• بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

محققان و صاحبنظران فرهنگ شناس, تاكنون دهها تعريف يا توصيف پيرامون شناساندن فرهنگ ارائه داده اند . در دايره المعارف بريتانيكا تعداد تعاريف فرهنگ تا كنون به يكصدو شصت و چهار رسيده است با دقت در اين تعاريف به اين نتيجه خواهيم رسيد كه تعدادي از آنها براي شناساندان يك يا چند عنصر فرهنگي ذكر شده است. مانند فرهنگ علمي , فرهنگ هنري , فرهنگ ادبي , فرهنگ اخلاقي , و تعدادي ديگر از اين تعاريف فقط براي بيان گونه هاي مختلف يك پديده ي فرهنگي مثلاً هنري ذكر شده اند . برخي ديگر فرهنگ پيرو را توضيح مي دهند , و بعضي ديگر فرهنگ پيشرو را معرفي مي نمايند , اگر چه به اين دو اصلاح تصريح نكرده اند . يك مثال ساده براي بيان اينكه آن همه تعاريف , نتوانسته است يك مفهوم جامع را براي فرهنگ ارائه دهد . اينست كه عده اي از اشخاص سعي مي كنند براي تعيين مركز دايره نقطه هاي  فراواني درون دايره بزنند ولي هيچ يك از آن نقطه ها مركز حقيقي دايره نيست
عناصر و مصاديقي كه براي استفاده از توضيح تعريف فرهنگ در دايره المعارفهاي بزرگ و كتابهاي لغت دنياي امروز آمده شامل هر دو كيفيت يا شيوه ي بايسته و شايسته است . يعني موارد و مصاديقي كه بيان شده است هم شامل حقايق شايسته مي گردد و هم شامل ضرورتهاي حيات انساني , مانند آنچه كه در دايره المعارف فرانسه آمده است : (( فرهنگ , مجموعه ي دانشهاي دريافت شده توسط فرد يا جامعه است . مانند مجموعه اي از فعاليتهايي كه تابع قواعد اجتماعي _ تاريخي گوناگون بوده و با ساختار هايي كه نتيجه ي تغيير رفتار و كردار در تحت شرايط تعليم و تربيت خاص بوده است )) . اين جمله شامل هر دو گونه فعاليتها و شرايط كاملاً ضروري حيات و شايستگيهاي غير ضروري است . البته همان طور كه در مباحث بعدي خواهيم ديد معناي هر يك از بايستگيها و شايستگيها , آن نيست كه خواسته هاي نفساني بشر در آن دو معقوله ( بايستگيها و شايستگيها )  دخالت نداشته باشد . بعضي از صاحبنظران عقيده دارند كه مفهوم فرهنگ شامل بايستگيهاي ضروري زندگي , مانند علوم طبيعي يا علوم انساني نمي شود , بلكه فقط شامل شايستگيهايي است كه مي تواند مبناي فرهنگها قرار بگيرد . در اين مورد دو اصل مهم را بايد در نظر گرفت : اوّل اينكه هر اندازه فرهنگ از واقعيات جبري و زندگي طبيعي بالاتر برود و از حقايق تكاملي ذات برخوردارتر باشد , انساني تر مي گردد , و دوم آن اصل روحي بسيار والا است كه بر طبق آن انسان همواره مي خواهد همه ي شئون و فعاليتهاي زندگي او باردار ارزش كمالي باشد . با نظر به اين دو اصل است كه عده اي از صاحبنظران انسان شناس معتقدند كه بايد فرهنگ همواره به عنوان يك عامل آرماني و پيشرو در حركت تكاملي انسان , نقش اساسي را به عهده داشته باشد . 
لزوم تحقيق در تعاريف فرهنگ 
ما در اين بخش با دقت در تعاريف مشروح فرهنگ اقوام و ملل مختلف دنيا به اين نتيجه ي قطعي خواهيم رسيد كه چون فرهنگ گرايي اصيل در ذات انسانهاست , لذا با وجود قدرتها , خودكامگيها , و لذت پرستيها به وجود خود ادامه خواهد داد , و اينست معناي اين آيه ي شريفه كه مي گويد : (( خداوند از آسمان , آبي فرستاد , آن آب در درّه به مقدار آنها به جريان افتاد , سيل جاري كف بلند بر روي خود آورد ( چنانكه ) آن فلزاتي كه آتش برآنها شعله ور مي كنيد تا زينت آلات يا كالا ( ي ديگر ) از آنها بسازيد . خداوند مثال حق و باطل را چنين مي آورد . اما كف ( آب يا فلز ) ناپايدار است و پوچ مي شود و مي رود و اما آنچه كه به حال مردم سودمند است در روي زمين پايدار مي ماند , خدواند مَثَل ها را بدينسان مي آورد )) . ۸  
قرنها بگذشت اين قرن نويست    ماه آن ماه است و آب آن آب نيست 
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم    ليك مستبدل شد اين قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اي همام        وين معاني برقرار و بر دوام 
آب مبدل شد در اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار 
پس بنايش نيست بر آب روان بلكه بر اقطار عرض آسمان 
تحقيق در تعريف فرهنگ از ديدگاه مشهورترين دايره المعارفها و بعضي از منابع جامعه شناسي و كتابهاي لغت , بيشتر براي اثبات اين حقيقت است كه نشان دهيم وجود تكامل انساني در معناي حقيقي (( فرهنگ )) در ميان همه ي جوامع به عنوان كيفيت يا شيوه ي بايسته يا شايسته ي حيات بشري , تضمين شده است . و اگر عده اي از خود خواهان سوداگران سلطه جويان با پوچ گرايان بخواهند فرهنگ را تا حد يك بهشت پديده هاي مبتذل تنزل بدهند و نام آن را فرهنگ بگذارند , مبتني بر حقيقت نبوده و ريشه اي ضد انساني دارد . اما آنچه كه در اين ميان موجب بروز تعاريف مختلف و متعدد شده است , تنوع ديدگاههاي محققان و صاحبنظران در تفسير مفهوم فرهنگ با اتفاق نظر در اصل تكاملي آن بوده است . اين اختلاف چنانكه خواهيم ديد مقداري با گذشت زمان و بروز انواع پديده ها و مورد توجه قرار گرفتن آنها به عنوان كيفيتهاي شايسته ي حيات بوده , و در برخي موارد معلول خصوصيتهاي محيطي و برداشت از جهان بيني ها بوده است . براي نمونه در زبان فارسي (( فرهنگ )) به معني كشيدن دو شاخه ي درختي را مي گفتند كه آن را بخوابانند و خاك به زير و روي آن بريزند تا بيخ بگيرد و بعد از آن , آن را كنده به جاي ديگر نهال كنند . در زبان عربي , (( الثقافه )) به معني پيروزي , تيز هوشي و مهارت بوده , سپس به معني استعداد فراگيري علوم و صنايع و ادبيات به كار رفته است . 
در فرانسه , (( كولتور )) از كلمه ي لاتين (( كولتورا )) گرفته شده است و به معني بارور كردن ( زمين ) كاري در جهت توليد , حاصلخيز كردن , و عمل كاشتن ( گياه ) است . در آلماني به معني پرورش باكتريها و موجودات زنده بر روي زمينه ي مواد غذايي تهيه شده , كاشتن و رسيدگي كردن زمين زراعتي , و گروه جديد پرورش داده شده از زندگي حيواني يا گياهي آمده است . و سرانجام در روس براي تعيين تاثير انسان بر طبيعت , مشخص كردن دستاوردها و نيروهاي عامل اين دستاوردها به كار رفته است . 
جستجو براي كشف آن حقيقت جامع ثابت و ارزشي كه فرهنگ ناميده شده است . 
فرض كنيم آن كلمه اي كه براي ارائه مفهوم عالي و ارزشي فرهنگ در ميان اقوام و ملل دنيا در گذرگاه تاريخ , و در مسير تحولات جوهري قرار گرفته و در دوران اخير معاني جديدي نسبت به دوران گذشته ارائه داده , كلمه ي (( فرهنگ )) است كه در فارسي روزگار قديم , به معناي كشيدن و خواباندن شاخه ي درختي براي پروراندن أن به شكل عالي  و بعدها بتدريج تبديل به خردمندي , تعليم و تربيت , بزرگي و عظمت در فضيلت شده است . و نيز چنين تصور كنيم كه كلمه ي فرهنگ حتي در مبتذلترين و كثيفترين نمودها به كار رفته است . با اين حال اين دگرگوني در مفهوم يك كلمه نمي تواند حقيقت ثابت در (( حيات معقول )) را از بين ببرد . براي  مثال كلمه ي (( قانون )) را در نظر مي گيريم كه نام سازي بوده است . اين كلمه در دورانهاي بعد به حقيقت , حياتي با اهميت در تفسير حقيقت اطلاق شده است . حال اگر چنين فرض كنيم كه اين كلمه در يك يا چند جامعه به قضايايي گفته شده , كه زورگويان سلطه گر آنها را بي هيچ توجهي به واقعيات و حقايق , دستاويز اميال شخصي خويش قرار داده اند , آيا در اين صورت مي توان چنين نتيجه گرفت كه كلمه ي قانون , آن معناي ثابتِ ارتباط انسان با خويشتن , با خدا ,با جهان هستي , و با همنوعان خود را از دست داده است ؟ اين تصور غلط است , زيرا آن قضايايي كه بيان كننده ي قوانين جاري در طبيعت و ارتباط انسان با آنها و ارائه كننده ي ارتباط انسان با خدا و ديگر موضوعات بوده است , قطعاً ثابت و به جاي خود پايدار است , اگر چه لفظ قانون درباره ي آنها به كار نرود . 
كوشش ما در مباحث بعدي پيدا كردن آن حقيقت جامع ثابت و ارزشي است كه اگر آن را به هر نامي بخوانيم . باز آن حقيقت جامع ثابت , همچنان ضرورت خود را براي نوع انساني حفظ خواهد كرد . مگر اينكه انسان ماهيت خود را در كارزار با ماشين چنان از دست بدهد كه ديگر حيات و جان و روان وخود و من و شخصيت او بكلي راه فنا و زوال پيش بگيرد و يا به قول تايلر به گوريل باهوش , تحول يابد و سپس مبدل به دندانه هاي نا آگاه ماشين شود . 
تعاريف فرهنگ از ديدگاه كتابهاي لغت و دايره المعارفهاي مهم و مشهور
واضح است كه همه ي تعاريف مربوط به فرهنگ را نمي توان در يك رساله يا يك مجلد كتاب جمع آوري كرده و مورد تحقيق قرار داد , ولي مي توان با استناد به بخشي از كتابهاي لغت و دايره المعارفهاي مهم و مشهور به تحقيق درباره ي فرهنگ پرداخت و از با اهميت ترين تعاريف از ديدگاه بزرگترين صاحبنظران شرقي و غربي درباره ي فرهنگ آگاه شد . 
فرهنگ از ديدگاه مراجع فارسي 
(( فرهنگ با كاف فارسي , بر وزن و معني فرهنج است كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگي و سنجيدگي و كتاب لغات فارسي و نام مادر كيكاوس باشد و شاخ درختي را نيز گويند كه در زمين خوابانيد , از جاي ديگر سرآورد , و كاريز آب را نيز گفته اند چه (( دهن فرهنگ )) جايي را مي گويند از كاريز كه آب بر روي زمين آيد )) . حسين بن فخرالدين حسن انجو شيرازي مي گويد : (( فرهنج و فرهنگ , شش معني دارد :  اوّل , دانش باشد . كمال اسماعيل گفته : فلك ز قدر تو اندوخته بسي رفعت / خرد  ز راي تو آموخته بسي فرهنگ , دوّم , ادب بود . حكيم سنايي فرمايد : مرد را ور هنر به فرهنجد / تو سني از سرش بياهنجد , سوم , عقل را نامند . شيخ نظامي  فرمايد : نه دانش باشد آنكس را نه فرهنگ / كه وقت آتشي پيش آورد جنگ , چهارم, كتابي را خوانند كه مشتمل باشد بر لغات پارسي . حكيم سوزني گويد : نوشتست بخت از پي كام خويش / بر اوراق فرهنگ او نام خويش , پنجم , نام مادر كيكاوس است , ششم , شاخ درختي را گويند كه آن را بخوابانند و خاك بر زير آن بريزند تا بيخ بگيرد و بعد از آن , آن را كنده به جاي ديگر نهال كنند )) . 
مرحوم دهخدا نيز در لغتنامه در ذيل ماده ي فرهنگ , ابياتي را از پيشتازان ادبيات فارسي آورده است كه دلالت بر گسترش و عمق زياد , معناي فرهنگ در ادبيات فارسي دارد . 
در دايره المعارف فارسي چنين آمده : (( فرهنگ در مردم شناسي , راه و رسم زندگي يك جامعه . استعمال علمي كلمه ي انگليسي معادل “” فرهنگ “” در اواخر قرن نوزده به توسط سرا. ب تايلر برقرار شد . مفهوم فرهنگ چندان سودمند بوده است كه آن را توسعه داده در ساير علوم اجتماعي و در ادبيات و علوم زيستي نيز به كار مي برند . از آغاز پيدايش نوع بشر , فرهنگ مايه ي تمايز انسان از گروههاي حيواني بوده است . آداب و عادات و انديشه ها و اوضاعي كه گروهي در آن شركت دارند , از نسلي به نسل ديگر انتقال پيدا مي كند , و اين انتقال پيش از آنكه از راه وراثت باشد , از راه آموختن است . پيروي از اين آداب و عادات با نظام پاداش و كيفر مخصوص به هر فرهنگ اند . ولي بسياري از رفتارها تنها از طريق تجربه حاصل مي شود . هر جامعه براي خود الگوي خاصي از “” كليات فرهنگي “” دارد كه سازمان اقتصادي , و فرهنگ مادي ( افزارها , سلاحها , البسه ) را شامل مي شود . درجه ي پيچيدگي سازمان فرهنگي وسيله اي براي تشخيص دادن جامعه هاي متمدن از جامعه هاي “” ابتدايي “” است . ولي در اين دو اصطلاح هميشه جنبه ي نسبيت را بايد در نظر گرفت . اساساً هر گروه انساني , فرهنگ مشخص خود را دارد , ولي جامعه ي مفصل و پيچيده ممكن است فرهنگهاي فرعي نيز داشته باشد كه از منشاء ملّي و دين و اوضاع اجتماعي حاصل مي شود . بر عكس , از طريق تماسهاي صلح آميز يا قهري فرهنگي , ممكن است يك فرهنگ مشترك مورد قبول چند جامعه ي مختلف قرار گيرد . اين عمل متضمن همفرهنگي است و آن فرآيندي است كه به وسيله ي آن , اعضاي يك گروه , آداب و عادات گروه ديگر را مي پذيرند . گسترش خصوصيات يك فرهنگ را , از طريق مستقيم يا غير مستقيم , ميان گروههاي مختلف , انتشار آ، مي نامند . سرزميني كه در داخل آن بتوان بعضي از خصوصيات يك فرهنگ را يافت , پهنه ي فرهنگي ناميده مي شود . در مردم شناسي , براي توجيه طرز عمل دروني فرهنگها و گسترش و تكامل خصوصيات آنها , مكتبهاي گوناگون پيدا شده است , ولي همه ي مردم شناسان به يك تسلسل تكاملي وسيع در تاريخ فرهنگي بشر , خاصه در زمينه هاي فني و اقتصادي , اعتقاد دارند . اين مراحل تكامل در همه جا همزمان صورت نگرفته است , و همه ي فرهنگها هم همه ي اين مراحل را طي نكرده اند . بلكه گاه از طريق همفرهنگي , جهشي از يك يا چند مرحله صورت مي گيرد . مرحله ي نخستين , مرحله ي خوراك جويي است كه در آن دسته هاي كوچك مهاجر , مانند شكارچيان و ماهيگيران و ميوه چينان , براي يافتن خوراك از نقطه اي به نقطه ي ديگر كوچ مي كنند و در غارها يا پناهگاهها موقتاً سكنا مي گزينند , چنانچه در عصر حجر قديم و عصر حجر متوسط چنين بوده است , مرحله ي بعد , مرحله ي خوراكسازي است كه در آن انسان اهلي كردن جانوران و گياهان را آموخته و در آباديهاي كوچك مسكن مي كرده است , نمونه اي از آن , فرهنگ عصر حجر جديد است . پس از اين موحله, نوبت شهرنشيني رسيده است , بدانگونه كه در تمدنهاي بزرگ تاريخي اثر آن مشهود است . در طبقه بندي يك فرهنگ معاصر بر حسب مرحله اي كه در آن است , تنها نبايد سطح فني و صنعتي آن را در نظر گرفت . مثلاً , خوراك جويان امروز , مانند بوميان اصلي استراليا را نبايد با شكارچيان ۲۵۰۰۰ سال قبل در عصر حجر قديم يكسان شمرد , زيرا مثلاً نظام خويشاوندي و دين در عصر حجر قديم به احتمال قوي به صورت ديگري بوده است )).           
فرهنگ از ديدگاه مراجع عربي
فرهنگ در لغت با كلمه ي (( الثقافه)) بيان مي شود و (( به معناي پيروزي ، تيز هوشي و مهارت بوده ، سپس به معناي استعداد فراگيري علوم و صنايع و ادبيات به كار رفته است)) . ماده ي ثقف به معناي ماهر ، هوشيار ، سريع الفهم و پيروز آمده است . 
به نظر مي رسد براي به دست آوردن تعريف فرهنگ و مباحث مربوط به آن ، بايد به د و ماده ي (( الثقافه )) و (( الادب )) مراجعه نمود . المنجد مي نويسد : اديب كسي كه آشنا به ادبيات است . جمع اديب ،‌ادبا است . اديب كسي است كه ماهر در لغت و ادبيات و مطلع از آنهاست و فرنگ عالي اطلاق مي شود . 
در دو بيت زير نيز ادب به معناي فرهنگ است كه عبارتست از اتصاف به معرفت و اخلاق عالي و عمل به اصول شايسته اي كه برحسب موقعيتي در زندگي به دست آمده است : 
كُنٌ ابنَ مَن شِئتَ وَ اكتَسِبٌ أدَباً نُعنِيِكَ مَهمودهُ عَن النَّسَب .
اِنَّ الفَتي مَنٌ يَقُولُ ها اَنَا ذا لَيٌسَ الفَتي مَنٌ يَقُولُ كانَ اَبي .
فرهنگ از ديدگاه مراجع فرانسوي 
كولتور ( فرهنگ ) از كلمه ي لاتين كولتورا و به معني عمل بارور كرن ( زمين ) ، كاري در جهت توليد ،‌حاصلخيز كردن ،‌ عمل كاشتن ( گياه ) است . چند معناي مجازي نيز براي (( كولتور )) شده كه از آن جمله است ، ۱) افزايش قواي فكري مثلاً فرهنگ ذهني ،‌ ۲) مجموعه ي دانشهاي دريافت شده توسط فرد مثلاً داشتن فرهنگ عمومي ، فرهنگ ادبي ، فرهنگ فلسفي ،‌فرهنگ كلاسيك ،‌ و فرهنگ انباشته كه از طريق وسايل ارتباط جمعي انتقال مي يابد ، ۳) مجموعه اي از فعاليتهايي كه تابع قواعد اجتمعي – تاريخي گوناگون بوده و ساختارهايي كه مربوط مي شود به رفتار و كرداري كه تحت شرايط تعليم و تربيت يك گروه ويژه ي اجتماعي مانند فرهنگ خاص يك جامعه ، مثلاً فرهنگ غربي ، ۴) در مورد جسم هم به كار رفته است ، مثلاً (( كولتور فيزيك ))‌در متون قديمي به معني تربيت بدني و (( كولتوريسم )) به معني ژيمناستيك آمده است . در مأخذ ديگر چنين آمده است : (( كولتور از قرن پانزدهم از كلمه ي لاتين كولتورا گرفته شده كه اين واژه نيز به معني بارور كردن و همين طور مواظبت كردن به كار مي رفته است . واژه ي كولتيوه نيز در قرن دوازدهم به معناي كاشتن و بارور كردن به كار مي رفته است )) . 
فرهنگ روبرو در تعريف كولتور مي گويد :‌ مجموعه ي دانستنيهايي كه به انسان قدرت انتقاد و سليقه ي قضاوت مي دهد . آنگاه به لغات : معلومات ، تربيت ، آموزش ، تعليم و تربيت ،‌و دانش ارجاع مي دهد . سپس مي نويسد : فرهنگ آن چيزي است كه وقتي همه چيز از ياد رفته ، در ذهن انسان باقي مي ماند . اين صفات : وسيع ، بالا و قوي معمولاً با لغت فرهنگ به كار گرفته مي شود . 

عتیقه زیرخاکی گنج