• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

كلمه”حق”عبارت است از چيزى كه اصل و واقعيت داشته باشد و خبر، مطابق آن‏واقعيت‏باشد.بنا بر اين، خبر و يا به عبارتى وعده‏اى كه خداى تعالى مى‏دهد به اينكه معادى درپيش است‏حق بودنش به اين معنا است كه خلقت الهى به نحوى صورت گرفته كه جز بابرگشتن موجودات به سوى او تام و كامل نمى‏شود، و از جمله موجودات يكى هم نوع بشر است‏كه بايد به سوى خداى تعالى برگردد.و اين مانند سنگى است كه از آسمان به طرف زمين‏حركت مى‏كند كه با حركت‏خود وعده سقوط بر زمين را مى‏دهد، چون حركتش سنخه‏اى است‏كه جز با نزديك شدن تدريجى به زمين و جز ساقط شدن و آرام گرفتن در روى زمين تمام‏نمى‏شود، اشياء عالم نيز چنين‏اند، حركتشان نهايتى دارد و آن برگشت‏به خداى تعالى است، به همان مبدئى كه از آنجا حركت را آغاز كردند، آيه زير همين معنا را خاطر نشان ساخته‏مى‏فرمايد: ” يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه” (۱) دقت فرمائيد. 
“انه يبدؤا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط…”اين جمله، جمله”اليه مرجعكم جميعا”را تاكيد، و معناى اجمالى رجوع و معاد را كه‏اين جمله متضمن آن است تفصيل و شرح مى‏دهد. 
ممكن هم هست تعليل آن جمله متقدم باشد، و بخواهد به دو حجت و برهانى كه قرآن‏همواره به آن دو حجت‏بر اثبات معاد استدلال مى‏كند اشاره نمايد.حجت اول را جمله: “انه‏يبدؤا الخلق ثم يعيده”متضمن است، به اين بيان كه يكى از سنت‏هاى جارى خداى سبحان‏اين است كه هستى را به هر چيزى كه مى‏آفريند افاضه مى‏كند، و اين افاضه خود را به رحمتش‏آنقدر ادامه مى‏دهد تا آن موجود خلقتش به حد كمال و تماميت‏برسد، در اين مدت آن موجود به‏رحمتى از خداى تعالى موجود شده و زندگى مى‏كند و از آن رحمت‏برخوردار مى‏گردد، و اين‏برخوردارى همچنان ادامه دارد تا مدت معين. 
بعد از آنكه آن مدت بسر آمد و موجود نامبرده به نقطه انتهاى اجل معين خود رسيد اين‏رسيدن به نقطه نهائى فناء و هيچ شدن آن موجود نيست، زيرا معناى فانى شدنش باطل شدن‏رحمت الهى‏ايست كه باعث وجود و بقاء و آثار وجود يعنى حيات، قدرت، علم و ساير آثاروجودى او بود، و معلوم است كه رحمت الهى بطلان نمى‏پذيرد.پس، رسيدن به نقطه نهائى‏اجل به معناى گرفتن و قبض كردن رحمتى است كه بسط كرده بود.آرى، آنچه خداى تعالى‏افاضه مى‏كند وجه خدا و جلوه او است، و وجه خدا فنا پذير نيست. 
پس، اينكه مى‏بينيم فلان موجود از بين مى‏رود و اجلش بسر مى‏آيد، اين سرآمدن اجل‏آنطور كه ما مى‏پنداريم فنا و بطلان آن موجود نيست، بلكه برگشتن آن به سوى خداى تعالى‏است، به همان جائى كه از آنجا نازل شده بود، و چون آنچه نزد خدا است‏باقى است، پس اين‏موجود نيز باقى است، و آنچه كه به نظر ما، هست و نيست‏شدن مى‏باشد در واقع بسط رحمت‏خداى تعالى و قبض آن است، و اين همان معاد موعود است. 
و حجت دوم را جمله”ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط…”متضمن‏است، به اين بيان كه عدل و قسط الهى – كه يكى از صفات فعل او است – اجازه نمى‏دهد كه‏در درگاه او دوغ و دوشاب يكسان باشد، با آن كسى كه با ايمان آوردن در برابرش خضوع‏نموده، و اعمال صالح كرده و با آن كسى كه بر حضرتش استكبار و به خود و به آياتش كفرورزيده يك جور معامله كند.اين دو طايفه در دنيا كه بطور يكسان در تحت‏سيطره اسباب و علل‏طبيعى قرار داشتند، اسبابى كه به اذن خدا يا سود مى‏رسانيد، و يا ضرر اگر قرار باشد در آخرت‏هم بطور يكسان با آنان معامله شود ظلم خواهد بود. 
پس، جز اين باقى نمى‏ماند كه خداى تعالى بين اين دو طايفه در زمانى كه به سوى اوبر مى‏گردند فرق بگذارد، به اين معنا كه مؤمنين نيكوكار را جزاى خير، و كفار بد كار را سزاى‏بد دهد، تا ببينى آنان از چه چيز لذت مى‏برند، و اينان از چه چيز متالم و ناراحت مى‏شوند. 
بنابر اين، تكيه اين حجت‏بر دو چيز است، يكى بر تفاوت اين دو طائفه به خاطر ايمان‏و عمل صالح، و كفر و عمل ناصالح، و ديگرى بر كلمه”بالقسط”، اين نكته را از نظر دور مدار.وجمله”ليجزى”بنابر آنچه از ظاهر بيان استفاده مى‏شود متعلق است‏به جمله”اليه مرجعكم‏جميعا”. 
البته اين احتمال هم هست كه جمله: “ليجزى…”متعلق باشد به جمله”ثم يعيده”، كه در اين صورت، كلام آن جنبه را كه گفتيم يعنى جنبه فرق‏گذارى بين دو طائفه و بيان عدل‏الهى را ندارد، بلكه جنبه تعليل دارد، و به يك حجت كه همان حجت دومى است اشاره خواهدداشت.و از جهت لفظ آيه، احتمال دوم به ذهن نزديكتر است. 
“هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا…”كلمه”ضياء”بطورى كه گفته شده – مصدر است‏براى”ضاء، يضوء، ضوء و ضياء” 
همانطور كه كلمه”عياذ”مصدر است‏براى”عاذ، يعوذ، عوذا و عواذا”.و اى بسا كه جمع باشدبراى كلمه”ضوء”، همانطور كه كلمه”سياط”جمع است‏براى”سوط”و اين عبارت چيزى‏در تقدير دارد كه مضاف كلمه”ضياء”است، و تقدير آن”جعل الشمس ذات ضياء و القمرذا نور”است، يعنى خداى تعالى خورشيد را داراى ضياء و ماه را داراى نور كرد. 
و همچنين كلمه”منازل”در جمله”و قدره منازل”مضافى در تقدير دارد، و تقديركلام: “و قدره ذا منازل”است، يعنى خداى تعالى قمر را داراى منزلها كرد تا در مسير حركتش‏در هر شب به منزلى از آن منازل برسد، غير آن منزلى كه شب قبلش در آنجا قرار داشت.نتيجه‏اين تقدير الهى اين شد كه قرص قمر دائما در حال دور شدن از خورشيد حركت كند، تا از طرف‏ديگر باز به خورشيد برسد، و يك دور تمام اين حركت قمر، يك ماه قمرى را و دوازده ماه يك‏سال را تشكيل دهد، و خلق خدا در شمردن عدد سالها و رسيدگى به حسابها از اين تقدير الهى‏بهره‏مند شوند.نكته ديگرى كه آيه مورد بحث آن را افاده مى‏كند اين است كه خداى تعالى آنچه را كه‏در بكار اندازى اين تقدير و اين نظام آفريده، و نتايج و اهدافى كه بر خلقت آنها مترتب ساخته، همه بحق بوده، زيرا نتايج مزبور اهدافى حقيقى‏اند، كه بطور منظم بر مخلوقات او مترتب‏مى‏شوند.پس، در سراسر جهان خلقت نه لغوى در كار است، و نه غرض باطل و بيهوده‏اى، و نه‏تصادف و اتفاقى. 
پس، خداى تعالى اگر اين موجودات را خلق كرده و بر اين ترتيب مرتب ساخته براى‏اين بوده كه شؤون حيات شما را تدبير، و امور معاش و معاد شما را اصلاح كند.پس او بهمين‏دليل رب شما و مالك امر و مدبر شان شما است و جز او ربى نيست. 
“يفصل الايات لقوم يعلمون” – احتمال دارد كه منظور از”تفصيل آيات”تفصيل به‏حسب تكوين خارجى باشد، و احتمال هم دارد منظور تفصيل به حسب بيان لفظى باشد، و بعيدنيست كه بگوئيم اولى به سياق آيه نزديكتر است. 
“ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات و الارض لايات لقوم‏يتقون”در مجمع البيان فرموده: اختلاف بين دو چيز به اين معنا است كه هر يك به طرفى‏مخالف طرف ديگرى برود، مثلا يكى در جهت نور حركت كند و ديگرى در جهت ظلمت (۲) وظاهرا اين كلمه از ماده”الخلف”گرفته شده كه به معناى پشت‏سر است، و اختلاف بين دوچيز در اصل به اين معنا بوده كه يكى از آن دو، پشت آن ديگرى قرار گيرد.و آنگاه استعمالش‏را توسعه داده‏اند به حدى كه در مغايرتى كه بين دو چيز باشد استعمال كرده‏اند، در نتيجه هم‏بر حسب اصل لغت مى‏گويند”اختلفه”يعنى فلان چيز را پشت‏سر خود قرار داد، و هم بر حسب‏توسعه مذكور مى‏گويند: “اختلف الناس فى كذا – مردم در اين باره اختلاف كردند”كه اين‏عبارت، ضد عبارت: “اتفق الناس فى كذا – مردم در اين امر اتفاق كردند”مى‏باشد.و اماتعبير”اختلف الناس اليه”معنايش اين است كه مردم پيرامون فلانى آمد و شد و تردد كردند، جمعى وارد بر او شدند و جمعى از نزد او خارج گشتند، كه در اين تعبير هم معناى اصلى كلمه‏محفوظ است، زيرا آن عده كه وارد مى‏شوند آن عده‏اى را كه خارج‏اند پشت‏سر قرار مى‏دهند. 
و منظور از”اختلاف ليل و نهار”يا اين است كه شب و روز يكى پس از ديگرى وارد بر زمين‏مى‏شوند، و هفته‏ها، ماهها و سالها را ترسيم مى‏كنند.و يا اختلاف ساعت‏شب و روز در اغلب‏بقاع مسكون زمين است، چون شب و روز تنها در اعتدال بهارى برابرند.از روز اول بهار به بعددر نقاط شمالى روزها رو به زيادت مى‏گذارد، يعنى روز طولانى‏تر از شب مى‏شود، در نتيجه‏هر روز از روز قبلش طولانى‏تر مى‏گردد، تا در اول تابستان به منتها درجه طول مى‏رسد، از آن‏روز به بعد روزها شروع به كوتاه شدن مى‏كند، تا در نقطه اعتدال پاييزى يعنى در روز اول پاييزدوباره برابر شب مى‏شود. 
از شب اول پاييز به بعد شب رو به زيادت نهاده، تا به اول زمستان كه نقطه نهائى طول‏شبها است‏برسد، دوباره از آن شب تا شب اول بهار رو به كوتاه شدن و در نهايت‏برابر روز شدن‏مى‏رود، و اين جريان در مناطق جنوبى به عكس است، در نتيجه هر زمانى كه در مناطق شمالى روزهارو به بلندى باشد، در مناطق جنوبى رو به كوتاهى است، و در عوض شبهاى آنجا به همان‏نسبت رو به زيادت مى‏گذارد. 
اختلاف اول يعنى پشت‏سر هم در آمدن شب و روز همان عاملى است كه امر ساكنين‏زمين را از نظر حرارت تدبير مى‏كند، در روز حرارت اشعه را بر روى زمين مى‏گستراند، و در شب‏سرماى ظلمت را، و اين اختلاف حرارت و برودت بادها را به دنبال مى‏آورد، و نيز در روز مردم‏را براى حركت و تلاش در امر معاش برمى‏انگيزد، و در شب همه را براى استراحت و آرامش‏جمع مى‏كند، همچنانكه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: “و جعلنا نومكم سباتا و جعلناالليل لباسا و جعلنا النهار معاشا” (۳) . 
و اختلاف دوم عاملى است كه فصول چهارگانه سال را ترسيم و امر آذوقه و ارزاق راتدبير مى‏كند همچنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: “و قدر فيها اقواتها فى اربعة ايام سواءللسائلين” (۴) . 
دو كلمه”نهار”و”يوم”مترادفند، اما – بطورى كه گفته شده – بين آن دو فرقى‏هست و آن اين است كه كلمه”نهار”علاوه بر معناى روز دلالت‏بر گسترش نور نيز دارد، وشايد به همين جهت‏بوده كه تنها اين كلمه در مقابل كلمه”ليل”استعمال مى‏شود بلكه كلمه‏يوم را در جائى استعمال مى‏كنند كه عنايتى به افاده گسترش نور نداشته باشند، مثل مواردى كه‏سخن از شمردن ايام باشد، كه در چنين مقامى مى‏گويند: “عشرة ايام – ده روز”و”عشرين‏يوما – بيست روز”و…، ولى گفته نمى‏شود”عشرة نهارات”و”عشرين نهارا”و… 
آيه شريفه مشتمل است‏بر حجت تمام عيارى بر يگانه بودن خداى تعالى در ربوبيت، براى اينكه ليل و نهار و آنچه در آسمانها و زمين آفريده حامل نظامى واحد و عمومى و متفقند، نظامى كه امر موجودات زمينى و آسمانى و مخصوصا عالم انسانى را تدبير مى‏كند، تدبير واحدكه اجزاء آن به يكديگر متصلند، اتصالى كه بهتر از آن تصور ندارد. 
اين احتمال نيز در بين هست كه آيه شريفه، در مقام احتجاج بر مساله توحيد نباشد، بلكه در صدد تعليل جمله”يفصل الايات لقوم يعلمون”در آيه قبلى باشد، چون كلمه”ان”كه‏خاصيت تعليل را دارد بر سر آن آمده.و بنا بر اين احتمال، مناسب‏تر آن است كه منظور ازاختلاف ليل و نهار احتمال اول باشد، نه معناى دوم، براى اينكه همين معناى اختلاف از جمله”جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدره منازل”به ذهن مى‏رسد، (در نتيجه معناى آيه چنين‏مى‏شود: او همان خدائى است كه خورشيد را روشن و قمر را نورانى كرد، و براى قمر منزلهائى‏مقدر فرمود، تا عدد سالها و حساب را بدانيد…براى اينكه در اين اختلاف شب و روز كه‏باعث پديد آمدن فصول است، و در موجودات زمين و آسمان كه حامل اين نظام عالمى هستندآياتى است‏براى مردمى كه تقوا داشته باشند)و مناسب‏تر بودن اين معناى”اختلاف”با مطلب‏آيه قبل نسبت‏به معناى ديگر آن روشن است. 
“ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا الاخلاق برهان كرم الاعراق; اخلاق پاك و نيك، دليل وراثتهاى پسنديده انسان (از پدر و مادر) است‏». (۵) 
به همين دليل در خانواده‏هاى پاك و با فضيلت غالبا فرزندانى با فضيلت پرورش مى‏يابند و بعكس افراد شرور غالبا در خانواده‏هاى شرور و آلوده‏اند. 
۲- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «عليكم فى طلب الحوائج‏بشراف النفوس و ذوى الاصول الطيبة فانها عندهم اقضى وهى لديهم ازكى; در طلب حوائج‏به سراغ مردم شريف‏النفس كه در خانواده‏هاى پاك و اصيل پرورش يافته‏اند برويد، چرا كه نيازمنديها نزد آنها بهتر انجام مى‏شود و پاكيزه‏تر صورت مى‏گيرد!» (۶) 
۳- در عهد نامه مالك اشتر در توصيه‏اى كه على عليه السلام به مالك درباره انتخاب افسران لايق براى ارتش اسلام مى‏كند، چنين مى‏خوانيم: «ثم الصق بذوى المروءات والاحساب و اهل البيوتات الصالحة والسوابق الحسنة ثم اهل النجدة و الشجاعة والسخاء و السماحة فانهم جماع من الكرم و شعب من العرف; سپس پيوند خود را با شخصيتهاى اصيل و خانواده‏هاى صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا كه آنها كانون فضيلت و مركز نيكى هستند.» (۷) 
۴- تاثير پدر و يا مادر آلوده در شخصيت اخلاقى فرزندان تا آن اندازه است كه در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: «ايما امراة اطاعت زوجها و هو شارب الخمر، كان لها من الخطايا بعدد نجوم السماء، و كل مولود يلد منه فهو نجس; هر زنى اطاعت از همسرش كند در حالى كه او شراب نوشيده (و با او همبستر شود) به عدد ستارگان آسمان مرتكب گناه شده است و فرزندى كه از او متولد مى‏شود آلوده خواهد بود!» (۸) 
در روايات متعدد ديگرى نيز از قبول خواستگارى مرد شراب خوار و بد اخلاق و آلوده نهى شده است. (۹) 
۵- تاثير تربيت پدر و مادر در فرزندان تا آن پايه است كه در حديث مشهور نبوى آمده است: 
كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه; هر نوزادى بر فطرت پاك توحيد (و اسلام) متولد مى‏شود مگر اين كه پدر و مادر او را به آئين يهود و نصرانيت وارد كنند» (۱۰) 
جائى كه تربيت‏خانوادگى، ايمان و عقيده را دگرگون سازد چگونه ممكن است در اخلاق اثر نگذارد؟ 
۶- همين امر سبب شده است كه مساله تربيت فرزندان به عنوان يكى از اساسى‏ترين حقوق آنها بر پدر و مادر شمرده شود; در حديث نبوى صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: 
«حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه; حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكى بر او بگذارد و او را بخوبى تربيت كند» (۱۱) 
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موار  زیر است:

آيا انسان به جز زندگى مادى دنيوى، زندگى ديگرى دارد؟ آياغير از عالم دنيا، عالم يا عوالم ديگرى به نام جهان يا جهانهاى‏پس از مرگ وجود دارد؟ آيا انسان موجودى تك‏ساحتى و يك‏بعدى است‏كه بر اين كره خاكى همچون گياهى مي‏رويد و مي‏خشكد و مي‏پوسد وچيزى جز همين بدن مادى نيست؟ آيا بايد براى عالم يا عوالم پس‏از مرگ، دغدغه‏خاطرى نداشته باشيم و سعى ما براين باشد كه سعادت‏و خوشى اين دنيا را تامين كنيم و به فكر فردا و فرداهاى پس ازمرگ نباشيم؟ آيا ما همان گياه يا حيوانيم با تركيباتى مادى‏ظريفتر و پيچيده‏تر؟ آيا از بعد ديگر وجود خود -كه همان بعدنفسانى و روحانى است- و از ساحت گسترده‏تر حيات خود كه فراتر ازافلاك و سماوات و ارضين است، نبايد پرده برداريم و نبايدچاره‏انديشى كنيم كه مبادا روزى انگشت‏حسرت به دندان گزيم ومصداق اين آيه كريمه قرآنى شويم كه: 
این فایل در باره معاد می باشد که مربوط به درس اندیشه ۱دانشجویان می باشد
«علوم طبيعى به خود جرات دادند كه جاودانگى نفس را انكاركنند. ولى خداوند، آنها را كيفر داد و خود آنها را برهان قاطع‏بر خلود و جاودانگى ساخت‏» . 
«جبريل دولان‏» در كتاب «پديده روحى‏» مي‏نويسد: 
«ما دشمنانمان را به اسلحه خودشان سركوب مي‏كنيم و با روش‏خودشان به آنها اعلام مي‏كنيم كه روح، پس از مرگ، باقى و جاودانى‏است. تمام نظريات مادى و دانشمندانى كه انسان را ماده‏اى مجرداز روح مي‏پنداشتند و علم مادى را ابزار اثبات مادى بودن انسان‏قرار داده بودند، به شدت تكذيب شدند و با مشاهدات حسى روحى‏گمراهى آنها آشكار شد»  . 
در نيمه دوم قرن نوزدهم در اروپاى غوطه‏ور در لجنزارماترياليسم، غوغايى بپا شد، چشمهاى بسته گشوده شدند، گوشهاى‏ناشنوا، شنوا شدند، دلهاى خفته، بيدار گشتند و عقول غافل به‏خود آمدند. 
در آن روزگار تاريك و ظلمانى، ارواح متجلى شدند. جرقه‏هاى‏تجرد، چشمهاى عبرت‏بين را خيره كردند و آنها كه گرفتار خواب‏غفلت‏شده بودند، چشم گشودند و خود را بر ضلالت و گمراهى ملامت‏كردند. 
در آن نهضت اروپايى ميليونها نفر از اركان دانش. حضورى چشمگرداشتند. آنها اساتيد فن و علما و پزشكان و مهندسين بودند. 
برخى آنها را متهم مي‏كردند كه جن‏زده شده‏اند و اجنه را ارواح‏پنداشته‏اند يا ساده‏لوحانى هستند كه سراب را آب مي‏پندارند و ازحقيقت‏به دور افتاده‏اند. 
اين تهمتها ناروا بود. در ميدان علم و تجربه، درايت وجوانمردى لازم است. علم و تجربه را بايد با علم و تجربه پاسخ‏داد. آنها كه از راه علوم تجربى به وجود نفس مجرد، اذعان واعتقاد پيدا كرده بودند، مردمي دقيق و هشيار بودند و هرگزاوهام و خرافات، بر جان و دل آنها چيرگى نيافته بود. 
وانگهى مگر كشف وجود اجنه به جاى ارواح، دليلى آشكار بر اين‏كه موجودات عالم، منحصر به آنچه ما به چشم مسلح يا غير مسلح،مشاهده مي‏كنيم نيستند، بلكه در وراى محسوسات بلاواسطه ومع‏الواسطه ما، موجودات ديگرى هم هستند كه نمي‏توان بر سر آنهاتيغ انكار فرود آورد. هرچند كه ما جن را از مجردات و ازموجودات نورى نمي‏دانيم. بلكه بنا به رهنمود قرآن آنها اجسام‏ناريند، چنان كه انسانها اجسام خاكيند . 
ولى ارواح و فرشتگان، خارج از قلمرو ماده‏اند. آنچه مهم است،اين است كه نبايد جهان و موجودات آن را منحصر در محسوسات‏بدانيم و از ماوراى محسوسات، بى‏خبر بمانيم. 

سابقه تاريخى اعتقاد به روح و عوالم پس از مرگ 

حقيقت اين است كه اعتقاد به روح و عوالم پس از مرگ، پديده‏اى‏نو و تازه نيست، بلكه سابقه‏اى بس طولانى و عمرى دراز به اندازه‏عمر بشريت دارد. 
در حقيقت، اعتقاد به روح يا نفس مجرد و عدم فناى انسان به‏فناى تن، به معناى خودباورى انسان است. آنها كه از اين اعتقادفاصله گرفته‏اند، در حقيقت گرفتار ناخودباورى شده‏اند. آنها خودرا فراموش كرده‏اند. چرا كه خدا را از ياد برده‏اند. قرآن در يكى‏از دستورات خويش فرمود: 
«و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم…» . 
«مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خداوند -به كيفرخدافراموشى- خودشان را از يادشان برد، نباشيد» . 
هرچند عقيده به بقاى روح و عوالم پس از مرگ، انسانها راگرفتار كارهايى ناپسند و خرافى كرده و به اعمالى روى آورده‏اندكه در خور شان انسان عاقل و مؤمن و متعهد نبوده، ولى اينها به‏دليل فاصله گرفتن انسان از مكتب انبيا بوده و سوء استفاده ازيك حقيقت، دليل يا مجوز طرد آن حقيقت نمي‏شود، بلكه تلاش ياجهادى ديگر مي‏طلبد كه حقيقت از اوهام و خرافات پيراسته شود وجان و دل انسان از زنگار جهالت و عادات شوم و غلط و دست وپاگير، پاك گردد. 
هرگاه پادشاهى مي‏مرد، زنانش براى پيوستن به او و رفع تنهائى‏او بر يكديگر پيشى مي‏گرفتند. 
در افريقا بستگان مرده، زنها و كنيزانش را با سم مي‏كشتند، تا به مرده بپيوندند و او را از وحشت تنهايى نجات دهند. 
در برخى از مناطق، هرگاه پادشاهى از دنيا مي‏رفت، دوازده دخترجوان همراه او زنده به گور مي‏كردند، تا با او مونس و همدم‏باشند. شگفت اين كه دخترهاى جوان، در اين راه با يكديگر به‏رقابت‏برمي‏خاستند واحيانا رقيب خود را مي‏كشتند، تا مانع از سرراه خود بردارند. 
برخى از اقوام، عادت داشتند كه هرگاه فرزندى از آنها جوان‏مرگ‏مي‏شد، مادر يا عمه يا جده او را مي‏كشتند و با او به خاك‏مي‏سپردند تا همدم او باشد. 
به اعتقاد برخى، مردگان به جايى مي‏روند كه در آنجا شكارفراوان، و كالا ارزان، و سال طولانى، و چشمه‏ها پرآب و جوشان است. 
برخى ديگر براين باور بودند كه با فرا رسيدن تاريكى شب،ارواح مردگان بيدار مي‏شوند و به جستجوى غذا مي‏پردازند. بلكه‏برخى معتقد بودند كه آنها هم كشت و درو دارند و همچون زندگان‏به كار و تلاش مشغولند و احيانا با يكديگر به جنگ و نبردبرمي‏خيزند  . 
هرچند اين اعمال و عقايد، رنگ خرافه دارد؛ ولى در عين حال،خبر از يك حقيقت مي‏دهد. پيامبران خدا همواره تلاش مي‏كردند كه‏حقيقت را از اوهام و خرافات، عريان كنند و كام بشر را با آب‏زلال، سيراب گردانند و او را از نوشيدن آبهاى آلوده و گنديده،برحذر دارند. 
عقيده به روح و عوالم پس از مرگ، همان آب زلال است كه نبايدآلوده و گنديده‏اش كرد.

اهميت معادشناسى

بيش از ثلث آيات قرآن، ارتباط با زندگى ابدى دارد: در يك دسته از آيات، بر لزوم ايمان به آخرت، تاكيد شده؛ و در دسته ديگر، پىآمدهاى انكار آن، گوشزد شده؛ و در دسته سوم، نعمتهاى ابدى، و در دسته چهارمي عذابهاى جاودانى، بيان شده است. همچنين در آيات فراوانى رابطه بين اعمال نيك و بد با نتايج اخروى آنها ذكر گرديده؛ و نيز با شيوه هاى گوناگونى امكان و ضرورت رستاخيز مورد تاكيد و تبيين قرار گرفته و به شبهات منكران، پاسخ داده شده؛ چنانكه منشا تبهكاريها و كج رويها فراموش كردن يا انكار قيامت و روز حساب، معرفى شده است .»
از دقت در آيات قرآنى بدست ميآيد كه بخش عمده اى از سخنان پيامبران و بحثها و جدالهاى ايشان با مردم، اختصاص به موضوع معاد داشته است و حتى مي توان گفت كه تلاش آنها براى اثبات اين اصل، بيش از تلاشى بوده كه براى اثبات توحيد كرده اند: زيرا اكثر مردم، سرسختى بيشترى براى پذيرفتن اين اصل، نشان مي داده اند. علت اين سرسختى را مي توان در دو عامل، خلاصه كرد: يكى عامل مشترك در انكار هر امر غيبى و نامحسوس، و ديگرى عامل مختص به موضوع معاد يعنى ميل به بى بند و بارى و عدم مسئوليت. زيرا همان گونه كه اشاره شد اعتقاد به قيامت و حساب، پشتوانه نيرومندى براى احساس مسئوليت و پذيرفتن محدوديتهاى رفتارى و خوددارى از ظلم و تجاوز و فساد و گناه است و با انكار آن، راه براى هوسرانيها و شهوت پرستيها و خودكامگيها باز مي شود.
قرآن كريم با اشاره به اين عامل مي فرمايد:
ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه، بلى قادرين على ان نسوى بنانه، بل يريد الانسان ليفجر امامه.
آيا انسان چنين مي پندارد كه استخوانهايش را (پس از متلاشى شدن) جمع نخواهيم كرد؟ چرا (اين كار را خواهيم كرد در حالى كه) تواناييم كه سرانگشتانش را (مانند اول) هموار سازيم. بلكه انسان مي خواهد جلوى خويش را باز كند (و بى بند و بار باشد).
همين روحيه ابا و امتناع از پذيرفتن معاد به معناى حقيقى را مي توان در كسانى يافت كه در گفتارها و نوشتارهايشان مي كوشند كه رستاخيز  و روز واپسين و ديگر تعبيرات قرآنى درباره معاد را بر پديده هاى اين جهانى و رستاخيز ملتها و تشكيل دادن جامعه بى طبقه و ساختن بهشت زمينى، تطبيق كنند يا عالم آخرت و مفاهيم مربوط به آن را مفاهيمي ارزشى و اعتبارى و اسطوره اى قلمداد نمايند!
قرآن كريم چنين كسانى را شياطين انس و دشمنان انبيا دانسته است كه با سخنان آراسته و فريبنده شان به راهزنى دلها مي پردازند و مردم را از ايمان و اعتقاد صحيح و پاى بندى به احكام الهى، باز مي دارند:
«و كذلك جعلنا لك نبى عدواً شياطين الانس و الجن يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غروراً و لوشا ربك ما فعلوه فذرهم و ما يفترون # و لتصغى اليه افئدة الذين لا يومنون بالاخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون»
و بدين سان براى هر پيامبرى، دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه براى فريفتن مردم پيرايه هاى سخن را به يكديگر الهام مي كنند و اگر خدا مي خواست (جبراً جلوى آنها را مي گرفت و) چنين كارهايى انجام نمي دادند (ولى خواست خدا اين است كه مردم در گزينش راه خوب و بد، آزاد باشند) پس آنان را با دورغهايشان واگذار. و تا دلهاى كسانى كه ايمان به آخرت ندارند به سخنان آراسته آنان فرا داده شود و آنها را بپسندند و آنچه را بخواهند مرتكب شوند.
  • بازدید : 123 views
  • بدون نظر

قیمت : ۶۵۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۳۹    کد محصول : ۱۰۵۷۸    حجم فایل : ۱۳۲ کیلوبایت   
دانلود پروژه پایان نامه دانشجویی معاد و مراحل آن

بحث ما درباره مساله معاد است. مساله معاد از نظر اهمیت بعد از مساله توحید مهمترین مساله دینی و اسلامی است. پیغمبران (و بالخصوص آنچه از قرآن درباره پیغمبر ما استفاده می شود) آمده اند برای اینکه مردم را به این دو حقیقت مومن و معتقد کنند: یکی به خدا (مبادأ) و دیگر به قیامت و فعلا، به اصطلاح معمول ما، معاد.

– مساله معاد چیزی است که برای یک مسلمان ایمان به آن لازم است ؛ یعنی چه؟

یعنی در ردیف مسائلی نیست که چون از ضروریات اسلام است ایمان به پیغمبر ضروری است، پس ایمان به آن هم به تبع ایمان به پیغمبر ضروری است. ما بعضی چیزها داریک که باید به آنها معتقد بود به این معنا که اعتقاد به آنها از اعتقاد به پیغمبر منفک نیست. مساله معاد و قیامت مثل روزه از ضروریات اسلام است (یعنی نمی شود کسی معتقد به پیغمبر باشد ولی منکر معاد باشد) در تعبیرات قرآن کامه ایمان به قیامت ایمان به یوم آخر آمده است؛ یعنی پیغمبر مساله معاد را به عنوان یک چیزی عرضه کرده است که مردم همان طوری که به خدا ایمان و اعتقاد پیدا کنند به آخرت هم باید ایمان و اعتقاد پیدا کنند، که معنی آن این می شود که همین طوری که خداشناسی لازم است (یعنی انسان در یک حدی مستقلا با فکر خودش باید خدا را بشناسد) در مساله معاد نیز انسان باید معاد شناس باشد؛ یعنی پیغمبر که در مساله معاد بگوید چون من می گویم معادی هست شما هم بگویید معادی هست مثل اینکه من گفتم روزه واجب است و شما هم بگویید روزه واجب است. نه، ضمنا افکار را هدایت و رهبری و دعوت کرده که معاد را بشناسد، معرفت و ایمان به معاد پیدا کنند.


عتیقه زیرخاکی گنج