• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

گفتي دوستت دارم و رفتي.من حيرت کردم. از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دل تنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمي خواهم . ترسيدم و گريختم. رفتم تا پايان هر چه که بود و گم شدم. و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود. 
جاي خلوتي بود. وسط نيستي . گفتي:«هستم .» نگريستم ،اما چيزي نبود. گفتم:«نيستي.» باز گفتي: «هستم .» بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه ، نيستي. اين جا جز من کسي نيست. بعد انگار گرما تو در دلم ريخت.من داغ شدم، گر گرفتم تا گيج شدم.بعد لبخند زدي ومن تسليم شدم .گفتم :«هستي !توهستي !» اين من هستم که نيستم . گفتي:«غلطي .»واين هنوزپيش از قصه ي دست هاي توبود 
وقتي رفتي اندوه ماند واندوه .ازپاره ابرهاي هجر با ران شوق مي باريد واين تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سينه ام را آتش مي زد. ومن ذوب ميشد م وپروانه ها نه، فرشته هاحيرت مي کردند واين وقتي بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوييده بودند. 
يک شب که ماه بدر بود وچشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه که دل اش مي خوا هد خيره شود، تو شرم نکردي و ناگهان انگشتان دست هايت هجوم آوردي تا دست هام را فتح کردي. انگشتانت به شانه ام تکيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي، من اما همه ترس شده بودم. چيزي درونم فرياد مي کشيد.چيزي شعله ور مي شد. شراره هاي عشق مي سوزاند و خاکستر مي کردو همه از انگشتان تو بود. من نيست شده بودم. گفتي:« حال چه گونه است ؟» گفتم:« تو همچنان غلطي.» و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود. 
فرشته اي پر کشيد تا نزديک تر آيد و در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي: «برخيز!» گفتم :« نتوانم.» بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود.بعد تو اشک هام را از گونه هام ستودي . فرشته پيش تر آمده بود. من گويي در چيزي فرو مي رفتم. گفتم اين چيست: «اين چيست؟ » گفتي: «اندوه!اندوه!» بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه کردي. فرشته ار حسادت لرزيد و بال هاش از التهاب عشق نبود. فرشته اي نبود. هرچه بود تو بودي. بعد تو لبخند زدي و گفتي :«چنين کنند عاشقان.» 

۱ 
و هرچه فکر مي کني نمي تواني بفهمي چه طور شروع شده بود. حتي نمي داني تو شروع کرده بودي يا او. و اصلا چه اهميتي دارد که چه کسي شروع کرده بود؟ تنها چيزي که لابه لاي تصاويرمبهم وآشفته ي ذهنت به خاطر مي آوري اين است که وسط حل مساله اي در باره ي سقوط آزاد اجسام بود که چشمت به او افتاده بود و حس مبهم و شيريني در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و احساس کرده بودي گويا از حضور دخترک در کلاس خشنودي . همين. تدريس در سه دبيرستان دولتي،کلاس هاي کنکور و داشتن شاگردان خصوصي زندگي ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتي براي عشق نداري. يک شنبه ي بعد مي روي و تخته سياه را از فرمول هاي قوانين حرکت شتاب دار پر مي کني و با خودت کلنجار مي روي که چشمت به دخترک نيفتد. گاهي وسط درس دادن حس مي کني يکي از صندلي هاي کلاس از بقيه روشن تر است. پس بي اختيار به سمت روشنايي مي چرخي و نگاهت به دخترک مي افتد که مثل باران ملايمي بر سطح روحت مي بارد و کلافه ات مي کند. گچ را لبه ي تخته سياه مي گذاري و به بهانه ي قدم زدن بين رديف هاي صندلي هاي کلاس بالاي سر دخترک مي روي.سرش را روي دفترچه اش خم کرده و در قاب مربع آبي رنگي مي نويسد: هر گاه جسمي تحت تاثير نيروي ثابتي واقع شود و شتاب بگيرد اين شتاب با نيرو رابطه ي مستقيم و با جرم نسبت عکس دارد .بعد نگاهت به بالاي دفترچه مي افتد و دلت انگار آشوب مي شود:کيميا طلوع. 

۲ 
فاصله بین یکشنبه دوم دوم و يک شنبه سوم براي تو از هفت روز بيشتر طول مي کشد و از اين که هفته براي تو بيش از معمول کش آمده خودت را سرزنش مي کني . نگاهت را در کلاس مي گرداني تا نقطه ي روشن را پيدا کني.وقتي ازوجود کيميا مطمئن مي شوي ، خيالت آسوده مي شود و از اين که حضور دخترک خيالت را آسوده مي کند از خودت متنفر مي شوي.بعد طوري رو به شاگردان مي ايستي که کيميا را نبيني. درس را که شروع مي کني با اشتياق بيش تري حرف مي زني. چيزي در اعماق جانت مي جوشد و حس غريبي به تو مب گويد کع اين کلاس با کلاس هاي ديگر تفاوت کوچکي دارد. تفاوت کوچکي که رفته رفته بزرگ و بزرگ تر مي شود، آن قدر بزرگ که ديگر کتمانش از عهده ي تو بر نمي آيد. آن قدر بزرگ که توي کلاس هم جا نمي گيرد و بايد براي آن فکري بکني. 
يک شنبه سوم را به بحث درباره انبساط فلزات در اثر حرارت مي گذراني. درس تمام مي شود و دانش آموزان به سرعت صندلي ها را خالي مي کنند. کيميا نگاه کوتاهي به تو مي اندازد و با شتاب بيرون مي رود. تو هنوز پشت ميزت نشسته اي و دست هات را ستون کرده اي و شقيقه ها ت را با کف دست هات مي فشري و اتگار تخته سياه پر از فرمول هاي انبساط فلزات به تو دهن کجي م يکند و تو فقط محو يکي از صندلي هاي خالي شده اي و به يک شنبه ي آينده فکر مي کني و منتظرش مي ماني و کسي نمي داند. 

۳ 
صبح يک شنبه ي چهارم از آپارتمانت کهدر طبقه ي نوزدهم يک آسمان خراش سي و يک طبقه است،به شهر خيره مي شوي و فکر مي کني که هيچ چيز نمي تواند مثل يک شنبه با معنا باشد. که بين ساعت ده تا دوازده صبح روز يک شنبه چيزي وجود دارد که بقيه ي روزها و ساعت هاي هفته از آن تهي اند. که بين تمام روزهاي هفته ، يک شنبه مثل نور مي درخشد. که صد ها يک شنبه –يکي از يکي تاريک تر و پوچ تر- آمده اند و رفته اند اما هيچ کدام مثل اين يک شنبه ي آخري براي تو براق و تميز و روشن نبوده اند. از پنجره به پايين نگاه مي کني و انبوه جمعيت را مي بيني که مثل مورچه هايي که گرد سوسکي جمع شده باشند، در هم مي لولند. از اين فکر که هيچ کدام از آن ها نمي توانند مثل تو يک شنبه را ادراک کنند،پوزخند مي زني و دلت مي خواهد تکنولوژي مي توانست ابزاري بسازد که به کمک آن بتوان طعم بو و رنگ و جنس لطافت و زيبايي يک شنبه را مثل ابعاد يک تکه سنگ اندازه گرفت. يک شنبه براي تو مثل قطعه اي از بهشت مي ماند که هفته اي يک بار از آسمان، از دورترين کهکشان ها به زمين هبوط مي کند و دو ساعت توقف مي کندتاتو او را سير تماشاکني و باز به بهشت برگردد. يک شنبه ي ديگر براي تو مثل يک تکه سنگ هم فضا را اشغال مي کند وهم وزن دارد . 
به مدرسه که مي رسي مدير مدرسه براي تو توضيح مي دهد که به خاطر تعمير کلاس،شاگردانت را به کلاسي در طبقه ي دوم برده است.کلاس جديد کوچک تر است. داخل که مي شوي حس مي کني نه تنها کلاس بيش از حد شلوغ است که مطلقا روشن نيست. نگاهت را در کلاس مي گردني تا از حضور کيميا مطمئن شوي.ترکيب کلاس به هم ريخته است و تو او را در جاي هميشگي پيدانمي کني. پس بار ديگر با مکث بيشتري در کلاس خيره مي شوي تا صندلي روشن را پيدا کني اما همه در نظرت تاريکند و دخترک در کلاس نيست. ناگهان کلاس در مقابلت خالي و بي معنامي شود.پوچ و نا مفهوم . درست مثل يک ظرف خالي يا لامپ سوخته يا تفالهي سيب يا لانه ي متروک پرنده اي مهاجر يا درختي بي ميوه يا واژه اي بي معنا. دلت از چيزي که نمي داني چيست انباشته مي شود.چند کلمه روي تخته سياه مي نويسي اما حس مي کنس نمي تواني ادامه دهي. تمام هفته را به هواي يک شنبه درس داده اي و انتظار کشيده اي و حال يک شنبه را مانند يک شرط بندي، مانند يک قمار باخته اي. دست يک شنبه اين بار خالي است.انگار يک شنبه مثل يک تکه کاغذ جلوي چشمانت مچاله مي شود و لحظه به لحظه در هم فرو مي رود. زير لب مي غري:«چه يک شنبه ي پوچي!» کسي از توي رديف اول چيزي مي پرسدو تو به سمت صدا بر مي گردي تا هم روشني را در چند قدمي ات ببيني و هم ميوه را و هم معنا را و هم يک شنبه را که حالا به سرعت جان مي گيرد و براق و شفاف و زيبا مي شود. جمله ات را روي تخته سياه تمام مي کني : هر جسمي حالت سکون يا حرکت مستقيم الخط يکنواخت خود را ادامه مي دهد آن که نيرويا نيروهايي از خارج بر آن اثر کند. بعد بر مي گردي و بي آن که اهميت دهي کسي مراقبت هست يا نيست، در چشمان کيميا خيره مي شويتا گويي چيزي مثل يک آسمان خراش سي و يک طبقه در تو فرو مي ريزد و کسي اما صداي ان را نمي شود. 

عتیقه زیرخاکی گنج