• بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خداي تعالي فرمود : « فَسَوفَ يَاتِي الله بقوم يُحبهُم و يحبونه » زود باشد كه خدا گروهي آرد كه دوستشان بدارد و دوست بدارندش . عرفا در تأويل اين آيه گفته اند : همان گونه كه بندگان به خدا عاشق هستند ، خداوند هم گروهي از آنان را دوست دارد ، و در ردّ اين سخن كه : حب خالق به مخلوق نوعي نياز است وخدا بي نياز است . مي گويند : ضمير « هُمْ » در « يحبهمُ » به حروف ابجدي ۴۵ و و كلمه « آدم » هم ۴۵ است و محبت دو جانبه است . عشق و محبت است كه آدمي را از موجودات ديگر ممتاز ساخته او را محسود و مسجود فرشتگان قرار داده است . به عشق و محبت است كه خداي بزرگ « آدم را به صورت خود آفريد » و او را « جانشين » خود قرار داد ، موهبت عشق و محبت لا يوصف و شكافنده قلم است
عشق ، را ز آفرينش و چاشني حيات و خمير مايه تصوف و سر منشأ كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است . 
محبت چون به كمال رسد عشق نام مي گيرد و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي شود و اگر عشق باشد كه از مواهب حق است هم به حق مي كشاند و مي رساند و وصال بر دوام ، جاي ديدارها و لذات زودگذر را مي گيرد : 
عشق معراجي است سوي بام سلطان جمال          از رخ عاشق فرو خوان قصه معراج را 
صوفي وقتي به اين حالت رسيد در جهاني ديگر مي زيد يا عالم ديگري در درون خود ايجاد مي كند كه در آن كين وحسد و خشم و نفاق راه ندارد و خودخواهيها و حقارتهاي بشري مرده و همه جا را نور وصفا و مهر ووفا پر كرده است :
خواجه عبدالله انصاري مي گويد : « بركت آسمانها از سپهر است و بركت جانها از مهر است ، چنانكه مرغ را پر بايد آدمي را سر بايد ، جوينده را صدق بايد و رونده را عشق بايد . » 
نظامي گنجوي گويد :
فلك جز عشق محرابي ندارد                        جهان بي خاك عشق آبي ندارد 
جهان عشق است ديگر زرق سازي                  همه بازي است الا عشقبازي 
صوفيه به سريان عشق در همه موجودات به حسب درجه و لياقت آنها معتقدند و عشق و محبت را يكي از عاليترين مباني و اصول تصوف مي دانند . پس عشق عطيه يي آسماني است و همه موجودات در حد خود به حق عشق مي ورزند و عشق به آفريدگان نيز از آن رهگذر است كه پرتو ذات حق اند و « مجاز پل حقيقت است ». 
عشق با اين مفهوم وسيع و عالي ، عشقي كه مبدأ آن تزكيه و تهذيب نفس و منتهاي آن وصول به كمال و فنا در ذات حق است ، عشقي كه بالاتر از كفر و ايمان و هدفش خير مطلق و پر كردن جهام از نور وصفا و خدمت و گذشت و محبت است مفهومي است كه صوفيه به عالم اسلام تقديم داشته اند . 
بايزيد بسطامي ، گويد :« محبت ، اندك داشتن بسيار بود از خود و بسيار داشتن اندك از دوست . » 
شبلي گفت : « محبت ، آن است كه هر چه در دل بود ، جز محبوب ، همه محو كند .
مولوي گفت : 
عشق آن شعله است كه چون برفروخت          هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت 
محيي الدين بن عربي ( ف۶۳۸ هجري ) مي نويسد : « هر كس عشق را تعريف كند ، آن را نشناخته و كسي كه از جام عشق جرعه يي نچشيده باشد ، آن را نشناخته ، كسي كه گويد : از جام شراب عشق سيراب شدم ، آن را نشناخته چون عشق شرابي است كه كسي را سيراب نمي كند . » 
به عقيده عارف عشق بزرگترين سرورمز الهي و همه مذاهب زاييده آن است ، هر چه بر بنيان عشق استوار باشد حقيقت و جز آن وسوسه و قيل و قال و مايه تفرقه و ملال است . روز بهان بقلي شيرازي عشق را به پنج قسم تقسيم كرده است : 
الهي ، عقلي ، روحاني ، بهيمي ، و طبيعي و براي هر يك خصوصياتي بيان كرده است : 
عشق الهي ، خاص اهل مشاهده ، عشق عقلي ازان اهل معرفت ، عشق روحاني خاص خواص آدميان ، عشق بهيمي مخصوص اراذل و عشق طبيعي ازان عموم خلق است . و عارف معتقد است امانتي را كه خداوند به انسان داد ، همان عشق است   . عشق انگيزه تحرك بشري و وجه تمايز انسان از ساير موجودات است . 
آسمان بار امانت نتوانست كشيد        قرعه فال به نام من ديوانه زدند  
( حافظ )
مولوي كه هميشه از ني وجودش ترانه هاي عاشقانه بلند است ، دفتر اول مثنوي را در اهميت عشق و عظمت آن آغاز مي كند و بر آن است كه : 
آتش عشق است كاندر ني فتاد                  جوشش عشق است كاندر مي فتاد       
جسم خاك از عشق بر افلاك شد               كوه در رقص آمد و چالاك شد 
عشق معجون حيات و مظهر كمال و مُثُلِ اعلا و ميل ذاتي آدمي به كمال و جاودانگي است . عشق با مصلحت بيني كاري ندارد . عشق در عرفان همان عشق الهي است و اگر گهگاهي مقام عشق در نظر عارفي تنزل كرده ( همچون فخرالدين عراقي يا اوحدالدين كرماني ) ، باز هم واسطه و پايه براي رسيدن به عشق حقيقي يا الهي شده است ، و گرنه هيچيك از عرفاي اسلامي ، اين واژه مقدس و محتواي آنرا كه تاريخ ولادتش با تاريخ ولادت انسان و انسانيت آغاز مي شود ، با آلايش ماده گرايي و حيوانيت آلوده نكرده اند . 
افلاطون گفته است : چون آدمي جمال زميني بيند ، جمال حقيقي را به ياد آورد . و نيز گفته اند : « الْمَجازُ قَنطَرةُ الحقيقهِ ». 
گفتيم كه : مولوي ، در مثنوي ، چون ابن سينا ، در رساله العشق ، عشق را وصف ناپذير مي داند و آن را رابطه ميان خدا و انسان و يكي از اصول اتحاد و فنا مي شمارد 
در نگنجد عشق در گفت و شنيد             عشق درياييست ، قعرش ناپديد 
سعدي گويد كه عقل را در برابر عشق اوج و كفايتي نيست : 
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي                 عشق داند كه در اين دايره سر گردانند 
فرمان عقل و عشق به يكجاي نشنوند             غوغا بود دو پادشه اندر ولايتي 
زان دم كه عشق دست تطاول دراز كرد               معلوم شد كه عقل ندارد كفايتي 
محبت تنها عامل جلوگيري از تفرقه و قتل و خونريزي و قويترين وسيله برابري و برادري است . به حكم محبت ، اختلاف در اديان نيست . 
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست                بدانستي كه دين در بت پرستي است 
                                                                                                  ( گلشن راز )
داود (ع) را « عشيق الله » نام داده بودند و قريش درباره پيامبر اكرم اسلام (ص) مي گفتند : « اِنَّّ محمّدأ قد عَشقَ رَبَّهُ » 
ادبا و عرفا براي محبت مراتبي قائل هستند ! 
۱- هوي : آرزومندي.  
۲- علاقه : دلبستگي كه از قلب منفك نشود . 
۳- كلف : افزوني محبت و مقيد و مكلف به حفظ و رعايت بودن . 
۴- عشق : محبت بي حد و اندازه كه سبب كوري حواس محب نسبت به معايب محبوب است . 
۵- شعف : محبت افزون وقلب سوز 
۶- شغف : حب فراوان كه به غلاف قلب رسد . 
۷- جَوَي : محبت باطني . 
۸- تيم : محبتي كه سبب بي سرو ساماني محب شود . 
۹- تبل : مرتبه يي كه عاشق از فرط محبت بيمار گردد . 
۱۰- توليه : محبتي كه سبب گريز عقل شود . 
۱۱- هيام : محبتي كه به ديوانگي كشد و محبت را متحير سازد و آن مرتبه نهايي حب است . 
اين حديث قدسي زينت بخش بسياري از آثار منظوم  و منثور عرفاني است : « مَن طَلَبني وَجَدنيِ وَ مَن وَجَدني عَرَفني وَ مَن عَرَفني اَحَبّني وَمَن اَحَبّني عَشَقني وَمَن عشقني عَشقُته وَ مَن عَشقتهُ وَمَن قتلتُهُ فَعَلَيَّ ديتُهُ وَ مَن عَلَيَّ ديتُهُ فَاَنَا ديتُهُ » هر كه مرا طلب كرد يافت ، و هر كه يافت شناخت و هر كه شناخت به من محبت ورزيد و عاشق من شد و هر كه عاشق من شد ، من عاشق او شدم و به هر كه عاشق شدم ، او را كشتم و هر كه را كشتم ، خونبهايش بر من بود و خونبهاي هر كس بر من باشد ، خود ديه او هستم . 
مقدمه 
۱- عرفان تجربه اي معنوي ، سلوكي عملي ، نوعي حضور و سير به سوي خداوند است كه به هر انساني اين امكان را مي دهد تا مانند پيامبران مورد خطاب خداوند واقع شود و افقي گسترده در برابر ديدگان انسان مي گشايد تا از امور ناپايدار به ابديت پيوسته و دچار آن ديرت سازنده گردد كه حركت آور و شكوفا كننده است . عرفان حركتي فراتر از زمان و مكان در جهت گسستن از بند و زنجيرهاي مادي و به سوي عرصه اي بالاتر است ، پس در ذات خود به سنت و مدرنيته وابستگي ندارد ، اما عارفان و صوفيان و انديشه ها و آثارشان چنين نيستند و خواهي نخواهي در لباس عصر زمان خود ظاهر شده اند . آنها به اندازه تجربه معنوي و خلص باطني خود از عرفان بهره گرفته و به قدر پرواز خود ، به مراتب بالاتر عروج نموده اند . اين پرواز نيز دچار فراز و فرود و حال و مقام بوده و از آن ميان مولانا جلال الدين به شهادت آثار گرانقدرش از نادر شخصيتها يي است كه به بالاترين قله هاي عرفان رسيده و يكي از دلايل آن همين كه انسانهاي بيشماري را بعد از وفاتش زي زبي نصيب نگذاشته و چون پيري راهنما بر سر راه هر مشتاقي ايستاده تا راه بنمايد و لذتهاي معنوي را به آنها بچشاند . 
آثار مولانا نردبان آسمان است اما چنين نيست كه هيچ نسبتي با سنت و مدرنيته نداشته باشد ، بلكه مطالعه اين نسبت خود پرده اي از زيبايي معنوي اوست ، البته مولانا به آسمان اكتفا نكرده و زمين هم از نظر او به اندازه آسمان از خداوند لبري است ، هر چه از وجود بهره دارد ، از او رنگ و بو گرفته و چون نشانه و آيت اوست شايسته عشق ورزي مي باشد . اگر بعد از رنسانس و با پيدايش علوم جديد ، عصر مدرن فرا رسيد و انسان به زمين چشم دوخت دليلي بر ابطال يا انكار آنچه آسماني است نمي شود . انسان خمان قدر كه ريشه در زمين دارد سر بر آسمان دارد و ناديده گرفتن هر كدام نقص انسان است 
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بدون ترديد، تبيين و تحليل ديدگاههاى استاد شهيد مطهرى در مورد «نقش اخلاق و عرفان در سياست» يا «ارائه تصوير و تفسيرى روشن از حكمت عملى در دو ظرفيت»؛ يعنى «اخلاق» كه انسان را به تكامل روحى و درونى مى‏رساند، و «سياست مُدُن» يا مديريت و حكومت بر جامعه، كه به «تكامل اجتماعى» و اداره جامعه انسانى برمى‏گردد و پيوند آن دو ظرفيت به «حكمت نظرى»، كه از «هست»ها و «است»ها سخن مى‏گويد و آن ديگرى از «بايد»ها و «شايد» و «نشايد»ها بحث مى‏كند [۲]، هم كارى است سترگ و البته شدنى و هم نياز به نگرش همه‏جانبه به انديشه‏ها و بينش‏هاى استاد شهيد مطهرى دارد و اگر حكمت و حكومت را در تعامل و ارتباط با يكديگر مورد شناخت و سنجش قرار دهيم 
با «حكومت»، «سياست» و مديريت جامعه كه همانا پرداخت به امور مردم در همه ابعاد مى‏باشد در هم تنيده و به هم پيوسته باشند و اساساً چگونه است كه در دل حكومت و حكمت سياسى، حكمت عملىِ «اخلاق» و حكمت شهودى و ذوقىِ «عرفان» نقش‏آفرين باشد؟ آيا درون‏گرايى با برون‏گرايى با هم قابل اجتماع‏هستند؟ 
آيا حكومت و تدبير جامعه كه نوعى دنيازدگى و گرايش به امور طبيعى و ماديت است با اخلاق كه مقوله‏اى است فردى و تهذيبى و عرفان كه امرى است باطن‏محور، درون‏گرا و سلوكى كه به نوعى دنيازدگى، خلق‏گريزى، تفرد، تزهّد و تجرد و تجريد براى تعالى نفس و تكامل منتهى مى‏شود، با هم سازگار و مرتبطاند؟ به خصوص اگر به كاركردهاى اخلاق و عرفان با حكومت و سياست و واقعيت تلخ شكاف و فاصله اخلاق و عرفان با حكومت، آن هم در جامعه و جهان كنونى بنگريم و ديوار فرهنگى، روانى و حتى عملى و عينى كه ميان هر كدام از آنها وجود دارد، اندك توجهى بيفكنيم، خواهيم ديد كه مسأله با پيچيدگى و ابهام بيشترى مواجه است و سؤال عميق‏تر وشبهه بيشتر و پيچيده‏تر مى‏شود و اين همان مقوله‏اى است كه در اين مقاله به دنبال حلّ و فصل آن، بر محور و مدار انديشه‏هاى استاد مطهرى بر آمديم و در صدد برتابيدن اخلاق و عرفان با حكومت و سياست و حكمت سياسى بر مدار بينش ناب اسلامى آن استاد شهيد هستيم؛ لذا در چند محور به پاسخ چنين سؤالها، شبهات و تحليل وتبيين‏هايى مى‏پردازيم: 
الف. اخلاق و عرفان در افق انديشه استاد مطهرى. 
ب. سياست و حكومت از منظر استاد مطهرى. 
ج. تعامل اخلاق و عرفان (حكمت اخلاقى و سلوكى) با حكومت و سياست (حكمت سياسى و حكومتى). 


چيستى اخلاق

استاد شهيد مطهرى، اخلاق را مبنايى مى‏داند براى «چگونه زيستن» [۳] و بر اين باور است كه اخلاق پاسخى است بر چگونگى زندگى نيك و براى انسان و «چگونگى عمل»، افعال اخلاقى يا افعالى كه داراى تعالى و ارزش باشند. البته استاد «چگونه بايد زيست» را در كنار «براى اينكه با ارزش و مقدس و متعالى زيست كرده باشيم» قرار مى‏دهد [۴] و لذا همه نظام‏ها و روش‏هاى اخلاقى را كه مدعى نظام‏مندى اخلاقى هستند، داراى نظام اخلاقى نمى‏داند و به نقد آنها مى‏پردازد. به هر حال، استاد شهيد نگرشى جامع و بنيادين با تئورى تبيين شده و كامل براى اخلاق، علم اخلاق و فلسفه اخلاق دارند كه دقيقاً با تعاملات اجتماعى و تأملات حكومتى و سياسى سازگار است؛ يعنى استاد معتقدند سرّ ناسازگارى اخلاق و سياست يا حكمت اخلاقى و حكمت حكومتى، در طراز تلقى و تفسير و نگرش ما از اين دو مقوله است و اگر به بازسازى انديشه‏هاى آسيب ديده خويش پيرامون هر كدام از اخلاق و سياست بپردازيم و آنها را در خانواده «حكمت عملى» ببينيم بسيارى از پرسشها و شبهات براى مامطرح نخواهد بود چه اينكه تعالى و تكامل فردى و درونى لاجرم با تعالى و توسعه اجتماعى در هم تنيده‏اند و انسان بريده از جامعه نيست و جامعه محتاج حاكميت اخلاق و ارزشهاى اخلاقى است و اگر از غايات مهم بعثت پيامبر اكرم(ره) تتميم و تكميل خلقهاى فاضل و صفات اخلاقى بوده است، در حقيقت سرحلقه و ريشه همه تحولات اجتماعى و نظام‏هاى حكومتى دينى در اداره جامعه بشرى را شكل مى‏داد [۵] يعنى «ارتباط با خدا، با ارتباط با اجتماع» در حوزه اخلاق دينى كاملاً مطرح و تحقّق‏پذير است و لذا بايد به آفت‏شناسى و آفت‏ستيزى در تفكر دينى جامعه اسلامى و احياء و اصلاح فكر دينى پرداخت و استاد به شدت به بازشناسى و بازسازى «مفاهيم اخلاقى» و دينى در حوزه انديشه و سپس عمل اسلامى مسلمين اعتقاد داشته‏اند و به همين دليل خطرات جمودانديشى و تحجّرگرايى از جبهه درون و التقاطانديشى وزمان‏زدگى و تجددگرايى از جبهه برون را آسيب‏هاى معرفتى در حوزه‏هاى انديشه و بينش اسلامى مى‏دانستند. به هر حال استاد مطهرى نظام اخلاقى را به طور كلى بر سه قسم مى‏داند: 
۱٫ اخلاق فلسفى، كه ريشه در انديشه‏هاى سقراط و افلاطون و ارسطو دارد. 
۲٫ اخلاق عرفانى، كه ريشه‏اش در سير و سلوك عرفانى است. 
۳٫ اخلاق دينى يا مذهبى كه سرچشمه‏هايش آيات و احاديث و آموزه‏هاى مستقيم دين و معارف وحيانى است. [۶] 
و در فرازى ديگر، نظام‏هاى اخلاقى را به طور كلّى بر دو بخش قابل تقسيم مى‏دانند: 
الف. نظام‏هاى اخلاقى مبتنى بر خودخواهى، خودپرستى، منافع شخصى يا نظام‏هاى‏خودمحور. 
ب. نظام‏هايى كه فراتر از خود شخص و منافع شخصى بوده و يا نظام‏هاى غير خودمحورهستند. [۷] 
و البته «اخلاقى» كه استاد آن را تبيين مى‏كند مبتنى بر «انسان‏شناسى» خاص و تبيين ويژه‏اى از «خود»، «انواع خود» خودهاى پندارى و حقيقى، من‏هاى فردى و اجتماعى، مَن سِفلى و عِلوى است كه در ضمن آن به نقد آراء راسل و اگزيستانسياليستها نيز مى‏پردازد. [۸] 
به هر حال، استاد پس از تبيين اخلاق فلسفى به تبيين اوصاف اين نوع اخلاق پرداخته ومى‏نويسند: اين اخلاق داراى چند خلأ و كاستى است: 
۱٫ به رابطه انسان با خدا نمى‏پردازد 
۲٫ حالت ساكن دارد. 
۳٫ اين نوع اخلاق روح انسان را مانند خانه‏اى فرض مى‏كند كه بايد با يك سلسه زيورها وزينتها و نقاشيها مزيّن گردد و بدون آنكه ترتيبى در آن باشد و معلوم شود كه از كجا بايد آغاز گردد و به كجا بايد ختم شود. 
۴٫ عناصر و مقولات روحى، چنين اخلاقى محدود به معانى و مفاهيمى است كه به طور غالب آنها را مى‏شناسيم. 
۵٫ اين نوع اخلاق فاقد عنصرى مانند واردات قلبى و درونى است و اساساً اخلاقى خشك و علمى بوده و از محيط علما و فلاسفه تجاوز نكرده و به ميان عموم مردم نرفته است؛ يعنى تخصصى شده است نه عمومى و تأثيرگذار بر متن جامعه و توده‏هاى مردم، [۹] تا تحول عمومى و انقلاب باطنى و روحى جمعى ايجاد نمايد. 
و اما اخلاق عرفانى، اخلاقى است كه عرفا و متصوفه مروج آن بوده و مبتنى بر سير وسلوك و كشف و شهود مى‏باشد و البته به مقياس گسترده‏اى، از كتاب و سنت بهره جسته‏است. 
و اخلاق دينى كه از متن آموزه‏هاى آيات و روايات گرفته شده و بر اساس متون مقدس است و وجوه مشرك فراوانى داشته و در نهايت اخلاق دينى نيز اخلاقى عرفانى است. [۱۰] آنگاه استاد شهيد، به اوصاف اخلاق عرفانى و دينى مى‏پردازد كه عبارتند از: 
۱٫ پيرامون روابط انسان با خود، جهان و خدا بحث مى‏كند. 
۲٫ اخلاقى پويا و متحرك است؛ يعنى نقطه آغاز و مقصد و منازل و پايان دارد و ترتيبى خاص بين آنها موجود است. 
۳٫ در چنين اخلاقى «صراط» وجود دارد و بايد منزل به منزل آنها را پيمود و منزل قبلى مقدمه و قوه‏اى براى منزل بعدى است. 
۴٫ روح بشر در چنين اخلاقى؛ مانند يك گياه يا كودك است كه طبق نظام مشخصى بايد رشد و نمو كند. 
۵٫ عناصر روحى و اخلاقى در آن، بسيار گسترده‏تر است. 
۶٫ در اين اخلاق، از يك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى‏رود كه منحصراً به «سالك راه» در طول مجاهدات و طى طريقت و تهذيب نفس وارد مى‏شود و ديگر مردمان از آن واردات بى‏بهره‏اند. [۱۱] 
ناگفته نماند استاد شهيد پس از بيان اشتراك‏هاى اخلاق دينى و عرفانى، به امتيازها وافتراق‏هاى آنها نيز پرداخته‏اند و معتقدند اخلاق دينى در سه چيز با اخلاق عرفانىِ برخى از عرفا مخالف است: 
الف. تحقير عقل يا عقل‏ستيزى و عقل‏گريزى. 
ب. درون‏گرايى مطلق و جامعه‏گريزى محض. 
ج. نفس‏كشى‏هايى كه به خوار و ذليل ساختن و زوال كرامت وعزت نفس منتهى مى‏شود، در حالى‏كه تهذيب نفس در عين كرامت و عزت نفس بايد باشد. [۱۲] 
پس استاد مطهرى تنها اخلاق دينى برگرفته از متن كتاب و سنت وآيات قرآنى و سنت و سيره علمى و عملى پيامبر گرامى(ره) وائمه(ع) را اخلاقى جامع، جهانى، پويا، كارآمد، سازگار با اداره جامعه و سياست، تكامل‏بخش انسان در ارتباط با خود، جامعه وخدامى‏داند و به همين دليل در تعريف اخلاق و خصوصيات آن‏مى‏نويسد: 
«اخلاق عبارت است از يك سلسله خصلتها و سجايا و ملكات اكتسابى كه بشر آنها را به عنوان اصل اخلاقى مى‏پذيرد يا به عبارت ديگر، قالبى روحى براى انسان كه روح انسان در آن قالب و در آن كادر و طبق آن طرح و نقشه ساخته مى‏شود. در واقع اخلاق چگونگى روح انسان‏است.» [۱۳] 
«اخلاق مرتبط با ساختمان روحى انسان است و بر اين اساس با آداب و رسوم در جوامع تفاوت دارد؛ چرا كه آداب و رسوم، يك سلسله قراردادهاى صرف مى‏باشد كه ربطى به ملكات و خلقيات و قالب‏هاى روحى درونى ندارد.» [۱۴] 
پس، از نظر استاد، اخلاق داراى ويژگى‏هاى زير است: 
۱٫ اخلاق چگونگى روح انسان است. 
۲٫ اخلاق همان ملكات، خلقيات و خصلتهاى اكتسابى انسان است. 
۳٫ اخلاق الهى – انسانى استعدادهاى بالقوه و بالفعل وجودى در انسان داشته و بتدريج در پرتو آموزه‏هاى وحيانى شكوفا مى‏گردد. 
  • بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكي از مهم ترين نيازهاي بشري كه ريشه در فطرت تمامي انسانها دارد، امور معنوي و عرفان مي باشد و راز موفقيت انسانهاي با ايمان، توكل و مقام رضا و پيوند و ارتباط آنها با خداست.
در اين ميان سهم زنان كمتر از مردان نيست و از جهت سير الي الله و رسيدن به مقام قرب جايگاه يكساني داشته و دارند و البته علايق معنوي زنان بيشتر از مردان است.
در اين نوشتار، ابتدا تحليلي از عرفان ذكر شده و بعد جايگاه زن در عرفان و زيبايي معنوي او و برخي نمونه هاي عملي آن بيان شده است.
 ريشه عرفان را، كه داراي دو جنبه نظري و عملي است، بايد در اعماق جان و سر وجود انسان جست و جو كرد. عرفان رشته و پيوند اتصال پرقدرتي است كه انسان خاك نشين را به غيب، عالم پاك، يعني مبدأ هستي پيوند مي دهد و از اين طريق تمام ابواب رحمت و بركت را به سوي انسان مي گشايد.
 
عرفان به معناي شهود عظمت حق تعالي از طريق بينايي دل است، اين بينايي حاصل معرفت انسان به حق است و اين معرفت جز از طريق شناخت انبيا، امامان معصوم (عليهم السلام) قرآن و پيروي از آنان به دست نمي آيد. عبادت بدون عرفان برنامه اي است خشك و كم ارزش….
 
عرفان آزادي از خود پرستي، رهايي از زندان ماديت و مقيد شدن به قيد بندگي حق و منور شدن جان به نورالله و صبغه الهي بر خود زدن است.»۱
جايگاه زن در عرفان:
عرفان يكي از نيازهاي جدي آدميان و از ضرورتهاي زندگي بشر امروز به شمار مي آيد. در اين ميان هيچ فرقي بين زن و مرد وجود ندارد. خداي سبحان مي فرمايد: «من عمل صالحا من ذكر او انثي فهو مؤمن فلنحيينه حياه طيبه»۲
 
يعني در سير و سلوك و عرفان عملي، جهت نيل به قرب الي الله و كمالات وجودي، زن و مرد بودن ملاك نيست بلكه معيار، طبق كلام الهي ايمان و عمل صالح مي باشد.
 
بي شك، زن و مرد تفاوتهايي از نظر جسم و روح دارند و به همين دليل در احراز پستهاي اجتماعي متفاوتند. ولي هيچ يك از اينها دليل بر تفاوت شخصيت انساني آنها و يا تفاوت مقامشان در پيشگاه خدا نيست، به همين دليل معياري كه بر شخصيت و مقام معنوي آنها حكومت مي كند، يك معيار بيش نيست و آن ايمان است و عمل صالح و تقوي كه امكان دسترسي هر دو به آن يكسان است.
 
ولايت كه همان رسيدن به درجه اي از كمال عرفاني مي باشدوعالم وآدم را تحت تدبيرولايت مطلقه الهيه مشهودمي گرداند، تا به مقام فناي در ذات، صفات و افعال برساند، اين راه بر روي تمام زنان و مردان باز است. زن هم مانند مرد مي تواند سالك الي الله شود تا به مقام اولياء الله برسد. لذا جزو ويژگيهاي اولياء الله، هرگز زن يا مرد بودن مطرح نشده و چه بسا زناني كه به مقامات بلند عرفاني رسيده اند. بنابراين هيچ اثري از ويژگيهاي جسماني، ظاهري و صنفي چون ذكور يا اناث در عرفان اصيل اسلامي وجود ندارد. لكن در عرفانهاي ديگر از جمله عرفان هندويي مقوله طبقات و كاستهاي اجتماعي مطرح و ملاك است كه زنان و گروهي از مردان از عرفان و سيرو سلوك محروم هستند. همچنين در عرفان مسيحي، شاهد محروميت زنان از زندگي معنوي هستيم.
 
بدون شك زنان به دليل لطافت طبع و زيبايي روح، روحيه اي مذهبي تر از مردان دارند و به اعتراف بسياري از روانشناسان غربي و انديشمندان اسلامي، علايق ديني و زيبايي معنوي در زنان بيشتر است و زنان بيش از مردان به مسايل اخلاقي و مذهبي توجه دارند. شركت زنان در انواع كلاسهاي اخلاقي و عرفان اين مطلب را ثابت مي كند، و به همين دليل دشمنان و شياطين انسان نما خيانتهايي در حق دين و عرفان حقيقي و طالبان ناآگاه كرده اند، يعني پا به پاي عرفان اصيل شيعي كه در ميان اهل بيت و خواص و اولياي الهي وجود داشته و بعد از آنها، توسط عارفان پايبند و عامل به شريعت دنبال شده، نوعي عرفان دست ساز و تقلبي خانقاهي ديده مي شود كه هدف از آن علم كردن خانقاه در مقابل مساجد و تضعيف بنيانهاي شيعي بوده است.۳
 
«زن در اسلام استعداد يافتن مقام با عظمت عصمت را دارد. اسلام فقط و فقط براي پاك ماندن محيط پرارزش خانه و پاك ماندن محيط با عظمت اجتماع از هر نوع گناه و آلودگي از زن مي خواهد كه ادب، عفت، وقار، كرامت، اصالت، شرافت و آداب الهي و انساني خود را حفظ كند و براي اينكه بستر فساد و گناه و شهوت گسترده نگردد از خودنمايي و عشوه گري و جلب توجه نامحرمان، جدا خودداري كرده و تقواي الهي را مراعات نمايد. در اسلام ارزش و شخصيت زن به پاكي و تقوا و عفت اوست، همان گونه حضرت زهرا قيمت و اعتبار زن را در اين مي دانند كه با نامحرمان در رابطه نباشد»۴
 
بنابراين زن كه موجودي لطيف و زيباست مي تواند با تقويت نمودن امور مذهبي و معنوي به مقامات بلند عرفاني دست يابد و انساني كامل شود و آيت كبراي حق گردد.
 
 
عنايات ويژه حق به زن:
«از جهتي زنان نسبت به مردان از سلامت دل برخوردارند، خداي سبحان بعضي از مردها را مريض القلب معرفي مي كند و نامي از مرض قلب زن نيست. خداي سبحان در راه تهذيب نفس، زنها را مسلح تر از مردها آفريده است. خدا اسلحه جهاد اكبر را به زنها بيش از مردها داده منتها اين را بايد به جا مصرف كنند.
 
عنايت ديگري كه خداوند نسبت به زن دارد اين است كه دستور داده، زن با سر انگشتانش تسبح بگويد، يعني گذشته از اين كه تسبيح گفتن با تربت حسين (عليه السلام) فضيلت فراواني دارد، دستور آمده است كه اينها با سرانگشتانشان تسبيح بگويند، زيرا اين سرانگشتان در قيامت مسئول واقع خواهند شد، اين يك عنايتي از سوي خدا نسبت به زن است تا انگشت او نيز عبادت كند و متوجه باشد با اين دستي كه تسبيح گفته، معصيت نكند و چنين دستوري براي مرد نيامده است.
 
مسأله ديگر اينكه ذات اقدس اله، زن را ۶ سال قبل از مرد مورد عنايت خود قرار داده و تكليف بر گردن او نهاده. زن بايد موقعيت خود را درك كند. دين، زن را زودتر از مرد به حضور مي پذيرد، زيرا او ريحانه است و اين گل فقط بايد به دست باغبان باشد و باغبان اين گل، فقط قرآن و عترت و ذات اقدس اله است.
 
كمالات انساني در سايه عبادت و اطاعت حق است و اطاعت و عبادت بين زن و مرد مشترك است، به طور قطع راه تكامل نيز مشترك خواهد بود. به عنوان نمونه دعاها و نيايشها يكي از بهترين راههاي تكامل انساني است زيرا كمال يك انسان در اين است كه به خداوند كه علم محض و قدرت صرف است نزديك شود و به اخلاق آن كامل محض آراسته شود و راه تخلق به اخلاق الهي و تقرب به آن كمال را، عبادتها و نيايشها به عهده دارند. در اين نيايشها، فرقي بين زن و مرد نيست، نگفته اند شما مردها دعاي كميل يا مناجات شعبانيه بخوانيد و زنها اين توفيق را ندارند.
 
اگر زني در خواندن مناجات شعبانيه يا جوشن كبير، موفق تر از مرد باشد، توفيقش در تكامل نيز بيش از مرد خواهد بود، نصيب زنها در مسأله مناجات و پند و اندرزگيري، اگر بيش از مردها نباشد كم نيست. زيرا يك موجود عاطفي و رقيق القلب است و در راه ذات اقدس اله رقت دل و عاطفه و احساس نقش مؤثري دارد. بنابراين او مي تواند در اين راه، از مردها موفق تر باشد.»۵
 
 
زيبايي معنوي زن:
آنچه بيش از زيبايي حسي و ظاهري مورد اهميت است، زيبايي معنوي زن است. زيبايي و جمالي كه در هستي انساني او ظهور فعلي پيدا مي كند. در اين مرحله از زيبايي، زن موظف است نفسش را زينت دهد و به اخلاق الهي بيارايد. براي اين كه نفس مزين به جمال الهي شود، ابتدا درك و آگاهي صحيح از خدا لازم است؛ دركي كه از طريق پيامبران (صلوات الله عليهم اجمعين) به ما رسيده است.
 
حضرت خديجه (سلام الله عليها) آن زن ثروتمند قريش، در سير الي الله و پيدا كردن جمال باطني در شعاع جمال ارادي به مقامي نايل مي شود كه جبرئيل بر پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) نازل شده و سلام خدا را توسط پيامبر (صلي الله عليه و آله)  به خديجه (سلام الله عليها) مي رساند.
 
«آسيه، زني كه سالها در كاخ ستم بود، اما ايمانش را حفظ كرد و آلوده به مسايل زشتي كه زنان كاخ نشين مي شدند، نگشت او در حين شكنجه فرعون، اين در خواست را از خداي متعال كرد كه: «پرودگارم! براي من نزد خودت در بهشت خانه اي بنا كن و مرا از ستم فرعون و از گروه ستمگران نجات ده» خداوند به او الهام فرمود: «سرت را بلند كن» به بالا نظر كرد و خانه اي را كه در بهشت از مرواريد براي او بنا شده بود، ديد و خنديد. اما عمل او براي آدم احساسگرا و ماده پرستي چون فرعون قابل فهم نبود و انتظار خنده او را نداشت. بلكه فرعون انتظار داشت كه آسيه ناله كند و عذر بخواهد. اما عقل بر احساس غالب شد و با اينكه احساس و عاطفه زن بسيار قوي است، عقل، عاطفه او را رهبري مي كرد نه احساس، به همين جهت، فرعون گفت: «به اين ديوانه بنگريد كه چگونه در زير شكنجه مي خندد.»۶
 
زني كه رشته ارتباطي خود را با جمال مطلق (خداي متعال) محكم گرداند و به جمال انساني كه جمال الهي است راه يابد، موفق به زيبايي معنوي در بعد جسماني و حيواني خواهد شد و به مقام آرزومندان جمال رؤيت خدا خواهد رسيد و دامان او كشتزاري سالم در جهت پرورش انسانهاي بزرگ خواهد گشت، انسانهاي خداجو، دوستدار عدالت و صلح و عاشق فضايل انساني.
 
 
فاطمه زهرا (سلام الله عليها) والاترين الگوي زن عارف:
صديقه طاهره (سلام الله عليها) را در يك كلام مي توان به عنوان «مظهر جميع اسماء و صفات الهي» معرفي كرد. شخصيتي جامع كه از رهگذر عبوديت و بندگي به والاترين مرتبه فناي في الله و جلوه نمايي حق واصل گرديده است.
 
امام خميني (ره)، آن عارف مهربان چنين بيان داشته كه: «تمام ابعادي كه براي يك زن و يك انسان متصور است، در فاطمه زهرا (سلام الله عليها) جلوه كرده است. يك زن روحاني و ملكوتي و تمام حقيقت زن، تمام حقيقت انسان و تمام نسخه انسانيت. موجودي ملكوتي كه در عالم به صورت انسان، ظاهر شده و موجودي الهي و جبروتي كه به صورت يك زن پديدار گشته است … . انسان، موجودي متحرك است. حركت او از نازل ترين مراتب صوري طبيعي، شروع مي شود و به سوي والاترين مدارج كمال پيش مي رود، از مرتبه طبيعت تا مرتبه غيب و فناي در الوهيت.
 
  • بازدید : 55 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وامل موارد زیر است:

آزادي، واژه اي بسيار آشنا و دلكش و دلربايي است كه هماره، در طول تاريخ بشر، به 
صورتهاي گوناگون مطرح بوده و در همه ادوار تمدن بشري، به صورت مثبت يا منفي، رخ 
نمايانده است. 
آزادي، از واژگاني است كه در فرهنگ همه اصناف آدمي، از دربار ملوك و كاخ فرمانروايان 
تا كوخ رعيت و كوچه و بازار، از محفل اهل دانش و بزم ارباب ادب و سروده سرايندگان و چكامه 
نازك انديشان، تا حكمت و فلسفه ژرف انديشان، از ارباب كلام قديم تا نوآوران كلام جديد، از 
نداي رهايي بخش رهبران آسماني تا فتاواي حياتمند و سعادتمند دين شناسان، از فرياد برق 
شمشير ظلم ستيزان تا زمزمه سويداي بندنشينان و بالاخره تا صحنه جدال انگيز جرايد و 
مطبوعات معاصر، هماره، مورد گفت و گو بوده است. 
در اين ميان، آنچه بيشتر از هر چيز، در نوشتار و گفتار اهل دانش و فرهنگ، به طور جدي، 
مشكل ساز و حتي منتهي به باورهاي متضاد شده، اشتراك لفظي يا معنوي اين واژه، ميان مفاهيم 
مختلف و مصاديق گوناگون آن است. 
عدم توجه عميق به اين واقعيت، سبب خلط ميان مفهوم و مصداق گرديده و برداشتهاي كاملاً 
متناقضي را از سوي صاحبان فكر و انديشه در پي داشته و جدلهاي بي نتيجه اي را همراه داشته 
است. 
آزادي، از مفاهيم بسيار مأنوس و رايجي است كه مي توان از جهتي، آن را از سلسله مفاهيم 
بديهي و بسيار روشن معرفي كرد كه اگر هر واژه اي را به عنوان معرف و بيان كننده حقيقت آن 
برگزينيم، باز يا به روشني خود آزادي نيست و يا دست كم مساوي آن است. بسياري از مفاهيم 
كه در نگاه بدوي و برخورد آغازين، روشن و بديهي مي نمايد، هنگامي كه با تأمل عميق و نگاه 
تحليلي بدان مي نگريم و بر بوته تحقيق مي نهيم، چهره اي مجهول و ناشناخته از خود مي نمايد و 
پاره اي از مصاديق آن مشتبه و ناآشنا مي آيد، نظير آنچه شيخ انصاري، رضوان الله تعالي عليه، در 
تعريف واژه “ماء مطلق” فرمود: 
و هو من أوضح المفاهيم العرفيّة إلاّ أنَّ تعريفَ المصنّف كغيره له … لأجل الأشارة إلي 
امتياز أفراد غيره عند الاشتباه [۱]؛ 
لفظ “ماء مطلق” از روشنترين مفهوهاي عرفي است، ولي در عين حال براي اينكه 
افراد آب مطلق با غير مطلق، مشتبه نگردد، نيازمند تعريف است و از اين رو مصنف 
(علامه) مانند ديگر فقها، آن را تعريف كرده اند. 
مفهوم آزادي نيز از اين سنخ مفاهيم است، از اين رو، در باره آن، تعاريف مختلفي، ارائه شده 
و آزادي پژوهان بر اساس باورها و يا پيش فرضهايي، قيودي را در تعريف آن وارد ساخته كه گاه 
مباين و بيگانه با ديگر تعاريف مي نمايد كه شايد باور اين حقيقت، مشكل و يقيناً مايه شگفتي 
باشد كه از دانشمند غربي، آيزا برلين، بشنويم كه تا كنون، دويست تعريف در باره آزادي، مطرح 
شده است. [۲] 
برخي مانند لاك، آزادي را آن قدرت و نيرويي مي داند كه آدمي براي انجام يا ترك عمل 
خاصي، برخوردار است. [۳] 
و برخي مانند جان استوارت ميل، مي گويد: 
“آزادي، عبارت است از اينكه هر انساني بتواند مصلحت خويش را به شيوه مورد نظر خود، 
دنبال كند، مشروط به اينكه به مصالح ديگران، آسيبي نرساند.”> [4] 
و بعضي مانند كانت، مي نويسد: “آزادي، استقلال انسان از هر چيز به جز قانون اخلاقي 
است”
حضرت استاد، آيت الله جوادي آملي، آزادي از نگاه اسلام را چنين تعريف مي كند: “آزادي، 
از ديدگاه اسلام، يعني رها شدن از بردگي و اطاعت غير خدا”. [۶] 
ريشه پيدايش اين همه تعاريف گوناگون در باره آزادي را، در اختلاف اهداف 
تعريف كنندگان بايد جست و جو كرد؛ زيرا، برخي از آزادي پژوهان، در صدد تعريف ماهيت 
آزادي با قطع نظر از جهات مثبت و منفي آن بوده اند و جمعي، در پي تعريف آزادي با قيود و 
حدودي كه بر وفق باورهاي خود، آنها را ارزش و كمال شناخته اند. 
بر اين اساس، آنكه در مقام معرفي اصل ماهيت آزادي، بدون نظر به بُعد اثباتي و ارزشي و 
ضد ارزشي آن بود، مانند لاك، گفته است، آزادي، همان توان بر فعل و ترك عمل خاص است، 
ولي آنان كه خواسته اند آزادي مثبت و سازنده و مقبول از منظر عقلا را براي وصول به سعادت و 
خوشبختي عمومي جامعه يا خصوصي همه آحاد، معرفي كنند، تمام قيودي را كه در دست يازيدن 
به اين اهداف، دخيل مي دانسته اند، در تعريف خود، گنجانده اند. 
از اين رو، جان استوارت ميل، در تعريف آزادي، قيد “مشروط به اينكه به مصالح ديگران 
آسيب نرساند” را آورده است؛ زيرا، در نگاه او، آن آزادي كه مزاحم با مصالح ديگران باشد
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

توحيد عرفان به معني وحدت وجود موجود است ،كه براساس آن تنهايك حقيقت وجود واقعي دارد و پديده هاي دگر همه مظاهر و  تعنيات آن حقيقت اند و با اين حساب بايد همه چيز خدا ، و خدا همه چيز بوده باشد . عارف كسي است كه حق را درهمه چيز مي بيند بلكه آن را عين همه چيز مي داند و نيز عارف معتقد است جهان و هرچه در اوست  الوهي است .
درمكتب عرفان عشق و جذبه نيروي حاكم بر همه عناصر واجزاء جهان است و همين جاذبه عشق  ساري غير مرئي است كه عالم هستي را زنده و برنا نگه داشته و سلسله موجودات را به هم پيوسته است به طوريكه اگر در اين پيوستگي و به هم بستگي سستي و خللي روي دهد رشته هستي گسيخته خواهد شد و قوام ودوام از نظام عالم وجود رخت برخواهد بست .
عرفا نسبت به پيروان اديان و مذاهب ديگر  هميشه به ديده اغماض مي نگريستند و معتقد بودند كه معني يكي است هرچند كه عبارتهامختلف باشند و جانانه كعبه و بتخانه يكي است و حرم و دير سبحه و پيمانه چندان فرقي ندارند در صورتي كه اهل هر دين و مذهب يكي از اساسي ترين مسائل اعتقادي اش حقانيت دين و مذهب خاص خود و بطلان تمام اديان و مذاهب ديگربود .
ابن عربي از عرفاي قرن ۶* مي گويد «‌مبادا كه تنها بعقيده اي خاص پايبند بوده و عقايد ديگر را كفر بداني كه در اين صورت زيان مي بري و بلكه علم به حيقيقت مسئله را از دست خواهي داد پس باطن خود را هيولا و ماده تمامي صورتهاي اعتقادي بگردان از آن جهت كه خداي تعالي برترو والاتر از آن است كه در انحصار عقيده خاص واقع شود.»
عرفان نيز نميتوانسته از تأثير اسلام بركنار باشد در واقع زندگي و حالات و كمالات ومناجات رسول اكرم سرشار از شور و هيجان معنوي و مملو از بشارات عرفاني است . دعاهاي رسول اكرم (ص) فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرارگرفته است .
امير المومنين علي(ع) كه اكثريت قريب به اتفاق اهل عرفاو تصوف سلسله هاي خود را به ايشان مي رسانند كلماتش الهام بخش معنويت و معرفت است .
دعاهاي اسلامي مخصوصاً دعاهاي شيعي گنجينه اي از معارف اسلامي است از قبيل دعاي كميل ، دعاي ابو حمزة‌ثمالي ، مناجات شعبانيه ، دعاهاي صحيفه سجاديه عاليترين انديشه هاي معنوي در اين دعاها است .آيا با وجود اين همه منابع جاي اين است كه ما در جستجوي يك منبع خارجي باشيم ؟ مستشرقين در جستجوي منبعي غير از اسلام هستند كه الهام بخش معنويت هاي عرفاني باشد و درياي عظيم را ناديده مي گيرند . 
  در نهايت به بررسي اجمالي موارد زير مي پردازيم 
۱٫ علم عرفان 
۲٫ بررسي ارزش و اصالت عرفان اسلامي 
۳٫ ارتباط تصوف و اسلام*   
۴٫ ارتباط تصوف و عرفان اسلامي
عرفان و تصوف 
يكي از علومي كه در دامن فرهنگ اسلامي زاده شد و رشد يافت . تكامل پيدا كرد علم عرفان است . درباره عرفان از دو جنبه مي توان بحث و تحقيق كرد : يكي از جنبه اجتماعي و ديگر از جنبه فرهنگي . 
عرفان با ساير طبقات فرهنگي اسلامي از قبيل مفسرين . محدثين فقها ، متكلمين ، فلاسفه ادبا . شعرا … يك تفاوت مهم  دارند و آن اينكه علاوه بر اينكه يك طبقه فرهنگي هستند و علمي به نام عرفان بوجود آوردند و دانشمندان بزرگي در ميان آنها ظهور كردند و كتب مهمي تاليف كردند . يك فرقه اجتماعي در جهان اسلام بوجود آوردند با مختصاتي مخصوص به خود . بر خلاف ساير طبقات فرهنگي از قبيل فقها و حكما و غيره كه صرفا طبقه اي فرهنگي هستند و يك فرقه مجزا از يكديگر به شمار نمي روند . 
اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگي ياد شوند با عنوان « عرفا » و هر گاه با عنوان اجتماعي شا ن ياد شوند غالبا با عنوان « متصوفه » ياد مي شوند . 
عرفا و متصوفه هر چند يك انشعاب مذهبي دراسلام تلقي نمي شوند و خود نيز مدعي چنين انشعابي نيستند و در همه فرق و مذاهب اسلامي حضور دارند ، در عين حال يك گروه وابسته و بهم پيوسته اجتماعي هستند . يك سلسله افكار و انديشه ها و حتي آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و سكوت در خانقاهها و غيره به آنها به عنوان يك فرقه مخصوص فرهنگي و اجتماعي رنگ مخصوص داده و مي دهد . 
 البته همواره – خصوصا در ميان شيعه – عرفايي بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند و در عين حال عميقا اهل سير و سلوك عرفاني مي باشند . و در حقيقت عرفاني حقيقي اين طبقه اند ، نه گروههايي كه صدها اداب از خود ايجاد كرده و بدعتها ايجاد كرده اند . 
ما دراين درسها كه درباره كليات علوم اسلامي بحث مي كنيم به جنبه تصوف عرفان كاري نداريم ، فقط از جنبه فرهنگي وارد بحث مي شويم ، يعني به عرفان به عنوان يك علم و يك شاخه از شاخه هاي فرهنگ اسلامي نظر داريم نه به  عنوان يك روش و طريقه كه فرقه اجتماعي پيرو آن هستند . 
اگر بخواهيم از جنبه اجتماعي وارد بحث شويم ناچار بايد اين فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبت و منفي ، مفيد يا مضري كه در جامعه اسلامي داشته است . فعل و انفعالهايي كه ميان اين فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبت و منفي ، مفيد يا مضري كگه در جامعه اسلامي داشته است فعل و انفعالهايي كه ميان اين فرقه و ساير فرق اسلامي رخ داده است رنگي به معارف ا سلامي داده است ، تاثيري كه در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهيم . ما فعلا به اين مطالاب كاري نداريم . بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان يك علم و يك بخش فرهنگي است . 
عرفان به عنوان يك دستگاه علمي و فرهنگي داراي دو بخش است : بخش عملي و بخش نظري .
بخش عملي عبارت است از ”ان قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بيان مي كند و توضيح مي دهد . 
عرفان در اين بخش ماننند اخلاق است ، يعني يك علم عملي است با تفاوتي كه بعدا بيان مي شود . 
اين بخش از عرفان علم « سير و سلوك » ناميده مي شود . در اين بخش از عرفان توضيح داده مي شود كه « سالك » براي اينكه به قله انسانيت يعني توحيد برسد از كجا بايد آغاز كند و چه منازل و مراحلي را بايد طي كند و در منازل بين راه چه احوالي براي او رخ دهد و چه .ارداتي بر او وارد مي شود و البته همه اين مراحل و منازل بايد با اشراف و مراقبتهاي يك انسان كامل و پخته كه قبلا اين راه را طي كرده و از رسم و راه منزلتها ، آگاه است صورت گيريد و اگر همت انسان كاملي بدرقه راه نباشد خطر گمراهي است . 
عرفا از انسان كاملي كه ضرورتا بايد همراه نو سفران باشد گاهي به طاير قدس و گاهي به خضر تعبير مي كنند . 
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس                            كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم 
ترك اين مرحله بي همرهي خضر مكن                  ظلمات است بترس از خطر گمراهي 
البته توحيدي كه از نظر عارف ، قله منيع انسانيت به شمار مي رود و آخرين مقصد سير و سلوك عارف است . با توحيد مردم عامي و حتي با توحيد فيلسوف ، يعني اينكه واجب الوجود يكي است نه بيشتر ، از زمين تا آسمان متفاوت است . 
توحيد عارف يعني موجود حقيقي منحصر به خداست ، جز خدا هر چه هست نمود است نه بود . توحيد عارف يعني جز خدا هيچ نيست 
توحيد عارف يعني طي كردن و رسيدن به مرحله جز خدا هيچ نديدن . 
اين مرحله از توحيد را مخالفان عرفا تاييد نمي كنند و احيانا آن را كفر و الحاد مي خواننند ، ولي عرفا معتقدند كه توحيد حقيقي همين است    ، ساير مراحل توحيد خالي از شرك نيست . از نظر عرفا رسيدن به اين مرحله كار عقل و انديشه نيست كار دل و مجاهده و سير و سلوك و تصفيه و تذهيب نفس است . 
به هر حال اين بخش عرفان بخش عملي عرفان است ، از اين نظر مانند علم اخلاق است كه درباره چه بايد كرد ها بحث مي كند با اين تفاوت كه : 
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مي كند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خدا است و حال آنكه همه سيستمهاي اخلاقي ضرورتي نمي بينند كه درباره روابط انسان با خدا بحث كنند ، فقط سيستمهاي اخلاقي مذهبي اين جهت را مورد عنايت و توجه قرار مي دهند . 
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۵صفح قابل ویرایش تهیه ششده وشامل موارد زیر است:

براي شناخت و آشنايي بيشتر با مقام وحال در عرفان عملي: لازم است ابتدا مبحثي در رابطه با عرفان و تاريخچه آن وسپس عرفان عملي ارائه گردد وآنگاه به چگونگي مقام و حال در عرفان عملي بپردازم.
كلمه عرفان در زبان انگليسي مترادف ست با واژه Gnosis يعني دانش رازهاي روحاني وتصوف مترادف است با واژه Mystic به معناي رمز پسري پوشيده  عرفان معرفت بر حالي روحاني وتوصيف ناپذير است كه در آن حال عارف ارتباط مستقيم و بي واسطه با وجود مطلق پيدا مي كند در چنان لحظه اي عارف ذات مطلق دانه وسيله برهان بلكه در ارتباط با ذوق وشوق درون خود احساس ميكند
اين تجارب را به مدد الفاظ و كنايات خويش بيان مي داد. اما فهم وشناخت مقاصد او براي كسي كه از آن عالم بيگانه است بدرستي حاصل نمي شود.
بهر حال عرفان دانشي است كه در مكتب اسلام متولد شده و با گذشت زمان راه تكاملي خود را پيموده است:
عرفان عملي است كه از دو ديدگاه ميتوان با آن نگاه كرد.
الف: بعد اجتماعي
ب:بعد فرهنگي
بعد اجتماعي: اگر اهل عرفان به عنوان يك پديده اجتماعي ملاحظه شودمعمولا با آن متصوفه مي گويند اما اگر به بعد فرهنگي آن توجه شود: بان عرفان مي گويند: اين دو در واقع مانند يك گروه وابسته بهم هستندآنها داراي افكار وانديشه، آداب ورسوم در مجالست و مصاحبت وحتي نوع پوشش وآرايش مخصوص به خود دارند.
 
تاريخچه 
آنچه كه مشخص است اينست كه در قرن اول هجري. گروهي بنام صوفي و يا عارف وجود نداشته اما اين نام براساس شواهد تاريخي از قرن دوم هجري آشكار  شده است
اولين فردي كه بنام صوفي يا عارف از آن ياد مي شود«ابوهاشم صوفي كوفي» است و همين فرد بوده است.
كه براي نخستين بار در فلسطين مكاني بنام خانقاه به منظور اجراي عبادت گروه خود بنا نموده است:
«صوفي» وجه تسميه صوفي يعني پشمينه پوشي آنهاست: زيرا به جهت اعتقاد به زهد واعراض از اين دنيا تمايل به پوشيدن لباسهاي نرم نداشته و بهمين خاطر لباسهاي زبر و درشت پشم مي پوشيدند و باينصورت بانها صوفي مي گفتند:
اما از چه زماني گره فوق خود را عارف مي خواندند اطلاع دقيقي در دست نيست. اما از گفته هاي سري سقطي كه در سال ۲۴۳ هجري وفات نموده چنين بر ميايد. كه احتمالا از قرن سوم هجري اصطلاح عارف متداول شده است در طول تاريخ تولد عرفان  و در هر عرفاني معروف ومشهور ظهور كرده اند كه ذكر بعضي از آنها در اينجا ضروري بنظر مي رسد

قرن اول«قرن دوم»
در قرن اول:آنچنان اطلاع دقيقي در باب فوق نداريم اما در قرن دوم: عرفاي معروف عبارتند از:
حسن بصري-ابوهاشم صوفي كوفي-شقيق بلخي-فضيل بن عياض-
قرن سوم
بايزيد بسطامي-سرسقطي-بشرحاني-حارث محاسبي-جنيد بغدادي-ذوالنون مصري سهل بن عبدلله تستري- حسين بن منصور حلاج
قرن چهارم 
ابوبكر شبلي-ابوعلي رودباري-ابونصر سراج طوسي-ابوالفضل سرخسي-ابوعبدالله رودباري-ابوطالب كلني
قرن پنجم
شيخ ابوالحسن فرقاني- ابوسعيد ابوالخير-ابوعلي دقاق نيشابوري- ابوالحسن علي بن عثمان هجيري-امام ابوحامد محمد غزالي
قرن ششم
عين القضاه همداني-سنائي-غزنوي-احمد جامي-عبدالقادردر گيلاني-شيخ روز بهان بقلي شيرازي
قرن هفتم
شيخ نجم الدين كبرا-شيخ فريد الدين عطار-شيخ شهاب الدين سهروردي زنجاني-ابن الفارض مصري –محي الدين عربي طائي اندلسي-صدرالدين محمد قونوي-مولاناجلال الدين محمد بلخي رومي 
قرن هشتم
علاء‌الدين سمناني-خواجه حافظ شيرازي-عبدالرزاق كاشاني-شيخ محمود شبستري-سيد حيدر آملي-عبدالكريم جبلي
قرن نهم
شاه نعمت آولي-صائن الدين علي تركه اصفهاني-محمدبن حمزه فناوري رومي- شمس الدين محمد لاهيجي نوربخشي-نورالدين عبدالرحمن جامي:
اما از قرن دهم به بعد عرفاني كه در سلسله عرفان وتصوف وارد شوند چشمگير نبوده است
تقسيم بندي عرفان
عرفان خود به دو بخش تقسيم مي شوند:الف –بخش نظري ب-بخش عملي
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دعوای علم و دین ما مصنوعی است، چیزی است که ما درست کردیم، دین هیچ جا با علم دعوا نکرده است، دین ما با هزار زبان از ما التماس می‌کند که تعقل کنیم و علم هم غیر از تعقل چیزی نیست، مگر ریاضیات و فیزیک غیر از تعقل هستند. دین ما تنها دین عقلانی جهان است. آنجا دین عقلانی نبود. ولذا شکست خورد، ولی با فکر مردم نمی‌شود بازی کرد، دانشمندان آنر وز نگفتند  هیچ کس حق ندارد کلیسا برود، گفتند هر کس دلش خواست می تواند شب تا صبح مناجات کند. آن مناجات و احساسات را حفظ کردند، ولی آن حاکمیت دینی را نقد کردند و کنار زدند. بنابراین گفتند دین حق ندارد به ما علم و حکومت داری یاد بدهد. ما خودمان داریم دین برای تسکین خاطر کسانی است که ناراحتی داشته باشند. 
تصویری از سابقه عرفان در غرب و مقایسه آن با اسلام
آنجا برای مسائل عرفانی دو راه پیش گرفتند. یکی راه «دین طبیعی» بود که سعی کردند دین عقلانی را ارائه دهند و موفق نشدند که افراطش در اگوست کنت بود. لذا راه دوم را پیش گرفتند و گفتند: «دین همین احساس است. ولذا از دین نمی توان معرفت و سیاست و علم را انتظار داشت. دین چیزی جز احساس نیست. این مسئله ناخودآگاه در جامعه ما هم نفوذ کرده است. و عده ای خیال می کنند دیندار بودن یعنی بی احساس بودن! اگر دنبال احساسات برویم، باید دیگر با دین خداحافظی کنیم. این از آنجمله از مسائلی است که غرب با نقد و سکولار کردن دین، به ما القا کرد. و در حقیقت دین ناحق را از جامعه کنار زده ، بعضی ها خیال می کنند اگر ما هم به سراغ عرفان و احساس برویم، جامعه ما سکولار می¬شود. در حالی که  آخر عرفان  زیدبن حارثه است. من به همان پیغمبر(ص) قسم می خورم که اگر هزار بار هم ابن عربی معراج رفته باشد هنوز به گرد پای زید بن حارثه نمی‌رسد. ولی زید بن حارثه را عمومی نکرد. اگر عمومیت خواست دنبال این جور چیزها را می‌گرفت. داستان عثمان بن مظعون را همه می‌دانید. و سخن پیغمبر(ص) که فرمود: «رهبانیت در دین من نیست» را همه شنیدید.
جهاد، عقلانی‌ترین ریاضت
می‌گفت ریاضت همان جهاد است. بهترین ریاضت برای بچه‌های ما جبهه‌ها بود که مطابق با ریاضت اسلامی هم بود. چون بارها به زبان آن بزرگوار جاری شده بود که رهبانیت دین من جهاد است. آیا بعد از جبهه‌ها جهاد تمام شده است؟ خیر، جبهه ساده ترین شکل جهاد بود. جهاد با بی‌عدالتی همیشگی است. «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاء» یک دستورالعمل جدی است. پشت سرش «ملئت ظلما و جوراً، یملأ الله فی الارض قسطا و عدلا» مسئله ای جدی است. اینجا ما بی طرف نیستیم و دائما درگیر هستیم. من حرفم این است که آیا می شود که ما مثل اروپای سکولار شده، دین مان را، با آن همه برنامه جهانی و ازلی و ابدی رها کنیم و به بشریت عرضه نکنیم، و از طرف دیگر دم از عرفان بزنیم؟ کدام عرفان؟! مثلا کی سی سال یا چهل سال عمر خود را در تألیف، تحقیق هدر بدهد. الان هم باز سهروردی، من غلب قلندر هم بهترین آموزش سلوک به روش سهروردی یا این کتاب «از راه تا راز» را که مشغول نوشتن هستم و الان جلد سوم آن بیرون می آید، جلد چهارم آن را هم خودم عاشقانه نیت کردم، در حال و هوای جبهه‌ها بنویسم، معطل کردم یک فرصتی پیدا کنم، ببینیم به من یک فیلمی، اینهایی که خودم نه شهید شدم، نه به جبهه توانستم بروم، می گویم اقلا با این فیلم ها خودم در آن حال و هوا قرار بگیرم که او بهترین حال و هوای عرفانی و ریاضت بوده است. ریاضت مبارزه است. اگر دلت ریاضت می خواهد بیا عمرت را صرف مبارزه کن. و این مبارزه از مبارزه با خودت شروع می-شود، اول با چه کسی! اول با خودت. اول بیت المال را بفهم که مال چه کسی است. بفهم که دزدی هزار بار شرف دارد به بیت المال. می‌گویند عقیل بیشتر از سهم خود از بیت المال خواست و علی(ع) فرمود بیا برویم دزدی، عقیل تعجب کرد، علی(ع) فمرود: اگر ما از یک مغازه دزدی کنیم، می‌توانیم از صاحبش حلالیت بطلبیم، اما بیت المال، مال همه مردم است. این ریاضت است که اگر توانستی در مالت حرام نخوری و از ماشین دولتی استفاده نکنی. من فرماندة عالی مقامی را سراغ دارم که جانباز است و یک پایش را از دست داده است، اما از ماشین دولتی هم استفاده نمی¬کند! اینکه هم پا نداشته باشی و هم از ماشین دولتی استفاده نکنی، بهترین ریاضت است. نه اینکه روی ماشین نوشته باشد استفاده اختصاصی ممنوع، اما اقوام از آن به صورت شخصی استفاده کنند. هدف  من این است که ما عرفان را در برابر دین قرار ندهیم، آنچه از عرفان می خواهید در دین هم وجود دارد. هر وقت دیدید که دین چیزی کم داشت، آن وقت می توانید هر جا که خواستید بروید. مثلا به هند و حتی می توانید به اسرائیل هم بروید. اما دین چیزی کم ندارد، و از طرفی هم از ما ریاضت خنثی نمی¬خواهد. دین می¬گوید لازم نیست ورد بگویی. بیا محاسبه کن و ببین امروز چه خوردی، از حلال بود یا از حرام. ما شتر را با پالان می‌خوریم و ادعای عرفان هم می کنیم. و خصوص الحکم هم تدریس می کنیم. مشکل اصلی بار یک شتر است. من می خواهم بگویم از مسیر خارج نشویم، نظریه می‌آید در آشفتگی برای برون شد، راه حل نشان می‌دهد. من جامعه را در شرایطی می بینم که با چیزی می‌خواهد خودش را گرفتار کند که به او مربوط نیست، و در شأن او هم نیست.
اسلام، معنویت متکی بر اصول و مبانی عقلانی
به نظر من اساس کار ما باید تکیه بر عقلانیت و معنویت متکی بر اصول و مبانی عقلانی یعنی اسلام باشد. باید این را محور قرار دهیم. از من پرسیدند چرا گرایش به معنویت زیاد شده است؟ در جواب باید گفت بشر همیشه دنبال معنویت بوده است. در تاریخ هیچوقت نبوده که بشر به دنبال معنویت نبوده باشد، اما شاید سئوال کنید که امروز با وجود تهاجم فرهنگی چرا مردم به طرف معنویت رو می‌آورند؟ نقل می کنند که از سنایی پرسیدند طرفدار علی هستی یا عمر؟ گفت: اندوه شام و غصه چاشت در دلم حب و بغضی باقی نگذاشت. از بس غذا نخوردم، نمی‌دانم چه کسی را دوست دارم و با چه کسی دشمن هستم. مردم جامعه اگر در رفاه باشند فرصت اندیشیدن دارند. زمان شاه ایراد می‌گرفتند که چرا چپی‌ها همه سرمایه‌دار هستند، دلیلش معلوم بود، آنها فرصت مطالعه داشتند. اما پسر یک کارگر که مدرسه نمی‌رفت تا کمونیست یا چپ بشود، الان جامعه این موقعیت را دارد تا به دنبال تربیت صحیح برود. ما این فرصت را از دست ندهیم. مطمئن باشید هجمه‌ها معنویت را تقویت می‌کند. هجمه باعث می‌شود که این طرف رنگ و لعاب بهتری پیدا کند، جلوگیری از عزاداری، عزیزتر از عزاداری آزاد است. پس هجمه‌ها هم خودش یکی از عوامل هستند. البته عوامل دیگری هم وجود دارد که دیگر معطل‌تان نمی‌کنم.
پرسش و پاسخ
ناکارآمدی عرفان در پاسخ به نیازهای معنوی روز
اما پرسش دوم؛ با وجود اینهمه نیاز به معنویت، آیا عرفان اسلامی می‌تواند پاسخگوی این نیاز باشد؟ جواب منفی است. من در جای دیگر هم نوشتم که با این عرفان به هیچ عنوان نمی‌شود جامعه را اداره کرد. ما همینکه مقداری از خواب و خوراک و پرحرفی‌هایمان بزنیم، همین ریاضت است.
همینکه به دین اسلام درست عمل کنیم. به همة خواسته‌هایمان می‌رسیم. مگر در عرفان چه هست که در اسلام نیست؟ مگر علی(ع) بدون این حرفها به چیزی نرسیده است که ما می خواهیم به آن برسیم و علاوه بر این، در اینگونه راهها که کار هر کس نیست هزار جور شعبده و انحراف وجود دارد؛ که یک نمونه‌اش این است که بعد از فنا زندقک در کمین هر کسی است، مگر آنهایی که خدا پشتیبان آنها باشد. خود به فنا رسیدن کار هر کسی نیست، وجود زندقک هم جدی است. عرفان توانایی آن را ندارد. 
اسلام، بهترین گزینه برای پاسخ به مسائل معنوی جامعه
سئوال بعدی که مطرح می‌شود این است که اگر عرفان نمی‌تواند پاسخگوی جامعه ما و به تبع آن بشریت باشد، چه چیزی باید جایگزین آن باشد؟ می گوییم دین اسلام هم پاسخگوی دنیا و هم پاسخگوی معنویت بشریت است، این یکی از معروفترین دعاهای قرآنی ماست که «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره الحسنه» اسلام هم زندگی عادلانه دنیایی یعنی عدالت اجتماعی و هم آخرت بشریت را در نظر دارد. احساس چیز بدی نیست، اما در جهان امروز قابل رقابت نیست. نمی‌دانم آن فیلم تشریفات را دیدید یا نه؟ الان کلیسا جمع کثیری را از روی آتش می‌گذراند و یا در هندستان یک نفر شش ماه است که غذا نخورده است، از اینگونه مسائل در دنیای امروز زیاد است، ما نمی‌توانیم با احساسات به میدان رقابت بیاییم و بگوییم این از آن بهتر است. وعده‌ای چنان در احساس خودشان غرق هستند که اصلا گوشی برای شنیدن حرف تو ندارند. تو اول باید با همین فرق احساس نبودن خودت مبارزه کنی. ما تا به حوزه عقلانیت وارد نشویم نمی‌فهمیم که اسلام چه می‌گوید. و نمی‌توانی حرف فلان دین هندی یا مسیحیت را بفهمی. اسلام می‌خواهد که دین و دنیایتان با معنویتی همراه با عقلانیت و هماهنگ با فطرت، همراه باشد. اسلام هیچ لذتی را از انسان نمی‌گیرد. بارها با من، از شادی در اسلام سوال می‌کنند. در جواب می گویم یکی از ایرادهای غربیها به ما در این است که ما با شادی مخالف هستیم، عشقمان غم است. زندگی در سایة اسلام همیشه زندگی آزاد، آباد، مرفه و شاد است. مثلا شما به یک جوان شغل بدهید تا ازدواج کند و خانه داشته باشد و ماشین داشته باشد و قسط هم نداشته باشد، این انسان همیشه شاد است. این انسان غصه نمی‌خورد که چرا زن من نمی‌تواند برهنه در خیابان راه برود. اینجور آدم خیلی کم پیدا می‌کنید. البته نمی‌گویم پیدا نمی‌شود. چنین انسانی غصه می‌خورد که چرا به من اجازه عرق خوردن نمی‌دهند. البته همیشه عده محدودی پیدا می‌شوند که اینگونه باشند. ولی اکثراً شاد هستند. اسلام هم همین را می‌خواهد. آیا منشأ پیدایش این فکر این است که از دین به وادی عرفان پا بگذاریم. البته غربیها این اعتقاد را دارند. تا ما خبردار شویم آنها از دین وارد عرفان شدند، یعنی دین حاکم را رها کردند و به احساسات فردی رو آوردند که هر کس هر جور که دلش می‌خواهد عمل کند. من حدود شش ماه در فرصت مطالعاتیم هر هفته به کلیسا می‌رفتم. گاهی اتفاق می‌افتاد که در یک روز در دو برنامه مذهبی‌شان شرکت می‌کردم. هر کس هر جور که دلش خواست عمل می‌کرد، این فکر در آنجا هم اجرا شد و درست هم بود. چون یک دین باطلی را از صحنه زندگی پاک کردند و آمدند احساسات مردم را آزاد گذاشتند. مثل استالین نگفتند هر کس نام عیسی را ببرد اعدامش می‌کنیم. گفتند بروید عشق کنید. آیا ما می توانیم در جامعه‌مان چنین بکنیم. مسلماً خیر. اسلام آمده است تا در مرحله اول مدیریت ما را درست کند. یعنی در زندگی، اول حسنه دنیا را بدهد. از ما ریاضت و رهبانیت نمی‌خواهد. نمی‌گوید بروید انزوا اختیار کنید، می گوید اول بیایید ببینید با بیت المال چگونه باید عمل کرد؟ می‌گوید ای مسئول، ای وزیر، ای وکیل اول ببین حرام می‌خوری یا نه؟ نمی‌شود که بیش از نیاز خود از بیت المال برداشت کنی و بعد هم بیایی ادعای عرفان کنی. آن عرفان در جامعه اسلامی ما راه ندارد. «لا رهبانیه فی الاسلام» اسلام را دوباره تعریف می‌کنم: دین عقلانی! و اضافه می‌کنم تنها دین عقلانی موجود جهان. امروزه امکانات و تکنولوژی غربی این فرصت را به شما داده است تا با فشار دادن یک دکمه تمام ادیان را مطالعه کنید و به شما این امکان را داده است که این همه کتاب داشته باشید. گذشتگان ما این  امکانات را نداشتند. خدا مرحوم طباطبایی را رحمت کند که هرگز متن درست ترجمه متافیزیک ارسطو را ندید. و همان ترجمه¬های قدیمی در اختیارش بود. اما الان دانشجویان ما دو یا سه ترجمة آن را در اختیار دارند و با مبلغ ناچیزی می‌توانند هرچه ارسطو نوشته را با متن آن بخوانند. 
چند وجه تمایز اسلام با مسیحیت
الان در بین ادیان، اسلام تنها دین جامع و عقلانی دنیا است. و این رسالت بر دوش ما سنگینی می‌کند. چون اسلام متکی بر اصالت و اعتبار انسان است. یعنی خدا با ما مثل طرف حساب معامله می‌کند. اما در مسیحیت مثل یک مقتدر، خواستند حضرت عیسی(ع) را اول خدا بدانند بعد خودشان خدا بشوند. اما اسلام از اول جلوی این انحراف را گرفت و جالب است، یکی از بهترین تعبیرهای جامعه شناختی و تاریخ شناختی امروز ما در قرآن است. می گوید این ارباب گرفتن این مسئلان دینی از آیین‌های شرک مانده است. این وحی الهی نیست. اسلام می‌گوید خدا را به هیچ نامی حق ندارید به زمین بیاورید. زمین مال بنده است. می‌فرماید اگر بخواهید عزیزترین بندگان مرا نام ببرید که از همه بیشتر او را دوست دارم، محمد بن عبدالله(ص) است، ولی حق ندارید دربارة او حرف اضافه بزنید. «اشهد ان محمداً عبده و رسوله». می خواهم بگویم در دین ما همه چیز وجود دارد، در همان فرصت مطالعاتی به یکی از ایرانی‌ها می‌گفتم به خدا اگر روزی من به دیده الحادی هم به این دو دین نگاه کنم، میان اسلام تا مسیحیت چند سال نوری فاصله است. ما کجای کار هستیم، چرا خودمان را نمی‌شناسیم. آن شخصی که نوشته است، «احساس، عرفان، دین، فقه پدر آدم را درمی‌آورد» در کجای فقه اسلام ظلم است. در کجای آن خدا شدن انسان است. هیچ کس هم نمی‌تواند خدا شود. محمد(ص) نمی‌توانست، علی(ع) هم نمی‌تواند. و هیچ کس دیگر. ولی ما بیاییم پشتوانه دین باشیم. ببینیم اگر خدای ناکرده دیدیم در جایی دین درست اجرا نمی‌شود تذکر بدهیم. کجا به ما گفتند نگویید، اینجا هیچ کس خودش را خدا نمی‌داند. چون «لا اله الا الله» در خون هر مسلمان است، ولی مسیحی می‌آید همه را خدا می‌کند. حتی حکم کلیسا و شوراهای عالی کلیسا برای خودشان هم قابل نقض نیست. چون نستجیر بالله از خدا هم قوی‌تر هستند. چون آدم گاهی به حکم خدا هم عام و خاص می‌زنیم. تنها دینی که متن وحی  دارد اسلام است، می‌فرماید: «ولو تقبل علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین و ثم قطعنا منه الوتین» ببینید حتی پیغمبرش هم نمی‌تواند یک واو آن را جابجا کند. ما این متن را در دست داریم. خوشبختانه متن سنت هم در اختیار ماست، هرچند  عده‌ای نمی‌گذاشتند روایات مکتوب شود ولی باز مکتوب شد. آقا آنها هیچ چیز ندارند. هیچ دینی در دنیا متن ندارد! کجا می رویم! تنها دین دارای متن، تنها دین اصالت انسان، اسلام است. گفتم که مسیحیت همه چیز انسان را گرفته بود. انسان اگر از آن دین بیرون نمی‌آمد انسان نمی¬‌شد. ولی این می‌گوید تا انسان نشوی تو را نمی‌پذیرم. ببینید فرق چقدر است. اینها را کنار هم نگذارید و مقایسه نکنید. مرتب نگویید روزگار عوض شده است. یک نفر در مجلس گفتگوی ادیان گفت: «حضرت علی فرموده: من اگر مسیحی بودم برایم فرق نمی‌کرد.» مثلا اگر خاخام یا کشیش آنها بودم برایم فرقی نداشت. گفتم حاج آقا این مطلب صحیح نیست، ـ البته پیرمردی بود که مانده بود سکته کند ـ در جوابش گفتم: نان نرخش چند است؟ متوجه نشد. گفتم حاج آقا فارسی حرف می‌زنم، شما هم عربی هم بلد هستید؛ نان نرخش چند است؟ علی(ع) را اینجور کوچک نکنید. چرا اینجور کردید؟ او می‌گوید من به همه چیز عالم احاطه دارم. آن وقت نمی‌داند مسیحی با مسلمان فرق دارد! چرا فرق نداشته باشد؟ هیچ مسیحی هم نمی‌گوید فرق ندارد. همان جان هیک هم  که به ایران آمده بود می‌گفت ما مسیحیت را دین برتر می‌دانیم. چرا فرق ندارد. اعتبار انسان می‌گوید اول باید خودت باشی و عقل و اندیشه‌ات را داشته باشی، یعنی باید سکولار باشی. این را به رسماً‌ بگویم، چون راهش بسته بود. آن سکولار و اومانیسمی به قیمت الحاد به او رسیده است. او چاره‌ای نداشت، یعنی یا باید نباشد و مؤمن باشد، یا باشد و بی‌ایمان. ولی همان اومانیسم را اسلام می‌گوید اگر از همه برتر نباشی اصلا اسلامت را نمی‌پذیرم. باید بگویی من، پدرم، مادرم، مسخره است. «أو لوکان أبائهم لایفقهون شیئاً» این می‌گوید باید من باشی، و این همان معنای اومانیسم است. ما گاهی از بعضی از واژه‌ها فرار می‌کنیم. مثلا معنای جامعه؛ سکولار، در دین اسلام هیچ چیز شما در قبضة دین نیست، حتی فقهاء دربارة‌اموال مجهول المالک هم با ترس و لرز حکم می‌دهند. یعنی در مواردی که صاحب مال مشخص نباشد آقایان اجازه تصرف می‌دهند. اما اگر صاحب مال معلوم باشد حتی خدا هم مالک مال و جان و عقل شما نیست. اما در دین مسیحیت آنها مالک همه چیز بودند. چرا ما هر دو را با یک چوب برانیم؟
نگاهی گذرا بر برتری اسلام بر عرفان
در ادامه بحث بنده فهرست وار برتری دین اسلام بر عرفان را خدمت شما عرض می‌کنم! خود عرفا می‌گویند کشفی که با کشف نبوی سازگار نباشد، کشف درستی نیست. چه ملاکی بالاتر از کشف خود حضرت، بعضی‌ها به دنبال خواب دیدن این و آن می‌روند، خواب اگر هم درست باشد تازه یک هفتادم نبوت هم نمی‌شود. ولذا دیگر لازم نیست به سراغ مکتب دیگری برویم. می‌گوید دنبال مکتب دیگر می روم و اگر کج رفتم از آن ملاک کمک می‌گیرم. در جواب باید گفت که اگر این روش بهتر بود پیشوایان ما از همان اول این را توصیه می کردند، در حالی که نه تنها توصیه نشده بلکه نهی هم شده است. خود نبوت را ملاک قرار بده. اما در عرفان به سبک دینی کسانی چون حذیفه و زید بن حارثه بودند که آنها را از کارشان نهی نکردند، گفت همه چیز را می‌بینم. پیامبر(ص) در جواب گفت: مبارکت باشد. مگر یاران حضرت ابا عبدالله(ع)، یاران حضرت علی(ع) مکاشفه نداشتند؟ دیدن آنها چیزی دیگر بود. اینها که مدعی مکاشفه هستند در مقابل آنها چیزی ندیدند. ما اثر آن را ندیدیم. ولی آنها دیده بودند. هدف روشن نیست. اسلام می‌گوید خودت باش، در دنیا و آخرت طرف حساب خداوند تو هستی و اعمال توست. «هل ادلکم علی تجاره» اما در عرفان ما راب ه فنا دعوت می‌کنند. فنا نمی‌دانم چیست؟ البته تجربه‌های عرفانی نامأنوس و تعریف نشده هستند. فقط با گفتن فنا کار درست نمی‌شود. عرفان با اصالت انسان سازگار نیست. در اول کار ترا به دست مرشد می‌دهند، و می‌گویند باید پیش او مثل مرده زیردست غسال باشی. چه بسا مرشد یا مرشدی شارللاتان باشد. آن وقت این یک خط قرمز است. بعضی روشنفکران ما در اسلام خط قرمز را مطرح کردند در حالی که خط قرمز مال مسیحیان هستند. در اسلام خط قرمز نداریم. هر طلبه¬ای از فتوای استادش عبور کند محبوب است. مستشکلین را همیشه در درسها دوست دارند. این مسئله در فروع دین ما مطرح است تا چه برسد به اصول دین ما که استدلالی است و گفتن که هیچ کس حق تقلید از هیچ کس را ندارد. اگر تمام مراجع جمع شوند و در اصول دینشان مقلد یک مسلمان شوند مکفی نیست. مکلف است که خودش برسد. اما در آنجا از اول باید چشم بسته پیش برویم. عمل بی قاعده است. من به شما خبر دهم که عرفان مثل دین نیست که عمل حساب و کتاب داشته باشد. چه بسا یک میلیون کار نیک بکنی و یک ریال هم نیرزد، اما ممکن است کار خلاف بکنی جزا ببینی. بارها تصریح کردم که: صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. امام حسین و شمر هر دو کار خودشان را کردند. حالا باید منتظر باشند تا ببینند رأی دادگاه چه می‌شود؟ آیا شمر قبول است یا امام حسین(ع)؟ آیا می‌شود این حرف را قبول کرد؟ مگر قانون وجود ندارد. مگر حساب و کتاب در کار نیست و سرانجام کار از تصور تا وصول نامعلوم است؟ هیچ اهل سلوکی نمی‌داند وصول یعنی چه و هیچ اهل سلوکی هم نمی‌داند که آیا به وصال می‌رسد یا نمی‌رسد. و مشکل هم هست. هستی گریزی دارد ولذا دائماً «بودن» را حقیر می‌کند و می‌گوید: «وجودک ذنب لایقاس به ذنب» اما دین اسلام هستی را نعمت بزرگ خدا می‌داند. چقدر به ما منت می‌گذارد و مرتب تذکر می‌دهد که  «خلقکم» آیا معنایش این است که شما را گرفتار کردم و بدبخت کردم؟ یا اینکه نه، شما را پدید آوردم، موجودات ماندگاری هم هستید. یکی از شعرای معاصر ما می‌گوید: 
مرگ می گفت فرار کن از دل عشقباز من آمدم و نمی‌روم هستم و جاودانی‌ام
می گوید شما را آورده‌ام دیگر نمی‌روید. هستید و جاودانی هستید. ولی بیایید کاری بکنید هم دنیا را داشته باشید، هم آخرت را. فکر نکنید «ان هی الا حیاتنا الدنیا».
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معمولا وقتی صحبت از عرفان به میان می آید ، و سوال این که عارف کیست؟ پرسیده می شود ، بحث از گروه هایی به میان می آید که  هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شود و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند ولی در همه ی فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند ، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. 
این گروه ها با داشتن و اختراع کردن گونه ای جدید از رفتار ها ، آداب ، نحوه لباس پوشیدن و … خود را به عنوان یک فرقه ( گروه ) مخصوص مذهبی و اجتماعی معرفی می کنند.
عرفان در لغت به معنای شناخت وشناسایی است.ودر اصطلاح ،روش وطریقه ویژگی های است که برای دستیابی وشناسایی حقایق هستی وپیوند و ارتباط انسان با حقیقت بر شهود ،اشراق، وصول  واتحاد با حقیقت  تکیه دارد ونیل به این مراتب را از طریق استدلال وبرهان وفکر ،بلکه از راه تهذیب نفس وقطع علایق از دنیا وامور دنیوی وتوجه  تام به امور روحانی ومعنوی ودر راس همه مبدا وحقیقت هستی می داند.
برای روشن شدن مکتب عرفان، بهتر است مروری داشته باشیم بر پاره ای از تعرف ها که از سوی اهل عرفان و یا عرفان پژوهان برای « عارف » بیان شده است . چه تعریف عارف از آن جهت که عارف است در واقع ملازم با شناسایی « عرفن» می باشد .
عبدالرزاق کاشانی می گوید : « عارف کسی است که خداوند شهود زات ، صفات ، اسماء و افعال خود مفتخرش کرده باشد ، پس معرفت حالی است که از شهود پدید می آید.» 
عبدالرحمن سامی گفته است: « بعضی می گویند: عارف کسی است که فنای در حق یافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسیده باشد، و از مقام تقلید به مقام اصلاق سیر ننموده … و این به طریق حال و مکاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه به طریق مجرد و علم و معرفت حال». 
و باز می گوید « قلب عارف برای خدا و کالبدش برای خلق خداست» 
از بایزید بسطامی می پرسیدند : علامت عارف چیست ؟ گفت : « از یاد او خسته نشود و از حق ملول نگردد و با غیر او انس نگیرد. کسی که به مقام عرفان خدا باریابد از هر چه که او را از حق باز دارد دوری می گزیند.» 
حافظ می گوید:
عارف از پرتو می راز نهانی دانست             گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس        که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل و بر کار            بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

ویژگی های مکتب عرفان:
الف ( در این مکتب تنها بر علم تکیه نمی شود بلکه عمل اصل و اساس کار است و علم خود نتیجه و محصول عمل است یعنی برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید مراحلی را پشت سر گذاشت و به سیر و سلوک پرداخت.
ب) اعتقاد به حقیقت جهان خارج وحدت واقعی این حقیقت و این که حقیقت ظاهری دارد و مظاهری و نیز باطنی دارد که در آن حقیقت محض با وحدت کامل خود از هر گونه تفرقه و کثرتی منزه است.
ج) اعتقاد به اصالت ارتباط حضوری و شهودی میان انسان و حقیقت و در عین قبول علم های حصولی و ارتساحی.
د) بلور و اعتقاد به یک حقیقت واحد و عینی که هدف هر عارف ، وصول به آ« و اتحاد و فنای در آن است .
ه ) رابطه ی ممتاز انسان با حقیقت کلی جهان و امکان وصول و اتحاد و فنای وی در آن حقیقت و بقایش با آن .
و) اعتقاد به ریاضتو مجاهره.
ز ) تکیه بر مساله عشق به عنوان یک عنصر اصلی و اساسی در حیات عارف. 
تصوف چیست ؟
تصوف در لغت مشتق از صوف ( به معنای پشم گوسفند) است و صوفی را از آن روی صوفی گفته اند که لباس پشمینه خشن بر تن می کند . سهروردی می گوید تصوف یعنی پشمینه پوشیدن اشتقاق تصوف از صوف از هر اشتقاق دیگری مناسب تر است چنان چه می گویند تَقَتصُّ یعنی جامه  برتن کردن پس صوفیان را به لباس ظاهرشان منسوب کرده اند که از هر نسبتی روشن تر است. 
بیشتر محققان این تعریف را ازصوفی و تصوف پسندیده اندو ظاهراً با قواعد دستوری هم سازگار تر از سایر اشتقاق هاست و علت انتساب این قوم به پشمینه پوشی این بوده که از پیش ، این لباس، پوشاک زاهدان و پرهیزگاران و نیکان به شمار می رفته است و صوفیان نیز این پوشاک را برای خود برگزیده اند… . عده ای دیگر می گویند تصوف و صوفی از صفا برآمده است زیرا صوفی کسی است که با صفا و پاک درون باشد و تصوف یعنی صافی شدن از آلایش ها و آلودگی های جهان مادی . البته از نظر دستوری این نظر درست نیست زیرا بر آمدن صوفی و تصوف از صفا با قواعد زبان تازی سازگار نیست گویا برخی صوفیان از پشمینه پوشی و نسبت بدان خشنود نبوده اند و انتساب خود را به صفا بیشتر می پسندیده اند. چنانکه ابولعلاء معری به این مطلب اشاره کرده می گویند : صوفیان خشنود نیستند که نسبتشان به  پشمینه  پوشی  باشد بلکه  ادعا  می  کنند  که  ایشان از اطاعت خدا پاک و صافی شده اند.
البته تعاریف و اشتقاقت دیگری هم برای تصوف وجود دارد که از بیان آن صرف نظر می کنیم.


نقش اصلی تصوف :
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یادآوری می کند که او ف الوقایع چه کسی است و او را از رویاهای و اوهام زندگی روزمره بیدار می کند و نفس او را از رندان ها و حصارهای و همی نفس رهایی می بخشد. تصوف از طریق تمسّک به فطرت حقیقی انسان ، نیازهای حقیقی او را برآورده می کند ، و البته   آنچه   که انسان به عنوان  نیاز  تحت تأثیر انطباعات و صور خارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد 
 نقش اصلی تصوف:
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یا آوری می کند که او فی الواقع چه کسی است
واو را از رویا ها واوهام زندگی روزمره بیدار میکند.ونفس اورا از زندان هاو حصارهای وهمی نفس رهایی می بخشد.تصوف از طریق تمسک به فطرت حقیقی انسان ،نیاز های حقیقی اورا برآورده می کند،والبته آنچه که انسان به عنوان نیاز تحت تأثیر انطباعات و صورخارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد، مورد نظر تصوف نیست. آدمی چون دقیقا خود را نمی شناسد دائماً در پی ارضای این نیازهای عرضی است. تصوف به انسان یادآوری می کند که در پی تحقق نیازهای فطری خود باشد و ریشه های تعلق به عالم خارج را قطع کند و در فطرت خدایی ریشه بدواند، فطرتی که در صمیم قلب او مقیم است. تصوف ، آدمی را از مرتبه ی مادون (اسفل السافلین) عدکت می دهد تا دیگر بار او را به مقام کمال ازلی (احسن تقویم) بازگرداند و انسان در آن مقام والا، آنچه را که در برون جست وجو می کرد ، در درون خود بیابد ، چرا که پس از اتحاد با خداوند از «عدم» برآمده است . چنانکه حافظ می فرماید:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        و آنچه خود داشت، زبیگانه تمنا می کرد
آدمی برای رسیدن به جام جمشید درونش ، باید نفس اماره ای را که حجاب آن جام است ، از بین ببرد. چنانکه بایزید بسطامی گفته است: « دنیا را سه طلاقه دادم و یگانه را ، یگانه شدم. پیش حضرت ایستادم، گفتم : بار خدایا !جز از تو کسی ندارم و چون تو را دارم ، همه را دارم . چون صدق من بدانست، نخست فضل که کرد ، آن بود که خاشاک نفس از پیش من برداشت».
تصوف اساساً در باره ی سه امر سخن می گوید: ذات خداوند، فطرت انسان و فضایل روحانی . فقط از طریق این سه امر ، معرفت به خداوند حاصل و انسان شایسته مقام احسن التقویم شده ، کاملاً آیینه ی تجلی اسماء و صفات خداوند می گردد . این سه ، ارکان همیشگی تصوف و همه ی طرق اصلی عرفانی هستند.
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

می خواهم افق باشم، تا سیراب کننده کویر تشنه نگاهها گردم و افسونگر امید نا امیدان شوم و سرگردانیهای طبیعت را مرزی باشم.
می خواهم تکدرخت باشم در دامن دره ای ایستاده و بر رهگذر ابهام طبیعت چشم دوخته و هوسهای زودگذر را به مسخره گرفته.
می خواهم دشت باشم، سینه گسترده طبیعت و رازدار هزاران رهگذر غم آجین…
می خواهم صبح باشم، چشم باز هستی و بطلانگر جادوی تاریکی تا سیل پرتو و امید بر هر سو روان سازم و …
می خواهم غروب باشم، فروتنی طبیعت و آواره بیکرانها، تا غمگسار مهربان درد آشنایان شوم و …
می خواهم بهار باشم … می خواهم خزان باشم …
می خواهم دل باشم، مرز انسان.
می خواهم … .

به نظر متفکران صاحبدلی چونان مولانا جلال الدین مولوی که به جدائی «نی روح آدمی از نیستان وجود» قائلند و انسن را «مرغ باغ ملکوت» و آشیان اولیه او را «عالم علوی» و «فردوس برین» می دانند و می پندارند که روح بشر در این جهان، چند روزی در «قفس تن» اسیر شده است و سرانجام با شکستن در زندان جسم و رهائی از عالم خاک، به افلاک و تا «بر دوست، پرواز خواهد کرد» و به اشیانه دیرین خویش مراجعت خواهد نمود، برترین آرمان اینان، چیزی جز اشتیاق بازگشت به موطن اصلی و گذشتن از آنچه هست و ر سیدن به آنچه که باید باشد نیست.
این کمال جویان، گوئی با حکمائی چون افلاطون همنوایند که معتقد است: «روح انسان پیش از حلول در بدن و رود به دنیای مجازی، در عالم مجردات و معقولات بوده و حقایق را درک کرده، از جمله حقیقت زیبائی و حسن مطلق یعنی خیر را بی پرده و حجاب دیده است، پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بینند، از آن زیبایی مطلق که پیش از این درک کرده، یاد می کند ؛ هم غم هجران به او دست می دهد و هم هوای عشق او را بر می دارد، فریفته جمال می شود و همانند مرغی که در قفس است، می خواهد به سوی او پرواز کند».
آرمان گرائی، میل به رهایی از تنگنای مرز واقعیتها و جهش به سوی افق گسترده و بی انتهای حقیقتها و نیل به کمال است. بشر ذاتا کمال جوی آفریده شده و در کنه ذات و در سازمان وجودی او، نیروها و استعدادهایی بالقوه تعبیه است که باید در سابه تربیت و تعلیم صحیح به مرحله فعلیت رسد و ببالد و رشد کند، تا مدد کارش در ادامه حیات مادی و معنوی شود. در بیکران وادی ادبیات کهن فارسی، حماسه و عرفان چونان دو قله بلند و سترگ جلوه گاه نبوغ و ذوق ایرانی است و با آن که به ظاهر میان این قلمرو ادبی تجانس و مشابهتی محسوس نیست، اما با توجه به اهداف متعالی حماسه سرایان و ادیبان عارف ایرانی مشخص می شود که بین انسان آرمانی حماسه های اساطیری و ملی ایران با انسان کامل ارائه شده در ادبیات عرفانی فارسی، وجوه فکری و اعتقادی مشترکی وجود دارد که خود نمایانگر تداوم آرمانهای مقدس ایرانیان در طول تاریخ چند هزارساله آنان به منظور دستیابی به برتری معنوی و ارزشهای اخلاقی و انسانی است.
انسان کامل عرفان ایرانی موجودی نادر و کیمیاگونه است و جنبه ماوراء بشری دارد، چه او را در محیط و فضای زندگی معمول و متعارف آدمیان نمی توان یافت. این انسان از آن «یافت می نشود» هایی است که باید او را در افقهای دور دست جهان آرمانی، در دنیای ذهن، در عالم نور، در ورای قلمرو خاک، در افلاک و حضلیر قدس جستجو کرد.
انسان کامل عرفان محدوده ای را به نام وطن و خطوط فرضی را به اسم مرز نمی شناسد. او «حب الوطن من الایمان» را حب به عالم علوی و کشور جان توجیه می کند و معتقد است که وطن حقیقی را با این وطن محسوس خاکی ارتباطی نیست.



بهر مخمـــور خـــدا جام طهـــور
بهر این مرغان کور، این آب شور
هر کـــه عدل عمرش ننمود دست
پیش او حــجاج خونی عادل است

به اعتقاد اهل عرفان:
«شوق آتشی است که شعله شعاع آن از نیران محبت خیزد و بوی عود وجود از احتراق چهره افتراق او برانگیزد، قاعده انتظار خراب کند و عاشق را بی قرار. او سبب طلب است، اگر چه طلب بی سبب است. اوست راهبر به کوی محبت و آب خور جوی صحبت که جیهون مهر به جوش آرد تا عشق را در خروش آرد»
یوسف(ع): مظهر عفت و نفس کشی و امانتداری و بردباری و جوانمردی است، و چون زیبائی ظاهر و جمال باطن را تواما دارا بوده، در  قلمرو ادب عرفانی فارسی، از قلل رفیع جلال به شمار می آید و ذکر جمیل او همانند نمونه های ذیل، زینت بخش آثار ادبای عارف است:
«… زلیخا هوی را ارتکاب کرد، امیر بود اسیر شد. و یوسف(ع) به ترک هوی گفت، اسیر بود، امیر گشت»
«… یوسف(ع) را گفتند: که خزانه روی زمین تو داری، گرشنه چرا باشی؟ گفت: ترسم که اگر اسیر شوم، درویشان گرسنه را فراموش کنم»

در مکتب تصوف، بعد اصلی آرمان گرایی سالکان حقیقت جو را «عشق» می سازد. عشق سرمایه جاودانگی عمر و سرچشمه آب زندگی عارفان صافی دل است. معشوق، خداست و عاشق که رهرو طریق خداجویی است باید سینه ای آتش افروز از عشق به حقیقت و دلی آکنده از سوز و گداز و آرزومندی و شوق به لقای دوست داشته باشد، تا بدین نیروی ملتهب بر تمایلات نفسانی: «خور و خواب و خشم و شهوت» که «شغب است و جهل و ظلمت» فائق آید و دل را تعجیلگاه انوار الهی نماید.
عشق عرفانی قدر خارق العاده و ماوراء طبیعی دارد و خارج از علتهای ظاهری و وصف شدنی این جهان است:






علت عاشـــق ز علتـــها جـــــداست
عشق اصــطرلاب اســرار خـــداست
عاشــــقان را کار نبـــود با وجــــود
عاشقان را هست بـــی سرمــایه سود
بال نـــــی و گــرد عالـــــم می پرند
دست نـــی و گــو، ز میدان می برند
عاشــــقان را شـــادمانی و غم اوست
دستمزد و اجــرت خدمت هم اوست
در دل عشــــاق بجــز معشوق نیست
در میانشـــان فارق و مفـــروق نیست
جمـله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مـرده ای


از نظر عارفان: «عشق براق سالکان و مرکب روندگان است، هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند، سالک به صد حیله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین …
عشق حیات فواد است اگر خاموش باشد دل را چاک کند و از غیر خودش پاک کند».
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر

این کتاب از سلسله علوم عرفانی میباشد این کتاب نور خاصی دارد که البته باید با چشم دل دیدش نه با چشم سر پس این کتاب را بخوانید و از مطالب عرفانی آن لذت ببریدمولف علامه نراقی میباشد  


مثلا محرمات را از حلال های خدا معین میکند مثلا گفته شده که اممروز گیر احمقی افتادم که خیلی هر بیهوده میزد    این حرف اگر بر شنونده معلوم نباشد که احمق کیست    اشکالی ندارد

کلا با خواندن این کتاب انسانی دیگر میشوید

پس…….
  • بازدید : 163 views
  • بدون نظر

قیمت : ۵۰۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۷۵    کد محصول : ۱۸۱۴۲    حجم فایل : ۲۲۰ کیلوبایت   
دانلود پروژه پايان نامه كارشناسي ارشد رشته عرفان اسلامي (m.sc) موضوع تعادل و توسعه راهبرد حيات طيبه در ایران

پايان نامه كارشناسي ارشد رشته عرفان اسلامي(m.sc)موضوع تعادل و توسعه راهبرد حيات طيبه در ايران ۱۴۰۰(ه ش)«بالعدل قامت السموات و الارض»،قوام آسمانها و زمين به عدل است.چنانچه تعادل را از زندگي حذف كنيم، وجودي براي هستي باقي نخواهد ماند كه عدل پايه و بنياني است كه قوام و استواري جهان به اوست.« العدل اساس به قوام العالم.»تعالي و ارتقاء جان آدمي به حيات طيبه الهي با ايجاد تعادل فردي در بستر تعامل جمعي است. تعادلي در مبدا، در مسير و در مقصد..توسعه اي كه در عدل است در هيچ طرح و برنامه ديگري نمي توان يافت. از آن جايي كه توسعه در اسلام تنها به معناي افزايش فيزيكي نيست و جنبه هاي معنوي و ارزشي نيز اهميت دارد ،

  • بازدید : 105 views
  • بدون نظر

قیمت : ۱۵۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۱    کد محصول : ۱۷۶۳۱    حجم فایل : ۱۸ کیلوبایت   

عنوان مقاله: عرفان اسلامی
فهرست مطالب این مقاله که در قالب فایل word تقدیم حضورتان می گردد به شرح زیر است:
● مقدمه
● تاريخچه
● تعريف عرفان نظري
● موضوع عرفان
● مشخصات عرفان
● تفاوت عرفان و فلسفه
● عرفان عملي
● تفاوت عرفان عملي و اخلاق
● جايگاه عرفان در قرآن و سنت
● عرفان اسلامي در مقايسه با ساير مكاتب عرفاني
● نتيجه

امیدوارم این مقاله برای شما سودمند باشد و بهره کافی را از مطالب آن ببرید.
 


عتیقه زیرخاکی گنج