• بازدید : 43 views
  • بدون نظر

این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تا سالهاي اخير، با اين كه جامعه حرفه اي چنان رفتار مي گرد كه گويي رشد كودكام عقب مانده به سوي ناكجاآباد است، اما مطالعات پراكنده اي در باب ساكنين قبلي موسسات و بزرگسالاني كه سالها پيش مدارس، آنها را عقب مانده خوانده بود، انجام گرفت. اغلب اين مطالعات بالنسبه اميدوار كننده بوده اند در ادامه برای آشنایی بیشتر شما توضیحات مفصلی می دهیم
عقب افتادگي و كندي در تدارك خدمات براي بزرگسالان عقب مانده ذهني دلايل متعددي داشت، كه از اين آنها مي توان از«پرزايي» دهه ۱۹۵۰ نام برد كه بر منابع خدماتي ماليات سنگين بست و بر راههاي حل موسسه اي به منظور پاسخ دهي به نيازهاي سرپرستي يا راهنمايي تاكيد كرد. گروه والديني كه در دهه هاي ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ مسوول چنان فعاليتي بودند، در آن هنگام اساسا از اعضايي متشكل مي شدند كه داراي كودكان عقب مانده شديد و معتدلي بودند كه در سنين مدرسه يا كمتر قرار داشتند، و طبيعه علاقه شان بر تدارك خدمات براي آنها متمركز مي شد. در حال حاضر، اين والدين فرزندان بزرگسالي دارند و بر همين اساس، توجهشان به بزرگسالان عقب مانده نيز معطوف شده است. به علاوه، احتياط اوليه جهت تدارم برنامه هايي براي بزرگسالان، تا حدي متاثر از بدبيني نسبت به آگاهي از آينده تعداد زيادي از بزرگسالان عقب مانده بود و نيز ناشي از ياسي مي شد كه در باب امكان خود- بسندگي آنها در يك جامعه رقابتي و تكنولوژيك وجود داشت، جامعه اي كه در آن شهرنشيني زندگي را براي همه پيچيده كرده و تقريبا موجب نابودي خانواده هاي گسترده اي شده بود كه اغلب مي توانست يك عضو وابسته را بپذيرد، جمعيت روستايي و شهركهاي كوچك را بايد با مهرباني تحمل كرد و به مواظبت از بزرگسالان عقب مانده خانوادگي- كه اغلب تكاليف ساده و مفيدي انجام مي دهند، كمك كرد. چنين افرادي در شهرهاي بزرگ ضايع مي شوند، هيچكس را نمي شناسند، دوستي نمي يابند. آنها تنها بوده و طعمه سوء استفاده ها مي شوند.
سازگاري افراد عقب مانده معتدل و شديد در جامعه
شماري از مطالعات بلندمدت در مورد بزرگسالي كه در دوران كودكي هوش بهري كمتر از ۵۰ داشته اند، نشان مي دهند كه اين افراد تحت شرايط معين، مي توانند بخوبي در جامعه ادغام شوند. در مطالعه اي كه در باب ۱۱۴۴ عقب مانده تربيت ناپذير در شهر بيرمنگام انگلستان(بيرمنگام، ۱۹۶۵) انجام شد، معلوم گرديد كه بيش از ۱۴ درصد زنان و ۲۶ درصد مردان به كارهاي سودمند اشتغال دارند، در حالي كه تنها ۴ درصد آنها در موسسات زندگي مي كردند. بايد اضافه كرد كه در آن زمان در شهري چون بيرمنگام كار فراوان بود و يك برنامه موثر پس از مراقبت نيز وجود داشت.
دلپ و لورنز(۱۹۵۳)، به مطالعه طولي ۷۵ بزرگسال عقب مانده پرداختند كه در كلاسهاي يك مركز شغلي ويژه در خيابان پل- مينوسوتا آموزش ديده بودند. تا زمان مطالعه، ميانگين هوش بهر آنها ۳۶ بود. از كل گروه، ۲۵ نفر در موسسات زندگي مي كردند و ۹ نفر مردند. از ۴۱ نفر بقيه، كه جملگي در جامعه زندگي مي كردند، ۲۷ نفر بخوبي همساز شده بودند و ۱۰ نفر تحمل مي شدند. اغلب آنها به انتخاب لباس و پوشيدن آن قادر بودند، و در ضمن مي توانستند در خريد وسايل مربوط به خود، كمك كنند. ۵ مرد به شغلهاي معمولي تمام وقت يا نيمه وقت اشتغال داشتند و ۵ نفر نيز به كارهاي متفرقه مي پرداختند. ۲۵ نفر به انجام تكاليف با ارزشي در حوالي خانه شان مشغول بودند و تنها ۲ نفر به كمي سرپرستي نياز داشتند.
سينگر(۱۹۵۷)، در يك مطالعه گسترده و جامع، به بررسي سازگاري ۵۲۰ بزرگسال عقب مانده شديد پرداخت كه از بين ۲۶۴۰ دانش آموزي كه در بين سالهاي ۱۹۲۹ تا ۱۹۵۷ در كلاسهايي جهت عقب مانده هاي آموزش پذير در شهر نيويورك ثبت نام كرده بودند، بطور تصادفي انتخاب شده بود. پذيرش به اين كلاسها محدود به افرادي مي شد كه مي توانستند به نيازهاي جسمي خود پاسخ دهند، و لذا، گروه انتخابي تيپيك كل بزرگسالان عقب مانده شديد نبود. به سبب اينكه اجراي بررسي با دقت بسيار همراه بود.
سازگاري افراد عقب مانده خفيف در جامعه
در اين باره مطالعات زيادي انجام شده كه نشان مي دهند بخش عمده اي از كودكان عقب مانده خفيف، هنگامي كه به سنين بزرگسالي مي رسند، مي توانند در جامعه ادغام شوند. تحت شرايط مناسب، بسياري تبديل به شهرونداني مولد و مسوول مي شوند. اكثريت عقل مانده خفيف در زمينه هاي نامساعد اجتماعي رشد كرده اند و بسياري از محققين دريافته اند كه آنها از افرادي كه موضع اجتماعي مشابهي دارند، قابل تشخيص نيستند. اين يافته ها بر اين ديدگاه تاكيد مي كند كه براي بسياري از اشهاص عقب مانده، مشكلترين دوره زندگي همانا دوره مدرسه، يعني جايي كه مهارتهاي هوشي كلامي و انتزاعي به بهترين وجهي هماهنگ مي گردد، مي باشد. براي شماري از آنها، سازگاري فوري بعد از مدرسه مساله آفرين است(همچنان كه براي بسياري از افراد جوان زيان ديده گروه اقليت چنين است)، اما به ادامه نضج و رسيدگي، تجربه و تحصيل مهارتهاي شغلي و مانند آن، اين ماجرا سبكتر مي شود.
سازگاري كلي
برآوردهاي مربوط به رواج و سابقه عقب ماندگي خفيف در جمعيت سنين قبل از دبستان بسيار كمتر از برآوردهاي مربوط به دوره مدرسه است. با توجه به تعريف، فرد بزرگسال با هوش بهر پايين در صورتي كه سازگاري اجتماعيش رضايتبخش باشد، عقب مانده محسوب نمي شود. كاتز(۱۹۶۸) اين گروه را تا حدي به شكل زير محدود مي كند:«تنها بزرگسالاني كه كارگزاري هوش عمومي شان زير هنجار است و رفتار سازشي شان چنان آسيب ديده است كه توجه خانواده يا دستگاههاي اجتماعي را جلب مي كند، ضرورت تدارك خدمات ويژه براي آنها را در دستور كار قرار مي دهد.»(ص۵، ايتاليك مولف). اين رويكرد سود عملي قابل ملاحظه دارد و با عرف فعلي همسو مي باشد.
در سال ۱۹۶۴، تنها ۱۶ درصد به حمايت بهزيستي نياز داشتند و ۸۰ درصد مردان و ۷۷ درصد زنان به كار مشغول بودند. نسبت شاغلين هر ساله افزايش يافت، هر چند درصد بيشتري از گروههاي متوسط و بالا به خود كفايي كامل رسيدند(به ترتيب ۹۳ و ۹۶ درصد). در گروه پايين، به سبب ناتواني در به سمت آوردن، حفظ يا تعويض دوست، وضع ازدواج در پايين ترين نرخ خود قرار داشت(كوب، ۱۹۷۲، ص۳۳). در اين گروه، نرخ مرگ و مير حدود دو برابر نرخ آن در گروه سني خودشان در جمعيت كل بود. تعداد زيادي از مرگها تصادفي بود. 
افزايش معني دار در هوش بهر يك نمونه فرعي كه آزمون شده بود، گزارش گرديده است. امكان دارد بخشي از اين افزايشها ناشي از اين واقعيت باشد كه در مراتب سني پايين تر هوش بهر و كسلر، نسبت به نمرات آزمون اصلي استنفورد- بينه، بالاتر است. بالر، چارلز و ميلر، ۵۰ نفر از آزمودنيهاي گروه پايين را به پنج طبقه تقسيم بندي كردند.
۱- عقب مانده هاي دائم، كه يا در موسسات زندگي مي كنند يا به خانواده هايشان وابسته اند(هفت آزمودني).
۲- عقب مانده هاي داراي نمرات پايين در آزمون هوش(اغلب ۶۹-۶۰) كه بتهايي در يك شغل به كار اشتغال داشته، از خطرات پرهيز مي كردند و به كمك چنداني نياز نداشتند(هفت آزمودني).
۳- عقب مانده هاي زير ميانگين يا مرزي، اما شهرونداني مفيد و مولد(۲۳ آزمودني).
۴- عقب مانده هاي ميانگين يا بهتر: سازگاري اجتماعي شان از اعضاي طبقه پايين جمعيت قابل تشخيص نيست(۱۲ آزمودني)
۵- قربانيان وقايع و شرايط(اساسا به خطا طبقه بندي شده اند(يك آزمودني)
اين امر قابل توجه است با اين كه گروه پايين نسبت به گروه مباني يا بالا مشكلات بيشتري داشت، اما تقريبا سه چهارم آنها فاقد نشانه هايي دال بر وابستگي بودند، و هنگامي كه به سنين ميانسالي رسيدند، تنها ۱۴ درصدشان وابسته بودند.
موفقيت شغلي
اغلب مطالعاتي كه زندگي شهروندان عقب مانده را تا دوران بزرگسالي مورد توجه قرار داده اند، بر موفقيت شغلي آنها به عنوان يكي از ملاكهاي مهم سازگاري توجه داشته اند. رويهم رفته، در جامعه اي كه به خودكفايي اقتصادي اهميت مي دهد، چنين امري معقول به نظر مي رسد. به علاوه، اندازه گيري متغير موفقيت شغلي نسبت به جنبه هاي اغفال كننده سازگاري اجتماعي آسانتر است، هر چند، موفقيت در كار، ممكن است از اشتغال نيمه وقت و نظارت نبراسكا و كانتكوت، بيشتر افراد عقب مانده را از نظر شغلي خودكفا يافتند، موقعيت آنها به موازاتي كه بزرگتر مي شدند، بهبود مي يافت. كيد(۱۹۷۰) دريافت كه ۸۶ درصد دانش آموزان پيشين در سنت لوئيس ميسوري، كه همگي در كلاسهاي EMR درس مي خواندند، در بزرگسالي شغلهاي تمام وقت داشتند، و ۲۵ سال پيگيري ۲۱ مرد EMR(فيتزجرالد، ۱۹۶۸) اين نكته را آشكار كرد كه اكثريت آنها به حمايت از خود قادر بوده و در يك موضع شغلي مشابه با پدرانشان قرار داشتند، هر چند تقريبا همگي آنها مهارتهاي تحصيلي را كه طي دوران تحصيل به زحمت كسب كرده بودند، از دست داده بودند. نتايج حاصله از مطالعه كيلر(۱۹۶۴) در مورد ۱۱۶ دانش آموز پيشين كلاسهاي EMR سان فرانسيسكو چندان خوشبينانه نبود. او در ۳ فت كه تنها ۴۰ درصد آنها به اشتغال تمام وقت دست يافته اند.
در درون اين طيف محدود هوش بهر، به نظر مي رسد هوش اثرات قوي يا حداقل ثابتي بر نتايج اشتغال نداشته باشد، هر چند در نمونه بزرگتر چنين اثراتي آشكار است. داشتن مهارتهاي كاري خاص چندان مهم نيست، زيرا اكثر شغلهايي كه بزرگسالان عقب مانده انجام مي دهند از جمله كارهاي ساده است. آنچه اهميت دارد كيفيات سازگاري شخصي و عادات كار مانند ابتكار، پشتكار، اعتماد به نفس، همكاري، خوشي، اختلاط اجتماعي با ديگر مستخدمين، احترام به مباشر، درك و فهم، كفايت دركار(دمينو و مك گارتي، ۱۹۷۲، نئوهاوس، ۱۹۶۷، سالي و امير، ۱۹۷۱)، و زبان و مهارتهاي ارتباط(فيستر و گيامبرا،۱۹۷۲) است. نرخ توليد(چافين، ۱۹۶۸)، و مهارتهاي يدي(سالي و امير، ۱۹۷۱) نيز به موفقيت شغلي وابسته اند. از سوي ديگر، سازگاري شغلي و اجتماعي ضعيف با رفتار غيبت و غيرقابل قبول اجتماعي و با اضطراب و حسادت، وابستگي مضاعف، ارزشيابي- ضعيف از خود، دشمني، بيشكاري، هيجان زدگي، مقاومت و شكست در دنبال كردن ديگران(زيگلر و هارتر، ۱۹۶۹) پيوند دارد.

عتیقه زیرخاکی گنج