ؟
  شناخت ما از خداوند چگونه شناختی است ؟ تقلیدی است یا برهانی ویا بدیهی ؟ آن معرفت ، معرفتی وجودی است  ، یا علم حضوری ویا ادراک شهودی … ؟
  راه‌هاي شناخت خداوند .

  آثار شناخت خدا در زندگي فردي و اجتماعي .
 تمايز شناخت صحیح و شناخت خطا نسبت به خداوند .
 تنوع وتعدد  روشها  در خدا شناسی .
 رابطه معرفت نفس و شناخت خداوند .
  تحول معرفت به خداوند .
  موانع معرفت به خداوند .
  رؤيت خداوند ، آيا معرفت خدا از طريق رويت او ممكن است ؟
هرچند «گزنوفان» و«فیثاغورث» اشاراتی به این موضوع داشته اند  ، غالباً  «افلاطون» را سرآغاز طرح  مباحث الهي مي‌دانند .


«افلاطون» مي‌‌گويد :
 « غلط است تصور كنيم صفاتي را كه مي‌شناسيم مي‌توان به مالك عالم وجود نیز   اطلاق كرد »[۱] .
و در جاي ديگر مي‌گويد :
 « رسيدن به صانع و ايجاد كننده عالم بسیار دشوار بوده و  بحث و گفتگو  پيرامون او محال است» [۲]  . 
فيلسوفان روش های گوناگوني را براي حل مشكل  شناخت خداوند  پیشنهاد نموده اند  كه شاید بتوان آنها را اینگونه بیان کرد :
 عدم امكان شناخت خداوند بطور مطلق .
  شناخت خداوند از طريق  تنزيه يعني« الهيات سلبي »  
  • بازدید : 26 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تولد روان‌شناسي دين به ابتداي قرن حاضر باز مي‌گردد . اين گستره در آغاز قرن حاضر توجه بسياري از محققين روان‌شناسي را به خود جلب كرده ، چنان‌كه پيش از آن كانت تجربه يا احكام ديني را با تحليل حيات اخلاقي تبيين نمود و دين را بر مقتضيات قانون اخلاق بنا نهاد ، و يا دكارت كه همه چيز از جمله دين را با زبان رياضي تبين نمود . اما در آستانه قرن نوزدهم ديگر اين بحث‌هاي ذهن‌شناسي ، توانايي پاسخگويي به سؤالات اساسي طرح شده را نداشت . و از آنجائي‌كه علم روان‌شناسي دين را يك مقوله انساني مي‌دانست لذا سعي كرد با تحليل رواني انسان، ريشه پيدايش دين را مورد مطالعه قرار دهد
به گفته يونگ :“ پديده دين نمودگاري بشري است كه روان‌شناسي نمي‌تواند و نبايد ناديده‌اش بگيرد ”. 
 يونگ مي‌گويد :“ روح يا جان آدمي فطرتاً داراي كاركرد ديني است … اما اگر اين واقعيت تجربي وجود نداشت كه در روح آدمي ارزش‌هاي والايي نهفته است به روان‌شناسي كوچكترين علاقه‌اي نمي‌داشتم ، چرا كه در آن حال روح و جان آدمي جز نجاري ناچيز و بي‌اهميت نمي‌بود . حال آنكه از صدها آزمون و تجربه علمي دريافته‌ام كه اصلاً چنين نيست و برعكس جان آدمي حاوي همة آن چيزهايي است كه در احكام و دُگم‌هاي ديني آمده است و چه بسا بيش از آن نيز … من به روح كاركرد ديني نسبت نداده‌ام ، بل فقط واقعياتي را برشمرده‌ام كه ثابت مي‌كند روح داراي طبيعت ديني است يعني صاحب كاركرد ديني است ”.  
“در واقع كلمة روان‌شناسي خود دلالت بر بعضي روابط با بعضي از ابعاد تجربه انساني دارد كه از ديرباز، آن را ‘ديني’ ناميده اند. وقتي كه در طي قرن هيجدهم، اين واژه رواج يافت، به عنوان بخشي از سنت فلسفي كه با نظريه هاي ادراك مربوط است، مطرح گرديد و با الهيات يا دين ربطي مهجور داشت . رفته رفته كه مطالعة ادراكات ، هرچه بيشتر از رهيافت پيشيني (ماقبل تجربي) معرفت شناسي متعالي فاصله گرفت و جاي خود را به روان‌شناسي ‘علمي’تر كه مبتني بر روش‌هاي زيست‌شناسي و فيزيك بود داد ، پيوندهاي بين روان‌شناسي و دين باز هم ضعيف‌تر شد . بنابراين راه روان‌شناسي و دين ، راهي هموار و آشنا و روشن ، چنان كه امروزه تصور مي شود ، نبود .” 
“پيدايش روان‌شناسي دين را بعيد است كه بتوان به كار يك فرد يا گروهي از متفكران نسبت داد ، همچنين اين رشته به‌طور طبيعي از هيچ سنت خاصي برنيامده است . از سوي ديگر اصولاً مشكل بتوان از تولد يا زايش و پيدايش دفعي اين رشته سخن گفت ، بلكه مي توان گفت كه روان‌شناسي دين ، برخاسته از فضاي فكري و فرهنگي خاصي است كه در آن روش علمي و دين پژوهي به نحوي پخته و پيشرفته شدند كه چون هر دو در معرض پرسش‌هاي مختلفي قرار گرفتند ،‌ به يكديگر نزديك شدند . به اين معني ، روان‌شناسي دين براي دين‌پژوهي همان قدر انگيزه اي تازه بود كه براي علم روان‌شناسي . فقط تأملات گذشته نگرانة يك نسل بعد ، منشأ خدماتي شد و مواجهه اين دو رشته را تحقق بخشيد و اين رشته سرآغازي پيدا كرد ؛ گو اينكه در اين باب هم اتفاق نظر حاصل نيست .” 

اما بايد بدانيم كه روان‌شناسي نمي‌تواند به همه وجوه و جنبه‌هاي دين توجه كند (چون اساساً روان‌شناسي چنين شأني را ندارد) و تنها به جنبه‌هاي رفتاري آن مي‌پردازد . 
“ اما اگر كسي گمان برد همة دين يعني همين تجربه‌هاي ديني ، نگاهي تحويل گرايانه (Reduction) به دين كرد ، و دين را به چيزي كمتر از آن ارجاع داده است ”. 
تعريف‌هايي كه از دين بازگو شده آنقدر فروان است كه حتي ارائه فهرست ناقصي از آنها غيرممكن است و ما در اينجا به ذكر چند تعريف از روان‌شناسان و فيلسوفان مورد نظر (بدليل مناسبت موضوع با تعاريف و شخصيت‌هاي آنها) اكتفا مي‌كنيم .
زيگموند فرويد مي‌گويد :“ دين كاوش انسان براي يافتن تسلّي دهنده‌هاي آسماني است تا او را در غلبه بر حوادث بيمناك زندگي كمك كند . همچنين وي به دين به عنوان يك اغفال مي‌نگرد و و تجربه‌اش را به عنوان مشاركت در بيماري‌هاي همگاني دخالت مي‌دهد ”. 
ويليام جيمز روان‌شناس و فيلسوف معروف آمريكايي درباره دين چنين مي‌گويد :
“ بي‌گمان من مي‌توانم يك قسمت از موضوع مذهب را براي شما روشن سازم ، نمي‌توان براي مذهب يك تعريف مطلق و منجزي پيدا كرد كه مخالف و موافق آن را بپذيرند . از تمام معاني مختلف كه براي مذهب آورده‌اند ، و از همة جهاتي كه براي آن قائل شده‌اند من يك قسمت و يك جهت از آنرا انتخاب كرده و طبق قرارداد همين قسمت را ‘ مذهب ’ مي‌نامم . بنابراين مذهب عبارت خواهد بود از تأثرات و احساسات و رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همة بستگي‌ها بر او روي مي‌دهد . به‌طوريكه انسان از اين مجموعه در مي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه آنرا ‘ امر خدايي ’ مي‌نامد رابطه‌اي برقرار است ”. 
از نظر كارل گوستاويونگ دين عبارتست از ‘ تفكر از روي وجدان و با كمال توجه’ ، يونگ مي‌گويد : “ دين يكي از قديمي‌ترين و عمومي‌ترين تظاهرات روح انساني است و بنابراين واضح است كه هر گونه روان‌شناسي كه سر و كارش با ساختمان رواني شخصيت انسان باشد لااقل نمي‌تواند اين حقيقت را ناديده بگيرد كه دين تنها يك پديده اجتماعي و تاريخي نيست ، بلكه براي بسياري افراد بشر حكم يك مسئله مهم شخصي را دارد ”. 
شلاير ماخر ، دين را با احساس و بطور جزئي با احساس وابستگي ربط مي‌دهد . وي تعريف خود را از دين بصورت ‘ اساس تعلق مطلق ’ مي‌آورد .
“ گوردون آلپورت ، روان‌شناس برجسته آمريكايي برآنست كه احساسات ديني نه ماهيتي صرفاً عقلاني دارند و نه كاملاً غير عقلاني ، بلكه بيشتر تلفيقي از احساس و تفكر منطقي است . در واقع دينداري فلسفه‌اي از زندگي براي فرد ارائه مي‌كند كه نه تنها ماهيتي عقلاني دارد بلكه به لحاظ احساسي و هيجاني نيز ارضا كننده است ”. 
در كنار اين تعاريف نظريه ديگري نيز قابل قبول است :
“ تمام اديان مبتني بر اعتقادات هستند ، اعتقادات كه ناظر به ماهيت واقعيت متعالي ، واكنش مناسب نسبت به آن و بعضي موضوعات مربوطه مي‌باشند . اعتقادات هر دين اعمال خاصي را كه آن دين مقبول مي‌داند و عواطفي را كه برمي‌انگيزد ، توجيه مي‌كنند . ممكن است اين اعتقادات رسميت بيابند و بصورت اصول اعتقادي درآيند يا ممكن است كه تا حدي بطور ضمني در اعمال ديني روزانة آن دين وجود داشته باشند . البته اعتقادات اساسي هر دين دربارة حقيقت غايي در متن زندگي واقعي مورد تعبير و تفسير قرار مي‌گيرند . واضح است كه جزئيات فراوان اديان به چگونگي اين تعبير و تفسير بستگي دارد . چنين اعتقاداتي را ‘ اعتقادات ديني ’ مي‌خوانيم كه مانند تمام اعتقادات مي‌توانند از حيث سازگاري دروني ، انسجام ، مقبوليت و صدق مورد ارزيابي قرار بگيرند ”. 
علامه محمدتقي جعفري ضمن توضيح مفصلي كه در مورد تعاريف مزبور داده و ايراداتي كه بر هر يك از آنها عنوان كرده معتقد است كه هر متفكري آن بعد از حقايق مزبور را براي تعريف دربارة آنها انتخاب مي‌كند كه شرايط ذهني و محيطي او ايجاب مي‌كند . و بايد براي شناخت دين از هر دو قطب درون ذاتي و برون ذاتي استفاده كرد زيرا اگر بخواهيم دين را تنها با دريافت‌هاي دروني انسانها مورد شناسايي قرار داده و آن را تعريف كنيم ، بديهي است كه تفكيك آنها از توهمات و تخيلات و انواع انگيزه‌هاي غير ديني درون اگر محال نباشد ، لااقل بسيار دشوار خواهد بود . و اگر بخواهيم براي تعريف دين ، تنها به پديده‌هاي بروني كه به انگيزگي دين و با علامات و نشانه‌هاي آن ، در جهان عيني نقش بسته كفايت كنيم بديهي است كه اكثريت چشمگير پديده‌هاي عيني ، علل و شرايط و هدف‌گيريهايي را بطور مشخص ارائه نمي‌كنند زيرا آن پديده‌ها با نظر به علل بوجود آورندة آنها در معرض احتمالات متعدد مي‌باشند .
“ ما مجبوريم براي بدست آوردن تعريفي از دين كه تا حدودي قابل توجه ، جامع افراد و مانع اغيار باشد از دو قلمرو اساسي استفاده كنيم :
يك ـ واقعيات دروني كه مردم متدين آنها را چه از راه تعقل و چه از راه شهود دريافته و پذيرفته‌‌اند و با انگيزگي آنها حيات خود را تفسير و توجيه مي‌نمايند .
دو ـ واقعيات بروني مانند اعمال عبادي و انجام تكاليف و ايفاي حقوق كه به انگيزگي واقعيات دروني در جهان عيني نمودار مي‌گردند .”  
به نظر مي‌رسد بيشتر متفكرين و دين پژوهان غربي (و چه بسا شرقي و اسلامي) جنبه عقلاني دين را در عين ضروري و غير قابل اجتناب دانستن آن ، در درجه دوم اهميت قرار داده و ابتداءً جنبه دروني و وراني دين را قابل لمس و ادراك و داراي اهميت بيشتر مي‌دانند . چنانكه ويليام جيمز معتقد بود كه اگر كسي در حوزه دين تحقيق كند به تفاوت عظيمي در افكار و مشابهتي در احساس و سلوك خواهد رسيد . او اين واقعيت را براي اثبات اينكه نظريه‌هاي ديني امري ثانوي بوده و احساسات و سلوك ، امري ثابت و در نتيجه عناصر ذاتي دين هستند مطرح نمود .
بر اين اساس و با دقت نظر بيشتر مي‌بينيم كه پرداختن به جنبه‌هاي مختلف دين و بررسي كامل مسئله دين كاري است بسيار مشكل كه در بحث ما نمي‌گنجد و ما تنها به جنبه رواني آن پرداخته و از اين نظر آن را مورد بررسي قرار مي‌دهيم 
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در انقلاب علمي قرن شانزدهم دانشمنداني چون فرانسيس بيكن  بين علم و دين تعارض نمي‌ديدند و علاقه‌مند بودند كه علم در خدمت الهيات قرار گيرد. در قرن هفدهم نيوتون  و بويل  تصور مي‌كردند قوانيني كه كشف كرده‌اند ـ همچون قانون جاذبه ـ قوانين الهي هستند. اين دانشمندان انسان‌هايي ديني بودند و فعاليت‌هاي علمي آنها مورد استقبال دانشمندان الهيات قرار گرفت. اما نظريه كپرنيك  مبني بر اينكه زمين مركز عالم نيست و به دور خورشيد مي‌گردد، نخستين اختلاف‌ها بين دانشمندان و عالمان الهيات را موجب شد. بسياري نظريه كپرنيك را در تعارض با كتاب مقدس مي‌دانستند. آنچه بعدها در مورد گاليله اتفاق افتاد بسياري را بر آن داشت كه در زمينه متون ديني به تفسير گري روي آورند 
اگر چه مطالب و نظريه‌پردازي در زمينه‌هاي مختلف ديني، از قدمت طولاني برخوردار است، اما مطالعه دين از زاويه روانشناسي از حدود يكصد سال پيش آغاز شده است. نگرش ديني و موضوعات مربوط به حيطه دين در روانشناسي، تحت عنوان روانشناسي دين مي‌باشد كه موجوديت خود را به هم‌زماني پيدايش اديان تطبيقي در قرن نوزدهم با پيدايش دو رشته ديگر يعني روان تحليل‌گري و روانشناسي فيزيولوژيك مديون است (الياده،۱۹۸۷: ترجمه خرمشاهي، ۱۳۷۵).
از جمله كساني كه مطالعه دين در حيطه روانشناسي را آغاز كرده‌اند، مي‌توان استانلي هال را نام برد. او سه سال بعد از اينكه اولين مدرك دكتري روانشناسي را در آمريكا اخذ كرد، به طور مرتب و متوالي يك سري سخنراني در مورد دين در دانشگاه هاروارد ايراد مي‌كرد. او اولين مجله شناخت علمي دين را منتشر كرد و شاگردان زيادي را در اين زمينه تربيت نمود. روانشناس بعدي ويليام جيمز است كه انواع تجربه‌هاي ديني افراد را به رشته تحرير درآورد. كتاب او كه در سال ۱۹۰۲ منتشر شده از قديمي ترين كتابها در اين زمينه محسوب مي‌شود. فرويد در سال ۱۹۰۷ مقاله اي نوشت كه در آن دين را مترادف با يك رفتار وسواسي نوروزي دانست. سال ۱۹۵۰ سال رنسانس ديني در آمريكاست يعني زماني كه آلپورت كتاب «فردودينش» را منتشر كرد و نظريه شخصيت خود را در حيطه دين بيان داشت اگر چه اينها نمونه‌اي از توجه روانشناسان به دين است اما به طور كلي اين موضوع توجه كافي دريافت نكرده و تحقيقات زيادي در اين مورد صورت نگرفته است.
۱ـ۲ـ تعريف دين
در سال ۱۹۱۲ لوبا۱ تو انست ۴۸ تعريف متفاوت از دين را  ارائه دهد بدون شك امروزه تعداد بيشتري از اين نوع تعاريف را مي‌توان به آن اضافه كرد. در مورد دين دامنه‌هايي از تعاريف متفاوت داريم كه در يك طرف آن تعريف ويليام جيمز و در طرف ديگر آن تعريف گوردون آلپورت از دين است. آلپورت (۱۹۵۰) به جاي اينكه يك تعريف جامع از فرد ديندارو غير ديندار ارائه نمايد، معتقد است كه ما بايد خود آگاهي ديني را به آنهايي كه توانايي وقدرت درك آن را دارند نسبت دهيم، كه تنها شامل افرادي مي‌شود كه دين را تجربه مي‌كنند. آلپورت، (۱۹۵۰) او معتقد است كه ريشه‌هاي دين آنقدر متعدد است و اثر آن در زندگي افراد آنقدر متفاوت است كه اشكال تفسير منطقي آن آنقدر بي‌نهايت است كه رسيدن به يك تعريف واحد را غيرممكن مي‌سازد. بنا براين هر كسي با هر نيتي وقتي كه كاري ديني انجام دهد مثل رفتن به كليسا، از نظر آلپورت ديندار تلقي مي‌شود. البته جداي از اينكه او نتوانست تعريفي از دين ارائه دهد ولي نكات مثبت زيادي در اين تعريف وجود دارد، از جمله اينكه او مي‌گويد ما بايد با دقت به افراد ديندار كه تجربه‌هاي خود را بازگو مي‌كنند گوش دهيم. آلپورت يك رويكرد به شدت فردي در تعريف دين دارد كه ممكن است اصلا نتواند تعريفي از دين ارائه دهد. در انتهاي ديگر دامنه تعاريف مربوط به دين، تعريف ويليام جيمز (۱۹۰۲) است كه معتقد است لازمه دينداري مقداري درك يا اعتقاد به واقعيت الهي متعالي است. او دين را به عنوان احساس‌ها و اعمال و تجربه‌هاي فرد در رابطه با آنچه آن را الهي تلقي مي‌كند، مي‌داند (خرمشاهي، ۱۳۷۵).
دين عموماً شامل  مفاهيم و مجموعه‌هاي مفهومي است كه بايد با پديده متعالي به تعبير سنتي نظير خدا، خدايان يا موجودات ماوراء طبيعي و با جهان ماوراء طبيعي و يا چيزهاي ماوراء تجربي سرو كار دارد. ويليام جيمز در تلاش براي ارائه مفهوم كاربردي از دين تعريف زير ارائه مي‌دهد.  
«دين عبارت خواهد بود از تجربه و احساس رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همه وابستگي‌ها روي مي‌دهد. به طوري كه انسان از اين مجموعه در مي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه او آن را امر الهي مي‌نامد رابطه‌اي برقرار كرده است». جيمز (۱۹۵۶) به طور كلي بارزترين ويژگي‌هاي زندگي ديني از نظر او اعتقاد به موارد زير است.
۱ـ دنيايي محسوس كه در كنار جهاني نامحسوس به چشم مي آيد. اين دنياي مرئي، ارزش و معني خود را از آن عالم غيب و نامحسوس دريافت مي‌كند.
۲ـ وحدت و برقراري ارتباط با اين عالم محسوس كه به چشم مي‌آيد. اين عالم محسوس بستگي به هماهنگي با آن هدف نهايي دارد. نتيجه دعا و نماز و به بيان ديگر پيوند با روح عالم خلقت، ايجاد قدرت و نيرويي است كه به طور محسوس داراي آثار مادي و معنوي مي‌باشد (خداياري فرد و همكاران، ۱۳۷۸).
از ديدگاه روانشناسي، دين بعضاً يك فعاليت فكري و احساسي و يك عمل ارادي است. دين چيزي بيش از يك تجربه ذهني صرف است و همواره اشاره به يك موضوع مورد پرستش و ايمان دارد. آنچه دين يك فرد را تشكيل مي‌دهد عبارت است از اعتقاد به نوعي خدا يا خدايان و تجربه او از آن خدا يا خدايان (حسيني، ۱۳۸۱).
بتسن ۱، شون راد۲ و ونتيس۳ (۱۹۹۳) تعريف كُـنشي زير را از دين ارائه دادند:
«دين يعني آنچه ما به عنوان يك انسان انجام مي‌دهيم تا شخصاً جواب سوال‌هايي را كه با آن مواجه هستيم بفهميم، زيرا آگاهيم كه ما و كساني كه شبيه ما هستند زنده‌اند و در آينده خواهند مرد.» آنها در ارائه تعريفي كه از دين نموده‌اند، به چند نكته توجه داشتند، اول اينكه سوال‌هاي وجودي (من كيستم؟، چرا اينجا هستيم؟ و… كه براي همه افراد مطرح است اما اهميت اين سوال‌ها و شكل سوال‌ها از فردي به فرد ديگر فرق مي‌كند. افراد هم برخوردهاي متفاوتي با اين سوالها دارند. اين تعريف سعي دارد كه همه انواع برخورد با مسايل وجودي كه به صورت سنتي با واژه دين پيوند دارند را شامل شود، مانند اعتقاد به خداوند و زندگي پس از مرگ، عبادت و انواع مختلف دعاهاي ديني و متعهد شدن نسبت به يك روش عملي دين يا دعا و غيره. ضمناً اين تعريف شامل اشكال غيرسنتي دين مي‌شود مانند اعتقاد به نيروهاي غير انساني موجود در هستي، تمركز نيروي خود شكوفايي در زندگي، هستي تجربه روي گرداندن از دين كه مي‌خواهد زندگي بدون خدا را تجربه نمايد. به طور كلي به عقيده ارائه دهندگان كنشي، همه ديندار نيستند. يا لااقل هميشه ديندار نيستند، به سادگي مي‌توان فردي را تصور كرد كه در زمان مشخصي در زندگي هيچ علاقه‌اي به تفكر و تامل در مورد سوال‌هاي وجودي ندارد. بر اساس اين تعريف آن فرد در آن لحظه از زندگيش ديندار نيست (آرين، ۱۳۷۸).
از نظر اِما نوئل كانت دين عبادت است از تشخيص همة وظايف به عنوان دستورات الهي. همچنين آلن در تعريف دين، آن را پرستش قدرت‌هاي بالا مي‌داند و ويليام آدامز براون، دين را زندگي بشر در رابطه فوق بشري و وجودي عيني قلمداد مي‌كند كه انسان خود را قادر به برقراري ارتباط با آن مي‌بيند (مير هاشميان، ۱۳۷۷).
به طور كلي در غرب دو طرز تلقي به دين وجود دارد (فعالي، ۱۳۷۷):
اول اينكه دين مجموعه‌اي از گزاره‌ها است. اين ديدگاه، دين را با مجموعه اعتقادات به ويژه اعتقاد به موجود متعال و فوق طبيعي همسنگ نهاده است. دين عطيه‌اي است كه از بيرون به انسان تفضّل شده و حتي ممكن است عليه او برخيزد و يا موهبتي است از جانب روح الهي. انسان دين را مي‌پذيرد و نقش او تنها تسليم در مقابل اراده و خواست الهي است. براي مثال اسپنسر  مي‌گويد كه دين اعتراف به اين حقيقت است كه كليه موجودات، تجليات نيرويي هستند كه فراتز از علم و معرفت باشد. در فرهنگ آكسفورد در مورد ماهيت دين اين طور آمده است كه دين شناخت يك موجود فوق بشري است كه داراي قدرت مطلقه‌اي مي‌باشد و خصوصاً باور داشتن خدايا خدايان مشخص كه شايسته اطاعت و پرستش هستند. اين تعاريف كه عقل گرايانه است، نگاه خود را تنها به بعد معرفتي و اعتقادي دوخته‌اند. دومين طرز تلقي در اواخر قرن  هيجدهم بود كه فلاسفه دين، به جاي تأكيد بر ديدگاه معرفتي، نگرش شهودي و عاطفي دين را مورد توجه قرار دادند. از آن پس انديشمندان از تعاريف نظري و اعتقادي گريختند و عوامل تجربي، عاطفي، شهودي و حتي اخلاقي را در دين مهم و عمده به حساب آوردند. براي مثال ماخر  دين را احساس اتكاي مطلق مي‌داند، آرنولد  دين را همان اخلاق در نظر مي‌گيرد كه احساس و عاطفه به آن تعالي، گرما و روشني بخشيده است و يا تيليش  معتقد است كه دين همان احساس است و اين پايان سرگرداني دين است.
۲ـ۲ـ اهميت دين
دين به شكل خاصي در هر فرهنگ شناخته شده‌اي وجود دارد همچنين دين يك واقعيت مشخص عيني است كه مورخين آنرا مطالعه مي‌كنند. دين را مي‌توان از ديدگاه آئين‌ها، شخصيت‌هاي نهادين و انواع دعاها بررسي كرد. فرد ديندار به نوعي با يك منبع آفرينش كه بر زندگي بشر و امور طبيعي تأثير دارد، ارتباط برقرار مي‌كند (پالوتسيان ،كرك پترك ، ۱۹۹۵). دين، بدون ترديد و كمترين شك و انكاري يكي از كهن‌ترين، باسابقه‌ترين و جامع‌ترين مظاهر روح انساني است (يونگ، ترجمه سروري، ۱۳۷۰). در حقيقت دين به عنوان يك عنصر فرهنگي و اعتقادي از ابتدايي‌ترين دوران زندگي بشريت تا به امروز همواره ذهن انسان را به خود مشغول داشته و تأثيرات عميق خود را در كليه ابعاد زندگي برجاي گذاشته است، پيشرفت‌هاي روزافزون صنعت و تكنولوژي در دهه‌هاي اخير نه تنها او را به نسبت به معنويت و مذهب بي‌نياز نساخته، بلكه به نظر مي‌رسد كه انسان امروزي و گريزان از اسم‌هاي مختلف اعتقادي براي رهايي از سرگشتگي و بي‌ثباتي‌هاي زندگي خويش و بازگشت به حقيقت، دين را به عنوان آخرين و مناسب‌ترين راه برگزيده است (مير هاشميان، ۱۳۷۷).
انسان‌ها هميشه و در همه زمان‌ها به اهرم بازدارنده و سازنده‌اي به نام دين نيازمند بوده‌اند و امروز بيش از هر زمان ديگري به پرستش و ايمان احتياج دارند و اين ادارك و اصل جديدي نيست، بلكه با گسترش صنعت و ايجاد اخلاق صنعتي كه رابطه انسان‌ها را بصورت مكانيكي و ماشيني درآورده و آنان را به تمامي نيازهاي اوليه زندگي و تلاش براي لذتبخش نمودن زندگي خصوصي ترغيب و محدود نموده، در هر زمان بيش از گذشته احساس مي‌شود. از اين رو اديان به ويژه در چند دهه اخير سعي نموده‌اند با تقويت ايمان در مردم، زمينه‌هاي انحطاط اخلاقي جامعه را كم و از انحراف افراد اجتماع جلوگيري كنند اما به دلايل چندي از جمله كامل نبودن و نپرداختن به نيازهاي فطري انساني در اين خصوص ناتوان مانده‌اند (آرين، ۱۳۸۰).
دين از جمله قدرتمندترين پديده‌هاي تاريخ بشري بوده است، ولي جنبه‌هاي ديگر زندگي بشري نيز حقيقتاً مهم بوده‌اند، اما خصيصه برجسته و سرآمد تمام تاريخ همان دين است. آن چنان كه از مطالب باستان‌شناسي و انسان‌شناسي از اعصار بسيار دور برمي‌آيد، دين به عنوان جزء لاينفك زندگي بشري در تمامي اعصار بوده است (مصباحي، ۱۳۸۰).
پاره‌اي از روان‌شناسان همچون يونگ بر اين باور هستند كه دين خلاءهاي بسياري در انسان پر نموده و نيازهاي رواني را در انسان ارضاء مي‌كند. يكي از بزرگ‌ترين نيازهاي رواني امنيت خاطر مي‌باشد كه اديان بطور عام و اسلام به طور خاص بر تامين امنيت رواني از طريق ذكر خدا تأكيد دارد (سروري، ۱۳۷۷).
حتي مورخ شكاك هم، فروتنانه در برابر دين تعظيم مي‌كند. چرا كه مي‌بيند دين در هر سرزمين و هر عصري در كار است و ظاهراً از آن گريزي نيست. دين براي رنجديدگان، محرومان و سالخوردگان تسلاي فوق طبيعي آورده است، حقيرترين زندگي‌ها را معني و شكوه بخشيده و به مدد شعائر خود، ميثاق‌هاي بشري را به صورت روابط با حمايت انسان و خدا در آورده و از اين راه استحكام و ثبات به وجود آورده است. دين جزئي از فرهنگ اقوام است و فرهنگ، راه و رسم جامعه است (سروري، ۱۳۷۷).
اريك فروم از نياز ديني به عنوان نياز به يك الگوي جهت‌گيري و مرجعي براي اعتقاد و ايماني ياد كرده و مي‌گويد نمي‌توان هيچ فرهنگي را در گذشته پيدا نمود كه دين در آن جايي نداشته باشد (مصباحي، ۱۳۸۰).
 
۳ـ۲ـ ديدگاههاي نظري در مورد روانشناسي دين
با توجه به اثرات عمده دين و دين باوري در همه ابعاد زندگي انسان از جمله روانشناسي،از همان اوان پيدايش روانشناسي علمي، محققان و صاحب نظران به مطالعه رفتارها و نگرش ديني توجه كردند. ميشل نيلسن (۱۹۹۹) در يك بررسي در مورد روان‌شناسان صاحب نظر در حيطه دين، دريافت كه ويليام جيمز (۱۹۱۰ـ ۱۸۴۲): زيگموند فرويد (۱۹۳۹ـ۱۸۵۶): آلفرد آدلر (۱۹۳۷ـ۱۸۷۰): كارل يونگ (۱۹۶۱ـ ۱۸۷۵): گوردون آلپورت (۱۹۶۷ـ ۱۸۹۷): آبراهام مزلو(۱۹۷۰ـ ۱۹۰۸): ژان پياژه از جمله اشخاص برجسته‌اي بوده‌اند كه نظراتي در حيطه دين نيز ارائه كرده‌اند:
ويليام جيمز
ويليام جيمز روانشناس آمريكايي و رئيس سابق انجمن روانشناسي آمريكا يكي از اولين كتاب‌هاي روانشناسي را در اين زمينه نوشت. تأثير جيمز در روانشناسي دين غيرقابل انكار و دائمي است. انواع تك بررسي‌هاي او در مورد تجربه‌هاي ديني افراد از جمله كارهاي قديمي در اين زمينه محسوب مي‌شوند كساني كه علاقه‌مند به مطالعه دين و روانشناسي هستند، معمولاً آنها را مطالعه مي‌كنند به علاوه ارجاع به عقايد جيمز در كنفرانس‌هاي بين‌المللي امري متداول است (نيلسون،۱۹۹۹).
جيمز بين دين نهادي  و دين شخصي  تفاوت قايل شد. دين به عنوان يك نهاد به يك گروه يا سازمان ديني استناد مي‌شود و نقش مهمي در فرهنگ جامعه دارد. دين شخصي، ديني است كه در آن فرد تجربه عرفاني  را بدون توجه به فرهنگ و نهاد اجتماعي مي‌تواند داشته باشد. جيمز علاقه‌مند به درك تجربه‌هاي ديني بود و تلاش مي‌كرد تا به دين مفهوم كاربردي دهد. براساس تعريفي كه ارائه داد عبارت است از: تجربه و احساس رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همه وابستگي‌ها روي مي‌دهد، به طوري كه انسان از مجموعه درمي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه آنرا امر الهي مي‌نامد رابطه‌اي برقرار كرده است، و از آنجايي كه اين ارتباط يا از روي عقل و يا به وسيله اجراي اعمال مذهبي برقرار مي‌گردد، مسلم است كه فلسفه و علم كلام كه مربوط به عقل و سازمان‌هاي كليسا و روحانيت كه مربوط به اعمال مذهبي است از بحث ما خارج بوده و ما فقط به تجارب شخصي و فردي ديني مي‌پردازيم و از علم كلام و فلسفه و يا سازمان‌هاي روحانيت كمتر صحبت خواهيم كرد (قائني، ۱۳۶۵).
او در تفاوت اخلاق و دين معتقد است كه دين بر عكس اخلاق محض كه از روي علم و آگاهي از قوانين كلي حاكم از جهان اطاعت مي‌كند، همه چيز زندگي را پر از لطافت، خوشي، محبت و نشاط مي‌كند. جيمز در بررسي‌هاي خود دو چيز را در اديان مختلف، مشترك يافت كه عبارتند از:
الف: يك احساس ناراحتي دروني. ب: رهايي از اين ناراحتي و دست‌يابي به آرامش. 
او در آثار معنوي خود نوشته است كه اولاً زندگي داراي طعمي مي‌گردد كه گويا رحمت محض مي‌شود و به شكل يك زندگي سرشار از نشاط شاعرانه و با سرور و بهجت دليرانه مي‌گردد، ثانياً يك اطمينان و آرامش باطني، ايجاد مي‌گردد كه آثار ظاهري آن نيكويي و احساس بي‌دريغ است (قائني، ۱۳۶۵).
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

غفلت مسلمانان از توصية حكيمانه و آينده نگرانه پيامبر اكرم (ص) – لزوم تمسك و اعتصام به قرآن كريم و اهل بيت (ع) – سبب شد تا سالهاي سال ، طواغيت و مستكبران ، با سلطة بر مسلمانان ، آنان را از پيشرفت هاي مادي و معنوي باز دارند و نيازمند غرب سازند . قرآن ، آنچه براي هدايت ، عزت و پيشرفت فردي و جمعي ، مادي و معنوي ، اساس و زيربنا محسوب مي شود ، با وضوح در اختيار مسلمانان قرار داده است . حيله هاي شياطين سبب شد تا قرآن از متن زندگي و جامعه و اداره امور ملتهاي مسلمانان خارج ، و به حاشيه رانده شود . در سالهاي اخير ، كمونيستها با سر دادن «دين افيون ملتهاست» و ليبرال هاي غرب با تلقين «جدايي دين از سياست» و «ناكارآمدي دين در اداره كشورها در عصر تكنولوژي و صنعت» ، مسلمانان را از اين گوهر ناب و يكي از دو ثقل عظيمي كه نبي اكرم (ص) به انس با آن توصيه فرموده بودند ، محروم نمود 
اقدام آن سياستمدار انگليسي در بلند كردن قرآن در مجلس عوام آن كشور و اعلام اين كه تا قرآن در ميان مسلمانان زنده است و حضور دارد تسلط بر آنان ممكن نيست ، دقيقاً بر اين مسأله تأكيد دارد كه قرآن ، كتاب زندگي و عزت است و برترين و ماندگارترين آثار حيات مادي و معنوي را در جوامع مسلمانان بر جاي مي گذارد . 
«سالها غفلت مسلمين و مهجور ماندن قرآن سبب شد كه دستهاي تحريف بتوانند به نام دين ، هر سخن باطلي را در اذهان جاي داده و بديهيترين اصل دين خدا را منكر شوند و شرك را جامه‌ي توحيد پوشانده و مضمون آيات قرآن را بي دغدغه انكار كنند، و در حالي كه قرآن اقامه‌ي قسط را هدف از ارسال رسل مي داند ؛ «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط»  ، و در حالي كه با خطاب «كونوا قوامين بالقسط شهداء لله»  ، همه‌ي مؤمنين را موظف به تلاش براي اقامة قسط مي كند ، و در حالي كه آيات كريمه‌ي قرآن ، اعتماد به ستمگران را ممنوع مي سازد و به پيروان خود مي فرمايد :«و لاتركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار»  ، و گردن نهادن به ظلم طاغوت را منافي با ايمان مي شمرد و مي گويد «الم تر الي الذين يزعمون انهم امنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به»  ، و كفر به طاغوت را در كنار ايمان به خدا قرار مي دهد ؛ «فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله فقداستمسك بالعروه الوثقي»  ، و در حالي كه نخستين شعار اسلام ، توحيد ، يعني نفي همة قدرتهاي مادي و سياسي و همة بتهاي بي جان و باجان بود ، و در حالي كه اولين اقدام پيامبر (ص) پس از هجرت ، تشكيل حكومت و ادارة سياسي جامعه بود ، و يا دلايل و شواهد فراوان ديگري كه بر پيوند دين و سياست حكم مي كند ، باز كساني پيدا مي شوند كه بگويند دين از سياست جداست ، و كساني هم پيدا شدند كه اين سخن ضد اسلامي را از آنها بپذيرند . 
سياستمداراني كه دائماً دم ا جدايي دين و سياست مي زنند و كساني كه از مدعيان دينداري كه به كمك آنان شتافته و همين سخن را تكرار مي كنند ، آيا هرگز در آيات قرآن و تاريخ اسلام و احكام شريعت انديشيده اند؟ آيا فكر كرده اند كه اگر دين جدا از سياست است‌ ، پس چرا قرآن همة امور سياسي را‌، يعني حكومت را ، قانون را ، صف بنديهاي زندگي را ، جنگ و صلح را ، تعيين دوست و دشمن را و ديگر مظاهر سياست را ، همه و همه را به خدا و دين خدا و اولياي خدا مرتبط مي‌كند؟ 
آيا در آية «يا ايها الذين امنوا لاتتخذوا عدوي و عدوكم اولياء»  و  «لاتطيعوا امرالمسرفين الذين يفسدون في الارض و لايصلحون»  ، آيا آيات معرفي حزب‌اللهو حزب الشيطان ، يا آيات ولايت الله ، يا آيات حكم به غير ما انزل الله ، انديشيده و در آن تأمل كرده اند؟ 
آيا اعمال و رفتار سياسي و اجتماعي انسانها كه بيشترين بخش زندگي آنهاست ، بدون جزاست ؟ پس «و وجدوا ما عملوا حاضراً»  و «وفيت كل نفس ما عملت»  چيست و با كدامين ميزان سنجيده مي شود؟ آيا مي توان گفت اسلام در دنيا به خوب و بد اين گونه اعمال كاري ندارد و وظيفه اي مقرر نمي كند ؛ ولي در آخرت جزاي آن داده مي شود؟ 
آيا جهاد اسلامي كه در صدها آية قرآن و حديث مسلم ، در زمرة برترين فرايض ديني قرار گرفته و ترك آن ماية ذلت و شقاوت دنيا و‌آخرت شناخته شده ، براي به دست آوردن چه چيز و دفاع از كدامين ارزش است ؟ آيا حيات طيبه‌اي كه براي تحصيل آن بايد جهاد كرد ، زندگي در زير ساية شوم ولايت غيرخداست ؟ بر خاك مذلت نشستن و حاكميت جباران و ارزشهاي غيرالهي را تماشا كردن و تن به ذلت دادن است ؟ و اگر چنين نيست و جهاد براي تحصيل حاكميت الله و خروج از ولايت طاغوت به ولايت الله است ، پس چگونه مي توان نقش و ارزش سياست را در دين و در هدفهاي تعيين شده‌ي دين ، دست كم يا ناديده گرفت؟»  

اگر ما هم مثل شما عمل مي كرديم ، يك شاخة ايمان سبز نمي شد!‌
«قرنها گذشت ، مسلمانان قرآن را فراموش كردند؛ خطوط روشن قرآن در زندگيها محو شد ؛ يا بد فهميدند ، يا عمداً تحريف كردند ؛ يا فهميدند ، اما جرأت و شجاعت اقدام نداشتند ؛ يا اقدام هم كردند ، محصولي هم به دست آمد ، اما براي دفاع و نگهداري محصول ، فداكاري نكردند . اگر در صدر اسلام هم كلام پيامبر را نمي‌فهميدند ، يا جرأت نمي كردند به آن اقدام كنند و مي ترسيدند – همچنان كه به بعضي از اين گونه افراد در قرآن اشاره شده است :«يقولون ان بيوتنا عوره و ما هي بعوره ان يريدون الا فراراً»  – يا آنچه را كه به دست آمد ، اگر براي آن فداكاري نمي‌كردند ، نمي ماند .
اميرالمومنين (ع) صريحاً بيان مي كند : « و لعمري لوكنا نأتي ما اتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود»  ؛ يعني اگر در صدر اول در كنار پيامبر ، ما هم مثل شما – آن كساني كه مخاطبان آن بزرگوار بودند – عمل مي كرديم ، يك شاخه‌ي ايمان سبز نمي شد و يك عمود دين بر پا داشته نمي شد پس ، اين چيزها لازم است.»  

حذف قرآن از زندگي يعني چه؟ 
«سالهاي متمادي در اين كشور تلاش شد تا بين ملت و قرآن فاصله بيندازند . براي ايجاد فاصله ، عمداً تلاش كردند ؛ سعي كردند تا قرآن را از زندگي ما بكلي حذف كنند . حذف قرآن از زندگي يعني چه؟ يعني قطع رابطة ملتهاي مسلمان با اسلام ؛ چون قرآن مشعل اسلام و مشعل هدايت است . آن كسي كه با قرآن مأنوس است ، قلب و عملش ، با آن كسي كه با قرآن بي ارتباط است ،‌فرق دارد . آن ملتي كه با قرآن ارتباط دارد ، با آن ملتي كه با قرآن بي ارتباط است ، متفاوت است . امروز دشمنان اسلام دارند بينات قرآن را زير پا مي گذارند ؛ براي خاطر اين ملتهاي ما با قرآن بي ارتباطند . 
امرالمومنين فرمود : «و ما جالس هذا القران احد الا قام عنه بزياده او نقصان : زياده في هدي ، أو نقصان من عمي»  ؛ وقتي از كنار قرآن بلند مي شويد ، چيزي بر شما افزوده شده است ، و آن هدايت است ؛ و چيزي از شما كم شده است ، و آن كوري و جهالت است . مي خواستند اين هدايت را از ما بگيرند . كار به جايي رسيد كه نسل پرورش يافتة دوران ستمشاهي اخير – يعني اين بيست سال قبل از پيروزي انقلاب – در مدارس با قرآن آشنا نشده بود ؛ حالا اگر شانسش مي گرفت و در جايي دورة قرآني ، استاد قرآني ، پدر مهرباني ، مادر قرآن خواني گيرش مي آمد ، فبها و نعمه ، و الا قرآني وجود نداشت ! انقلاب آمد و قرآن را با جان مردم آميخت.»  
دشمنان از همان آغازين پيدايش اسلام ، سعي كردند تا سرچشمه وحي را با شبهه‌آفريني و هتاكي و تحريم از جوشش و تأثيرگذاري بازدارند . با اتهام مجنون بودن پيامبر و هذيان بودن آيات ، با تحريك مردم به انگشت در گوش نهادن و نشنيدن آيات قرآن ، با تهديد و شكنجه و شهادت ايمان آورندگان ، با شايعه سازي و در انزوا قرار دادن پيامبر اكرم (ص) و زير سؤال بردن نزول وحي و فرشتة الهي ، يك جنگ رواني شديدي عليه قرآن كريم و وحي الهي آغاز كردند . آن گاه كه از جنگ رواني ، طرفي نبستند ، به توطئه هاي ديگر روي آورند . 
ممنوعيت نقل حديث براي جلوگيري از تفسير صحيح قرآن كريم و رايج كردن تفاسير مادي و جبري و نافي ولايت صالحين امت ، از جمله اين توطئه ها بود . انقلاب اسلامي پس از صدها سال ، پرده هاي تزوير را كنار زد و حقيقت درخشان قرآن كريم را بر دلهاي مسلمانان بازتاباند . يكي از دلايل بزرگ دشمني افسار گسيخته استكبار جهاني با اين انقلاب همين مسأله است . 
«من در كتاب «مسلمانان در نهضت آزادي هندوستان» اين نكته را يادآور شده ام كه يكي از نايب السلطنه هاي هند قبل از استقلال اين كشور در سال ۱۹۴۷ گفته بود كه اوايلي كه انگليسيها وارد هند شده بودند – يعني بعد از دوران كمپاني هاي هند شرقي – و مي خواستند حكومت هند را به دست بگيرند ، گفته بودند كه مسأله‌ي ما در هند ، مسلمانها هستند و بزرگترين هدف ما بايستي قلع و قمع و سركوب آنها باشد! سخن معروف «گلادستون» را هم كه حتماً شنيده ايد كه گفته بود : اين قرآن را بايد برداشت . استعمارگران ، از قديم نسبت به اسلام همين احساس را مي كردند كه آن هم ناشي از چيزهايي بود كه از اسلام ديده بودند .
مدتي از قضيه هاي تنباكو و قاضاي مختلفي كه در همان هند و افغانستان و ايران و مصر و ساير كشورها اتفاق افتاده بود ، گذشته بود و استكبار و استعمار جهاني ، از قدرت اسلام غافل شده بودند و ديگر آن حساسيت را نسبت به اسلام خيلي نشان نمي‌دادند . علتش هم اين بود كه از اين طرف ، اسلام چيزي از خودش نشان نداده بود و آنها قدري دچار غفلت شده بودند . چند دهه‌اي كه گذشت ، انقلاب ما پيروز شد و تمام معلومات و معارف استعماري آنها – كه در طول سالهاي متمادي اندوخته بودند – به هم ريخت و ناگهان احساس كردند كه همان اسلام قديمي – كه از او مي ترسيدند- با قدرت فراوان به ميدان آمده است.»  
  • بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تعریف دین کار بسیار دشواری است و تعریف مشخصی از دین وجود ندارد که همه دینداران و بیدینان بتوانند بر روی آن توافق نظر داشته باشند ولی نزدیک ترین تعریف به دین می‌تواند این باشد: دین، باور به موضوعات ایزدی، فراطبیعی، یا مقدس است که یه نیایش و پرستش می‌‌انجامد و بر ایمان مبتنی است. به خود آن پرستش یا نمودهای نهادینه یا فرهنگی آن پرستش یا آمیزه‌ای از این دو نیز دین می‌گویند. به زبانی دیگر دین آن چیزی است که انسان را به‌حقیقت پیوند ‌می‌زند. هر دینی در نهایت دارای دو جز‌ء اساسی است که بر آنها بنا شده است
واژه‌های دیگری مانند کیش و مذهب گاه به همان معنی دین و گاه به معنی زیرشاخه‌هایی از یک دین بکار میروند.
از بزرگ‌ترین دینهای جهان می‌توان از دینهای ابراهیمی نام برد. دینهای ابراهیمی که همه از یک ریشه و منطقهٔ خاور میانه سرچشمه می‌گیرند عبارت‌اند از اسلام، مسیحیت و یهودیت. دیانت‌های بابی و بهائی نیز ادیان نوینی هستند ولی در ادیان سامی ریشه دارند. از دینهای بزرگ دیگر در جهان می‌توان از بوداگرایی، هندوگرایی و آیین کنفوسیوس نام برد. ادیان لزوماً خدامحور نیستند ولی به نظر میرسد تمام ادیان معتقد به ماوراء طبیعت باشند.
خلفای راشدین
خلفاء راشدین بعد از وفات پیامبر اسلام، مسلمانان آن زمان بر اساس شورا و انتخاب چهار تن از صحابه (یاران) پیامبر اسلام را که از نزدیکان وی بودند و در میان مسلمانان محبوبیت و اعتبار زیادی داشتند برای خلافت بعد از پیامبر اسلام بر جامعه نوبنیاد مسلمانان انتخاب کردند.این چهار تن که به خلفاء راشدین معروفند به ترتیب عبارتند از:
ابوبکر ، اول خلیفه در دولت «الخلافة الراشدة» (۵۱ ق. هـ ــ ۱۳ هـ)، نام کامل وی عبدالله بن عثمان بن عامر بن عّمرو بن کعب ابن سعد بن تَیم بن مُرة بن کعب بن لؤّی القرشی التیمی. کنیه اش «ابوبکر الصدیق» بن ابی قحافة، نام مادرش أم الخیر سلمی بنت صخر بن عامر بن کعب بن سعید بن تیم بن مُرة. 
ابوبکر در سال ۵۷۳ میلادی ۳ سال بعد از «عام الفیل» در مکه متولد شد. او ۳ سال از محمد کوچک تر بود. او اولین کسی از مردان بالغ هست که ایمان آورده ومسلمان شده‌.
عمر ، دومین خلیفه (۱۳ ق هـ ــ ۲۳ هـ)، نام کامل او عمر بن الخطاب بن نفیل بن عبدالعزی بن رباح بن عبدالله بن قُرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤّی بن غالب القرشی العدوی، وکنیهٔ وی «ابو حفص». مادرش حنتمة بنت هاشم بن المغیره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم، او درسال ۵۸۱ میلادی در مکه متولد شد. عمر در سال ششم بعثت در حالیکه ۲۶ سال داشت ایمان آورد ومسلمان شد. 
عثمان ، سومین خلیفه (۲۳ ق هـ ــ ۳۵ هـ)، نام کامل او عثمان بن عفان بن أبی العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف القرشی الأموی. او با پیغمبر در عبد مناف به هم میرسند. مادرش أروی بنت کریز بن ربیعه بن حبیب بن عبد شمس بن عبد مناف. مادر بزرگش البیضاء بنت عبدالمطلب عمه محمد. کنیتش «ابی عبدالله و ابی عمرو»، او در سال ۵۷۶ میلادی و شش سال بعد از «عام الفیل» در شهر الطائف متولد شد. واز القابش «ذو النورین»، بدلیل ازدواجش با دو دختر محمد «رقیه» و «أم کلثوم» لقب (ذو النورین) یافت. 
علی ، چهارمین خلیفه (۳۵ ق هـ ـــ ۴۰ هـ)، نام کامل او علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مُرة بن کعب بن لؤّی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمة بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان. 
مادرش فاطمه بنت اسد. داماد و پسر عموی محمد. کنیتش «ابو الحسن» و «ابو السبّطین»، او در سال ۶۰۰ میلادی در مکه متولد شد. او اولین نوجوانی هست که به اسلام گروید.
زندگي حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه
چون حضرت ابوبكر رضي الله عنه اولين متهم در كودتا عليه حضرت على رضي الله عنه است نا چاريم شخصيت آن حضرت را كمى بيشتر مورد بررسى قرار دهيم و به سابقه زندگى او بنگريم شايد با يافتن حسن يا سوء سابقه جوابى قانع كننده درله و يا عليه اين ادعا بيابيم . يكى از مهم ترين دلايلى كه باعث شده تا رسول خدا حضرت محمد را خيلى دوست بداريم اين است كه ايشان در ابتداء يكه و تنها در محيط خشن مكه براى نشر اسلام و هدايت مردم متحمل زحمات فراوان و طاقت فرسائى شدند اول خديجه به ايشان ايمان آورد و سپس حضرت ابوبكر . البته اهل تشيع مى گويد دوم على بود وسوم ويا چهارم يا شايد هم پنجم ابوبكر بود قبول است زياد فرق ندارد اما اين نكته نا گفته نماند كه حضرت على در خانه پيامبر بزرگ شده بود و ۸ سال داشته اما ابوبكر دوست وهم عمر ايشان بودند .ايمان ابوبكر رضي الله عنه خيلى زياد بود وآنچه را كه پيامبر مى فرمود باجان دل مى پذيرفت يك روز رسول خدا ادعا كرد كه يكشب رفته به بيت المقدس واز آنجا رفته آسمان و آسمان هفتم را هم ديده و پس در عين شب بر گشته است به زمين . ابو جهل به تمسخر اين حرف را براى ابوبكر تعريف كرد او گفت آيا محمد صلي الله عليه وآله وسلم اينرا گفته ابوجهل خنده كنان گفت (بله اين ادعاى اوست) ابوبكرجواب داد (پس راست مى گويد ) اينگونه اعمال باعث شد كه او به لقب صديق مفتخر گردد از جمله كارهاى آن حضرت كه نشان دهنده خلوص ومحبت وارادت وى نسبت به آخرين فرستاده خداست تزويج دختر ۹ ساله خويش به حضرت محمد كه آنزمان ۵۰ ساله بودند است او دختر خود را وقتى به حضرت محمد بزنى داد كه آن حضرت درنهايت ضعف بودند و خطر از هر طرف ايشان را تهديد ميكرد و در آستانه فرار از شهر و ديار خود بودند . حضرت ابوبكر در تمام سختيها شريك و يار پيامبر بودند و آنگاه كه فرمان هجرت آمد همه مسلمانان از مكه رفتند تنها حضرت محمد ابوبكر و على باقى ماندند وقرار براين شد  كه على كه خانواده متشخص ترى داشت در مكه بماند و خطر خوابيدن در جاى رسول الله را به جان بخرد و ابوبكر همراه آن حضرت هجرت كند و خطر تعقيب ددمنشان را پذيرا شود در اينجا دنباله سر گذشت ابوبكر را رها مى كنم تا اين نكته را بگويم كه اگر ما از فضايل على در اين كتاب چيزى ننوشتيم يا اندكى نوشتيم نه به آن معنى است كه اعتراف به قهرمانى على نداريم بلكه فقط به آن دليل است كه خوشبختانه در مورد اين صحابى جليل القدر با عالمان شيعه موافقيم وآنچه كه آنها بودن غلو مى گويند ، از عقايد مسلمه ما نيز هست .  بارى ابوبكر با پيامبر همراه شد و كفار به تعقيب آنان پرداختند حضرت پيامبر و يار همراهش در غار ثور ماواء گرفتند اما كفار به مدد ره يابان تا به در غار نيز رسيدند در اين اثنا ابوبكر از خطرى كه او و  پيامبر را تهديد ميكرد و قدم به قدم به آن دو نزديك مى شد حزين و غمگين شد پيامبر به او فرمود اندوه مخور كه خدابا ماست آيات قرآن ازواقعات فوق اينطور ياد ميكند .( إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَينِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَهَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَهُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)سورة التوبة آية ۴۰ ( اگر نصرت ندهيد پيامبر را (چه باك ) كه خدا ياريش داد و پيروزش گرداند هنگامى اخراج كردند او را كافران، وقتى دومى از دو نفرى بود كه د رغار بودند وقتى كه به يار خود گفت ( غمگين مشو كه خدا باماست ) پس نازل كرد خدا آرامش را بر او و ياريش كرد به لشكرى كه نديدند آن را و  كلمه كافران را فروتر ساخت و سخن خدا همانا كه بلند وغالب است وخدا عزيز وحكيم است .) ازجمله (خدا باماست ) معلوم مىشود كه منظور پيامبر در آيه اين است كه ( اى ابوبكر خدا با من و تو ست ) و ميدانيم خدا ب اهمه است با كافرو با مسلمان مراقب همه است اما پيامبر در اينجا قصد ديگرى دارد او منظورش اين است كه ( اى ابوبكر ناراحت نباش چون خدا با من و توست ) يعنى الله با رحمتش با من و توست اگر به جاى ابوبكر حضرت على همراه پيامبر بود حتماً حالا بچه هاى كوچك شيعه اين آيه را حفظ ميكردند و كلمه ( الله معنا) ورد و شعار مذهب شيعه مى شد اما از نظر آنها بدبختى دراينجاست كه آيه درحق حضرت ابوبكر است پس بايد به طريقه اى ديگر تفسير شود پس علماى شيعه آمدند وگفتند ( ابوبكر ناقص الايمان بود زيرا ترسيد ) وبا طرفندى خاص كلمه حزن را در فارسى به ترس ترجمه كردند در حاليكه معنى درست آن درزبان پارسى حزن و غم و اندوه است و حق هم بود كه ابوبكر از شكست اسلام و پيروزى كفر و شهادت پيامبر و خودش حزين و اندوهگين شود اگر اين عيبى باشد متوجه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم هست زيرا ايشان هم گاهى حزين مى شدند خداوند خطاب به او مى فرمايد . ( قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يقُولُونَ ) الانعام آية ۳۳ (بدرستكه ميدانيم كه تو را اندوهگين مى سازد آنچه كه آنها مى گويند)اما براى كسى كه حزن را به ترس ترجمه مىكند لازم است گفته شود كه اولاً ازخدا بترسد وترجمه دقيق بنمايد وترجمه را تحريف نكند وثانياً حتى ترس هم درچنين لحظات گناه نيست فرشتگان خداوند(ج) به حضرت لوط ميگويند . ( وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقَالُوا لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ ) (العنكبوت:۳۳) (و هنگاميكه فرستادگان ماپيش لوط آمدند تنگدل و اندوهگين شد بسبت آنها فرشتگان گفتند نه بترس ونه اندوهگين شو ما ترا نجات ميدهيم .) باقران جوابشان را داديم شايد گردن به حق فرود آرند . ابوبكر درمدينه نيز خدمات درخشانى انجام داد ودر كليه جنگها همراه پيامبر بود اول ايمان آورد وبعد هجرت كرد پس جهاد نمود وبه حق مشمول اين آيات است ( الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ ) سورة التوبة ۲۰ـ۲۲ (  كسانيكه ايمان آوردند وهجرت كردند 
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر

این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامکل موارد زیر است:


مراد ازدين مکتبي است که از مجموعه عقايد، اخلاق و قوانين ومقررات اجرائي تشکيل شده است وهدف آن، راهنمائي انسان براي سعادتمندي است. دين به اين معنا بردو قسم است : دين بشري ودين الهي .
دين بشري ، مجموعه عقايد ،اخلاق و قوانين ومقرراتي است که بشر با فکر خود وبراي خويش تدوين و وضع کرده است. ازاين رو ،اين دين در راستاي همان خواسته ها،انتظارات اورا برآورده مي سازد واسير هوس وابزار دست همان انسان است و انسان به گونه اي آن را تنظيم نموده که تمام قوانين ومقرراتش به سود اوباشد وچيزي را بر او تحميل نکند
 پيامدهاي دين بشري۲ :
پيامدهاي عمده ديني که بر اساس خواست انسان شکل بگيرد. 
رهائي وعدم تعهد ومسئوليت: 
اگر بشر به تدوين وتنظيم دين بپردازد چون اصل کلي اين است که هرکس بر اساس ساختار رواني و بدني خود مي انديشد وعمل مي کند 
 
« کل يعمل علي شاکلته »۳
 
اگر خداي او هوسش باشد دين اومجموعه هواها وافکار هوس مدارانه اوست وهرکس بر اساس هوس عمل کند هرگز خود رامسئول نمي داند. 
 
واکنش در برابر دين الهي: 
انسان تنظيم کننده وتدوينگر دين ، بر ضد دين الهي واکنش نشان مي دهد وبه مبارزه برضد آن بر مي خيزد ودرنهايت ، آن را تکذيب مي کند يا آورنده آن را به قتل مي رساند چنان که قرآن کريم مي فرمايد: 
 
« کلما جائهم رسول بما لاتهوي أنفسهم فريقا کذبوا وفريقاً يقتلون »۴
 
دين الهي مجموعه عقايد و اخلاق وقوانين ومقررات اجرائي است که خداوند آن را براي هدايت بشرفرستاده است تا انسان در پرتو تعاليم آن ،هوا وهوس خود را کنترل وآزادي خود را تأمين کند . چرا که دين الهي است که به حقيقت انسان ونيازهاي اوتوجه دارد وبرنامه کامل و همه جانبه اي ارائه مي کند که انتظارات او را از همه نظر بر آورده سازد که مصداق اتم واکمل دين الهي ، دين مبين اسلام است.۵
 
نکته قابل توجه درتعريف دين الهي اين است که دين الهي علاوه بر اينکه آزادي را براي زندگي بشر به ارمغان مي آورد ، هوس هاي اورا نيز در حد اعتدال نگه مي دارد. بنابراين اگر به دين و دستورات آن درست عمل شود که آرزوي خيلي از افراد است وادعا مي کنند که دين محدوديت است وسلب آزادي ازانسان جامه عمل پوشيده مي شود، البته آزادي حقيقي و تا منظوراز آزادي چه باشد. آيا آزادي بي قيد وبندي است که بدنبال آن هزاران مشکل ومفسده سد راه انسان را فراگيرد که اورا از حرکت بسوي کمال بازدارد ؟ يا آزادي تأمين آنچه که انسان را از قيد هوس ها شهوت راني ها واسير هواها بودن آزاد کند ومرغ جان را از قفس تن رها کند و اورا در مسير کمالش سوق دهد؟!
 
 
انتظارات متقابل انسان ودين:
ازآنان که به ستيزه جوئي ومبارزه با دين خود را مشغول مي کنند ودرمقابل دين ودستورات رهايي بخش وسعادتمندانه آن مي ايستند بايد پرسيد مگر اينان از دين چه انتظاراتي دارند وآيا دين الهي چه کاستي در زندگي بشر گذارده است که ايشان در پي تأمين آن کاستي بر آمده ودرمقابل دين از خود مقاومت نشان مي دهند. 
 
برخي انتظار بشر از دين را به سر رجوع انسان به دين معناکرده اند. چنانکه درگذشته متکلمان گفته اند: چرا انسان بايد به دين رجوع کند؟ واغلب مي گفتند: وجوب شکر منعم ودفع ضرر محتمل ، ما را وا مي دارد تا دين را بشناسيم وآن رابپذيريم وبه محتواي آن عمل کنيم.۶
 
انتظار انسان ازدين به معناي تقاضاي انسان ازدين است. چنان که بيمار از طبيب انتظار دارد وتقاضا مي کند که بيماريش را بشناسد و راه دفع و پيش گيري از بيماري وراه دفع و پيش گيري از بيماري وراه دفع ودرمان آن را بشناسد واورا راهنمايي کند که چگونه بايد بيماري را دفع ورفع نمايد. اما انتظاري که دين از انسان دارد به معناي اقتضا و فرمان است زيرا دين پيام خالق است . اوفرمان مي دهد وبشر بايد امتثال کند . نه اينکه خدا از انسان تقاضا داشته باشد زيرا اگر تمام جهان را کفر فراگيرد آسيبي به خدا نمي رسد. 
 
بنابراين انتظار دين از انسان، اقتضا وفرمان است چنان که انتظار طب و طبيب از بيمار ، انجام دستور وعمل به نسخه است .۷
 
 
ريشه هاي مشکلات وبحرانهاي جهان معاصر:
◄ فقدان نظرات بنيادي مذهبي،اخلاقي و فلسفي درباره هستي وانسان، مفهوم زندگي ، شرائط زندگي بشر، خوشبختي، استفاده صحيح وسالم اززندگي و امکاناتي که بشربه مدد آن  مي تواند به سعادت برسد. 
◄ فقدان پاسخ هاي مطمئن وموثق به رازهاي هستي وآغاز و انجام آن. 
◄ فقدان ارزش هاي مذهبي و اخلاقي که مي توانست تصميم ها وعمل کردها را هدايت کند و روز به روز ضايعات بيشتري را به بار مي آورد.۸
 
 
دين ومعنويت ازديدگاه غربيان: 
ازديدگاه متفکران غربي دين به تدريج از معنا و مفهوم اصلي خود فاصله گرفته است به گونه اي که دين ، وحي وبعث رسل نيست بلکه هر نوع احساس غير حسي و تجربه هاي غيرعادي جزو مصاديق دين شمرده مي شود وبا عنوان دين به ديگران عرضه مي شود ودين يک پديده انساني و زميني است نه آسماني و مأموريتي الهي . 
 
در يک چنين ديني هيچ گونه مقررات الزام آوري براي پيروان آن وجود ندارد وهمه چيز در اين نوع دين مباح است بنابراين براي درک معنويتهاي اين چنيني و دستيابي به احساسهاي معنوي از هر وسيله اي مي توان استفاده کرد مثل : مواد مخدر،شراب ، همجنس بازي و… 
 
 
دين از منظر اسلام: 
همانگونه که در تعريف دين گذشت ، دين مجموعه اي از اعتقادات ، ارزشها و اوامر ونواهي مي باشد که از طرف خداوند بوسطه وحي بر قلب پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله والسلم القاء شده واو مأمور ابلاغ والقاءاين مجموعه به مردم است که سعادت وخوشبختي وکمال افراد ونجات ابدي آنها در هردو عالم درسايه عمل به اين احکام حاصل مي شود.۹ 
 
با توجه به اين دوديدگاه در مورد دين ومعنويت اين نتيجه حاصل مي شود که دين گرائي ومعنويت رايج در جهان غرب کنوني کاملاً نقطه مقابل ودرتضاد با دين گرايي و معنويت از نظر اسلام است وتنها نقطه مشترک بين اين دو تلاش در جهت رهايي ونجات از محدوده تنگ عالم طبيت وباز کردن غل وزنجير حس گرايي مي باشد. 
 
بيشترين آراء و تئوريها درباب دين ومعنويت گرايي در حوزه فلسفه وروان شناسي ساخته و پرداخته شده است. برخي از جامعه شناسان ضمن رد نظر کساني که براي دين ومعنويت هيچ بهائي قائل نيستند، بر اصالت دين ونقش بسزاي آن در زندگي انسان پا فشاري مي کنند. الوين گواونر معتقد است که علت مخالفت با دين ونفي اعتبار وارزش آن،ريشه در ناکامي برخي از نظريه پردازان وجامعه شناسان در مقام ارائه راه حل علمي براي اداره جامعه دارد. به عبارتي ،برخي جامعه شناسان به تبع اگوست کنت که در ابتدا بر اين عقيده بود که واقعيت مساوي است با محسوسات وعقلانيت يا همان حس گرايي مطلق ، وبعدها به دنبال در گرو نهادن دل نسبت به عشق زني و  زنجير اسارت محبت اوبه گردن انداختن به دنبال تأسيس آئيني جديد به نام د« دين انسانيت» افتاد بدين وسيله بسياري از پيروانش از او جدا شدند ـ درپي ارائه وابداع دين جديد و تبيين آيين نويني براي اداره جامعه بوده اند که به دنبال آن براي خود، مقام ومرتبه اي همانند پيامبران قائل بودند اما به علت نا تواني در ايفاء نقش پيامبران با اصل دينداري ومنصب نبوت به معارضه پرداختند وبا فرافکني، هر نوع دينداري ودين ورزي را ناهنجار وخلافي قلمداد نمودند. با توجه به همين واقعيت است که پارسونز معتقد است: « هرگاه در جامعه اش عشق به خدا وتوجه به اخلاق ومعنويت تضعيف گردد آن جامعه دچار بحرانهاي شديد ميگردد وچاره چنين بحرانهايي فقط از طريق تأکيد بر اخلاق وتقويت احساسات افراد نسبت به مقدسات وحفظ دين ميسر خواهد گشت
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پس از تحولاتي كه در نتيجة پيدايش رنسانس در اروپا رخ داد، يكي از پرنمودترين نحله هاي فكري كه تمام ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي، اخلاقي و سياسي را در بر گرفته و زندگي آدمي را در مسير سلسله اي از تغييرات قرارداد ليبراليسم بود كه مثابه يك ايدئولوژي در سراسر جهان غرب به جاي اديان الهي مطرح شد.
به دليل اينكه اين جريان فكري، اجتماعي و سياسي در عصرهاي اخير، از جاذبه هايي هم برخوردار شده و در كشورهاي شرقي و مقر اديان ابراهيمي و پايگاه هاي اسلامي هم مورد توجه خيل روشنفكران قرار گرفته نسبت به آن تبليغات فراواني صورت گرفته و نيز به دليل سنت شكني ها و دين ستيزهايي كه داشته و مدتها است كه پس از رنسانس داعيه اداره جهان و رهبري فكري بشر را داشته شايسته بررسي ئ تاميل بيشتر است و اين بررسي از آنجا بيشتر اهميت مي يابد كه به دليل توجه و توسعه و به ميدان آمدن فناوري نوين و رسانه هاي پيشرفته ارتباطات جمعي و سطح پوشش هايي كه ليبراليسم مدعي آن مي باشند 
اين مهم در مقولة نسبت دين و ليبراليسم، مي گنجد و اينكه آيا ساسااً دين نسبت و ارتباطي با ليبراليسم دارد يا نه بحث ها در ادامه در اين خصوص مي باشد و مي كوشيم تا با بررسي اجمالي ماهيت ليبراليسم و دين به بررسي نسبت، ارتباط و سازگاري يا عدم موارد فوق بپردازيم. (به عون اله متعالي)
تحليل مساله «نسبت دين و ليبراليسم»
پرسش از «نسبت دين و ليبراليسم» يك پرسش «مركب» مي باشد كه در حقيقت سوالات و پرسشهاي بسياري را در درون خود دارد كه پش از تحليل مفاهمي مندرج در مساله مذكور وضوح مي يابند. اولين ابهام در مفهوم واژه «نسبت» است. گاهي به جاي واژه «سبت» در مساله مورد نظر ما واژه «رابطه» به كار مي ورد.
«رابطه منطقي – توليدي، رابطه روش نشاختي، رابطه معرفت شناختي، راذبطه تولديدي – مصرفي، رابطه مبتني بر اصل رفع تعارض و رابطه ديالوگي»
همچنين از مفهوم «نسبت» نيز مي توان استفاده هاي زيادي كرد كه برخي از آنها عبارتند از:
۱- نسبت به معناي مقايسه دو امر كه خود به دو بخش تقسيم مي شود:
الف – مقايسه ذوشي: به عنوان دو مفهوم كلي از حيث مصاديق يا دو مجموعه از حيث اعضاء
ب – مقايسه دو قضيه
۲- نسبت دوشي ء به معناي «تاثير و تاثر» دو شي برو از هم
۳- نسبت دو شي ء به معناي مقايسه آنها از حيث شيء سوم.
در مساله نسبت دين و ليبراليسم، آنچه بيشتر از مفهوم «نسبت» همراه شده است مربوط به مفهوم سازگاري است.
۱- CONPLEX
۲- براي بررسي بيشتر به روش شناسي مطالعات ديني نوشته احمد فرامرز قرامكلي مراجعه شود.
– ليبراليسم در مقام تعريف
ليبراليسم از تفكرات و فحله هاي فكري جديدي است كه در اروپاي معاضر هم به عنوان يك نظريه و آموزه و هم به عنوان يك برنامه عمل به وجود آمده و به خود سامان بخشيده است و يك جريان غالب در غرب است كه امواج آن به گوشه و كنار جهان هم رسيده است.
مهم ترين چيزي كه در مرحله نخست بايد آن را مورد دقت و ارزيابي قرار داد، تعريفي منطبق بر واقعيت ليبراليسم است. تا در پرتو آن چيستي ليبراليسم كاملاً روشن و نمودار گردد.
كلمة ليبراليسن از واژة Liberty گرفته شده كه به مفهوم آزادي است و كلمه Liberall به معناي فرد آزادي خواه است. اين كلمه هم اكنون به عنوان جرياني آزادي خواهانه كه داراي بنيادهاي معرفتي، نظري و تئوريك خاص است، در غرب شناخته مي شود. اين كلمه به معناي نوعي خاص از آزادي خواهي است نه به معناي هر نوع آزادي خواهي، زيرا اگر چنين باشد بايد مخالفان ليبراليسم را مخالفان آزادي خواهي بدانميم و حال آنكه همه مخالفان ليبراليسم، مخالفان آزادي نيستند. پس ليبراليسم به مفهوم نوعي خاص از آزادي خواهي است كه جوهر ليبراليسم با همان مفهوم خاص انطباق دارد نه با مفهومي ديگر. لذا در يك تعريف كلي تر مي توان گفت ليبراليسم طرز تفكر معرفتي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است كه به نوع خاصي از آزادي فرد منجر مي شود و در تمام ظهوذ و عينيت اجتماعي همچون يك ايدئولوژي عمل مي نميايد. اين طرز تفكر از محصولات عضر روشنگري و متعاقب آن در حد تعاقب پيدايش رنشانس شكل گرفته و به وجود آمده است.
– مباني جوهري ليبراليسم
ما نمي توانيم بدون اينكه به مباني ظهور ليبراليسم پي ببريم، مفهوم سازي دقيقي از آن ارايه نماييم. بدين سبب لازم است ابتدا مباني اصلي پيدايش ليبراليسم را درك نماييم تا تعريف و مفهوم اصلي آن دريافت شود.
ليبراليسم در تقابل با نظام و تفكر توتاليتر كه با لعابي صوري از مسيحيت در اروپا حاكميت يافته بود، به وجود آمد، حاكميتي هزار ساله كه در اواخر آن، مخالفت هاي شديدي با عقلانيت، علم و آزادي صورت گرفت. در تفكر مسيحي، علم، نوآوري و پرسش گري كه منجر به ايجاد سوال در برابر حاكميت مسيحي مي شود، ممنوع شناخته شده بود. اين وضعيت، تاريخ طولاني را در اروپا به خودش اختصاص داد.
نهضت پروتستان كه افراد يهمچون كالون و لوتر آن را در اروپا عرضه كردند. عصر روشنگري را رقم مي زند و لذا گفتمان پرسش گري در عصر روشنگري همچون رويكريدي عالب مطرح مي شود.
عضر روشنگري بر هم زننده مناسبت هاي پيشين است، زيرا نقطه ثقل تلاش هاي پيش گامان عصر روشنگري در برابر دگماتيزم مذهبي حاك بر ساختار حكومت هاي مسيحي، بر عنصر آزادي بوده است. پافشاري پيش گامان عصر روشنگري بر سلسله اي از عناصر پايه و بنيادي سب مي شود در فاصله اي كوتاهد ليبراليسم به عرصه حيات فكري سياسي و اجتماعي غربيان وارد شود. از اين جهت لازم مي نمايد كه به مباني جوهري ليبراليسم اشاره كنيم تا چيستي و ماهيت آن، به طور عيني و ملموس، مشخص گردد.
۱- آزادي فرد
ليرباليسم را مي توان ترجمان اصالت فرد دانست. ليرباليسم ارزش مطلق هستي فرد را با هيچ مانع و رادعي مطرح مي كند.
«در شيوه هاي رنگارنگ ليبراليسم، اصلي روشن و استوار تر از اصلي كه انسان را به غايت برين مي رساند، نمي توان يافت، همه نام آوران فلسفه از متالهان گرفته تا سياسي نگاران آغاز سده ي ما، در اين بركشيدن فرد همبازند. و در واقع لحظه هاي مهم تاريخ، مانند اصلاح ديني، انقلاب هاي انگلستان،‌ آمريكا و فرانسه در رابطه با اين اصل، معنا مي دهند و بالاخره، فرد، چون غايت اصلي نگريسته شد» 
«در حقيقت ليبراليسم، اهميت نقش هاي متقابل را رد نمي كند و مكانيسم هاي اجتماعي و تاثير گروه بر رفتارهاي فردي را ناديده نمي انگارد. آنچه ليبراليسم مردود مي شمارد، اين است كه براي كنش اين نيروها هدفي بيرون از فرد درنظر گرفته مي شود. از اين ديدگاه، همه چيز گرداگرد فرد مي گردد و جامعه به معناي كامل واژه، هماتنا محيطي است براي حفظ و نگهداري زندگي فرد و ايجاد امكان لازم براي شكوفايي اش» 
۲- گرايش به خرد جزئي
عقل و خرد را به دو نوع كلي و جزئي تقسيم نموده اند و اين تقسيم، مورد پذيرش اكثر فيلسوفان غرب هم قرار گرفته است. عقل كلي نگاهي سيستمي و كل نگرانه به مجموعه نظام هستي مجموعه تعالي خواهي هاي روحي مي كند، وظايف و رسالت هاي ماورايي و پيام هاي قدسي را مي شنود و سر در آستانه آفريننده و امر متعالي مي سايد اما عقل جزئي عقل سود محور و لذت گراست، عقلي كه به امور جزئي عالن نظر مي كند و حسابگري ها و سنجش هايش با محور قرار دادن سود و لذت است. عقلي كه به امور جزئي عالم نظر مي كند و حسابگري ها و سنجش هايش با محور قرار دادن سود و لذت است و به اين خاطر هم امور ماورايي را نمي پذيرد و قادر به شناخت خوبي هاي مطلق و امور ماورايي نمي باشد، زيرا دايره قضاوت هايش، امور محسوس طبيعي و تجربي است.
روح عقلانيت ليبرالي را بايد مواجهه با مذهب ناميد و چنانكه بدان اشاره نموديم، ليبراليسم در پي دست يابي به شويه هاي حاكميتي است كه بر قانون بشري ابتناد داشته باشد و لذا به نقادي عليه مذهب و امور قدسي مبادرت مي نمايد، چنانكه در آغاز نشو و نماي ليبراليسم افرادي همچون مارتين لوتر و كالون دست به يك جنبش مذهبي زدند كه با معرفي سازي شريعت مقارنه داشته باشد.
«باري اين مهم بدين گونه به انجام رسيد كه نويسندگان سده هجدهم با ياري خردباوري، الهيات و اخلاق مذهبي را به شيوه اي بي سابقه، با باد انتقاد بي رحمانه اي گرفتند» 
نگرش به عقلانيت و خرد جزئي رويكرد مي شد كه ليبرال ها آن را آموره جوهري ديگر ليبراليسم مي انگاشتند و در اصل، چره واقعي ليبراليسم را بايد در خردباوري محض و افراطي آن بسان يك نحله و همچون قطبي مركزي تلقي نمودند.
گرايش به عقلانيت جزئي و حل همه امور بشري به وسيله آن، چره واقعي ليبراليسم را آشكار نمود و ليبراليسم بدين سان خود را از قيموميت باورهاي ديني رها ساخت.
ژرژ بوردو چنين مي نگارد كه:
«چنين نگرشي (به عق) سه پيامد مهم داشت، نخستين پيامد عبارت بود از رهايي فرد از دل مشغولي هايي كه ايمان ديني مي توانست در مورد رفتار اجتماعي، در وي بيدار كند چون قلمرو خدا فراسوي اين جهاني است… دومين پيامد، ناشي از به كنار نهادن دريافتهاي انجيلي از سازماندهي زندگي مادي، همانا واگذاري نقش فرودست به دين در زندگي اجتماعي بود، در حقيقت به دين در زندگي اجتماعي بود، در حقيقت به دين، تنها نقش تسلي بخش واگذار شد… سرانجام تلقي دين، به مانند امرثي منحصراً خصوصي، پيامد بسيار مهمي در صحنه هاي سياسي داشت… و آن ايمان بي عمل بود كه تنها جنبة ذهني مي يافت و محدود ساختن خميرمايه انقلابي انجيل به پهنه وجدان فردي بود…» 
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر

با سلام

طرح پژوهشي:

بررسي آداب و احكام ازدواج در دين هاي

مزدايي و مسيحيت و اسلام

نگارنده:

عبدالحسين لطيفي

عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد

واحد شهرري

این پژوهش در ۳۷۸ صفحه تنظیم شده است

جايگاه و موقعيت زن

 آنچه مسلم است اين است كه در هيچ يك از اديان و فرهنگ ها زن از وضعيت و موقعيتي برابر با مرد برخوردار نبوده است. اين وضعيت نابرابر در همة شئون زندگي نمود دارد.

احكام ديني زنان را مخاطب قرار نمي دهد و مسائل مربوط به ايشان به صورت غير مستقيم و بواسطة مردان مطرح مي شود اما اين امر در اديان بسته به فرهنگ ها متفاوت است به عبارت ديگر دامنة اين نابرابري ها در همة اديان يكسان نيست دراين فصل به بررسي وضعيت زن در اديان مورد بحث مي پردازيم.

مزدايي

در ميان اقوام و ملل شناخته شدة باستان، هيچ جامعه‌اي وجود ندارد كه در آن به اندازة دين مزدايي در ميان مرد و زن تعاملي خوب و سازنده وجود داشته باشد. به نظر مي‌رسد كه زن و مرد در اوستا از حقوقي برابر برخوردارند و نسبت به يكديگر ارجهيتي ندارند. زن و مرد پرهيزكار معمولاً در كنار هم ذكر مي‌شوند. خطابه‌هاي فلسفي كه زرتشت در “گاتاها” نسبت به مردان و زنان ايراد مي‌كند نشان‌دهندة وجود زناني توانا در زمان زرتشت بوده است


مسيحيت

 ازدواج در مسيحيت حول محور تك همسري مي گردد و چند همسري با اصول اولية ازدواج در اين دين در تضاد است چرا كه ازدواج به معناي اتحاد دو فرد و نماد پيوند مسيح و كليساست وهمانگونه كه كليسا و مسيح از يكديگر غير قابل انفكاكند، زن و مرد نيز با ازدواج يكي مي شوند و ورود فرد ديگري در اين اتحاد متصور نيست. كاتوليسيزم تأكيد بيشتري بر انفكاك ناپذيري پيمان ازدواج و ممنوعيت ازدواج مجدد مي كند،


احکام ازدواج

از آنجا كه ازدواج در همة اديان از اهميت بسيار زيادي برخوردار است، احكام مربوط به آن درشمار اولين و مهمترين احكام شرعي قرار مي گيرد، چرا كه ازدواج نقش تعيين كننده اي در وضعيت فردي و اجتماعي انسان ايفا مي كند و روابط افراد را در جامعه تنظيم مي كند. براين اساس، افراد به محرم و غيرمحرم و نيز خويشاوند و غيرخويشاوند طبقه بندي ميشوند و محدوده و چگونگي روابط ايشان تعريف مي شود.

مزدايي

…..

  • بازدید : 70 views
  • بدون نظر

امامت از اصول دين است «امام» به معناى پيشوا و جمع آن «ائمّه» است. در حقيقت به آنچه از او پيروى مىشود امام مىگويند؛ خواه آتاب باشد يا انسان، حق باشد يا باطل .( مفردات راغب. اآنون آه معناى امام روشن شد، براى اثبات اين آه امامت، يكى از اصول دين است، بهتر آن دانستيم آه آيات و رواياتى را بيان آنيم و قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاريم

با توجّه به اينكه سوره مائده آخرين سورهاى است آه در اواخر عمر شريف پيامبر نازل شده و با توجه به اينكه مسائل مربوط به توحيد و معاد، از همان ابتداى بعثت به مردم گفته شده و با توجه به اينكه دستوراتِ نماز، جهاد، روزه، خمس و زآات در سالهاى اول هجرت صادر شده و اآنون سال دهم هجرى است و با توجّه به اينكه پيامبر، انسان ترسوئى نبود آه خداوند اين چنين سفارش آند

  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر

این فایل word با موضوع هشت اصل در مسئله عصمت پیامبران دارای هجده صفحه می باشد
در این فایل در مورد عصمت نبوت توضیح داده و در مورد  هر کدام اصل زیر گزینه هایی وجود دارد
 که تمام و کمال در باره آن ها توضیح داده شده است همچنین این فایل پی نوشته هایی هم
دارد که شما دوستان عزیز میتوانید با خرید و دانلود این فایل به تمامی متون دسترسی پیدا کنید
و استفاده کامل را ببرید.

اصل اول
عصمت‏ به معنى مصونيت ‏بوده و در باب نبوت داراى مراتب زير است:
الف – عصمت در مقام دريافت، حفظ و ابلاغ وحى;
عصمت پيامبران در مرحله نخست، مورد اتفاق همگان است، زيرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در اين مرحله، اطمينان و وثوق مردم را خدشه‏دار مى‏سازد و ديگر پيامهاى پيامبر مورد اعتماد و اطمينان نخواهد بود، در نتيجه هدف نبوت نقض مى‏شود.
اصل دوم
پيامبران الهى، در عمل به احكام شريعت، از هرگونه گناه و لغزش مصونيت دارند، و اصولا هدف از بعثت پيامبران در صورتى تحقق مى‏پذيرد كه آنان از چنين مصونيتى برخوردار باشند.
اصل سوم
پيامبران، علاوه بر عصمت از گناه، در موارد زير نيز مصون از خطا بوده‏اند:
الف – داورى در منازعات: پيامبران از جانب خدا ماموريت داشته‏اند كه بر طبق موازين قضا داورى كنند، يعنى از مدعى شاهد بطلبند، و اگر مدعى شاهدى نداشت، از منكر سوگند بخواهند، وهيچگاه با اين ميزان الهى مخالفت نكرده‏اند.
اصل چهارم
يكى از مراتب عصمت آن است كه در وجود پيامبران امورى نباشد كه مايه دورى گزيدن مردم از آنان است.
اصل پنجم
حكم قاطع عقل و داورى صريح قرآن را درباره لزوم عصمت پيامبران دانستيم، ولى در اين زمينه برخى از آيات – در بدونظر – حاكى از صدور گناه از آنان مى‏باشد (مانند آيات وارده در باره حضرت آدم و غير آن). در اين موارد چه بايد گفت؟
اصل ششم
عامل و منشا عصمت را مى‏توان در دو چيز خلاصه كرد:
الف – پيامبران (و اولياى خاص الهى) از حيث معرفت و شناخت‏خداوند در پايه بسيار رفيعى قرار دارند كه هيچگاه رضا و خشنودى حضرت حق را با چيزى عوض نمى‏كنند. به عبارت ديگر، درك آنان از عظمت الهى و جمال وجلال شگرف وى، مانع از آن مى‏شود كه به چيزى غير از خدا توجه نمايند، و انديشه‏اى جز رضاى خدا را در سر بپرورند.
اصل هفتم
با توجه به منشا عصمت، يادآور مى‏شويم كه عصمت‏با آزادى و اختيار معصوم منافات ندارد، بلكه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت كامل نسبت‏به خدا و آثار اطاعت و معصيت، مى‏تواند گناهى را انجام دهد، هرچند از اين قدرت هرگز استفاده نمى‏كند.
اصل هشتم
ما، در عين اعتقاد به عصمت تمام پيامبران، عصمت را ملازم با نبوت نمى‏دانيم. چه، ممكن است فردى معصوم باشد اما پيامبر نباشد.


عتیقه زیرخاکی گنج