• بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

موضوع جاودان بودن روح از دیدگاه گذشتگان به عنوان موضوعی فلسفی آغاز گردید و با دگرگونی روش های شناخت روح، از یکصد و اندی سال تا کنون به صورت یک بحث علمی محض در آمد.
یقیناً فلسفه و علم تا امروز با مسأله ای مهمتر و سنگین تر از مطلب روح و ارتباط آن با حال و آینده ی انسان و در ارتباط با خوشبختی و نگون بختی او روبرو نشده است.
خواننده ای که این صفحات را درخور اهمیت موضوع مطالعه می کند، خواهان آگاهی های بیشتری خواهد شد، تا همگام با خدمت نمودن به خویشتن، به یک حقیقت علمی نیز خدمت نماید، که این حقیقت علمی، خدمات کسی را که در راه او گام برداشته ارج می نهد.
در یک خانه کوچک در نزدیک روستای کاستلنوداری جنجال و سر و صدای عجیبی به وجود آمد و پدیده هایی ظاهر می شد که مردم را بر این باور داشته بود که یک روح شرور و بد سرشت در این خانه سکونت دارد.
آقای «د» می خواست در این خانه ساکن شود اما چند سال بعد ناگهان در گذشت.
هنگامی که فرزندش خواست در این خانه ساکن شود به هنگام ورود به خانه یک سیلی آبدار از یک دست ناشناس دریافت کرد و از آن جا که در آن هنگام تنها بود، تردیدی در منبع پنهانی آن به خود راه نداد و در نهایت تصمیم گرفت که آن خانه را ترک کند.
آن روح مشکوک از سوی انجمن روح شناسان پاریس در سال ۱۸۵۹ احضار گردید . آن روح حاضر شد و با حرکات خشن و شرورانه، خود را نمایان ساخت به طوریکه تمام تلاش ها برای آرام ساختن وی بی فایده بود.
در این موقع برخی از اعضای انجمن از سن لوئیس درخواست کردند که بیانیه ای صادر کند و سن لوئیس به شرح زیر پاسخ داد:
« این یک روح از بدترین انواع روح استن، بلکه روحی واقعاً سرکش است که او را حاضر ساختیم اما نتوانستیم او را مجبور سازیم هرچه را می گوییم بنویسد…… این بدبخت آزادی و اختیار را دارد اما آن را نادرست به کار می گیرد.»
س- آیا این روح شایستگی پیشرفت را دارد؟
ج- برای چه نداشته باشد؟ آیا او و دیگران قابلیت پیشرفت را ندارند ؟ بر ما لازم است که انتظار بر خورد با مشکلات را داشته باشیم . هرچند که پیچیدگی وجود داشته باشد، رو برو شدن با شر و فساد با اقدامات خیر حتماً تأثیر مثبت خواهد داشت.
ابتدا او را از شرارت باز دارید و ظرف مدت یک ماه مکرر او را فرا خوانید تا امکان چیره شدن و دگرگونی را فراهم سازید.
طلب کردن روح در همان میگزد روح شناسی چندین بار تکرار شد. سپس آثار نرمش در او آشکار گردید و آنگاه تسلیم شد و توبه را آغاز کرد.
از اعلامیه هایی که این میز گرد دریافت کرد معلوم شد که یک شخصی در سال ۱۶۰۸ در این خانه سکونت داشته و برادرش در حالی که آن مرد در خواب بوده، با کارد به او سوء قصد نموده و برادر خود را کشته است و انگیزه این قتل تردید و غیرت و رقابت در مسأله عشق بوده است.
در این خانه سوء قصد و قتل دیگری اتفاق افتاده بود و قاتل چند سال پس از کشتن برادر خود، زنی را که با او ازدواج کرده بود به قتل رساند. سرانجام قاتل در سال ۱۶۵۹ در هشتاد سالگی درگذشت بدون این که جنایت های او مورد بازخواست قرار گرفته باشد، جنایت هایی که توجه اندکی نسبت به ماجرا جلب کرد.
این مرد، پس از فوت، رفتارهای زشت را پایان نداد و مرتکب بسیاری از حوادث شد که در این خانه اتفاق افتاد.
وساطت گر چشم بندی در اولین جلسه حضورش او را مشاهده کرد که با خشونت بازوی وساطت گر را در لحظه ای که از او خواسته شد مطالب را بنویسد به شدت تکان می دهد. چهره او ترسناک بود، پیراهنی آلوده به خون بر تن و خنجری در دست داشت.
س-  از سن لوئیس پرسیدند: آیا ممکن است درباره نوع شکنجه ای که بر روح این شخص وارد می شود مطالبی بفرمایید؟
ج- شکنجه رنج آوری است. او محکوم شده است در این خانه ای که مرتکب جنایت ها شده است اقامت کند بدون این که بتواند اندیشه خود را به چیز دیگری غیر از این ها معطوف دارد. او پیوسته در معرض دید بینندگان است. همچنین او همواره خودش را در لحظه ای می بیند که آن دو جنایت را مرتکب شد و غیر از آن دو حادثه خاطرات دیگر از او سلب شده است و تا هنگامی که او در عرصه زمین است این خانه را ترک نمی کند و هنگامی هم که در این فضا به سر می برد به تنهایی و در تاریکی زندگی می کند
س- آیا وسیله ای برای بیرون راندن او از این منزل وجود دارد؟
ج- اگر قصد شما از رها شدن از تنگناهای ارواحی است که نمایان می شوند، راه چاره نماز است، در حالی که انسان در ادای نماز اهمال می ورزد و ذکر عبارات دیگری را برای راندن او ترجیح می دهد و او گوش دادن به آن عبارات را به بازی می گیرد.
س- اکنون دو قرن از ان زمان گذشته است  و این روح بر همین حالت قرار دارد . آیا به نظر می رسد که اگر این روح در عرصه زمین می زیست این مدت زمان، به نظرش خیلی زیاد بود؟
ج- به نظر او خیلی زیاد است و برای این روح اوقات شب وجود ندارد.
س- به ما گفته شده است که زمان برای ارواح مطرح نیست به طوری که این وضع نسبت به تمام ارواح مطرح است.
س- این روح قبل از حضور پذیری در کجا بوده است؟
ج- این روح قبلاً بین خشن ترین قبایل وحشی بوده و قبل از آن نیز ستاره ای غیر از زمین آمده است.س- این روح به سبب جنایتی که مرتکب شده است مجازات می شود. پرسش این است که اگر این روح در بین ملت های وحشی می زیست و اقدام به جنایتی نظیر آن چه انجام داده است می کرد، آیا به همان طریق که به آن عمل کرده بود مجازات می شد؟
ج- مجازات او سبک تر می بود زیرا وی به علت نادانی فهمش نسبت به اعمال یکه انجام می دهد کمتر است
س- به چه علت در اولین بار که از تو درخواست کردیم چیزی بنویسیم نتوانستی؟
ج- میل به این کار نداشتم
س- چرا؟ 
ج- به سبب نادانی
س- آیا هر وقت اراده کنی می توانی خانه کاستلنوداری را ترک نمایی؟
ج- آری می توانم زیرا از پندهای پاکیزه شما استفاده کردم.
س- آیا تخفیفی را در کارت احساس می کنی؟
ج- امیدی در من پیدا شده است.
س- در چه شکل و صورتی تو را خواهیم دید اگر میسر شود؟
ج – مرا با پیراهن و بدون خنجر خواهید دید.
س- خنجر تو چه شده است؟ 
ج_ من آن را لعنت می کنم و خدا من را از دیدن آن معاف کرده است
س- آگر اقای «د» به منزل بازگردد آیا روش ناپسندی نسبت به او پیش می گیری ؟
ج- خیر من توبه کردم
س- و حتی اگر بخواهد بار دیگر برای تو بایستد؟
ج- این مطلب را از من نخواهید زیرا من نمی توانم بر خود مسلط باشم.
س- آیا پایانی برای دردهایت می بینی؟
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مطابقه بيانات روح با كتب اسلامي احياء العلوم غزالي
نيز بايد دانست كه اين خواطر همه حادث و جديدند و هر حادثه باعث و موجدي مي‌خواهد كه به اختلاف نوع حوادث اسباب و علل نيز مختلف مي‌باشند، اين است كه شريعت اسلام به ما مي‌گويد: 
نيز بايد دانست كه اين خواطر همه حادث و جديدند و هر حادثه باعث و موجدي مي‌خواهد كه به اختلاف نوع حوادث اسباب و علل نيز مختلف مي‌باشند، اين است كه شريعت اسلام به ما مي‌گويد
دنيا دار اسباب است و خدا هيچ كاري را بدون سبب و وسائط اجرا نمي‌كند و معمول فرع علت است و اين هم ناموس مهم و بزرگ خداوند است كه مسببات را بر اسباب منوط و متفرع كرده است.
بنابر اين سبب داعي به سوي كار خوب را فرشته گويند و فرشته مخلوقي است كه وظيفه او افاضه خير بر مخلوقات و افاده علم و معرفت و كشف حقيقت بر انسان است و اوست كه امر به معروف و نهي از منكر مي‌كند و خداوند او را مخصوص اين كارها آفريده است و شيطان مخلوقي است كه درست نقطه مقابل فرشته خلق شده است و براي كارهاي ضد كارهاي فرشته است. قلبن انساني ميان كشمكش فرشته و ديو گرفتار است چنانكه پيامبراكرم(ص) فرمود:
در قلب آدمي هميشه دو احساس عارض مي‌شود يكي از طرف فرشته كه احساس كار خوب و تصديق به حق است و آن كس كه اين احساس را در قلب خود يافت بداند كه تفضل خداوند شامل حال او شده و هماندم سپاسگذار شود و خدا را شكر كند. وديگر احساس از طرف ديو است كه احساس كار بد و تكذيب حق و حقيقت است و هر كس آن را در قلب خود احساس كرد بايد فورا به خدا پناه برد كه او را از شر شيطان محفوظ دارد زيرا:
خداوند فرموده:
«ديو به شما وعده فقر و بي‌چيزي داده و امر به فحشاء مي‌كند ولي خداوند به شما وعده عفو و بخشش و فضل و رحمت از طرف خود مي‌دهد».
تفصيل اين بيان در كتاب شرح (عجايب قلب) تصنيف غزالي مفصلا ذكر شده است.
در اين صورت معلوم شد كه كشفيات جديد دانشمندان غرب راجع به روح كاملا مصداق دين اسلام است! زيرا مطابق بيانات روح هر گونه راي و علم و معرفت و خوبي و بدي كه براي انسان حادث و حاصل مي‌شود همه و همه ناشي از القائات ارواح طيبه يا خبيثه است كه پيغمبر اسلام هزار و سيصد سال قبل از اين همين بيان را فرموده است و مي‌توان آن را يكي از معجزه‌هاي بزرگ او دانست زيرا در قرآن مي‌فرمايد:
بزودي ما آيات آفرينش خود را در آفاق و انفس به مردم ارائه خواهيم داد.
و البته كشفيات طبيعي و ترقيات مادي بشر همه نمايش آفاقي آفرينش است و كشفيات روحي و عجائب بيانات ارواح همه نمايش انفسي آفرينش است.
و بسي جاي تعجب است كه ملل غرب با آنكه اعتقاد به قرآن و دين اسلام ندارند و به چيزهايي معتقد شده‌اند كه حقيقت اسلام است!
اي كاش مسلمين دنيا هم خود آگاه شده و به وسيله سير آفاق و انفس به كشفيات و ترقيات حيرت كن عقل كه امروزه ملل غرب در سايه سعي و كوشش و جد و جهد يافته‌اند نائل مي‌گرديدند؟!
دنباله افادات روح
در كتاب مذهب روحاني ص ۱۱۲ بعضي افادات روح را ذكر كرده كه مطالعه آن بسيار شيرين و فرح‌بخش است:
سوال از روح: چرا بعضي سيطلهاي با علم و معرفت و نيكو خصال، از عهده ارتباط و مكالمه با ارواح بر نمي‌آيند و نمي‌توانند؟!
جواب روح: مي‌توان گفت كه اين عدم ارتباط، تقاص گناهان گذشته آنها است و از كجا كه در قلب اين نوع مردم خودخواهي و كبرياء موجود نباشد؟
سوال: آيا انسان كامل روي زمين وجود دارد؟
جواب: شما هرگز به ظاهر فضائل انساني گول نخوريد، زيرا هزاران عيب در پس آن فضائل پنهان است! شما هر كس را كه مردم آزار نيست و با مردم سلوك و معامله صحيح دارد خوب و كامل مي‌دانيد، آيا هيچ خيال نمي‌كنيد كه اين صفات خوب به خودخواهي و كبرياء هم مشوب باشد؟
آيا در باطن او هيچ نوع حسد و كينه نيست كه به چشم شما ظاهر نمي‌شود؟
در حالي كه بهترين طريق براي طرد و دور كردن ارواح شريره همانا سعي در تقرب به طبيعت ارواح طيبه است.
آيا در باطن او هيچ نوع حسد و كينه نيست كه به چشم شما ظاهر نمي‌شود؟
در حالي كه بهترين طريق براي طرد و دور كردن ارواح شريره همانا سعي در تقرب به طبيعت ارواح طيبه است.
سوال: آيا مي‌توان از طريق ارشاد و اصلاح ارواح شريره، از آسيب و شر آنها محفوظ ماند؟
جواب: شك نيست و كمتر كسي فكر در اين كار كرده و نمي‌داند كه اين وظيفه مهم اوست كه بايد با كمال دقت و محبت اقدام به اين وظيفه نمايد، زيرا با مختصر نصيحتي مي‌توانيد حس ندامت و پشيماني را در روح شريره تحريك نمائيد و راه اصلاح و ترقي براي او باز كنيد.
سوال: چگونه انسان مي‌تواند چنين كاري كه بزرگتر و مهمتر از كارهاي ارواح ملكوتي است انجام بدهد؟
جواب: ارواح شريره براي مقاصد پست و ارتكاب اعمال زشت تقرب با انسان را مايلند، همين ديد كه شخص در ارشاد و هدايت او سعي دارد ابتدا مي‌خندد و مسخره مي‌كند و هيچ استفاده نكرده و در او اثر نمي‌كند! ولي همين كه وسيط زيرك و هوشيار شروع به نصيحت و پند و اندرز او نمايد ناچار كلام او موثر شده و تدريجا باعث آگاهي و تنبه روح شريره مي‌شود!
مقصود اين نيست كه انسان داراي سلطه و اقتدار و برتري بر ارواح ملكوتي است، بلكه سخنان انسان بيشتر با مذاق و طبيعت ارواح سفلي و شرير موافق است و اين خود دليل بر ارتباط ثابت ميان عموم ارواح به اختلاف طبقات است.
سوال: آيا استيلاء روح شرير بر جسد انسان يك نوع جنون براي آدمي شمرده نمي‌شود؟
جواب: چرا- ولي با جنون عادي به كلي متفاوت است، زيرا در بيمارستانها اين نوع ديوانه‌ها بسيارند كه از طريق معلجه ادبي و روحاني و طرد ارواح شريره مي‌توان آنها را معالجه كرد ولي اطبا آنها را از طريق جسد و جسم معالجه مي‌كنند و اين خود غالبا منتهي به جنون حقيقي مي‌شود، در صورتي كه اگر اطبا اصول روحانيت و روح را مي‌دانستند، براي معالجه اين
گونه مرضي هيچ نوع زحمتي نداشته و قطعا موفق مي‌شدند!
سوال: به عقيده بعضي مردم، بهترين راه براي دفع خطر ارواح شريره آن است كه از عمل وساطت جلوگيري كرده و اجتماعات روحي و مجامع روحاني را از بين ببرند تا ارتباط و نزديك شدن ارواح شريره با انسان حاصل نشود. 
عقيده شما چيست؟
جواب: فرضا كه بتوان از عمليات وسيطها جلوگيري كرد ولي از تجليات بديهي و بلا واسطه كه به دست ارواح را مستاصل كند و مانع از تظاهرات و تجليات آنها گردد و اگر چنين تصور كنند كه مي‌توانند از كارهاي پنهاني روح جلوگيري كنند به عين به بچه مانند كه چشم خود را روي هم گذارد و تصور كند كه هيچ كس او را نمي‌بيند و در حقيقت در كمال جهالت و ناداني است كه بعضي اشخاص هستند كه چون به واسطه سوء استفاده از ارواح دچار آسيب و آزار مي‌شوند، پيش خود تصور و خيال استيصال ارواح مي‌نمايند! در حالي كه اگر در عوض آن خيال، به اصول ارتباط با ارواح آشنا شده و حسن نيت به خرج مي‌دادند، بهترين وسيله براي دفع همه آزار و آسيبهاي روح بود، سهل است بلكه همه نوع استفادات معنوي از آنها مي‌كردند…
مطابقه بيانات روح با قرآن
از بيانات روح مذكور معلوم مي‌شود كه ارواح مجرد نمي‌توانند به وسيله ارواح متجسد يعني انسان تهذيب شوند و علت توسل ارواح شريره به آدمي و حتي آزار و آسيب آنها نيز همان احتياج و اميد تهذيب است.
در حالي كه قبل از اين كشفيات روحي امكان اين امر غير قابل قبول بوده و تصور عملي شدن ارتباط واضح و علني ارواح مجرد با ارواح متجسد و اسير در ماده به خاطر احدي خطور نمي‌كرد.
زيرا ارواح مجرد كه ماده را ترك كرده و همه جاي دنيا را ديده و سياحت كرده‌اند و خيلي از حقايق را به واسطه حالت تجرد و دور بودن از ماديات فهميده و شناخته‌اند، چگونه مي‌توانند از ارواح آدمي كه اسير زندان بدن و غوطه‌ور در درياي جهل و ماده‌پرستي است استفاده كرده و مهذب شوند؟!
و گمان نمي‌رود در دايره فكر انسان مجالي براي اين امكان و تصور بوده و شايد حالا هم كه اين فكر مورد پيدا كرده و پا به مرحله عمل و امكان مي‌گذارد نسبت به بعضي ارواح پست و سفلي است كه حقايق را نشناخته؟ و همان طور كه در اين دنيا كور بودند در عالم ديگر هم كور هستند. به اين جهت احتياج به استفاده از ارواح آدمي كه اسير ماده است، دارند! وگرنه نسبت به ارواحي كه به مرحله يقين رسيده و حقايق وراء طبيعت را در عالم ارواح ديده‌اند جاي اين تصور نيست.
آري- شكي نيست كه احتياج ارواح مجرد به تهذيب خويش به وسيله انسان انحصار به ارواح پست و شرير دارد، چنان كه در قرآن در موضوع ارواح جسته از قول آنها مي‌گويد:
«وقتي كه ما آيات قرآن را شنيديم، فهميديم كه ما را به رشد و كمال هدايت مي‌كند، از اين جهت به آن ايمان آورديم و ديگر به خدا شرك نياورده و براي او فرزند و شريك قائل نيستيم و آنچه سفهاء ما به ما گفتند همه دروغ و شرك به خدا بود…»
  • بازدید : 21 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر صد سال از سن شما گذشته باشد و شما بگوئيد يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد مثل اينکه ديروز است الان مادرم مجسم است همان محل چه زمين آن چه ساختمان آن مجسم است مثل اينکه صدای آبشار آن به گوشم ميرسد و مثل اينکه جزء جزء آن را دارم می بينم.سوال اين است که آيا اين ((من)) چيست که در اين صد سال به حالت((يک)) باقی مانده
اگر بگویی بدن است که اين بدن تمام اجزاء آن بدون استثناء حتی مغز و قلب آن عوض شده،اگر بگوئی ((من)) مغز است و سلولهای آن هنگام تعويض خاصيت خود را به جانشين خود داده و رفته مثل اينکه همه سلولهای بدن هنگام تعويض خاصيت خود را از قبيل سفيدي،سياهي،حرارت،برودت و ساير احوال به جانشين خود داده و رفته،گوئيم راجع به اين احوال درست است و حتی مغز هم خاصيت خود را داده و رفته ولکن آنکه فکر می کند و شاد می شود،اندوهناک می شود،عاشق می شود،متنفر می شود،دوست می شود،دشمن می شود،مغز است يا چيز ديگر است نمی شود ولکن بالاخره مدرک چيز ديگر است و مغز مثل تلسکوپ است که گرچه شما بدون تلسکوپ و عدسه صرفا آلت است ما می خواهيم بگوئيم مغز فقط آلت ادراک است و الا مدرک چيز ديگری است مستقل که ما از او تعبير می کنيم به ((من)) يا ((روح)) به چند دليل:
اول: شکی نيست که ما در ذهنمان تصوراتی است کوه،دشت،کره زمين،کره شمس،ستارگان و خلاصه آنچه ديديم و همچنين معانی مثل اينکه شما دوازده زبان می دانيد و ميليونها کلمات در ذهن شما ضبط است،آيا می شود اينها در مغز کوچولوی شما ضبط شود؟اگر بگوييد بله می شود،نقشه های ذهنی ما همانند ميکروفيلم ها هستند که با مقياس های معينی کوچک شده اند.
جواب:در ميکروفيلم اشياء ذره بينی و کوچک است اما نقشه های ذهنی ما با همان بزرگی که در خارج است در ذهن ما وجود دارند.دليل دوم:برای استقلال روح و مادی نبودن آن موجودات مادی تدريج الحصول است و زمان می خواهد اما شما نمی توانيد يک عالم را در آن واحد در ذهن خود ترسيم کنيد نه تدريجی است و نه زمان می خواهد.
دليل سوم:همان که گفتم شما اگر صد سال عمر کنيد با موقع تولد ((يک)) هستيد،با اينکه شايد ده مرتبه تمام اجزای بدن شما عوض شده پس ثابت شد که روح استقلال دارد و از عالم ماده نيست و خلاصه مجرد است((من عرف نفسه فقد عرف ربه.))
روح
روح چيست؟
همه چيز.
از ديدگاه شاخه مهايانه دين بودا، روح همه چيز است. به اين ديدگاه، فلسفه همه-روحی (Yogacara) می گويند. اين فلسفه در خيلی موارد با نظريه کوانتوم در فيزيک همانندی دارد.
از نظر يوگاچاره:
همه چيز نمايشی از روح مطلق است. بنابر اين روح، سرشت واقعی چيزها است. روح به صفحه تلويزيون می ماند که بر روی آن چيزها قابل رؤيت می شوند. ما بخاطر نداشتن بينش و بخاطر اينکه گمراه هستيم تنها تصاوير روی صفحه را می بينيم و ذات و سرشت اصلی را نمی شناسيم. جهان و همه چيز درون آن همچون يک پندار است، يک بازی.
اين بازي، شوربختانه، برای ما بازيگرانش خيلی واقعی حس می شود و برای ما پر از رنج است. در چهارچوب اين نظريه، روشنی يافتن و بودا شدن يعنی بازگشت به وضعيت اوليه روح.
انديشه ها و ايده های ما در طول زندگی جذب يک خودآگاهی بنيادی می شود. اين خودآگاهی بنيادی هر بار که از خود چکيده گيری می کند ما دوباره زاده می شويم، البته هر بار در قالبی تازه.
اين خودآگاهی بنيادی در قلمرو روح است. بينش يافتن نسبت به روح به معنی رستگاری است. به قول سوسان از استادان ذن: اگر خودآگاهی ما به آرامش برسد خودبخود ناپديد می شود.
مهمترين انديشمندان فلسفه يوگاچاره مايترناياتا، آسانگا و واسوباندو هستند. انديشه ها و آثار ايشان تأثير زيادی بر مذهب بودا در چين و تبت داشته است.
منبع: 
Scherer, B.: 108 Vragen over Boeddhisme, Milarepa, Amsterdam 2003, p. 48
سعادت روح و بدن 
از پرسشهايى كه جهان‏بينى الهى به آن پاسخ مى‏دهد اين است كه سعادت چيست و آيا سعادت، و كمال انسان، تنها مربوط به روح اوست‏يا مربوط به روح و بدن او؟ آنها كه براى بدن، هيچ نقشى قايل نيستند و آن را ابزارى بيش نمى‏پندارند، براى آن سعادتى معتقد نيستند و همه سعادتها را براى روح وى مى‏دانند و احيانا به تفريط مبتلا مى‏شوند و حق بدن را رعايت نمى‏كنند. عده‏اى كه براى بدن سهمى قايل هستند و سعادت را براى بدن و روح مى‏دانند، سلامت و داشتن امكانات مادى و… را جزو سعادتهاى بدنى و مسئله علم، حكمت، معرفت، قسط و عدل و … را از سعادتهاى روحى به شمار مى‏آورند. 
حكمت متعاليه در اينجا سخن تازه‏اى دارد كه: گرچه بدن، نقش و سعادتى مربوط به خود دارد اما بايد آن را شناخت. انسان داراى دو بدن است: 
۱ بدن طبيعى و محسوس كه زشتى وزيبايى اعتبارى آن در اختيار خود او نيست و بر اساس «هو الذى يصوركم فى الارحام كيف يشاء» (۱) با هر نوع خلقتى كه خدا خواسته به دنيا آمده است. 
۲ بدن برزخى كه خود، آن را مى‏سازد. اين بدن خود ساخته، حد فاصل بدن مادى و روح مجرد است كه به اين ترتيب در حقيقت، انسان، موجودى سه نشئه‏اى يا سه مرتبه‏اى است كه مرتبه نازله آن بدن طبيعى و مادى و مرحله عاليه آن همان روح مجرد، و مرحله متوسط آن همان بدن برزخى است كه خود انسان به تدريج آن را مى‏سازد; يعنى هر كس با كارى كه دارد انجام مى‏دهد، سرگرم ساخت و ساز آن بدن وسطى است. 
اگر به معارف و مطالب حق، گوش مى‏سپارد، بدنى مى‏سازد كه داراى گوش شنواست و اگر به آيات الهى مى‏نگرد و حق چشم را ادا مى‏كند و از گناه چشم، مى‏پرهيزد، بدنى مى‏سازد كه داراى چشم، بينا و بيدار است و در مورد اعضا و جوارح ديگر نيز چنين است. 
از اين رو در حالت‏خواب و نيز بعد از مرگ، چيزهايى را مى‏بيند كه ديگران نمى‏بينند. البته ديگران كه در دنيا نابينا و ناشنوا بودند و بدن برزخى را درست نساختند، چيزهايى كه مسانخ با هستى آنهاست‏يعنى قهر خدا و طنين جهنم را مى‏شنوند; اما بهشت را نمى‏بينند، بوى آن را استشمام نمى‏كنند و صداى فرشتگان رحمت را نمى‏شنوند. 
حكمت متعاليه، هم براى بدن طبيعى و مادى سعادت قايل است چون بدن را مرحله نازله روح انسان مى‏داند و هم همتش را براى ساختن بدن برزخى مصروف مى‏دارد; زيرا بدن برزخى است كه در همه حالات با انسان است. 
حكمت متعاليه و سعادت روح 
بحث ديگر اين است كه سعادت روح چيست؟ حكماى پيشين مشاء، سعادت روح را رسيدن به مرحله «عقل مستفاد» مى‏دانستند; ولى حكمت متعاليه كه برداشتش از قرآن و روايات معصومين (عليهم السلام) بيشتر و قويتر است، سعادت انسان را بسيار برتر از اينها مى‏داند. 
در مسئله تعيين محدوده سعادت انسان، بر اساس حكمت متعاليه، چند نكته وجود دارد كه بر محور خليفة اللهى انسان، دور مى‏زند. وقتى ما مى‏توانيم مقام خليفه، يعنى انسان را بشناسيم كه نخست، «مستخلف عنه‏» يعنى اوصاف جلال و جمال حق را بشناسيم. اگر اوصاف و اسماى الهى شناخته شود، هم رابطه انسان با مافوق او كه خداست و هم رابطه وى با مادون او كه نظام هستى و آفرينش است، مشخص مى‏شود و اين عاليترين مرحله اخلاق است. 
اخلاق از علوم جزئى است كه زير مجموعه حكمت و فلسفه است ولى عرفان نه تنها زير مجموعه فلسفه نيست‏بلكه همتاى آن هم نيست‏بلكه فوق فلسفه است. 
هدف خلقت
براى تبيين موضوع خليفة اللهى انسان، چند امر لازم است: 
امر اول اين است كه ذات اقدس اله، انسان را براى عبادت آفريده است: 
«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏» (۲) 
اين «حصر» در آيه مزبور، ناظر به آن است كه انسان نبايد غير خدا را بپرستد و فقط بايد خدا را بپرستد; اما معنايش اين نيست كه كمال انسان، فقط در عبادت اوست و در معرفت، علم، حكمت، اختراع و ابتكار او نيست. بنابراين، آيه ياد شده نمى‏گويد هدف فقط عبادت است‏بلكه مى‏گويد: فقط عبادت «خدا» هدف است كه غير خدا را نپرستند. 
  • بازدید : 52 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

روح, موجودى مجرد است و جسم و قابل قسمت نيست و حيات و فعاليت اعضاى بدن, به او متكى است. 
واژه روح در قرآن در سوره ها و آيات متعددى تكرار شده است و متبادر از آن, همان موجودى است كه مبدإ حيات و زندگى است و آن را منحصر به انسان و يا انسان و حيوان ننموده است, بلكه آن را در غير انسان و حيوان نيز اثبات نموده است مثل آيه مباركه: ((…فاتخذت من دونهم حجابا فإرسلنا اليها روحنا))(۱).
((..مريم ميان خود و آنان حجابى افكند و در اين هنگام, ما روح خود را به سوى او فرستاديم)).
در اين آيه گرچه روح, مطلق آورده شده و لكن از قرائن موجود در آيه, استفاده مى شود كه مراد از روح مورد سوال, روح انسانى است كه به امر خدا انجام گرديده است.
بنابر عقيده بيشتر مفسران در آيه بالا روح به معناى روان و عامل حيات به كار رفته است(۴).
مفسر بزرگ اهل سنت ((شيخ ابوالفتوح رازى)) در تفسير ((روح الجنان))(۵). در ضمن بيان اقوال مختلف در مورد مفهوم و معناى روح مى گويد:
((آنچه در اين آيه مورد سوال قرار گرفته, روح آدمى است كه قوام حيات به آن است و آدمى به آن زنده و با فقدان آن انسان زنده نمى ماند)).
مرحوم شعرانى در حاشيه تفسير رازى چنين بيان مى كند:
((تفسير روح با اين مفهوم درست تر به نظر مىآيد كه سوال از وجود روح و حقيقت آن از ديرباز ميان ملل جهان متداول بود, خاصه يهود و مخصوصا آن جماعت از يهوديان كه با فلاسفه آميخته و از عقايد و اختلافشان درباره روح, اطلاع يافته بودند, تعجب بشر درباره روح از آن است كه مى بيند قدرتى است بر خلاف طبيعت و گوئى بر ضد آن در نبرد است و گوشت و پوست و استخوان را چون به خود رها كنند زود پوسيده و متعفن و پراكنده مى گردد و روح, او را سالها از فرسودگى و تعفن, نگاه مى دارد و به حركت و سخن مىآورد و تعقل و ادراك مى كند و اينها هيچ يك, كار جسم نيست, جسم, سنگين است و سوى پائين ميل دارد و روح بر مى جهد و جسم را مى جهاند.
((حال پس خود روح از چه مبدإ و منشإ است؟ خداوند جواب داد كه مبدإ آن از فرمان خدا است و مانند نور خورشيد بر ابدان تابيده و اگر فرمان الهى نبود و از وراى عالم طبيعت, دستورى نرسيده و فروغى نتافته بود, همه چيز جامد بود و صامت)). 
تفسير آيه ((و ما اوتيتم من العلم الاقليلا)). ((شما آدميان جز اندكى كه از علم, نصيب ندارند)). اين است كه روح از ديدگاه قرآن, موقعيتى در عالم وجود دارد و آثار و خواصى در اين عالم, بروز مى دهد كه بسيار بديع و عجيب است و شما از آن بى خبريد!
مرحوم ((بحرانى)) مولف تفسير ((برهان)) در تفسير آيه فوق از حضرت امام باقر(ع) نقل مى كند كه فرمود:
((معناى آيه, اين است كه جز تعداد كمى از بشر; از روح, آگاهى ندارند)).
استاد معظم علامه فقيد, سيد محمد حسين طباطبائى(ره) در تفسير ((الميزان))(۶) مى نويسد:
((كلمه روح به طورى كه در لغت معرفى شده, به معناى مبدإ حيات است كه جاندار به وسيله آن قادر بر احساس و حركت ارادى مى شود ولى مراد از روح در اين آيات همان روح و نفس به نام ((نفس ناطقه)) مى باشد كه در كالبد همه افراد انسانهاى موجود, وجود دارد. و وجود آن از ناحيه خدا و وابسته به او است)).
چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد:
((..انما إمره اذا إراد شيئا إن يقول له كن فيكون))(۷).
((فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند, تنها به آن مى گويد: موجود باش! آن نيز بى درنگ موجود مى شود)).

از اين آيه معلوم مى شود كه:
۱٫ امر خدا يعنى ايجاد هستى و وجودى است كه از ناحيه خداوند به روح متعلق شده و اين موجود, وابسته به خداست و به امر او پيدا شده نه علل و اسباب ديگرى.
۲٫ موجودى به نام روح, وجود دارد و به همين مناسبت حضرت مسيح(ع) به عنوان كلمه خدا و روح او شمرده شده, آنجا كه مى فرمايد: ((انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمه إلقاها الى مريم و روح منه))(۸). ((مسيح, عيسى بن مريم, فقط پيامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به مريم القإ كرده است و روحى از جانب او است)).
خداوند در برخى از آيات روح و جان موجود در انسان ها را متعلق به خود دانسته يعنى تنها از ناحيه او به انسان, عطإ شده است چنانكه در مورد خلقت حضرت آدم(ع) مى فرمايد:
((فاذا سويته و نفخت فيه من روحى))(۹). ((هنگامى كه كار انسان را به پايان رساندم و در او از روح خود (يعنى يك روح شايسته و بزرگ) دميدم)). و در آيه مباركه ديگر چنين وارد شده است: ((ثم سواه و نفخ فيه من روحه))(۱۰) ((سپس اندام انسان را موزون ساخت و از روح خويش در وى دميد)).


در اين دو آيه روح, متعلق به انسان ذكر شده و با كلمه ((من)) آورده شده يعنى مبدإ پيدايش او از ناحيه خداست. و نام اين ايجاد را ((نفخ)) يعنى دميدن نهاده است(۱۱) هم چنانكه اين كلمه در ساير آيات وارده در اين باب نشان دهنده همين واقعيت است: ((يلقى الروح من إمره على من يشإ))(۱۲). ((وحى را به هر يك از بندگان خويش كه بخواهد القإ مى نمايد)). و آيه ((ينزل الملائكه بالروح من إمره على من يشإ من عباده))(۱۳). ((فرشتگان را با وحى به هر يك از بندگان خويش كه بخواهد مى فرستد تا دلهاى مرده را به وسيله آن زنده نمايد)).
و آيه ((تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل إمر))(۱۴).
((فرود آيند فرشتگان و روح(مراد جبرئيل است) در آن شب به اذن خدا با هر كارى كه تقدير خدا در امور مختلف است)). چنانكه خوانندگان ملاحظه مى كنند, كلمه ((من)) در همه اين آيات مى فهماند كه روح از جنس و سنخ امر است و آنگاه امر را بيان مى كند و مى فرمايد:
((انما إمره اذا إراد شيئا إن يقول له كن فيكون))(۱۵). ((فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء)), ((جز اين نيست كه هرگاه خداوند اراده كند چيزى را, امر كند به او و بگويد باش, پس به وجود مىآيد)).


عالم خلق و عالم امر
به طور كلى در مطالعه آيات قرآنى در جهان آفرينش دو پديده, جلب توجه مى نمايد: يكى پديده ((خلق)) كه در مسير سلسله علل و اسباب, قرار داشته و بر زمان و مكان, منطبق مى گردد و مسير تكامل را تدريجا مى پيمايد. ديگرى پديده ((امر)) كه نشان دهنده ارتباط موجودات با خداوند مى باشد, در اين پديده, تدريج وجود ندارد و تنها با اراده خداوند به طور آنى, موجود مى گردد و اسباب و وسائل مادى در آن راه ندارد و در حقيقت پديده و عالم امر كه روح از آن عالم است, عالم موجودات غير مادى است(۱۶).
مرحوم علامه طباطبائى(ره) در معناى امر در ذيل آياتى كه از تفسير ((الميزان)) نقل كرديم, مى گويد: امر هر چيز عبارت است از ملكوت آن چيز و براى هر موجودى, ملكوتى و امرى است كه در آيات ۱۸۵ و آيه ۷۵ سوره انعام و آيه ۴ سوره قدر به آن اشاره شده است.
مطابق آيات قرآن هر دو پديده يعنى پديده مادى و قابل لمس يعنى ((عالم خلق)) و پديده هاى امرى و مجرد غير مادى يعنى ((امر و خلق)) هر دو از جانب خداوند مى باشد چنانكه در سوره اعراف آيه ۵۴ مى فرمايد:
((الا له الخلق و الامر)). ((آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير جهان از آن اوست يعنى به فرمان او است)).


خداوند اين معنى را در آيات ديگر از جمله آيه ۵۹ سوره آل عمران, نيز متذكر مى گردد به اين صورت كه ابتدا خلقت آدم را ذكر و ارتباط آن را با خاك كه يكى از اسباب آن است, بيان, سپس وجود آن را بدون ارتباط به چيزى با تعبير ((كن)) يعنى ((باش)) خاطرنشان مى سازد پس كيفيت خلقت آدم به صورت تدريج, انجام پذيرفته ولى نفخ روح به صورت غير تدريجى و يا پديده امر به وجود آمده پس روح انسان به امر خداوند موجود گشته است و نظير اين آيه را خوانندگان مى توانند در آيات ۱۲ تا ۱۴ سوره ((مومنون)) مطالعه نمايند.
چنانكه در آيه ۵۹ سوره آل عمران ملاحظه مى گردد, قرآن پيدايش پديده روح را به عنوان كيفيتى متفاوت با مراحل قبلى, معرفى كرده است يعنى جنين در ماه هاى اول دوره جنينى, داراى حيات و در حال رشد و نمو مى باشد و موقعى كه رشد به حدى رسيد كه ساختمان قلب, كامل گرديد و شروع به طپش نمود و اعضاى بدن كامل شد, حيات نباتى جنين تبديل به حيات عالى ترى گرديده, پديده ديگرى به نام روح و نفس, به وجود مىآيد و از آن تعبير به كيفيت امرى شده است.
در روايت وارد از امام سجاد(ع) در تفسير نورالثقلين(۱۷) به اين حقيقت اشاره شده كه حيات ابتدائى كه بيشتر, جنبه نباتى دارد به كيفيت بالاترى كه براى تعقل و زندگى مستقل آماده گرديده, تبديل مى گردد(۱۸).
پس; از آيات فوق استفاده مى شود كه روح موجودى محقق و مجرد از ناحيه پروردگار بوده, جسم نيست زيرا به تعبير مولف كتاب ((رساله النفسيه))(۱۹) ((جسم قسمت پذير بوده و روح, قسمت پذير نيست, و روح عرض هم نيست زيرا كه عرض را به خود, قيام نبود و جان, اصل آدمى است و همه اعضإ, تبع وى است, عرض چگونه بود…؟))
جالب اين است كه مولف كتاب ((رساله النفسيه)), ((فضل الله بن حامد حسينى)) متوفاى ۹۲۱هـ.ق. بعد از ذكر مطالب ياد شده, دو بيت شعر فارسى نيز در زمينه مورد بحث چنين سروده است:
سرى است كه جز نهفتنش نيست روان
درى است نفيس و سفتنش نيست روا
رازى كه ميان جان جانان منست
دانسته نيست و گفتنش نيست روا

دورنمائى از مسائل نفس و روح در قرآن


حسين حقانى زنجانى 
در قرآن متـجـاوز از سيصد آيه است كه كلمه نفس و روح در آنها ذكر شده است و از همه آيات تـنها يك معنا و آن نفس ناطقه و روح انسانى استفاده نمى شود, بلكه در معانى متعددى بـكار رفته, گاهى بـه معناى ناطقه(چنانكه در آيه ۹۳ سوره انعام و… و بـه معناى تإكيدى چنانكه در آيه ۱۲ سوره انعام و سوره آل عمران آيه ۲۸ و … ). گاهى بـه معناى شخص انسانى مركب از جسم و روح(چنانكه در آيه ۱۸۹ سوره اعراف و آيه ۳۲ سـوره مائده)و غير اينها از معانى كه سابقا به برخى از آنها اشاره شد. 
نكته قابل ذكر 
حال نكته قابل ذكر در اينجا اين است كه در همه اين آيات, همه جوانب و مسائل مربوط بـه نفس مورد گفتگو واقع شده است كه اجمالا بـه بـرخى از آنها در اينجـا اشاره مى كنيم و سپـس در اين سلسله مقالات به بحث و بررسى آنها خواهيم پرداخت: 
يك مسإله اين است كه آيا اصولا موجودى مجـرد از ماده و آثـار آن بـه نام نفس و روح موجـود است يا معدوم؟ واقعيت دارد يا نه؟ 
ممكن است بـرخى بـگويند موجـود نيست چـنانكه ما بـا ماديون و منكران ماورإ طبيعت در اين مورد اختلاف داريم. 
از مجموع آيات مربـوط بـه نفس استفاده مى شود كه نظر اسلام اين است كه نفس مجرد از ماده موجود است. 
چنانكه خواهيم ديد مثل آيه: 
(…ثـم سـواه و نفخ فيه من روحـه…)(سـوره سـجـده: آيه ۹). 
يعنى: ((سپس آن نطفه بيجان را نيكو بـياراست و از روح خود در آن دميد)) . و غير اين آيه از آيات كه بحث آنها در آينده انشإالله خواهد آمد. 
مسإله دوم: اين كه اگر موجـود اسـت, اين وجـود را كى بـه او داده است؟ آيا ممكن است خود بـخود موجود بـاشد؟ آيا اين, امكان دارد يا نه؟ آيا اتفاق مى تواند چيزى را موجود كند؟ آيات متعددى دال بـر اين كه شى خـودبـخـود موجـود نمى شود و عقل نيز مويد آن مى بـاشد پـس ناچار موجدى دارد و آن موجد كيست؟ خدا است, طبـيعت است و …؟ پس منشإ پيدايش نفس و روح كيست و چيست؟ 
مسإله سوم اين كه; حـال كه نفس و روح موجـود است, حـقيقت آن چيست؟ آيا از جنس موجودات محسوس است؟ از قبيل جوهر است يا عرض؟ 
مادى يا غير مادى و.. .؟ آيا اصولا مى توان او را شناخت و به كنه و حقيقت آن پى برد و شناخت آن بـراى عقل و فكر انسانى ممكن است يا نه؟ اگر ممكن است, تا چه حدى؟ و اگر ممكن نيست, چرا و به چه علت؟ 
اصولا ميزان علم بشر به ماورإ طبيعت چه مقدار است؟ مى توان تا اعماق ماورإ طبيعت نفوذ كرد؟ 
مسإله چهارم: اين كه سرنوشت و آينده اين موجـود چـگونه است؟ 
  • بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در قرآن كريم كلمه”روح” – كه متبادر از آن مبدا حيات است – مكرر آمده، و آن رامنحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهايى ندانسته، بلكه در مورد غير اين دو طايفه نيزاثبات كرده، مثلا در آيه”فارسلنا اليها روحنا” (۱) ، و در آيه”و كذلك اوحينا اليك روحا من‏امرنا” (۲) ، و در آياتى ديگر در غير مورد انسان و حيوان استعمال كرده پس معلوم مى‏شود روح يك‏مصداق در انسان دارد، و مصداقى ديگر در غير انسان. 
و در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكته‏اى است كه در آيه”يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى” (۳) است، كه مى‏بينيم آن را به طور مطلق و بدون‏هيچ قيدى آورده، و در معرفيش فرموده: روح از امر خداست، آنگاه امر خدا را در جاى ديگرمعرفى كرده كه”انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت‏كل شى‏ء” (۴) ، و فرموده كه امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است، كه عبارت است از هستى‏اما نه از اين جهت كه(هستى فلان چيز و) مستند به فلان علل ظاهرى است، بلكه از اين‏جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست. 
عيسى عند الله كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون” (۱) چون در اين آيه داستان‏عيسى را تشبيه كرده به داستان پيدايش آدم. 
و خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد كلامش با اضافه و قيد ذكركرده، مثلا فرموده: “و نفخت فيه من روحى” (۲) ، و يا فرمود: “و نفخ فيه من روحه” (۳) ، و يافرموده: “فارسلنا اليها روحنا” (۴) ، و يا فرموده: “و روح منه” (۵) ، و يا فرموده: “و ايدناه بروح‏القدس” (۶) ، و آياتى ديگر(كه در آنها تعبير كرده به”روحم”، “روح خود”، “روحمان”، “روحى از او”، “روح القدس”و غيره). 
ليكن در بعضى از موارد هم بدون قيد ذكر كرده، مثلا فرموده: “تنزل الملئكة و الروح‏فيها باذن ربهم من كل امر” (۷) ، كه از ظاهر آن بر مى‏آيد روح موجودى مستقل و مخلوقى‏آسمانى و غير ملائكه است.و نظير اين آيه به وجهى آيه زير است كه مى‏فرمايد: “تعرج‏الملئكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة” (۸) . 
و اما روحى كه متعلق به انسان مى‏شود از آن تعبير كرده به”من روحى – از روح‏خودم”و يا”من روحه – از روح خودش”، و در اين تعبير كلمه”من”را آورده كه بر مبدئيت‏دلالت دارد، و نيز از تعلق آن به بدن انسان تعبير به نفخ كرده، و از روحى كه مخصوص به‏مؤمنينش كرده به مثل آيه”و ايدهم بروح منه” (۹) و يا تعبير نموده و در آن حرف”باء”را بكاربرده كه بر سببيت دلالت دارد، و روح را تاييد و تقويت‏خوانده، و از روحى كه خاص‏انبيائش كرده به مثل جمله”و ايدناه بروح القدس” (۱۰) ، تعبير نموده، روح را به كلمه”قدس” 
 (1)مثل عيسى در نزد خدا، همچون مثل آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمودموجود باش او هم فورا موجود شد.سوره آل عمران، آيه ۵۹٫ 
(۲)و در او از روح خود دميدم.سوره حجر، آيه ۲۹٫ 
(۳)و در او از روحش دميد.سوره سجده، آيه ۹٫ 
(۴)سوره مريم، آيه ۱۷٫ 
(۵)سوره نساء، آيه ۱۷۱٫ 
(۶)و او را به وسيله روح القدس تاييد نموديم.سوره بقره، آيه ۸۷٫ 
(۷)ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان و از هر امرى نازل مى‏شوند.سوره قدر، آيه ۴٫ 
(۸)ملائكه و روح در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى او عروج مى‏كنند.سوره معارج، آيه ۴٫ 
(۹)و آنها را با روحى از جانب خود تاييد كرد.سوره مجادله، آيه ۲۲٫ 
(۱۰)سوره بقره، آيه ۸۷٫ 
اضافه نموده كه به معناى نزاهت و طهارت است، و اين را هم تاييد انبياءخوانده. 
و اگر آيه سوره قدر را ضميمه اين آيات كنيم معلوم مى‏شود نسبتى كه روح مضاف دراين آيات با روح مطلق در سوره قدر دارد، نسبتى است كه افاضه به مفيض و سايه به چيزى كه‏به اذن خدا صاحب سايه شده است دارد. 
و همچنين روحى كه متعلق به ملائكه است، از افاضه روح به اذن خداست، و اگر درمورد روح ملك تعبير به تاييد و نفخ نفرموده، و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده، در موردملائكه فرموده: “فارسلنا اليها روحنا”و يا فرموده: “قل نزله روح “، و يا فرموده: “نزل به‏الروح الامين” (۲) ، براى اين بود كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى‏تعالى دارند، روح محضند، و اگر احيانا به صورت جسمى به چشم اشخاصى در مى‏آيند تمثلى‏است كه به خود مى‏گيرند، نه اينكه به راستى جسم و سر و پايى داشته باشند، همچنان كه‏مى‏بينيم در داستان مريم(ع)مى‏فرمايد: ” فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشراسويا” (۳) ، و ما در سابق يعنى در ذيل همين آيه بحثى در باره تمثيل داشتيم. 
به خلاف انسان كه روح محض نيست بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده، وروحى زنده، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ(دميدن)بكند، همچنان كه‏در مورد آدم فرمود: “فاذا سويته و نفخت فيه من روحى” (۴) . 
و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث‏شد تعبير مختلف شود، ودر مورد فرشته به نفخ تعبير نياورد، همچنين اختلافى كه در اثر روح يعنى حيات هست كه ازنظر شرافت و خست مراتب مختلفى دارد، باعث‏شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يكجاتعبير به نفخ كند، و جاى ديگر تعبير به تاييد نمايد، و روح را داراى مراتب مختلفى از نظراختلاف اثرش بداند. 
آرى يك روح است كه در آدميان نفخ مى‏شود، و در باره‏اش مى‏فرمايد: “و نفخت‏فيه من روحى”، و روحى ديگر به نام روح تاييد كننده است، كه خاص مؤمن است، و در 
 (1)بگو آن را روح القدس نازل كرده.سوره نحل، آيه ۱۰۲٫ 
(۲)روح الامين آن را نازل كرده است.سوره شعراء، آيه ۱۹۳٫ 
(۳)ما روح خود را به سوى مريم فرستاديم، و او در برابر وى به صورت بشرى تمام عيار مجسم شد. 
سوره مريم، آيه ۱۷٫ 
(۴)هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم و در او از روح خود دميدم.سوره حجر، آيه ۲۹٫ 
باره‏اش فرموده: “اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه” (۱) ، كه از نظر شرافت درماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريف‏تر و قوى‏تر از روحى است كه در همه انسانهاى‏زنده است، به شهادت اينكه در آيه زير كه در معناى آيه سوره مجادله است مى‏فرمايد: “او من‏كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج‏منها” (۲) . 
ملاحظه مى‏كنيد كه در اين آيه مؤمن را زنده به حياتى داراى نور دانسته، و كافر را بااينكه جان دارد مرده و فاقد آن نور مى‏داند، پس معلوم مى‏شود مؤمن روحى دارد كه كافر آن راندارد، و روح مؤمن اثرى دارد كه در روح كافر نيست. 
از اينجا معلوم مى‏شود روح مراتب مختلفى دارد، يك مرحله از روح آن مرحله‏اى‏است كه در گياهان سبز هست، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مى‏دهد، و آيات‏داله بر اينكه زمين مرده بود، و ما آن را زنده كرديم در باره اين روح سخن مى‏گويد. 
مرحله‏اى ديگر از روح آن روحى است كه به وسيله آن انبيا تاييد مى‏شوند، و جمله”و ايدناه بروح القدس” (۳) از آن خبر مى‏دهد، و سياق آيات دلالت دارد بر اينكه اين روح‏شريف‏تر است و مرتبه‏اى عالى‏تر از روح انسان دارد. 
و اما آيه”يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده لينذر يوم التلاق” (۴) ، و آيه”وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا” (۵) ، هم مى‏تواند با روح ايمان تطبيق شود، و هم با روح‏القدس.و خدا داناتر است. 
  • بازدید : 100 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی  نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت 
وجود روح توسط بسیاری از خداناباوران و خردگرایان انکار میشود. اثبات عدم وجود پدیده ای مثل روح بسیار دشوار است. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام “گوراگورا” اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند “خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.”
قضیه روح هم بسیار شباهت به مسئله گوراگورا دارد. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد، و از نظر کسانیکه به ماوراء طبیعت (Supernatural) (فراطبیعت گرایی، سوپر ناچورالیسم چیست؟) اعتقاد ندارند چون مدارک و دلایلی برای اعتقاد به چنین موضوعی وجود ندارد، همین ماوراء طبیعی بودن روح دلیل خوبی است برای انکار وجود آن. اما اگر وجود ماوراء طبیعت را ممکن فرض کنیم، نمیتوان اثبات کرد که روح وجود ندارد، مگر اینکه در وجود و تعریف روح تناقضی با خود آن و یا با سایر اصول استوار یافت شود و از اصل محال بودن اجماع نقیضین (تناقض چیست؟) اثبات کرد که وجود روح محال است. اما این نوشتار به یافتن و بحث کردن پیرامون چنین تناقضاتی نخواهد پرداخت، این نوشتار بیشتر تحلیلی علمی، تاریخی و فلسفی است از پدیده روح و همچنین تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشهای رایج در این زمینه و رد دلایل رایج غلطی که معمولاً برای اثبات وجود روح از آنها استفاده میشود.
زیرا همانگونه که در مورد گوراگورا یک انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) میتواند به دلیل اینکه مدارک علمی معتبر یا دلایل صحیح فلسفی برای اثبات وجود آن وجود نداشته باشد و در نتیجه به دلیل اینکه ایده وجود گوراگورا از فیلتر خرد عبور نمیکند منکر وجود گوراگورا شود، در مورد روح نیز دقیقاً مسئله به همین صورت است. در این نوشتار این واقعیت را که آنچه باورمندان به وجود روح معمولاً به عنوان دلایل خود برای اعتقاد به وجود روح بیان میکنند دلایل درستی نیستند نشان خواهیم داد، و نتیجه آن خواهد بود که در خواهیم یافت دلایل معتبری برای اعتقاد به روح وجود ندارد. بنابر این وجود روح را میتوان تنها به دلیل اینکه دلایل معتبری برای اعتقاد به آن وجود ندارد انکار کرد و نشان داد که این اعتقاد برخواسته از نادانی قدما بویژه افلاطون است که وارد باورهای دینی شده است. لذا خردمندانه ترین جایگاه نسبت به قضیه روح، جایگاه انکار است، مگر اینکه دلایل معتبری برای نفی وجود آن انکار شود.
 
۲- ایده روح از کجا آمده است؟
نخستین چیزی که باعث شد انسانها به روح روی بیاورند مسئله حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کنند. باورهای دینی اکثراً برخواسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، برای توضیح دادن چیزهایی که امروز علم به توضیح آنها میپردازد. بشر اولیه همواره در تلاش برای توضیح این مسئله و پاسخ به سایر پرسشهای اساسی اش دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.
در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است  که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή)  استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه “کا” را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی “تنفس” است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر “فوت” میکند.
سوره سجده آیه ۹
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.
آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.
به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه ۲۹، سوره انبیا آیه ۹۱، سوره ص آیه ۷۲ و سوره تحریم آیه ۱۲) نیز اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند و سبب امتداد این استحمار گشتند.
اگر تصور کنیم خداوند هر بار که انسان جدیدی بدنیا می آید یک مقدار از روح خودش را درون وجود او فوت میکند، و اگر فرض کنیم هر ثانیه سه بچه بدنیا می آیند، بر اساس گفته قرآن خداوند بیشتر شبیه یک پنکه یا کمپرسور باد است که دائماً باید روح خود را در پیکر انسانهای تازه تولد یافته فوت کند، و این خود یک شغل ۲۴ ساعته برای خداوند است و او را از باقی مسئولیت هایش باز میدارد، تازه این درصورتی است که سایر جانداران روی زمین را بدون روح فرض کنیم، و تنها انسانها را دارای روح بدانیم. البته شاید خداوند از قبل مقدار زیادی فوت کرده است و روح ها را آماده کرده است و در یک صندوقچه یا کُمد الهی نگه داشته است و یکی یکی در هنگام تولد انسانها بطور خودکار به بدن آنها ارسال میشود.
از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد. برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهابسنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش “تفاوت موجود زنده و مرده چیست” به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از همین رو است که در “زنده” خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.
مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند. ایرانیان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند “عافیت باشد”، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.
البته این تسخیر شدن توسط ارواح همیشه بد نبود. روح القدس در عبارت یونانی که زبان اصیل انجیل است به معنی “تنفس مقدس” است. اگر این روح توسط تنفس به بدن وارد میشود انسانها میتوانستند از خدا وحی بگیرند و کتابهای متعدد انجیل و تورات به باور مسیحیان ناشی از ورود این روح به بدن نویسندگان این کتابها است. مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنی ۲۰:۲۲). در همین نوشتار این باور، یعنی جوهر حیات بودن روح به چالش کشیده خواهد شد.
دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد. در همین نوشتار به سه نمونه بارز از این موضوع، یعنی هوشیاری، خواب دیدن و دژاوو اشاره خواهیم داشت. انسانهای پیشین از مغز و ساختمان آن و وظایف آن آگاه نبودند و نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. البته از دیدگاهی وسیع تر بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند که این سیگنالها را میتوان با دستگاه های مخصوص PET و  MRI ثبت کرد (۲) و حتی در برخی موارد با ارسال سیگنالهای مصنوعی به مغز شبیه سازی کرد. لذا تمامی ویژگیهایی که قدما برای توضیح آنها به روح پناه میبردند امروزه از دیدگاه علمی همان کارهایی است که مغز انجام میدهد، و مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و تمامی کارهایی که مغز انجام میدهد از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند. لذا پیشرفت علم در زمینه نوروساینس (۳) که تلاش میکند احساسات، ادراکات، حالت های روانی، تفکر، حافظه، هوشیاری و غیره را به مغز نسبت بدهد دیگر جایی برای اعتقاد به وجود روح برای بیشتر دانشمندان باقی نگذاشته است. 
سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.  در مورد این نوع طرز تفکر آلوده به سفسطه در نوشتاری با فرنام “وجود نداشتن خدا و آخرت غیر عادلانه است مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد.” توضیحات کافی آمده است. در کشف واقعیت  ها باید تمایلات را کنار گذاشت زیرا واقعیت ها بدون توجه به تمایلات ما وجود دارند. تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود. برای توضیحات بیشتر در مورد مسئله مرگ به نوشتاری فرنام “بعد از مرگ چه خواهد شد؟” مراجعه کنید.
تمامی این سه مسئله، پیش زمینه هایی هستند که انسانها بخاطر آنها به وجود روح اعتقاد پیدا میکنند. بررسی دقیق علمی و فلسفی این مسائل باعث شده است که روح از یک پدیده علمی و معتبر به یک پدیده دینی و محدود به باورهای افسانه ای مردم تبدیل شود و دیگر جایگاه چندانی در علوم بشری نداشته باشد.
۳- بررسی علمی و فلسفی روح
پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.
 
۳٫۱- تاریخچه ای مختصر از روح و تعاریف آن (۴)
بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیشاسقراطی را باید از هومر (در قرن ۹ ام پیش از میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند و اساساً معلوم نیست که آیا چنین شخصی براستی در طول تاریخ وجود داشته است یا نه آغاز کرد. البته ممکن است در جاهای دیگر نیز فلاسفه و متفکرین دیگری به روح معتقد بوده باشند اما آنچه حداقل در مورد روح سر انجام به فلسفه فعلی غرب و حتی فلسفه اسلامی وارد شده است و تا امروز نیز همچنان وجود دارد بدون شک برگرفته شده از فلسفه یونان باستان است و بسیاری از باورهای باستانی در یونان نیز برگرفته از افسانه ها و اسطوره های یونانی همچون آثار هومر هستند. در اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات روح ندارند.
نظریه تالس (۶۳۹-۵۴۶ پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است.
نظریه فیثاغورس (۵۷۰-۵۰۰ پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورس گفته است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند، از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورس معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ.
نظریه امپیدوکلوس (۴۹۰-۴۳۰ پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورس همچون آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و ماهی نیز بوده است.
نظریه هراکليوس (۵۳۵-۴۷۵ پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده است. هراکلیوس معتقد است “روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است”. او میگوید روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است، از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی.
نظریه افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (۴۷۰-۳۹۹ پیش از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم. البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط باز میگوید و او را به یک شخصیت داستانی تبدیل کرده است که در بازار و جاهای دیگر میرود و با مردمان مختلف پرسش و پاسخ میکند. بنابر این نظرات افلاطون پیرامون روح را میتوان در دو گروه از آثار او یافت، در آثار نخستین او که که احتمالاً از قول سقراط نظراتش را اعلام میکند و دوم در آثار موخر او که احتمالاً سقراط دیگر کاملا تنها یک شخصیت داستانی است.
سقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را  میتوان در کتاب معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب “پیرامون روح” نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سبس (Cebes) که به زندان آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود.
در فیدو از سقراط  چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند و بجز برهان آخر حتی  مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد “آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت”؟ سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید “به زئوس (خدای خدایان یونان باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟”. سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست، یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی ارتباط با این نوشتار است.
  • بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی  نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت تمام مفاهیم ماوراء طبیعی را از دنیای علم بیرون انداخت و به همین دلیل چیزی به نام روح در هیچ یک از رشته های علمی امروز به رسمیت شناخته نمیشود
وجود روح توسط بسیاری از خداناباوران و خردگرایان انکار میشود. اثبات عدم وجود پدیده ای مثل روح بسیار دشوار است. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام “گوراگورا” اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند “خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.”
قضیه روح هم بسیار شباهت به مسئله گوراگورا دارد. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد، و از نظر کسانیکه به ماوراء طبیعت (Supernatural) (فراطبیعت گرایی، سوپر ناچورالیسم چیست؟) اعتقاد ندارند چون مدارک و دلایلی برای اعتقاد به چنین موضوعی وجود ندارد، همین ماوراء طبیعی بودن روح دلیل خوبی است برای انکار وجود آن. اما اگر وجود ماوراء طبیعت را ممکن فرض کنیم، نمیتوان اثبات کرد که روح وجود ندارد، مگر اینکه در وجود و تعریف روح تناقضی با خود آن و یا با سایر اصول استوار یافت شود و از اصل محال بودن اجماع نقیضین (تناقض چیست؟) اثبات کرد که وجود روح محال است. اما این نوشتار به یافتن و بحث کردن پیرامون چنین تناقضاتی نخواهد پرداخت، این نوشتار بیشتر تحلیلی علمی، تاریخی و فلسفی است از پدیده روح و همچنین تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشهای رایج در این زمینه و رد دلایل رایج غلطی که معمولاً برای اثبات وجود روح از آنها استفاده میشود.
زیرا همانگونه که در مورد گوراگورا یک انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) میتواند به دلیل اینکه مدارک علمی معتبر یا دلایل صحیح فلسفی برای اثبات وجود آن وجود نداشته باشد و در نتیجه به دلیل اینکه ایده وجود گوراگورا از فیلتر خرد عبور نمیکند منکر وجود گوراگورا شود، در مورد روح نیز دقیقاً مسئله به همین صورت است. در این نوشتار این واقعیت را که آنچه باورمندان به وجود روح معمولاً به عنوان دلایل خود برای اعتقاد به وجود روح بیان میکنند دلایل درستی نیستند نشان خواهیم داد، و نتیجه آن خواهد بود که در خواهیم یافت دلایل معتبری برای اعتقاد به روح وجود ندارد. بنابر این وجود روح را میتوان تنها به دلیل اینکه دلایل معتبری برای اعتقاد به آن وجود ندارد انکار کرد و نشان داد که این اعتقاد برخواسته از نادانی قدما بویژه افلاطون است که وارد باورهای دینی شده است. لذا خردمندانه ترین جایگاه نسبت به قضیه روح، جایگاه انکار است، مگر اینکه دلایل معتبری برای نفی وجود آن انکار شود.
 2- ایده روح از کجا آمده است؟
نخستین چیزی که باعث شد انسانها به روح روی بیاورند مسئله حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کنند. باورهای دینی اکثراً برخواسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، برای توضیح دادن چیزهایی که امروز علم به توضیح آنها میپردازد. بشر اولیه همواره در تلاش برای توضیح این مسئله و پاسخ به سایر پرسشهای اساسی اش دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.
در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است  که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή)  استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه “کا” را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی “تنفس” است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر “فوت” میکند.
سوره سجده آیه ۹
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.
آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.
به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه ۲۹، سوره انبیا آیه ۹۱، سوره ص آیه ۷۲ و سوره تحریم آیه ۱۲) نیز اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند و سبب امتداد این استحمار گشتند.

عتیقه زیرخاکی گنج