• بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وامل موارد زیر است:

در قرآن کریم داستان آن جناب جز در دو آیه از سوره مریم نیامده، و آن دو آیه این‏است که می‏فرماید”و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا، و رفعناه مکانا علیا” (۱) ودو آیه از سوره انبیاء که می‏فرماید”و اسمعیل و ادریس و ذا الکفل کل من الصابرین وادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین” (۲) . 
و در این آیات خدای تعالی او را به ثنایی جمیل ستوده و او را پیامبری صدیق و از زمره‏صابرین و صالحین شمرده، و خبر داده که او را به مکانی منیع بلند کرده است. 
از جمله روایات وارده در داستان ادریس روایتی است که کتاب”کمال الدین وتمام النعمه”به سند خود از ابراهیم بن ابی البلاد از پدرش از امام محمد باقر(ع)نقل‏کرده، و چون حدیث طولانی بود ما آن را تلخیص کردیم.و خلاصه‏اش این است که: ابتداءنبوت ادریس چنین بوده.که در عهد وی سلطانی جبار بوده، روزی برای گردش سوار شده و به‏سیر و تنزه مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمینی سبز و خرم رسید و از آنجا خوشش آمد ودلش خواست تا آنجا را به ملک خود در آورد، و آن زمین مال بنده‏ای مؤمن بود، دستور داداحضارش کردند، و در باب خریدن آن به گفتگو پرداخت، ولی مرد حاضر به فروش نشد،پادشاه به شهر خود بازگشت در حالی که در باره این پیشامد اندوهناک و متحیر بود، باهمسرش مشورت کرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت می‏کرد، زن چنین نظر داد که‏چند نفر شاهد دروغین وادار کن تا گواهی دهند که فلان شخص از دین پادشاه بیرون شده‏دادگاه حکم قتلش را صادر کند و ملکش را به تصرف در آورد، شاه همین کار را کرد، وزمین آنمرد مؤمن را غصب نمود. 
خداوند به ادریس وحی فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته این پیام را از ناحیه خدا به وی‏برساند که: آیا به کشتن بنده مؤمن و بی‏گناه من راضی نشدی، زمینش را هم مصادره کردی و زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهی دست‏ساختی؟به عزت خودم سوگند که در آخرت‏انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنیا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملکتت راویران و عزتت را مبدل به ذلت‏خواهم کرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد،زیرا حلم من، تو را فریب داده. 
ادریس با رسالت‏خداوند به نزد آن شاه آمده و پیام خدای را در میان بزرگان در بارش‏به او رسانید، شاه او را از مجلس خود بیرون رانده به اشاره همسرش افرادی را فرستاد تا او را به‏قتل برسانند، بعضی از یاران ادریس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند که از شهر خارج شده،مهاجرت کند، ادریس با بعضی از یارانش همان روز از شهر بیرون شدند، آنگاه در مناجات باپروردگارش از آنچه که از پادشاه دیده بود شکوه نمود، خدای تعالی در پاسخش وحی فرستادکه از شهر بیرون شو که به زودی وعده‏ای که دادم در باره شاه انفاذ می‏کنم، ادریس از خداخواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزی که او درخواست‏باران‏نماید از اهل شهر حبس کند، خدای تعالی این درخواست وی را نیز اجابت نمود، پس ادریس‏جریان را با یاران با ایمان خود در میان نهاد و دستور داد تا آنان نیز از شهر خارج گردند،یارانش که بیست نفر بودند هر یک به شهر و دیاری متفرق شدند، و داستان وحی ادریس وبیرون شدنش همه جا منتشر گشت، خود ادریس به غاری که در کوهی بلند قرار داشت‏پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته‏ای برایش افطار می‏آورد، وخدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاک ساخت، چیزی نگذشت‏که پادشاه جباری دیگر جای او را گرفت، و بنا به دعای ادریس آسمان مدت بیست‏سال ازباریدن بر اهل آن شهر همچنان حبس شده بود، تا کار مردم به فلاکت و تیره روزی کشید،وقتی کارد به استخوانشان رسید بعضی به بعضی گفتند: این چوبها را از ناحیه نفرین ادریس‏می‏خوریم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اینکه او دعا کند ولی چه کنیم که نهانگاه او رانمی‏دانیم کجا است، چاره کار همین است که به سوی خدا بازگشت نموده و توبه کنیم، ودرخواست‏باران کنیم زیرا او از ادریس به ما مهربانتر است. 
در این هنگام خدای تعالی به ادریس وحی فرستاد که مردم رو به توبه نهاده‏اند، وناله‏ها سر داده و به استغفار و گریه و تضرع و زاری پرداخته‏اند، و من به ایشان ترحم کردم،ولی چون به تو وعده داده‏ام که باران برایشان نفرستم مگر به دعای تو اینک از من درخواست‏باران کن تا سیرابشان کنم، ادریس گفت: بار الها من چنین درخواستی نمی‏کنم. 
پس خدای عز و جل به آن فرشته‏ای که برایش طعام می‏برد وحی فرستاد که دیگر برای ادریس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگی از پایش در آورد، پس ندا کرد که بار الهارزق مرا از من حبس کردی با اینکه هنوز زنده‏ام و قبض روحم ننموده‏ای؟خدای تعالی به اووحی فرستاد: از اینکه سه روز غذا به تو نرساندم جزع می‏کنی ولی از گرسنگی اهل قریه‏ات‏هیچ ناراحت نیستی با اینکه آن بی‏نوایان بیست‏سال است دچار قحطی هستند، تازه وقتی به‏تو می‏گویم دعا کن تا برایشان باران بفرستم از دعا هم بخل می‏ورزی اینک با گرسنگی‏ادبت کردم(تا بدانی چه مزه‏ای دارد)و حال باید از این غار و کوه پائین روی و به دنبال کارو کسب باشی، از این به بعد رزقت را به کار و کوشش خودت محول کردم. 
ادریس از کوه پایین آمده به دهی در آن نزدیکیها رسید، خانه‏ای دید که دود از آن‏بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنی پیر و سالخورده یافت که دو قرص نان خود را روی‏ساج می‏پزد، ادریس گفت: ای زن قدری طعام به من بده که از گرسنگی از پای در آمدم، زن‏گفت: ای بنده خدا نفرین ادریس برای ما چیزی باقی نگذاشته تا به کسی انفاق کنیم وسوگند یاد کرد که غیر از این دو قرص هیچ چیز ندارم، اگر معاشی می‏طلبی از غیر اهل این ده‏بطلب.ادریس گفت: لااقل مقداری به من طعام بده که بتوانم جانم را حفظ کنم و راه بروم‏تا به طلب معاش برخیزم، گفت این نان بیش از دو قرص نیست، یکی برای خودم است ویکی برای فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم می‏میرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او می‏میرد، وچیزی زاید بر آن هم نداریم، گفت فرزند تو صغیر است، نصف نان برای او بس است، ونصف دیگرش را به من بده، زن راضی شد و نصف قرص را به او داد. 
فرزند آن زن وقتی دید که ادریس سهم نان او را می‏خورد از شدت نگرانی افتاد ومرد، مادرش گفت: ای بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت‏به قوت لایموتش کشتی؟ 
گفت: مترس و نگران مباش که همین ساعت‏به اذن خدا زنده‏اش می‏کنم، آنگاه دو بازوی‏کودک را گرفت گفت: ای روح که از بدن او به امر خدا بیرون شده‏ای به اذن خدا برگرد که‏من ادریس پیغمبرم، روح کودک برگشت. 
مادر کودک وقتی کلام ادریس را شنید، و شنید که گفت: من ادریسم، و نیز دیدکه فرزندش زنده شده، فریاد زد که شهادت می‏دهم که تو ادریس پیغمبری، پس از خانه‏بیرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فریاد زد: مژده مژده که فرج نزدیک شد، و ادریس به‏داخل قریه آمد، پس ادریس خود را به آن مکانی که پادشاه جبار زندگی می‏کرد و به صورت‏تلی خاک در آمده بود رسانید، در آنجا نشست و جمعی از اهل قریه گردش جمع شده التماس‏کردند و طلب ترحم نموده، درخواست کردند دعا کند تا باران بر آنان ببارد، گفت: دعا نمی‏کنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پای برهنه حرکت کند، و از من درخواست‏دعا کند. 
این خبر به گوش آن جبار رسید، چهل نفر را فرستاد تا ادریس را نزد او ببرند، وقتی‏آمدند و تکلیف کردند که بیا با ما نزد جبار رویم، ادریس نفرین کرد و هر چهل نفر تا آخرین‏نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتی نزد ادریس آمده تکلیف رفتن نزد جبار کردند والتماس نمودند، ادریس کشته چهل نفر همکارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمی‏آیم‏و دعا برای باران هم نمی‏کنم تا اینکه او و همه اهل قریه پای برهنه نزد من آیند و از من‏درخواست دعا کنند. 
افراد نامبرده نزد آن جبار شده جریان را باز گفتند، و از او خواستند تا به این کار تن‏در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قریه‏اش با کمال خضوع و تذلل نزد ادریس آمده درخواست‏کردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در این هنگام ادریس درخواست‏باران کرد،پس ابری در آسمان برخاسته بر آنان سایه افکند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه‏ای بعدرگباری زد که ترس غرق شدن پدید آمد، و مردم از خطر آب در فکر جان خود افتادند (۳) . 
و در کافی به سند خود از عبد الله بن ابان از امام صادق(ع)نقل کرده که‏در حدیثی که در باره مسجد سهله است فرموده: مگر نمی‏دانی که آنجا جای خانه ادریس‏پیغمبر است که در آنجا مشغول خیاطی بوده (۴) . 
مؤلف: در میان اهل تاریخ و سیره نیز معروف است که ادریس(ع)اولین‏کسی بوده که با قلم خط نوشته، و اولین کسی بوده که خیاطت کرده است. 
و در تفسیر قمی می‏گوید: اگر ادریس را ادریس نامیده‏اند به خاطر کثرت دراست‏کتاب بوده است (۵) . 
مؤلف: در بعضی (۶) از روایات در معنای آیه”و رفعناه مکانا علیا”آمده که خدای‏تعالی بر فرشته‏ای از فرشتگان، غضب نمود، پس بال او را قطع نموده و در جزیره‏ای بیفکند، واین جزیره در وسط دریا قرار داشت، مدتها که خدا می‏داند چقدر بوده در آنجا ماند تا آنکه‏خدای تعالی ادریس را مبعوث نمود، فرشته نزد ادریس آمده درخواست کرد که از خدا مسئلت نماید تا از او راضی گردد و بالش را به او برگرداند، ادریس دعا کرد و خدا بالش را برگردانیدو از او راضی شد. 
فرشته در تلافی احسان ادریس به او گفت: آیا حاجتی داری؟گفت: بلی، دوست‏می‏دارم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت را ببینم، چون هر وقت‏به یاد او می‏افتم زندگی برمن تلخ می‏شود، پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملک الموت‏را دید که از تعجب سر خود را تکان می‏داد، ادریس بر وی سلام کرد، و پرسید چرا سر خود راتکان می‏دهی؟گفت: خدای رب العزة مرا دستور داده بود تو را بین آسمان چهارم و پنجم‏قبض روح کنم، من عرضه داشتم: پروردگارا میان هر یک از آسمانها پانصد سال، و قطر هرآسمانی هم پانصد سال راه، فعلا فاصله میان من و ادریس چهار آسمان است، چگونه او خودرا بدینجا می‏رساند، اینک می‏بینم که خودت آمدی، پس او را قبض روح نمود، این است‏معنای آیه 
“و رفعناه مکانا علیا”. 
مؤلف: این حدیث را علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود از پدرش، از ابی عمیر، ازشخصی از امام صادق(ع)آورده (۷) . 
و در معنای آن کافی نیز از علی بن ابراهیم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن‏صالح، از جابر، از ابو جعفر(ع)، از رسول خدا(ص)نقل کرده‏اند (۸) . 
و این دو روایت، و مخصوصا روایت دومی (۹) با ضعف سندی که دارند، نمی‏شود مورداعتماد قرار گیرند، چون با ظاهر کتاب که دلالت‏بر عصمت ملائکه و نزاهتشان از کذب وخطا دارد، مخالف می‏باشند. 
ثعلبی در کتاب عرائس از ابن عباس و دیگران روایتی آورده که خلاصه‏اش این‏است که: روزی ادریس در گرمای آفتاب راه‏پیمایی کرده و از حرارت آن آزار دید، با خودگفت: یک روز در حرارت آفتاب راه رفتم اینقدر ناراحتم کرد، پس آن کسی که آفتاب راحمل می‏کند و در هر یک روز پانصد سال راه می‏برد چه حالی دارد؟پس دعا کرد که بار الهاسنگینی آن را بر دوش آن ملک سبک گردان، و گرمایش را برایش تخفیف ده، خدا دعایش‏را مستجاب کرد، و آن ملک از خدای تعالی سبب را پرسید، و فهمید که این سبکی و تخفیف‏حرارت که در حمل او پیدا شده از دعای ادریس بوده است، پس از خدا خواست تا دیدار ادریس را به او روزی کند، و میان او و وی دوستی برقرار سازد، خدایش اجازه داد. 
پس ادریس همواره از او پرسش‏ها می‏کرد، از آن جمله یکی این بود که تو گفتی‏گرامی‏ترین فرشتگان نزد ملک الموت هستی، و بیش از سایرین نزد او مکان و منزلت داری،حال با چنین منزلتی نزد او برایم شفاعت کن تا اجل مرا تاخیر بیندازد تا بیش از پیش به شکرو عبادت خدا بپردازم، فرشته گفت: خداوند اجل هیچ کس را تاخیر نمی‏اندازد، ادریس‏گفت: بله، و لیکن این را بیشتر دوست دارم، گفت: بسیار خوب، من با او گفتگو می‏کنم، وقول می‏دهم که آنچه بتواند در باره یکی از بنی آدم انجام دهد در باره تو انجام دهد. 
پس فرشته ادریس را حمل کرده به آسمان برد، و در جایی که آفتاب طلوع می‏کندنهاد، و خودش نزد ملک الموت آمده و حاجت ادریس را به عرض رساند و شفاعتش کرد،ملک الموت گفت: من چنین اختیاری ندارم، ولی تنها این احسان را می‏توانم در حق او بکنم‏که اگر دوست‏بدارد بگویم چه وقت اجلش می‏رسد گفت‏بگو، پس ملک الموت به دفتر خودنگاهی کرده، گفت: اسم او فلان است، و به گمانم او هرگز نمی‏میرد، چون او را می‏بینم که‏در محل طلوع آفتاب می‏میرد، فرشته گفت: اتفاقا من او را در همانجا گذاشته و نزد تو آمده‏ام،ملک الموت گفت: پس برگرد که گمان نمی‏کنم او را زنده ببینی، زیرا به خدا سوگند چیزی‏از اجل او باقی نمانده، پس فرشته برگشت و او را مرده یافت (۱۰) . 
این روایت را الدر المنثور نیز از ابن ابی شیبه و ابن ابی حاتم، از ابن عباس از کعب،روایت کرده، چیزی که هست در روایت کعب آمده: فرشته‏ای که بر ادریس در آمد همان‏فرشته‏ای بوده که همواره عمل ادریس را بالا می‏برده، و نیز در آن آمده که همه روزه ازادریس عملی بالا می‏برده که معادل عمل همه اهل زمین و معاصرین وی بوده است، و از این‏جهت از ادریس بسیار خوشش آمده از خدا درخواست اجازه کرد تا بر زمین وارد شود و باادریس بنای رفاقت‏بگذارد، و پس از کسب اجازه بر او نازل شده و با او رفاقت کرد… (۱۱) . 
و ابن ابی حاتم به طریقی دیگر این روایت را از ابن عباس نقل کرده، و در آن آمده‏که ادریس در میان دو بال فرشته نامبرده از دنیا رفته است 

عتیقه زیرخاکی گنج