• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

به طور کل ، هیچ چیزی بجز ذات اقدس الهی مطلق نیست ، این عدم مطلقیت و نسبیت نشان دهنده آن است که انسان همواره در زندگی دنیوی و اخروی اش مداوم در حال تکامل و پیشرفت از طریق آزمون و خطاست ، این اصل در مورد کلیه دانشها و روابط بشری نیز حاکم است و ازجمله میتوان سیاست را نیز مشمول آن دانست .

در جهان سیاست از عهد عتیق گرفته تا قرن جاری ، نظریات سیاسی گوناگونی مطرح شده و میشود که هرکدام به نوبه خود در دوره ای از تاریخ جهان مطرح و تاثیر گذار بوده اند ، ازجمله نظام های پادشاهی ، لیبرال ، اسلامگرا ، سکولار ، سوسیال ، ناسیونال ، انترناسیونال ، توتالیتر و ……..
سیاست را چه علم و دانش تلقی کنیم و چه به مجموعه روابط اجتماعی اطلاقش دهیم در هر دو صورت چیزی نیست جز نوعی تفکرذهنی که برای بهبود زیست خود یا نوع یا هرچیز دیگری به کارگرفته میشود ، پس همان طورکه میبینید منشاء سیاست چیزی نیست جز ذهن ، ذهنی که هم میتواند متعالی و صلح جویانه بیاندیشد و هم انحصارطلبانه و جنگ افروز ! که خود این نیز بر اساس شرایط محیطی که در مراحل تکاملی این بشر دوپا رخ میدهد قابل تغییر است ، برفرض مثال فردی که از خردسالی با تفکرات شدید مذهبی عجین شده است ، تعجبی ندارد که یک اسلامگرای افراطی باشد و یا اینکه فردیکه دچار بی عدالتی اجتماعی شده و از قشر کم درامد جامعه است ، به سمت جنبشهای چپ و پوپولیستی و کمونیستی تمایل پیدا کند !

به طور کل سیاست و یا هرچیزی که از دانش بشری نشات میگیرید ناقص است ، این را به وضوح میتوان با نگاه به گذشته و مشاهده سیر تحولی علوم مختلف به وضوح مشاهده کرد ، لذا نمیتوان هیچ مدل سیاسی را یافت که کامل کامل باشد و بتواند دربرگیرینده تمامی ایده آل های بشری در علوم سیاسی بشود .

به طور قطع میتوان گفت ما هیچ زمان مدل ایده آلی را برای سیاست نخواهیم داشت چون رسیدن به چنین مدلی نیازمند اجهاف کامل بر همه وجوهات و ابعاد روابط انسانی ، سیاسی و ……. میباشد و هیچ کس به جز خداوند متعال چنین اجهافی ندارد ، لذا از این منظر میتوان نتیجه گرفت که تمامی علوم سیاسی حال و گذشته ما جز حدس و گمان و برداشت شخصی ذهنهایمان از اوضاع پیرامونمان و مسائل سیاسی نیست که خود این نیز نشات گرفته از موقعیت اجتماعی ، سواد ، دارمد و …… ماست .


تحلیلی بر دین سیاسی

دین سیاسی به معنی تفسیری از دین است که برای حکومت کردن و مشروع ساختن آن با امضای الهای بکار برده میشود .

مبتکرین دین سیاسی به یک نوع مکاشفه عرفانی معتقدند که از طریق آن به نوعی با کمک عقل و منطقشان دست به ابتکار و ساختن بخشهای جدیدی برای دین در امر حکمرانی می زنند تا بتوانند با این بخشهای اظافی یک حکومت دینی مقتدر را تشکیل بدهند ، این بخش ها اضافی که میتواند اصلا هیچ ربطی هم به دین هم نداشته باشند و حتی با ذات آن تعارض داشته باشند از طریق عبور از کانال های مالیخولیایی مانند اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه شرعی میشوند و جزئی از دین میشوند !

به طور کل دو مش فکری در حال حاضر در حیطه دین سیاسی فعالند ؛ بنیادگرا و نوگرا

مش اول که مشی محافظه کارانه و بنیادگرایانه است ، معتقد است که باید با رجعت به گذشته این عمل را انجام داد و برای این کار حاضر است که بسیاری از آزادی ها را نقض کند ، سختیگریهایی را افزایش بدهد و سطح جامعه را ببندند و به نوعی یک نظام توتالیتر را ایجاد کند ، این مدل فکری که از جمله برجسته ترین طرفدارانش حامیان ولایت مطلقه فقیه اند ، حاصل ترکیب تفکرات اولترا سوسیالیستی و ضد امپریالیستی اند که از نحله های مارکسیستی چپ گرا به ارث گرفته شده اند و همچنین واجد یک نوع تفکر دیگر ستیزانه و ضد تجددخواهانه اند که هرگونه چیزی را که منشاء بیگانه و خارجی دارد را منفی و مضر قلمداد میکند ، لذا برای ساختن مدینه فاضله اش از رجعت به گذشته استفاده میکند ، قابل ذکر است که این نحله فکری به مانند لننیست های کمونیست معتقدند که در ابتدا باید دیکتاتوری حاکم کرد و مواضع و اهداف را به پیشبرد تا به مدینه فاضله که همان حکومت اسلامی است رسید ، به همین دلیل است که جمهوریت در نظر این افراد معنایی جزکسب مشروعیت عام ندارد چون اصلا برای رای مردم مشروعیت والایی قائل نیستند . ( از معروف ترین طرفداران این مش فکری در درون نظام ، اصولگرایان اند که در دولت نهم بر مسند قدرت قرار دارند )

مش فکری دوم ، که مشی نوگراست ، معتقد است که باید در دین به گونه ای اجتهاد کرد که با واقعیات روز که در کشورهای غربی رواج دارد تطابق داشته باشد ، این نوع مش فکری درست در نقطه مقابل مش فکری اول قرار دارد و اتفاقا با برداشت های مختلف از تفکرات سوسیال دموکرات و لیبرال دموکرات متفکرین غربی به دنبال نوشتن یک نسخه بروز از اسلام در مقابل نسخه بنیادگرایانه گروه اول است ، اینان معتقد به نوعی رنسانس اسلامی اند و کلا در عمل کارهایی میکنند که مانند گروه اول هیچ ربطی به اسلام ندارد ، این گروه که بیشتر با نام روشنفکران دینی شناخته میشوند خواستار تشکیل یک حکومت اسلامی مدرن اند ، حکومتی که برخلاف بنیادگرایان مبتنی بر رای مردم و مردم سالاری باشد . ( از جمله معروف ترین طرفداران این نوع تفکر بخشی از اصلاح طلبان میباشند که معتقد به حکومت اسلامی اند که در دولت های هفتم و هشتم بر مسند قدرتد بودند )

حال در کنار این دو مش فکری یک مش فکری دیگر نیز وجود دارد که به مش سنتی معروف است ، این مش فکری برخلاف دو مش فکری بالا اعتقادی به دین سیاسی ندارد و معتقد است که دین باید در حوزه تخصصی خودش فعالیت داشته باشد و وارد حوزه های غیرتخصصی که مربوط به آن نمیشود  نشود ، چون واردشدن در حوزه های غیرتخصصی نیازمند صرف کردن انرژی بسیار زیادی برای تئوری سازی برای آنهاست چون دین اسلام تاکنون برای آنها دستوری نداشته و ناگزیر اگر بخواهد وارد آنها بشود باید با دست زدن به تخیل دینی آنها را بسازد ، کاری که منجر به تحریف دین میشود ، زیراکه هیچ انسانی قادر نیست برتمامی وجوهات اوضاع یک جامعه اشراف کامل داشته باشد لذا به غیر از معصومی که با اجهاف دارنده اصلی درارتباط است هیچ کس نمیتواند چنین کاری را بکند و این با رسالت دین که سالم ساز و مسعود کننده انسانهاست در تعارض است چون درصورت تحقق این امر دین به آزمایشگاه مجتهدین برای ساختن تئوریهای سیاسی تبدیل خواهد شد و این با اصل دین و اسلام تضاد کامل دارد ،  گرچه اغلب این مش فکری را اغلب بانام سنتی میخوانند ( که به نظر من اشتباه است ) اما هستند نحله هایی از این مش فکری که به بروزکردن دین و نوگرایی تمایل دارند اما نه در حوزه دین حکومتی بلکه در حوزه تخصصی خود دین مانند فقه ، عرفان و فلسفه اسلامی آن هم برای گسترش دین داری و تعامل با شرایط روز جهانی . ( از جمله معروف ترین طرفداران این مش فکری آیت الله عظمی بروجردی بودند که جزء بزرگترین مراجع تقلید شیعه در قرن بیستم به حساب می آمدند )

با این حساب از سه مش فکری توضیح داده شده در بالا عده ای معتقد به جدایی دین از سیاست اند که معمولا در عین دین داری به سکولار بودن متهم میشوند که به نظر من تعبیر غلطی است ( دلیلش را بعدا توضیح میدهم ) ، عده دیگری هم معتقد به ساختن یک تفسیر جدید از اسلام برای برپایی حکومت اسلامی اند که به به همان دودسته بنیادگرا و نوگرا تقسیم بندی شده اند ، حال باید دید که گذر زمان کارایی کدامیک از این تفاسیر را ثابت میکند زیرا در حال حاضر هم در ایران و هم در دیگر کشورها این تفاسیر و قرائت ها از اسلام درحال رقابت با هم هستند و گذر زمان ثابت خواهد کرد که چه تفسیری بهتر و کارا تر است .

اما مع الهذه ، این تجربه که در دین مسیحیت اتفاق افتاد نتایج اسفناکی را برای این مذهب به بار آورد ، چون در ابتدا تفسیر بنیادگرا قدرت را در دست گرفت و دوره هایی بر تاریخ اروپا حکمرانی کرد و با تئوری سازی تخیلی دین مسیحیت را دچار تحریف بسیار کرد و بعد به دلیل اینکه میزان تحریف ها اینقدر زیاد شدند که دیگر چیزی از اصل دین باقی نماند و همچنین به دلیل تضاد این تحریف ها با علم ، دین مسیحیت در تقابل با علم ناکام شد ، بعد تفاسیر نوگرا در هنگام افوال این تفکر بنیادگرا که در مقابله با علم ناچارا کم آورد ، سعی کردند چهره ای بروز از مسیحیت را نشان بدهد ( برفرض مثال تشکیل حزب دموکرات مسیحی در اروپا )  ولی نهایتا انها هم حذف شدند و امروزه فقط مش فکری که مانند همین مش معروف به سنتی ماست در حال نفس کشیدن در فضای دین زده غرب است آن هم به صورتی بسیار ضعیف شده .

حالا این وسط دین سیاسی اسلام چقدر میتواند بهتراز مسیحیت کارکند ، خدا عالم است ، اما همین نتیجه ۲۸ ساله اش در ایران نشان داده که وارد کردن دین در سیاست موجب افوال اقتصاد کشور ، نابسامانی قوانین حقوقی و قضایی کشور و رشد روند دین گریزی و …… هزاران مشکل دیگر شده است .

که به نظر من دلیل آن را هم میتوان در این دانست که چون اسلام بیشتر بر حوزه های شخصی تاکید داشته و دستورات بسیار کمی برای حکمرانی را باخود دربر داشته است ، و همان طور که در بالا گفتم سیاست دینی اسلام این بوده که مواضعی را به خود انسان واگذار کرده که بتواند با رعایت اصل اختیار خود انها را کامل کند لذا با رشد این تفسیر از اسلام در ۱۰۰ سال اخیر در ایران ، دین سیاسی ناچارا به دلیل ضعف ایدئولوژیک مجبور شده است که با استفاده از مدل سیاسی سوسیالیسم که مبنی را بر جامعه گرایی گرفته است ( و از این جهت با دین حکومتی همسان است ) ، اهداف خود را به پیش ببرد لذا نتایج اقتصادی کشور به دلیل دولتی شدن بیش از حد بسیار زیان آور شده است و همچنین رجعت به گذشته به دلیل اینکه مترصد برپایی سختگیری و دیکتاتوری است نیز بر روند دین گریزی تاثیر بسیاری گذاشته است و کلا این را ثابت کرده است که در قرن ۲۱ ام نمیتوان اینگونه حکومت کرد و همچنین دیگر اتفاقات ناگوار که درحال رخ دادن است به همین دلیل جوان بودن این نحله های فکری اند که معتقد به برپایی حکومت اسلامی در زمان غیبت اند ولی چون تاکنون قدرتی نداشته اند هیچ ایدئولوژی و برنامه راهبردی برای محقق کردن آن ندارند لذا به صورت وصله و پینه ای با وارد کردن مش های فکری دیگر دنیا که خود انها هم در حال تکامل اند به درون دنیای اسلام سعی بر ساختن آن دارند کاری که به دلیل تعارضات ناخواسته بسیاری که حاصل از ورود عناصر خارجی فکری در نحوه تفکر اسلامی است بسیار خطرناک و بس مهلک است چون باعث تحریف و منفوریت اصل دین نیز خواهند شد .

دین سیاسی اگر که بتواند به یک نظام فکری ابتکاری و بروز برای حکمرانی برسد که مبتی بر مردم سالاری باشد و بتواند رفاه ، امنیت ، آزادی و عدالت را به همراه آورد میتواند مقبول باشد مگرنه آزمایش کردن گذشته ای که با امروز هزاران درجه تفاوت داشته در قرن ۲۱ ام و یا روی آوردن به سوسیالیسم اسلامی که در دولت نهم در دستورکار قرارداشته است ، هیچ نتیجه ای جز ویرانی کشور نخواهد داشت .

نظر من در باره دین سیاسی

خوب دوستان ، تا اینجا نظر شخصی خودم را نگفتم چون نمیخواستم نظر شخصی خودم را به نوشته تحلیلی ابتدایی وارد کنم ، زیراکه در تحلیل کردن باید رعایت اصل بیطرفی را انجام داد ! اما مع الهذه نظر من در این باره این گونه است :

۱ – به نظر من ، دین باید وارد حوزه تخصصی اش بشود و از ورود به حوزه های غیر تخصصی که مربوط به آن نمیشود هم خودداری کند !

۲ – فقها باید در مسائل فقهی دست به اجتهادی نوگرا برای بروز کردن و پویا کردن فقه اسلامی بزنند و از دعواهای سیاسی دوری گزینند و کار تخصصی خودشان را بکنند ، عرفا و فلاسفه و متکلمین هم همینطور .

۳ – من به هیچ وجه معتقد به سکولاریزم نیستم ( دلایلش را بعدا توضیح میدهم ) اما معتقدم که سیاست کشور باید در حوزه هایی که مربوط به دین میشود با دین در تعارض نباشد و با دین همخوان باشد و در مواردی که به دین مربوط نمیشود باید با استفاده از منشی متعالی که حاصل آزمون و خطاست و با مردمسالاری تعارض ندارد ، اداره شود ، حال این منش  میتواند لیبرال دموکرات باشد یا سوسیال دموکرات یا پراگماتیسم و یا هرچیز دیگری ! ( ازجمله این موارد حقوق و اقتصاد و …… است )

۴ – دلیل اینکه معتقدم دین نباید وارد حوزه های غیر تخصصی با اصلش شود این است که باید در این حوزه ها تخصصی کارشود و از وارد کردن اعتقدات مذهبی درآنها خودداری کرد چون حاصلش چیزی جز تباه ساختن هردو نخواهد شد ، باید با اجتهاد فکری راهکارهای مناسب را انتخاب کرد ، زیرا خود خداوند تبارک و تعالی نیز چنین خواسته و در قران فرموده که نهایتا همه امور را به پاکان خواهم رساند که به نظر من این بدان معناست که بشر باید برای رسیدن به روزی که پاکان عهده دار امورشوند دست به آزمون و خطا و ابتکار بزند تا متکامل بشود و بتواند در آن زمان اینقدر کامل شود که فرق خوب را از بد تشخیص بدهد و به پاکان تمایل پیداکند ، مگرنه اگر قرار بود خداوند همیشه یکی را از بالا بفرستد تا هم دین را بسازد و هم حکومت سیاسی تشکیل بدهد ، دیگر گناه و اختیار هیچ معنی و مفهومی پیدا نمیکرد ، نمیدانم چرا ولی به طور قاطع معتقدم که خداوند انسان را خلق کرده که خودش به سوی او قدم بردارد و به نظر من بشرهرچه که جلوتر میرود به خدا نزدیک تر میشود چون نهایتا همه چیز را می آزماید و می فهمد و درنتیجه آن به این درک میرسد که حقیقت نهایی چیزی نیست جز او و فکر کنم او هم مارا آفریده که اینچنین کنیم .

۵ – به نظر من در زمان غیبت امام نباید دین حکومتی ایجاد کرد چون هیچ فردی اجهافی کامل براوضاع ندارد و دانشی هم که فعلا در این زمینه وجود دارد ناقص است ، لذا فردی که قصد تشکیل حکومت اسلامی دارد به دلیل اینکه نمی داند اصل دین اسلام با آن همخوانی دارد یا نه و فقط براساس تفسیرخودش دست به این عمل میزند ، نام دین را خراب میکند چون در حقیقت می آید و تفسیر خودش را از اسلام درحکومت معرفی میکند و آن را با امضای الهی مشروع میسازد ، درنتیجه عامه مردم آن را با اصل اسلام اشتباه میگیرند و هم از تفسیر او متنفر میشوند و هم از اسلام !

عتیقه زیرخاکی گنج