• بازدید : 98 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شايد لفظ “ايمان” آن‌قدر صحيح نباشد که “ايمان به مذهب” (و نه الزاما خداوند) به اين موضوع بيايد. اما يک نگاهي به جنگ‌افروزان اخير بکنيد، به ارتباطشان پي مي‌بريد:
-جامعه‌ي امريکا مذهبي است و بوش جز مذهبي‌ترين رييس‌ جمهوران آن‌جاست. هم‌چنين کلي از راي اين دوره‌ي بوش به خاطر برانگيختن حس مذهبي‌ي مردم آن‌جا بوده است. اميدوارم نيازي نباشد تا اثبات کنم که بوش يک “وحشي” است!
-کلي از بدبختي‌ي فعلي‌ي جهان زير سر اصول‌گرايان اسلامي است. آن‌ها آن‌قدر به “ايمان” خود باور دارند که حاضرند جان هزاران نفر را بدون اغماض بگيرند.
نکته‌ي مشترک بين همه‌ي اين‌ها اين است که “ايمان” به عنوان يک عنصر “غيرعقلاني” باعث کم اثر شدن “تعقل” لازم براي انسانيت مدرن مي‌شود. ايمان باعث مي‌شود آرماني والا به عنوان هدف اصلي درآيد و آن آرمان درست مثل چماق چماق‌داران عزيز بخورد توي سر ملت! نمي‌گويم اين خشونت “بد” است (که طبق معيارهايي خوب است)، اما مي‌گويم يکي از دلايل اين “خشونت”، ايمان بالا است!
البته ايمان بالا مي‌تواند باعث کم‌تر شدن خشونت هم بشود. اگر مسيحيان مثل عيسي عمل مي‌کردند و به اين باور داشتند که اگر کشيده‌اي به گوش چپ‌شان خورد، سمت راست صورت‌شان را جلو بياورند (باز هم نمي‌گويم کار درستي است!) آن‌گاه ايمان تبديل مي‌شد به روشي براي کم‌تر شدن خشونت. اما عملا گويا مسير تاريخ به گونه‌اي ديگر شده است.”

پيش از ادامه، لازم است چند نکته را بيان کنم. پست‌اي که اين بحث‌ها در موردش انجام شده است،‌ جزو خانواده‌ي “ضدخاطرات” است. گزاره‌هاي ضدخاطرات هر چه باشد،‌ الزاما “صحيح” نيستند. در نتيجه ادامه‌ي اين بحث، در يک بافت ديگر –بافت متعقلانه- انجام شد در حالي که خود نوشته در بافت ضدخاطرات مطرح شده است. با اين‌که سعي مي‌کنم حرف مفت کم‌تر بزنم،‌ اما اين سعي‌ام در خانواده‌ي ضدخاطرات کم‌تر است (با اين‌همه حاضرم از همه‌ي پست‌هاي‌ام دفاع کنم و يا اشتباه آن‌ها را بپذيرم و يا هيچ‌کدام!!!). نکته‌ي مهم ديگر اين‌که در کامنت‌ام نوشته‌ام که لفظ “ايمان” آن‌قدر درست نيست که “ايمان به مذهب” درست است، اما اينک مي‌خواهم نظرم را کمي تغيير بدهم و بگويم احتمالا مشکل خود ايمان است و نه الزاما ايمان به مذهب.
پاسخ اساسي‌ي بعدي خانم بهار يک چنين چيزي بود:

“خوب، تمام اين مسائلي که عنوان کرديد (امريکا، ايران، چماق چماقداران و…) به مسائل سياسي ربط دارد نه دين نه مذهب و …
_ از امريکا شروع ميکنم.البته در مورد مسائل سياسي اطلاع چنداني ندارم، اما فکر ميکنم سياستهاي بوش مانند انديشه هاي ماکياولي باشد. ماکياولي معتقد است که حاکم براي حفظ دولت و مصلحت آن بايد از ويژگيهاي شيرصفتي و روبه صفتي يعني سرکوبگري برخوردار باشد و بي وقفه در مقابل “بخت نا مساعد” بستيزد.وظيفه ي حاکم رفع آشفتگي و هرج و مرج است و براي اينکار مجاز است تا از زور و خشونت و فريب استفاده کند.
توجه داشته باشيد که در امريکا دانشمندان سياسي روي کار هستند (نه مثل کشورهاي ايران و…)در آنجا تأکيد ميشود بر ضرورت عدالت و آزادي، تأکيد ميشود بر اينکه حاکم بايد عادل باشد و رعايت دين و اخلاق را بکند.اما منظورشان اين نيست که غايت و هدف سياست دين و اخلاق و عدالت است بلکه اينها ابزار هستند براي کسب و حفظ قدرت.حتي معتقدند (به طور پنهان) که لازمه ي حفظ حکومت وجود فقر و ترس و… در بين مردم است.البته اين مسأله ي وجود فقر در بيشتر سياستها از قديم بوده، حتي در ايران، در زمان آغا محمد خان و شايد هم پيش از او. پس با اين تفاسير بوش مذهبي است يا مذهب نما؟ وقتي بوش در ماه رمضان مراسم افطاري برگزار ميکند، يعني بوش مذهبي است يا ميخواهد از راه مذهب وارد شود و روي افکار مردم کار کند؟ اين اعمالش را بايد به مسائل سياسي ربط داد نه مذهبي. با شناختي که از بوش هست و اينطور که شما به صراحت ميگوييد مذهبي ترين، مذهبي بودن مردم امريکا هم زير سؤال ميرود. در ضمن سه عامل باعث انتخاب مجدد بوش شد: خدا، آزاد کردن هم جنس بازي و عامل سومش را هم متأسفانه يادم نيست.
_ و ايران: مذهب و يا اسلام را در ايران از قبل از سال ۵۷ مثال ميزنم. حتماً شنيده ايد، سازمان مجاهدين خلق؛ که يک سري از روشنفکران مسلمان مبارز بودند.توصيفشان از اسلام، تجديد نظر طلبي بود يعني ميگفتند که اسلام را بايد با مفاهيم مدرن همان سالها تطبيق داد. شهرام يکي از رهبران اين سازمان بعد از مدتي شروع به بازبيني اسلام کرد و به اين نتيجه رسيد که اسلام را نسبت به مارکسيسم _ لنينيسم بايد در مقام دوم قرار داد.بعد در يک اطلاعيه ي علني اعلام ميکنند:” ما گمان ميکرديم که ميتوانيم مارکسيسم و اسلام را با هم ترکيب کنيم ولي دريافتيم که اين فکر ناممکن است.ما مارکسيسم را انتخاب کرديم….” اين سازمان چپي يا کمونيستي با انديشه ي اسلام و با جمعي از مسلمانان تشکيل شد و باز هم اسلام يا مذهب به کنار رفت. کنار رفتن مذهب يا اينگونه به صراحت بيان ميشد يا نه، ولي مذهب به حاشيه ميرفت يا مذهب دستاويز ميشد. نکته ي ديگر که به نظرم باعث خدشه دار شدن دين يا مذهب در ايران ميشود؛ نبودن سياستدانهاي واقعي بر سر کار است. به نوعي همه چيز با هم قاطي شده ضمن اينکه اگر بيوگرافي دانشمندان سياسي جهان را نگاهي بيندازيم اکثر آنها جامعه شناسي، فلسفه و علوم سياسي خوانده اند. خودتان بهتر ميدانيد که در اين دوران با مسائل حوزوي و غيره نميشود حکومت و دولت خوبي داشت يا اينکه در اکثر اعتراضات به دولت، مانند روز دانشجو يا ۱۸ تير بيشترين افراد شرکت کننده از دانشکده هاي فني هستند (البته نميخوام بگم اينها چيزي از سياست نميدانند).
_ در کل مذهب و سياست را با هم ترکيب نکنيم، مذهب صرفاً ابزار است نه عامل وحشي گري.
_ در مورد اينکه مي گوييد ايمان باعث خشونت ميشود: نمونه اي را مثال ميزنم، طالبان گروه بسيار افراطي و به نظر من وحشي. منشأ ايمانشان چه بود؟ منشأ وحشي گريشان چه؟ اسلام؟ مذهبشان اين وحشي گريها و اين افراطها را نميخواست، مگر ابن ملجم نبود که پيشاني اش گوياي نماز فراوان بود… به اين شکل نميشود به طالبان گفت: مذهبي ترين. همانطور که ما تميزي را سفارش ميکنيم اما به آدم وسواس نميگوييم تميزترين و وسواس رو نوعي بيماري ميخوانيم.
_ و ايمان باعث کم شدن اثر تعقل براي انسانيت مدرن ميشود:فکر کنم انسان مدرن است نه انسانيت مدرن. و جوابم را با نمونه ي بارزي از انسان متعقل(!) يعني نيچه ميدهم. ميتوانيد نتيجه ي تعقل و بي ايماني اش را در نامه اي که براي خواهرش نوشته ببينيد ( جايي ميگويد: غيرپرستي چيست؟خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد و نهايتاً در نامه به خواهرش:…خدايا من امروز چه تنها هستم…هيچکس نيست که نوازش دوستانه بر من روا دارد.) نمونه هاي ديگرش شوپنهاور،در ايران خيام (البته ميگويند:”خيام شاعر” ) و… با رد کردن ايمان و خدا و روي آوردن به تعقل به تنهايي در نهايت به پوچي ميرسيم.اگر نگاهي به آمار خودکشي در سازمان بهداشت جهاني در کشورهاي اروپايي بيندازيم، ميبينيم که خودکشي در ميان افراد تحصيلکرده و کلاً روشنفکر بيشتر است.
_ ايمان واقعي و درست وحشي گري نمي آورد.
زياد زياد حرف زدم،شرمنده. موفق باشيد و واقع گرا!”

از بهار متشکرم که براي‌ام اين همه نوشت و اتفاقا به نظرم نکات مهم‌اي را هم مطرح کرد که ارزش خواندن دارند. از همان ابتدا مي‌خواستم يکي دو نظر درباره‌ي اين کامنت بگذارم که به تعويق افتاد. دير پاسخ دادن‌ام به دو چيز بر مي‌گردد: يکي اين‌که اين چند روز –درست مثل اين چند ماه اخير و تقريبا مثل سه چهار سال اخير- سرم خيلي شلوغ بوده است و بايد کارهاي ديگري را آماده مي‌کردم و ديگر اين‌که اين آرزوي “واقع‌گرا بودن” کمي به مذاق‌ام ناخوش آمد. به نظرم آمد که “خيلي راحت” نيست آرزوي “واقع‌نگري” براي ديگري در حالي که بعيد مي‌دانم کسي بتواند خيلي ساده و سر راست بگويد “واقعيت” چه چيزي است. اين آرزو –براي من- تقريبا همان‌قدر فحش است که “سطحي‌نگر نباش”، “مبتذل نباش”، “به‌تر فکر کن” و … ناسزاست. بگذريم …

بهار “سياست” و “قدرت طلبي” را علت وحشي‌گري‌ها دانسته و دين و مذهب را بري از هر گونه دخالت در آن دانسته است و تنها برداشت نادرست (و يا ابزاري) از آن‌ها را به عنوان “ابزار” قدرت‌طلبي در نظر گرفته است.
من اعتقاد دارم که علت وحشي‌گري‌ها يکي دو چيز نيست. قدرت‌طلبي مسلما علت همه‌ي اين‌هاست، اما اين‌که چه چيزي باعث قدرت‌طلبي و چه چيزي باعث “مشروعيت” اين قدرت‌خواهي مي‌شود، موضوع جدايي است. گمان‌ام يکي از اين عوامل مشروعيت‌زا –چه به صورت دروني و چه بيروني- “ايمان” به هدف‌اي است. اما ايمان چيست؟ مذهب چيست؟ و حتي چه چيزي وحشي‌گري است؟ نمي‌خواهم –و به احتمال نمي‌توانم- تعريف جامع و کاملي از هر کدام از اين‌ها بدهم چو تعريف‌بردار نيستند. اما خيلي کلي بگويم، ايمان باعث مي‌شود که در مواردي که انسان در برابر تصميم‌گيري‌اي قرار مي‌گيرد، از باوري محکم و مستحکم –که آن را ايمان مي‌ناميم- استفاده کند براي جهت‌دادن به تفکرش. اين ايمان گاهي حتي مي‌تواند قوي‌تر عمل کند و به نفع آن باورها از “ديده‌هاي”‌اش صرف‌نظر کند: شخصي که طناب دار را بر گردن زاني‌اي مي‌اندازد (فرض مي‌کنيم چهار بار زنا انجام داده است يا زنا با محارم داشته يا چيزهايي از اين دست!!!) “ايمان” دارد که کارش درست است در حالي که ترس و وحشت و حتي پشيماني را در تمام وجود محکوم به اعدام مي‌بيند. آيا اين کار عقلاني است؟ يا به‌تر بگويم: آيا اين‌کار انساني است؟! چه چيزي مي‌تواند موجب اين “حق” به انسان ديگري بشود که ديگري‌اي را نابود کند يا -حتي خيلي کم‌تر- او را اذيت کند؟ چيزي جز يک سيستم از باورهاي بسيار مستحکم؟
  • بازدید : 60 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عقل به ما مي گويد: هر اثري يك موثّري دارد و اين حكم به قدري روشن است كه اگر شما بسيار آرام به صورت نوزادي بدميد، او چشم باز مي كند، به اطراف مي نگرد و به دنبال موثّر مي گردد وچنين مي فهمد كه اين دميدن از يك سرچشمه اي به وجود آمده است . آري ، مساله ((از اثر پي به موثّر بردن )) از روشن ترين مسايل روزمرّه زندگي ماست . چگونه مي توان باور كرد كه مثلا تصوير يك خروس يا طاووس به عكّاس يا نقّاش نياز دارد، 
ولي خود خروس و طاووس به خالق و طرّاح نياز نداشته باشد!؟ چگونه عقل را قانع كنيم كه يك دوربين عكّاسي سازنده دارد، لكن چشم انسان سازنده با شعوري ندارد؟ در صورتي كه عكس برداري چشم به مراتب مهم تر از عكس برداري دوربين است ، زيرا دوربين هر چند بار كه عكس گرفت بايد فيلم آن را عوض كنيم ، ولي چشم دائما در حال عكس برداري است . چگونه عقل قبول كند دستگاه پالايش نفت ، سازنده داشته باشد، امّا دستگاه گوارش انسان ، سازنده نداشته باشد؟ چگونه بپذيريم كه نظم در رفتار يك فرد، دليل بر وجود شعور در اوست ، ولي نظم در جهان هستي ، دليل بر وجود شعور در خالق آن نباشد؟ كوتاه سخن اين كه اگر يكي از نشانه هاي بهترين جهان بيني آن است كه با پذيرفتن عقل توام باشد، عقل ما در برخورد با نظم و حساب دقيق ، براي جهان هستي ، قدرت با شعوري را مي پذيرد و مطالعه در هستي ما را به سوي يك بينش الهي سوق مي دهد.
فطرت 
از هر انساني ، در هر زمان و مكاني بپرسيم كه شما در جهان هستي چه احساسي داريد؟ آيا احساس مي كنيد مستقل هستيد يا در خود احساس وابستگي داريد؟ كسي نيست كه بگويد: من احساس مي كنم در اين جهان ، مستقل هستم ، همه و همه در خود اين احساس وابستگي را دارند، لكن اين احساس صادقانه دو گونه اشباع مي شود:
اشباع صادق و اشباع كاذب.
نظير طفلي كه احساس گرسنگي مي كند; اين احساس صادق ، گاهي با مكيدن سينه پرشير مادر صادقانه اشباع مي شود و گاهي با مكيدن پستانك خشك ، به صورت كاذب اشباع مي شود. در انسان هم اصل احساس وابستگي ، يك واقعيّت و حقيقتي است لكن وابسته به چه چيزي ؟۱ به قدرت خدا؟۲ به قدرت طبيعت ؟ خود طبيعت هم وابسته به صدها شرط است ، پس بايد به قدرتي وابسته باشيم كه او ديگر همچون ما وابسته نباشد.
كار انبيا كار انبيا اين است كه نگذارند احساسات لطيف انسان ها به طور كاذب اشباع شود، نظير كار مادر و سرپرستي كه نمي گذارد طفل ، به خاطر گرسنگي از هر غذايي استفاده كند. نگاهي به تاريخ نشان مي دهد كه افرادي كه تحت رهبري انبيا قرار نگرفته اند به چه خرافاتي گرفتار شده اند.
آيا بندگي خدا، مخالف آزادي انسان ها نيست ؟ گاهي تصوّر مي شود كه اگر انبيا و مذاهب آسماني ، ما را به عبادت خدا دعوت مي كنند، اين با آزادي انسان مخالف است ، امّا بايد توجّه داشت كه انسان به صورتي آفريده شده كه نمي تواند بدون عشق و پرستش و انس و اميد زندگي كند، احساس علاقه و پرستش در او نهفته است و اگر اين احساس با رهبري انبيا هدايت نشود از پرستش بت ها و اجرام آسماني و يا پرستش انسان ها و طاغوت ها سر در مي آورد.
بنابراين ، عبوديّت و بندگي خدا يك اشباع صادقي است كه جلوي اشباعهاي كاذب را مي گيرد و مسير عشق و پرستش را از انحراف نجات مي دهد.
خلاصه اين كه جهان بيني الهي و ايمان به خدا ريشه فطري دارد. يعني در همه انسان ها نوعي احساس وابستگي به قدرتي بي نهايت موجود است ، گرچه گاهي در تشخيص آن قدرت بي نهايت كه آيا قدرت الهي است يا قدرت طبيعي دچار لغزش مي شوند.
امّا به هر حال ، اصل احساس وابستگي هست ، بنابراين توحيد كه تمام جهان هستي را به قدرتي بي نهايت و با شعور وابسته مي داند، با فطرت انساني كه خود را وابسته مي داند هماهنگ است.
راه هاي خداشناسي 
خداشناسي از راه نظم و هماهنگي 
بهترين و ساده ترين دليل توحيد، نظم و هماهنگي عجيبي است كه بر موجودات جهان حاكم است . اين دليل به عنوان برهان نظم ناميده مي شود. برهان نظم داراي امتيازاتي است ، از جمله :
۱ برهاني قرآن است . آيات قرآن نيز همواره ما را به شناخت شگفتي هاي طبيعت و تفكّر و تامّل در آيات عظمت خداوند دعوت كرده است .
۲ عشق آفرين است . وقتي انسان الطاف و نعمت هاي خداوند را مي شناسد، عشق و محبّت او به خداوند بيشتر مي شود.
۳ شيرين است . انسان وقتي كه ارتباط هستي را درك مي كند لذّت مي برد.
۴ پوياست . هرچه علم پيشرفت مي كند، ارتباطاتي كه بين موجودات هستي است بيشتر كشف مي شود.
۵ براي همه قابل فهم ودرك است ونيازي به داشتن اطلاعات فلسفي ندارد. روشن است كه وجود هماهنگي ميان اجزاي يك ساختمان ، مقاله هاي يك كتاب وسطرهاي يك نامه بهترين دليل بر يكي بودن سازنده ونويسنده آن است.
اگر سه نفر نقّاش در كنار هم مشغول كشيدن تصوير يك خروس شوند، يكي سر خروس ، ديگري شكم آن و سوّمي پايش را بكشد، بعد ما اين سه ورقه را از سه نقّاش بگيريم و به هم پيوند دهيم ، هرگز نقش سر و شكم و پا كه از سه نقّاش است با يكديگر هماهنگ نخواهد بود.
آري ، وجود هماهنگي ، توازن ، تناسب و زمان بندي بسيار دقيق در آفرينش ، بهترين و ساده ترين دليل يكتايي اوست.
امام صادق (ع) مي فرمايد: در هر نفسي كه انسان مي كشد هزاران نعمت موجود است . شما هنگامي مي توانيد نفس بكشيد كه برگ درختان مسئوليّت خود را انجام دهند و آب اقيانوس ها تميز باشد; تميز بودن آب اقيانوس ها به پاكسازي آنها از مردارهاي دريايي بستگي دارد و اين نهنگ ها هستند كه در دريا اين مسئوليّت مهم را انجام مي دهند، پس در نفس كشيدن ما برگ ها و هر نهنگ ها و… مشاركت دارند.
از دست و زبان كه بر آيدكز عهده شكرش به در آيد 
هماهنگي در هستي 
در نظام هستي ، ضعف ها با قدرت ها، حمله ها با دفاعها وخشونت ها با عاطفه ها چنان به هم آميخته اند كه انسان را مبهوت مي كند و در مجموع، نظام هماهنگي را به وجود آورده است.
آيا تاكنون انديشيده ايد كه :
چگونه ضعف نوزاد با قدرت و حمايت والدين او جبران مي شود!؟ چگونه پرتاب سنگ هاي بزرگ آسماني با استقامت فضاي ضخيمي كه در اطراف زمين است جبران و مشتعل مي شود؟ چگونه انسان كه گاز كربن پس مي دهد، با عكس العمل گياه كه گاز كربن را مي گيرد و اكسيژن پس مي دهد، هماهنگ و متناسب عمل مي كند؟ چگونه خشونت و قاطعيّت مرد با مهر و عاطفه زن كه با هم زندگي مي كنند و يكديگر را تعديل مي كنند هماهنگ است ؟ شما دادوستدهاي قهري و طبيعي را كه در آفرينش نهفته است ، مطالعه كنيد تا دريابيد كه چگونه تناسب و هماهنگي دقيقي در آنها به چشم مي خورد.
اگر زمين سفت وسخت بود، براي كشاورزي وحفر چاه وساختمان سازي و براي دفن اموات وموادّ زايد چه مي كرديم ؟ اگر سست وشل بود، چه مي كرديم !؟ 
هماهنگي درون و بيرون 
چگونه بين معده در درون انسان و خوراكي ها در بيرون ، هماهنگي و تناسب وجود دارد. انسان تشنه مي شود، در بيرون آب وجود دارد. تمايلات جنسي دارد، براي او همسر وجود دارد.
فطرت و روح انسان در جستجوي بي نهايت است ، چيزهاي محدود او را سير نمي كند. چون از درون ميل به كمال دارد، پس در بيرون نيز بايد كمال مطلق وجود داشته باشد و آن خداست . در درون چون عاشقيم ، در بيرون نيز بايد معشوقي وجود داشته باشد. معشوق واقعي انسان كيست ؟ معشوق هاي غير واقعي مانند ظرف هاي يكبار مصرف هستند. حضرت ابراهيم (ع) به خورشيد پرستان فرمود: (انّي لا احبّ الافلين ) (۹۰) من آنچه را كه رفتني است دوست ندارم.
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در زبان عرب «عقل» به معناي درك آمده است ، وقتي گفته مي شود »ما فعلت منذ عقلت‌«‌يعني از وقتي درك كردم چنين كاري نكردم و يا هنگامي كه گفته مي شود،‌»عقل الشي« يعني چيزي را فهميد و درك كرد. اسم فاعل ماده »ع ق ل«  عاقل وجمع آن »عاقلون« است. »عقال و »عقلاء« جمع مكسر آن است. مونث عاقل »عاقله« كه جمع سالم ومكسر آن به ترتيب »عاقلات«‌و »عواقل« است »العقل« مصدر و جمع آن عقول است. »عقل را بدان جهت عقل ناميده شد ه است كه از فرو رفتن صاحبش درگرداب (ناداني و خطر) جلوگيري مي كند.
همچنين راغب «عقل» را در لغت چنين معنا كرده:» عقل نيرويي است كه آماده و مجهز كننده صاحبش براي قبول و استفاده ازعلم است»، »العقل يقال للقوة المتهيئه لقبول العلم«.
طريحي در مجمع البحرين آورده است:» نور روحاني تدرك النفس به العلوم الضروريه و النظريه« نوري روحاني كه نفس به وسيله آن، علوم بديهي و نظري را درك مي كند.
علامه طباطبايي در تفسير الميزان در باب معناي لغوي عقل چنين مي نويسد:
»كلمه عقل در اصل لغت به معناي بستن وگره زدن است، لذا طنابي را كه با آن پا و يا زانوي شتر را مي بندند،‌عقال گويند و اين عمل را هم عقل ناميده و مي گويند: ( عقل البعير) يعني (شتر را عقال كن) و به همين معناست اداركهايي كه انسان دارد و آنها را در دل پذيرفته و عقد قلبي نسبت به آنها بسته است و نيز مدركات آدمي را و آن قوه اي كه در خود سراغ دارد و به وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مي دهد، عقل ناميدند.»
ايشان در جاي ديگر مي نويسد: » عقل كه مصدر براي (عقل يعقل) است به معناي ادارك و فهميدن چيزي است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام.»
در كتاب لغت منجدالطلاب نيز معناي عقل به شرح ذيل آمده است:
عقل البعير: زانوي شتر رابست.
عقل الرجل عن حاجته: او را از كارش بازداشت. تعقله:‌او را بازداشت ، او حبس كرد.
العقل: بستن زانوي شتر، خونبها، قلب، عقل، ‌خرد، مغز، عاقل شدن.
العقلي:عقلاني، فكري ،‌آنچه به واسطه عقل درك مي شود ، عقلي.
العاقل: باخرد، با شعور، حكيم. العاقله مونث العاقل: قوه تعقل و تدبر.
العقليه من القوم : رئيس قبيله.
العقل: پناهگاه.
معقول : عقلاني.
معناي لغوي عقل در قاموس قرآن چنين آمده است :‌عقل : فهم،‌معرفت،‌درك »‌ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون« (بقره ۷۵) يعني آن را پس از فهميدن دگرگون مي كردند، در حاليكه مي دانستند . »هم يعلمون« راجع به تحريف و »عقلوه« راجع به فهم كلام ا… است.
»و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير) «ملك ۱۰) و گفتند اگر گوش مي‌داديم و مي فهميديم، در ميان سعير نبوديم »و ما يعقلها الا العالمون «‌(عنكبوت ۴۳) جز دانايان آن را درك نمي كنند.
مرحوم علامه مجلسي دربيان معناي لغوي عقل مي نويسد:«عقل تعقل اشيا و فهم آنهاست » ، «… از واژه متضاد عقل نيز مي توان براي فهم دقيق تر آن كمك گرفت. متضاد كلمه عقل، در لغت عرب جهل است و جهل در اصل به معناي عمل بدون تامل يا عمل ناسنجيده بوده است. بنابراين در حد لغت،‌هم خود واژه عقل و هم واژه مقابل آن يعني جهل، 
حاكي از آنند كه عنصر اساسي در واژه عقل بازداري لازم براي تامين سنجيدگي و 
پختگي«
جناب محمد تقي فعالي: «خليل نحوي مي گويد: »عقل نقيض جهل است»
و جرجاني هم معتقد است: »عقل صاحبش را از انحراف به كج ، منع مي كند«
و فارس بن زكريا نيز وجه تسميه عقل را اين ميداند كه انسان را از گفتار و كردار زشت باز ميدارد.
مي بينيم كه لغت شناسان، گذشته از بيان معناي اصلي عقل كه منع است، به ابعاد يا كاركردهاي مهم عقل، يعني دو جنبه معرفتي و ارزشي عقل نيز اشاره كرده اند.»

اصطلاح شناسي
با عنايت به اينكه هر مكتبي مي تواند اصطلاحاتي را براي منظور و بيان تعابير مورد نظر خود قرارداد كند، لذا گاهي كلمه اي را دو مكتب مورد استفاده قرار مي دهند و حال آن كه هر يك از آن اصطلاحي ويژه را لحاظ مي كنند و« عقل» نيز يكي از آن كلمات است. برخي از معناي اصطلاحي عقل از ديدگاه علامه مجلسي به شرح ذيل مي باشد.
۱)«عقل» عبارت است از قوه ادراك خير وشر و سبب تميز بين آن دو، و به وسيله عقل مي‌توان اسباب امور را شناخت و به آنها معرفت پيدا كرد وهمچنين به چيزهايي كه به عقل منجر مي شود و يا از دستيابي به عقل مانع ميشود، معرفت يافت و عقل بدين معنا ملاك تكليف و ثواب و عقاب است.
۲-«عقل» ملكه و حالتي است در نفس كه انسان را به سوي انتخاب خير و نفع دعوت مي‌كند و از بديها و مضرات به دور مي دارد و به وسيله عقل ، نفس تقويت مي شود براي دور كردن اسباب شهوت و غضب و وسوسه هاي شيطاني.
آيا معناي دوم عقل مكمل معناي اول است يا اينكه صفت ديگري است و با حالت اول كاملا مغايرت دارد؟ هر دو احتمال هست، اما آنچه دراكثر مردم مشاهده ميشود، از اينكه به نيكي بعضي امور حكم مي كنند، اما آنها را انجام نمي دهند و يا اينكه حكم به بدي بعضي از امور مي كنند اما در عين حال به انجام دادن آنهاولع دارند، دلالت براين مطلب مي كند كه اين حالت غير از علم به خير و شر است(بدين ترتيب تعريف دوم با تعريف اول مغايرت دارد) آنچه از جست و جوي اخبار ائمه اسلام ا… عليهم براي ما ظاهر مي شود اين است كه خداوند در هر كسي كه به درجه تكليف رسيده باشد، قوه و استعداد ادارك منافع و مضرات و غيره را قرار داده است. بنابراين اختلاف زيادي كه از لحاظ اين استعداد در آنها هست واقل درجات استعداد سبب تكليف است كه آدمي از حيوانات تميز داده مي شود و به اختلاف درجات استعدادها، تكاليف متفاوت ميشوند ، هر كه استعدادش كاملتر باشد، تكاليف او سخت تر و زيادتر است و اين قوت ادراك در اشخاص گوناگون بر حسب علم و عمل آنان كامل مي شود. پس هر كه در تحصيل علوم مفيدي كه بر حق اوست سعي و تلاش كرده، بدان عمل كند قوه ادراك و استعداد خويش را قوت بخشيده است.
۳-«عقل» قوه اي است كه مردم آن را براي نظم دادن به امور زندگاني خويش به كار مي‌برند. پس اگر موافق قانون شرع بوده وشارع آن را نيكو شمرده باشد، »عقل معاش« ناميده مي شود و در روايات و اخبار نيز مدح شده است. اما اگر در امور باطل و حيله هاي فاسد به كار رود، شرع مقدس آن را »نكرا«‌و »شيطنت« مي نامد و از علماي شرع كساني هستند كه مطلب اخير را براي قوه ديگري مي دانند كه صحت اين گفتار در نزد مامعلوم نيست.
۴)«عقل» مراتب استعداد نفس راگويند،‌براي تحصيل نظريات و نزديك يا دور شدن از آنها. براي چنين عقلي چهار رتبه در نظر گرفته اند: ۱-عقل هيولاني ۲-عقل بالملكه ۳-عقل بالفعل  4-عقل مستفاد و اين اسامي همه بر عقل ناميده و اطلاق مي شود ما در همه اين مراتب و… مطلب راجع به آنچه ما قبلا ذكر كرديم مي باشد كه عقل در ظاهر قوه واحده اي است وبه حسب متعلقات، اسامي گوناگون مي پذيرد.
۵)«عقل» جوهر مجرد است، البته به قدمت آن اعتقاد نيايد و تاثير واجب را بر ممكنات متوقف براونداند و آن را موثر در خلق اشيا نداند و آن را عقل بنامد و بعضي اخبار را با آنچه او عقل ناميده است، منطبق نمايد. پس امكان دارد بگويد اقبال او عبارت است از، توجه او به مبدا هستي و ادبار او عبارتست از توجه او به سوي نفوس به سبب اشراف عقل بر آن نفوس و كمال يافتن نفوس به وسيله عقل.
جناب محمد تقي فعالي: «درباره معناي اصطلاحي عقل بايد گفت در تاريخ انديشه شرق و غرب، تفسيرهاي مختلفي از عقل شده است. براي مثال عقل يانوس (nous ) براي آناكسا گوراس موجودي است مجرد از عالم كه با ايجاد حركت نخستيني و چرخشي در توده اوليه جهان، باعث پيدايش عالم كنوني ميگردد. عقل در نگاه افلاطون، وسيله اي است كه آدمي با استفاده از آن و براساس ديالكتيك، به عالم مثل عروج كرده ،‌صورت كلي (مثل) را شهود ميكند.
ارسطو، عقل را قوه اي ميداند كه صورت هاي كلي را از افراد جزئي انتزاع مي كند و نيز از بديهيات به نظريات ميرسد. عقل در نظر دكارت، قوه اي است كه تصورات فطري را درخود دارد.
براي كانت عقل نظري، همان قوه استنتاج با واسطه يا استنتاج قياسي است و عقل عملي منشا تكليف اخلاقي و با اين همه، بدون در نظر گرفتن تفسيرهاي جزئي، مي توان گفت در فلسفه وكلام براي عقل دو اصطلاح كلي قابل تشخيص است : در يكي از اين دو اصطلاح، عقل موجودي است كه ذاتا و فعلا مجرد بوده و به طور مستقل، يعني بدون تعلق به نفس و بدن، موجود است. بسياري از فيلسوفان به مقتضاي قاعده »الواحد لا يصدر منه الا الواحد« و قاعده در امكان اشرف» و دلايل، ديگر وجود سلسله اي از عقول را تصوير كرده اند كه واسطه فيض الهي اند. بدين ترتيب كه از خدا تنها يك موجود –كه عقل اول ناميده مي شود- صادر گشته و از آن، عقل دوم، و از آن عقل سوم، تا عقل دهم، كه عقل فعال نام دارد. عالم طبيعت از عقل فعال صادر شده است. اين عقول ، عقول طولي هستند و درميانشان رابطه عليت برقرار است. شيخ اشراق ضمن اثبات عقول طولي مشايين،‌تعداد آنها را بيش از ده دانسته و گذشته از عقول طولي ، «به عقول عرضي» يا «ارباب انواع» نيز معتقد گشته است. صدرالدين محمد شيرازي نيز ضمن پذيرفتن ارباب انواع، تبيين خاصي درباره آن ارائه كرده است.
در اصطلاح ديگر، عقل يكي از قواي نفس انساني است. در اين معنا، عقل با نفس متحد است و يكي از قوا و مراتب آن به شمار مي رود و درمقابل قواي خيال، وهم وحس قرار مي گيرد. عقل قادر به ادراك كليات است و ميتواند مسائل نظري را از مقدمات بديهي ومعلوم استنباط كند. اين عقل به ملاحظه مدركاتش دو نوع است: عقل نظري و عقل عملي.
برخي، عقل انساني را به عقل استدلال گرا يا جزئي (Ratio) و عقل شهودگر يا كلي‌
(Intellectus) تقسيم كرده اند. عقل استدلال گر همان عقلي است كه نظريات را از ميان بديهيات و معلومات بر مي آورد، اما عقل شهودگر مستقيما حقايق را شهود و وجدان مي‌كند. بسياري از فيلسوفان دربارة نحوة ارتباط عقل انساني و عقل مستقل، معتقدند كليات عقلي در عقل فعال قرار دارد و هم اوست كه اين كليات را بر عقول انساني افاضه مي كند.
جناب سعيد بهشتي: در منابع واژه شناسي، از معاني ديگري از عقل سخن رفته است كه رنگ و بويي اصطلاحي دارند،‌مانند »قوه شناسايي مجهولات و بازداشتن انسان از گفتار و كردار ناپسند» ، »نوري روحاني كه نفس به وسيله آن علوم بديهي و نظري را در مي‌يابد»،‌»حالتي مقدماتي براي گام نهادن در راه خير و اجتناب از شر«  ،«نيروي بازشناختن امور صالح از فاسد در زندگي مادي و معنوي و سپس، ضبط و حبس نفس بر اساس اين شناخت.» در نتيجه، مي توان گفت كه معناي اصلي عقل،‌با توجه به مفهوم عقال، عبارت است از بستن و بازداشتن . با اين كه عقل در هركسي داراي وجودي يگانه است، نه دوگانه،‌اما دو وجه علمي و  عملي دارد، بدين معنا كه از يك سو حق و باطل را در عرصه نظر، و خير وشر را در قلمرو عمل،‌از يكديگر باز مي شناسد ، و از سوي ديگر، همچون عقال، زانوي نفس سركش را مي بندد و آن را از پندار گفتار، و كردار نادرست باز ميدارد.
عقل يكي از منابع چهارگانه احكام است، لذا در علم اصول، اصوليون بحث از عقل و حجيت آن را تدوين نموده اند و تحت عنوان «حجيت قطع» آورده اند،‌در حالي كه اخباريون منكر حجيت عقل مي باشند.
علامه شهيد مطهري: مسائل اصولي مربوط به عقل دو قسمت است : يك قسمت مربوط به »ملاكات« و «مناطات» احكام،‌و به عبارت ديگر به »فلسفه احكام« قسمت ديگر مربوط است به لوازم احكام،‌قسمت اول منبعث و برخاسته از يك سلسله مصالح و مفاسد واقعي مي باشد واما قسمت دوم يعني لوازم احكام : هر حكم از طرف هر حاكم عاقل و ذي شعور،طبعاً يك سلسله لوازم ديگر كه عقل بايد در مورد آن ها قضاوت كند.

متبلورات عقل
ممكن است اين سوال مطرح شود كه به چه علت به جاي كلمه »مترادفات« از واژه «متبلورات» استفاده شد؟ دليل آن كه ابن هلال عسكري در كتاب »الفروق اللغويه« در مورد لغاتي كه از نظر معنايي با «عقل» افتراق دارند ولي وجودواژه عقل در همه آنها مشترك است توضيحاتي داده اند كه بنابراين تعاريف ،‌اين كلمات مترادف نيستند بلكه تجليات و تبلوراتي از لغت عقل مي باشند كه ذيلاً به تلخيص ترجمه آن اشاره ميگردد:
افتراق ميان »علم» و «عقل«  عقل همان علم اوليه اي است كه انسان را از انجام قبائح منع ونهي مي كند.
افتراق ميان»عقل» و« أرب« أرب وفور و فراواني عقل است.
افتراق ميان »عقل» و« لب« لب همان عقل صاف و خالص و تصفيه آن است.
فرق بين »عقل» و« نهي« نهي همان انتها و نهايت شناخت و تمايز و قدرت مميزه است.
فرق بين »عقل» و« حجا«‌ حجا همان ثبات عقل است.
افتراق بين »عقل» و «ذهن« ذهن نقيض سوء فهم (كج فهمي ) به عبارتي وجود حافظه و قدرت حفظ آنچه را كه ياد گرفته شده است.
همانگونه كه گذشت در قرآن و روايات وارده از معصومين (عليهم السلام) ازجمله حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام نيز كلماتي همچون»لب« ، »حجي«، »حجر«،‌» وسط«، »نهي« به معناي عقل به كار رفته است كه از آنها تحت عنوان متبلورات عقل ياد مي كنيم و به بيان معاني و تعابير و تفاسيري كه درباره هر يك از كلمات مزبور آمده است مبادرت مي ورزيم:
لب
لب در  لغت به معناي »مغز«‌است و در اصطلاح به »عقل خالص و صاف« اطلاق شده است.
علامه طباطبايي (ره) در بيان معاني لب در  ذيل آيه »‌و مابذكر الااولي الباب« مي نويسد: »كلمه الباب جمع لب است و لب در انسانها به معناي عقل است،‌چون عقل در آدمي مانند مغز گر دوست نسبت به پوست آن، لذا در قرآن به همين معنا استعمال شده است.»
ايشان در جاي ديگري ذيل آيه »و ما بذكروا الا اولوالالباب« در بيان لب و ويژگي صاحبان آن مي نويسد:«در كلمه (الباب) جمع لب به ضم لام و تشديد باء است و لب به معناي عقل صافي و خالص از شوائب است و خداي متعال در مواردي از كلام مجيدش صاحبان چنين عقلي را ستوده و چنين معرفي كرده است كه اينان اهل ايمان به خدا و انا به و بازگشت به سوي او هستند و ايشانند كه همواره سخن نيك را پيروي مي كنند، و آنگاه توصيفشان كرده به اينكه ايشان دائماً به ياد پروردگار خويشند و نتيجه اين دوام ذكرشان اين شده كه ايشان اهل تذكر باشند، يعني از معارف حقه منتقل به دليل آن شوند و نيز اهل حكمت و معرفت باشند و فرموده است :»ٍوالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هديهم ا… و اولئك هم اولوالالباب« (زمر ۱۸) و نيز فرمود است:‌» ان في خلق السموات و الارض واختلاف الليل و النهار الايات لا ولي الالباب ، الذين يذكرون ا… قياماً و قعودا و علي جنوبهم «‌(آل عمران ۱۹۱) كه در آيه اول ايشان را به اجتناب از پرستش طاغوت و به انابه به سوي خدا و شنيدن هر سخن و عمل كردن به بهترين سخن ستوده مي‌فرمايد:‌»اينانند كه خدا هدايتشان كرده و صاحبان لبند« ودر آيه دوم است:» در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب وروز آياتي براي صاحبان لب هستند، همان كساني كه خدا را ايستاده ونشسته و به پهلو ياد مي كنند. و اين يادكردن، در هرحال و لوازم آن كه همان تذلل و خشوع باشد همان انابه اي است كه موجب تذكر آنان به آيات خدا و انتقالشان به معارف حقه است . همچنان كه مي بينيم يك جا فرموده:« و ما يذكر الا اولوالالباب ‌متذكر نمي شود مگر صاحبان لب(آل عمران۷) پس معلوم ميشود، اولوالالباب همان كساني هستند كه انابه دارند.»
شهيد مطهري در بيان معناي لب مي نويسد:
»لب» به معني مغز، نه به معني مخ، مغز به معني اعم، كه در مورد ميوه ها مثلا مي گوئيم مغز بادام، مغز گردو در زبان عربي و در قرآن شايد هم بيشتر، چون در غير قرآن ما بررسي كرديم ونديديم ، شايد هم از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن اين را زياد به كار برده است. قرآن درباره عقل كلمه لب را زياد به كار برده است . گويي انسان را به يك گردو و يا بادام تشبيه كرده كه همه اين گردو يا بادام پوسته است و اساسش مغز مي باشد كه در درون آن قرار دارد.
انسانها، اين انسان، هيكل و اندامش را در نظر بگيريد، مغز انسان عقل و فكر انسان است،‌حال اگر بادامي مغز نداشته باشد چه مي گوييم؟ مي گوييم پوچ است و پوك و هيچ، بايد آن را بيرون انداخت. انساني كه عقل نداشته باشد، اين جوهر انسانيت، مغز انسانيت، آن ملاك و مقام انسانيت را ندارد ، او انساني پوك و پوچ است يعني يك صورت انسان است و معني انسان در او نيست، اين تعبيري است كه بر حسب اين تعبير معني انسان همان عقل انسان است، عقلي كه در اين حد باشد. عقل بودن عقل به استقلالش است. »الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه« ببينيد از اين بهتر اساساً ديگر نمي شود تعبيري پيدا كرد. در مورد دعوت به اينكه انسان بايد عقلش بالا ستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراي قدرت انتقاد باشد، بايد بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمي كه از اين موهبت بي بهره است، هيچ است.»
نتيجه اي كه مي توان گرفت اين است كه لب در قرآن به معناي عقل به كار رفته است ولي مرا از آن عقلي است كه خالص بوده و از روشني و صفا برخوردار است، و جوهر وجود انسان مي باشد و خداوند صاحبان چنين عقلي را ستوده است.
۲-حجي
از كلمات ديگري كه تبلور يافته عقل مي باشد و در زيان عرب استعمال شده است كلمه حجي است. راغب در اين زمينه مي نويسد» عقل راحجي نيز ناميده اندو آن از قول عرب گرفته شده است كه مي گويد: حجاه يعني او را جدا ساخت و از اين باب است احجيه (معمي –لغز) پس گويا نام عقل را حجي گذارده اند كه انسان را از كارهاي زشت جدا مي سازد.
حجر
حجر از ديگر كلماتي است كه به معناي عقل به كار رفته است و قاموس در توضيح آن مي‌نويسد:» از نظر لغوي اين لغت از حجر بر وزن فرس گرفته شده كه به معني سنگ است. وقتي در اطراف محلي سنگ بچينند، محل سنگ چيني شده را حجر (بر وزن علم) گويند. (حجر اسماعيل) با همين عنوان به كار ميرود علت تسميه آن ممنوع الدخول بودن در طواف است. كار حرام را نيز با مفهوم ممنوع بودن حجر گويند.» در قرآن مجيد آيه ۱۳۸ سوره انعام مي بينيم : » وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا يطعمها الا من نشاء، گفتند اين چهار پايان و كشت حرام است و آن را جز آن كه بخواهيم نمي خورد.»
راغب در اين باره مي نويسد: »حجر ريشه اش از حجر به معني منع است و به آن جهت اسم عقل قرار داده شده ميشود كه انسان را از خطر دخالت در احكام شرع جلوگيري ميكند بر اين وجه فرموده خداي تعالي واقع شده است: »هل في ذلك قسم لذي حجر« آيا در اين سوگندها كه ذكر شد براي خداوندان عقل سوگند كافي وجود دارد؟» پس مراد از ذي حجر انسان برخوردار از عقل است.
«درقران مجيد حجر به صورت بلوري از عقل آمده ودر آيه ۵ سوره فجر مي بينيم »هل في ذلك قسم لذي حجر« يعني آيا در آن براي صاحب عقل سوگندي است ؟‌در اين آيه حجر به معناي منع استعمال شده است، زيرا عقل شخص را از خواسته هاي نفس منع مي كند.»
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در دین اسلام، تعقل مبنای ایمان قرار گرفته است و قرآن كریم، همواره انسان رابه تفكر و تدبر و پرهیز از تقلید كوركورانه فرا میخواند. در اینكه عقل در قلمرو دینجایی دارد، شك و تردیدی وجود ندارد؛ مهم، تشخیص و تبیین دامنه‌ی جایگاه‌عقل است؛ زیرا تمام متدینان، تلاش می‌كنند تا در تعالیم نظام دینی و تبیینباورهای دینی از عقل بهره‌مند شوند. پس برای فهم ایمان، باید از عقل بهره بگیریم.
در دین اسلام، تعقل مبنای ایمان قرار گرفته است و قرآن كریم، همواره انسان رابه تفكر و تدبر و پرهیز از تقلید كوركورانه فرا میخواند. در اینكه عقل در قلمرو دینجایی دارد، شك و تردیدی وجود ندارد؛ مهم، تشخیص و تبیین دامنه‌ی جایگاه‌عقل است؛ زیرا تمام متدینان، تلاش می‌كنند تا در تعالیم نظام دینی و تبیینباورهای دینی از عقل بهره‌مند شوند. پس برای فهم ایمان، باید از عقل بهره بگیریم. 
نویسنده معتقد است، در اینكه عقل در قلمرو دین جایی دارد، شك و تردیدیوجود ندارد؛ مهم، تشخیص و تبیین دامنهی جایگاه عقل است. لذا نویسنده درمقاله‌اش به این مهم می‌پردازد. 
نویسنده در مقدمه می‌نویسد: عقل و ایمان، دو موهبت و نعمت گرانبهای الهی‌برای بشریت‌اند و كرامت آدمی در تكریم این دو ارزش الهی است. جدا انگاری‌میان آنها، پی آمدهای جبران ناپذیری را به دنبال دارد. تكیه به عقل صرف و پرهیزاز ایمان، باعث طغیان انسان و بی مهار شدن نفس می‌شود. بی‌هویتی و سرگشتگی‌انسان معاصر نیز، زاییدهی خردورزی افراطی جهان معاصر است. از طرف دیگر،دین فارغ از عقل نیز یا گرفتار بد فهمی می‌شود و یا در انواع تحریف‌ها و خرافه هاآلوده میگردد. 
نویسنده، جایگاه عقل را در اسلام بررسی می‌كند و می‌نویسد: اساس آیات وروایات، بیانگر این حقیقت اند كه از منظر اسلام، عقل جزیی باید به منشأ خودیعنی عقل كلی متحمل شود و عقل بشری، رنگ عقل الهی به خود بگیرد؛ و برایآنكه عقل جزیی با مبدأ خود ارتباط یابد و سیر صعودی خود را به موطن اصلیاشآغاز كند و در پرتو این ارتباط بتواند راهنمای انسان باشد تعقل و پرهیزگاری دراسلام، مقارن با هم مطرح شدهاند. 
نویسنده، تفاوتهای مهم اسلام و مسیحیت را در مقوله‌ی ایمان و نسبت آن باآگاهی را در سه عنوان اكتسابی بودن ایمان، تعارض یا توافق ایمان و آگاهی و ایمانصرف، بررسی میكند و مینویسد: علم و عقل در آموزه‌های مسیحیت مذموماست و مفاد مسیحیت، غیر عقلانی تلقی میشود. ولی در دین اسلام، عقل اهمیتخاصی دارد. توصیه های فراوان قرآن و سنت به عقل گرایی و نیز عقلانی بودن مفاددین اسلام، نسبت این دین و عقل را محكمتر مینماید. 
نویسنده در ادامه به بررسی نسبت عقل و قلب در شناخت حقایق می‌پردازد ومینویسد: عقل و قلب، دو دریچه به سوی شناخت حقایق جهان هستیاند كه هركدام اسلوب و روش خاص خود را دارند. عارف، كسی است كه عقل و قلب وتعقل و سلوك عملی او به منزله‌ی دو بال او تلقی گردند. 
نویسنده، اركان و شرایط ایمان را بررسی می‌كند و دیدگاه متكلمان و حكمای‌اسلامی را از سویی و دیدگاه عرفای اسلامی را از سویی دیگر تحلیل می‌نماید. 
وی در ادامه، تجربه‌ی دینی و ایمان را تحلیل می‌كند و می‌نویسد: ایمان،شناخت و تجربه‌ی حوادث وحیانی است. ایمان برای فرد مؤمن، انكشاف عنایتخداوند در جهان است. اساس ایمان، دیدن، تعلق و وابستگی آدمی به یك امرمتعالی است؛ بنابراین، مؤمن بعد از آنكه حادثه را از طریق وحی تجربه كرد، نگرشاو به حادثه‌ها دگرگون و سراسر زندگی او دستخوش تغییر میشود. 
نویسنده در پایان می‌‌نویسد: 
دین و ایمان، نه تنها در محدودهی ناتوانی عقل، نقش ایفا میكنند، بلكه دردایره‌ی توانایی عقل نیز حضور می‌یابند؛ بنابراین، ایمان به خدا بدون معرفت،ممكن نیست و نمی‌توان به مجهول مطلق ایمان آورد و طعن عارفان اسلامی در حق‌فیلسوفان، نه از باب ناتوانی عقل در اثبات وجود خدا، بلكه به جهت توانایی شهودخداوند توسط انسان بوده است.
ایمان و عقل از نگاه علامه طباطبایی
از نگاه علامه میان ایمان و اسلام پیوندی ناگسستنی وجود دارد به طوری که هر مرتبه از اسلام ، مرتبه ای از ایمان را به دنبال دارد.
از نگاه علامه میان ایمان و اسلام پیوندی ناگسستنی وجود دارد به طوری که هر مرتبه از اسلام ، مرتبه ای از ایمان را به دنبال دارد. باید گفت ایمان با مولفه ها و عناصری پیوند دارد ، از جمله این عناصر: اسلام ، عقل ، یقین ، اختیار ، اخلاق ، علم و… است که در این مقاله نویسنده به اختصار به رابطه ایمان و عقل می پردازد. 
در آغاز این مبحث ، ذکر نکاتی خالی از فایده نیست. در بررسی پیوند میان تعقل و عنوان ۲ عملکرد انسانی ، ۳رهیافت عمده در تاریخ فلسفه وجود دارد: “عقلگرایی افراطی”، “عقلگرایی انتقادی” و “ایمانگرایی”. 
مطابق دیدگاه نخست ، برای آن که نظام اعتقادات دینی ، واقعا و عقلا مقبول باشد ، باید بتوان صدق آن را تا حدی که جمیع عقلا قانع شوند ، اثبات کرد که از میان این عقلگرایان برخی مانند آنسلم قدیس ، توماس آکوئیناس ، جان لاک و… و نیز ابن سینا در شرق موافق با دین هستند و برخی همچون آنتونی فلو ، هر ، هیوم ، راسل و… مخالف با دین است. با وجود این ، همگی مبناگرایان ، باوری را که عقلانی نباشد مردود می شمردند. دومین دیدگاه ، دیدگاه “عقل گرایی انتقادی” است. 
مطابق این دیدگاه ، هم به عقل و هم به ایمان به یک اندازه اهمیت داده می شود. شاید بتوان علامه طباطبایی ره را جزئ این دسته دانست. در دیدگاه سوم ، حقایق دینی مبتنی بر ایمان است و از راه خردورزی و استدلال نمی توان به حقایق دینی دست یافت. امروزه با واژه ایمان گرایی در حوزه کلام ، نام کرکگور و در حوزه فلسفه دین نام ویتگنشتاین تداعی می شود. ایمان گرایی را می توان در ۲شکل عمده افراطی و اعتدالی بررسی کرد. گونه نخست آن خردستیز و گونه دیگر آن خردگریز و غیرعقلی است. 
در اولی ، عقل و ایمان یکدیگر را برنتابیده و با یکدیگر ضدیت دارند ولی در نوع دوم عقل و ایمان صرفا قلمرویی جدا دارند. کرکگور ، داستایوفسکی ، شستوف و مونتنی از جمله ایمان گرایان افراطی هستند. پاسکال ، ویلیام جیمز، تیلیش ، ویتگنشتاین و جان هیک را در زمره اعتدالی ها می توان جای داد.دیدگاه مرحوم علامه درباره جایگاه عقل در مساله ایمان ، مقتضی نظام تربیت عقلانی ویژه ای است که وی به عمده عناصر و پیوند میان آن ها تصریح کرده است. 
مبانی تربیت عقلانی از نگاه علامه از یک سو توانمندی های عقل را در شناخت آموزه های دینی و منزلت والایی که برای تفکر عقلی قائل است توجیه می کند و از سویی موارد عجز و ناتوانی آن را. 
۲ ویژگی فطری انسان یعنی واقع بینی و شعور استدلالی آدمی ، علت تاکید علامه بر طریق عقلی در مسایل ایمانی و دینی و جایگاه والای آن است. 
وی ، لفظ عقل را بر ادراک اطلاق می کند و قائل است که در ادراک عقد قلبی به تصدیق است و انسان را بدین جهت عاقل می گویند که به طور فطری و از راه عقل در جستجوی امور واقعیت دار است و در مواجه با واقعیت ها و علومی که بر او عرضه می شود. علامه معتقد است که دین حقیقی مردم را جز به فلسفه الهی نمی خواند و هدف دین این است که می خواهد مردم به کمک استدلال و با سلاح منطق عقلی و به نیروی برهان عزم راه کند و قدم در عرصه دشوار شناخت حقایق جهان ماوراء طبیعت نایل آیند. چرا که “فلسفه الهیه همان دین الهی است”. و جدا از هم انگاشتن این دو، ستمی بزرگ به هر دوست. 
علامه در ادامه می گوید: کرامت و شرافتی بالاتر از درک حقایق و معارف دینی برای انسان وجود ندارد و همانا تکریم انسان به نعمت عقل است که به هیچ موجود دیگری داده نشده است. 
به عقیده وی عقل اعتبار و کارآیی لازم را در حوزه شناخت مسایل دینی و ایمانی داراست و با یک الهام فطری راه را در این گونه مسایل برای خود هموار می کند. 
درک عقلانی حقایق دینی و پذیرفتن آن ها ، گرانبهاترین محصولی است که دستگاه انسانیت تولید می کند و مایه تحکیم مبانی دین اسلام می شود. 
از دید علامه ، بررسی تعلیمات و آموزه های دینی به ویژه ایمان از مجرای تعقل و استدلال آزاد ، حیات و تازگی آن را در همه زمان ها ، حفظ خواهد کرد ، چرا که قرآن با رساترین بیان کنجکاوی عقل آزاد را می ستاید. 
وی بر این عقیده است که ایمان با غریزه تفکر فلسفی انسان قابل هضم است و نتیجه پیروی از این راه ، ایجاد پشتوانه دیگری غیر از وحی مجرد است که آموزه های ایمانی را برای همیشه و نسبت به همه کس زنده نگه می دارد و مقاصد این آئین پاک از دریچه چشم استدلال ، همیشه پیوسته و تازه خواهد بود. بهترین گواه علامه بر مدعای خویش ، روش تفسیری روایت به روایت است. وی مجوز تفسیر اجتهادی و نظری قرآن را از خود قرآن گرفته است. 
هنر علامه در این است که نخست در پس فهم و بیان معنای هر آیه برآمده ، آن گاه چنان چه مویداتی از علم ، فلسفه ، عرفان و……. داشته ذکر کرده است. 
وی بر خلاف پیشینیان ، برهان را در خدمت قرآن و عقل را در خدمت وحب درآورده و این همان “تفسیر عقلی” است که مقبول قرآن کریم است. 
علامه حیات انسانی را، حیاتی فکری دانسته و چنین اظهار می کند:” هرچند قرآن کریم بشر را به اطاعت مطلقه و بی چون و چرای خدا و رسول دعوت می کند، اما به این هم رضایت نمی دهد که مردم معارف قرآنی را با تقلید کورکورانه و بدون هیچ تعقلی بپذیرند. بلکه باید فکر و عقل خود را به کار گیرند تا در هر مساله حقیقت ، کشف شود.” مرحوم علامه در مقابل کسانی که معتقدند قرآن برتر از آن است که با عقل ناقص انسانی مورد تفسیر و تدبر قرار گیرد. به آیه ۸۲ سوره نسائ اشاره می کند:”افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا: آیا در قرآن از روی فکر و تامل نمی نگرند و اگر از جانب غیر خدا بود، در آن بسیار اختلاف می یافتند.” و می فرماید از این آیه استفاده می شود که آدمی با همین فهم و عقل عادی می تواند به درک قرآن دست یابد. علامه در جایی دیگر چنین آورده که راه های تفکر مذهبی در قرآن ۳ طریق است : ظواهر دینی ، حجت عقلی و درک معنوی از راه اخلاص و بندگی. 
وی در قدر و اعتبار عقل از دید قرآن به این آیه استناد می کند: “صم بکم عمی فهم لایعقلون” و معلوم می دارد که استماع سخن و تمیز حق از باطل و تشخیص نیکو از نیکوتر از وظایف قوه فکریه است. 
چنان چه در حدیثی هم آمده : “العقل رسول الحق” علامه زیربنای ایمان را عقل ، فهم و استدلال می داند. حتی پیامبران هم اگر معجزه ای می آورند به استناد دلیل و برهان با مردم احتجاج می کردند و با دلالت عقلانی صحت دعوی خویش را به اثبات می رساندند. ایشان حجت معتبر را در ۳ چیز می داند: 
۱) کتاب 
۲) سنت قطعیه 
۳) عقل صریح 
و در این میان عقل را نیرویی می داند که انسان در امور دینی از آن بهره می جوید. عقل به محض این که از این ماجرا منصرف شود ، دیگر عقل خوانده نمی شود گرچه در امور دنیوی عمل خود را انجام می دهد. 
مرحوم علامه در خصوص پیوند عقل و ایمان نخست حیطه عقل نظری را از عقل عملی تفکیک می کند. وظیفه عقل نظری تشخیص حقیقت هر چیز است و وظیفه عقل عملی این است که برای ما مشخص کند چه عملی حسن و نیکو و چه عملی قبیح و زشت است بنابراین به نظر او ادراک حسن و قبح به عهده عقل است. 
وی بر این باور است که عقل نظری در قضاوت هایی که درباره معارف مربوط به خدای تعالی دارد به خطا نمی رود چه خدای باری تعالی نیز به قضاوت های عقل نظری مکررا استناد کرده است البته منظور این نیست که خداوند محکوم به احکام عقل باشد بلکه مقصود این است که عقل می تواند خصوصیات فعل خدا را درک و در این باره مجهولاتی را کشف کند و اگر عقل چنین قدرتی را نمی داشت این همه قرآن کریم امر به تعقل ، تذکر ، تفکر ، تدبر و امثال آن نمی کرد. 
علامه درباره عقل عملی می فرماید: عقل عملی مقدمات حکم خود را از احساسات باطنی که همان قوای شهویه و غضبیه باشند می گیرد. 
این احکام با احکامی که خدا تشریع کرده از حیث وجوب و حرمت از سنخ یکدیگرند با این تفاوت که احکام عقل عملی به خودی خود عامل اختلاف بین انسان هاست و اتفاقا در همین جاست که عقل به ضرورت طریق دیگری غیر از طریق عقل پی می برد که همان طریق وحی است که منجر به حل اختلافات می شود. علامه معتقد است :”عقل حکم می کند به اینکه اگر خدای تعالی بشر را از راه وحی هدایت و تربیت نکند حجتش بر بشر تمام نمی شود” بنابراین عقل موید وحی است و وحی موید و مکمل عقل و به عبارت دیگر عقل حجت درون است و دین حجت برون ، چرا که در صورت عدم سنخیت عقل و وحی به طور اساسی مخاطب قراردادن انسان موضوعی بیهوده خواهد بود. بیشتر فلاسفه به ویژه علامه ، جنس وحی را جنس عقل و شعور می دانند ولی شعور مرموز که با شعور فکری و معمولی انسان ها فرق دارد و شاید به وجهی بتوان نام آن را عقل ایمانی گذاشت. 
در مجموع باید گفت بنا بر قول علامه ، ایمان امری معقول و مبتنی بر تصدیق نظری است. چنانچه در تعریف ایمان آوردیم که ایمان اذعان و تصدیق نظری به لوازم آن است. 
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عقل به ما مي گويد: هر اثري يك موثّري دارد و اين حكم به قدري روشن است كه اگر شما بسيار آرام به صورت نوزادي بدميد، او چشم باز مي كند، به اطراف مي نگرد و به دنبال موثّر مي گردد وچنين مي فهمد كه اين دميدن از يك سرچشمه اي به وجود آمده است . آري ، مساله ((از اثر پي به موثّر بردن )) از روشن ترين مسايل روزمرّه زندگي ماست . چگونه مي توان باور كرد كه مثلا تصوير يك خروس يا طاووس به عكّاس يا نقّاش نياز دارد، ولي خود خروس و طاووس به خالق و طرّاح نياز نداشته باشد!؟ چگونه عقل را قانع كنيم كه يك دوربين عكّاسي سازنده دارد، لكن چشم انسان سازنده با شعوري ندارد؟ در صورتي كه عكس برداري چشم به مراتب مهم تر از عكس برداري دوربين است ، زيرا دوربين هر چند بار كه عكس گرفت بايد فيلم آن را عوض كنيم ، ولي چشم دائما در حال عكس برداري است . چگونه عقل قبول كند دستگاه پالايش نفت ، سازنده داشته باشد
فطرت 
از هر انساني ، در هر زمان و مكاني بپرسيم كه شما در جهان هستي چه احساسي داريد؟ آيا احساس مي كنيد مستقل هستيد يا در خود احساس وابستگي داريد؟ كسي نيست كه بگويد: من احساس مي كنم در اين جهان ، مستقل هستم ، همه و همه در خود اين احساس وابستگي را دارند، لكن اين احساس صادقانه دو گونه اشباع مي شود:
اشباع صادق و اشباع كاذب.
نظير طفلي كه احساس گرسنگي مي كند; اين احساس صادق ، گاهي با مكيدن سينه پرشير مادر صادقانه اشباع مي شود و گاهي با مكيدن پستانك خشك ، به صورت كاذب اشباع مي شود. در انسان هم اصل احساس وابستگي ، يك واقعيّت و حقيقتي است لكن وابسته به چه چيزي ؟۱ به قدرت خدا؟۲ به قدرت طبيعت ؟ خود طبيعت هم وابسته به صدها شرط است ، پس بايد به قدرتي وابسته باشيم كه او ديگر همچون ما وابسته نباشد.
كار انبيا كار انبيا اين است كه نگذارند احساسات لطيف انسان ها به طور كاذب اشباع شود، نظير كار مادر و سرپرستي كه نمي گذارد طفل ، به خاطر گرسنگي از هر غذايي استفاده كند. نگاهي به تاريخ نشان مي دهد كه افرادي كه تحت رهبري انبيا قرار نگرفته اند به چه خرافاتي گرفتار شده اند.
آيا بندگي خدا، مخالف آزادي انسان ها نيست ؟ گاهي تصوّر مي شود كه اگر انبيا و مذاهب آسماني ، ما را به عبادت خدا دعوت مي كنند، اين با آزادي انسان مخالف است ، امّا بايد توجّه داشت كه انسان به صورتي آفريده شده كه نمي تواند بدون عشق و پرستش و انس و اميد زندگي كند، احساس علاقه و پرستش در او نهفته است و اگر اين احساس با رهبري انبيا هدايت نشود از پرستش بت ها و اجرام آسماني و يا پرستش انسان ها و طاغوت ها سر در مي آورد.
بنابراين ، عبوديّت و بندگي خدا يك اشباع صادقي است كه جلوي اشباعهاي كاذب را مي گيرد و مسير عشق و پرستش را از انحراف نجات مي دهد.
خلاصه اين كه جهان بيني الهي و ايمان به خدا ريشه فطري دارد. يعني در همه انسان ها نوعي احساس وابستگي به قدرتي بي نهايت موجود است ، گرچه گاهي در تشخيص آن قدرت بي نهايت كه آيا قدرت الهي است يا قدرت طبيعي دچار لغزش مي شوند.
امّا به هر حال ، اصل احساس وابستگي هست ، بنابراين توحيد كه تمام جهان هستي را به قدرتي بي نهايت و با شعور وابسته مي داند، با فطرت انساني كه خود را وابسته مي داند هماهنگ است.
راه هاي خداشناسي 
خداشناسي از راه نظم و هماهنگي 
بهترين و ساده ترين دليل توحيد، نظم و هماهنگي عجيبي است كه بر موجودات جهان حاكم است . اين دليل به عنوان برهان نظم ناميده مي شود. برهان نظم داراي امتيازاتي است ، از جمله :
۱ برهاني قرآن است . آيات قرآن نيز همواره ما را به شناخت شگفتي هاي طبيعت و تفكّر و تامّل در آيات عظمت خداوند دعوت كرده است .
۲ عشق آفرين است . وقتي انسان الطاف و نعمت هاي خداوند را مي شناسد، عشق و محبّت او به خداوند بيشتر مي شود.
۳ شيرين است . انسان وقتي كه ارتباط هستي را درك مي كند لذّت مي برد.
۴ پوياست . هرچه علم پيشرفت مي كند، ارتباطاتي كه بين موجودات هستي است بيشتر كشف مي شود.
۵ براي همه قابل فهم ودرك است ونيازي به داشتن اطلاعات فلسفي ندارد. روشن است كه وجود هماهنگي ميان اجزاي يك ساختمان ، مقاله هاي يك كتاب وسطرهاي يك نامه بهترين دليل بر يكي بودن سازنده ونويسنده آن است.
اگر سه نفر نقّاش در كنار هم مشغول كشيدن تصوير يك خروس شوند، يكي سر خروس ، ديگري شكم آن و سوّمي پايش را بكشد، بعد ما اين سه ورقه را از سه نقّاش بگيريم و به هم پيوند دهيم ، هرگز نقش سر و شكم و پا كه از سه نقّاش است با يكديگر هماهنگ نخواهد بود.
آري ، وجود هماهنگي ، توازن ، تناسب و زمان بندي بسيار دقيق در آفرينش ، بهترين و ساده ترين دليل يكتايي اوست.
امام صادق (ع) مي فرمايد: در هر نفسي كه انسان مي كشد هزاران نعمت موجود است . شما هنگامي مي توانيد نفس بكشيد كه برگ درختان مسئوليّت خود را انجام دهند و آب اقيانوس ها تميز باشد; تميز بودن آب اقيانوس ها به پاكسازي آنها از مردارهاي دريايي بستگي دارد و اين نهنگ ها هستند كه در دريا اين مسئوليّت مهم را انجام مي دهند، پس در نفس كشيدن ما برگ ها و هر نهنگ ها و… مشاركت دارند.
از دست و زبان كه بر آيدكز عهده شكرش به در آيد 
هماهنگي در هستي 
در نظام هستي ، ضعف ها با قدرت ها، حمله ها با دفاعها وخشونت ها با عاطفه ها چنان به هم آميخته اند كه انسان را مبهوت مي كند و در مجموع، نظام هماهنگي را به وجود آورده است.
آيا تاكنون انديشيده ايد كه :
چگونه ضعف نوزاد با قدرت و حمايت والدين او جبران مي شود!؟ چگونه پرتاب سنگ هاي بزرگ آسماني با استقامت فضاي ضخيمي كه در اطراف زمين است جبران و مشتعل مي شود؟ چگونه انسان كه گاز كربن پس مي دهد، با عكس العمل گياه كه گاز كربن را مي گيرد و اكسيژن پس مي دهد، هماهنگ و متناسب عمل مي كند؟ چگونه خشونت و قاطعيّت مرد با مهر و عاطفه زن كه با هم زندگي مي كنند و يكديگر را تعديل مي كنند هماهنگ است ؟ شما دادوستدهاي قهري و طبيعي را كه در آفرينش نهفته است ، مطالعه كنيد تا دريابيد كه چگونه تناسب و هماهنگي دقيقي در آنها به چشم مي خورد.
اگر زمين سفت وسخت بود، براي كشاورزي وحفر چاه وساختمان سازي و براي دفن اموات وموادّ زايد چه مي كرديم ؟ اگر سست وشل بود، چه مي كرديم !؟ 
هماهنگي درون و بيرون 
چگونه بين معده در درون انسان و خوراكي ها در بيرون ، هماهنگي و تناسب وجود دارد. انسان تشنه مي شود، در بيرون آب وجود دارد. تمايلات جنسي دارد، براي او همسر وجود دارد.
فطرت و روح انسان در جستجوي بي نهايت است ، چيزهاي محدود او را سير نمي كند. چون از درون ميل به كمال دارد، پس در بيرون نيز بايد كمال مطلق وجود داشته باشد و آن خداست . در درون چون عاشقيم ، در بيرون نيز بايد معشوقي وجود داشته باشد. معشوق واقعي انسان كيست ؟ معشوق هاي غير واقعي مانند ظرف هاي يكبار مصرف هستند. حضرت ابراهيم (ع) به خورشيد پرستان فرمود: (انّي لا احبّ الافلين ) (۹۰) من آنچه را كه رفتني است دوست ندارم.
  • بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ابتدای حیات با آغاز آثار وجودی آن،حس حرکت تغذیه تنمیه و تولید مثل به اعراف می رسد. هر یک از انواع موجودات را صورتی خواص است که کمال آن نوع به شمار می رود که این صورت کمالی نوع موجود حی از نظر ملا صدرا نفس است، مانند نفس نباتی نفس حیوانی و نفس انسانی. و از تمام این ها کمال انسانی در کمال قوه ی عاقله در نفس انسانی عیان است. و مراتب این کمال در آدمی در مرحله جنینی در حد نفس نباتی است و پس در جنین نفس نباتی بالفعل است و نفس حیوانی بالقوه اما موقعی که زاده شد درجه نفس او درجه نفس حیوانی می شود که تا اوان بلوغ صوری دوام دارد و بالقوه انسان نفسانی است 
نفس هر فرد در سیر نزولی نفسی است مجمل مانند نفسی که تاب و تحمل معانی مختلف دارد و تا از مرتبه اجمال به تفصیل نیاید معنای واقعی آن معلوم نشود.آمدن به این عالم برای تزکیه و تطهیر و آزمایش است.در حقیقت افراد نوع انسان در بدایت امر متفق و متحد اند و در نهایت امر بر حسب اوصاف و احوال و اعمال مختلف و متفاوتند. 
مراتبی که انسان حایز می شود به جهت رتبه نه به جهت درج در جنس حیوانیت:
۱-عقل اول( قلم، حق مخلوق به، …)۲ – نفس کلی(لوح محفوظ)۳- طبیعت۴-هباء ۵-جسم ۶-شکل۷-عرش۸-کرسی۹-فلک اطلس ۱۰ -فلک ستارگان ثابت۱۱-آسمان اول تا هفتم۱۲ – کره آتش۱۳- کره هوا۱۴- کره آب۱۵- خاک۱۶- معدن ۱۷-  نبات۱۸-حیوان۱۹-فرشته۲۰- جن۲۱- بشر۲۲- مرتبه
در تاریخ تصوف هم نخستین کسی که از مفهوم انسان کامل سخن راند حلاج بود و استنادش هم به این حدیث که “خداوند آدم را به صورت خویش آفرید”بود. به عقیده او انسان دارای دو بعد الهی و مادی است طبق همان که در تاریخ فلسفه به ایدئالیسم و ماتریالیسم شهرت یافته.حلاج جنبه معنوی انسان را لاهوت و جنبه بدنی را ناسوت نامید.که هیچ گاه با وجود حضورشان که به تعبیری حضور نامحسوس آب در شراب است در یک فرد در هم ادغام  نشده اند و در شرایطی از زمان و مکان یکی بر دیگری غالب شده و دیگری رنگ می بازد.این دو، دو چهره متفاوت یک حقیقتند.لاهوت مترادف باطن و ناسوت مترادف ظاهر است.تجلی حق در موجودات اعم از نبات و حیوان و انسان و بالاخص در انسان قابل انکار نیست لذا حضور حق و تجلی کامل آن در انسان لاهوت و ناسوت را بیشتر از هر موجودی در انسان منیر است.از آن جایی هم که همه ویژگی های سایر مخلوقات در انسان مجموع است، نام هایی چون”مختصر شریف”،”عالم صغیر”،”کون جامع”به آن نیز داده اند.که البته با جمع تمام این ویژگی هاست که در اکمل حالت جایگاهی والاتر از فرشتگان بر انسان قابل تصور است که البته این صورتی است بالقوه از آن و تجلی و فعلیتش منوط به تجلی به جمال و جلال الهی است. و چون در نظر شیخ اکبر انبیا و اولیا از بالاترین تجلی الهی بر خوردارند،تاسی و توصل به انبیا موجب درک نور و حقیقت الهی و حرکت در مسیر و لقا به کمال می باشد.
آنگاه که خداوند عالم را آفرید آدم را جلای آن قرار داد و عالمی که با آدم جلا یافته بود کامل ترین تجلی گاه حق شد.و ایضاح این رای حدیث قدسی معروف است که من گنجی مخفی بودم که دوست داشتم تا شناخته شوم پس خلق را خلق کردم تا معروف گردم.و البته در تفسیر این حدیث نبایستی از نظر دور داشت که او فی نفسه بر خویش کفایت است و از همه بی نیاز.ولی اسما و صفات حق از هم متمایز نیستند همان گونه که باری تعالی ضرورتن محتاج ماءلوه یعنی محلی برای تعین الوهیت خویش است به این معنا که خداوند از حیث احدیت و ذات خود رب نامیده نمی شود زیرا قبول این صفت در مضان قبول نسبتی است اضافی ولی از حیث قبول اسم رب مقتضی قبول مربوب و از حیث قبول اسم الله مقتضی اسم ماءلوه است و اینان به صورت این حالات و مرتبه از او بهره می برند و کسب وجود می کنند.به اعتقاد ابن عربی نسبت انسان به خدا ،درست مانند چشم است به انسان و حتا در عبارتی صحیح تر انسان مردمک چشم خداست . در چنین وضعی است که عالم با انسان کمال می یابد.زمانی که خداوند فرمود”من در روی زمین خلیفه ای خلق خواهم کرد”و آن مضمون تمام آن چیزی است که مقربان نیز کمتر و یا اصلن به آن درنیافتند و آن قصوری است که در معنای عدم آفرینش انسان بر جهان اعمال می شد و این خلا را جبران انسان شده است.
جایی که انسان خود را می یابد با عنوان” من” به خویشتن خویش اشاره می کند ،هر چیزی جز “من” بیگانه بشمار می رود.و هر چیزی که با” من” بیگانه است ناچار باید او یا آن باشد و این جاست که خود آگاهی محصول علم و صور درکی نمی تواند باشد که حضور ذات مدرک به یاری مدرک می آید به مثابه تفریق اتصال صورتی در عضو تفریق یافته یا سایر اعضا از خود به جا نگذاشته است.این جاست که باید به حضور علم اشراقی و آگاهی حضوری در نفس ناطقه اذعان کرد و این جدای از صور ادراکیه از نوع منقول است.و آن چه با عنوان مدرک ذات مطرح است و صورت مثالی من مصداق عنوان او می باشد .آن گونه که صدر المتالهین شیرازی در این باب به این نظر مستند است که حصول علم به یک شی مستلزم حصول علم به علم آن نمی باشد.بلکه وجه بسیط فطری بشر گاه پاسخ گوی تمام آن چه به هر نحوی از انحاء درک نمی شود٬ است. ولی این گونه درک هم بر هر کسی حاصل نشود. و این شیو ه استدلالی کسب دانش با آنچه عموما “مشاهده عرفانی”یا “تجربه عرفانی “خوانده می شود توفیر دارد.بر طبق تجربه شهاب الدین سهروردی که بعد از تحیر در علم به موضوع ذات و عجز محض،خلسه ای خوابگونه بر او چیره شده و در آن حال ارسطو را مشاهده می کند و پاسخ سؤال را از او این گونه می گیرد که ارسطو خطاب به او می گوید اگر به خود بازگردی و از نهاد خویش پرسش کنی به یقین پاسخ خود را خواهی یافت.و در جواب چه سان سهروردی ، سقراط نظر او را در درک خود به درک ذات در ذات خویش مایل کرده و درک حقیقت ذات را به واسطه ی صورت آگاهی از حقیقت  منوط می کند.و این سان سهروردی به عدم آگاهی مستقیم از خود اذعان کرده و آن را با واسطه اثر و صورت خود قابل درک می یابد و این نصیحت ارسطو است که توصیه به شناخت خود در جهت شناخت آن چه در ظاهر و عمل ناشناخته است و با این شناخت است که به دور از دنیای ماده می توان به” اقلیم هشتم”که در نظر سهروردی همان عالم مثال است رسید و نور این انوار را به مثابه حضرت رسول و افلاطون و هرمس مشاهده کرد.”آن کس که خدای را از سر اخلاص بستاید و از ظلمات مادی بمیرد و خود را از قالب جسمانی برهاند و مشاعر متعلق به امور مادی را ترک گوید چیزی را مشاهده خواهد کرد که دیگران از مشاهدت آن قاصرند و او انسان کامل است و ما از آن جهت کامل گفتیم که گاهی با مشبه به ( مانند شده به او ) در صورت اطلاق می شود چنان چه که در مورد زید می گویی او انسان است و در مورد عمرو او انسان است در حالی که در زید حقایق الهی ظاهر شده و در عمرو ظاهر نشده است. پس عمرو در واقع حیوانی است در شکل انسان. چنان که که گوی در گردش مانند فلک است اما کمال فلک کجا و گوی کجا؟ یعنی کامل کجا؟
پس هر فردی از افراد عالم علامت اسمی است از اسماء الهی ،و آن اسم عبارت است از ذاتی که جامع است جمیع اسماء را، پس این نیز مجتمع جمیع اسماء باشد ،از این روی لاجرم ،هر فردی از افراد عالم ،عالم است کلی که دال است جمیع اسماء را.
  • بازدید : 49 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق رابطه میان عقلانیت و ایمان دردرازنای تاریخ اندیشه-خرید اینترنتی تحقیق رابطه میان عقلانیت و ایمان دردرازنای تاریخ اندیشه-دانلود رایگان مقاله رابطه میان عقلانیت و ایمان دردرازنای تاریخ اندیشه-دانلود فایل تحقیق رابطه میان عقلانیت و ایمان دردرازنای تاریخ اندیشه

این فایل در ۲۷۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ازسویی دیگر تجربه های تاریخی نشان داده است که جدایی علم وعقل از ایمان خسارتهای غیرقابل جبران به بارآورده است. ایمان را درپرتو علم باید شناخت؛ ایمان درروشنایی علم از خرافات دور می ماند در ادامه برای اشنایی بیشتر شما توضیحات مفصلی می دهیم

علم و عقل به ما روشنایی و توانایی می‌بخشد چنانچه ایمان عشق وامید وگرمی؛ علم ابزار می‌سازد و ایمان مقصد؛ علم سرعت می‌دهد وایمان جهت؛ علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون؛ علم جهان را جهان آدمی‌می‌کند وایمان روان را روان آدمیّت می‌سازد؛

علم و عقل به معرفت می‌انجامد وایمان به رستگاری!

پرسش از رابطه میان عقلانیت و ایمان دردرازنای تاریخ اندیشه، همواره مورد بحث و گفتگو بوده و هنوز هم هست و خواهد بود.

پس زندگی انسان به ایمان وعقلانیت، هردونیاز دارد.بدون ایان، زندگی بی معنا و خالی از امید می شود.بدون عقلانیت، زندگی خرافاتی وباطل وبیهوده میشود. بدون ایمان، ارزش از دست می‌رود و بی هدفی نتیجه می گردد وبدون عقلانیت، معیارهای کمال، قابل دستیابی نمی‌شوند واهداف دلبخواهی می‌گردند! سعادت انسان درگرو انگیزه، هدف، معنا، جهت، ارزش ها واصول است.

این امور تنها از طریق ایمان بدست می‌آیند. افزون براین، سعادت انسان نیازمند معرفت،روش ها وابزار برای دستیابی به اهداف و تحقق امیدها، ومعیارهای داوری میان ارزش ها و اصول است؛ و اینها را تنها از طریق عقل می‌توان دریافت.

قرآن کريم ، عقل را مدار ایمان و ایقان می‌داند؛ و هرکس کمترین آشنایی با الهیات و عالم تألّه داشته باشد تردیدی ندارد که تألّه بدون تعقل ممکن نیست. و وحي با امداد عقل به بسط آن كمك مي كند و عقل به ياري وحي به قلمروهاي تازه اي وارد مي شود و به نور انيتي نايل مي شود.

بنابراین اگر عقل نوری باشد، به معرفت حقایق نائل می گردد و چون معرفت حاصل گشت؛  عبادت ، عبادت حقیقی می باشد. عقل نوری حتی مرتبۀ ضعیف آن مقتضی عبادت خداست. چنانکه درقرآن ، خداوند کسانی را که ازعقل خود پیروی استفاده نکرده و درنتیجه، پرستشگر غیرخدا شده اند را مورد سرزنش و شماتت شدید قرار داده است و تنها راه رسیدن به ایمان واقعی وعبادت حقیقی را پیروی از عقل معرفی کرده است:

“اف لکم ولما تعبدون من دون الله افلا تعقلون”(انبیاء:۶۷)

بنابراین از نظر قرآن راه معرفت، تعقل است و تا تعقل نباشد معرفت حقیقی نیست پس معرفت وایمان به خدا بدون عقلانیت ممکن نیست. درسوره یونس، آیه ۱۰۰ آمده است:

“ومَا کان لنفس ان تومن الا بادن الله ویجعل الرجس علی الذین لا یعقلون”

ودر ادامه در آيه ۱۰۱:

“قل انظروا ماذا فی السماوات و الارض و ما تغنی الآیات و النذرعن قوم لا یومنون”

مفاد این آیات، این است که اگر خداوند می‌خواست تمام زمینیان ایمان بیاورند، هرآینه این کار می شد ولیکن خداوند این طور نخواسته است و برای اعطای موهبت ایمان، ملاک و معیار قرارداده است.

بدین قرار که خداوند درآیۀ اول؛ ابتدا رجس را- که مصداق آن دراین مقام همان شک و تردید مساوی با کفر می‌باشد- از اهل تعقل سلب کرده تا زمینه پیدایش ایمان درایشان فراهم گردد.

لذا منزّه بودن از رجس و رسیدن به ایمان، فرع بر عقل و فعال کردن آن می‌باشد.

یا این که خداوند درسورۀ انعام می‌فرماید:

“یجعل الله الرجس علی الذین لا یومنون”( انعام ، آیه ۱۲۵)

به شهادت این آیه و آیه ۱۰۰ سوره یونس، که دریکی اهل تعقل و دردیگری اهل ایمان از رجس منزه و مبرا شده اند، نتیجه گرفته می شود که این دو گروه اهل تعقل و اهل ایمان لازم و ملزوم یکدیگرند و درواقع به یک مصداق ویک وجود، موجود هستند، پس مومن واقعی همان عاقل واقعی و عاقل واقعی همان مومن واقعی است.

فیلسوف بزرگ ایرانی صدرالمتألهین شیرازی به استناد حدیث :

«خداوند دارای دو حجت است، یکی حجت ظاهری و دیگری حجت باطنی.پیغمبران ورسولان، حجت ظاهرند وعقل، حجت باطن است. به عبارت دیگر می‌توان گفت که عقل، پیغمبرباطن است، همانگونه که پیغمبر، عقل ظاهراست».

درمقام توضیح آورده است:«پیغمبران ورسولان الهی(ع) درعالم ترکیب بشری و جوامع انسانی، همان حجت و اعتباری را دارند که عقل درعالم بسیط روحانی داراست زیر نور ذاتی و درخشش باطنی آنان به گونه ای است که ظاهرشان را نیز فراگرفته واشراق قلب موجب اشراق قالب گشته است.(ديناني،پرتو خرد،۱۳۸۵،ص۳۲۰)

دکتر غلامحسین دینانی می‌گوید:

این سخن صدرالمتألهین یادآور شعر معروف  ابن فارص است که فارسی آن عبارت است از:

از صفای می‌ولطافت جام
همه جام است و نیست گویی می

 

درهم آمیخت رنگ جام و مدام
یا مدام است و نیست گویی جام

ودراینجا ممکن است گفته شود آنچه اساس دین و ایمان را تشکیل می‌دهد، محبت است ؛ چنانچه درروایات وآیات در باب محبت بیش از عقل سخن گفته است!

عرفای عالی مقام نیز درسلوک روحی و معنوی خو دطریق محبت و عشق را برگزیده و ازفروافتادن درپیچ و خم استدلال عقلی پرهیز کرده اند. این جماعت«پای استدلالیان را چوبین دانسته و پای چوبین را سخت بی تمکين» می‌دانند.

نزد این گروه پای محکم و قدم ثابت درراه وصول به حقیقت، عشق و محبت است و قدم گذاشتن درهرطریق دیگر می‌تواند به شکست و نافرجامی بینجامد.

دراین باره نظر صدرالمتألهین این است که:

محبت از لوازم علم و ازلشگریان دانش معنوی است. چنان که عداوت و دشمنی ازلشگریان جهل است.

ازشئون عقل این است که برهرچیزی احاطه یابد وبا آن متحد می گردد. دراین احاطه و اتحاد است که اشیاء نزد عقل حضور پیدا می‌کنند و دراین حضور و اتحاد است که معني محبت ظاهر
می شود.

حقیقت عقل ، نوراست و از لوازم نورا فاضه و اشراق به  غیرخود است ؛ موارد جهل برخلاف عقل بوده و ازلوازم آن وحشت وظلمت و دشمنی راباید نام برد. درهویت جهل، نیستی و تاریکی نهفته است.

درآثار برخی از اهل معرفت چنین آمده است که«هرچیزی درعالم گوهری دارد و گوهرانسان، عقل است».

درروایت دیگری که درباب اهمیت عقل مورد استناد صدرالمتألهین قرارگرفته، روایتی از حضرت ابی عبدا.. (ع) است بدین مضمون:

«عقل همواره دلیل و راهنمای مومن است».

بنظر ملاصدرا، مومن حقیقی کسی است که با نوربرهان عقلی وروشنایی استدلال به معرفت خداوند و روز رستاخیز نائل می گردد. این فیلسوف بزرگ، تقلید یا نقل روایت و همچنین شهادت و حکایت غیرو هرچیزی را که تنها به حس و محسوس منتهی گردد دروصول به مرحله ایمان حقیقی، کافی نمی‌داند؛ زیر این گونه امور اگرچه موجبات عقیده  جازم را فراهم می‌کنند وعقیده جازم هم منشأ عمل صالح واقع می شود ودرنتیجه نجات ازعقاب و وصول به ثواب برای شخص میسر
می گردد؛ اماآنچه موجب قرب به حق شده و ارتقاء به عالم قدس را فراهم می‌کند، جز به نور بصیرت عقلی امکان پذیرنیست! (همان منبع،ص۳۳۳)

بعد از نظر فیلسوف مسلمان ایرانی، شاید خالی از لطف نباشد؛ نظر عارف مشهور مسیحی، آگوستین را نیزمطرح كنيم. درتقدم وتأخر مرتبتی عقل وایمان؛ اگوستین به این دست یافت که امن ترین طریق وصول به حقیقت، طریقی نیست که از عقل شروع شود واز یقین عقلی به ایمان منتهی گردد؛ بلکه برعکس، طریقی است که مبدأ آن ایمان است و از وحی به عقل راه می‌یابد!

اگوستین با رسیدن به چنین نتیجۀ غیرمترقبه ای، ایمان دینی را که مبتنی برحقایق مُنزل است؛ مبدأ بی چون و چرای معرفت عقلی قرارمی‌دهد!

فرد مسیحی درمیان حقایقی که به آنها اعتقاد دارد، این وعده الهی را نیز می‌بیند که سرانجام روزی به رؤیت خداوندی که به او ایمان آورده است نائل خواهد شد و درآن هنگام به سعادت ابدی می‌رسد.

از اینروست که دردنیا با تلاشی پرشور، درجستجوی یافتن اسراروحی از طریق نورتکوینی عقل است.

ماحصل چنین تلاشی دقیقاً آن چیزی است که آگوستین معمولاً«تعقل» می‌خواند، یعنی تفقّه!

و این همان معنای قاعدۀ مشهور آگوستین است که:

«فهم پاداش ایمان است؛ لذا درپی آن مباش که بفهمی‌تا ایمان آوری، بلکه ایمان بیاور تا بفهمی»(ژيلسون،۱۳۷۱،ص۱۸)


عتیقه زیرخاکی گنج