• بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

قرآن، آغاز آفرینش انسان را از خاک دانسته است «خلقه من تراب‏» (۲۸) «خلقک‏من تراب ثم من نطفة‏» (۲۹) ، «خلقکم من تراب‏» (۳۰) ، «خلقکم من تراب ثم من نطفة‏» (۳۱) ، «خلقناکم من تراب ثم من نطفة‏» (۳۲) ، بعد خاک با آب آمیخته و گل شد «خلقکم من طین‏» (۳۳) شیطان اشاره به اینجا داشت که لب به اعتراض گشود و گفت: «ءاسجد لمن خلقت طینا» (۳۴) ابلیس گفت: آیا براى کسى که از گل آفریدى سجده کنم، غافل از این که:
آدمى بسرشته از یک مشت گل برگذشت از چرخ و از کوکب به دل
البته این گل، ساده نبوده و اوصافى نیز داشته است، مانند چیزى که از برگزیده و عصاره «سلاله‏» گل است «لقد خلقناالانسان من سلالة من طین‏» (۳۵) به یقین انسان را از عصاره‏اى از گل آفریدیم، این گل به گونه‏اى بوده که چسب داشته مانند گل‏هاى رسى که سرشته مى‏شوند «انا خلقناهم من طین لازب‏» (۳۶) : ما آنان را از گلى چسبنده آفریدیم
آفرينش انسان از ديدگاه قرآن 
  در قرآن کريم، کتاب آسماني و تحريف نشده ما مسلمانان راجع به خلقت انسان در آيات مختلف تغييرات گوناگوني دارد. قرآن خلقت انسان را در اين مراحل بيان کرده است: 
   الف) تراب: از خاک آفريده شده است ب) طين: از گل آ فريده شده است ج) صلصال من حماء مسنون: از گل و لاي گنديده آفريده شده است د) صلصال کالفخار از گل خشکيده صدادار (مانند سفال) آفريده شده است. اينها مراحلي از خلقت انسان است که سعي ما در اين مقاله کوتاه بر آن است که آنها را باتوجه به تفاسير شيعه و کتبي چند از نويسندگان شرح دهيم؛
    الف) تراب: 
 “يا ايها الناس ان کنتم في ريب من البعث فانا خلقنا کم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه(۱) مخلقه و غير مخلقه لنبين لکم”(۲)
    ترجمه: اي مردم اگر درباره قيامت در شک هستيد ما شما را از خاک، سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از پاره گوشت صورت گرفته و صورت نگرفته آفريديم تا براي شما بيان کنيم و آنچه بخواهيم در رحم ها قرار دهيم تا زمان معين.
    يعني دليل معاد اين است که اصل آدم از خاک است، کسي که بتواند خاک را به صورت انساني زنده درآورد، مي تواند استخوان هاي پوسيده را زنده کند و اموات را برگرداند. ثم من نطفه: سپس اولاد آدم را از نطفه که در رحم مادران قرار مي گيرد و قسمتي از آن پدر و قسمتي از مادر است آفريديم. ثم من علقه: سپس نطفه را علقه – که خون بسته است – کرديم. ثم من مضغه: تشبيه مي کند به گوشت جويده، يعني خون بسته به صورت پاره گوشت جويده در مي آيد. مخلقه و غير مخلقه: گوشت جويده اي که خلقت آن تمام و ناتمام است. برخي مي گويند: يعني صورت يافته و صورت نيافته. چنين پاره گوشتي هنوز داراي خطوط و نقش ها و صورت نيست. لنبين لکم: براي اينکه قدرت خود را براي شما بنمايانيم که شما را به اين صورت ها درآورده ايم، يا اينکه براي شما بيان کنيم که هرکه قادر به ابتدا است قادر بر بازگرداندن و اعاده نيز هست يا اينکه براي شما چيزي بيان کنيم که شک و ترديد شما را از بين ببرد.
    ب) طين:
    “ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين. ثم جلعناه نطفه في قرار مکين. ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحماثم انشاناه خلقنا آخر فتبارک الله احسن الخالقين”(۳)
    ترجمه: و همانا آدميان را از خلاصه اي از گل آ فريديم. پس آنگاه او را نطفه اي کرديم و در قرارگاهي محفوظ قرارش داديم آنگاه نطفه را علقه و علقه را مضغه (چيزي شبيه به گوشت جويده) کرديم و سپس آن مضغه را استخوان کرديم، پس بر آن استخوان ها گوشتي پوشانديم پس از آن خلقتي ديگرش کرديم پس آفرين بر خدا که بهترين آ فرينندگان است.
    ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين: کلمه سلاله اسم براي هر چيزي است که از چيزي کشيده و بيرون آورده شود. مراد به انسان نوع بشر است که در نتيجه شامل آدم و همه ذريه او بشود و مراد به خلق، خلق ابتدايي است که در آن آدم را از گل آفريده و آنگاه نسل او را از نطفه قرار داده و آيه و بعد از آن در معناي آيه: او بدء خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهين، نخست خلقت انسان را از گل آغاز کرد و سپس نسل او را از خلاصه اي از آبي خوار قرار داد(الم سجده: ۸) است و مويد اين ظاهر، قول خداي تعالي بعد از اين جمله است که مي فرمايد: (ثم جعلناه نطفه)، چرا که اگر مراد به انسان فرزندان آدم بود و بس و شامل خود آدم نمي شد و مراد به خلقت انسان از گل اين بود که نطفه فرزندان آدم هم بالاخره در آغاز گل بوده، بايد به قول بعضي ها مي فرمود: (ثم خلقناه نطفه ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه خلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما انشاناه خلقا آخر، الخ.
    با اين بيان روشن مي شود اينکه بعضي از مفسرين گفته اند: مراد به انسان جنس بني آدم است و قول بعضي ديگر که مراد به آن خود آدم(ع) است صحيح است.
    کلمه: (خلق) به طوري که گفته اند، در اصل به معناي تقدير و اندازه گيري بوده، مثلاوقتي مي گويند: (خلقت الثوب) معنايش اين است که پارچه را براي بريدن اندازه گيري کردم، پس معناي آيه اين مي شود که ما انسان را در آغاز از چکيده و خلاصه اي از اجزاي زمين که با آب آميخته بود اندازه گيري کرديم.
    ثم جعلناه نطفه في قرار مکين؛ نطفه به معناي آبي اندک است که بسيار اطلاق مي شود بر مطلق آب: و کلمه قرار مصدري است که از آن معناي قرارگاه اراده شده، تا مبالغه را برساند و مراد به اين قرارگاه مکين رحم زنان است که نطفه در آن قرار مي گيرد، و کلمه مکين صفت رحم است و اگر رحم را به مکين توصيف فرموده از اين جهت است که تمکن نگهداري و حفظ نطفه را از فساد و هدر رفتن دارد و يا از اين باب است که نطفه در آن تمکن زيست دارد و معناي اين جمله اين است که: سپس ما انسان را نطفه اي کرديم که در رحم متمکن باشد، همچنانکه آن را در اول از خلاصه اي از گل درست کرديم و اين تعبير مي رساند: که طريق خلقت انسان را از آن شکل به اين شکل مبدل نموديم.
    ثم انشاناه خلقا آخر: کلمه انشاء به طوري که راغب مي گويد به معناي ايجاد چيزي و تربيت آن است، همچنان که (ن ش ء) و نشاءه به معناي احداث و تربيت چيزي است و از همين جهت به جوان نورس مي گويند: “ناشيء” در اين جمله سياق را از خلقت به انشاء تغيير داده فرمود: (ثم انشاناه خلقا آخر) با اينکه ممکن بود بفرمايد: (ثم خلقناه) الخ، و اين به خاطر آن بود که دلالت کند بر اينکه آنچه به وجود آورديم چيز ديگري و حقيقت ديگري بود، غير آنچه در مراحل قبلي بود ، مثلا، علقه هرچند از نظر اوصاف و خواص و رنگ و طعم و شکل و امثال آن، با نطفه فرق داشت، الااينکه اوصافي که نطفه داشت از دست داد، و اوصافي همجنس آن به خود گرفت، خلاصه اگر عين اوصاف نطفه در علقه نبود، همجنس آن بود، مثلااگر سفيد نبود قرمز بود و هر دو از يک جنسند به نام رنگ، برخلاف اوصافي که خدا در آخر به آن داد و آن را انسان کرد، که نه عين آن اوصاف در مراحل قبلي بودند، همجنس آن، مثلا، در انشاء اخير، او را صاحب حياه و قدرت و علم کرد، آري به او جوهره ذاتي داد (که ما از آن تعبير مي کنيم به من) که نسخه آن در مراحل قبلي يعني در نطفه و علقه و مضفه و عظام پوشيده به لحم نبود، همچنان که در آن مراحل اوصاف علم و قدرت و حياه نبود، پس در مرحله اخير چيزي به وجود آمد که کاملامسبوق به عدم بود، يعني هيچ سابقه اي نداشت.
    ضمير در (انشاءناه – به طوري که از سياق بر مي آيد به انسان در آن حالي که استخوان هايي پوشيده از گوشت بود بر مي گردد، چون او بود که در مرحله اخير خلقتي ديگر شد، يعني صرف ماده اي مرده و جاهل و عاجز، سپس برگشت و موجودي زنده و عالم و قادر شد، پس ماده بود، صفات و خواص ماده داشت، سپس چيزي شد که ذات و صفات و خواص مغاير سابقش بوده و در عين حال اين همان است که همان ماده است، پس مي شود گفت آن را به اين مرحله درآورديم، و در عين حال غير آن است، چون نه در ذرات با آن شرکت دارد و نه در صفات و تنها با آن نوعي اتحاد و تعلق دارد تا آن را در راه رسيده به مقاصدش به کار بزند. مانند آلتي که در دست صاحب آلت است و در انجام مقاصدش استعمال مي کند مانند قلم براي نويسنده، پس تن آدمي هم آلتي است براي جان آدمي.
    تمامي آيات قرآني از جمله آيات بالاکه از خلقت آدم از تراب و يا گل و يا امثال آن خبر مي دهد طبق نظر علامه طباطبايي به ما مي فهماند که خلقت او آني و بدون گذشت زمان و بدون پدر و مادر بوده وگرنه براي آدم خصوصيتي نمي ماند که تنها خلقت او را در آيات ديگر به رخ ما بکشد، و بفرمايد من او را از خاک يا گل خلق کرده ام، چون در اين صورت تمامي حيوانات و انسان ها نيز خلقتشان به گل و خاک منتهي مي شود. پس نتيجه آنکه اين آ يات به ما مي فهماند که خلقت آدم با خلقت ساير افراد بشر و ساير جانداران فرق داشته است.
    
ج) صلصال من حماء مسنون
    “و اذ قال ربک للملائکه اني خالق بشرا من صلصال من حماء مسنون. فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين فسجد الملئکه کلهم اجمعون. الاابليس ابي ان يکون مع الساجدين. قال يا ابليس مالک ان لاتکون مع الساجدين. قال لم اکن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون”.(۴)
    ترجمه: و چون پروردگارت به ملائکه گفت: مي خواهم بشري از گلي خشکيده و از لايه اي سياه خلق کنم. پس چون از کارش بپرداختم و از روح خود در او دميدم بايد که برايش سجده افتيد. ملائکه همگي و تماميشان سجده کردند. مگر ابليس از اينکه با سجده کنندگان باشد امتناع ورزيد خدا به او فرمود اي ابليس چرا تو با سجده کنندگان نيستي. ابليس گفت: من هرگز براي بشري که او را از خاک خشکيده اي که از گل بدبويي گرفته شده است آفريده اي سجده نخواهم کرد.
    و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون: راغب در مفردات گفت: اصل معناي صلصال عبارت است از صدايي که از هر چيز خشکي چون ميخ و امثال آن به گوش برسد و اگر گل خشکيده را هم صلصال گفته اند که در قرآن هم آمده “من صلصال کالفخار – از کلوخي چون سفال” و “من صلصال من حماء مسنون از گل خشکيده اي از لايه اي متعفن” بدين جهت است که وقتي روي آن راه مي روند صدا مي کند.

عتیقه زیرخاکی گنج