• بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معمولا وقتی صحبت از عرفان به میان می آید ، و سوال این که عارف کیست؟ پرسیده می شود ، بحث از گروه هایی به میان می آید که  هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شود و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند ولی در همه ی فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند ، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. 
این گروه ها با داشتن و اختراع کردن گونه ای جدید از رفتار ها ، آداب ، نحوه لباس پوشیدن و … خود را به عنوان یک فرقه ( گروه ) مخصوص مذهبی و اجتماعی معرفی می کنند.
عرفان در لغت به معنای شناخت وشناسایی است.ودر اصطلاح ،روش وطریقه ویژگی های است که برای دستیابی وشناسایی حقایق هستی وپیوند و ارتباط انسان با حقیقت بر شهود ،اشراق، وصول  واتحاد با حقیقت  تکیه دارد ونیل به این مراتب را از طریق استدلال وبرهان وفکر ،بلکه از راه تهذیب نفس وقطع علایق از دنیا وامور دنیوی وتوجه  تام به امور روحانی ومعنوی ودر راس همه مبدا وحقیقت هستی می داند.
برای روشن شدن مکتب عرفان، بهتر است مروری داشته باشیم بر پاره ای از تعرف ها که از سوی اهل عرفان و یا عرفان پژوهان برای « عارف » بیان شده است . چه تعریف عارف از آن جهت که عارف است در واقع ملازم با شناسایی « عرفن» می باشد .
عبدالرزاق کاشانی می گوید : « عارف کسی است که خداوند شهود زات ، صفات ، اسماء و افعال خود مفتخرش کرده باشد ، پس معرفت حالی است که از شهود پدید می آید.» 
عبدالرحمن سامی گفته است: « بعضی می گویند: عارف کسی است که فنای در حق یافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسیده باشد، و از مقام تقلید به مقام اصلاق سیر ننموده … و این به طریق حال و مکاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه به طریق مجرد و علم و معرفت حال». 
و باز می گوید « قلب عارف برای خدا و کالبدش برای خلق خداست» 
از بایزید بسطامی می پرسیدند : علامت عارف چیست ؟ گفت : « از یاد او خسته نشود و از حق ملول نگردد و با غیر او انس نگیرد. کسی که به مقام عرفان خدا باریابد از هر چه که او را از حق باز دارد دوری می گزیند.» 
حافظ می گوید:
عارف از پرتو می راز نهانی دانست             گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس        که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل و بر کار            بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

ویژگی های مکتب عرفان:
الف ( در این مکتب تنها بر علم تکیه نمی شود بلکه عمل اصل و اساس کار است و علم خود نتیجه و محصول عمل است یعنی برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید مراحلی را پشت سر گذاشت و به سیر و سلوک پرداخت.
ب) اعتقاد به حقیقت جهان خارج وحدت واقعی این حقیقت و این که حقیقت ظاهری دارد و مظاهری و نیز باطنی دارد که در آن حقیقت محض با وحدت کامل خود از هر گونه تفرقه و کثرتی منزه است.
ج) اعتقاد به اصالت ارتباط حضوری و شهودی میان انسان و حقیقت و در عین قبول علم های حصولی و ارتساحی.
د) بلور و اعتقاد به یک حقیقت واحد و عینی که هدف هر عارف ، وصول به آ« و اتحاد و فنای در آن است .
ه ) رابطه ی ممتاز انسان با حقیقت کلی جهان و امکان وصول و اتحاد و فنای وی در آن حقیقت و بقایش با آن .
و) اعتقاد به ریاضتو مجاهره.
ز ) تکیه بر مساله عشق به عنوان یک عنصر اصلی و اساسی در حیات عارف. 
تصوف چیست ؟
تصوف در لغت مشتق از صوف ( به معنای پشم گوسفند) است و صوفی را از آن روی صوفی گفته اند که لباس پشمینه خشن بر تن می کند . سهروردی می گوید تصوف یعنی پشمینه پوشیدن اشتقاق تصوف از صوف از هر اشتقاق دیگری مناسب تر است چنان چه می گویند تَقَتصُّ یعنی جامه  برتن کردن پس صوفیان را به لباس ظاهرشان منسوب کرده اند که از هر نسبتی روشن تر است. 
بیشتر محققان این تعریف را ازصوفی و تصوف پسندیده اندو ظاهراً با قواعد دستوری هم سازگار تر از سایر اشتقاق هاست و علت انتساب این قوم به پشمینه پوشی این بوده که از پیش ، این لباس، پوشاک زاهدان و پرهیزگاران و نیکان به شمار می رفته است و صوفیان نیز این پوشاک را برای خود برگزیده اند… . عده ای دیگر می گویند تصوف و صوفی از صفا برآمده است زیرا صوفی کسی است که با صفا و پاک درون باشد و تصوف یعنی صافی شدن از آلایش ها و آلودگی های جهان مادی . البته از نظر دستوری این نظر درست نیست زیرا بر آمدن صوفی و تصوف از صفا با قواعد زبان تازی سازگار نیست گویا برخی صوفیان از پشمینه پوشی و نسبت بدان خشنود نبوده اند و انتساب خود را به صفا بیشتر می پسندیده اند. چنانکه ابولعلاء معری به این مطلب اشاره کرده می گویند : صوفیان خشنود نیستند که نسبتشان به  پشمینه  پوشی  باشد بلکه  ادعا  می  کنند  که  ایشان از اطاعت خدا پاک و صافی شده اند.
البته تعاریف و اشتقاقت دیگری هم برای تصوف وجود دارد که از بیان آن صرف نظر می کنیم.


نقش اصلی تصوف :
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یادآوری می کند که او ف الوقایع چه کسی است و او را از رویاهای و اوهام زندگی روزمره بیدار می کند و نفس او را از رندان ها و حصارهای و همی نفس رهایی می بخشد. تصوف از طریق تمسّک به فطرت حقیقی انسان ، نیازهای حقیقی او را برآورده می کند ، و البته   آنچه   که انسان به عنوان  نیاز  تحت تأثیر انطباعات و صور خارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد 
 نقش اصلی تصوف:
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یا آوری می کند که او فی الواقع چه کسی است
واو را از رویا ها واوهام زندگی روزمره بیدار میکند.ونفس اورا از زندان هاو حصارهای وهمی نفس رهایی می بخشد.تصوف از طریق تمسک به فطرت حقیقی انسان ،نیاز های حقیقی اورا برآورده می کند،والبته آنچه که انسان به عنوان نیاز تحت تأثیر انطباعات و صورخارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد، مورد نظر تصوف نیست. آدمی چون دقیقا خود را نمی شناسد دائماً در پی ارضای این نیازهای عرضی است. تصوف به انسان یادآوری می کند که در پی تحقق نیازهای فطری خود باشد و ریشه های تعلق به عالم خارج را قطع کند و در فطرت خدایی ریشه بدواند، فطرتی که در صمیم قلب او مقیم است. تصوف ، آدمی را از مرتبه ی مادون (اسفل السافلین) عدکت می دهد تا دیگر بار او را به مقام کمال ازلی (احسن تقویم) بازگرداند و انسان در آن مقام والا، آنچه را که در برون جست وجو می کرد ، در درون خود بیابد ، چرا که پس از اتحاد با خداوند از «عدم» برآمده است . چنانکه حافظ می فرماید:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        و آنچه خود داشت، زبیگانه تمنا می کرد
آدمی برای رسیدن به جام جمشید درونش ، باید نفس اماره ای را که حجاب آن جام است ، از بین ببرد. چنانکه بایزید بسطامی گفته است: « دنیا را سه طلاقه دادم و یگانه را ، یگانه شدم. پیش حضرت ایستادم، گفتم : بار خدایا !جز از تو کسی ندارم و چون تو را دارم ، همه را دارم . چون صدق من بدانست، نخست فضل که کرد ، آن بود که خاشاک نفس از پیش من برداشت».
تصوف اساساً در باره ی سه امر سخن می گوید: ذات خداوند، فطرت انسان و فضایل روحانی . فقط از طریق این سه امر ، معرفت به خداوند حاصل و انسان شایسته مقام احسن التقویم شده ، کاملاً آیینه ی تجلی اسماء و صفات خداوند می گردد . این سه ، ارکان همیشگی تصوف و همه ی طرق اصلی عرفانی هستند.

عتیقه زیرخاکی گنج