• بازدید : 65 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

براى بدست آوردن ارزش نهضتى كه پيامبر اسلام(ص) بنيانگذار آن بود، لازم است و لو در حد اجمال با اوضاع دو محيط آشنا شويم: 
۱- محيطى كه اسلام در آنجا پيدا شد و رشد و نمو كرد. 
۲- محيط بيرون از جهان اسلام. 
در رابطه با محيط دوم، تاريخ ايران و روم را به عنوان درخشانترين نقاط آنروز عالم به ما معرفى مى‏كند و ما در اين قسمت پيرامون ايران به بحث مى‏پردازيم و بحث راجع به اوضاع روم و شبه جزيره عربستان را در عناوين ديگر پى‏مى‏گيريم. 
ظهور اسلام و بعثت پيامبر اكرم‏«ص‏»،(۶۱۱ ميلادى)،با دوران پادشاهى خسرو پرويز(۶۲۸-۵۹۰ م)مصادف بود و در زمان خسرو پرويز،پيامبر اسلام‏«ص‏»از مكه به مدينه هجرت فرمود(روز آدينه ۱۶ ژوئيه ۶۲۲)و اين واقعه،مبدء تاريخ مسلمانان گرديد
در اين ايام،دو دولت‏بزرگ و نيرومند(روم شرقى و ايران ساسانى)،بر قسمت اعظم دنياى متمدن آن روز حكمرانى داشتند.از دير باز براى تسلط و حكمرانى جهان،با يكديگر در جنگ و ستيز بودند. (۱) 
جنگهاى ممتد ايرانيان با روميان،از دوران سلطنت انوشيروان(۵۸۹-۵۳۱ م)آغاز شد، و تا زمان خسرو پرويز ادامه داشت و مدت بيست و چهار سال به طول انجاميد. 
خسارات سنگين و مخارج هنگفتى كه ايران و روم،در اين جنگها متحمل شده بودند،هر دو دولت را از كار انداخت،و جز شبحى از اين دو قدرت نيرومند باقى نمانده بود. 
براى اينكه اوضاع ايران را از جهات مختلف بخوبى مورد بررسى قرار دهيم،لازم است وضع حكومتها را از پايان سلطنت انوشيروان،تا آغاز ورود مسلمانان به اختصار مورد مطالعه قرار دهيم: 
تجمل پرستى در دوران ساسانيان 
پادشاهان ساسانى،عموما تجمل پرست و پرتشريفات بودند.دربار پرطمطراق ساسانى و زرق و برق آن،چشمها را خيره مى‏ساخت. 
در عهد ساسانيان،ايرانيان پرچمى داشتند به نام‏«درفش كاويانى‏»،كه معمولا در ميدان جنگ برافراشته مى‏شد و يا در جشنهاى پرتشريفات ساسانيان،بر فراز كاخ آنها نصب مى‏گرديد،و اين پرچم با جواهرات بسيار گرانبها تزيين شده بود.به قول يكى از نويسندگان:«جواهرات و اشياء گرانبهاى اين پرچم بى‏همتا را به ۱۲۰۰۰۰۰ درهم يا(۳۰۰۰۰ پوند)تخمين كرده‏اند» (۲) . 
در كاخهاى افسانه‏اى ساسانيان،از بس جواهرات و اشياء نفيس و قيمتى،و نقشه‏ها و تصويرهاى حيرت انگيز فراهم گرديده بود كه ديده بينندگان را خيره مى‏كرد.اگر بخواهيم غرائب و عجائب اين كاخها را بدانيم،كافى است فقط نظر خود را به يك قالى سپيد و بزرگى بياندازيم كه در تالار يكى از كاخها انداخته بودند،به نام‏«بهارستان كسرى‏».«اين قالى را زمامداران ساسانى،براى اين تهيه كرده بودند كه موقع عيش و عشرت سر حال باشند و هميشه مناظر زيبا و فرح انگيز فصل را تماشا كنند» (۳) . 
به طورى كه مى‏نويسند:«اين قالى،داراى يكصد و پنجاه ذراع طول،و هفتاد ذراع عرض،و تمام تار و پود آن زربفت و جواهر نشان بود». (۴) 
در ميان پادشاهان ساسانى،خسروپرويز بيش از همه به تجملات علاقمند بود.شمار زنان و كنيزان و خوانندگان و نوازندگان حرمسراى او به چندين هزار تن بالغ مى‏شد. 
حمزه اصفهانى،در كتاب‏«سنى ملوك الارض‏»،تجملات خسرو پرويز رابدينگونه شرح داده است: 
«خسرو پرويز سه هزار زن داشت،و دوازده هزار كنيزك ساز زن و بازيگر،و شش هزار مرد پاسبان او بودند،۸۵۰۰ اسب مخصوص سوارى او بود،۹۶۰ فيل،۱۲۰۰۰ استر مخصوص بردن بنه و هزار شتر داشت‏» (۵) . 
سپس‏«طبرى‏»اضافه مى‏كند:«اين پادشاه بيش از هر كس به جواهرات و ظروف و اوانى گرانبها و امثال آن علاقه داشت‏» (۶) . 

وضع اجتماعى ايران 
وضع اجتماعى ايران در زمان ساسانيان،به هيچ وجه بهتر از وضع سياست و دربار نبود.حكومت طبقاتى كه از دير زمان در ايران وجود داشت،در عهد ساسانيان به شديدترين وجهى درآمده بود. 
طبقات اشراف و روحانيان،كاملا از طبقه‏هاى ديگر ممتاز بودند.تمامى پستها و شغلهاى حساس اجتماعى مخصوص آنان بود.پيشه‏وران و دهقانان از تمام مزاياى حقوقى اجتماعى محروم بودند.به جز پرداخت ماليات و شركت در جنگها وظيفه ديگرى نداشتند. 
«نفيسى‏»،در باره‏ى امتيازات‏«طبقاتى ساسانى‏»مى‏نگارد: 
«…چيزى كه بيش از همه در ميان مردم ايران‏«نفاق‏»افكنده بود،«امتيازات طبقاتى‏»بسيار خشنى بود كه ساسانيان در ايران برقرار كرده بودند.و ريشه آن در تمدنهاى پيشين بوده،اما در دوره‏ى ساسانى،بر سخت گيرى افزوده بودند». 
در درجه اول،هفت‏خانواده‏ى اشراف،و پس از ايشان،طبقات پنجگانه،امتيازاتى داشتند.و«عامه‏ى مردم‏»از آن محروم بودند.تقريبا«مالكيت‏»،انحصار به آن فت‏خانواده داشت.ايران ساسانى…در حدود«صد و چهل ميليون‏جمعيت‏»داشته است،اگر شماره افراد هر يك از هفت‏خاندان را،صد هزار تن بگيريم،شماره مجموع آنها،به‏«هفت صد هزار»مى‏رسد.و اگر فرض كنيم كه مرزبانان و مالكان كه ايشان نيز تا اندازه‏اى از حق مالكيت‏بهره‏مند بوده‏اند،نيز هفتصد هزار بگيريم،تقريبا از اين صد و چهل ميليون،«يك ميليون و نيم‏»حق مالكيت داشته و«ديگران همه‏»از اين حق طبيعى خداداد«محروم بوده‏اند». (۷) 
پيشه‏وران و كشاورزان كه از تمام مزاياى حقوقى محروم بودند ولى بار سنگين مخارج اعيان و اشراف را بر دوش داشتند،در حفظ اين اوضاع سودى گمان نمى‏بردند.لذا بسيارى از كشاورزان و طبقات پست و پائين اجتماع،كارهاى خود را ترك كرده و براى فرار از مالياتهاى كمرشكن،به ديرها پناهنده مى‏شدند. (۸) 
مؤلف كتاب‏«ايران در زمان ساسانيان‏»،پس از آنكه از بدبختى كشاورزان و كارگران ايران مى‏نويسد:سپس از قول يكى از مورخان غرب به نام‏«اميان مارسيلينوس‏»،چنين نقل مى‏كند:كشاورزان و كارگران ايران در زمان ساسانيان در نهايت ذلت و خوارى و بدبختى بسر مى‏بردند.در موقع جنگ،پياده از عقب لشكر حركت مى‏كردند.طورى آنان را خوار و بى‏ارزش مى‏شمردند كه گويا بردگى براى آنان براى هميشه نوشته شده است و هيچ اجر و مزد در مقابل كار خود دريافت نمى‏كردند. (۹) 
در امپراطورى ساسانى،تنها اقليتى كمتر از يك و نيم درصد از جمعيت،صاحب همه چيز بوده‏اند ولى بالغ بر نود و هشت درصد مردم ايران،همانند بردگان حق حيات نداشتند. 
حق تحصيل ويژه طبقات ممتاز بود 
در دوره ساسانيان،تنها اطفال توانگران و خاندان جاه و نعمت،حق تحصيل علم داشتند.توده و طبقات متوسط از دانش و كسب فضيلت محروم بودند. 
اين عيب بزرگ در فرهنگ ايران باستان،به قدرى واضح و روشن است كه حتى‏«خداينامه پردازان‏»و«شاهنامه نويسان‏»،با اينكه هدف آنها حماسه سرائى است،به آن نيز تصريح كرده‏اند. 
«فردوسى‏»،حماسه سراى معروف ايران،در«شاهنامه‏»داستانى آورده است كه بهترين شاهد اين مطلب است.اين داستان در زمان انوشيروان اتفاق افتاده،يعنى درست در زمانى كه امپراطورى ساسانى،دوران طلائى خود را مى‏گذرانده است.و اين داستان نشان مى‏دهد كه در دوره او نيز اكثريت قريب به اتفاق مردم،حق تحصيل نداشتند و حتى انوشيروان دانش دوست،هم حاضر نبود به طبقات ديگر مردم،حق تحصيل علم بدهد. 
«فردوسى‏»مى‏گويد:كفشگرى حاضر شد براى مصارف جنگ ايران و روم،گنج‏سيم و زر نثار كند،با آنكه در آن زمان انوشيروان به كمك مالى احتياج بيشترى داشت،زيرا حدود سيصد هزار سپاهى ايران،دچار كمبود غذا و اسلحه بودند،داد و فغان از لشكريان برمى‏خيزد،جريان را به خود شاه مى‏رسانند.انوشيروان،از اين وضع،پريشان خاطر مى‏گردد و بر فرجام خويش بيمناك مى‏شود.بلافاصله‏«بزرگمهر»،وزير انديشمند خود را براى چاره‏جوئى فرا مى‏خواند و دستور مى‏دهد هم اكنون بايد به سوى مازندران رود و هزينه جنگ را فراهم كند.ولى‏«بزرگمهر»مى‏گويد:خطر،نزديك است،بايد فورى چاره كرد. آنگاه بزرگمهر،قرضه‏ى ملى پيشنهاد مى‏كند،انوشيروان پيشنهاد او را مى‏پسندد و دستور مى‏دهد هر چه فورى اقدام شود.بزرگمهر به نزديك‏ترين شهرها و قصبات مامور مى‏فرستد و جريان را با توانگران آن محل در ميان مى‏گذارد. 
كفشگرى حاضر مى‏شود تمام هزينه جنگ را بپردازد.فقط توقعى كه دارداينست كه به يگانه پسر او كه مشتاق تحصيل است،اجازه تحصيل داده بشود.بزرگمهر درخواست او را نسبت‏به عطاى او كوچك مى‏شمارد،به پيشگاه خسرو مى‏شتابد و آرزوى پير كفشگر را به شاه مى‏رساند.انوشيروان خشمگين مى‏شود و به وزير خود بزرگمهر پرخاش مى‏كند و مى‏گويد:اين چه تقاضائى است كه تو مى‏كنى؟و اين كار مصلحت نيست،زيرا با خروج او از طبقه‏بندى،سنت طبقات مملكت‏بر هم مى‏خورد و زيان آن بيش از ارزش اين سيم و زرى است كه او مى‏دهد. 
سپس فردوسى،از زبان انوشيروان،به تشريح‏«فلسفه ماكياولى‏»او مى‏پردازد: 
چو بازارگان بچه گردد دبير هنرمند و با دانش و يادگير 
چو فرزند ما بر نشيند،به تخت دبيرى ببايدش،پيروز بخت
هنر يابد ار مرد موزه فروش سپارد بدو چشم بينا و گوش 
بدست‏خردمند مرد نژاد نماند جز از حسرت و سرد باد… 
بدين ترتيب،به فرمان‏«خسرو دادگر!!»،درم‏هاى مرد كفشگر را پس مى‏فرستند.«كفشگر بى‏چاره‏»،افسرده خاطر مى‏گردد و شبانگاه،دست تظلم وزارى كه عادت مظلومان است، از اين همه ستمكارى و حق كشى،بر درگاه داور بى‏پناهان بلند مى‏كند و زنگ عدل الهى را به صدا در مى‏آورد. 
…فرستاده برگشت و شد با درم دل كفشگر زان درم،پر زغم 
شب آمد،غمى شد ز گفتار شاه خروش جرس خواست از بارگاه (۱۰) 
با همه اينها،دستگاه عريض و طويل تبليغاتى انوشيروان،وى را عادل قلمداد نموده و به جامعه ايرانى تحميل كرده است.ولى اين شاه به اصطلاح عادل،نه تنها گره اساسى را در جامعه ايران آن روز نگشود،بلكه سبب شد بدبختيهاى اجتماعى زيادى دامنگير ايرانيان گردد.تنها در غائله مزدك هشتاد هزار و به قولى صد هزار ايرانى را زنده بگور كرد (۱۱) ،تا به خيال خود اين فتنه را از ريشه بركند!غافل از اينكه اين‏«فتنه‏»ريشه كن نگرديد.زيرا اين گونه مجازاتها از بين بردن‏«معلول‏»است نه‏«علت‏»،به اصطلاح مبارزه بر ضد بزهكار است نه جرم!!ريشه فتنه نابسامانى اجتماع و اختلاف طبقاتى و احتكار ثروت و مقام،در دست طبقه خاص و محروميت اكثريت قاطع مردم و مفاسد ديگرى بود و او با كمك سرنيزه و فشار مى‏خواست تا مردم،خود را راضى جلوه دهند. 
«ادوارد براون‏»،در مورد نسبت عدالت كه به انوشيروان مى‏دهند،مى‏نويسد:«اقدامات شديدى كه بر ضد«زنادقه‏»به عمل آورد و موافقت و ستايش مؤبدان مجوس را جلب كرد و تواريخ ملى نيز به دست همين مؤبدان تنظيم شد…» (۱۲) در همين تواريخ رسمى،انوشيروان، پادشاهى نمونه‏ى عدل و انسانيت معرفى شده است،حكاياتى نقل كرده‏اند از قبيل اينكه: زنجيرى در بيرون بارگاه شاهى آويخته بود،تا مظلومان دست‏بر آن زنند و با صداى زنگ،شاه را به داورى فراخوانند. (۱۳) 
شگفتا!در اين مدت طولانى،هيچ مظلومى جز الاغ پيرى،اين زنگ را به صدا درنياورد. البته معلوم است،الاغ،جرم شهامت و جرئت‏خود را نمى‏دانسته و گرنه هرگز به سيم عدالت نزديك نمى‏شد. 
و نيز مى‏گويند:«سلطان روم،سفيرى به جانب سلطان عجم،انوشيروان مى‏فرستد.چون چشم سفير،بر عظمت‏سلطان عجم و بزرگى طاق كسرى مى‏افتد،مى‏بيند سلطان بر سرير نشسته و ملوك در خدمت او حاضرند،نگاهى به اطراف ايوان مى‏اندازد،ايوان را خيلى با شكوه مى‏بيند،در اطراف ايوان اعوجاج و كجى است.از درباريان جريان را مى‏پرسد،به او مى‏گويند:اين كجى را كه ملاحظه مى‏كنى،براى اين است كه در اين جا خانه پيرزنى بود كه شاه خواست آن را بخرد و داخل ايوان نمايد.آن زن حاضر به فروش نشد، انوشيروان هم او را مجبور نكرد.لذا خانه آن پيرزن باعث اعوجاج و كجى اين ايوان گرديد.آن سفير قسم خورد كه‏اين كجى بهتر از راستى است. (۱۴) 
واقعا شگفت انگيز است كسى كه مى‏خواهد همچو بنا و ايوان با شكوهى بسازد آيا قبلا نقشه آن را تهيه نمى‏كند و بدون نقشه و زمين كافى اقدام به ساختن چنين ساختمانى مى‏كند؟!و در نتيجه كاخ به صورت بناى كج درمى‏آيد،آيا اين مطلب باور كردنى است؟ 
بعيد نيست اين نوع داستانها را درباريان و موبدان،به پاس خدمات گرانبهائى كه خسرو با نابود كردن مزدكيان به آنها كرده،به نفع خسرو جعل كرده باشند. 
به قول مؤلف كتاب‏«ايران و اسلام‏»،از اينها عجيبتر اين است كه برخى براى آنكه عدالت او را شرعى و مستند جلوه دهند،ناچار احاديثى از زبان رسول گرامى و پيشوايان اسلام در اين باب ساخته‏اند.مانند آن حديث معروف‏«ولدت في زمن الملك العادل‏» (۱۵) «من در زمان شاه دادگر چشم به جهان گشودم‏»پيامبر افتخار مى‏كند كه در زمان پادشاه عادل انوشيروان به دنيا آمده است،غافل از اينكه عدالت او چه ربطى به پيامبر دارد. 
در خبر ديگر آمده است:على‏«ع‏»به مدائن تشريف آورد و در ايوان كسرى فرود آمد،و انوشيروان را زنده كرد و از حال او پرسيد،او به امير مؤمنان خبر داد به خاطر كفر خود از بهشت محروم است،ولى به جهت عدل در جهنم هم معذب نيست (۱۶) .اكنون ببينيم ساسانيان چه ظلمهائى مى‏كردند؟ 
پرده‏اى از جنايت‏خسروپرويز 
يكى ديگر از كارهاى ظالمانه و ديوانه‏وار او رفتار با بزرگمهر معروف بود،كه در دربار انوشيروان سيزده سال خدمت كرد و باعث‏حسن شهرت او شد،تا سرانجام خسرو پرويز او را به زندان افكند.وى نامه‏اى به بزرگمهر در زندان چنين نوشت:«بهره دانش و خردمندى تو اين شد كه تو را كشتنى ساخت‏».بزرگمهر در پاسخ نوشت:«تا بخت‏يار من بود از خرد خود بهره مى‏بردم،اكنون كه نيست از شكيبائى خود بهره‏مند مى‏گردم. اگر نيكوكارى بسيارى از دست من رفته از بدكارى‏هاى بسيار،نيز آسوده شده‏ام. اگر منصب وزارت از من سلب شده است،رنج‏ستمكارى آن نيز از من دست كشيده،پس مرا چه باك است؟» 
تا اين نامه به دست‏خسرو پرويز رسيد،فرمان داد بينى و لب‏هاى بزرگمهر را ببرند. هنگامى كه اين فرمان را به او گفتند،پاسخ داد:آرى لبهاى من بيش از اين سزاوار است.خسرو گفت از چه رو؟گفت از آن رو كه نزد خاص و عام تو را به صفاتى ستودم كه داراى آن نبودى و دلهاى رميده را رو به تو نمودم،و خوبى‏هائى از تو پخش كردم كه تو سزاوار آن نبودى.اى بدكارترين خسروان،با آنكه يقين بر پاكى و نيكى من داشتى،مرا به گمان بد مى‏خواهى بكشى؟پس كه را به دادگرى تو اميدى تواند بود و به گفته تو دل تواند بست؟ 
خسرو پرويز،از اين سخن برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند. (۱۷) 
مؤلف كتاب‏«تاريخ اجتماعى ايران‏»،كه خود از پيشتازان ناسيوناليسم است، آنجا كه از علل انحطاط و آشفتگى و نابسامانى عصر ساسانى سخن مى‏گويد،حق انحصارى آموزش و پرورش را براى طبقات ممتاز چنين ترسيم مى‏كند: 
«…در اين دوره،تعليم و تربيت و فراگرفتن علوم متداول،انحصار به مؤبدزادگان و نجيب زادگان داشته و اكثريت نزديك به اتفاق فرزندان ايران،از آن محروم بوده‏اند». (۱۸) 
آرى اين سنت جاهلى،بقدرى در نظر ساسانيان اهميت داشت،كه‏نمى‏خواستند به هيچ عنوانى از زير بار آن شانه خالى كنند. 

عتیقه زیرخاکی گنج