• بازدید : 69 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بدان‏احتجاج كرده‏اند.
 داستان كيفيت‏بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كرده‏اند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پاره‏اى ازمضامين آن فتوى داده‏اند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت: 
اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح. 
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم‏يرجع الى خديجة فيتزود لمثلها. 
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء. 
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء. فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. 
فقال:اقرا.فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:اقرا باسم ربك الذى خلق. خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم يعلم. 
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخل‏على خديجة بنت‏خويلد،فقال،زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع. 
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى. 
فقالت‏خديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصل‏الرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين على‏نوائب الحق. 

فانطلقت‏به خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كان‏يكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله ان‏يكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى. 
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة: 
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.فقال‏رسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟! »فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئت‏به الا عودى،و ان يدركنى يومك انصرك‏نصرا مؤزرا. 
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى‏»تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيح‏خود نقل كرده و اين روايت دنباله‏اى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنين‏است: 
«…و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليه‏و سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريل‏فقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال: 
فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك‏» (۱) ترجمه: 
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارى‏كه وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست‏بود كه خوابى نمى‏ديد جز آنكه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پيش‏از آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت. 
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود. 
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كه‏طاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان!من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كه‏طاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها كرده و گفت: 
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد…(تا بآخر آيات) 
پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمان‏حال بنزد خديجه آمد و گفت:مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد! پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد. 
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم! 
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهمان‏نوازى و سختيها را تحمل مى‏كنى و ناداران را دارا مى‏كنى و بر پيش‏آمدهاى حق كمك مى‏كنى! 
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمان‏جاهليت‏بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود. 
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت: 
عموزاده چه مى‏بينى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاش‏من امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بيرون مى‏كنند؟گفت: 
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد. 
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطع‏شد… 
…چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواست‏خود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهى‏ميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مى‏كشيد دوباره بهمان‏فكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مى‏گفت…! 
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث‏اما از نظر سند:همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده…و زهرى همان كسى است كه در تثبيت‏حكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بن‏عبد الملك و معلم فرزندان او بوده…اگر چه گفته‏اند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟ 
نميدانيم!… 
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثبات‏نرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته… (۲) و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه موقت‏برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت‏به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابن‏ابى الحديد از استادش اسكافى نقل مى‏كند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏عليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاى‏جعلى،كه بوسيله كيسه‏هاى پول معاويه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مى‏كند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كرده‏كه گويد: 
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة ان‏هذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى‏»! (۳) 
يعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند! 
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مى‏گفت:آيا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟ (۴) و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسول‏خدا«ص‏»و يا ديگرى هم نقل نمى‏كند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنيا آمده… 

عتیقه زیرخاکی گنج