• بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در تاريخ بشر آسيا و اروپا مكمل فرهنگ يكديگر بوده‌اند، آسيا جنبه روحاني دارد و اروپا جنبه روشنفكري را داشته است. گاه گاهي اين دو جمعيت برخوردهاي سودمندي با يكديگر داشته‌اند. نخست دانش مشرق زمين كه از آن مصري‌ها، كلداني‌ها و هندي‌ها بود، فيلسوفان غرب را مانند فيثاغورث و افلاطون تحت تأثير قرار داد. حمله اسكندر به مغرب آسيا و هيئت‌هاي بودايي در سوريه و فلسطين در قرن‌ها پيش از مسيحيت نشانه‌ي برخورد دوم است. يكي از سنگ نبشته‌هاي آشوكا آگاهمان مي‌دارد كه در نيمه اول قرن سوم پيش از ميلاد هيئت‌هاي بودايي به دربار سلوسيدي در انظاكيه و به دربار پتولميز در اسكندريه فرستاده شد. حمله پيروان اسلام به اسپانيا و سواحل جنوبي مديترانه را بايد آغاز سومين برخورد دانست
وحدت جهان نو خواستار مباني فرهنگي جديدي است. نكته مهم آن است كه راهنمايي جهان نو با اقتصاد جديد و حكمت عملي كه اينك بيشتر حكم‌فرماست، باشد يا با گرايش به معنويت؟ جهان مكانيكي كه در آن انسانيت به دستگاه بي‌روح كفايت و لياقت وابسته است هدف درست تكاپوي انساني نيست. ما به فكر و روشي معنوي نيازمنديم كه حيات مواج اقتصادي و سياسي و احتياجات عميق روح را در خود داشته باشد. حالت حقيقي يك تمدن در ارزش‌هاي روحاني آن كه زيور فكر است بيشتر نهفته است تا در ظواهر و سازمان‌هايش. دين باطن هر تمدني است و گويي كه در كالبد سازمان اجتماعي آن روح است. تكاپوهاي علمي، وابستگي‌هاي اقتصادي، سازمان‌هاي سياسي شايد كه ملل جهان را از لحاظ ظاهر به يكديگر نزديك كند ولي براي پيوندي نيرومند و پايدار بايد رشته‌هاي نامريي ولي عيمق ايده‌ها، آرمان‌ها را نيرومند كرد. در بناي تازه‌اي كه كاشانه بشري را با آن پي‌ريزي مي‌كنيم «نقشي» كه دين بازي مي‌كند كم‌تر از علم نيست. انسان يعني جسم، ذهن و روح. هر يك از اين سه خوراكي را خواستار است. جسم را با غذا و ورزش، ذهن را با اطلاعات علمي و انتقاد، روح را با هنر و ادبيات و فلسفه شاداب و آراسته و روشن نگاه مي‌داريم. روح انسان تنها در به كار بردن نيروهاي زيباتر خويش رشد مي‌كند. ملل آسيايي و اروپايي هر يك به راه خود نتايج بزرگي را يكي با صميميت مطلق روحاني و ديگري با درستي شديد روشن‌فكري به دست آورده‌اند. جويبار بزرگ زندگي بستر خود را بنا به شيب منطقه‌اي كه از آن مي‌گذرد، براي خويش مي‌گشايد. هستي نسبتاً مستقل در قاره اروپا و آسيا در طرز فكر و زندگاني سبب حالات و ظواهر مشخصي شده است. ولي البته هيچ كيفيتي، چه روحاني و چه غير روحاني، را نمي‌توان يافت كه از آن نژاد ويژه‌اي باشد. ملت‌هاي بزرگ با دارا بودن و يا فقدان كيفيتي، ممتاز نمي‌شوند، بلكه شرط، ميزان و شدت آن كيفيت است. مغرب زمين، عاري از عرفان و «شهادت» و مشرق زمين، خالي از علم و روحيه ملي نيست. اگر امتيازي در كار باشد همچون ديگر امتيازات تجربي نسبي است.
 
در مسئله دين هندوستان نمونه كامل مشرق زمين است. هندوستان از لحاظ جغرافيايي مابين مغرب سامي و مشرق مغول قرار گرفته است. مرحوم دكتر لودزديكنسن در «رساله‌اي در تمدن‌هاي هندوستان و چين و ژاپن» چنين استنتاج مي‌كند كه هندوستان تنها كشوري است كه مي‌شود آن را نمونه‌ي مشرق زمين خواند. روحيه سامي در فعاليت و قدرت‌پرستي به مغرب زمين نزديك‌تر است. آسياي سامي در همجواري نزديكي كه با روم داشت روح پيكار و سازمان را فرا گرفت. آن را مي‌توان مابين شرق و غرب منطقه‌اي فلقي دانست. ولي در شرق دور عرفان شرقي به تدريج به سوي زيباپرستي، و نظم و روح «نتايج علمي» گراييده است. يونان و روم مشعر روح مغرب زمين‌اند.
در ميان اديان زنده حتي يكي را نمي‌توان يافت كه اصلي غربي داشته باشد. مهد همه اين اديان هندوستان، ايران و فلسطين است. بعضي از آنان به غرب گسترش يافتند. بنابراين مسيحيت ديني شرقي است كه نهال آن در مغرب زمين كاشته شد و در آن جا به صورت‌هايي كه مشخصه حالات فكر غربي است درآمد. كيش هندو و بودا محدود به مشرق زمين ماند. كيش يهود در روزگاري كه مكتب اسكندريه برقرار بود تحت نفوذ شديد فكر غربي درآمد.
در دوران پيش از مسيحيت يهودي‌هاي اسكندريه با افكار و زندگاني يوناني برخورد كردند. مكتب فلسفي يهود و اسكندريه كه آخرين نماينده بزرگ آن «فيلو» است در نتيجه اين برخورد پديد آمد. اسلام از كيش يهود برخاست و به يوناني‌ها و اسپانيايي‌هاي مغرب زمين بسيار مديون است. در قرن دهم و يازدهم كه دوران طلايي فرهنگ اسلام است پيروان آن كيش با آثار علمي و فلسفي يونان به زبان عربي آشنايي داشتند و انقلاب بزرگ فكري كه در اروپا در قرن دوازدهم و سيزدهم پديد آمد به سبب در دست داشتن ترجمه‌هاي لاتين آثار عربي مزبور بود. با وجود اين كيش يهود و اسلام به طور برجسته‌اي شرقي باقي ماند. اديان يهود و بودا را مي‌توان ادياني كاملاً شرقي دانست. زيرا اينان در اصل و رشد خود چنين بوده‌اند.
ولي مسيحيت را مي‌توان نوعي دين غربي خواند. زيرا قانون زندگي چنين است كه اديان نيز مانند ديگر چيزهاي طبيعت موجودات زنده ديگر را در خود تحليل مي‌برند. تميز مابين تعاليم پاك و ساده مسيح و رشد مسيحيت كه در مغرب زمين به دست آمده است، نمايش روشني از اختلافات مابين شرق و غرب درباره طرز تلقي دين است.
فكر غربيان استدلالي، اخلاقي، مثبت و عملي است. ولي فكر شرقيان بيشتر متمايل به حيات دروني و تفكر ادراكي است. «رابرت بريجز در كتاب «عهد زيبايي» مي‌گويد كه در گذشته مغرب زمين براي معرفت روحاني به مشرق زمين مي‌نگريست ولي اينك مشرق زمين از پيروزي‌هاي مادي مغرب زمين حيران مانده است.
«پدران ما به مشرق زمين رفتند تا از آشفتگي‌هاي آن لذت برند. جايي كه اهرام بتكده‌ها و جامه‌هاي زيبا، همه در شفق كم رنگ كهن سالي محو مي‌شود.
ولي آيا مي‌شود كه شرقي‌ها در عوض بدين جا آيند؟ اين سفري عجيب است. دانشمندان شرق روشنايي برق را در غرب ديدند و به پرستش آمدند، اينان ابداعات نازيباي ما را اغراق‌آميز ديدند و آن را نيرنگ‌هاي علمي دانستند. مانند همه چيز در روزگار خود.
شايد نظري از «جلال» مي‌داشت. «جلال» نظري بيش نيست. حمد و تسبيح بيهوده‌اي است كه به وسيله آن انسان خدا را ستايش مي‌كند.»
به طور كلي مي‌توان گفت آن چه بيشتر در فكر شرقي حكم فرماست تأكيدي است كه در ادراك آفرينندگي دارد. در صورتي كه مشخصه روش‌هاي غربي فهم و انتقاد است. آن چه زنده، استوار و فردي است از آن چه كه تنها منطقي است متمايز است. تمايل منطق در آن است كه هر چيز را به حد عينيت خلاصه كند، در صورتي كه چيزي نمي‌توان يافت كه در دو لحظه متوالي از حيات خود يكسان باقي ماند. عقل مي‌كوشد تا جويبار روان را در قطعات يخ منجمد سازد، حقيقت چيزي است زنده كه تنها با منطق درك نمي‌شود ولي هنوز براي انديشيدن و اثبات و انتقال افكار و احساس به منطق نيازمنديم. اگر مشرق معتقد است كه خصايصي يافت مي‌شود كه نمي‌توان آنها را به وضوح ديد و حتي مي‌گويد كه هر كوششي براي اختصار آن خصايص، براي آن كه به صورت جمله‌اي قابل انتقال درآيد، نيز تخطي بدان‌هاست. مغرب زمين خواهان روشني است و از اسرار به دور مي‌رود. در نظر غرب آن چه به شرح در آيد و براي ما مفيد باشد حقيقي است. و آن چه كه به شرح نيايد و سودمند نباشد غير حقيقي است. چه خوب گفته‌اند:
«يواني‌ها با همه دقت و هنرمنديشان چندان ادراك ديني نداشتند. در اين خصوص مغرب زمين با تمايلات علمي و مشرق زمين با تمايلات عارفانه پيوسته از يكديگر به دور بوده‌اند.»
علاقمندي افلاطون به عرفان نشان مي‌دهد كه چه قدر او با يوناني‌هاي عادي فرق دارد. در اديان غربي براي تعريف و شكل، شوري برپاست. روح يواني با اعتقاد به دين كه ذات اعلي حقيقتي است روحاني و يا نيرويي است مجازي و يا قدرتي است سايه مانند كه ذاتي و فطري جهان است راضي نمي‌شود. بايستي به خدايان خود طبايعي استوار با خصايلي مشخص و جسماني بدهد. مثلاً «اروس» خدايي زيبا و مشخص است. تمايل يوناني‌ها در اين كه انسان را به صورت و يا شخصيت خدا در آورند بر كسي پوشيده نيست. اين طبيعت «صورت بخش» مسئول آن است كه خدايانشان را به صورت‌هاي معيني كه چون مجسمه اشكالي قابل لمس و رويت دارد درآورد. تأكيد بزرگي كه مسيحيت در شخصيت خداوند مي‌كند ميراثي است كه از مسلك عقلاني يونان به ارث برده است.

عتیقه زیرخاکی گنج