• بازدید : 83 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در سال ۱۳۳۶ در یکی از محله های مستضعف نشین اصفهان به نام کوی کلم در خانواده ای آگاه و متقی و با ایمان متولد شد. از اوان جوانی جزء نماز گزاران دائم مسجد محل بود که صوت تکبیر و اذان او آرام بخش جان نماز گزاران مسجد سید بود .
قامتش رشید رفتارش متین و با وقار بود و نور ایمان در چهره اش همیشه تابان . او را در حقیقت می توان بشیر سبز بهار اسلام دانست که از همان آغاز سالک کوی عرفان متکی به ایمان الهی بود ودر خط نورانی قران سیر می کرد روح مصفای او با تلا وت قران پالا یش یافته بود .
حسین در سال۱۳۴۳ وارد مدرسه شد .تحت توجهات پدر ومادر مومنش درعین فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از اموزش مسائل دینی غفلت نمی کرد
پدرش می گفت:(همیشه به محض تمام شدن برنامه کلاسش او را به مسجد می بردم تا از تعالیم روح پرور قران و صراط مستقیم دین غافل نماند.سرانجام درسال ۱۳۵۵ موفق به اخذ دیپلم از دبیرستان شبانه شد سپس به سربازی احضارگردید.
ضمن گذراندن دوران سربازی خود در مشهد به تحصیل علوم قرآن و شرکت در مجامع مذهبی مبادرت می نمود .در سال ۵۷ به فرمان امام امت از سربازی گریخت و به صورت علنی به صف انقلابیون مسلمان پیوست و در کمیته های مردمی به فعالیت پرداخت .
قبل از شروع جنگ به منظور رفع غائله کردستان به همراه چند نفر دیگر ازهمرزمان به آن سامان رفت و به قلع وقمع گروهکهای خود فروخته پرداخت. در همین مآموریت مجروح شد وبه حال سینه خیز مسافت زیادی را طی نمود تا خود را از مهلکه نجات داد.به محض شروع جنگ تحمیلی به جبهه آمد در عملیات زیادی شرکت داشت . او خود را وقف جنگ نمود واز غیر جنگ دست کشید و برای هیشه سنگر نشین شد.کار خود را از فرماندهی دسته و گروهان آغاز کرد درطول نبرد حق علیه باطل لحظه ای از پای ننشست . وی در عملیات«فتح المبین»چند لشگر تحت فرماندهی داشت .بعد از این فتح عظیم به میل و خواست خود تنها به فرماندهی لشگر امام حسین (ع)قناعت کرد در طی عملیات مختلف بارها مجروح شد و روی هم رفته سی بار ترکش توپ و خمپاره به او اصابت کرد و همیشه به محض بهبودی نسبی دوباره از تخت بیمارستان به سرعت راهی جبهه ها می شد از جمله در عملیات خیبر بود که به شدت مجروح شد و دست راستش را تقدیم اسلام عزیز نمود پس از قطع شدن دستش سفارش یک نوع اسلحه مخصوص را داد تا به راحتی با یک دست بتواند تیراندازی کند.وسرانجام در عملیات کربلای ۵ که با هدف ترمیم خطوط پدافندی از۳/۱۲/۶۵شروع گردید در هفتم اسفند ماه به ساعتهای آخرین خود نزدیک می شد . ماشین جنگی عراق در این عملیات ضربات سختی را متحمل شد . بیش از سی هزار نفر کشته وهشتاد هزار نفر زخمی از دشمن نشاندهنده گستردگی عملیات تعیین کننده و سر نوشت ساز کربلای ۵ است. اکنون حسین با کوله باری از اخلاص وعشق به خداوند و دوستی اهلبیت آماده سفر جاودان است . برای حسین کربلای ۵ و نهر جاسم پایان راه این دنیایی وآخرین وداع است.
شهید حسن  انصاری
  بنام خدا
نگاه اساطیری عامه به پدیده ی ارزشمند شهادت همواره بسیاری از جانهای مشتاق را از کالبد شکافی روح این حقیقت بلند بر حذر داشته . نگاهی که در آن شهید چنان در هاله ای قدس پیچیده میشود که اجازه ی نزدیک شدن و لمس کردن این واقعیت تاریخی را به هیچ دل بیدار و ذهن آگاهی نمی دهد.انگار که شهدا انسان نبوده اند و زیستی طبیعی  نداشته اند. توصیف فرشته وار این عزیزان  هیچ کمکی به فرزندان این مرز وبوم نخواهد کرد آنها که  به دنبال الگویی ارزشمند در روزگاران نزدیک  همواره سر به دیدار نا امیدی می کوبند  واز این که کسی را نمی یابند سر خورده و مایوس  به دامان  تخیل و تحزیر پناه میبرند.                            
   در حالیکه چنین الگو هایی در این سرزمین   همواره وجود داشته و دارند اما به واسطه ی  برخورد  غیر منطقی و غیر عقلانی با چنین انسانهای وارسته ای ایشان هر روز و هر روز بیشتر از قبل  دور از دسترس و غیر قابل تقلید  جلوه داده شده اند.نگاهی بیشتر احساسی  تا عقلانی . این نگاه  تنها محدود  به شهدا و علما نمی شود  بلکه  در مورد  پیامبر گرامی  اسلام و ائمه معصومین (ع) نیز  ما با چنین معضلی  همواره رو برو  بوده ایم و همواره جملاتی نظیر این ((اوه علی (ع) کجا و ما کجا)) یا((مگه میشه مثل  امام حسین (ع) بود))را شنیده ایم. انگار که حضرت  محمد (ص)و ائمه   اطهار (ع) برای راهنمایی  هدایت و نجات انسانها  نیامده اند انگار که خود اولین الگوی آن چه از آن می گفته اند  نبودندواین روند هم چنان ادامه دارد تا به پیروان صدیق و راستین آن بزرگوارنیز تعمیم داده شود از جمله شهدا .واین در حالی است که شما هیچ وصیت نامه ای از این عزیزان را نمی بینید که در آن از سالار شهیدان آقا امام حسین (ع) یاری نکرده باشند واز ایشان به عنوان الگوی راستین برای هر دل عاشق و جان مشتاقی یاد نشده باشد. تمامی این بزرگواران هم چون درخت ریشه در زمین و دست رو به آسمان داشته اند . زندگی ،هستی و امکانات آن را همواره ستوده اند از آن رو که میتوانند تعالی بخش روح هر انسان خواهان کمالی قرار گیرند .آری راه  رسیدن به آسمان همواره از دل زمین عبور کرده و هیچ پیامبر یا امامی جهت کمال و تعالی هیچ گاه قوانین حاکم بر نظام بشری را نادیده نگرفته است .به عنوان مثال همین حالا که در حال نگارش  زندگی نامه  و نحوه ی به شهادت رسیدن شهید حسن انصاری هستیم  چند عکس از او پیش روی من است که اتفاقا هیچ کدام بیانگر این نیستند که شهید انصاری از کره ای دیگر یا از دل اساطیر ، شاهنامه یا از آن  سوی تاریخ پا به زمین گذاشته مدتی این جا زیسته و بعد عروج کرده بلکه بر عکس او نیز همانند تمامی آنها که به این درجه بالا از مقام انسانی رسیده اند مراتب سلوک و دستیابی و نقطه ای را که آن جا انسانی جانش را در راه دین و آیین ،ناموس ، شرف ، سرزمین و معشوق ازلی ابدی فدا می سازد را در همین کره خاکی طی نموده است .در یکی از عکس ها که شهید را در سنین پایین تر حیات نشان میدهد ما جوانی را میبینیم با موهای انبوه ،پیشانی بلند،سبیلی که پیداست دیر زمانی بیش نیست که بر پشت لب ها سبز شده و البته نگاهی نافذ ،پر حرارت  در عین حال آرام وحاوی غریب.چهره ی کسی که میتوان به آن اعتماد کرد  و کارهایی بزرگ تر از سنش را به او واگذار کرد نیز جوانی که به نظر نمی رسد از چیزی به  همین سادگی ها هراسی به دل راه دهد .شاید بعضی بگویند که نه آقا این طور نیست و شما قصد دارید آن چه در ذهنتان می گذرد به این آدمها نسبت دهید و…. اما  ای کاش آن بعضی خود این جا بودند واین عکس ها را می دیدند و تفاوت ها را احساس میکردند .در عکسی دیگر که پیداست متعلق به سنین حدودا ۱۹ الی ۲۰ سالگی شهید است نشانی از پختگی زود رس و آرامشی دوست داشتنی دیده میشود همچنین با نگاهی کمی عمیق و موشکافانه تر می تواند به روشنی پرتو شعله ای یا نوری در پس نگاه شهید پی برد . چهره ی این عکس از ان چهره هایی است که هر گاه میبینمشان حس میکنیم که پیش از این هم آن ها را بار ها دیده ایم  هر چند که به واقع امر این گونه نبوده باشد .چیز دیگری که در این عکس ها قابل مشاهده است سادگی روستایی و پاکی و صفای ایرانی است.آدم هایی که تو میتوانی ساعت ها وحتی سال های متمادی را در کنار آن ها سپری کنی  بدون این که احساس ذره ای ملال و دل زدگی به تو دست دهد و این که گذشت زمان را احساس کنی .اما شرح عکس سوم ،محوطه ای بزرگ که به نظر با میله هایی آهنین محسور شده است .باد بی رحمانه د رحال ریختن برگ های زرد پاییزی ست و خورشید آرام آرام قامتش را به پشت کوه ها میکشد .شهید قصه ی ما به اتفاق دوست و هم رزمش  شهید فارسی و با لای آب نمایی نشسته اندو به جایی خارج از قاب دور بین می نگرند شاید آن جا که خورشید در حال غروب کردن است .شهید فارسی پنج انگشت دست راستش  را باز کرده و بالا آورده و همچون کوهی استوار به نظر میرسد .اماحالت نشستن شهید انصاری شبیه حالت آدم هایی است که آمادگی انجام هر کار بزرگی را دارند و بی قراری و جنب و جوش و تب و تابی خاص در ایشان دیده میشو د . موهای او کوتا هاند و پوست صورتش سوخته  اما نگاه همان نگاه است 
چیزی در دور دست ها او افکار را به خود می خواند این را به راحتی می توان از حالت او تشخیص داد.اما با تمام آن چه در بالا آمد فقیر تنها می تواند روایت گر بخش های مهم زندگی شهید باشند و کالبد شکافی تمامی ابعاد و وجوه روح این زندگی پر بار به واقع امر در توان من نیست و آن چه میخوانید آن چیز هایی است که به قدر نموده ام و نه بیشتر . شهید حسن انصاری در اولین روز تابستان سال ۱۳۳۹ در شهرستان محلات در خانواده ای مذهبی و انقلابی دیده به جهان گشود. زندگی و رشد و بالیدن در چنین خانواده ای از او جوانی پاک وصدیق و مومن  ساخت  جوانی شایسته و خوش نام و مثال زدنی و البته الگو .او توانست تحصیلات ابتدایی  و متوسطه را با موفقیت پشت سر گذارد و بلا فاصله بعد از اخذ مدرک دیپلم در سال ۵۷ با سمت آموزگاری به استخدام آموزش و پرورش در آید .سنگر پر نور علم و دانش به موازات سنگر مستحکم مبارز و اسقامت علیه رژیم طاغوت از او یک انقلابی آگاه ساخت کسی که با شعور و آگاهی این راه را بر                
گزیده بود و هیچ چیز نمی توانست  او را از انجام کاری که به او ایمان داشت باز دارد .روحیه ی بالای انسانی و نیز شوق به تعلیم و تربیت  نوباوه گان محروم جامعه او را بر آن داشت تا در یکی از دور افتاده ترین ومحروم ترین مناطق شهرستان سر بند یعنی روستای ساکی علیا مکتب عشق و ایثار را بنیان نهند و به دانش آموزانش چیزهایی بیاموزد که تا سال های سال از او به نیکی یاد کند و هرجا و به هر مناسبتی نام نیکویش را پاس دارند . شهید حسن انصاری در این روستا و روستای هندودر  تنها  به تدریس بسنده نکرد آن نیرو و جنبش و جوشش درونی به او اجازه نمی داد که اوقاتی را به فراغت بگذارند اساسا او آن گاه فراغت می یافت که دیگران را در آسایش وامنیت میدید برای همین د رکنار تدریس شروع به کشاورزی کرد.کاشتن دیم در زمینی بزرگ زیستن با دانه و ریشه ،ساقه و برگ کشتن آفات و وجین دیگر کا رها .اما آیا او این کارها را برای کسب در آمد بیشتر و رفاه افزون تر انجام میداد نه چرا؟چون که گفته اند نوبت برداشت محصول  که میرسید شهید بیشتر آن چه را که سر رسیده است به مستضعفان  می بخشید و خود را غنی تر از هر وقت دیگری احساس میکرد.                
                               غلام همت انم که زیر چرخ کبود                        
                                                                                           زهر چه رنگ تعلق پذیر و آزاد است
 
  آری آزادگان این گونه اند .اسیر زلف تابیده ی یارورها از پایبند دنیا ی دیرین.          
من چشم از او چه توانم نگاه داشت که اول نظر به او دیده ور شد.شهید غیر دوست و رضای اوهیچ چیز دیگر را نمی بیند و بر نمی تابد هر چه خداوند را خشنود کند با آغوش باز میپذیرد و به ان چه موجبات غضب اورا فراهم می کند .در مراحلی دیگر تنها اوست ،دوست ودیگر نه. امام خمینی (قدس سره ) می فرماید:((شهید نظر می کند به وجه الله .)) این رهنمود بس است هر رزمنده ی عاشقی را تا از همه چیزش از جمله جان بگذرد در راه خدا.آنکه او را دید از همه برید وان که اورا ندید براستی چه دید .امام حسین (ع) میفرمایند: (آن که خدا را ندارد  براستی چه دارد و ان که که او را دارد چه ندارد ).بر گردیم به قصه.شهیدانصاری  با شنیدن فرمان امام و پیشوایش  مبنی بر توسعه ی  کشاورزی بی معطلی  با کمک دوستانش و با مشقت فراوان  در یکی از زمین ها بالای شهرستان محلات چاهی  حفر کند و زمین های زیادی را با این کار آباد کرد. او که یک لحظه از تلاش باز نمی ایستاد در این بسیج عمومی برای آبادانی کشور نقش خود را بدرستی ایفا می کرد  علاوه بر این ها  به فکر احداث یک  مرغ داری افتاد و توانست با این کار  خود مرغ مصرفی  مردم را در گرمای تابستان  در ماه مبارک رمضان تامین کند . با تمام این اوصاف این بزرگمرد هم چنان تشنه بود وعطشی درون او را به این فکر هدایت می کرد که نه این تمام آن کاری نیست  که من موظف بر انجام آنم  و برای آن آفریده شده ام. او پی برده بود که علاوه بر این ها مسئولیت سنگین تری بر عهده ی  اوست. بار مسئولیتی که تنها کسانی می توانستند آنها را بر دوش بکشند  که هم چون شهید قصه ما پیش زمینه ی آن را داشتند ،.دغدغه  انجام کاری بزرگ درخور اشرف مخلوقات.در میان همین تردید هاو دودلی ها بود که مادر شهید انصاری به کمک او آمدو از این حال او را خارج کرد.این درست زمانی بود که چند ماهی بیشتر از جنگ نگذشته بود .سنگر علم و دانش یا سنگر جهاد کدام.تشویق مادر به حضور حسن در جبهه در لبیک به ندای رهبرش چنان شوری در دل او افکند که سر از پای نمی شناخت . او که گویی سالها منتظر چنین لحظه ای بود بی معطلی این دعوت را لبیک گفت و خود را برای جهاد علیه تجاوز دشمنان اسلام آماده ساخت.چنانکه رنج مسافت طولانی روستای محل تدریس تا شهرستان محلات را به جان می خرید تاازمربیان نظامی بسیج آموزش نظامی گیرد.به این ترتیب بعد از اندک زمانی یکی از فرزندان پر شور و شیفته اسلام و انقلاب به همراه عده ای دیگر داوطلبانه عازم مرکز آموزشی سپاه تهران شد. بعد از دیدن آموزش های تکمیلی از آنجا به جبهه سومار عازم شد تا آخرین گام های استوارش را در راه پر سعادت و نورانی اسلام را عاشقانه پشت سر گذارد و به وصال محبوب ازلی ابدی خود نائل گردد. همرزمانش در خاطرات خود آورده ا ند شور و شوق و حرارت و اشتیاق شعله ور در روح وجان این شهید در روزهای آخر او را از سکون در جبهه به ستوه آورده بود برای همین وقتی با پیشنهاد اعزام به قلب دشمن همراه با گروه شناسایی مواجه شد آن را چشم بسته با جان و دل پذیرفت و رفت تا آخرین مرحله این راه طولانی را با موفقیت و سر بلندی پشت سر گذارد.بد نیست باقی ماجرا را از زبان همرزم شهید بشنویم او می گوید: شهید حسن انصاری مظلومانه به شهادت رسید تا قبل از اعزام به جبهه ما همدیگر را نمی شناختیم تا اینکه بعد از اعزام به جبهه در پادگان ولیعصر(عج)بیشتر با هم آشنا شدیم حدود ۲۵ روزدر آن پادگان با هم بودیم تا به پادگان ابوذر در کرمانشاه و از آنجا در نهایت به منطقه عملیاتی سومار اعزام شدیم . به منطقه که وارد شدیم از طرف فرماندهی اعلام شد که مخابرات به نیرو نیاز دارد من،شهید انصاری و دو نفر دیگر از بچه های محلات انتخاب شدیم و به جایی رفتیم که کمینگاه بود یعنی نزدیکترین منطقه به دشمن و از عقب هم بی سیم زدند که فردا نیروی کمکی خواهد رسید و با توپ خانه ارتش روی دشمن آتش خواهد ریخت تا شما بتوانید جلوتر بروید. فردای آن روز نیروها طبق قرار آمدند و قرار شد که من به اتفاق چند تن دیگر جلو برویم اما در آخرین لحظه شهید انصاری پیش آمدو با نگاهی مشتاق از من خواست تا اجازه دهم او به جای من برودمن و مشاهده این همه اشتیاق نتوانستم مقاومت کنم و قبول کردم تا او به جای من با نیروها جلو برود.ایشان با نیروها جلو می روند و به محاصره در می آیند .دشمن آنها را از همه طرف به آتش می بندد. آخرین جملاتی که موقع شهادت بر زبان شهید انصاری جاری بود را من شنیدم چون بی سیم دست ایشان بود و صداها به وضوح شنیده می شد . آخرین کلمات اینها بود(یا حسین یا زهرا ،یا حسین یا زهرا)تا کنون اثری از پیکر مطهر و نازنین  شهید به دست نیامده است . وصیت نامه شهید انصاری آورده است:((مقداری کتاب دارم که آنها را بهتر است به یکی از مساجد شهرستان محلات اهدا کنیددر ضمن اموالی هم دارم که یا صرف امور خیریه شود و یا اینکه در ماه مبارک رمضان افطاری دهید ))آری این حکایت مردی بود که تا خود و خدای خود را شناخت یک لحظه آرام و قرار نگرفت تا بالاخره در آغوش پدر مهر محبوب آرامشی ابدی یافت . یادش گرامی و راهش پر رهرو باد  

عتیقه زیرخاکی گنج