• بازدید : 58 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

چندنفربا زرگاني به سوي شام ويمن نمود واولين سفرش به همراهي ابوطالب به شهر بصري بود. رموزكارتجارت را درضمن آن فرا گرفت. درسفرآخرين اجيرخديجه شدومال التجاره اورادرشام بفروش رسانيدوبا سودفراوان بازگشت اوهميشه جانب عدل وانصاف رارعايت مي نمود ودروغ وتدليس كه روش بيشتربازرگانان است هيچگاه دركارش نبوده وهيچگاه در معامله با احدي سخت گيري نمي كرد. سائب ابي السائب مي گويد “دردوران جاهليت دركارتجارت با اوشريك بودم واورا ازهرجهت بهترين شريكان يافتم،نه باكسي مجادله مي كرد ونه لجاجت مي نمودونه كارخودرابه گردن شريك خودمي انداخت.” درراستگويي ودرست كاري آنچنان شهرت يافت كه همگي به امانت او اذعان داشتندواورامحمدامين مي خواندند
پس از بعثت كه قريش به عناد دشمني اوبر خواستندبازهم اموال خودرا نزاوبه امانت مي سپردند،چنانكه هنگام هجرت به مدينه،علي را ماموركرد درمكه بماندوامانت مردم با به صاحبانش مستردبنمايد. اوصدق گفتارواداء امانت را قوام زندگي مي دانست،مي فرموداين دو درهمه ي تعاليم پيغمبران تائيد وتاكيد شده است امانت در نظراومفهوم بسيار داردوشامل همه كس درهركاري است كه به عهده اوواگذارشده است. مي فرمود همه ي شما يكنوع سرپرستي به عهده داريدودرآن موردمسئول هستيد.
ستمدیدگان                                                                                                    در دوران جاهلیت مرجع ویا سازمانی که بتواند حقوق و حدود افراد را بتواند تعیین کند وجود نداشت و جز افرادی که به قبیله ای متکی بودند بقیه افراد حقشان مورد تعدی و تجاوز قرار میگرفت مخصوصا غریبه ها که حتی در روز روشن مال آنها را به غارت رفته ویا آنها را به بردگی میگرفتند . البته در میان این افراد افراد دیگری نیز وجود داشتند که خصوصیات انسانی را به یکجا ترک نگفته بودند و رحم ومروت در دلشان بود واز این وضع نابسامان و ناهنجار به رنج وستوه آمده بودند. 
روزی واقعه ای پیش آمد که …. 
فردی از افراد قبیله زبید کالائی را به عرضه گذاشته بود که عاص بن وائل که یکی از سرکشان قریش بود آن مال را گرفته بود و از دادن آن امتناع میکرد . به هر دری که زد هیچ کس به دادش نرسید سرانجام به بالای کوه ابوقبیس رفت و گفت ای خاندان فهر (جوانمردی که از سران قبیله قریش بود) من در دیار شما غریبم و هنوز مراسم عمره را انجام نداده ام . حرمت مرا رعایت نکردند ومالم را به ستم ربودند کجایند 
جوانمردانی که به دادم برسند و حقم را باز ستانند؟ 
حضرت محمد(ص) به اتفاق عمویش زبیربن عبدالمطلب به همراه چند تن از افراد سرشناس قریش در خانه عبدالله بن جدعان گرد آمدند هم قسم شدند که به این هرج و مرج پایان دهند . آنگاه به خانه عاص بن وائل رفتند واو که یارای مقاومت را در برابر این گروه نمیدید مال آن مرد را پس داد . رسول اکرم (ص) بعدها از این ماجرا یاد کرده و میفرمود ((در پیمانی که در خانه عبدالله بن جدعان بسته شد از شکستن آن تن نمیدهیم و هم اکنون نیز حاضریم چنین پیمانی را ببندیم)) 
از نظر رسول اکرم(ص) همه افراد موظف اند که در برابر ظالم به پا خیزند ونقش تماشاگر را ایفا نکنند و میفرمود به برادرت کمک کنید گر چه او ظالم و یا مظلوم باشد. تعدادی از اصحاب گفتند ما معنی یاری به مظلوم را فهمیدبم اما معنی یاری به ظالم را نفهمیدیم؟ ایشان فرمودند ((دستش را بگیرید تا نتواند به کسی ظلم کند)) 

عتیقه زیرخاکی گنج