• بازدید : 83 views
  • بدون نظر
ای فایل در ۲۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شيعه در طول حيات خود با اهتمام شديد به علم اصول فقه، آن را مقدمه فقه و ابزاري مهم در استنباط صحيح احکام شرعي ضروري مي دانست، تا جايي که آن را، منطق علم فقه ناميده¬اند.[۱] بدين معنا که فقيه در استنباط احکام شرعي از منابع ، نيازمند اصول و قواعدي است که علم اصول فقه عهده¬دار آن است و بدون آن استنباط احکام شرعي کامل و تمام نيست.  به طور کلي مي¬توان براي علم اصول چهار دوره را در نظر گرفت؛ دوره پيدايش، دوره رشد و نمو، دوره رکود و دوره کمال و نو آوري.
دوره پيدايش
  در نظر شيعه مسائل اين علم، ريشه در عصر ائمه (ع) دارد و آنان به خصوص امام باقر و امام صادق (ع) اصول و شيوه¬هاي بهره¬وري از قرآن و سنت را تعليم داده¬اند. بدين صورت که ائمه با املاي قواعد و کليات علم اصول به شاگردان خود زمينه را براي پيدايش چنين علمي فراهم آورده¬اند. بنابراين مي¬توان آنها را واضع و موسس علم اصول دانست.[۲] 
 
۲٫ دوره رشد و نمو
  اين دوره از اوائل قرن سوم شروع شده تا اواخر قرن دهم ادامه يافت. خصوصيت اين دوره اين است که بر خلاف دوره پيدايش، در کتابهاي اصولي به جاي بحث از يک يا چند مساله اصولي، تمام مسائل علم اصول مورد بحث و بررسي قرار مي¬گرفت.[۳] نخستين کسي که در اين زمينه دست به تاليف تقريبا جامع و مستقلي زد، محمد بن نعمان ملقب به شيخ مفيد(م۴۱۳ق) است که الرسالة الاصولية يا التذکرة باصول الفقه[۴] را نگاشته است. پس از شيخ مفيد، سيد مرتضي(م۴۳۶ق) الذريعة الي اصول الشريعة و سپس شيخ طوسي(م۴۶۰ق) عدة الاصول را نوشته¬اند. از علماي ديگر که در اين زمينه دست به تاليف زدند مي¬توان به:
الف)  ابن زهره حلي(م۵۵۸ق) کتاب غنية النزوع الي علمي الاصول و الفروع
ب) محقق حلي(م۶۷۶ق) کتاب المعارج في اصول الفقه
ج) علامه حلي(م۷۲۶ق) کتابهاي تهذيب الوصول الي علم الاصول، نهاية الاصول الي علم الاصول، مبادي الوصول الي علم الاصول، و …. 
 
۳٫ دوره رکود
  علم اصول بعد از صاحب معالم با ظهور اخباري¬ها مورد حمله شديد قرار گرفت. اخباري گري بوسيله ميرزا محمد امين استرآبادي(م۱۰۳۳ق) بنيان نهاده شد. وي با تاليف کتاب الفوائد المدنية اساس فقه اخباري را پي ريزي کرد و در آنجا خود را اخباري ناميد و به مخالفت با علم اصول پرداخت و عده زيادي از علماي شيعه را با خود همراه کرد. وي مدعي بود که مسلک نو و جديدي را ابداع نکرده، بلکه اخباري گري را روش اصحاب ائمه(ع) و قدماء مي¬دانست و لذا خود را محيي طريقه از بين رفته سلف صالح شيعه مي¬دانست.[۵]
 
۴٫ دوره کمال و نوآوري
  آغازگر اين دوره وحيد بهبهاني(م۱۲۰۶ق) است. وي با تلاش فراوان و مبارزه فراگير با اخباري گري توانست حرکت نو و تکاملي در فقه و اصول آغاز کند. وي با تاليف حدود ۱۰۳ رساله کوچک و بزرگ رشد علم اصول را در يک مسير جديدي قرار داد.[۶] بعد از ايشان نيز همين مسير ادامه يافت و کتابهاي ارزشمندي درعلم اصول نوشته شد. از مهمترين کتب اصولي که در اين دوره، يعني از عصر وحيد بهبهاني تا امروز تدوين شده است عبارتند از:
الف) الفوائد الحائرية، وحيد بهبهاني
ب) قوانين الاصول، ميرزاي قمي(م۱۲۳۱ق)
ج) عوائد الايام، مولي احمد نراقي(م۱۲۴۵ق)
د) هداية المسترشدين، محمدتقي بن عبدالرحيم(م۱۲۴۸ق)
ذ) الفصول في الاصول، شيخ محمدحسين بن عبدالرحيم(م۱۲۶۰ق)
ر) فرائد الاصول، شيخ مرتضي انصاري(م۱۲۸۱ق)
ز) کفاية الاصول، آخوند محمد کاظم خراساني(م۱۳۲۹ق)
س)فوائد الاصول، تقريرات درس ميرزا حسين نائيني(م۱۳۵۵ق)
ش) درر الفوائد، عبد الکريم حائري(۱۲۷۴-۱۳۵۵ق) 
ش) المقالات في علم الاصول، ضياء الدين عراقي(م۱۳۶۱ق)
ص) نهاية الدراية في التعليقة علي الکفاية، محمد حسین اصفهاني(۱۲۹۶-۱۳۶۱ق)
ض) مناهج الوصول الي علم الاصول و الرسائل، سيد روح الله موسوي خميني(۱۳۲۰-۱۴۰۹ق)
و) مصباح الاصول، تقرير درس سيد ابوالقاسم خوئي(۱۳۷۱-۱۴۱۱ق)
تولد علم اصول
پيدايش علوم هيچ‏گاه ناگهانى نيست، بلكه حالت تدريجى دارد؛ يعنى ابتدا به صورت يك سرى انديشه هاى پراكنده و جسته و گريخته است، بعد كم كم به شكل مجموعه هايى در مى آيد و سپس شكل منطقى به خود مى گيرد، تا اينكه در نهايت در قالب يك علم بروز مى كند.
اين يك سير طبيعى است.
به همين جهت همواره با گذشت زمان و پيشرفت يك علم، علوم جديدى از آن متولد مى شود.
مثلاً با گسترش بحث علم رجال، علم جديدى در معرض ظهور و پيدايش است كه شايد در آينده به صورت يك علم مستقل و مفصل مطرح شود.
در گذشته، علماى علم رجال تك تك راويان حديث را از جهت وثاقت مورد بحث قرار مى دادند.
لذا در كتب رجالى گذشته بحثى به نام كليات رجال نمى بينيم، ولى كم كم متوجه وجود قواعد كلى و مشتركى شدند كه در بحث از جزئيات احوال راويان و اثبات وثاقت به كار مى رود.
اين قواعد در گذشته، ذيل بحث از راويان مطرح مى شد اندك اندك اين قواعد منظم شد و به صورت مقدمه اى بر علم رجال، در ابتداى كتب و يا به شكل يك سرى فوائد در اين كتب آورده شد، تا اينكه در زمان حاضر شاهد تأليف كتاب‏هايى مستقل در اين زمينه با نام كليات علم رجال هستيم.
آنچه امروزه در حوزه هاى علميه به عنوان علم رجال مورد تدريس و تدرّس قرار مى گيرد عمدتاً بحث از كليات علم رجال است، نه جزئيات رجال و خصوص احوال راويان.
در مورد پيدايش علم اصول نيز وضع به همين منوال است.
علم شريعت يعنى علمى كه در صدد معرفت احكام اسلام است در صدر اسلام منحصر به تلاش عده‏ى كثيرى از راويان براى حفظ احاديث و جمع آنها بود.
لذا مى توان گفت علم شريعت در مرحله‏ى نخست در سطح علم حديث بود.
طريقه‏ى فهم حكم شرعى از روايات در آن مرحله از شأن و اهميت چندانى برخوردار نبود، زيرا فهم حكم شرعى از روايات همانند طريقه‏ى فهم مردم از سخنان يكديگر در گفتگوهاى روزمره، و به همان سادگى بود.
كم‏كم با گذشت زمان، فهمِ حكم شرعى از روى روايات تعمقّ و دقت بيش‏ترى پيدا كرد، كه بروز محسوس آن را در زمان امام باقرعليه السلام و امام صادق‏عليه السلام مشاهده مى كنيم.
راه دسترسى مستقيم به منابع و مصادر احكام با شهادت ائمه‏عليهم السلام و غيبت امام زمان‏عليهم السلام بسته شد.
قرائن حاليه نيز با بيش‏تر شدن فاصله از زمان صدور روايات از بين رفت.
در نتيجه، طريقه‏ى فهم حكم شرعى از طريق نصوص دقت و عمق بيش‏ترى پيدا كرد، به گونه اى كه استخراج حكم از مصادر شرعى نيازمند خبرويت بود.
بدين ترتيب علم فقه در دامان علم حديث متولد شد.
علم فقه نيز اندك‏اندك رشد كرد و فقها متوجه شدند كه در خلال عمليات استنباط، يك سرى عناصر مشترك وجود دارد كه بدون آنها استنباط ممكن نيست.
بدين‏سان بحث مستقل از عناصر مشترك مطرح شد(۳۵) و علم اصول در دامان علم فقه متولد شد.
شهيد آية الله سيد محمد باقر صدر در مواضع متعددى از كتاب ارزشمند المعالم الجديده تأكيد مى كند كه علما به خاطر كاربرى بعضى از عناصر در اكثر ابواب فقه لازم ديدند به شكل مستقل از آنها بحث كنند.
اين نظريه كه مسائل علم اصول ابتدا در ابواب مختلف فقهى مصداق داشته و بعد در علم اصول به صورت يك بحث مستقل مطرح شده است، هر چند به شكل غالبى صحيح است – اغلب مسائل اصولى همين‏طور است – و از نظر سير تاريخى از علل پيدايش اصول است، لكن بايد توجه داشت كه از نحوه‏ى طرح برخى از مسائل علم اصول در گذشته و حال پيداست اين‏چنين نبوده است كه ابتدا در ابواب مختلف فقهى مصداق داشته باشد و بعد در اصول به شكل كلى بحث شده باشد؛ بلكه بر عكس، گويا اين مسائل تنها يك مصداق در فقه داشته است، لكن وقتى خواسته اند از آن بحث كنند بهتر ديده اند كه از آن به شكل كلى و در علم اصول بحث كنند، تا اگر مصاديق ديگرى براى آن كلى پيدا شد مسئله را حل كرده باشند؛ يعنى آنچه كه در اصولى بودن يك مسأله شرط است اين است كه قابليت سريان و استفاده در ابواب گوناگون فقه را داشته باشد و لو بيش از يك يا چند مصداق در فقه نداشته باشد.
مثلاً اين بحث اصولى كه »آيا رجوع ضمير به بعضى از افرادِ عام متقدم، موجب تخصيص عام مى شود يا نه؟« منشأ پيدايش آن تنها آيه‏ى: »و المطلّقات يتربّصن بانفسهنّ ثلاثة قروء.

و بعولتهنّ احقّ بردهنّ«(۳۶) است.
مقصود از مطلّقات عموم زن هاى طلاق داده شده است و مقصود از »هنّ« در »و بعولتهنّ احق بردهنّ« خصوصِ مطلّقات رجعيه است، نه عموم مطلّقات لذا اين سؤال مطرح مى شود كه آيا رجوع ضمير »هنّ« كاشف از اين است كه اصلاً مقصود از مطلقات در ابتداى آيه كه حكم خاصى براى آنان بيان شده، خصوص مطلقات به طلاق رجعى است يا اعم از طلاق رجعى و طلاق بائن مراد است.

عتیقه زیرخاکی گنج