• بازدید : 20 views
  • بدون نظر

قیمت : ۵۵۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۱۴    کد محصول : ۹۹۶۸    حجم فایل : ۹۸ کیلوبایت   

نقش ايثار در تحقق وحدت ملي و انسجام اسلامي

 

 

این مقاله در پنج فصل به موضوع ایثار و انواع و جلوه های آن در طول تاریخ و نقش و لازمه ی ایثار در تحقق وحدت و همبستگی ملی و انسجام اسلامی اختصاص دارد.

 

کلیات این مقاله که در فصل اول بیان شده اند عبارت اند از:

*بيان مسئله مورد تحقيق

*اهداف تحقيق

*اهميت و ضرورت تحقيق

*سوالات يا فرضيات تحقيق

*تعريف وا‍ژگان اساسي تحقيق از جمله: ايثار- شجاعت- شهادت- فرهنگ- انفاق- اتحاد و انسجام

و در فصل دوم با موضوع پیشینه ی تحقیق به سه بخش:

*تاريخچه ي موضوع

*پيشينه ي علمي (نقد كتاب)

*پيشينه ي نظري

تقسیم بندی می شود.

 

در فصل سوم به روش های انجام تحقیق اشاره شده:

الف: بيان روش هاي مورد استفاده در تحقيق(پرس و جو، مشاهده، مطالعه)

ب: بيان فنون گردآوري اطلاعات و توضيح آن ها(میدانی،کتابخانه ای)

که خود به زیر شاخه هایی تقسیم بندی شده اند.

 

و فصل چهارم به یافته های تحقیق اختصاص یافته که برخی موضوعات آن از این دست اند:

ديدگاه قرآن درباره ايثار، شهادت در قرآن، مفهوم ايثار، فضيلت ايثار، انواع ايثار،  ياد معاد، و توجه به پاداش ايثارگران

برابري و مساوات، مسئوليت هاي اجتماعي، جلوه هاي ايثار در كربلا، فرهنگ عاشورا و تأثير آن در دفاع مقدس و ….

و  فصل پنجم نتيجه گيري

این فایل ۱۱۴ صفحه ای در قالب فایل word برای دانلود در خدمت شما عزیزان قرار گرفته است.

امیدواریم از مطالعه ی آن لذت و بهره ی کافی رو ببرید.

  • بازدید : 65 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان پایان نامه ایثار-خرید اینترنتی تحقیق ایثار-دانلود رایگان پایان نامه ایثار-دانلود رایگان مقاله ایثار

این فایل در ۱۴۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
۱ بيان مساله 
۱- آيا ايثار تنها گذشتن از جان و مال است؟
۲- آيا ايثار در جامعه ي اسلامي امروز امتياز محسوب مي شود؟
۳- آيا ميزان تاثير ايثار در افراد جامعه زياد است يا كم؟
۴- آيا دانش آموزان در ايثار نقشي دارند؟
۲-۱ اهميت وضرورت مسئله 
فرهنگ ايثار وجانبازي بستر تحولات فرهنگي جامعه از جريان رشد وشكوفايي براي تربيت انسانها وتعالي آنها به سوي قله رفيع انسان كامل است .عزيزان جانباز، پاي بندي خود را به اعتقادات اسلامي با ايثار خون وبا نثار بند بند وجودشان به اثبات رسانيدند.
ما بايد جامعه را به سوي ويژگي هاي جانباز آرماني ،تعالي بخشيم: نه اينكه جانبازان را از اوج ايثارگري تنزل دهيم تحولات سياسي در كشورها وانقلاب هاي كه منجر به تغيير ساختاري نظام ها وحكومت ها مي شوند، داراي ويژگي هاي فرهنگي خاص خود هستند. تغييردر فرهنگ عمومي مردم وجايگزيني فرهنگ جديد به جاي گذشته ،بر خلاف تغييرات سياسي نظامي، كه در مدت نسبتا كوتاهي به وقوع مي پيوندند ومستلزم صرف زماني طولاني است.
در تداوم انقلاب و در مواجه با توطئه هاي مختلف استكبار جهاني وپيش آمدن ابتلائات مختلف جانباختگان مكتب عشق وايثار سر از پاي نشناختن وبا تعالي معنوي وعرفاني در صف مقدم مبارزه با استكبار جهاني وايادي مزدور آن پيشتاز صحنه هاي خون وشرف گرديدند. اوج اين ايثارگريها در ميدان هاي مبارزه حق عليه باطل و در جاي جاي ميهن اسلامي، از كردستان تا خوزستان، در هنگامه خون و خطر وعشق وشرف نمايان گرديد.
در هر جامعه مجموعه اي از نيروهاي مختلف وجود دارند كه در طيف بسيار وسيعي از كفر تا ايمان طبقه بندي مي شوند و در مواجهه با نهضت هاي الهي عكس العملهاي خاص خود را نشان مي دهند. به گونه اي كه پاره اي از مردم تا مرز شهادت وايثار وجان ومال از مباني عقيدتي وارزشهاي مكتبي آن نهضت الهي حمايت مي كنند وعده اي ديگر در موضع كفر والحاد خود،سرسختانه در مقابل آن قرار مي گيرند.
در تداوم انقلاب و در مواجه با توطئه هاي مختلف استكبار جهاني وپيش آمدن ابتلائات مختلف جانباختگان مكتب عشق وايثار سراز پاي نشناختند وبا تعالي معنوي و عرفاني در صف مقدم مبارزه با استكبار جهاني وايادي مزدور آن اقدام كردند.
اين جاست كه وظيفه ي بس خطير جامعه و تمام كساني كه ايثارگران به گردن آنان حق حيات دارند آشكار مي گردد.و اما اين مقوله نيز از دو جهت قابل توجه وبررسي است: يكي آنكه اساسا جامعه بايد دين خود را نسبت به كساني كه با ايثار وجانبازي ،حيات وبقاي جامعه را تضمين كرده اند ادا كردند وكوتاهي وسهل انگاري در انجام اين وظيفه كفران نعمت وناسپاسي وحق ناشناسي است. از جهت ديگر قدرداني نسبت به ايثارگران نشانه ي تلاش وايثار خود قرارداده بود ونظام اسلامي ما نيز در تمام برنامه ريزي ها وجهت گيري هاي فرهنگي،سياسي، اقتصادي و..
اين هدف مقدس را نصب العين قرار داده است. از اين ديدگاه ايثار وجان فشاني در راه تحقق آرمان ها وتثبيت ارزش هاي الهي، مقدم بر هر خدمت و حركتي به شمار مي آيد، چه، در پرتو ايثار وفداكاري است كه امنيت جامعه ي اسلامي در قبال توطئه هاي دشمنان تضمين شده زمينه مناسب براي ساختن يك جامعه ي نمونه ي قرآني فراهم مي گردد.
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تحقیق زندگی نامه حضرت علی (ع):-خرید اینترنتی تحقیق زندگی نامه حضرت علی (ع):-دانلود رایگان مقاله زندگی نامه حضرت علی (ع):-تحقیق زندگی نامه حضرت علی (ع):
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تمام انسانها در زندگی خويش از فراز و نشيب برخوردارند و با مشکلات 
مختلفی مواجهند .افراد معمولا در برخورد با مشکل دچار ضعف و ناتوانی مي گردند 
و سعی مي کنند با کمک و راهنمايی درد آشنايان خود را از مهلکه نجات 
دهند و با يافتن ” الگوها ” در هر زمينه ای ، و سپس تبعيت از آن ، وظايف 
خويشتن را بخوبی  انجام دهند و مشکلات و دردهای خويش را تسکين بخشند . 
کيفيت ولادت 
حضرت علی ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمی  است که پدر و مادر او هر دوفرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد . 
خاندان هاشمی از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . 
فتوت ، مروت ، شجاعت و بسياری از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته 
است . يک از اين فضيلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) 
موجود بوده است . 
فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار کعبه نزديک ساخت و چنين گفت : 
” خداوندا ! به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند 
و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . 
پرودگارا ! به پاس احترام کسی که اين خانه را ساخت ، و به حق 
( ۲ ) ” کودکی که در رحم من است ، تولد اين کودک را بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت که ديوار جنوب شرقی کعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شکافته شد . فاطمه وارد کعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . 
فاطمه تا سه روز در شريفترين مکان گيتی مهمان خدا بود . و نوزاد خويش 
سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ( ۳ ) را به دنيا آورد . 
دختر اسد از همان شکاف ديوار که دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت : 
( ۴ )” پيامی از غيب شنيدم که نامش را ” علی ” بگذار . ” 

 
دوران کودکي 
حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که 
خداوند مي خواست ايشان به کمالات بيشتری نائل آيد ، پيامبر اکرم ( ص ) 
وی را از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد . 
تا آنکه ، خشکسالی  عجيبی در مکه واقع شد . ابوطالب عموی پيامبر ، با چند 
فرزند با هزينه سنگين زندگی روبرو شد . رسول اکرم ( ص ) با مشورت عموی خود 
عباس توافق کردند که هر يک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود 
ببرند تا گشايشی  در کار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پيامبر ( ص ) ، 
( ۵ ) علی ( ع ) را به خانه خود بردند . 
به اين طريق حضرت علی ( ع ) به طور کامل در کنار پيامبر قرار گرفت . 
علی ( ع ) آنچنان با پيامبر ( ص ) همراه بود ، حتی هرگاه پيامبر از شهر 
( ۶ )خارج مي شد و به کوه و بيابان مي رفت او را نيز همراه خود مي برد . 

بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع )
شکی نيست که سبقت در کارهای خير نوعی امتياز و فضيلت است . و خداوند
در آيات بسياری  بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يکديگر 
( ۷ )دعوت فرموده است . 
از فضايل حضرت علی ( ع ) است که او نخستين فرد ايمان آورنده به 
پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : 
بدان که در ميان اکابر و بزرگان و متکلمين گروه ” معتزله ” اختلافی  
نيست که علي بن ابيطالب نخستين فردی است که به اسلام ايمان آورده 
و پيامبر خدا را تاييد کرده است . 
حضرت علی ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص )
پس از وحی خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) به پيامبری و سه سال 
دعوت مخفيانه ، سرانجام پيک وحی فرا رسيد و فرمان دعوت همگانی داده شد . 
در اين ميان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پيامبر ( ص ) در دعوت 
الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتی بود که وی برای آشناکردن 
خويشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دين خدا ترتيب داد . 
در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤوال کرد : چه کسی از شما مرا 
در اين راه کمک مي کند تا برادر و وصی و نماينده من در ميان شما باشد ؟ 
فقط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياری مي کنم 
پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : 
ای خويشاوندان و بستگان من ، بدانيد که علی ( ع ) برادر و وصی و خليفه پس 
از من در ميان شماست . 
از افتخارات ديگر حضرت علی ( ع ) اين است که با شجاعت کامل برای خنثی  
کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و 
زمينه هجرت پيامبر ( ص ) را آماده ساخت . 

حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت 
بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پيامبر ( ص ) به مدينه دو نمونه از
فضايل علی ( ع ) را بيان مي نمائيم : 
۱ – جانبازی و فداکاری در ميدان جهاد : 
حضور وی در ۲۶ غزوه از ۲۷غزوه پيامبر ( ص ) و شرکت در سريه های مختلف 
از افتخارات و فضايل آن حضرت است . 
۲ – ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) 
کتابت وحی و تنظيم بسياری  از اسناد تاريخی و سياسی و نوشتن نامه های تبليغی  
و دعوتی  از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ايشان آيات قرآن چه 
مکی و چه مدنی ، را ضبط مي کرد . به همين علت است که وی را از کاتبان وحی  
و حافظان قرآن به شمار مي آورند . 
در اين دوران بود که پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر 
فرمود و با حضرت علی  ( ع ) پيمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی ( ع ) 
فرمود : 
” تو برادر من در اين جهان و سرای ديگر هستی . به خدايی که مرا به حق 
برانگيخته است … 
تو را به برادری خود انتخاب مي کنم ، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان 
( ۸ )را فرا گيرد . ” 

حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص )
عمر و ابوبکر با مشورت با سعد معاذ رئيس قبيله اوس دريافتند جز
علی ( ع ) کسی  شايستگی زهرا ( س ) را ندارد . لذا هنگامی که علی ( ع ) 
در ميان نخلهای  باغ يکی از انصار مشغول آبياری بود موضوع را با ايشان 
در ميان نهادند و ايشان فرمود : 
دختر پيامبر ( ص ) مورد ميل و علاقه من است . و به سوی خانه رسول به 
راه افتاد . 
وقتی به حضور رسول اکرم ( ص ) رسيد ، عظمت محضر پيامبر ( ص ) مانع از 
آن شد که سخنی بگويد ، تا اينکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ايشان را جويا 
شد و حضرت علی ( ع ) با تکيه به فضايل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام 
فرمود : 
” آيا صلاح مي دانيد که فاطمه را در عقد من درآوريد ؟ ” 
پس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت به دامادی رسول اکرم ( ص ) 
نائل آمدند . 

غدير خم 
پيامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرين سال عمر پربرکتش در
راه برگشت در محلی  به نام غديرخم در نزديکی جحفه دستور توقف داد ، زيرا 
پيک وحی  فرمان داده بود که پيامبر ( ص ) بايد رسالتش را به اتمام 
( ۹ )برساند . 
پس از نماز ظهر پيامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و 
فرمود : 
” ای مردم ! نزديک است که من دعوت حق را لبيک گويم و از ميان 
شما بروم درباره من چه فکر مي کنيد ؟ ” 
مردم گفتند : ” گواهی مي دهيم که تو آيين خدا را تبليغ مي کردی ” 
پيامبر فرمود : ” آيا شما گواهی نمي دهيد که جز خدای يگانه ، خدايی نيست 
و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ ” 
مردم گفتند : ” آری ، گواهی مي دهيم . ” 
سپس پيامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) را بالا گرفت و فرمود : 
” ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کيست ؟ ” 
مردم گفتند : ” خداوند و پيامبر او بهتر مي دانند . ” 
سپس پيامبر فرموند : 
” ای مردم ! هر کس من مولا و رهبر او هستم ، علی هم مولا و رهبر اوست . ” 
و اين جمله را سه بار تکرار فرمودند . 
بعد مردم اين انتخاب را به حضرت علی ( ع ) تبريک گفتند و با وی بيعت 
نمودند . 

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص )
پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) به علت شرايط خاصی که بوجود آمده بود ،
حضرت علی  ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختيار کرد. 
نه در جهادی شرکت مي کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن مي گفت . شمشير 
در نيام کرد و به وظايف فردی و سازندگی افراد مي پرداخت . 
فعاليتهای  امام در اين دوران به طور خلاصه اينگونه است : 
۱ – عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع ) 
۲ – تفسير قرآن و حل مسائل دينی و فتوای حکم حوادثی که در طول ۲۳سال 
زندگی پيامبر ( ص ) مشابه نداشت . 
۳ – پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای ديگر . 
۴ – بيان حکم بسياری از رويدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت . 
۵ – حل مسائل هنگامی  که دستگاه خلافت در مسائل سياسی و پاره ای از مشکلات 
با بن بست روبرو مي شد . 
۶ – تربيت و پرورش گروهی که از ضمير پاک و روح آماده ، برای سير و سلوک 
برخوردار هستند . 
۷ – کار و کوشش برای  تامين زندگی بسياری از بينوايان و درماندگان تا آنجا 
که با دست خويش باغ احداث مي کرد و قنات استخراج مي نمود و سپس آنها را 
در راه خدا وقف مي نمود . 

خلافت حضرت علی ( ع )
در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی  رخ داد از جمله صفين ، جمل 
و نهروان که هر يک پيامدهای خاصی به دنبال داشت . 
  • بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه ۱۳ رجب در سال سى‏ام عام الفيل (۱) بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است 
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.
يش از شروع اين فصل لازم است شمه‏اى به بعثت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره گردد تا دنباله كلام بزندگانى على عليه السلام كه در اين امر مهم سهم قابل ملاحظه‏اى دارد كشيده شود. 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه: 

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏ 
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است 

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) ! 

چه بخوانم؟گفته شد: 

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم… (۱) 

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است،چنان خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد. 

چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد اين آيات بر او نازل شده بود. 

يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (۲) 

اى كه جامه بر خود پيچيده‏اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‏گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش. 

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت: 

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (۳) 

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى. 

همچنين نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (۴) 

يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب ۱۲ ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: 

صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (۵) 

يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على. 

خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد: 

سبقتكم الى الاسلام طفلا 
صغيرا ما بلغت او ان حلمى (۶) 

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر بشرح زير بوده است. 

چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (۷) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند . 

چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) ! 

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود: 

يا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى اليكم خاصة فقال (و انذر عشيرتك الاقربين) و انا ادعوكم الى كلمتين،خفيفتين على اللسان و ثقيلتين فى الميزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى عليه و على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى. 

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‏يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود. 

از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نا بالغ و دهساله بود . 

آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم. 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (۸) 

برخى از اهل سنت براى اينكه موضوع ايمان آوردن على عليه السلام را در يوم الانذار و همچنين پيش از آن بى اهميت جلوه دهند ميگويند درست است كه اسلام و ايمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سايرين پس از او ايمان آورده‏اند اما چون على عليه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكليفى هم بعهده نداشته است لذا ايمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه يك تقليد كودكانه است در صورتيكه ابوبكر و عمر و ديگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهميده و سنجيده به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده بودند و پر واضح است كه ايمان از روى عقل و تحقيق بر ايمان تقليدى كودكانه برترى دارد! 

در پاسخ اين اشكال ميگوئيم كه قياس نمودن على عليه السلام با ديگران باصطلاح منطقيون قياس مع الفارق است و آنانكه چنين اشكالاتى را پيش كشيده‏انداز اينجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قياس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعيه است نه در امور عقليه،و ايمان بخدا و يگانگى او و تصديق رسالت از امور عقلى است نه از تكاليف شرعى ثانيا فزونى قوه مميزه و عقل آدمى در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اوليه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از ديگرى باشد كه در سنين چهل يا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنين كسى داراى روح قدسى بوده و مؤيد من جانب الله باشد چنانكه حضرت عيسى عليه السلام در حاليكه طفل نوزاد بود فرمود: 

انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. (۹) 

(من بنده خدايم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پيغمبر قرار داده است) و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز خداوند در قرآن كريم فرمايد: 

يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا (۱۰) 

(اى يحيى بگير كتاب تورية را به نيروى الهى و ما يحيى را در كودكى حكم نبوت داديم) . 

سيد حميرى در مدح حضرت امير عليه السلام بدين مطلب اشاره كرده و گويد: 

و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا 
كيحيى يوم اوتيه صبيا 

يعنى همچنانكه به يحيى در كودكى حكم نبوت داده شد به على عليه السلام نيز در حاليكه طفل بود حكم ولايت و هدايت مردم داده شد.همچنين در داستان يوسف قرآن كريم فرمايد:و شهد شاهد من اهلها. (۱۱) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت يوسف عليه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرين طفل خردسالى از كسان زليخا بوده است. 

ثالثا ايمان على عليه السلام مانند ايمان ديگران نبوده است زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه ميگرفت در صورتيكه ايمان ديگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بين نباشد) از كفر بايمان بوده است و آنحضرت طرفة العينى بخدا كافر نشده و پيش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرمايد:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة. (۱۲) من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و بايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم.) 

حضرت حسين عليه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگريان عمر بن سعد فرمايد : 

فاطم الزهراء امى،و ابى‏ 
قاصم الكفر بدر و حنين‏ 
عبد الله غلاما يافعا 
و قريش يعبدون الوثنين 

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنين او خدا را پرستش كرد در حاليكه كودك نورسى بود و قريش دو بت لات و عزى را مى‏پرستيدند. 

محمد بن يوسف گنجى و ديگران (مانند ابن ابى الحديد و محب الدين طبرى) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل ميكنند كه فرمود: 

سباق الامم ثلاثة لم يشركوا بالله طرفة عين،على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصديقون. (۱۳) 

سبقت گيرندگان بايمان در امت‏ها سه نفرند كه يك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ايمانشان راستگويانند. 

رابعا قول و فعل پيغمبر براى ما حجت بوده و جاى هيچگونه چون و چرا نميباشد زيرا خداوند درباره آنحضرت فرمايد: 

و ما ينطق عن الهوى،ان هو الا وحى يوحى. (۱۴) يعنى پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نميگويد بلكه هر چه ميگويد از جانب ما وحى منزل است .بنابر اين اگر ايمان على از روى تقليد كودكانه بود نبى اكرم باو ميفرمود يا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اى در صورتيكه نه تنها چنين حرفى را نزد بلكه ايمانش را پذيرفت و در همانحال وراثت و وصايت و خلافت او را نيز صريحا بعموم حاضرين گوشزده نمود،پس آنانكه چنين اشكالاتى را درباره سبقت ايمان على پيش آورده‏اند در واقع نه پيغمبر را شناخته‏اند و نه على را. 

همچنين ارزش ايمان على عليه السلام را خداوند بهتر از همه ميداند و در قرآن كريم از آن تجليل فرموده است چنانكه به نقل مورخين و مفسرين عامه و خاصه هنگاميكه عباس بن عبد المطلب و شيبه برسم عرب مفاخره ميكردند على عليه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسيد فخر و مباهات شما براى چيست؟ 

عباس گفت من سقايه حاجيان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شيبه گفت من خادم بيت هستم و كليدهاى آن در نزد من است على عليه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زيرا من مدتها پيش از شما ايمان آورده و باين قبله نماز خوانده‏ام چون هيچيك از آن سه تن زير بر حرف ديگرى نميرفت داورى پيش پيغمبر بردند تا در ميان آنها حكم كند در اينموقع جبرئيل آيه زير را آورد. (۱۵) 

أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر… (۱۶) 

آيا شما قرار داديد عمل كسى را كه حجاج را آب داده و يا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده است؟ 

بتصديق عموم مورخين اول كسى كه بدعوت پيغمبر جواب مثبت داد و بخداايمان آورد على عليه السلام بوده و باز به نقل تاريخ نويسان شيعه و سنى در همان موقع پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است كه:اولين كسى كه دعوت مرا بپذيرد پس از من جانشين من خواهد بود حال چرا اين مطلب مورد قبول اهل سنت نيست بايد از خود آنها پرسيد و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پيرامون آن بعمل خواهيم آورد. 

مطلب مهم و قابل توجه اينست كه اسلام و ايمان على عليه السلام را با اسلام ديگران نميتوان قابل قياس شمرد زيرا آنحضرت تنها بظاهر امر و يا بعلت قرابت و خويشاوندى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده بود بلكه على عليه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شيفته جذبه حقيقت بود و در برابر آن،همه چيز را فراموش ميكرد لذا نسبت به پيغمبر كه مظهر حقيقت بود فانى محض گشته و براى ترويج و اشاعه دين او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانيد. 

بجرأت ميتوان گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فداكارتر از على عليه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاريهاى على عليه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پيغمبر مى‏نمود و اين فداكارى را از جان و دل مى‏پذيرفت. 

از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال ۱۳ بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود. 

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‏اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند. 

بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (۱۷) و عموى خويش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود. 

در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‏اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند. 

در كليه اين مراحل سخت و مشكل على عليه السلام همراه پيغمبر بود و اصلا اين دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غير قابل تفكيك بود. 

چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سيزده سال چندان پيشرفتى نكرده و تقريبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بايستى انديشه‏اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد كه در فصل آتى توضيحات لازمه درباره آن داده خواهد شد. 
  • بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

آنچه را که در پیش داریم تاریخ سراسر حماسه دلاوری دیگر است که در نبردهای مختلف، فرماندهی نیروهای اسلام را عهده دار بود و با آشوبگران و منافقان سرسختانه مبارزه کرد و همیشه برای رفتن به جبهه پیشقدم و آماده بود.
(معقل بن قیس) فرمانده رشید و مشاور تیزبینی برای فرماندهی کل سپاه اسلام بود و در صحنه های نبرد با خطابه های آتشین خود، توان رزمی نیروها را بالا می برد. او مرد جهاد و مبارزه بود و در دفاع از حاکمیت حق لحظه ای سستی نکرد تا سرانجام به خوزعظیم شهادت نائل گشت. (معقل بن قیس) سردار بزرگ اسلام در یکی از خانواده های قبیله ی (بنی یرموع) به دنیا آمد. وی آخرین سالهای حیات پیامبر (ص) را درک کرد، ولی به خاطر عواملی نتوانست در محضر رسول خدا (ص) راه یابد. دوران کودکی (معقل بن قیس) در محیطی پاک و جامعه ای اسلامی و آکنده از این ایمان و فداکاری سپری کرد.
معقل در مکتب امام علی (ع) پرورش یافت و با بهره گیری از تعلیمات آن بزرگوار به مقامی والا رسید. سرداری رشید، فداکار، سخت کوش و بانفوذ و نسبت به دشمنان امام علی(ع) سخت گیر بود. او علاوه بر اینکه شیفته و پیرو راستین مولا علی (ع) بود. در میدانهای نبرد همانند سربازی فداکار از فرمانهای آن حضرت اطاعت می کرد. معقل در جنگ صفین، مسئولیت بسیج مردم و مبارزه با سازشکاران و فرماندهی شش طائفه بزرگ تمیم، زبه، رباب قریش، کنانه و اسد را بر عهده داشت. صحنه هایی از تاریخ را که حضور متعهدانه ی او را در راستای دفاع از حق نشان می دهد می آوریم.
بسترهای فرهنگی ایثار و شهادت
حجت الاسلام و المسلمین دکتر حمید پارسانیا
مسأله مشارکت، ایثار و شهادت، یک عمل، فعل و رفتار انسانی است که در ظرف معانی ای که انسان با آنها انس دارد و در حوزه ی فرهنگ و زندگی فردی و اجتماعی او حاضر است شکل می گیرد. در این صحبت سعی می کنیم این امر را در قالب دو فرهنگ، به صورت مقایسه ای تقدیم کنم.
فرهنگهایی که امروز به صورت قطبهای تمدنی در رقابات با همدیگر قرار می گیرند یکی در دنیای غرب و دیگری در دنیای اسلام است. در درون فرهنگ لایه های مختلفی وجود دارد و رفتار و اعمال انسان که در پایین ترین بخش فرهنگ و در افق تمدن بروز و ظهور پیدا می کند ریشه در همه ی آن لایه ها دارد. عمیق ترین لایه آن معانی هستند که در مرتبه ی بعد به صورت هنر و ادبیات تمثل پیدا می کنند و در نهایت به صورت فعل و رفتار اسوه های فرهنگی تجسم می یابند و مسأله مشارکت، مسأله ایثار و اوج ایثار که شهادت است در درون هر فرهنگی از همین زمینه ها بهره می برد. در دنیای مدرن که ابتدا بحث را در این محور به انجام می رسانیم یک معانی خاصی در حوزه ی هستی شناسی انسان شناسی و حتی مبانی معرفت شناسی دارد که سر سلسله این حرکت به این ابعاد باز می گردد. انسان و عقلانیتی که در آنجاست یک تعریف ویژه ای را برای انسان و جهان به دنبال می آورد. انسان در یک هستی طبیعی و دنیوی مورد نظر قرار می گیرد و به محاسبه گذاشته می شود و عقلانیت در همین چارچوب هدفمند کار می کند و کنش و رفتار دیگران باید در همین چارچوب معنا پیدا کند. اگر از خودگذشتن وجود دارد در ازای پاسخی است که در همین فضا شکل بگیرد و پیدا شود و لذا آنجا بیشتر نوعی تعامل و مشارکت است. تعریفی را که هابز از ایشان می دهد در فضای اندیشه ی سیاسی دنیای غرب به صور مختلفی تداوم پیدا می کند. انسانها گرگهایی هستند که مراقب همدیگر می شوند و بالاخره باید با یک نظام بیرونی در محاسباتی که دارند تعامل کنند. این حوزه عقلانیت پیش از این کشش ندارد و اگر انسانی بخواهد از خود بگذرد و به نفع دیگری ایثار کند «و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه» یعنی این گونه رفتار را اگر بخواهد انجام دهد در چارچوب عقلانیت مدرن تفسیرپذیر نیست و باید نوعی فریب یا نوعی تقلب باشد.
در اندیشه دورکیم می بینیم وقتی او می خواهد از خودگذشتن را تفسیر کند در رقابت دو نفس از آن یاد می کند. یکی نفس خود انسان و دیگری نیز وجدان جمعی است وقتی که انسان ایثار می کند و به صحنه ی شهادت باز می گردد او این را چیزی پیش از خودکشی یاد نمی کند و برای خودکشی اقسامی را بر می شمرد.
در دنیای اسلام می بینیم که مسأله مشارکت و ایثار چگونه و به چه نحوی است و حقیقت مطلقی است که حضور دارد چندان که غیرتش غیر را در جهان باقی نمی گذارد متن حقیقت عالم است و آنچه در چنین عالمی است جزء آیه و نشانه و ارائه و حکایت آن جمال و کمال نامحدود و نامتناهی نمی تواند باشد و انسان خلیفه ی این خداوند سبحان است و در اینجا در تبعید است او تا به آن وطن و موطن اصلی خود باز نگردد غریب و بیگانه است و سعادت و فلاح او در بازگشت به آن هدف نامتناهی و نامحدود است که تأمین می شود.
وقتی این گونه می شود که عاقلانه ترین رفتار این است که در رفتارهای خود آن هدف را جستجو کند و به دنبال هدفهای دنیوی محدود نباشد و با تعامل در رفتار و اعمالی که با انسانهای دیگر دارد وقتی که بخواهد طرفش و هدفش را در معاملات اینجا و مشارکتها این گونه ببیند این رفتار معقول به حساب نمی آید.
درباره شهید داریم وقتی که اولین قطره خون او به زمین می رسد نظر به وجه اله می کند. وجه اله چیست؟ این ذوالجلال و الاکرام وصف رب نیست بلکه وصف وجه هست و در این فرهنگ انسانهای بلندهمت پرورده می شوند و در جامعه ای که چنین فرهنگی وجود دارد اگر ما به دنبال مشارکت مردم و حضور جدی آنها هستیم به یقین باید از این ذخیره فرهنگی تغذیه کنیم و اگر خدایی نکرده به دنبال آن باشیم که از نوعی رفتار که در یک چارچوب فرهنگ دیگری معنادار است و جزء آن نمی تواند باشد الگو بگیریم آن موقع به طور مسلم با واکنش و عکس العمل مطابق آن مواجه می شویم.
راهبری فرهنگ ایثار و شهادت
سرهنگ عبدا… رفیعی
شهادت و ایثار در فلسفه ی انسان شناسی ما مفاهیم و نیز معنای خاص و ویژه دارد. واژه مقدس شهید بزرگترین بار مفهوم و معنی را برای آنچه که می خواهیم دربردارد.
شهید در لغت به معنای حاضر، ناظر، آگاه، آگاهی دهنده، خبردهنده راستین و امین، آگاه، محسوس و مشهور کسی که همه چشم ها به او است و بالاخره به معنای نمونه، الگو و سرمشق است. شهادت در فرهنگ ما و مذهب ما یک حادثه ی خونین و ناگوار نیست ولی در مذاهب دیگر و تاریخ اقوام آنها شهادت عبارت است از قربانی شدن قهرمانان که در جنگها و نزاع ها به دست دشمنانشان کشته شدند و لذا این یک حادثه غم انگیز مصیبت باری است اما در فرهنگ کلی ما شهادت مرگی نیست که دشمن ما بر رزمنده است تحمیل کند بلکه شهادت مرگ دلخواهی است که سرباز اسلام با همه آگاهی ها و همه منطق و شعور خود آن را انتخاب می کند. شهادت یعنی کشته شده در راه عقیده و در اصطلاح حدیث و همچنین در تاریخ و ادبیات اسلامی به کشته شدن ضمن جهاد در راه خدا به دست مخالفین دین گفته می شود. شهادت شامل دو رکن اصلی است یکی که در راه خدا یا فی سبیل ا… باشد هدف مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فدای هدف نماید. دیگر آن که آگاهانه صورت پذیرفته باشد. نشاط، شهادت یا روحیه ی شهادت طلبی چنین که در بین مسلمانان صدر اسلام وجود داشت در نهضت های اسلامی کنونی نیز مشهود است. اما ایثار یا غیرخواهی با به عبارت کلی و عام از خودگذشتگی نظریه ای است مبتنی بر این اصل که انسان در خطرات خود گرایش به دیگرخواهی دارد و باید منافع خود را فدای جمع کند. تعارف زیر در مورد ایثار صدق دارند؟
۱- گذشت و انصراف از جان و مال و خویشاوند.
۲- امنیت شخصی و آسودگی مقام به خاطر عدالت حق، حقیقت، و منافع جامعه.
۳- بخشیدن همه چیز و گرفتن همه چیز.
۴- برتر و مقدم داشتن دیگر نسبت به خود و …
حضرت امام خمینی (ره) در مورد شهدا چنین فرموده اند.
خانواده های شهدا تا همیشه ی تاریخ این مشعل داران راه اولیاء، افتخار روشنایی طریق الی ا… را به عهده گرفته اند. مجروحان و معلولان، خود چراغ هدایتی شده اند که در گوشه گوشه این مرز و بوم به دین جاودان، راه رسیدن به سعادت آخر را نشان می دهند راه رسیدن به خدای کعبه را. اسرای در چنگال دژخیمان خود سرود آزادی هستند و احراز جهان آن را زمزمه می کنند. مفقودان عزیز، محور دریای بیکران خداوندی هستند و فقرای ذاتی دنیای درون در حسرت مقام والایشان در حیرت هستند. از شهدا که نمی شود چیزی گفت. شهدا شمع محفل دوستان هستند.
شهدا در قهقهه ی مستانشان و در شادی وصولشان نزد پروردگارشان روزی دهنده هستند و از نفوذ مطمئنه ای هستند که مورد خطاب پروردگارند. اینجا صحبت عشق است و عشق و قلم در ترسیمش بر خود می شکافد.

سخن امام علی در مورد جهاد و ایثار و شهادت
حضرت امام علی (ع) ایثار و شهادت فرموده اند: (ایثار: در رحمت الهی است که تنها بر روی بندگان ویژه خداوند باز می شود و من شب و روز شما را به ایثار و مبارزه دعوت می کنم و پیوسته نغمه جانبازی و فداکاری را در گوشهای شما می نوازم.
ریشه ی ایثار و شهادت
امروز برای آنکه فرهنگ گسترده شهادت در جامعه ایران نفوذ کرده و دیگر زمان برای شناخت آن بی مفهوم است. سخن گفتن مشکل است بخصوص در سیطره فرهنگ ایثار و شهادت، ولی حرکت سخت است و آن به خاطر این است که بضاعت علمی و قدرت فکری من اجازه چنین کاری نمی دهد. محورهای گوناگونی وجود دارد که باید شهادت را بیشتر شناخت یکی اینکه شهادت را به عنوان یک مسأله فکری، علمی و فلسفی و … مطرح کرد و در این حال باید فقط اندیشید و استدلال کرد و تنها از قدرت علم و منطق مدد گرفت و از سوی دیگر حماسه ی شهادت و آنچه که شهادت تداعی می کند به قدری احساسی و هیجان انگیز و عاشقانه است که روح را به آتش می کشد و منطق را فلج می کند و قدرت ناطقه را ضعیف و اندیشیدن را دشوار می کند. اگرچه شهادت آمیزه ای است از یک عشق شعله ور و یک حکمت عمیق و پیچیده که این دو را با هم نتوان بیان کرد و در نتیجه حق سخن ادا نمی شود.
دفاع مقدس ایران اسلامی که سرشار از ایثار و شهادت بود از مردم و بازدمش افتخار آفرینی و عزتمندی متجلی شد . مردم دلیر و نجیب ایران با استقامت و پایمردی در جنگ و تهاجم همه جانبه هشت ساله تفسیر دیگری از ایثار و شهادت و عدالت ، شجاعت و ایمان را برای جهانیان ارائه نمودند و اصولا جنگ ایران تفسیر آیه های عزت، افتخار و شرف بود و گسترش عدالت و ایمان در جهان.
ناسپاسی محض است که با درک این همه ایثار، شهادت و استقامت اگر در ذهنمان حتی حلجان کند که چراغ اقتدار و عزت ما در جنگ و یا به نوعی دفاع بی فروغ شد. بر عکس ملت ایران در این دفاع مقدس علم عزت و سرافرازی را با تمام قدرت در قله های افتخار نشاندند که تا در طول تاریخ نورافشانی خواهد کرد. در اوضاع وانفسای تاریخ معاصر که درخت هرز ستم در باورها ریشه ی گسترده ی ظلم و ستیزی و ستم سوزی با فرهنگ ایثار و شهادت در دفاع مقدس الگوی پرافتخاری بود که فروغ خود باوری را در دلهای هراس خورده تابانید و درد بی خویشی و بی هویتی را بر کند.
فرهنگ ایثار و شهادت در طول هشت سال دفاع مقدس نیروهای توانمند و پر قدرت نظامی در مقابله با استکبار جهانی همت والای خود را مصروف دفاع از ارزشهای دینی و ملی نمودند با این وجود مشاهده می شود از این رهگذر حرکت های غیر استکباری مستضعفان را در ساختار بین المللی در اقصی نقاط جهان عمومیت بخشیدند که روز به روز بر اوج شتاب و وسعت این حرکت ها افزوده می شود. حال باید ملاحظه کرد این تفکر از کجا شروع شده است و به آن اصول تکیه داد و لذا نمایانگر این تفکرات از کلمه جهاد است که در دین مبین و مقدس اسلام قداست خاص خود را دارد.
جهاد و ایثار در اسلام
آنچه که از فرهنگ ایثار و شهادت بر می آید قطره ای از مبانی جهاد در دین اسلام است. انسان به حکم عاطفه انسان دوستی، جنگ را یک اقدام وحشیانه و غیر انسانی می داند، لذا انسان جنگ را در شرایط عادی محکم و تقبیح می کند و این یک احساس بشری است.
دین مقدس اسلام که دین خطری و طبیعی است، به این واقعیات اعتراف دارد و جنگ را از نظر طبیعت بشری نیز سنجیده و می گوید جهاد بر شما واجب گردیده و حال آنکه برای ما موجب دشواری و کراهت است
  • بازدید : 80 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) بنا به نقل كلينى و شيخ مفيد در يازدهم ذيقعده سال ۱۴۸ هـ ق در مدينه منوره تولد يافت. پدرش موسى بن جعفر(عليه السلام) و مادرش نجمه خاتون بود. گويند نجمه را آغاز تكتم مى ناميدند و پس از ولادت امام رضا او را طاهره لقب دادند. شيخ مفيد و كلينى از هشام بن احمد نقل كرده اند كه گفت: 
حضرت موسى بن جعفر به من فرمود: آيا خبر دارى كه كسى از برده فروشان مغرب آمده باشد؟ گفتم نه. حضرت فرمود: چرا آمده است، بيا نزد او رويم. به اتفاق حضرت به محل برده فروشان رفتيم: مردى را ديدم كه بردگانى چند همراه داشت. به او گفتيم بردگانت را به ما نشان بده
كنيه امام هشتم، ابوالحسن مى باشد و آن حضرت را ابوالحسن الثانى مى گويند. مشهورترين لقب او رضا و القاب و عناوين ديگرى نيز مانند صابر، فاضل، وفى، رضى و… براى آن حضرت نقل شده است. بزنطى گويد امام جواد مى فرمود حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانيد براى اينكه او پسنديده خدا بود در آسمان و پسنديده رسول و ائمه اطهار بود در زمين و همه از او خوشنود بودند و او را براى امامت پسنديدند. 
بزنطى در ادامه مى گويد: عرض كردم مگر همه پدران شما پسنديده خدا و رسول و امامان نبوده اند. فرمود بلى. گفتم: پس چرا فقط او را در ميان آنها به اين نام ملقب گردانيدند؟ فرمود: براى اينكه از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدين جهت او را بدين اسم مخصوص گردانيدند. 
حضرت دوران كودكى و جوانى را در مدينه طيبه كه مهبط وحى بود در خدمت پدر بزرگوارش سپرى كرد و مستقيماً تحت تعليم و تربيت امام هفتم قرار گرفت و علوم و معارف و اخلاق و تربيتى را كه حضرت كاظم از پدرانش به ارث برده بود، به او آموخت. حدود ۳۵ سال در سايه پدر زيست و از خرمن فيضش خوشه ها چيد. در اين مدت، استعداد خدادادى خود را براى پذيرش مقام امامت كه منصب الهى است به ظهور رسانيد و پدرش نيز در دوران حيات خود مكرر بدين مطلب اشاره كرد و از بين تمام فرزندان خويش او را به فرمان الهى براى جانشينى خود معرفى كرد. دانشمند لبنانى، احمد مغنيه، در خصوص اين دوران از زندگانى امام رضا چنين مى نويسد: 
امام هشتم ۳۵ سال در حيات پدر بزرگوارش زندگانى كرد كه قسمت اعظم آن در دوره هارون الرشيد بود و پدرش در حبس هارون بود. گاهى در زندان بغداد و گاهى در زندان بصره عمر مباركش مى گذشت. امام رضا اين ظلم ها را مى ديد و سر بر زانو غم نهاده و نمى توانست به كسى اظهار دارد. روزگار رضا بسيار شبيه به روزگار پدران او بود كه يك سر آن به على بن ابيطالب و طرف ديگرش متصل به ائمه اطهار(عليهم السلام)بود. 
 امامت ثامن الحجج(ع) 
امام به كسى گفته مى شود كه رياست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بيان معارف و احكام دينى و رهبرى و ارشاد حيات معنوى مردم را به عهده مى گيرد. و در عقيده شيعه، چنين كسى بايد از جانب خدا تعيين و به مردم ابلاغ شود. 
امام رضا(عليه السلام) خود در حديثى طولانى كه كلينى آن را در كافى نقل كرده صفات و ويژگى هايى رابراى امام بيان مى كند و اشاره مى كند كه منصب امامت مانند مقام نبوت منشأ الهى دارد و امام نيز بايد از جانب خداوند تعيين و به وسيله پيامبر يا امام قبلى به مردم معرفى شود. چنانكه امام اول، امير المؤمنين على(ع) مطابق آيه تبليغ در غدير خم به وسيله پيامبر اكرم به مردم معرفى و ابلاغ شد و امامان بعدى نيز علاوه بر اينكه نبى گرامى برابر احاديث موجود در كتب فريقين با مشخصات كامل تا امام دوازدهم نام برده است، هر امامى نيز امام بعد از خود را با نص صريح و قطعى معرفى مى كرده است. 
امام كاظم نيز در موارد متعددى به امامت حضرت رضا پس از خود تصريح فرموده بود، از جمله داوود رقى گويد: به موسى بن جعفر عرض كردم پدرم فداى تو باد، من به سن كهولت رسيده ام و مى ترسم پيش آمدى برايم روى دهد و ديگر شما را نبينم، لذا مى خواهم مرا از امام بعد از خود خبر دهيد. حضرت فرمود: پسرم على امام بعد از من است. 
نصر بن قابوس مى گويد: به حضرت ابى ابراهيم، موسى بن جعفر(ع) عرض كردم كه من از پدرت (امام صادق) پرسيدم كه امام پس از شما كيست، شما را معرفى كرد و هنگامى كه آن حضرت رحلت فرمود، مردم پراكنده شدند ولى من و يارانم به شما معتقد شديم، شما نيز امام پس از خود را به من معرفى فرمائيد. امام كاظم(ع) فرمود: فلانى. (امام رضا را نام برد) 
در عين حال با همه اين نصوصى كه به امامت حضرت رضا(ع) تصريح دارد، پاره اى از شيعيان و حتى نواب امام كاظم بعد از شهادت حضرت، از پذيرش امامت امام رضا(ع) استنكاف كردند و به اصطلاح در امام كاظم(ع) توقف كردند و به «واقفيه» مشهور شدند. اينان مى گفتند: امام موسى بن جعفر بدرود زندگى نگفته، بلكه مانند عيسى بن مريم به آسمان رفته است و مهدى موعود او است و به زودى باز مى گردد و بعد از وى هيچ امامى وجود نخواهد داشت. به همين جهت امامت امام رضا و جانشينى آن حضرت را نپذيرفتند و متأسفانه اكثر اينان كه چنين مى گفتند از بزرگان شيعه بودند. نويسنده معروف، هاشم معروف الحسينى در اين باره مى نويسد: 
بيشتر منابع تأكيد دارند كه آنهايى كه در حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) توقف كردند و به امامت امام رضا قائل نشدند (هفت امامى ها) در شمار بزرگان و سرشناسان صحابه امام كاظم بودند كه وفات آن حضرت را منكر شدند و مدعى شدند كه او (امام هفتم) قائم آل محمد است و غيبتش از ميان قوم خود مانند غيبت موسى بن عمران است. 
يكى ديگر از نويسندگان درباره علت توقف آنان چنين مى نويسد: امام موسى بن جعفر نمايندگانى داشت كه سهم امام و ماليات اسلامى شيعيان را به نيابت از آن حضرت مى گرفتند ودر فرصت مناسب به دست امام مى رساندند و يا با اجازه او در موارد مجاز مصرف مى كردند. آنگاه كه امام كاظم(عليه السلام) در زندان هارون الرشيد به شهادت رسيد، نزد نمايندگانش اموال فراوانى گرد آمده بود تا جايى كه نزد زياد بن مروان قندى هفتاد هزار و نزد على بن حمزه سى هزار دينار جمع شده بود و همين اموال موجبات لغزش و انحراف اين نمايندگان را بوجود آورد و سر انجام به خاطر تصاحب اموال، بر امامت موسى بن جعفر توقف و امامت حضرت رضا را انكار كردند و اين دوستان فرصت طلب جريان انحرافى واقفيه را پى ريزى كردند. 
يونس بن عبدالرحمن كه از شخصيت هاى بزرگ شيعى بود و در صحنه هاى علمى و مبارزاتى در مكتب اهل بيت عصمت، گامهاى بلنى را برداشته بود مى گويد: 
چون اين حركت انحرافى را مشاهده كردم و براى من حقيقت امر مبنى بر انحراف واقفيه و اثبات امامت على بن موسى الرضا(عليه السلام) آشكار گرديد، به افشاگرى عليه اين باند دنيا پرست زبان گشودم و مردم را از افتادن به دام انحراف واقفيه بر حذر داشتم و به صراط مستقيم امامت كه در شخصيت با عظمت حضرت رضا(ع) تجلى يافته بود دعوت كردم. دو تن از رهبران جريان واقفيه، زياد قندى و على بن ابى حمزه، چون از موضع گيرى من اطلاع پيدا كردند طى پيامى به من اظهار داشتند كه اگر انگيزه ات  از مخالفت با ما ثروت است، ما تو را بى نياز مى كنيم و ده هزار دينار براى من ضمانت كردند، به شرط آنكه از مخالفت با آنها دست بردارم و مردم را به امامت حضرت رضا دعوت نكنم. من به آن دو گفت: ما خود از امام صادق و امام باقر روايت كرده ايم كه فرمود: 
اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه، فان لم يفعل سلب نور الايمان: 
هرگاه بدعت ها آشكار گردد، بر شخص دانشمند آگاه واجب است كه علم ودانش (حقيقت) خود را آشكار سازد و در صورتى كه چنين نكند نور ايمان از وى گرفته مى شود. 
من هرگز جهاد و مبارزه با بدعت را رها نمى كنم. در نتيجه آن دو مرا ناسزا گفتند و آشكارا بناى دشمنى با من گذاشتند. 
منصور بن يونس برزج يكى ديگر از كسانى بود كه دنيادوستى و حب مال او را از مسير حقيقت منحرف ساخت. نزد او به عنوان نماينده امام كاظم(ع) اموال فراوانى جمع شده بود. و چون امام هفتم به شهادت رسيد، اموال را به جانشين آن حضرت، امام رضا(عليه السلام) تحويل نداد و مقدار قابل توجهى از سهم مبارك امام را تصاحب كرد. خود همين منصور بن يونس مى گويد: 
روزى خدمت امام كاظم(ع) رسيدم، حضرت به من فرمود: اى منصور! آيا مى دانى مى خواهم چه مطلب جديدى را براى تو بگويم؟ 
عرض كردم. نه آقا نمى دانم. 
فرمود: فرزندم على را وصى و جانشين بعد از خود قرار داده ام. پس به نزد او برو و اين جانشينى را به او تبريك بگو و نيز به او برسان كه اين كار به دستور من است. منصور بن يونس بر طبق دستور امام كاظم(ع) نزد حضرت رضا(ع) رفت و وصايت و خلافت آن حضرت را به وى تبريك گفت و در واقع با او بيعت كرد. ولى همين منصور برزج از كسانى بود كه بعد از شهادت موسى بن جعفر(ع) به خاطر تصاحب اموال فراوانى كه نزد او جمع گرديده بود بيعت شكنى كرد و امامت امام رضا(عليه السلام) را منكر شد. 
طبرسى نيز سبب توقف و انكار فوت امام كاظم(ع) را از سوى واقفيه چنين مى نويسد: سبب ظاهرى اين اشكال تراشى ها طمع در اموال و امانت هايى بود كه در زمان زندانى بودن امام كاظم(ع) پيش بعضى از اصحاب آن حضرت جمع شده بود. اين موضوع، آنان را به انكار وفات آن حضرت و ادعاى زنده بودن او و انكار جانشينى براى وى و انكار نص در اين رابطه واداشت. 
خود حضرت رضا(ع) در خصوص ابن سراج كه يكى از همين جماعت واقفيه بود، مى فرمايد: اما ابن سراج آنچه باعث مخالفتش با ما و خروجش از اطاعت حق گرديد، اين بود كه به مال فراوانى از پدرم كه نزد او بود تجاوز كرده و در حيات او آن ثروت را خورد… به جانم سوگند، تعلل ورزيدن ابن سراج هيچ دليلى جز خوردن آن ثروت فراوان نداشت. 
و در مورد ابن حمزه، فرمود: او دچار تأويل شد كه به درستى نشناخته بود ودانشش را نداشت. با اين حال تأويل خود را به مردم القاء كرد و بر سر آن لجاجت كرد. 
امام رضا(ع) چندين بار با اينان مناظره كرد، تعدادى از آنها از ايده باطل خود دست برداشتند و گروهى چون ابن حمزه بطائنى، زياد قندى، ابن سراج و ديگران نسبت به آن اصرار ورزيدند و امام ايشان را لعنت كرد. كشى در رجال خود بعضى از اين مناظرات را نقل كرده است. 
  
پذيرش امامت حضرت رضا(عليه السلام) از جانب احمد بن موسى(عليه السلام) 
يكى از برادران بلند مقام حضرت رضا(عليه السلام)، احمد بن موسى (عليه السلام) است (معروف به شاه چراغ مرقد شريفش در شيراز مى باشد) اين شخصيت بزرگوار مورد احترام مردم بود، حتّى پس از شايع شدن شهادت حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام)در مدينه، جمعى در مدينه به عنوان پذيرش امامت او به در خانه (ام احمد) آمدند، و همراه «احمد بن موسى(عليه السلام)» به مسجد رفتند، از آنجا كه «احمد بن موسى» داراى كرامات و مقامات ارجمند بود، مردم تصوّر مى كردند، امام بعد از امام كاظم(عليه السلام) اوست، با او به عنوان امام بيعت كردند، او از مردم بيعت گرفت و سپس بالاى منبر رفت و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت خواند، سپس فرمود: «اى مردم! شما همه با من بيعت كرديد، ولى بدانيد من با برادرم «على بن موسى(عليه السلام)» بيعت كرده ام، او امام و جانشين پدرم مى باشد، او ولى خداست، و بر من و شما از جانب خدا و رسولش واجب است كه هرچه او به ما امر مى كند، اطاعت كنيم.» 
همه حاضران سخن احمد بن موسى(عليه السلام) را پذيرفتند، و دسته جمعى از مسجد بيرون آمده در حالى كه احمد بن موسى(عليه السلام) در پيشاپيش آنها بود، با هم به در خانه حضرت رضا(عليه السلام) رفتند و با آن حضرت بيعت كردند، امام رضا(عليه السلام)براى احمد بن موسى(عليه السلام)، دعا كرد، و احمد بن موسى(عليه السلام) از آن پس همواره در خدمت برادر بود، تا آن زمان كه حضرت رضا(عليه السلام) به سوى خراسان حركت نمود. 
احمد بن موسى(عليه السلام) در عصر خلافت مأمون عباسى، همواره جماعتى از مدينه به قصد زيارت برادرش حضرت رضا(عليه السلام)، از طريق فارس به سوى خراسان حركت نمودند، هنگامى كه «قتلغ خان» استاندار و نماينده مأمون در شيراز از ورود او به سوى شيراز، مطلع شد (با توجه به اين كه سياست مأمون نسبت به امام رضا(عليه السلام) و امامزادگان، تغيير كرده بود) سپاهى به سوى او فرستاد، و در هشت فرسخى شيراز در محلى به نام «خان زينان» سر راه احمد بن موسى(عليه السلام) را گرفتند، بين حضرت احمد و همراهانش با سپاه قتلغ خان، جنگ واقع شد، در اين ميان يكى از ياران قتلغ خان فرياد زد: «اگر شما قصد ديدار حضرت رضا(عليه السلام) را داريد او از دنيا رفت». وقتى كه ياران احمد بن موسى(عليه السلام) چنين شنيدند از اطراف او پراكنده شدند، دشمنان آنها را تعقيب كرده و در شيراز در همانجا كه اكنون محل مرقد شريف احمد بن موسى(عليه السلام) است، او و عده اى از همراهانش را به شهادت رساندند. 
به اين ترتيب اين امامزاده وارسته و بزرگ با كمال خلوص مردم را به پذيرفتن امامت برادرش حضرت رضا(عليه السلام)فراخواند، و خود و همراهانش در راه ديدار برادر، به شهادت رسيدند، و خون جوشان او و همراهان، بذرهاى گسترش تشيع و محبت اهل بيت(عليهم السلام) را در دلهاى ايرانيان آن عصر، و اعصار ديگر پاشيد. 

عتیقه زیرخاکی گنج