• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بررسی رخ دادهای هنری چند دهه اخیر ایران به روشنی نشان میدهد که تمایل اساسی بین آثار هنری و جامعه بسیار اندک است. هنرمندانی که در این جامعه زندگی می کنند گوشه گیری خاصی دارند و اثری که عرضه می کنند، نماینده قالبهای خاص رشته هنریشان است چنین هنری نمی تواند در حیات اجتماعی و تحولات مربوط به آن نقش بارزی ایفا کند.
امروه هنر باید واقعیت خود را به منصه ظهور برساند وبه دامان خاستگاه خویش که جامعه است برگدد.هنرمند درحال حاضر مسیر خویش را نه در دالهای مردم بلکه در حصارتنگ سبکها انتخاب کرده است، او فرسنگها با آنچه هست و باید  باشد فاصله دارد.

هنر سیری معنوی به سوی حقیقت جاودانگی تجلی احساسی است که آنچه هست سیرش نمی کند وهستی را در برابرخویش اندک،سرد،زشت وحتی به گفته «سارتر» احمق وعاری از معنی و فاقد روح و احساس می یابد آن اضطراب و تلخکامی صاحبدل بلند پرواز و اندیشمند بزرگ و سرمایه دار معنی است.
هنر،آیینه و جام جهانی نمایی است که هنرمند فرآیند آغاز وانجام زندگی خویش را هماره در آن می نمایاند و فریادی است که طنین صدایش، خواب از چشم خفتگان می رباید هنر انسان را با جهانی ازتصاویر آشنا می کند که از طریق آن به چشم اندازی از جهان زندگیش رهنمون خمی گردد همچنین منظری از اندیشه ها وعواطف رادر برابر انسانها می‌گستراند اگر اثر هنری درخشان باشد پس از دیدن آن نمی توان زندگی را ماتند پیش نگریست زیرا هنر موفق افق دید هنرپذیر را گسترش می دهد به گونه ای که جهان وجای خود را در آن دیگر سان می یابد جهان گویی با هنر به شیوه های تازه ای چهره می نمایاند. 
ادیبی می گوید : «هنر پاسخی است به یک نیاز، نیاز تاب ربای و تب آلوده که آرام از هنرمند می ستاند. جهان هنرمند پیمانه ای است که سرشار شده، به ناچار به می‌آید و فرومی‌ریزد. ودیگری می گوید: «هنر سرگردان روی است که در مهارش نمی توان نگاه داشت.» چه با نظر به نبوغ  خود هنرمند وچه با نظر بسیار با ارزش است. به گونه ای که با حذف آن از فرهنگ بشری چندان تفاوتی با حذف انسانیت انسان ندارد. 
 رنج ها و آلام جامعه در نهاد هنرمند ریشه دوانده است هنرمند را دردمندی وغم انسان داشتن است از دیگران متمایز می سازد هنرمند آنچه را ارائه می دهد، نمایش پدیدارهای زندگی اجتماعی و حیات انسانی است که با قالب محتوای پرداخت شده و به  منصه ظهور می‌رسد.
«توماس مان» بر این باور است که هنر را باید از بند تنها ماندن با برگزیدگان دانش اندوخته‌ای که خواص نامیده می شود رهانید. زیرا عمر، این برگزیدگان به زودی سپری می شود- در واقع، اکنون هم سپری شده است – آنگاه هنر کاملاً تنها خواهند ماند وبه تنهایی خواهد مرد. مگر آنکه، راهی به سوی انسانها بگشاید . اگر این امر تحقق یابد هنر وهنرمند بار دیگر خود را در مقام خدمت به اجتماع  خواند یافت اجتماعی که با وسایلی بسیار ژرف ترازآموزش، به صورت یکپارچه درآمده است: اجتماعی که دارای فرهنگ نباشد بلکه خود فرهنگ باشد.
هنرمند یا هنرآفرین پیش از آن که هنرمند باشد باید از حیاتی معقوب برخوردار باشد تا بارقه های اندیشه اش دستاوردهای فرهنگی و معنوی جامعه را زایل نکند، بلکه برای روشن ساختن واقعیات به کار رود. مسئله از دو حال خارج نیست. یا احساس رنج آلوده هنرمند در شکل و صورت ابتدایی وفردی خفه خواهد شد یا اینکه احساسات و برداشت وی در اندیشه تلاقی جویانه اش با حرکت جامعه به ادراک دردآلود اجتماعی بدل خواهد گشت.
برای اینکه هنرمند بتواند با حرکت محیط تلفیق یابد باید در مرحله اول نحوه حرکت و مسیر حرکت جامعه را درک کند وسپس زمینه های احساسی خویش را با این ادراک همراه سازد در غیر این صورت، به هنرمند مبتذل بازاری بدل خواهد شد. آنچه هنرمند را پیش می راند، ادراکات اوست و چون ادراک همواره آینده را نشان می دهد از این نظر، هنرمند پیوسته در پیشاپیش تحولات محیط اجتماعی گام بر میدارد به دیگر سخن به منزله یک عامل پیشرو  به شمار می‌آید.
همانطور که بطن صدف والد واقعی مروارید است تجربه زندگی نیز خالق حقیقی هر اثر هنری است درست است بگوییم که هر اثر هنری به مثابه کودکی است که هنرمند مادرش ومحیط زندگی هنرمند پدرش است.
هنرمندان در تحولات حسی – فکری جامعه نقش بسزایی داشته اند. گریز زدن و کناره گیری از ارائه این نقش به مثابه تسلیم در برابر محیط رنج آور  ودردمند محسوب می شود اگر چنین گردد هنرمند در برابر شرایط، سر فرود می آورد و تسلیم می گردد.
سرنوشت مردم با اثر هنرمند پیوندی ناگسستنی دارد محیط است که بر اثر گذاری وی توان بیشتری می بخشد اگر هنرمند به بازنمای آلام، خواسته ها و غایات به مردم نپردازد و چنانچه باید پیش آهنگ تحول نگردد چه کسی خواهد توانست این مسئولیت بس خطیر را برعهده بگیرد؟
جامعه در قبال هنرمند مسئولیت دارد، مسئولیتی که دارای دو جنبه است: نخست رهنمون شدن مردم به سوی لذت بردن از هنر،  یعنی بیدار کردن وبر انگیختن حس ادراک آنها و تاکید بر اهمیت مسئولیت 
اجتماعی هنرمند. معنای «مسئولیت» این نیست که هنرمند فرمان سلیقه  مسلط را بپذیرد یا طبق امر فلان کس بنویسد، نقاشی کند یا آهنگ بسازد، بلکه معنایش این است که به جای کار کردن در خلاء در نظر داشته باشد که در قبال جامعه رسالت دارد. 
نیچه، «هنر را وسیله تحقق امکانات و وظیفه آن را نجات چشمهای انسان از تاریکی ذکر می‌کند. همچنین، او وظیفه هنر می داند که با دم مسیحایی خود انسان را از اضطراب ها وهیجان ها ، رهایی بخشد و دنیای زیباییی برای انسان بنیاد نهد که او را از افکار نفرت انگیز، درباره امور نامربوط و و حشت زای عالم، آزاد سازد » 
«مایاکوفسکی » می گوید: نقش ویژه هنر این نیست که درهای باز را در هم شکند، بلکه وظیفه اش این است که کلید درهای بسته باشد. هنرمند هنگامی که از واقعیات پرده بر می دارد تنها به خاطر خودش نیست؛ برای دیگران و برای تمام کسانی که مایلند  بدانند در چه دنیایی زندگی می کنند و از کجا می آیند… 
هنرمند برای «بایدهای اجتماعی» تلاش می کند ، اگر چه این وظیفه در جهان سرمایه داری و شبه سرمایه داری از نظرها ناپدید می گردد.
به هر روی، هنر جان مایه خود را از حیات اجتماعی می گردد، هنری که دارای چنین بنیادی باشد، در سازندگی جامعه نقش پیشتر و خواهد داشت. آنان که هنر را راه مردم به کار نمی برند، دست به استثمار احساس اجتماعی می زنند و انگلوار روح جامعه را به زوال می کشند. «استاندال»  در روزگار جوانی خویش نوشت: «نیت اخلاقی، یعنی اهمیتی که ناشی از نفع شخصی هنرمند باشد، اثر هنری را می کشد. همچنین، او اشاره می کند : «هیچ هنرمند جامعه گرا نمی تواند بدون نیت اخلاقی کار کند، بلکه باید همواره تلاش کند این نیت جنبه نفع طلبی به خود نگیرد و با معیارهای تبلیغاتی بیش از اندازه ساده نشود،  بلکه با معیارهای هنری، رفعت و پالایش یابد.» 
اغلب بزرگان هنر، مواد اولیه آثار خود را از تجربه ها واحساسات شخصی برآمده از محیط اجتماعی فراهم آورده اند. بدین معنی که آنها جریانات فکری خود و خواستهای اجتماعی را در غالبی زیبا به تصویر می کشند.
در نوشته ای آمده است : امروز مجسمه سازی که با مادی ترین جلوه هنر قدیم است، دیگر مثل سابق نمی کشد مجسمه یک قهرمان را  بسازد، یا نقاش نمی کوشد عکس شخص یا شیئی را تصویر کند. امروز مجسمه ساز با سنگ بدن نمی سازد، نقاش با رنگ صورت نمی‌آفریند، هنرمندان با رنگ سنگ حرف می زنند. امروزه، ما می بینیم بعضی از آثار مجسمه سازی ونقاشی، که خود ما بهتر ازآنها می‌سازیم، نمی خواهد دماغ را مانند دماغ واقعی بیرون بیاورند  دماغ واقعی خودش چقدر ارزش دارد که ابن بخواهد گلابی اش درست کند. او انسانی را می سازد- مثل آنکه پیکاسو ساخت- که یک چشم وسط پیشانی دارد. چه می خواهد بگوید؟
پیامش چیست ؟ حرف می خواهد بزند، نمی خواهد هنرمندی خودش را در تصویر آنچه هست بیان کند، بلکه  می خواهد بگوید : انسان امروز یک بعدی شده است. امروز مجسمه، آدمها نیست، مجسمه آدمیت ساخته می شود ونقاش امروز- پیکاسو – از دیوار یونسکو عکس جنگ و صلح برنداشته، عکس فلسفه جنگ وصلح را به عنوان یک معنی نمایانده است و با قلم مو از آن صحبت می کند، نه اینکه مثل عکاس تصویرش را به ما برگرداند. سارتر می گوید. «این جهان فاقد همه چیز است، انسان باید با اندیشیدن و اراده خود، آن را بسازد.» 
هنرمند وارسته وبالنده باید تیزبینی و قید سرگرمی بودند که ساخته فلسفه سرمایه داری است رها سازد و اگرنه،  این پست ترین رسالتی خواهد بود که مقدس ترین موجود آن را بر دوش خواهد کشید و به دیگر سخن، این سپردن کار مطربی و پیامبری پس از خاتمیت  به هنر است.  با این سرانجام هنر راه به جایی خواهد برد که «لی هامیلتون »، نماینده ایالت ایندیانا در کنگره بگوید: «هنر علاوه بر یک منبع فرهنگی ، یک منبع اقتصادی نیز هست. پولهایی که صرف خرید آثار هنری وهنر به طور کلی می شود، بر اقتصاد کل جامعه اثر می گذارد، اثر مضاعف. هنرسرمایه جذب توریست مایع جلب سرمایه و صنعت و رونق تجارت و ترقی ارزش املاک.»   
درحالی که ویکتور خارای شاعر،آهنگساز وگیتارنواز،فریادگرانقلاب شیلی درشعری ،احساس برآمده از تحولات اجتماعی اش را چنین می‌سراید:

عتیقه زیرخاکی گنج