• بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

همه‌ي متون براي خواندن نيستند. البته خود كلمه‌ي متن اين نظر را نقض مي‌‌كند. از ديدي متني، سخن بيشتر رمزبندي و پوشندگي است تا بيان. مجازهايي از قبيل طرح‌بندي و پيچيدن، لايه‌لايه كردن و تا كردن، ساختاردهي و فصل‌بندي، همه خواندن را طلب مي‌‌كنند ــ خواندني قوي، مدرنيست، و تحليلي. متون تكليف‌هايي را تحميل مي‌‌كنند كه توصيف‌هاي مشخص در زبانِ خردِ ابزاري را موجه مي‌‌رساند. تكليفِ به چنگ انداختن و نفوذ، چيره شدن و خُرد كردن، باز كردن و پرده برانداختن. متن مفعول شناسايي است كه توان ما تعريفش مي‌‌كند: توان ما در تقليل و تبيين متن، در هدايتِ فرآيندها و نتايجش، و در بافتن و بازـ‌بافتنش، آن‌گونه كه مي‌‌خواهيم
در واقع، صحبت از قرآن به مثابه يك متن حق مطلب را ادا نمي‌‌كند. قرآن تنهاـ‌قرائتي است از متني كه نزد خداست: ام‌الكتاب، مادرِ كتاب.[۲] خدا جبرائيل را فرستاد تا اين كتاب آسماني را براي محمد(ص) قرائت كند. محمد(ص) طي دوره‌‌اي بيش از بيست سال قرآن را به تدريج دريافت كرد. قرآن حفظ مي‌‌شد و احتمالاً بخشي از آن نوشته مي‌‌شد. گرچه پيامبر نمي‌‌توانست بخواند و بنويسد اما كاتبي به نام زيدبن‌ثابت داشت. محمد(ص) قرآن را براي اصحابش قرائت مي‌‌كرد و آنها نيز قرائت را حفظ، و بعضي‌‌ها مكتوب، مي‌‌كردند. اما پس از رحلت پيامبر اغلب صحابه در جنگ‌ها كشته شدند و خطر از دست رفتن قرآن جدي شد. به همين خاطر ابوبكر به زيدبن‌ثابت دستور داد كه پاره‌‌هاي مكتوب و غيرمكتوب موجود را گردآوري كند تا متني كامل تدوين شود. اين متن بروي قطعه‌‌‌‌‌‌هاي صفحه مانندي از پوست آهو، برگ خرما و استخوان كتف شتر نوشته مي‌‌شد. اما تدوين‌هاي ديگري نيز در جريان بود و تفاوت‌هاي ميان آنها به اين بلاتكليفي منتهي شد كه پس قرآن واقعي كدام است. از اين رو خليفه دوم، عثمان، از زيد خواست كه روايات مختلف را با مجموعه ابوبكر مقايسه كند و با استفاده از همه مواد موجود متني رسمي ارائه دهد كه “بازبيني عثماني” نام گرفت. بعد عثمان دستور نابودي همه متن‌هاي غيررسمي را صادر كرد.
اما قرآن عثماني متني صامت بود و اين سئوال پيش آمد كه چگونه بايد حركت گذاري شود. در واقع چون برخي حروف صامت از يكديگر قابل تشخيص نبودند، سنت‌هاي متفاوت “قرائت” به‌وجود آمد. ابوبكرمجاهد در سال ۳۲۲ بعد از هجرت (۹۳۲ ميلادي) نظام‌هاي مختلف اعراب را به هفت نظام كاهش داد: مدينه، مكه، دمشق و بصره هر كدام يك نظام و سه نظام قرائت كوفي. دو روايت از اين هفت روايت رسمي شدند، البته ديگر نسخ نيز در كنارشان مجاز بودند. اما اساساً به تبع اين عقيده كه خدا قرآن را با هفت لهجه عربي نازل كرد، هفت سبك معتبر قرائت باقي ماند. اين سنت‌هاي “قرائت” در مدارس رسمي كه ريشه در قرن دوم و سوم هجري داشتند حفظ شدند و موثق‌ترين متون در تعيين روايت رسمي قرآنند. بنابراين وقتي روايت معيار و معتبر در سال هاي ۲۴ـ۱۹۲۳ در مصر بوجود آمد، بر خلاف همه قوانين و روش‌‌هاي كتاب نگاري، براساس “علم القرائه” بود و نه بر حسب سنت‌هاي حاكم بر تصحيح متون. علاوه بر اين خود متن چگونگي اعراب را تعيين نمي‌كند، يعني نقاط و علاماتِ تفكيك دهنده به تنهايي تعيين كننده نيستند. به همين علت است كه براي حفظ قرآن بايد يك يا چند قرائت موثق را حفظ كرد نه متن مكتوب را. همچنين قرائت قرآن بر اساس رشته‌‌اي به نام “تجويد” است. اين قوانين روال‌هاي غنه‌‌اي شدن، تنفس، وقف، ادغام، طول هجاها و غيره را در بر مي‌‌گيرند. بر حسب اينكه قرائت با ترتيل يا صوت باشد رشته‌‌هاي ديگري نيز وجود دارد.[۳]
به عبارتي صريح، قرائت شيوه وجودي قرآن را تشكيل مي‌دهد. قرآن، به عنوان يك متن، هميشه در علامت نقل قول قرار دارد. حتي اگر متون ثابت و به نحو قابل ملاحظه‌ا‌ي با هم يكسان باشند، قرآن نمي‌‌تواند مثل يك متن ثابت بماند. نتايج هرمنوتيكي اين شفاهي و شنيداري بودن پيچيده و بسيار است. براي مثال، ترجمه قرآن ممنوع نيست، چون از لحاظ ماده و از لحاظ وجودي اصلاً امكان ندارد. زبان عربي فقط زبان نوشتار نيست كه زباني بومي و زنده است و قرآن را نمي‌‌توان از آن جدا كرد. به همين ترتيب، تفسير و تأويل (exegesis) قرآن در ذات خود تفسيري وابسته به گوش است. چشم به تنهايي نمي‌تواند آن‌چه را مي‌‌خواند بازشناسد. اين گفته بدان معني نيست كه قرآن براي مطالعه نيست و نبايد در متن جستجو كرد يا نبايد درباره جزئياتش به تأمل نشست. بلكه هر امر جزئي فقط از طريق گوش فرادادن قابل دريافت است. ازاين‌رو تعيين اين امر كه خواندني همراه با سنجشگري و نقد از قرآن چگونه خواهد بود دشوار است. در خواندن سنجشگرانه، فرد خود را در فضايي خارج از متن مي‌‌انگارد و متن را در فضايي از خويش قرار مي‌‌دهد: در برابر نگاه خويش، تحت تفحص خويش، موضوع شك خويش.
اما پر واضح است كه نمي‌‌توان قرآن را در دست ـ‌و به دور از خويش‌ـ گرفت. قرآن قرائتي است كه ما را در خود مي‌‌پيچد، فضايي كه در آن سكني داريم را پر مي‌‌كند، فتحش مي‌‌كند، و ما يك جزء. كلّ حركت خواندن كه دروني كردن يا تصرف در متن است، معكوس مي‌‌شود. اينجا ديگر به چنگ انداختن و باز كردن و پرده برانداختن از متن وجود ندارد. برعكس، خواندن حضور است و مشاركت. فهم قرآن مساوي است با گم شدن در قرآن.
مي‌توان معنايي از اين مفهوم را در هرمنوتيك ابوحامد محمد غزالي، كه در كتاب هشتم احياء علوم الدين توسعه داده است، يافت. غزالي (وفات ۵۰۵ هجري / ۱۱۱۱ ميلادي) محققي در فقه اسلامي و الهيات بود. شهرتش در غرب بيشتر به‌خاطر مهارتش در فلسفه يونان و ردّ آن است كه در كتاب مشهور تهافت الفلاسفه آمده است.[۴] زندگي غزالي قصه انسان فرزانه‌‌اي است كه به بي‌‌اساسي شناخت مدرسه‌‌اي پي مي‌‌برد و شغل آب و نان‌دار تعليم را در عوض عمري خلوت، تأمل و زيارت رها مي‌‌كند. او در زندگي‌نامه‌ي فكري خود، المنقذ من الضلال، شرحي از بحران روحي‌‌اش و سير از الهيات، فلسفه، “تعليم” تا “طريقه” صوفيه بدست مي‌‌دهد.[۵] در تصوف هدف رابطه‌‌اي ناب و بي‌‌واسطه با خدا و تجربه‌ي توحيد است.
قطعه مركزي المنقذ من الضلال شرحي از الهامي است كه در آن طبيبي حاذق به مداواي امراض فكري و روحي آدميان دعوت شده است. مثل يكي از اشراق‌هاي افلاطون، غزالي دريافت كه وظيفه‌‌اش ردّ جهان نيست بلكه بازگشت به آن و اعاده‌ي سلامتِ آن است؛ علي الخصوص بازگشت به زندگي مدرسه‌‌اي و تلاش در جهت نوسازي فلسفه و دين از طريق مرتبط ساختن صوفيانه و عارفانه آنها تا حيطه‌‌اي وراي عقل. تصوف مبتني بر اين نظر است كه شناخت تهي است مگر آنكه رابطه‌‌اي دروني با موضوع شناخت وجود داشته باشد. عقل هميشه به معناي شناختِ از دور است؛ شناختي در آن‌سوي واسطه‌ي زبان و مفاهيم. اما معرفت با اين پيش فرض است كه فرد بايد با معقولاتش وحدت داشته باشد. غزالي در اعترافاتش مي‌‌نويسد: “چه اندازه فرق است بين شناخت تندرستي و سيري و اسباب و شروط آن و خود تندرستي و سيري.” [۶] فقط عرفان مي‌‌تواند شناخت را تا سطح “معرفت” برساند، سطحي كه در آن فرد آن‌چه را كه مي‌‌داند با تمام وجود تجربه مي‌‌كند، يعني تجربه بدون واسطه‌ي خدا، آنجا كه ديگر انانيتي براي فرد باقي نمانده است (حالتي از ترك يا نفيِ نفس كه “فنا” نام دارد) و كاملاً جذب وجود خدا شده است (“بقا”). غزالي اما معتقد بود كه اين تجربه براي آن نيست كه جايگزين فلسفه و دين شود، بلكه براي تكميل آنها و براي تأمين مبنا و مقصودي براي آنهاست. و اين شرط در مورد هرمنوتيك نيز صادق است. در هرمنوتيكِ غزالي نكته صرفاً فهم قرآن به سبك تفسيري معمولي نيست بلكه دستيابي به تجربه‌‌اي صوفيانه از آن است. ‏
ساختار كلي هرمنوتيك غزالي را فرارِ فكري‌‌اش از فلسفه رايج و تعليماتِ قيم‌مآبانه‌ي روزگارش به سوي حالتي از مشاهده مستقيم شكل مي‌‌دهد. يعني حركتي به سوي اولويت تجربه عرفاني با دور زدن اقتدار تفاسير مرسوم. براي غزالي هيچ چيز منفورتر از آن‌چه ديگران آموخته‌‌اند نيست. اما در عين حال عرفان، ذهن‌گرايي، شريعت‌ستيزي و اباحي‌گري نيست، يعني نمي‌‌توان تفسير خود را با آن‌چه مرسوم و جا افتاده است جايگزين كرد، بلكه خواندن برخوردي است با متن، برخوردي بدون دخالت نظر هيچ ساختاري معنا دهنده، چه سنتي باشد چه غير. در حادثه‌ي عرفاني ديگر ذهني جدا از عين وجود ندارد، مني وجود ندارد كه بخواهد در برابر سنت بايستد. اين نكته‌ي آخر مهم است، چون عزمِ غزالي بر وفق دادن هرمنوتيك با دستورات صريح قرآن است: در قرآن تفسير بي‌‌اندازه و گزاف و تفسيرهايي كه متن را نقض كنند نهي شده‌اند.[۷] قرآن به خاطر تأكيد مكررش بر وضوح زباني و نيز محكوم كردن آنهايي كه خود را به صرافت باطن‌انديشي و تاريك‌انديشي مي‌‌اندازند، در ميان متون مقدس يگانه است. براي مثال سنت ديرپايي دو نوع تفسير را مشخص مي‌‌كند: “تفسير به رأي” يا تفسير با استفاده از عقل و نظر شخصي و “تفسير بالمأثور” يا تفسير بر حسب آن‌چه از طريق نقل و حديث رسيده است. احاديث طي حدود دو قرن اوليه بعد از رحلت پيامبر بوسيله يك سري “اِسناد” يا راويان جمع آوري شدند.[۸] اساساً حديث را مجموعه‌‌اي وسيع از بافت‌ها (پيش‌زمينه‌‌ها يا پيش‌ساخت‌ها) تشكيل مي‌‌دهد كه فهم و تفسير قرآن بايد در آن صورت پذيرد. تفسيري كه خارج از اين چارچوب قرار گيرد در معرض اتهام به “بدعت” قرار دارد.
  • بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب pdfتهیه شده وشامل موارد زیر است:

 ادبیات عرفانی یا ادبیات صوفیانه، قسمتی از میراث منثور و منظوم ادبی است که شاعران عارف یا عارفان شاعر، تحت تأثیر مشرب تصوف به وجود آورده‌اند و در برگیرنده‌ی قسمت عظیمی از ادبیات پارسی است.
  برای شناخت این نوع ادبیات لاجرم باید پدید آورندگان آن یعنی صوفیه و عرفا را شناخت. تصوف یک مشرب خاص فکری است که تقریباً از قرن دوم هجری قمری به طور رسمی مطرح شد، و سابقه تعالیم آنان را می‌توان به زمان پیامبر و «اهل صفه»، کسانی که در اثر تعلیمات پیامبر(ص) و از سویی دنیازدگی جانشینان پیامبر به خصوص از دوره عثمان به بعد، به زهد و دنیاگریزی روی آوردند و کم‌کم اقلیت خاص فکری را شکل دادند. اولین چیزی که در بین آنان مطرح ‌شد مذمت دنیا و خواهش‌های نفسانی بود و سپس عشق به خدا و طلب او که مرکز خواسته‌ها و هدف نهایی اعمالشان قرار داشت. از همین جاست که تعلیمات و سخنان آنها دو دسته می‌شود: دسته‌ای به وعظ و اندرز (ادب تعلیمی) و دسته ای به جذبه و عشق (ادب عاشقانه) می‌پردازند. بعدها میراث عظیمی تحت عنوان ادبیات عرفانی از آنان به جای ‌ماند که از این مشرب فکری تغذیه می نمود.
«تصوف که از مشرب ذوق و الهام سرچشمه می‌گیرد، البته با شعر و شاعری که نیز از همین لطیفه‌ی نهانی برمی‌خیزد مناسبت تمام دارد، اما با این همه، صوفیه که در آغاز اهل زهد و پرهیز بوده‌اند، به همان نسبت در اوایل، چندان رغبتی به شعر و شاعری نشان نمی‌دادند. درست است که اشعاری به بعضی از قدماء صوفیه مثل ذاالنون مصری و یحیی بن معاذ رازی و دیگران نسبت داده‌اند اما اینگونه اشعار از زبان و روایت صوفیان (که چندان قابل استناد نیست) به ما رسیده و از طرفی چندان در بردارنده‌ی حکمت و فکر صوفیه نیست. صوفیه معتدل هم  حتی در آغاز، اظهار علاقه به شعر نمی‌کردند و حتی از خواندن قرآن به الحان و شنیدن اشعار کراهیت داشتند». (زرین کوب، ۱۳۷۳؛ ص ۱۴۰)
  اولین آغازگر شعر را بین متصوفه ابوسعید اباالخیر (۳۵۷ – ۴۴۰هـق) گفته‌اند. ابوسعید برخلاف مخالفت‌های فقها و متشرعان و حتی متصوفه، بر سر منبر وعظ، اشعار بسیاری می‌خواند و از آن تأویل و تفسیر عرفانی می‌کرد.
  می‌توان گفت شعر صوفیانه فارسی مقارن با اوایل قرن پنجم با ابوسعید اباالخیر در خراسان رواج تمام ‌یافت. «بعد از عهد سلطان محمود غزنوی و پسرش (سلطان مسعود) به جهت اسباب گوناگون، تصوف در خراسان و عراق رواج تمام یافت و با اینکه فقها خواندن شعر به ویژه غزل را بر سر منبر ممنوع کرده بودند؛ با وجود این، روایت ابیات عاشقانه و نقل قصص و حکایات در بین صوفیان رایج بود. رباعیات عین القضاة همدانی و ابوسعید منهیه و اوحدی کرمانی و همچنین غزلیات سنایی و عطار به نمونه رواج شعر را در خانقاهها به دست می‌دهد». (همان، با تلخیص و تصرف، ۱۴۲)
  بعد از ابوسعید، سنایی در قرن ششم، با وارد کردن حال و هوا و درون مایه‌ها عرفانی به ساختار مستحکم قصیده، دیپاچه‌ای نو بر ادبیات عرفانی گشود. سنایی علاوه بر غزلیاتش که سرشار از جذبه و شور و حال قلندری و ملامتی است، در ساختار قصیده، تم عرفان را وارد کرد و بعد از او، عطار نیشابوری در قالب غزل و مثنوی، مفاهیم عالی عرفانی را مطرح کرد. البته ذکر یک نکته‌ی مهم اساسی است که ادبیات عرفانی همانطور که در ابتدای این نوشته به صورت اجمال آمد به دو نوع ادب تعلیمی و ادب عاشقانه تقسیم می‌شود. شاعران صوفی، سکر و وجد و حالات حاصل از غلبات روحانی را عموماً در قالب غزل می‌سرایند، و همچنین وعظ و تذکیر و زهد و تحقیق را عموماً در قالب مثنوی به عنوان مهارت‌ها و گوشزدهایی برای سالکان می‌سرایند؛ بر این اساس، سنایی و عطار مثل دیگر شاعران عارف، هم غزلیات پر از جذبه و شور دارند و هم مثنویات تعلیمی مثل حذیقه التحقیقه سنایی و منطق الطیر عطار.
  سرآمد شاعران عارف، مولانا جلال الدین محمد رومی است که هم در عرصه ادب عاشقانه عرفانی بی‌مانند است و هم در عرصه ادب تعلیمی عرفانی. مثنوی معنوی مولوی اثر گران سنگی است که از بهترین و غنی‌ترین میراث صوفیه به شمار می‌آید.
  «بعد از مولوی اولین کسی که جرأت کرد در شعر تعلیمی صوفیانه، شیوه‌ی مثنوی را سرمشق خود کند، پسرش سلطان ولد (معروف به بهاء ولد) است در «ولد نامه» خود. و بعد از او شیخ محمود شبستری است در «گلشن‌راز». (زرین کوب، ۱۳۵۷، ۲۷۳)
  به طور کلی بعد از  مولوی ادبیات عرفانی شکوفایی خاصی نداشته است و آثاری که بعدها به وجود آمد بر پایه‌ی تقلید از مولوی، عطار و سنایی بوده است. البته ادبیات عرفانی شامل آثار منثور نیز می‌شود که شطحیات بایزد بسطامی، کشف المحجوب جلابی هجویری، مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری و… از آثار برجسته‌ی آن هستند اما بیشترین جلوه‌ی عرفان در عرصه‌ی شعر بوده است.
  در مجموع صوفیه و عرفا تأثیر بسیار مهمی در شکل‌‌گیری و دگرگونی ادبیات پارسی داشته‌اند. «آنان قصیده را از لجنزار دروغ و تملق به اوج و رفعت وعظ و تحقیق کشانده‌اند و غزل را از عشق شهوانی به محبت روحانی رسانیده‌اند. مثنوی را وسیله‌ای برای تعلیم و تربیت و عرفان و اخلاق کرده‌اند. رباعی را قالب بیان احوال و آلام زودگذر نفسانی نموده‌اند. نثر را عمق و سادگی بخشیده‌اند؛ و حکایت و قصه را قالب معانی و حکم کرده‌اند…

عتیقه زیرخاکی گنج