• بازدید : 81 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پديده انقلاب را مي‎توان با ويژگي‎هايي مانند همراهي توده‎ها، گسترش ايدئولوژي‎(هاي) جديد جايگزين، سرنگوني خشونت‎آميز نظام سياسي حاكم و تغييرات سياسي و اجتماعي پس از پيروزي (بسته به اينكه انقلاب سياسي يا اجتماعي باشد)، از ساير پديده‎هاي اجتماعي بازشناخت. نظريه‎هاي انقلاب، كم و بيش در پي پاسخگوئي به اين پرسش‎اند كه چرا و چگونه پديده انقلاب به وقوع مي‎پيوندد. 
برخي به پيامدهاي اين پديده نيز پرداخته‎اند. هرچند هدف هر نظريه انقلاب آن است كه پژوهشگر يا خوانندة مطالب خود را به كليد يا شاه كليدي براي گشودن قفل اين پديده مجهز كند، اما عواملي چند مانند ماهيت پديده‎هاي اجتماعي و پيچيدگي آنها به دليل ارتباط با رفتارهاي عوامل انساني كه داراي قواي تفكر،‌ حافظه، اراده و مانند آن هستند، وجود عوامل ناشناخته بسيار و تنوع عوامل، عدم امكان آزمايش ارادي يافته‎هاي علمي و گاه ناتواني، و عدم دقت و پشتكار كافي در نظريه‎پردازهاي باعث گرديده كه هر نظريه‎اي نتايج خاصي را بيان نمايد. بدين ترتيب، مجموعه‎اي از نظريه‎هاي متفاوت كه حتي برخي با يكديگر كاملاً متناقض‎اند، ‌پديد آمده است. 
منظور از نظرية‌ ماركسي انقلاب نظريه‎اي است كه ماركس و انگلس در زمينه انقلاب ارائه كرده‎اند. در حالي كه نظريه‎هاي ماركسيستي توسط طرفداران ماركس مانند لنين، مائو، تيتو، كاسترو و غيره بيان گرديده‎اند در اينجا به معرفي نظريه ماركسي انقلاب مي‎پردازيم. 

نظريه ماركسي انقلاب:
نظريه كلي: براي درك اين نظريه ابتدا به مفاهيم زير كه شالوده و مبناي ديدگاه ماركس بوده و گرايش اصلي نظرات وي بر پايه آنها قرار دارد توجه مي‎كنيم. 
۱- ديالكتيك هگل: ماركس مبناي ديالكتيك خود را از نظر هگل گرفت كه هر هستي، هر فكر و هر نهاد داراي مراحل سه گانه تز (تصديق) آنتي تز (نفي) ‌سنتز (نفي نفي) است. 
هگل اين مطلب را در مورد پندار به كار مي‎رود، اما ماركس آن را دربارة ماده در نظر گرفت. با اين توضيح كه هگل معقول را عين واقعيت و واقعيت را عين معقول مي‎دانست. اما ماركس به چيزي جز ماده معتقد نبود و معقول را نيز امري مادي مي‎دانست. 
۲- ماديگرايي ديالكتيك ماركس (ماديگرائي فلسفي). ماركس با  استفاده از نظر فوئرباخ كه مفهوم از خود بيگانگي ديني را مطرح كرده و نظرات داروين و ديالكتيك هگل و تأكيد بر گذار كميت به كيفيت (هر چيزي پس از رسيدن به درجه‎اي از تحول به چيز ديگري تبديل مي‎شود، مثلاً آب توسط حرارت به بخار تبديل مي‎شود، پيشه‎ور با كسب مقداري سرمايه به سرمايه‎دار) به ماديگرائي ديالكتيك معتقد شد. 
۳- ماديگرايي اقتصادي ‎- فوئرباخ مي‎گفت انسان بايد با از خودبيگانگي مبارزه كند. ماركس گفت انسان‎گرائي باخ جنبه انتزاعي دارد. ماركس اين نظر موئيزهس را كه پول را مايه از خودبيگانگي بشر مي‎دانست به نظر باخ اضافه كرد و ريشه از خودبيگانگي را وضع نيروهاي مادي دانست. بدين ترتيب ماركس از ماديگرائي فلسفي به ماديگرائي اقتصادي عبور مي‎كند. 
۴- ماديگرائي تاريخي ‎- ماركس ماديگرائي اقتصادي را وارد تاريخ مي‎كند و مي‎گويد تاريخ را واقعيت‎هاي مادي پديد مي‎آورند نه انديشه‎ها، جامعه داراي زيربنا و روبناست كه قواي اقتصادي زيربنا و افكار، آداب و رسوم، نهادهاي حقوقي، سياسي، مذهبي و غيره روبناست، اگر زيربنا و روبنا سازگار نباشند، جامعه دچار بحران مي‎شود و به انقلاب مي‎انجامد. 
به عنوان مثال، در جامعة معاصر كه شيوة‌ توليد (زيربنا) به صورت جمعي شده است،‌ يعني به صورت تمركز هر چه بيشتر نيروي كار در كارخانه‎ها، وي مالكيت (روبناي حقوقي) هم‎چنان خصوصي است، اين ناسازگاري به بحران و انقلاب خواهد كشيد. 
به نظر ماركس چه فرد، چه جامعه، منعكس‎كنندة‌ ساخت اقتصادي‌اند. در زمانهاي قديم كه شيوه توليد مبني بر كار بردگان بود، برده به صورت كالا فروخته مي‎شد. در دورة فئوداري كه شيوه توليد مبتني بر سرفها بود، ‌مالك زمين از او باج مي‎گرفت و مقداري از غذاي توليد شده را به او مي‎داد و در جامعه سرمايه‎داري از كارگر ۸ تا ۱۵ ساعت كار خواسته مي‎شود و او بخش از دسترنج خود را مجاناً در اختيار دارنده ابزار توليد قرار مي‎دهد. 
۵- مبارزات طبقاتي – ماركس پس از تفكيك زيربنا و روبنا مي‎گويد كه حاصل مناسبات اقتصادي در هر عصري طبقات هستند و سراسر تاريخ عبارت است از يك رشته مبارزات طبقاتي. اين مبارزات طبقاتي نهايتاً به ايجاد جامعة بي‎طبقه منجر خواهد شد. «مبارزات طبقاتي الزاماً به ديكتاتوري طبقه پرولتر منتهي مي‎شود. اين ديكتاتوري صرفاً به منزلة دورة‌ انتقال به سوي از ميان رفتن تمام طبقات و ايجاد يك جامعة بدون طبقه مي‎باشد. پيروزي نظريه كلي ماركسي انقلاب را به صورت زير ترسيم مي‎كند. 
 
         طبقه حاكم ‎ مدرتيزاسيون (تشديد استثمار)
شيوه توليد ‎ ساخت روابط  
                    اجتماعي      طبقه استثمار شده ‎ از خودبيگانگي ‎ آگاهي طبقاتي ‎ انقلاب 
ساخت اقتصادي باعث ايجاد روابط اجتماعي ويژه‎اي مي‎شود كه نتيجه آن دو طبقه اصلي در جامعه است ۱-طبقه حاكم ۲-طبقه حكومت شونده و استثمار شده ، طبقه استثمار شده ابتدا دچار از خودبيگانگي مي ‎گردد ولي عاقبت از وضعيت عمومي خويش آگاه گرديده طبقة حاكم را با انقلاب سرنگون مي‎سازد و خود به طبقه حاكم تبديل مي‎شود. 
نظريه ماركس در مورد انقلاب در نظام سرمايه‎داري:
نظريه ماركسي انقلاب ناشي از ديدگاه تضادي وي از جامعه است، ماركس مي‎گويد در دوران بورژوازي نيز خصومت طبقاتي البته با شرايط جديدي ادامه مي‎يابد. بورژوازي خودش در زماني كه در حال تغيير دادن شرايط در جامعه بود خود به عنوان يك طبقه انقلابي عليه جامعه فئودالي به نظر مي‎آمد. بورژوازي مدام در حال انقلابي كردن وسايل توليد بوده است و در نتيجه بذر انقلاب پاشيده مي‎شود در مرحله سرمايه‎داري نسبت به مراحل قبلي تغيير بزرگتري نيز صورت گرفته است. 
اما در دوران ما طبقه بورژوا اين خاصيت را دارد كه اختلاف طبقاتي را نمايان‎تر مي‎سازد جامعه بيشتر به دو اردوگاه بزرگ متخاصم كه رودرروي يك ديگر قرار گرفته‎اند تبديل مي‎شود براي درك نظريه ماركس در مورد انقلاب در نظام سرمايه‎داري لازم است ارزش اضافي و كاهش گرايش نرخ سود را توضيح دهيم. 
۱- ارزش اضافي: ماركس مي‎گويد كه كارفرما در نظام سرمايه‎داري فقط مقداري به كارگر مزد مي‎دهد كه بتواند نيروي كار خود را حفظ كند نه بيشتر. حال اگر ۶ ساعت كار براي تأمي نياز كافي باشد كارفرما ۱۰ يا ۱۱ ساعت كار از كارگر مي‎كشد اما به همان مقدار ۶ ساعت به او مزد مي‎دهد در اينجا كارفرما به نوعي ارزش اضافي مي‎رسد كه بدان ارزش اضافي مطلق مي‎گويد. 
روش ديگر براي دريافت ارزش اضافي اين است كه مثلاً كارفرما ممكن است قابليت عمومي توليد را بالا ببرد تا سودش بيشتر شود. در نتيجه ممكن است ارزش ارزاقي كه براي ادامه حياته كارگر لازم است از ۶ ساعت به ۵ يا ۴ ساعت برسد. در اينجا ديگر ساعت كار اضافه نشده بلكه ارزش اضافي نسبي به دست كارفرما رسيده است. 
كاهش گرايش نرخ سود 
ماركس ارزش كالا در بازار سرمايه‎داري را تابع مجموعة‌ سه امر مي‎داند:
۱- سرمايه ثابت‌ (ماشين‎الات، كارخانه‎ها و مواد) ۲- سرمايه متغير (پولي كه براي دستمزدها پرداخت مي‎شود) ۳- ارزش اضافي. 
به نظر ماركس در نظام سرمايه‎داري سود عبارت است از ارزش اضافي ناشي از كارگران. به همين دليل هر چه مكان‎هاي اقتصادي مكانيكي‎تر باشند سود كمتري به دست مي‎آيد زيرا بيشتر سرمايه مربوط به سرمايه ثابت يعني ماشين‎آلات خواهد بود و كارگران كمي خواهند داشت تا ارزش اضافي از آنها بگيرند. 
در نتيجه سرمايه به سوي مكان‎هائي كه كارگر بيشتري مي‎خواهند مانند صنايع دستي سرازير خواهد شد اين امر باعث افزايش توليد و در نتيجه پايين آمدن قيمت مي‎شود. 
كارفرما تلاش مي‎كند با استفاده از پيشرفتهاي فني محصولاتي ارزان‎تر تهيه كنند تا به سود بيشتري برسد. در نتيجه رشد سرمايه ثابت بيش از سرمايه متغير خواهد بود. بنابراين نرخ متوسط سود بتدريج كاهش خواهد يافت. 
توسعه ماشين‎گرائي باعث كاهش تدريجي نرخ سود مي‎شود و كارفرمايان براي بالا بردن سود دست به توليد بيشتر مي‎زنند اين امر بحران ايجاد مي‎كند، باعث نابودي سرمايه‎داري مي‎شود. ماركس معتقد است در نظام سرمايه‎داري سود صرفاً براساس تعداد كارگران معين مي‎شود. وي به طور فرضي سود را برابر ارزش اضافي ناشي از كارگر در نظر گرفته است. در حالي كه اين صحيح نيست زيرا سود هم مي‎تواند از كارگر گرفته شود هم ناشي از ماشين‎آلات و مواد اوليه باشد و هم از مصرف‎كننده گرفته شود. از طرف ديگر واقعيت‎هاي زمانه ماركس نيز عدم صحت كاهش گرايش نرخ سود را تأييد كرد. 
ماركس مي‎گويد طبقه پرولتاريا ابتدا توسط سرمايه‎داري از خودبيگانه مي‎شود و سپس به آگاهي طبقاتي مي‎رسد و دست به انقلاب عليه نظام سرمايه‎داري مي‎زند. 
الف: از خودبيگانگي پرولتاريا: به نظر ماركس انسان در نظام سرمايه‎داري به شي و حيوان تبديل و از جوهر انساني خود تهي مي‎گردد و به يك وسيله ساده امرار معاش تبديل مي‎شود و باعث افزايش رنج او مي‎شود. 
ب: آگاهي طبقاتي: كارگر وقتي مدام انسانيت خود را از دست مي‎دهد و فقيرتر مي‎شود و مشاهده مي‎كند كه بقيه كارگران نيز چنين وضعيتي دارند در حالي كه بورژوازي مدام ثروتمندتر مي‎شود به آگاهي مي‏رسد. يعني از استثمار شدن خودآگاه مي‎شود و با ديگر همكاران خود تشكيل طبقه كارگر را مي‎دهد. كارگران در آغاز براي تقويت پايه‎هاي نظام سرمايه‎داري تلاش مي‎كنند. اما وقتي رشد صنعتي صورت گرفت و شرايط زندگي آنان بدتر شد به ايجاد اتحاديه‎ها و جوامع تجاري مبادرت مي‎ورزند و به مبارزه با سرمايه‎داري مي‎پردازند. سرمايه‎داري با خشونت با آنان برخورد مي‎كند و گاه كوتاه مي‎آيد مثلاً‌ ساعات كمتر كار را به رسميت مي‎شناسد اما پرولتاريابي باكتر مي‎شود و به نبرد تا پيروزي خود ادامه مي‎دهد. 
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ساواک در سال ۱۳۳۵ تشکیل شد. مقامات و ماموران آن عمدتاً از ماموران فرمانداری نظامی و رکن دو ارتش و شهربانی تأمین می شدند. سازمان سیا و سازمان موساد اسرائیل نیز از نظر انتقال تجربه و روش‌های مقابله با مخالفان و بازجوئی و دیگر عملیات پلیس سیاسی با ساواک همکاری داشتند

بنابر روایات مخالفین نظام سلطنتی، ساواک در سرکوبی عناصر ضد نظام سلطنتی فعالیت گسترده‌ای داشته است. این سازمان به عنوان عامل شکنجه و اعدام مخالفین به ویژه کمونیستهای ایران شناخته می‌شود.

سرانجام
با اوج گیری انقلاب شاه دستور انحلال ساواک را داد و رئیس پیشین ساواک تیمسار نصیری که در آن زمان سفیر ایران در پاکستان بود به ایران فراخوانده شد و به زندان افتاد.با پیروزی انقلاب، وی دادگاهی شد.در دادگاه که فیلم آن هم در دست است[نیاز به ذکر منبع] تیمسار نصیری درحالی که سخت شکنجه شده بود[نیاز به ذکر منبع] با حالی رنجور یه پرسش ها پاسخ داد[نیاز به ذکر منبع].
در نهایت دادگاه رای به اعدام وی داد. پرویز ثابتی معاون او نیز به کشور اسرائیل گریخت. در سالهای اولیه انقلاب بسیاری از افرادی که حتی پستهای غیرحساس و کلیدی (نظیر ماموران اداری کمی رده بالا) در سازمان داشتند نیز اعدام شدند.[نیاز به ذکر منبع] بسیاری از این افراد حتی به فکر فرار از کشور نبودند و دادگاه‌ها برایشان غیرمنتظره و غیر قابل پیش بینی بود.[نیاز به ذکر منبع] تصاویر برخی از اعدامها و اسامی آنها در روزنامه کیهان، عمدتاً در طول سال ۵۸، قابل مشاهده است.

ساواک در سال ۳۵ و با حمایت آمریکا به منظور تقویت موقعیت محمد رضا شاه و سرکوب مخالفان تأسیس شد و نیرو هایش توسط اسراییل تعلیم دیدند این نیرو که مرتکب شکنجه‌ها و جنایات بسیاری شده بود در اواخر حکومت شاه و برای آرام کردن مردم با رای مجلس شورای ملی منحل شد که نتیجه‌ای در بر نداشت پس از پیروزی انقلاب سران آن و در راس آن‌ها تیمسار نصیری که پیش از ریاست ساواک رییس شهربانی بود و به قصاب شاه معروف شده بود به همراه برخی از عوامل سرکوبگر و شکنجه گر آن اعدام و یا زندان شدند برخی دیگر همچون تیمسار فردوست که از نزدیکان شاه و سران ساواک بود پس از انقلاب تنها به انفصال از خدمت محکوم شدند اما با این حال در تشکیل وزارت اطلاعات و سازماندهی آن با جمهوری اسلامی همکاری کردند[



ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) این سازمان از اواخر سال ۱۳۳۵ هـ .ش کار خود را آغاز کرد. قانون تشکیل ساواک در برگیرنده سه ماده اصلی بود. 

۱-ساواک بخشی از نخست وزیری بوده و رئیس آن را شاه منصوب می‌کرد. رئیس این سازمان عنوان معاون نخست وزیر را داشت. 

۲-وظایف ساواک جمع‌آوری و کسب اطلاعات لازم برای حفظ امنیت ملی، کشف جاسوسی و کسب اطلاعات دربارة افرادی که قوانین مربوط به اقدامات ضد سلطنت، مخالفت مسلحانه، جنایات نظامی و سوء قصد به جان شاه و ولیعهد را نقض کرده باشند. 

۳-مأموران ساواک برای داوری در مورد جنایاتی که در حوزه قضایی آنان قرار می‌گیرد و بر طبق سیستم دادگاههای نظامی که برای محاکمه متهمان به جنایات سیاسی بر پا شده، در حکم قضات نظامی هستند. وظیفة اصلی ساواک شناسایی و نابود کردن کلیه کسانی بود که به نحوی با دیکتاتوری شاه به مخالفت بر می‌خاستند. 

در شکل گیری ساواک آمریکا و اسرائیل نقش عمده‌ای داشتند. این سازمان به ویژه در دورة حاکمیت نصیری (دوره نخست وزیر هویدا) به یاری هزاران مأمور رسمی و انبوه خبرچینان و شیوه‌های متنوع شکنجه و سرکوب، کار کنترل تمامی محافل، سازمانها، نهادها، مراکز و افراد مظنون را برعهده داشت. 

بدین ترتیب، ساواک در تمام روزنامه‌ها حضور داشت و برای آنها سر مقاله می‌نوشت یا مطالب را دیکته می‌کرد. در ادارات همه زیر نظر بودند؛ در ضیافتها هر کس به فرد مجاور خود بدگمان می‌شد. در اتاقهای هتلها میکروفون کار گذاشته بودند؛ کتابها و حتی نامه‌هایی که از خارج می‌رسید کنترل می‌شد. نامه‌ها با بی‌دقتی بسیار باز و بعد با سنجاق دوخته می‌شد. 

ساواک گاه برای دستگیری یک گروه کوچک، برای آنکه فرد یا افراد مورد نظر نگریزند، دهها نفر را دستگیر می کرد. ایجاد کمیته مشترک ضد خرابکاری به کمک شهربانی در سال ۱۳۵۰ به ساواک حضور آشکار بیشتری بخشید. بدین ترتیب ساواک توانسته بود جز تعدادی از رهبران مذهبی و برخی از روشنفکران و تبعید شدگان به خارج، همه را بترساند. 

ساواک در راستای کنترل مخالفان در خارج از کشور پولهای هنگفتی برای رؤسای ساواک درخارج ارسال می‌کرد و به اشخاص داخلی یا سیاستمداران و نشریه‌های خارجی مبالغ بسیاری حق السکوت می‌داد. 

تیمور بختیار، پاکروان، نصیری و مقدم به ترتیب ریاست ساواک را بر عهده داشتند. بختیار در سال ۱۳۴۰ به دلیل احساس خطر شاه از وی برکنار شد و سپس به دست یکی از مأموران ساواک در عراق به قتل رسید. پس از وی پاکروان بدین مقام دست یافت؛ او به زودی در پی ترور ناموفق شاه در ۲۱ فروردین ۱۳۴۴ در کاخ مرمر از کار برکنار شد و نصیری که پیش تر مأمور برکناری مصدق و فرمانداری نظامی تهران در جریان قیام ۱۵ خرداد بود و از مهره‌های مطمئن شاه به شمار می‌آ‌مد، به ریاست ساواک رسید: نصیری در جریان انقلاب که شاه به قربانی نیاز داشت. قربانی شد و مقدم به جای او نشست. این سه تن با پیروزی انقلاب دستگیر و در دادگاههای انقلاب اسلامی محاکمه و به اعدام محکوم گردیدند. 

به طور کلی القای ترس مفرط به تنفر عمومی انجامید. هنگامیکه با تحولات انقلابی در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ در این ترس تزلزل ایجاد شد و روحیة انقلابی پدید آمد، مأموران ساواک آماج حملات انقلابیون قرار گرفتند و افشای گستردة اعمال و شکنجه‌های روحی و جسمی ساواک بر طغیان‌های عمومی افزود.




سازمان اطلاعات و امنيت کشور (ساواک) يکي از نهادهاي امنيتي – اطلاعاتي در دوران سلطنت محمدرضاشاه پس از کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و در واقع گسترده‌ترين و مهمترين آنها بود. قانون تشکيل ساواک در سال ۱۳۳۵ در مجلس سنا عليرغم مخالفت صريح بعضي از سناتورها و سپس در مجلس شوراي ملي به صورت کاملا فرمايشي به تصويب رسيد و ساواک فعاليت خود را رسما از اوايل سال ۱۳۳۶ آغاز کرد. انتخاب فرماندار نظامي تهران تيمور بختيار به رياست ساواک باعث ايجاد جو رعب و وحشت در بين اقشار مردم شد و ساواک را به پديده‌اي هولناک و وحشتناک در نزد مردم مبدل ساخت . وظيفه اصلي ساواک طبق ماده اول قانون تشکيل ساواک “حفظ امنيت کشور و جلوگيري از هر گونه توطئه که مضر به مصالح عمومي” بود. اما در واقع ساواک وظيفه تثبيت و تحکيم پايه‌هاي رژيم شاهنشاهي را برعهده داشت و در انجام اين وظيفه پا را از حيطهء وظايف قانوني خود نيز فراتر نهاده بود و به بهانه حفظ امنيت در هر جا که لازم مي‌ديد فعاليت مي‌کرد. ساواک از يک طرف به سرکوب مخالفين برخاسته و از طرف ديگر گروهها و سازمانهاي موافق رژيم و کارکنان و کارمندان دولت و نمايندگان مجالس سنا و شوراي ملي را نيز تحت نظارت و کنترل خود داشت .



داستان مخالفت ساواک با سردبير شدن صالحيار و ريش گرو گذاردن سناتور مسعودي نزد شاه
۲۱ تيرماه سال ۱۳۴۵ خورشيدي سناتور عباس مسعودي ناشر وقت روزنامه اطلاعات در جمع تني چند از دبيران ميزهاي اين روزنامه گفت كه بالاخره با تعهد شخصي و ريش گرو گذاشتن نزد شاه اجازه گرفته است غلام صالحيار سردبير روزنامه شود كه از يكي دو ماه قبل عملا اين سمت را بر عهده داشت ولي ساواك مخالفت مي كرد و مي گفت چون صالحيار در جواني كمونيست بوده، مانند كمونيستهاي ديگر اين عقيده را از دست نداده و تا ابديت كمونيست است! و استدلال مي کرد كه يك كمونيست اگر با هفتاد آب هم شستشو داده شود باز كمونيست است.
    سناتور مسعودي در يك ميهماني خصوصي دربار، در ملاقاتي اتفاقي از شاه خواست كه مانع مخالفت ساواك با اين انتصاب شود.
    به اظهار مسعودي، شاه پس از شنيدن در خواست سناتور مسعودي همان استدلال ساواك را مطرح ساخته و گفته بود که توده اي توده اي است.اين كمونيستها در هر شرايطي نيش خود را مي زنند، در لابلاي سطور روزنامه كار خودشان را مي كنند، اشعار « چه گوارا » را ترجمه و چاپ مي كنند اينها در لابلاي جملات نيش خود را مي زنند. اشعار «چه گوارا» را ترجمه مي كنند، در داخل اخبار حوادث بدبختي ها را منعكس مي سازند تا بگويند حرفهاي من در نطقهايم درست نيست و … و خبرهاي صفحات حوادث را طوري مي نويسند كه بدبختي مردم و دروغ بودن حرفهاي مرا ثابت كنند و ….
    مسعودي گفت كه سرانجام مسئوليت كارهاي صالحيار در آينده را برعهده گرفتم كه تعهدي شاق بود و ريش گرو گذاشتم تا طلسم بكشد و مسئله حل شود و اين مطالب را هم در جمع شما گفتم كه مواظب باشيد زير ذره بين هستيد و چار چشمي شمارا مي پايند.
    کجاست شاه” که ببيند روسها هم که ۷۴ سال در محيط سوسياليستي پرورش يافته بودند به محض برگشت خوردن ورق،همه چيز را دفعتا به فراموشي سپردند و پا گذاردن بر همه اصولي که به آنان تلقين شده بود به ثروت اندونزي ، به بهاي فقر ديگران پرداختند و ” يکشبه ” برخي از ايشان ميلياردر شدند و هرکس را که بگويد بالاي چشمشان ابروست ترور مي کنند و آخرين جنايت از اين دست؛ قتل «پال خلبنيكوف» روزنامه نگار آمريكايي روس تبار در مسكو در نهم ژوئيه ۲۰۰۴ بود كه كتابي درباره «بوريس برزوفسكي» ميلياردر فراري روس نوشته و سرگرم بررسي ثروت بادآورده ميليادر هاي ديگر روس معروف به «پولدارهاي يكشبه» بود. وي به دست آدمكشان حرفه اي و به اصطلاح سازمان يافته يعني كساني كه كارشان كشتن افراد در برابر دريافت « وجه » است نابود شد. 

عتیقه زیرخاکی گنج