• بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

توکل یعنی « جمع کردن عزم بر فعل یا اطمینان قلبی به خدای تعالی و از نظر صوفیه افکنون در عبودیّت و تعلّق قلب به ربوبّیت »۱
اما در لغت نامه دهخدا «توکل یعنی اعتماد کردن، تکیه کردن و اعتماد نمودن بر کسی و اعتراف کردن به عجز خود، به خدا سپردن و دل برداشتن از اسباب دنیا و به حضرت مسبب الاسباب توجه نمودن، نزد اهل حقیقت اعتماد کردن به آنجه از خداست و یأس از آنچه در دست انسان است.
این اصطلاح اخلاقی و عرفانی است و آن بود كه در كارهايي كه حواله آن به قدرت و كفايت بشري نبوده و رأي و رؤيت خلق را در آن مجال تصرّفي صورت نبندد، زياده و نقصان و تعجيل و تأخير نطلبد و به خلاف آن چه باشد ميل نكند و از نظر عارفان دلبستگي او به آن ذات بي همتا زيادت شود.۲»
توكل در بعضي آيات قرآن
منظور از توكل بر خدا، اين است كه انسان تلاشگر كار خود را به او واگذارد و حل مشكلات خويش را از او بخواهد، خدايي كه از تمام نيازهاي او آگاه است، خدايي كه نسبت به او رحيم و مهربان است «و توكل علي العزيز الرحيم»۳
و خدايي كه قدرت به حل هر مشكلي دارد: «و ان يمسسك الله بضر فلاكاشف له الاهووان يمسسك بخير فهو علي كل شيءٍ قديرٌ»۴
________________________________
۱- فرهنگ لاروس (عربي- فارسي) خليل جُر- مترجم سيد حميد طبيبيان- انتشارات امير كبير- تهران ۱۳۷۳- جلد اول- صفحه ۶۸۳٫
۲- لغت نامه- علي اكبر دهخدا- دانشگاه تهران ۱۳۴۴- جلد ۸ حرف ت
۳- شعرا ۲۶/۲۱۷
۴- انعام ۶/۱۷
و اينكه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگي و دشمنيها و سرسختيهاي مخالفان و پيچيدگي ها و بن بستهايي كه در مسير خود به سوي هدف دارد در جايي كه توانايي برگشودن آنها ندارد او را وكيل خود سازد و به او تكيه كند، از تلاش  و كوشش باز نايستد، بلكه در آنجاهم كه توانايي بر انجام كاري دارد باز مؤثر اصلي را خدا بداند. «و كفي بالله وليا و كفي بالله نصيراً»۱
از دريچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرتها و نيروها اوست و هر حركت و كوشش و تلاش و جنبش و هر پديده اي كه در جهان صورت مي گيرد  بالاخره به علت نخستين اين جهان يعني ذات خداوند ارتباط مي يابد.
«الله خالق كل شي ء و هو علی کل شئ وكيل»۲
و چنانچه بعضي از مفسران گفته اند كه تمام مسير انسان در طريق عبوديت پروردگار در دو جمله ي اين آيه خلاصه شده: «فاعبده و توكل عليه»۳ چرا كه عبادت خواه عبادت جسماني باشد مانند عبادات معمولي و يا عبادات روحاني باشد مانند تفكر در عالم آفرينش و نظام اسرار هستي، آغاز اين سير است.
و توكل يعني واگذاري مطلق به خدا و سپردن همه چيز به دست او كه يك نوع «فناء في الله« محسوب مي شود آخرين نقطه اين سير مي باشد.
در تمام اين مسير از آغاز تا انتها توجه به حقيقت توحيد صفات؛ رهروان اين راه را ياري مي دهد و به تلاش و تكاپوي آميخته با عشق وا مي دارد.»۴
_______________________________
۱- نساء ۴/۴۵٫
۲- زمر ۳۹/۶۲ .
۳- هود ۱۱/۱۲۳٫
۴- تفسير نمونه- ناصر مكارم شيرازي- ناشر دارالكتب الاسلاميه- ۱۳۷۲- چاپ مدرسه الامام امیرالمؤمنين- جلد ۹- صفحه ۲۸۹
توكل در حديث
در حديثي از پيامبر اكرم (ص) آمده است كه فرمود: از پيك وحي خدا جبرئيل پرسيدم: توكل چيست؟ گفت: حقيقت توكل اين است كه انسان بداند: مخلوق، نه زيان مي رساند و نه نفع، نه عطا مي كند و نه منع، چشم اميد از خلق برداشتن، هنگامي كه چنين شود انسان جز براي خدا كار نمي كند، به غير او اميد ندارد، از غير او نمي ترسد، و دل به كسي جز او نمي بندد اين روح توكل است۱ «فقل حسبي الله لااله الاّ هو عليه توكلت، و هو رب العرش العظيم»۲
«در حديث ديگر پيغمبر (ص) در شب معراج از پيشگاه خداوند سؤال فرمود: پروردگارا ! اي الاعمال افضل؛ خداوند متعال فرمود: ليس شيءٌ عندي افضل من التوكل علي والرضا بما قسمت
چيزي در نزد من افضل و برتر از توبر من و خشنودي به آنچه قسمت كرده ام نيست۳»
امير المؤمنين علي (ع) نيز در همين رابطه مي فرمايند: «من رضي من الله بما قسم له استراح بدنه۴»
نبي مكرم  اسلام در جايي ديگرمي فرمايند: «من احب ان يكون اتقي الناس، فليتو كل علي الله»۵ كه در اين حديث شريف توكل از مصاديق بارز تقواي الهي ذكر شده است.
مولا امير المؤمنين (ع) نيز در باب توكل فرمودند: «من وثق بالله اراه السر و رومن توكل عليه كفاه الامور»۶
________________________________________
۱- تفسير نمونه- ناصر مكارم شيرازي- ناشر دارالكتاب الاسلاميه- ۱۳۷۲- چاپ مدرسه الامام امیر المؤمنين- جلد ۲۴- صفحه ۲۳۹ به نقل از بحار الانوار جلد ۶۹- صفحه ۳۷۳- حديث ۱۹٫
۲- تؤبه ۹/۱۲۹٫
۳- تفسير نمونه- جلد ۲۴- صفحه ۲۸۹- به  نقل از سفينه البحار- جلد ۲- صفحه ۶۸۳٫
۴- بحار الانوار- محمد باقر مجلسي- چاپ مدرسه الوفاء بيروت- ۱۴۰۳هـ – جلد ۶۸- صفحه ۱۳۹٫
۵- بحار الانوار- جلد ۶۸- صفحه ۱۳۸٫ ۶- همان- صفحه ۱۵۱٫
بر طبق فرمايش ايشان كفايت امور در توكل بر خدا خلاصه مي شود و اين بدين معناست كه اراده حق در تمامي امور زندگي بشر اعم از كوچك و بزرگ و جسماني و روحاني ساري و جاري است و توكل بر خدا باعث آرامش دل و اطمينان خاطر مي شود.
« به نا خداي توكل سپرده ام خود را مرا تردد خاطر زموج دريانيست »۱
امام صادق (ع) نيز در اين باره مي فرمايند: «من اعطی ثلاثاً لم یمنع ثلاتاً : من اعطی الدعا اعطی الاجابه   ومن اعطی الشکر اعطی الزیاده من اعطي التوكل اعطي الكافيه »۲
شخصي از امام رضا (ع) پرسيد ما حد التوكل: «فقال ان لاتخاف مع الله احداً«۳ اينكه با اتكاي به خدا از هيچ كس نترسي.
« خانه بر دوشان كه دارند از توكل پشتبان                     هر دو عالم گر شود زير و زبر در مأمند »۴
و انسان بايد از صميم قلب به خدا اعتماد وثوق داشته باشد و تمام امور را به او واگذارد و دل به دنيا و زرو زيور و علايق مادي نبندد و به كسي جز خدا اعتماد نداشته باشد و خدا را در تمام كارها وكيل خود قرار دهد و چه وكيلي بهتر از او «حسبنا الله و نعم الوكيل»۵
 چون توكل مي كني مگو ازغير رخ درو كن، بتاب رو از غير ۶
________________________________________
۱- لوح فشرده در ج۲- ديوان اشعار صائب تبريزي.
۲- وسائل الشيعه – محمد بن الحسين الحر العاملي- چاپ مكتبه الاسلاميه- تهران- ۱۳۹۶ هجري قمري- جلد ۱۱ صفحه ۱۶۷- حديث ۲۰۳۱۰٫
۳- تفسير نمونه- جلد ۱۰- صفحه ۲۹۸- به نقل از اصول كافي جلد ۲- باب التفويض الي الله حديث۳ 
۴- لوح فشرده در ج ۲- ديوان اشعار صائب تبريزي.
۵- آل عمران ۳/۱۷۳٫
۶- لوح فشرده در ج ۲ از جام جم- اوحدي مراغه اي.

توكل در سخنان و نظرات بعضي از عرفا و صوفيان
«به اعتقاد صوفيه، مقام توكل از عالي ترين مقامات مقربين است و از مقاماتي است كه هم از جهت علم، فهم آن غامض و هم در عمل به جا آوردن آن بسيار دشوار است، توكل از فروغ توحيد است، يعني توحيد حقيقي اصل و پديد آورنده توكل است۱»
توكل لغتي است مشتق از وكالت كه موكول اليه «وكيل» و مفوّض به او «متوكل» ناميده مي شود.
به عبارت ديگر« توكل تفويض امر است به كسي كه بدان اعتماد باشد و به معناي واگذاري امور شخص است به مالك خود و اعتماد بر وكالت او مالك شئ كسي است كه مقتدر باشد بر آن در جهات مصاح او و در اصطلاح سالكان واگذاري امور است بر مالك علي الاطلاق۲ »
با توجه به تعاريف فوق در مورد توكل به ذكر نظرات برخي از عرفا و صوفيان مي پردازيم:
سهل بن عبدالله التستري مي گويد: « اول مقامات التوكل ان يكون العبد بين يدي الله كالميت بين يدي الغاسل يقلبه كيف ارادو لايكون له حركه ولا تدبير، نخستين مرحله توكل آن است كه بنده در برابر خدا، چون مرده باشد در دست غسال كه هر طور خواهد او را زير و رو كند و حركت اراده اي از خود نداشته باشد»۳
همچنين از او نقل است كه گفت: «اهل توكل را سه چيز دهند، حقيقت يقين، مكاشفه غيبي و مشاهده قرب حق تعالي. و نيز گفت : توکل درست نيايد الابه  بذل روح و بذل روح نتوان كرد الا به ترك تدبير 
و همچنين گفت: توكل حال پيغمبران است هركه در توكل حال پيغمبر دارد گو سنت او فرو مگذار۴
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى ديگر از گامهاى نخستين در راه اصلاح نفس و تهذيب اخلاق و پرورش ملكات والاى انسانى، خود شناسى است. 
چگونه ممكن است انسان به كمال نفسانى برسد و عيوب خود را اصلاح كند و رذائل اخلاقى را از خود دور سازد در حالى كه خويشتن را آن گونه كه هست نشناخته باشد! 
آيا بيمار تا از بيمارى خود آگاه نگردد به سراغ طبيب مى‏رود؟ 
آيا كسى كه راه خود را در سفر گم كرده، تا از گمراهى خويش با خبر نشود به جستجوى دليل راه بر مى‏خيزد؟ 
آيا انسان تا از وجود دشمن در اطراف خانه‏اش با خبر نشود، اسباب دفاع را آماده مى‏سازد؟ 
به يقين پاسخ تمام اين سؤالها منفى است، همين گونه آن كس كه خود را نشناسد و از كاستيها و عيوب خويش با خبر نشود، به دنبال اصلاح خويش و بهره گيرى از طبيبان مسيحا نفس روحانى، نخواهد رفت. 
– رابطه خود شناسى و تهذيب نفس 
چگونه خودشناسى سبب تهذيب نفوس مى‏شود؟ دليل آن روشن است زيرا: 
اولا: انسان از طريق خود شناسى به كرامت نفس و عظمت اين خلقت‏بزرگ الهى و اهميت روح آدمى كه پرتوى از انوارالهى و نفحه‏اى از نفحات ربانى است پى مى‏برد; آرى! درك مى‏كند كه اين گوهر گرانبها را نبايد به ثمن و بهاى ناچيز فروخت و به آسانى از دست داد! 
تنها كسانى خود را آلوده رذائل اخلاق مى‏كنند و گوهر پاك روح انسانى را به فساد و نابودى مى‏كشانند كه از عظمت آن بى‏خبرند. 
ثانيا: انسان با شناخت‏خويشتن به خطرات هواى نفس و انگيزه‏هاى شهوت و تضاد آنها با سعادت او پى مى‏برد، و براى مقابله با آنها آماده مى‏شود. 
بديهى است كسى كه خود را نشناسد از وجود اين انگيزه‏ها بى‏خبر مى‏ماند و شبيه كسى است كه گرداگرد او را دشمن گرفته، اما او از وجود آنان غافل و بى‏خبر است; طبيعى است كه چنين كسى خود را آماده مقابله با دشمن نمى‏كند و سرانجام ضربات سنگينى از سوى دشمن دريافت مى‏دارد. 
ثالثا: انسان با شناخت نفس خويش به استعدادهاى گوناگونى كه براى پيشرفت و ترقى از سوى خداوند در وجود او نهفته شده است پى مى‏برد و تشويق مى‏شود كه براى پرورش اين استعدادها بكوشد، و آنها را شكوفا سازد; گنجهاى درون جان خويش را استخراج كند و گوهر خود را هويدا سازد. 
كسى كه عارف به نفس خويش نيست‏به انسانى مى‏ماند كه در جاى جاى خانه او گنجهاى پر قيمتى نهفته شده ولى او از آنها آگاهى ندارد، ممكن است از گرسنگى و تنگدستى در آن بميرد، در حالى كه در زير پاى او گنجهايى است كه هزاران نفر را سير مى‏كند. 
رابعا: هر يك از مفاسد اخلاقى ريشه‏هايى در درون جان انسان دارد، با خودشناسى، آن ريشه‏ها شناخته مى‏شود، و درمان اين دردهاى جانكاه را آسان مى‏سازد، و به اين ترتيب راه وصول به تهذيب را در برابر انسان هموار مى‏كند. 
خامسا: از همه مهمتر اين كه خودشناسى بهترين راه براى خدا شناسى است، و چنان‏كه خواهد آمد، خداشناسى و آگاهى از صفات جلال و جمال حق، قويترين عامل براى پرورش ملكات اخلاقى و كمالات انسانى و نجات از پستى و حضيض رذائل و رسيدن به اوج قله فضائل است. 
و اگر به مطالب گذشته اين جمله را بيفزاييم كه رذائل اخلاقى زندگى انسانى را به تباهى مى‏كشد و جامعه بشرى را در بحرانهاى سخت گرفتار مى‏سازد، و شهد زندگى را در كام انسانها مبدل به شرنگ مى‏كند، به اهميت‏خود شناسى و خودآگاهى براى زندگى انسانها بيشتر پى خواهيم برد. 
در كتاب «اعجاز روانكاوى‏» نوشته «كارل منينگر» چنين آمده است: «خود آگاهى عبارت از اين است كه هم از قواى مثبت و مهر انگيز نهاد خود آگاهى داشته باشيم و هم از نيروهاى منفى كه موجب نابودى ما مى‏گردد و ما را به خاك سياه مى‏افكند; نديده گرفتن قواى منفى يا خوددارى از اشاره به وجود آنها در خودمان يا ديگران، پايه‏هاى زندگى را متزلزل مى‏كند.» (۱) 
در كتاب «انسان موجود ناشناخته‏» جمله‏اى آمده است كه شاهد خوبى براى بحث ما است; مى‏گويد: «بدبختانه در تمدن صنعتى شناخت انسان مورد توجه قرار نگرفته است، و برنامه زندگى بر وفق ساختمان طبيعى و فطرى پايه‏گذارى نشده است; لذا با همه درخشندگى موجب رستگارى نشده است; پيشرفت علم به دنبال هيچ طرحى صورت نگرفت و (تقريبا) اتفاقى بود … اگر «گاليله‏» و «نيوتن‏» و «لاووازيه‏»، نيروى فكرى خود را صرف مطالعه روى جسم و روان آدمى كرده بودند، شايد نماى دنياى، امروز فرقهاى زيادى با آنچه امروز است مى‏داشت.» (۲) 
و به خاطر اين امور است كه خداوند يكى از مجازاتهاى هوسبازان متمرد را خودفراموشى قرار داده و به مسلمانان هشدار مى‏دهد كه: «و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون; همچون كسانى كه خدا را فراموش كردند و خداوند به سبب آن، آنها را به خودفراموشى گرفتار ساخت، نباشيد! و آنها فاسقان (حقيقى) و گنهكارانند.» (۳) 
۲- خود شناسى در روايات اسلامى 
در احاديث اسلامى كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم: نقل شده اثرات بسيار پرارزشى براى خودشناسى آمده است، كه ما را از هرگونه توضيح بى‏نياز مى‏سازد از جمله: 
۱- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: «نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفة النفس; كسى كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگارى بزرگ نايل شده است!» (۴) 
۲- و در نقطه مقابل آن چنين مى‏فرمايد: «من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاة وخبط فى الضلال و الجهالات; كسى كه خود را نشناسد، از طريق نجات دور مى‏شود و در گمراهى و جهل گرفتار مى‏آيد!» (۵) 
۳- در تعبير ديگرى از همان امام همام آمده است: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها; عارف حقيقى كسى است كه خود را بشناسد، و (از قيد و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چيز كه او را از سعادت دور مى‏سازد پاك و پاكيزه كند!» (۶) 
از اين تعبير بخوبى استفاده مى‏شود كه معرفت نفس (خودشناسى) سبب آزادى از قيد و بند اسارتها و پاكسازى از رذائل اخلاقى است. 
۴- باز حديث ديگرى از همان پيشواى بزرگ عليه السلام مى‏خوانيم: «اكثر الناس معرفة لنفسه اخوفهم لربه; كسى كه بيش از همه خود را بشناسد، بيش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!» (۷) 
از اين حديث نيز رابطه نزديكى ميان احساس مسؤوليت و خوف پروردگار كه سرچشمه تهذيب نفس است‏با خودشناسى استفاده مى‏شود. 
۵- در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من عرف نفسه جاهدها; و من جهل نفسه اهملها; كسى كه خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر مى‏خيزد و كسى كه خود را نشناسد آن را رها مى‏سازد!» (۸) 
مطابق اين حديث پايه اصلى جهاد با نفس كه طبق صريح روايات جهاد اكبر ناميده شده، خود شناسى است. 
۶- در نهج‏البلاغه در كلمات قصار، از همان بزرگوار آمده است: «من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته; كسى كه (در سايه خود شناسى) براى خود، كرامت و شخصيت قائل است، شهواتش در نظرش خوار و بى مقدار خواهد بود(و به آسانى تسليم هوى و هوس نمى‏شود)!» (۹) 
۷- همان‏گونه كه خودشناسى پايه مهم تهذيب نفس و تكامل در جنبه‏هاى اخلاقى و مسائل ديگر است، جاهل بودن به قدر خويش، سبب بيگانگى از همه چيز و دورى از خدا مى‏گردد; لذا در حديث ديگرى از امام دهم، امام هادى عليه السلام مى‏خوانيم: «من هانت عليه نفسه فلا تامن شره; كسى كه نزد خود قدر و قيمتى ندارد، از شر او ايمن نباش!» (۱۰) 
از مضمون آنچه در اين بحث آمد، به روشنى مى‏توان استفاده كرد،كه يكى از پايه‏هاى اصلى پرورش فضائل اخلاقى و تكامل معنوى، خودشناسى و معرفة‏النفس است، و تا انسان اين مرحله دشوار و اين گردنه صعب‏العبور را پشت‏سر نگذارد، به هيچ يك از مقامات معنوى نايل نخواهد شد; به همين دليل، علماى بزرگ اخلاق تاكيد و اصرار زيادى بر اين دارند كه رهروان اين راه بايد به خود شناسى پردازند، و از اين امر حياتى غافل نشوند. 
۳ – خود شناسى وسيله خداشناسى است
قرآن مجيد با صراحت مى‏گويد: «ما آيات آفاقى و انفسى (عجائب آفرينش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان مى‏دهيم تا آشكار گردد كه او حق است.» (سنريهم آياتنا فى‏الآفاق و فى انفسهم حتى يتب-ين لهم انه الحق) (۱۱) 
در جاى ديگر مى‏فرمايد: در درون وجود شما آيات خداست، آيا نمى‏بينيد؟ 
(و فى انفسكم افلا تبصرون) (۱۲) 
بعضى از محققان از آيه‏مربوط به عالم ذر نيز همين استفاده را كرده‏اند كه «معرفة‏النفس‏» پايه «معرفة‏الله‏» است، آنجا كه مى‏فرمايد: «و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظ-هورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست‏بربكم قالوا بلى شهدنا ;به خاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و آشكار ساخت و آنها را گواه بر خويشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آنها نشان داد و فرمود) آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها همگى گفتند: آرى گواهى مى‏دهيم!» (۱۳) 
در تفسير الميزان مى‏خوانيم: «انسان هر قدر متكبر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگى او را به غرور وا دارد، نمى‏تواند اين حقيقت را انكار كند كه مالك وجود خويش نيست، و استقلالى در تدبير خويشتن ندارد، چه اين‏كه اگر مالك خويشتن بود، خود را از مرگ و ساير آلام و مصائب زندگى باز مى‏داشت، و اگر مستقل به تدبير خويش بود، هرگز نياز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت … بنابراين، نياز ذاتى انسان به پروردگار و مالك مدبر، جزء حقيقت وجود اوست، و فقر و نياز بر پيشانى جانش نوشته شده، اين حقيقتى است كه هر كس از كمترين شعور انسانى برخوردار باشد به آن اعتراف مى‏كند، و تفاوتى ميان عالم و جاهل و صغير و كبير، در اين مساله نيست! 
«بنابراين، انسان در هر مرحله‏اى از انسانيت‏باشد، به روشنى مى‏بيند كه مالك و مدبر و پروردگارى دارد، چگونه نبيند در حالى كه نياز ذاتى خود را به روشنى مى‏بيند. 
«لذا بعضى گفته‏اند كه آيه اشاره به حقيقتى مى‏كند كه انسان در زندگى دنيا آن را در مى‏يابد كه در همه چيز از شؤون حيات خود، نيازمند است – نيازمند به بيرون وجود خود – پس معنى آيه‏شريفه اين است كه ما انسانها را به نياز و احتياجشان آگاه ساختيم و آنها به ربوبيت ما اعتراف كردند.» (۱۴) 
به اين ترتيب ثابت مى‏شود كه شناخت‏حقيقت نفس انسان با صفات و ويژگيهايش، سبب معرفة الله و شناخت‏خداست. 
حديث معروف «من عرف نفسه عرف ربه; هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نيز ناظر به همين است. 
اين حديث گاهى به صورت بالا، و گاه به صورت من عرف نفسه فقد عرف ربه، گاه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و گاه از اميرمؤمنان على عليه السلام و گاه از صحف ادريس، نقل شده است. 
در بحارالانوار از كتاب ادريس پيامبر عليه السلام در صحيفه چهارم كه صحيفه معرفت است چنين نقل شده: «من عرف الخلق عرف الخالق، و من عرف الرزق عرف الرازق، و من عرف نفسه عرف ربه; كسى كه مخلوق را بشناسد خالق را مى‏شناسد، و كسى كه رزق را بشناسد رازق را مى‏شناسد، و كسى كه خود را بشناسد پروردگارش را مى‏شناسد.» (۱۵) 
به هر حال مضمون اين حديث در چند جاى از بحارالانوار از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله يا ساير معصومين(ع) يا ادريس پيامبر عليه السلام نقل شده است و همچنين از امام على‏بن ابى‏طالب عليهما السلام در غررالحكم. (۱۶) 
علامه طباطبايى در تفسير الميزان بعد از ذكر اين حديث‏شريف مى‏فرمايد: «شيعه و سنى اين حديث را از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند و اين يك حديث مشهور است. (۱۷) 
تفسيرهاى هفتگانه براى حديث من عرف نفسه 
براى اين حديث‏شريف، تفسيرهاى گوناگونى گفته شده يا مى‏توان گفت، از جمله: 
۱- اين حديث در حقيقت اشاره به «برهان نظم‏» است، يعنى هركس شگفتيهاى ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پيچيده و حيرت‏انگيز اين اعجوبه خلقت پى برد، راهى به خدا به روى او گشوده مى‏شود; زيرا اين نظم عجيب و آفرينش شگفت انگيز نمى‏تواند از غير مبدا عالم و قادرى، سرچشمه گرفته باشد. بنابراين، شناختن خويشتن سبب معرفة الله است. 
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

گفتنى است كه ارباب سير و سلوك و علما و دانشمندانى كه در اين راه گام برداشته و تعليمات قرآن و سنت را راهنماى خويش قرار داده (نه صوفيانى كه تحت تاثير مكتبهاى التقاطى و غير اسلامى بوده‏اند) هر يك براى خود روشى را پيشنهاد كرده‏اند; يا به تعبير دقيقتر، مراحل و منزلگاههايى در نظر گرفته‏اند كه در ذيل به بخشى از آنها به صورت فشرده اشاره مى‏شود، تا اين بحث كاملتر و پربارتر گردد: 
۱- سير و سلوك منسوب به «بحرالعلوم‏» 
در اين كتاب كه به فقيه باهر و علامه ماهر «بحرالعلوم‏» نسبت داده شده است هر چند انتساب بعضى از بخشهاى آن به اين بزرگوار بعيد به نظر مى‏رسد ولى قسمتهايى از آن داراى اهميت فوق‏العاده‏اى است; براى سير و سلوك الى الله و پيمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبير ديگر، چهار منزلگاه مهم ذكر شده است: 
– اسلام 
۲- ايمان 
۳- هجرت 
۴- جهاد 
و براى هر يك از اين عوالم چهارگانه سه مرحله ذكر شده است كه مجموعا دوازده مرحله مى‏شود كه پس از طى آنها، سالك الى الله وارد عالم خلوص مى‏گردد، و اين مراحل دوازده‏گانه به شرح زير است: 
منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتين و تصديق به آن در ظاهر و انجام وظائف دينى است. 
منزل دوم، ايمان اصغر و آن عبارت از تصديق قلبى و اعتقاد باطنى به تمام معارف اسلامى است. 
منزل سوم، اسلام اكبر است و آن عبارت است از تسليم در برابر تمام حقايق اسلام و اوامر و نواهى الهى. 
منزل چهارم، ايمان اكبر است و آن عبارت از روح و معنى اسلام اكبر مى‏باشد كه از مرتبه و اطاعت‏به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود. 
منزل پنجم، هجرت صغرى است، و آن انتقال از «دارالكفر» به «دارالاسلام‏» است مانند هجرت مسلمانان از مكه كه در آن زمان كانون كفر بود به مدينه. 
منزل ششم، هجرت كبرى است، و آن هجرت و دورى از اهل عصيان و گناه و از همنشينى با بدان و ظالمان و آلودگان است. 
منزل هفتم، جهاد اكبر است، و آن عبارت از محاربه و ستيز با لشكر شيطان است‏با استمداد از لشكر رحمان كه لشكر عقل است. 
منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشكريان شيطان، و رهايى از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبيعت است. 
منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشكر شهوت و آمال و آرزوهاى دور و دراز است كه بعد از فتح و ظفر، عوامل بيدار كننده برون بر عوامل انحرافى درون پيروز مى‏شود و اينجاست كه قلب، مركز انوار الهى و افاضات ربانى مى‏گردد. 
منزل دهم، ايمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نيستى و فناى خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى است كه در اين هنگام حقيقت عبوديت و بندگى خدا ظاهر مى‏شود. 
منزل يازدهم، هجرت عظمى است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشى سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه كامل به ذات پاك خداست كه در جمله «وادخلى جنتى‏» خطاب به آن شده است. 
منزل دوازدهم، جهاد اعظم است كه بعد از هجرت از خويشتن، متوسل به ذات پاك خداوند مى‏شود تا تمام آثار خودبينى در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحيد مطلق نهد. 
بعد از پيمودن اين عوالم دوازده‏گانه وارد عالم خلوص مى‏شود، و مصداق «بل احياء عند ربهم يرزقون‏» مى‏گردد. (۱) 
 
چگونگى سير و سلوك در اين روش 
در رساله سير و سلوك منسوب به علامه بحرالعلوم بعد از ذكر عوالم و منازل بالا به چگونگى طى نمودن اين راه پرمشقت و پرافتخار پرداخته و بيست و پنج دستور براى وصول به اين مقاصد بالا و والا مى‏دهد كه آنها را بطور فشرده در ذيل مى‏آوريم: 
سالك الى الله و رهرو راه قرب به پروردگار براى وصول به اين عوالم، بعد از آن كه اصول دين را از طرق معتبر شناخت و به فروع احكام دينى و اسلامى كاملا آشنا شد، بار سفر مى‏بندد و به راه مى‏افتد و با انجام دستورهاى بيست و پنجگانه زير به سوى مقصد همچنان پيش مى‏رود: 
اول، ترك آداب و عادات و رسومى است كه انسان را از پيمودن راه باز مى‏دارد و غرق در آلودگيها مى‏كند. 
دوم، عزم قاطع بر پيمودن راه، كه از هيچ چيز نترسد و با استمداد از لطف‏ترديدى به خود راه ندهد. 
سوم، رفق و مدارا، و آن اين كه در آن واحد امور زيادى را بر خود تحميل نكند مبادا دلسرد و متنفر شود، و از پيمودن راه بازماند. 
چهارم، وفا، و آن عبارت از اين است كه نسبت‏به آنچه توبه كرده وفادار بماند و به آن باز نگردد، و نسبت‏به آنچه استاد راه مى‏گويد وفادار بماند. 
پنجم، ثبات و دوام است، به اين معنى كه برنامه‏هايى را كه انتخاب مى‏كند به صورت عادت مستمر در آيد تا بازگشتى در آن صورت نگيرد. 
ششم، مراقبت است، و آن عبارت از توجه به خويش در تمام احوال است كه تخلفى صورت نگيرد. 
هفتم، محاسبه است، كه در حديث «ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم; كسى كه همه روز به حساب خويش نرسد از ما نيست!» (۲) به آن اشاره شده است. 
هشتم، مؤاخذه است، منظور از مؤاخذه اين است كه هر گاه مرتكب خطايى شدبه خويشتن تنگ بگيرد و از اين راه خود را مجازات كند. 
نهم، مسارعت است، يعنى به مقتضاى امر «وسارعوا الى مغفرة من ربكم‏» (۳) كه در قرآن مجيد آمده در مسير حق شتاب كند، پيش از آن كه شيطان مجال وسوسه يابد. 
دهم، ارادت است، و آن عبارت از اين است كه باطن خود را چنان خالص كند كه هيچ غشى در آن نباشد، و نسبت‏به صاحب شريعت و اوصياى معصوم او كاملا عشق ورزد. 
يازدهم، ادب است، يعنى نسبت‏به ساحت قدس خداوند و رسول‏اكرم صلى الله عليه و آله و جانشينان معصوم او شرط ادب نگاه دارد، و كمترين سخنى كه نشانه اعتراض باشد بر زبان نراند، و در تعظيم اين بزرگان بكوشد و حتى در بيان حاجت از الفاظى كه نشانه امر و نهى است‏بپرهيزد. 
دوازدهم، نيت است، و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در اين سير و حركت و جميع اعمال از براى خداوند متعال. 
سيزدهم، صمت است، به معنى خاموشى و حفظ زبان از سخنان زائد و اكتفا به مقدار لازم. 
چهاردهم، جوع و كم خوردن، كه از شروط مهمه پيمودن اين راه است ولى نه تا آن حد كه باعث ضعف و ناتوانى گردد. 
پانزدهم، خلوت است، و آن عبارت است از كناره‏گيرى از اهل عصيان و طالبين دنيا و صاحبان عقول ناقصه; و به هنگام عبادات و توجه به اذكار، دور از ازدحام و غوغا بودن. 
شانزدهم، سهر و شب بيدارى (مخصوصا بيدارى در آخر شب)، كه در آيات و روايات اسلامى كرارا به آن اشاره شده است. 
هفدهم، دوام طهارت، يعنى هميشه با وضو بودن است كه نورانيت‏خاصى به باطن انسان مى‏دهد. 
هيجدهم، تضرع به درگاه خداوند رب‏العزة است، كه هر چه بيشتر بتواند اظهار خضوع در پيشگاه پروردگار كند. 
نوزدهم، پرهيز از خواسته‏هاى نفس (هر چند مباح باشد) تا آنجا كه در توان دارد. 
بيستم، رازدارى و كتمان سر، كه از مهمترين شرايط است، كه اساتيد اين رشته به آن اصرار مى‏ورزيدند، و آن اين كه اعمال و برنامه‏هاى خويش را در اين راه مكتوم دارد (تا كوچكترين تظاهر و ريا در آن حاصل نشود) و اگر مكاشفاتى از عوالم غيب براى او دست داد آن را نيز پنهان دارد و به اين و آن بازگو نكند (تا گرفتار عجب و خودبينى نگردد). 
بيست و يكم، داشتن مربى و استاد است، اعم از استاد عام كه در كارهاى مربوط به سير و سلوك با ارشاد او پيش مى‏رود و استاد خاص كه آن رسول‏خدا صلى الله عليه و آله و امامان‏معصوم: مى‏باشد. 
البته بايد سالك توجه داشته باشد كه اين، مرحله بسيار دقيق و باريكى است; تا كسى را نيازمايد و از صلاحيت علمى و دينى او آگاه نشود، در ارشادات به او تكيه نكند كه گاه شياطين در لباس استاد درآيند و گرگان ملبس به لباس چوپان شوند و سالك را از راه منحرف سازند. 
مرحوم علامه طباطبايى در اين زمينه مى‏گويد: كه حتى به ظاهر شدن خارق عادت و اطلاع بر علوم پنهانى و اسرار نهان انسان، و عبور بر آب و آتش، و اطلاع بر مسائل مربوط به آينده و مانند آن نمى‏توان اطمينان كرد كه صاحب چنين اعمالى مقام پيشرفته‏اى در سلوك راه حق دارد; زيرا، اينها همه در مرتبه مكاشفه روحيه حاصل مى‏شود، و از آنجا تا سرحد وصول و كمال، راه بسيار است. 
بيست‏ودوم،«ورد» است، و آن‏عبارت است‏از ذكرهاى‏زبانى كه‏راه را به‏روى‏سالك مى‏گشايد و او را براى گذشتن از گردنه‏هاى صعب‏العبور مسير الى‏الله يارى مى‏دهد. 
بيست و سوم، نفى خواطرات است، و آن عبارت است از تسخير قلب خويشتن و حكومت‏بر آن، و تمركز فكر به گونه‏اى كه هيچ تصور و خاطره‏اى بر او وارد نشود مگر به اختيار و اذن آن; و به تعبير ديگر، افكار پراكنده بى‏اختيار فكر او را به خود مشغول ندارد، و اين يكى از كارهاى مشكل است. 
بيست و چهارم، فكر است، و منظور از آن، آن است كه سالك با انديشه عميق و فكر صحيح در آگاهى و معرفت‏بكوشد، و تمام تفكر او مربوط به صفات و اسماء الهى و تجليات و افعال او بوده باشد. 
بيست و پنجم، ذكر است، و منظور از آن، توجه قلبى است‏به ذات پاك پروردگار; نه ذكر با زبان كه به آن ورد گفته مى‏شود; و به تعبير ديگر، منظور اين است كه تمام نظر خويش را به جمال پروردگار متوجه سازد و از غير او چشم بپوشد. 
اين بود خلاصه آنچه از سير و سلوك منسوب به علامه بحرالعلوم استفاده مى‏شود كه علامه طباطبائى نيز همين روش را با مختصر تفاوتى – مطابق آنچه در رساله «لب‏اللباب‏» – آمده دنبال كرده است. 
۲- روش مرحوم ملكى تبريزى: 
ايشان (مرحوم حاج ميرزا جواد آقا تبريزى) كه يكى از اساتيد معروف سير و سلوك محسوب مى‏شود، در رساله «لقاءالله‏» راهى را پيموده است كه در جهاتى با آنچه در رساله منسوب به بحرالعلوم آورديم متفاوت است. 
نامبرده، نخست لقاءالله را عنوان مقصد اعلاى سير و سلوك معرفى مى‏كند و از آيات مختلف قرآن بهره مى‏گيرد و شواهد زيادى از روايات براى آن مى‏آورد و صريحا به اين اشاره مى‏كند كه منظور از لقاءالله مشاهده با چشم نيست چرا كه خداوند منزه از كيفيتى است كه‏موجب رؤيت‏است; همچنين‏منظور از لقاءالله ملاقات‏ثواب و نعمت‏او در قيامت‏نيست، بلكه‏منظورنوعى‏«شهود»و ملاقات قلبى‏و روحى و مشاهده باچشم‏دل‏است. 
سپس براى پيمودن اين راه طولانى و پرفراز و نشيب، برنامه‏اى را پيشنهاد مى‏كند كه در جهات زير خلاصه مى‏شود: 
۱- تصميم و نيت‏براى پيمودن اين راه است
۲- توبه صحيح از گذشته، توبه‏اى كه در اعمال و اعماق انسان نفوذ كند و او را دگرگون سازد و آثار گناه را از جسم و جان و روح او بشويد. 
۳- برگرفتن توشه راه است; و براى آن چند برنامه ذكر كرده است: 
الف – در صبح، مشارطه (با خود شرط كند كه جز راه حق نپويد); در روز، مراقبه (توجه به اين كه از راه منحرف نگردد); در شامگاهان، محاسبه (توجه به اين كه در روز گذشته چه انجام داده است). 
ب – توجه به اوراد و اذكار و توجه به وظائف بيدارى و هنگام خواب. 
ج – توجه به نماز شب و خلوت با خداوند و شب‏زنده‏دارى و رياضت در مساله خواب و خوراك كه از حد لازم تجاوز نكند. 
۴- بهره‏گيرى از تازيانه سلوك، و آن عبارت است از مؤاخذه كردن خويشتن به خاطر توجه به دنيا و قصور و كوتاهى در برابر حق، و پوزش خواستن از پروردگار و سرزنش خويشتن به خاطر بى‏وفائيها و اطاعت از شيطان در حضور پروردگار، و سعى و تلاش در طريق اخلاص. 
۵- در آستانه تحول، و در اين مرحله بايد قبل از هر چيز، به پايان زندگى و مرگ بينديشد كه فكر مرگ براى سوزاندن حب دنيا و اصلاح بيشتر صفات زشت داروى مؤثرى است. (سپس به عظمت پروردگار و اسماء و صفات او بينديشد و به ياد اولياء حق باشد و بكوشد خود را به صفات آنان نزديك سازد.) 
۶- در آستانه سر منزل مقصود، در اين بخش اشاره به اين معنى مى‏كند كه انسان داراى سه عالم است: 
۱- عالم حس و طبيعت 
۲- عالم خيال و مثال 
۳- عالم عقل و حقيقت. 
عالم حس و طبيعت‏يكپارچه ظلمت است و تا از آن نگذرد به عالم مثال كه عبارت از عالمى است كه حقايق آن داراى صورتند و عارى از ماده نمى‏رسد. 
و تا از عالم مثال نگذرد به عالم عقل نمى‏رسد; و منظور از عالم عقل، عالمى است كه حقيقت و نفس انسان در آن عالم، نه ماده دارد و نه صورت; و هنگامى كه به عالم عقل رسيد و نفس خويش را خالى از ماده و صورت شناخت، به معرفت پروردگار دست مى‏يابد; و مصداق «من عرف نفسه فقد عرف ربه‏» (۴) مى‏شود. 

عتیقه زیرخاکی گنج