• بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى از مباحثى كه در قرآن و سنت‏با اهميت ويژه‏اى مطرح گرديده بحث فطرت است. فطرتمندى انسان، فطرى بودن دين، فطرت پسندى، حسن عدل و قبح ظلم، معلوم بودن فجور و تقوا به الهام فطرى، اعتراف رسمى انسان به ربوبيت الهى در عالم ذر و عهد و پيمان خداوند با او در عدم تبعيت از شيطان، از جمله مسائلى است كه آيات قرآن و روايات ائمه معصومين‏عليهم‏السلام بر آن دلالت صريح دارند. 
اما مهم آن است كه اگر چه در پاره‏اى آيات، انسان فطرتمند معرفى شده و بحث از الهام فطرى فجور و تقوا به انسان به ميان آمده است ولى در بعضى آيات ديگر، خلقت طبيعى انسان به عنوان موجودى ظلوم، جهول، هلوع، كفار و طغيانگر مطرح شده است. 
اگر در پاره‏اى از آيات، دين امرى فطرى معرفى گرديده و يا اقامه عدل هدف رسالت پيامبران بيان شده است (كه به دنبال فطرى بودن دين، عدالتخواهى و اقامه قسط و عدل نيز فطرى خواهد بود) اما در پاره‏اى ديگر از آيات، سبب تشريع دين، بروز اختلاف اوليه بين انسانها و نياز اضطرارى آنها به دين و قوانين لازم براى رفع اختلافات بيان گرديده است و از آن استنباط مى‏شود كه دين مولودى اجتماعى است كه انسانها به حكم اضطرار و به منظور رفع اختلاف به آن پناه برده‏اند و نه به حكم فطرت. و اين البته با نظريه برخى از جامعه‏شناسان نزديكى زياد دارد.
 و نيز اگر در برخى آيات سخن از اعتراف رسمى انسان به ربوبيت الهى و عهد و پيمان خداوند با او در عدم تبعيت از شيطان به ميان آمده است در برخى ديگر از آيات خالى بودن ذهن انسان در بدو تولد از هر گونه شناخت و معلومى مطرح شده است و اين نيز با نظريه‏هاى برخى از روانشناسان قرابت دارد. 
در اين مقاله برآنيم تا ضمن بحث از معناى لغوى فطرت با توجه به وزن و صيغه آن در كلام عرب، كاربرد و مشتقات آن در قرآن، و تفاوت آن با طبيعت و غريزه، به تبيين بينش خاص قرآن در مورد فطرت و پيآمدهاى اجتماعى آن بپردازيم و مى‏كوشيم تا با بهره‏جويى و استمداد از نظريه بديع علامه طباطبائى در تفسير الميزان، كه كمتر به آن توجه شده و يا متاسفانه مورد بى‏مهرى واقع گرديده است‏به زدودن پاره‏اى از ابهامات بپردازيم. 
معنى لغوى فطرت 
واژه «فطرة‏» بر وزن «فعلة‏» دلالت‏بر نوع دارد مانند جلسة يعنى نوع خاصى از نشستن، مثلا اگر بگوييم: جلست جلسة زيد يعنى مثل زيد و به نوع نشستن وى نشستم. بنابر اين واژه «فطرة‏» از ماده «فطر» به معنى نوعى خاص از آفرينش است‏يعنى خلقت و آفرينشى بى‏سابقه كه از آن به ابداع تعبير مى‏شود. 
راغب اصفهانى در مفردات در مورد معنى فطرت چنين مى‏گويد: «و خداوند خلق را فطر نموده است و اين فطر يعنى ايجاد كردن شى‏ء به شكلى بديع و تازه بر كيفيتى كه فعلى از افعال از آن صادر گردد». (۱) 
ابن اثير نيز در نهايه، در توضيح ماده «فطر» در حديث نبوى، «كل مولود يولد على الفطرة‏» (۲) مى‏گويد: «فطر به معنى ابتدا و اختراع است و فطرة حالت آن ابتداء و اختراع را بيان مى‏كند مانند جلسة و ركبة يعنى نوعى خاص از نشستن و سوار شدن و معنى حديث اين است كه: هر فردى بر نوعى خاص از صفات جبلى و طبيعى متولد مى‏شود به طورى كه آماده پذيرش دين الهى مى‏گردد و اگر او را با همان صفات واگذارند پيوسته بر آن صفات استمرار دارد و از آنها مفارقت نمى‏كند و همانا علت عدول انسانها از آن، آفتى از آفات بشرى يا تقليدى است كه از غير در آنها اثر مى‏گذارد…» (۳) 
بيان اين مقاله درباره فطرت با تعبير راغب به «و ابداعه على هيئة مترتبة لفعل من الافعال‏» و نيز با تعبير ابن اثير به «انه يولد على نوع من الجبلة والطبع المتهيئ بقبول الدين‏» هماهنگ است. 
استعمال واژه فطرت و مشتقاتش در قرآن‏در قرآن مجيد واژه‏هاى «فطره‏» (۴) ، «فطركم‏»، (۵) «فطرنا»، (۶) «فطرنى‏»، (۷) «فطرهن‏»، (۸) «فطور»، (۹) «فطر»، (۱۰) «منفطربه‏» (۱۱) . انفطرت، (۱۲) و «فاطر» (۱۳) به كار رفته است كه همه جا به معنى ابداع و آفرينش بدون سابقه است. 

طبيعت، غريزه، فطرت 
«طبيعت‏» يعنى سرشتى كه اشياى مادى بر آن آفريده شده‏اند، بيشتر در مورد موجودات بيجان به كار مى‏رود و اگر در مورد جاندارها به كار رود به آن جنبه‏هايى از جانداران كه با بيجانها مشتركند اطلاق مى‏شود. 
«غريزه‏» بيشتر در مورد حيوانات به كار مى‏رود و اگر در مورد انسان به كار رود به جنبه‏هاى حيوانى موجود در انسان اطلاق مى‏شود و عبارت از نوعى حالت تسخيرى و غير آگاهانه يا نيمه آگاهانه از ناحيه خلقت است كه بر خود محورى و يا بقاى نوع استوار است و به عضوى مادى از بدن انسان مربوط مى‏شود مانند غريزه گرسنگى كه با سيستم عصبى هيپوتالاموس و يا غريزه تشنگى كه با سيستم عصبى هيپوتالاموس و غده هيپوفيز ارتباط دارد و اين دو از نوع گرايشهاى فيزيولوژيك به شمار مى‏روند كه براى ادامه حيات حيوان ضروراند. و نيز مانند غريزه جنسى كه از نوع گرايشهاى لازم براى بقاى نسل است و ارضا نشدن آن حيات موجود زنده را به خطر نمى‏اندازد بلكه بقاى نوع را به خطر مى‏اندازد. 
«فطرت‏» در مورد انسان و خصلتهاى فرا حيوانى او به كار مى‏رود، در حد حالتى آگاهانه و حاوى نوعى قداست است. همچون غريزه و طبيعت‏سيرى تدريجى و ساختارى ثابت دارد اما مرحله‏اى تكاملى است كه پس از فعليت‏يافتن طبيعت و غريزه و نيز پس از شكوفايى حس و خيال يعنى همراه با پيدايش عقل تكون مى‏يابد و در پرتو آنها، گرايشهاى غريزى نيز مى‏توانند از نوعى قداست‏برخوردار شوند. 
فطريات در انسان به ترتيب در سه ناحيه دانش، ارزش و گرايش شكوفا مى‏شوند و فعليت مى‏يابند. در زمينه دانش، گزاره‏ها به شكل توصيفى و خبرى بيان مى‏شوند. در زمينه ارزش، گزاره‏هاى حاكى از آنها شكلى دستورى دارند. گرايشها نيز پاره‏اى حالات نفسانى‏اند كه پس از شكوفايى ارزشها در انسان پديد مى‏آيند و موجب جهتگيرى وى به سوى هدفى والا و مقدس مى‏شوند. فعليت ارزشها و گزاره‏هاى آنها منوط به فعليت عقل نظرى و استمداد عقل عملى از آن است تا آنجا كه اگر عقل نظرى در انسان شكوفا نشود و از مرتبه عقل بالقوه به مرتبه عقل بالفعل نرسد امكان فعليت و جولان عقل عملى نخواهد بود. (۱۴) 
در اين جا به اين اجمال بسنده مى‏كنيم و به بررسى دو دسته آيات در اين باره مى‏پردازيم: دسته اول آياتى كه معنايى سلبى از فطرت ارائه مى‏دهند و دسته دوم آياتى كه معنايى ايجابى دارند. 
آيات دسته اول 
آيه ۷۸ سوره نحل به خالى بودن لوح نفس از كليه معلومات در آغاز تولد و پيدايش تدريجى معلومات پس از آن از طريق حواس و فكر مى‏پردازد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون‏» چنان كه در تفسير الميزان (۱۵) ذيل آيه فوق آمده است‏سياق آيه، و اشاره آن به مبادى علم حصولى يعنى حس و فكر و نيز پيدايش تدريجى معلومات در آنها، دلالت‏بر اين معنى دارد كه آنچه در اين آيه از انسان در بدو تولد نفى شده است علم حصولى است. بنابراين، انسان در آغاز به هيچ چيزى كه مبدا آن حس يا عقل باشد علم حصولى ندارد. 
بدين ترتيب بنا به تصريح كلام وحى، هيچ گزاره‏اى اعم از گزاره‏هاى بديهى و فطرى، يا غير بديهى و نيز اعم از اين كه متعلق شناخت آن عالم طبيعت، ماوراى طبيعت، انسان يا ذات احديت و… باشد در آغاز تولد براى انسان به علم حصولى معلوم نخواهد بود. 
و اگر چنين باشد كه كودك در بدو تولد واجد هيچ تصور و تصديقى نباشد در اين صورت نه فقط دانش بلكه ارزشها و گرايشهاى انسانى نيز از طفل در آغاز پيدايش نفى مى‏شود زيرا ارزش، به عنوان ارزش فطرى و نه به عنوان غريزه و ميل ناآگاهانه حيوانى، در انسان پس از علم وى به ارزشمندى آن حاصل مى‏شود و با نفى هر نوع علم و آگاهى، ارزشها نيز منتفى مى‏شوند. همين‏طور است گرايشهاى فطرى; زيرا هر گرايشى اعم از فطرى يا غير فطرى پس از علم نفس به غايت آن و ارزشمندى آن غايت، براى انسان حاصل مى‏شود. بر اين اساس نفس انسانى در آغاز پيدايش، هيچ تصور يا تصديق فطرى و نيز هيچ ارزش يا گرايش فطرى را واجد نيست. تنها چيزى كه انسان در آغاز و نيز به هنگام كهنسالى يعنى پس از ضعف قوا و از دست دادن معلوماتش واجد مى‏شود علم حضورى نفس به خودش است. 
در سوره نحل آيه ۷۰ آمده است: «والله خلقكم ثم يتوفاكم ومنكم من يرد الى ارذل العمر لكي لايعلم بعد علم شيئا ان الله عليم قدير». 
علامه طباطبائى نيز در تفسير اين آيه در الميزان (۱۶) به اين مطلب تصريح كرده‏اند و ادعاى خالى بودن ذهن انسان در آغاز پيدايش را همان چيزى مى‏دانند كه روانشناسان بر آن تاكيد كرده‏اند. 
اگر چنين است، فطرى بودن دين و ارزشهاى انسانى به چه معنى خواهد بود؟ و نيز چگونه اقرار انسان به ربوبيت الهى در عالم ذرو اعتراف وى به عدم تبعيت از شيطان تفسيرى معقول مى‏يابند. 
۲- آيه‏۲۱۳ سوره بقره به سبب تشريع دين مى‏پردازد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه وما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ماجاءتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدي من يشاء الى صراط مستقيم‏». 
علامه طباطبائى در تفسير اين آيه ابتدا به بيان تاريخ اجمالى حيات اجتماعى و دينى نوع انسان مى‏پردازند و بنا به مفاد آيه، حكم در مورد انسان به زندگى اجتماعى و نيز لزوم رعايت عدل را از جمله احكامى مى‏دانند كه انسان بنا به اضطرار به سوى آن كشيده شده است‏يعنى اين دو حكم را معلول ضرورى اين حكم مى‏دانند كه: «انسان بايد هر چيزى را كه در طريق كمال او مؤثر است‏براى استكمال خود استخدام نمايد و به هر طريق ممكن از موجودات ديگر و از جمله از همنوعان خود به نفع خود و براى بقاى حيات خويش استفاده نمايد». و به اين ترتيب بشر با استناد به اين اصل به مسير خود ادامه مى‏دهد تا با اين مشكل روبرو مى‏شود كه هر فردى از افراد انسان بنا به همين اصل، همان را مى‏خواهد كه ديگران مى‏خواهند يعنى همان‏طور كه او مى‏خواهد از طبيعت و ديگران به نفع خود بهره‏مند شود ديگران نيز همين را مى‏خواهند و همين جا است كه زندگى اجتماعى را مى‏پذيرد و دوام اجتماع و در حقيقت دوام زندگى خويش را منوط به پذيرش عدالت اجتماعى و اين كه هر صاحب حقى به حق خود برسد مى‏داند و اين بدان معناست كه حكم بشر به اجتماع مدنى و عدل اجتماعى حكمى است كه بشر آن را به اضطرار پذيرفته است‏به طورى كه اگر اضطرار نمى‏بود هرگز هيچ انسانى حاضر نمى‏شد دامنه اختيار و آزادى خود را محدود كند. (۱۷) 
شايد مستند نمودن اختلاف دوم يعنى اختلاف پس از عرضه دين به عنوان بغى و عدم استناد اختلاف اول به عنوان بغى، مؤيد نظر علامه باشد زيرا بغى آن گاه صدق مى‏كند كه انسان چيزى را بداند ولى به خاطر منافع شخصى برخلاف آن عمل نمايد اما اگر چيزى را نداند و اشتباه كند عنوان بغى بر آن صادق نخواهد بود. 
اما در اين صورت آيا اين تفسير با فطرى بودن عدل منافات ندارد؟ مسلما اگر فطرى بودن را بدين معنا بگيريم كه هر انسانى آن را در بدو تولد مى‏داند و يا قبل از هر ميلى به آن متمايل مى‏شود، گرايش به عدل، بنابر اين تفسير، از گرايشهاى فطرى محسوب نخواهد شد زيرا گرايش به عدل از چنين خاصيتى برخوردار نيست و در اين صورت فطرى نبودن عدل مستلزم فطرى نبودن غايت ارسال انبيا است و اگر غايت ارسال انبيا (۱۸) و سبب تشريع دين فطرى نباشد آيا خود دين مى‏تواند فطرى باشد
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حجاب و پوشش در تمام اديان و مذاهب، داراى جايگاه خاصّى است، و يكى از دلايل اساسى آن اين است كه حجاب و عفاف، يك امر فطرى است. 
داستان حضرت آدم و حوّا نيز فطرى بودن پوشش را اثبات مى‏كند. در تورات (كتاب مقدس يهوديان كه براى مسيحيان نيز مقدّس است)، مى‏خوانيم: «و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكوست و به نظر، خوش‏نما و درختى دلپذير و دانش افزا، پس، از ميوه‏اش گرفته بخورْد و به شوهر خود نيز داد و او خورد*آن‏گاه چشمان هر دوى ايشان باز شد و فهميدند كه عريان‏اند؛ پس برگ‏هاى انجير به‏هم دوخته، سترها براى خويشتن ساختند. . » بعد ادامه مى‏دهد: «و آدم، زن خود را حوّا نام نهاد؛ زيرا كه او مادر جميع زندگان است * و خداوندْ خدا رخت‏ها براى آدم و زنش از پوست بساخت و ايشان را پوشانيد». (۱)
بر طبق اين متن، آدم و حوّا لباسى نداشتند و بعد از خوردن شجره ممنوعه چشمشان باز شد و فهميدند كه عريان‏اند كه بلافاصله با برگ درختان خود را پوشاندند و بعداً خداوند لباسى از پوست بديشان ارزانى داشت. در قرآن كريم در مورد داستان حضرت آدم و حوّا چنين آمده است: فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْءتَهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ
آن‏گاه كه آدم و حوّا از درخت ممنوعه چشيدند، پوشش خود را از دست داده (عورتشان آشكار گرديد). و به سرعت، با برگ درختان بهشتى خود را پوشاندند. طبق آيات شريفه قرآن كريم، حضرت آدم و حوّا قبل از چشيدن درخت ممنوعه داراى لباس بوده‏اند؛ امّا با خوردن از آن درخت ممنوعه (بر اثر اغواى شيطان) لباس خود را از دست دادند كه بلافاصله به پوشاندن خود اقدام نمودند. به هر حال، مطابق هر دو نقل، پس از احساس برهنگى (خواه طبق نقل تورات قبل از آن داراى لباس نبوده و يا طبق قرآن كريم داراى لباس بوده‏اند) بلافاصله خود را با برگ‏هاى درختان بهشتى پوشاندند. اين احساس شرم از برهنگى، حتى بدون حضور ناظر بيگانه، و سرعت در پوشاندن خود به وسيله برگ‏ها (ولو به طور موقت)، از آن جهت كه تحت هيچ آموزش يا فرمانى از جانب خداوند يا فرشته وحى و يا تذكّر هر يك به ديگرى صورت گرفته است، بيانگر فطرى بودن پوشش در انسان است و ثابت مى‏كند كه لباس و پوشش، به تدريج و بر اثر تمدن‏ها ايجاد نشده است؛ بلكه انسان‏هاى نخستين، يا به تعبير بهتر، نخستين انسان‏ها، به طور فطرى بدان گرايش داشته‏اند. و بنا به گواهى متون تاريخى، در اكثر قريب به اتفاق ملت‏ها و آيين‏هاى جهان، حجاب در بين زنان، معمول بوده است. هرچند حجاب در طور تاريخ، فراز و نشيب‏هاى زيادى را طى كرده و گاهى با اعمال سليقه حاكمان، تشديد يا تخفيف يافته است، ولى هيچ‏گاه به‏طور كامل از بين نرفته است. اگر به لباس ملّى كشورهاى جهان بنگريم، به خوبى حجاب و پوشش زن را در آن مى‏بينيم. دقّت در لباس ملى كشورها ما را از ورق زدن كتب تاريخى براى يافتن ملل و اقوامى كه زنان آنها داراى حجاب بوده‏اند، بى‏نياز مى‏سازد و به خوبى اثبات مى‏كند كه حجاب در ميان اكثر ملت‏هاى جهان، معمول بوده و اختصاص به مذهب يا ملّت خاصى نداشته است. تمام اديان آسمانى، حجاب و پوشش زن را واجب و لازم شمرده‏اند و جامعه بشرى را به سوى آن دعوت كرده‏اند؛ زيرا لزوم پوشش و حجاب به طور طبيعى در فطرت زنان به وديعت نهاده شده است و احكام و دستورهاى اديان الهى هماهنگ و همسو با فطرت انسانى تشريع شده است؛ پس در همه اديان الهى پوشش و حجاب زن واجب گشته است. در اديان زرتشت، يهوديت، مسيحيت و اسلام، حجاب زنان امرى لازم بوده است. كتاب‏هاى مقدس مذهبى، دستورها و احكام دينى، آداب و مراسم و سيره عملى پيروان اين اديان الهى، بهترين شاهد و گواه اثبات اين مدّعاست. 

حجاب در شريعت زرتشت
«اَشو زرتشت» با توصيه‏ها و اندرزهاى خود، كوشيده است تا پايه‏هاى حجابى را كه زنان ايرانى به عنوان يك فرهنگ ملّى در ظاهر عرف خود رعايت مى‏كنند، در عمق روح آنان متحكّم نمايد و از اين راه، ضمانت اجراى قانون حجاب را در آينده نيز تأمين نمايد و بدين سان، جامعه خويش را در مقابل امكان انحراف‏هاى اخلاقى پنهان، بيمه كند. قسمتى از پند و اندرزهايى كه «اَشو زرتشت» به پيروان خود توصيه نموده را نقل مى‏كنيم، تا اين اقدام مهم «اشو زرتشت» بهتر نمايان گردد و حركت او در جهت تعالى و آموزش ريشه‏هاى «حفظ حجاب» و بيان لزوم توأم نمودن حجاب ظاهرى با عفّت باطن، روشن‏تر شود. او مى‏فرمايد: * اى نوعروسان و دامادان! روى سخنم با شماست. به اندرزم گوش دهيد و گفتارم را به خاطر بسپاريد و با غيرت، در پى زندگانى پاك مَنشى برآييد. هر يك از شما بايد در كردار نيك و مهرورزى، بر ديگرى پيشدستى جويد تا آن زندگانى مقدس زناشويى، با خوشى و خرّمى همراه باشد. * اى مردان و زنان! راه راست را دريابيد و پيروى كنيد. هيچ‏گاه گرد دروغ و خوشى‏هاى زودگذرى كه تباه كننده زندگى‏اند، نگرديد؛ زيرا لذّتى كه با بدنامى و گناه همراه باشد، همچون زهر كشنده‏اى است كه با شيرينى درآميخته و همانند خودش دوزخى است. با اين‏گونه كارها زندگانى گيتى خود را تباه مسازيد. * پاداش رهروان نيكى، به كسى مى‏رسد كه هوا، هوس، خودخواهى و آرزوهاى باطل را از خود دور ساخته، بر نفس خويش چيره گردد. كوتاهى و غفلت در اين راه، پايانش جز ناله و افسوس، چيز ديگرى نخواهد بود. * فريب‏خوردگانى كه دست به كردار زشت مى‏زنند، گرفتار بدبختى و نيستى خواهند شد و سرانجامشان خروش و فرياد و ناله است؛ ولى زنان و مردانى كه به اندرز و راهنمايى من گوش فرا مى‏دهند، آرامش و خوشى زندگى بهره‏شان خواهد بود و سختى و رنج از آنان دور خواهد گشت و به نيك‏نامى جاودانى خواهند رسيد. (۳)  
و در كتاب «وَنْدى داد» اين جمله به طور مكرّر آمده است: «كلام ايزدى است كه كردار زشت را نابود مى‏كند: از تو – اى مرد! – خواهش مى‏كنم پيدايش و فزونى را پاك و پاكيزه ساز! از تو – اى زن! – خواهش مى‏كنم تن و نيرو را پاك و پاكيزه ساز! آرزو دارم صاحب فرزند باشى و شير تو فراوان شود!». (۴)در كتاب پوشاك باستانى ايرانيان در ذيل عنوان «پوشاك اقليت‏هاى ميهن ما» در مورد حجاب زنان زرتشتى چنين مى‏خوانيم: «اين پوشاك كه بانوان زرتشتى از آن استفاده مى‏كنند، شباهتى بسيار نزديك به پوشاك بانوان نقاط ديگر كشور ما دارد؛ چنان‏كه روسرى آنان از نظر شكل و طرز استفاده، نظير روسرى بانوان بختيارى است و پيراهن، شبيه پيراهن بانوان لُر در گذشته نزديك است و شلوار، از لحاظ شكل و بُرش، همان شلوار بانوان كُرد آذربايجان غربى است و كلاهك، همان كلاهك بانوان بندرى است». دين زرتشت، بر سه اصل اساسىِ، «انديشه نيك»، «گفتار نيك» و «كردار نيك» استوار گشته است. موبدان در تفسير انديشه و كردار نيك مى‏گويند: «يك زرتشتى مؤمن، بايد از نگاه ناپاك به زنان ديگر دورى جويد». در اندرز «آذرباد مار اسپند» موبد موبدان آمده است: «مرد بد چشم را به معاونت خود قبول مكن». (۵) 
حجاب در شريعت يهود
رواج حجاب در بين زنان قوم يهود، مطلبى نيست كه كسى بتواند آن را مورد انكار يا ترديد خود قرار دهد. مورّخين، نه‏تنها از مرسوم بودن حجاب در بين زنان يهود سخن گفته‏اند، بلكه به افراطها و سخت‏گيرى‏هاى بى‏شمار آنان نيز در اين زمينه تصريح كرده‏اند. در كتاب «حجاب در اسلام»، آمده است: «گرچه پوشش، در بين عرب مرسوم نبود و اسلام، آن را به‏وجود آورد، ولى در ملل غير عرب، به شديدترين شكل، رواج داشت. در ايران و در بين يهود و مللى كه از فكر يهود پيروى مى‏كردند، حجاب، به مراتب شديدتر از آنچه اسلام مى‏خواست وجود داشت. در بين اين ملت‏ها وجه و كفّين (= صورت و كف دست‏ها) هم پوشيده مى‏شد. حتى در بعضى از ملت‏ها سخن از پوشيدن زن و چهره زن نبود، بلكه سخن از قايم كردن زن بود و اين فكر را به صورت يك عادتِ سفت و سخت درآورده بودند». (۶)ويل دورانت، كه معمولاً سعى مى‏كند موارد برهنگى يا احياناً تزيينات و آرايش‏هاى زنان هر قوم را با آب و تاب نقل كند تا آن را طبيعى جلوه دهد، در اين مورد مى‏گويد: «در طول قرون وسطا، يهوديان همچنان زنان خويش را با البسه فاخر مى‏آراستند، لكن به آنها اجازه نمى‏دادند كه با سر عريان به ميان مردم روند. نپوشاندن موى سر، خلافى بود كه مرتكب را مستوجب طلاق مى‏ساخت. از جمله تعاليم شرعى يكى آن بود كه مرد يهودى نبايد در حضور زنى كه موى سرش هويداست، دست دعا به درگاه خدا بردارد». (۷)او در توصيف زنان يهودى مى‏گويد: «زندگى جنسى آنان على‏رغم تعدّد زوجات، به طرز شايان توجّه، منزه از خطايا بود. زنان آنان دوشيزگانى محجوب، همسرانى ساعى، مادرانى پُرزا، و امين بودند و از آن‏جاكه زود وصلت مى‏كردند، فحشا به حدّاقل، تخفيف پيدا مى‏كرد». (۸)در كتاب مقدّس يهوديان، موارد متعدّدى يافت مى‏شود كه به طور صريح و يا ضمنى، حجاب و پوشش زن و مسائل مربوط به آن، مورد تأييد قرار گرفته است. در برخى از آنها لفظ «چادر» و «برقع» به كار رفته است كه نشانگر كيفيت پوشش زنان آن عصر است. اينك به پاره‏اى از آن موارد اشاره مى‏گردد. 
پوشش كامل در مقابل نامحرم
در «سِفْر پيدايش» تورات، چنين مى‏خوانيم: و رفقه، چشمان خود را بلند كرد و اسحاق را ديد و از شتر خود فرود آمد. زيرا كه از خادم پرسيد: «اين مرد كيست كه در صحرا به استقبال ما مى‏آيد؟». و خادم گفت: «آقاى من است». پس بُرقعِ خود را گرفته، خود را پوشانيد. (۹)

عدم تشبّه مرد و زن به يكديگر
در «تورات» آمده است: «متاع مرد، بر زن روا نباشد و مرد، لباس زن نپوشد؛ زيرا هر كه اين كُند، مكروه يهوه (خداى تو) است». (۱۰)
نزول عذاب در اثر آرايش دختران يهود براى بيگانگان
در «تورات» مى‏خوانيم: «و خداوند مى‏گويد از اين جهت كه دختران صهيون متكبّرند و با گردن افراشته و غمزات چشم، راه مى‏روند و به ناز مى‏خرام‏اند و به پاهاى خويش، خلخال‏ها را به صدا مى‏آورند * بنابراين، خداوند فَرقِ سر دختران صهيون را كَلْ خواهد ساخت و خداوند، عورت ايشان را برهنه خواهد نمود * و در آن روز، خداوند زينت خلخال‏ها و پيشانى‏بندها و هلال‏ها را دور خواهد كرد*و گوشوارها و دستبندها و روبندها* و دستارها و زنجيرها و كمربندها و عطردان‏ها و تعويذها را* و انگشترها و حلقه‏هاى بينى را * و رداها و شال‏ها و كيسه‏ها را * و آينه‏ها و كتان‏هاى نازك و عمامه‏ها و بُرقع‏ها را * و واقع مى‏شود كه: به عوض عطريات، عفونت خواهد شد و به عوض كمربند، ريسمان و به عوض موهاى بافته، كَلى و به عوض سينه‏بند، زنّار پلاس و به عوض زيبايى، سوختگى خواهد بود * مردانت به شمشير و شجاعانت در جنگ خواهند افتاد * و دروازه‏هاى وى، ناله و ماتم خواهند كرد و او خراب شده، بر زمين خواهد نشست». (۱۱)در تورات، از چادر و برقع و روبنده‏اى كه زنان با آن، سر و صورت و اندام خويش را مى‏پوشانده‏اند، صريحاً نام برده شده است، كه نشانگر كيفيت پوشش زنان است. براى نمونه در كتاب «روت» مى‏خوانيم: «بوعز گفت: زنهار كسى نفهمد كه اين زن به خرمن آمده است. و گفت: چادرى كه بر توست، بياور و بگير. پس آن را بگرفت و او شش كيل جو پيموده بر وى گذارد و به شهر رفت». (۱۲)در مورد عروس يهودا مى‏خوانيم: «پس رخت بيوگى را از خويشتن بيرون كرد. بُرقعى به رو كشيد و خود را در چادرى پوشيد و به دروازه عينايم كه در راه تمنه است، بنشست». (۱۳)
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عقل به ما مي گويد: هر اثري يك موثّري دارد و اين حكم به قدري روشن است كه اگر شما بسيار آرام به صورت نوزادي بدميد، او چشم باز مي كند، به اطراف مي نگرد و به دنبال موثّر مي گردد وچنين مي فهمد كه اين دميدن از يك سرچشمه اي به وجود آمده است . آري ، مساله ((از اثر پي به موثّر بردن )) از روشن ترين مسايل روزمرّه زندگي ماست . چگونه مي توان باور كرد كه مثلا تصوير يك خروس يا طاووس به عكّاس يا نقّاش نياز دارد، ولي خود خروس و طاووس به خالق و طرّاح نياز نداشته باشد!؟ چگونه عقل را قانع كنيم كه يك دوربين عكّاسي سازنده دارد، لكن چشم انسان سازنده با شعوري ندارد؟ در صورتي كه عكس برداري چشم به مراتب مهم تر از عكس برداري دوربين است ، زيرا دوربين هر چند بار كه عكس گرفت بايد فيلم آن را عوض كنيم ، ولي چشم دائما در حال عكس برداري است . چگونه عقل قبول كند دستگاه پالايش نفت ، سازنده داشته باشد
فطرت 
از هر انساني ، در هر زمان و مكاني بپرسيم كه شما در جهان هستي چه احساسي داريد؟ آيا احساس مي كنيد مستقل هستيد يا در خود احساس وابستگي داريد؟ كسي نيست كه بگويد: من احساس مي كنم در اين جهان ، مستقل هستم ، همه و همه در خود اين احساس وابستگي را دارند، لكن اين احساس صادقانه دو گونه اشباع مي شود:
اشباع صادق و اشباع كاذب.
نظير طفلي كه احساس گرسنگي مي كند; اين احساس صادق ، گاهي با مكيدن سينه پرشير مادر صادقانه اشباع مي شود و گاهي با مكيدن پستانك خشك ، به صورت كاذب اشباع مي شود. در انسان هم اصل احساس وابستگي ، يك واقعيّت و حقيقتي است لكن وابسته به چه چيزي ؟۱ به قدرت خدا؟۲ به قدرت طبيعت ؟ خود طبيعت هم وابسته به صدها شرط است ، پس بايد به قدرتي وابسته باشيم كه او ديگر همچون ما وابسته نباشد.
كار انبيا كار انبيا اين است كه نگذارند احساسات لطيف انسان ها به طور كاذب اشباع شود، نظير كار مادر و سرپرستي كه نمي گذارد طفل ، به خاطر گرسنگي از هر غذايي استفاده كند. نگاهي به تاريخ نشان مي دهد كه افرادي كه تحت رهبري انبيا قرار نگرفته اند به چه خرافاتي گرفتار شده اند.
آيا بندگي خدا، مخالف آزادي انسان ها نيست ؟ گاهي تصوّر مي شود كه اگر انبيا و مذاهب آسماني ، ما را به عبادت خدا دعوت مي كنند، اين با آزادي انسان مخالف است ، امّا بايد توجّه داشت كه انسان به صورتي آفريده شده كه نمي تواند بدون عشق و پرستش و انس و اميد زندگي كند، احساس علاقه و پرستش در او نهفته است و اگر اين احساس با رهبري انبيا هدايت نشود از پرستش بت ها و اجرام آسماني و يا پرستش انسان ها و طاغوت ها سر در مي آورد.
بنابراين ، عبوديّت و بندگي خدا يك اشباع صادقي است كه جلوي اشباعهاي كاذب را مي گيرد و مسير عشق و پرستش را از انحراف نجات مي دهد.
خلاصه اين كه جهان بيني الهي و ايمان به خدا ريشه فطري دارد. يعني در همه انسان ها نوعي احساس وابستگي به قدرتي بي نهايت موجود است ، گرچه گاهي در تشخيص آن قدرت بي نهايت كه آيا قدرت الهي است يا قدرت طبيعي دچار لغزش مي شوند.
امّا به هر حال ، اصل احساس وابستگي هست ، بنابراين توحيد كه تمام جهان هستي را به قدرتي بي نهايت و با شعور وابسته مي داند، با فطرت انساني كه خود را وابسته مي داند هماهنگ است.
راه هاي خداشناسي 
خداشناسي از راه نظم و هماهنگي 
بهترين و ساده ترين دليل توحيد، نظم و هماهنگي عجيبي است كه بر موجودات جهان حاكم است . اين دليل به عنوان برهان نظم ناميده مي شود. برهان نظم داراي امتيازاتي است ، از جمله :
۱ برهاني قرآن است . آيات قرآن نيز همواره ما را به شناخت شگفتي هاي طبيعت و تفكّر و تامّل در آيات عظمت خداوند دعوت كرده است .
۲ عشق آفرين است . وقتي انسان الطاف و نعمت هاي خداوند را مي شناسد، عشق و محبّت او به خداوند بيشتر مي شود.
۳ شيرين است . انسان وقتي كه ارتباط هستي را درك مي كند لذّت مي برد.
۴ پوياست . هرچه علم پيشرفت مي كند، ارتباطاتي كه بين موجودات هستي است بيشتر كشف مي شود.
۵ براي همه قابل فهم ودرك است ونيازي به داشتن اطلاعات فلسفي ندارد. روشن است كه وجود هماهنگي ميان اجزاي يك ساختمان ، مقاله هاي يك كتاب وسطرهاي يك نامه بهترين دليل بر يكي بودن سازنده ونويسنده آن است.
اگر سه نفر نقّاش در كنار هم مشغول كشيدن تصوير يك خروس شوند، يكي سر خروس ، ديگري شكم آن و سوّمي پايش را بكشد، بعد ما اين سه ورقه را از سه نقّاش بگيريم و به هم پيوند دهيم ، هرگز نقش سر و شكم و پا كه از سه نقّاش است با يكديگر هماهنگ نخواهد بود.
آري ، وجود هماهنگي ، توازن ، تناسب و زمان بندي بسيار دقيق در آفرينش ، بهترين و ساده ترين دليل يكتايي اوست.
امام صادق (ع) مي فرمايد: در هر نفسي كه انسان مي كشد هزاران نعمت موجود است . شما هنگامي مي توانيد نفس بكشيد كه برگ درختان مسئوليّت خود را انجام دهند و آب اقيانوس ها تميز باشد; تميز بودن آب اقيانوس ها به پاكسازي آنها از مردارهاي دريايي بستگي دارد و اين نهنگ ها هستند كه در دريا اين مسئوليّت مهم را انجام مي دهند، پس در نفس كشيدن ما برگ ها و هر نهنگ ها و… مشاركت دارند.
از دست و زبان كه بر آيدكز عهده شكرش به در آيد 
هماهنگي در هستي 
در نظام هستي ، ضعف ها با قدرت ها، حمله ها با دفاعها وخشونت ها با عاطفه ها چنان به هم آميخته اند كه انسان را مبهوت مي كند و در مجموع، نظام هماهنگي را به وجود آورده است.
آيا تاكنون انديشيده ايد كه :
چگونه ضعف نوزاد با قدرت و حمايت والدين او جبران مي شود!؟ چگونه پرتاب سنگ هاي بزرگ آسماني با استقامت فضاي ضخيمي كه در اطراف زمين است جبران و مشتعل مي شود؟ چگونه انسان كه گاز كربن پس مي دهد، با عكس العمل گياه كه گاز كربن را مي گيرد و اكسيژن پس مي دهد، هماهنگ و متناسب عمل مي كند؟ چگونه خشونت و قاطعيّت مرد با مهر و عاطفه زن كه با هم زندگي مي كنند و يكديگر را تعديل مي كنند هماهنگ است ؟ شما دادوستدهاي قهري و طبيعي را كه در آفرينش نهفته است ، مطالعه كنيد تا دريابيد كه چگونه تناسب و هماهنگي دقيقي در آنها به چشم مي خورد.
اگر زمين سفت وسخت بود، براي كشاورزي وحفر چاه وساختمان سازي و براي دفن اموات وموادّ زايد چه مي كرديم ؟ اگر سست وشل بود، چه مي كرديم !؟ 
هماهنگي درون و بيرون 
چگونه بين معده در درون انسان و خوراكي ها در بيرون ، هماهنگي و تناسب وجود دارد. انسان تشنه مي شود، در بيرون آب وجود دارد. تمايلات جنسي دارد، براي او همسر وجود دارد.
فطرت و روح انسان در جستجوي بي نهايت است ، چيزهاي محدود او را سير نمي كند. چون از درون ميل به كمال دارد، پس در بيرون نيز بايد كمال مطلق وجود داشته باشد و آن خداست . در درون چون عاشقيم ، در بيرون نيز بايد معشوقي وجود داشته باشد. معشوق واقعي انسان كيست ؟ معشوق هاي غير واقعي مانند ظرف هاي يكبار مصرف هستند. حضرت ابراهيم (ع) به خورشيد پرستان فرمود: (انّي لا احبّ الافلين ) (۹۰) من آنچه را كه رفتني است دوست ندارم.
  • بازدید : 64 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

(۱) همچنان که در لغات قرآن ” مفردات ” راغب کتاب‏  بسیار نفیسی است . راغب لغات قرآن را خیلی خوب ریشه شکافی کرده است‏ و ابن اثیر لغات حدیث را  ابن اثیر در النهایه به مناسبت ، آن حدیث معروف را نقل می‏کند که (( کل مولود یولد علی الفطره ))… 
( ۲ ) (هر مولودی بر فطرت اسلامیه متولد می‏شود لکن پدران او )یعنی عوامل خارجی  او را منحرف می‏کنند ، یهودی یا نصرانی یا مجوسی‏اش می‏کنند ، که درباره این حدیث بعد بحث می‏کنیم . چون‏ این حدیث را نقل کرده ، کلمه ” فطرت ” را معنی کرده است  الفطر : الابتداء والاختراع . ” فطر ” یعنی ابتدا و اختراع ، یعنی خلقت ابتدایی‏ 
مقصود از خلقت ابتدایی که ابداع هم احیانا به آن می‏گویند خلقت غیر 
تقلیدی است . کار خدا فطر است ، اختراع است ولی کار بشر معمولا تقلید 
است ، حتی در اختراعی هم که بشر می‏کند عناصر تقلید وجود دارد ، یعنی چه‏ ؟ 
کارهای بشر تقلید از طبیعت است ، یعنی قبلا طبیعتی وجود دارد و بشر آن‏ 
را الگو قرار می‏دهد و بر اساس آن نقاشی می‏کند ، صناعی می‏کند ، مجسمه‏ 
سازی می‏کند . بشر احیانا اختراع و ابتکار هم می‏کند و قدرت بر اختراع و 
ابتکار هم دارد ، ولی مایه‏های اصلی اختراع و ابتکار بشر باز خود طبیعت است یعنی از طبیعت الگو می‏گیرد)در معارف اسلامی در نهج البلاغه و غیر آن روی این قضیه زیاد تکیه شده است‏ و قهرا همینطور هم است ) اما خدا کار خودش را از یک صنع دیگری‏ تقلید نکرده ، چون هر چه هست صنع اوست و مقدم بر صنع او چیزی نیست (
پس کلمه ” فطر ” مساوی با ابتداء و اختراع است ، یعنی عملی که از 
روی چیز دیگری تقلید نشده است بعد می‏گوید : والفطره : الحالة منه کالجلسة والرکبة فطرت یعنی حالت‏ خاص و نوع خاصی از آفرینش ، مثل لغت ” جلسة ” و ” رکبة ” که به‏ معنی نوع خاصی نشستن و نوع خاصی ایستادن است .والمعنی انه یولد 
علی نوع من الجبلة والطبع المتهیی لقبول الدین فلو ترک علیها لاستمر علی‏ 
لزومها . یعنی انسان به نوعی از جبلت و سرشت و طبیعت آفریده شده است‏ 
که برای پذیرش دین آمادگی دارد و اگر به حال خود و به حال طبیعی رها شود 
همان راه را انتخاب می‏کند مگر اینکه عوامل خارجی و قسری او را از راهش‏ 
منحرف کرده باشد. بعد ابن اثیر می‏گوید در حدیث ، لغت ” فطرت ” مکرر آمده است . مثلا در حدیثی از پیغمبر اکرم که ابن اثیر ابتدای حدیث را نیاورده آمده است‏ 
((علی غیر فطره محمد )) یعنی (( علی غیر دین محمد ))یعنی در 
اینجا به جای کلمه ((دین))خود کلمه (( فطرت )) آمده است . 
همچنین ازعلی علیه‌السلام نقل می‏کند : ((و جبار القلوب علی فطراتها))  
خدای متعال که دلها را آفریده است جبار دلها بر اساس فطرتهای این‏ 
دلهاست . در اینجا ” فطرت ” جمع بسته شده است : فطرات ( فطرتها)
از اینجا ما یک نشانه پیدا می‏کنیم که آنچه که از نظر معارف اسلامی ، 
فطری انسان است یک چیز نیست بلکه انسان فطریاتی دارد . ابن اثیر گفته‏ 
است : علی فطراتها  ای علی خلقها (نهایه ابن اثیر ، ج / ۳ ص . ۴۵۷)
سخن ابن عباس 
حدیث عجیبی از ابن عباس نقل می‏کند که من همین حدیث را قرینه می‏گیرم‏ 
بر اینکه لغت ” فطرت ” از لغاتی است که قرآن برای اول بار به کار 
برده است . ابن عباس که پسر عموی پیغمبر و مردی قرشی و عالم است او 
یک عجمی نبوده که بگوییم از لغت عرب ناآگاه بوده است می‏گوید من معنی‏ 
کلمه ” فطرت را که در قرآن آمده است آن وقتی فهمیدم که با یک‏
اعرابی بادیه نشین روبرو شدم که این کلمه را در موردی به کار برد . وقتی  این کلمه را در آن مورد به کار برد مفهوم آیه برای من روشن شد . می‏گوید: (ما کنت ادری ما فاطر السموات والارض حتی احتکم الی اعرابیان فی بئر) لغت ” فاطر ” را که در قرآن آمده است درست نفهمیده بودم تا اینکه دونفر اعرابی ( عرب بادیه نشین ) آمدند که درباره یک چاه آب با یکدیگر اختلاف داشتند یکی از آنها گفت : انا فطرتها . می‏خواست بگوید چاه مال من است . مقصودش این بود
که من ابتداء آن را حفر کردم.می‏دانید وقتی چاه را می‏کنند(پس از
مدتی آب ، خود را پایین می‏کشد لذا دو مرتبه آن را حفر می‏کنند و چند
متر پایین‏تر می‏روند ) می‏خواست بگوید من صاحب اولش هستم ، یعنی آن کسی‏ 
که اول بار این چاه را حفر کرد من بودم . ابن عباس می‏گوید از اینجا 
فهمیدم که لغت ” فطرت ” در قرآن چه معنایی می‏دهد : یک خلقت صددرصد 
ابتدایی در انسان که حتی درغیر انسان هم سابقه ندارد 
در موارد دیگری هم که لغت فطر در زبان عربی به کار برده شده است‏ 
مفهوم ابتدایی بودن و سابقه نداشتن در آن هست . مثلا عرب می‏گوید:  
فطر ناب البعیر فطرا ” اذا شق اللحم و طلع . وقتی که دندان شتر در 
می‏آید و برای اولین بار گوشت را می‏شکافد این ابتدای طلوعش را با ” فطر 
 بیان می‏کنند . همچنین اولین شیری را که از پستان حیوان گرفته می‏شود به‏ 
اعتبار اینکه برای اولین بار گرفته شده است ” فطر ” می‏گویند.  
راغب اصفهانی هم این لغت را در همین حدودی که ابن اثیر در النهایه‏ 
شکافته است ، شکافته و چون تقریبا تکرار می‏شود دیگر آنها را ذکر نمی‏کنم‏ 
کلام مرحوم شیخ عباس قمی 
مرحوم شیخ عباس قمی – رضوان الله علیه – در کتاب سفینة البحار 
از مطرزی که یکی دیگر از لغویون است نقل می‏کند که گفته است فطرت یعنی خلقت . آنگاه حدیث (( کل مولود یولد علی الفطره ))را از غوالی اللئالی نقل می‏کند و بعد حدیثی از امام صادق علیه‌السلام نقل می‏کند
که به یک مناسبتی لغت ” فطره ” را به کار برده‏اند ولی در غیر مورد 
فطرتی که ما می‏گوییم . ابی بصیر می‏گوید که روزی خدمت امام صادق علیه‌السلام 
بودیم ، گوشت شتری آوردند و خوردیم ، بعد مقداری شیر آوردند و ایشان از 
آن شیر آشامیدند و به من گفتند که تو هم بیاشام و من نیز آشامیدم و گفتم‏ :
 ایش ؟ این چیست ؟ ( دیدم یک مزه خاصی می‏دهد ) ( قال انها الفطره) 
فرمود این ” فطره ” است ( ۱ ) ( کفک شیر تازه در وقت دوشیدن ) . پس‏ 
باز همان مفهوم ابتدائیت در این لغت هست . از لغت فطرت 
می‏گذریم.
کلمه ” فطرت ” 
آیا انسان به طور کلی یک سلسله فطریات دارد؟ 
آیا دین فطری است؟ 
بیشتر بدانید :
بحث فطرت از یک طرف یک بحث فلسفی‏ است و از طرف دیگر یک بحث اسلامی. 
موضوعات مهم فلسفه این سه موضوع است : خدا ، جهان ،انسان . این بحث ، بحثی است مربوط به ” انسان ” و می‏توان گفت از یک‏ نظر و از یک شاخه مربوط است به انسان و خدا ، یک سر مسأله انسان است‏ و سر دیگر آن ، خدا 
در منابع اسلامی ، یعنی در قرآن و سنت ، روی اصل‏ فطرت تکیه فراوان شده است . اینکه قرآن برای انسان قائل به فطرت است یک‏ نوع بینش خاص درباره انسان است بطوری که می توان گفت فطرت،خاستگاه ایدئولوژی اسلامی است.
و بنا بر نظر بسیاری از متفکرین اسلامی فطرت زیربنای تربیت نیز میباشد. 
کلمه ” فطرت ” 
کلمه ” فطرت ” چه کلمه‏ای است و آیا قبل از قرآن کسی این کلمه را در مورد انسان استعمال کرده است ، یا از جمله چیزهایی است که برای اولین‏ بار قرآن آن را در مورد انسان به کار برده است ؟ ظاهرا این کلمه قبل از قرآن سابقه‏ای ندارد و برای اولین بار قرآن این لغت را در مورد انسان به‏ کار برده است که قرائنش را بعد عرض می‏کنم.ما ابتدا باید ببینیم که خود لغت ” فطرت ” چه لغتی است و دقیقا ریشه این لغت را به دست آوریم . تا بتوانیم تعریف فطرت را ارائه دهیم.
  • بازدید : 65 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

فطرتاً هر موجودي كه لباس هستي پوشيده و از عدم پاي به عرصة حيات و زندگي نهاده، به طور مرموز و ناخودآگاه، خواستار و پوياي آفريدگار و صانع خويش است و از هر سوي به سوي ديگر خالق و پروردگار خود را مي‌جويد، تا پاس حرمت، و احترام لازم او را بنمايد، و از فضل و رحمت و اكرام او، تشكّر و سپاسگزاري نموده، و به مصداق اينكه «انسان بندة احسان است» به پيشگاه با عظمت او سرتعظيم فرود آورد.
خداوند مي‌فرمايد:
فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حنيفاً فِطْرَتَ الله الَّتي فَطَرَ‌النّاسَ عَلَيْها لاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ، وَلكِنَّ اَكْثَرَ لايَعْلَمُونَ». 
به آيين راست خداوند روآور، آييني كه خدا آفرينش انسان را بر روي آنها نهاد، و خلق خداوند تغييرپذير نيست. اين است دين استوار و محكم، ولي بيشتر مردم جاهل هستند و به آن علم ندارند.
فطرت چيست؟
فطرت يك شعور باطني است كه انسان را به طور ناخودآگاه به سوي خالق و آفريدگار رهبري و هدايت مي‌نمايد، و در هدايت خود به سوي خدا به هيچ‌گونه استدلال و برهاني نياز ندارد، و ناخودآگاه آدمي را خداخواه و خداجو نموده و اين امر غريزي را در نهاد انسان، شكوفا مي‌سازد.
بنابراين آدمي بايد بالفطره مؤمن و مسلمان و موحد بوده باشد، و صراط مستقيم الهي را بپيمايد، و از هرگونه اعوجاج و انحراف به دور باشد. مگر اينكه در سر راه او خار تبليغات سوء و انحرافات و اعوجاج اخلاقي باشد، كه در اين صورت مسير طبيعي مذهبي و ايماني او را تغيير مي‌دهد نهالي كه از زمين بالا مي‌آيد تا زماني كه خاري، و مانعي در سرراهش نباشد و مسير او را عوض نكند، راست و مستقيم بالا مي‌رود، و از كج شدن و انحرافات به دور مي‌ماند. و آدمي نيز همين حكم را دارد، اگر شيطنت شيطانها و خنّاسها، در سرراهش سبز نگردد، فطرت خداجويي و خداخواهي، او را به سرمنزل فلاح و رستگاري مي‌رساند. در حقيقت فطرت نوري است كه در جوهر وجود انسان نهفته است تا از تاريكيها و از چنگال شياطين رهايي يابد، و صراط‌مستقيم الهي را با نورانيّت فطرت بپيمايد و به هدايت ابدي راه يابد. فطرت پديده‌اي است مرموز، كه در كنه جوهر عبوديت نهفته است وسخن حكيمانة «عبوديت جوهري است كه در نهاد آن ربوبّيت نهفته است» بيانگر آن است.

إذعان دانشمندان غرب بر خداجويي بشريّت
جان ايورث استاد دانشگاه كلمبيا دربارة مذهب چنين مي‌گويد:
«هيچ فرهنگ و تمدّني در نزد هيچ قومي نمي‌توان يافت مگر آنكه در آن فرهنگ و تمدن، شكلي و نقشي از مذهب وجود داشته است، و ريشه‌هاي مذهب تا اعماقي تاريك از تاريخ، كه ثبت نشده و به دسترس بشريّت نرسيده، كشيده است».
ناگفته نماند! اگر رهبري و هدايت انبياي عظام نبود، اگر مراقبتهاي صحيح و منظم پيامبران الهي نبود، فطرتهاي روي زمين شكوفا نگشته و به ثمر نمي‌رسيد، و بشريّت به كلي سر از بت‌پرستي با ابعاد مختلفش درمي‌آورد، و به انحراف كشيده مي‌شد. بنابراين، انسانها بايد از رهروان أنبياء و پيشوايان پاك ديني و مذهبي باشند، تا در مكتب أنبياء و ائمه ـ عليهم‌الصلاه و السلام ـ درس توحيد و خداشناسي بياموزند و از انحراف مصون بمانند.


«ژان ژاك روسو» مي‌گويد:
«راه خداشناسي منحصر به عقل نيست؛ بلكه شعور فطري بهترين راهي است براي اثبات اين موضوع كه همة موجودات غيرانسان باشعور خدا را مي‌پرستند».
آلكس كارل مي‌گويد:
«احساس عرفاني جنبشي است كه از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته است، و يك غريزة اصلي است. انسان همان‌طور كه به آب نياز دارد، به خدا نيز محتاج است».
هرگونه شناخت و عرفاني كه از خدا در وجود ما نهفته است از فطرت سرچشمه مي‌گيرد و خداشناسي با خلقت انسان عجين است. تمامي موحّدين و معتبّدين در محور فطرت و به استمداد از آن، به عبادت و اطاعت معبود واقعي خويش مي‌پردازند. كه تمامي أنبياء و أولياء به تبعّيت از فطرت راه الهي و ربّاني در پيش گرفتند، و بديدن وسيله هدايت و ارشاد جوامع بشري پرداختند.
كفّار و مشركين و پرستندگان بت و خدايان چوبين و سنگي نيز خداپرستي و خداجويي دارند، الاّ اين كه به علت دوري و فاصلة زياد از مكتب أنبياء، شناخت خدا و پرستش صحيح را از دست داده‌اند و به ضلالت و گمراهي افتاده‌اند.

تحليلي از امام صادق (ع)
عبادت و نماز را از ديدگاه حضرت صادق ـ عليه‌السلام ـ وقتي كه مطالعه مي‌كنيم مي‌بينيم كه ما را توصيه به اخلاص آن براي خداوند مي‌نمايد هر چند كه كميّتي قليل داشته باشد.
از كتاب مصباح‌الشريعه از آن حضرت نقل شده كه فرموده:
مداومت كنيد بر تخليص و پاك ساختن فرائض و سنن از غل و غش و كلّ ناخالصيها.
همانا فرائض و مستحبات «در اسلام» اصل و اساس و پايه است، پس كسي كه به آنها رسيد و حقّ واقعي آنها را به خوبي ادا كرد پس گويا همة عبادتها را به جا آورده است.
به راستي بهترين عبادات عبادتي است كه از بطلان و يا سهو و نسيان در امان و از آفات ريا، سمعه و تظاهر خالص بوده باشد. و بهترين عبادات عبادتي است كه دائمي و كامل باشد اگر چه از نظر كميّت اندك باشد.
امام ـ عليه‌السلام ـ به دو اصل «فرائض» و «سنتهاي اسلامي» فوق‌العاده توجه فرموده و جزو اصول اساسي اسلام معرّفي نموده است، كه از عهدة آنها به خوبي برآمدن و نيكو و خالص انجام دادن آن را بهترين عبادات و طاعات معرفي مي‌نمايد. بنابراين نماز، كه در رأس فرائض قرار دارد جزو اصول و اساس اسلام است و بنيان و اساسش در نهاد هر انساني، فطرت پاك و خداجوي او خواهد بود و تمامي اعمال عبادي انسان از فطرت او سرچشمه مي‌گيرد.
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اهل لغت در باب فطرت، عموماً آن را معرفتي دانسته اند كه خداوند در نهاد وجود انسان قرار داده است.
مؤلف لسان العرب در بابا كلمة فطرت مي نويسد «فطرت معرفتي است كه خداوند در خلائق آفريده است و آيه شريفه به آن اشاره مي نمايد «فطره الله التي فطراناس عليها، لاتبديل بخلق الله.» 
صاحب كتاب اقراب الموارد نيز فطرت را خلقتي مي داند كه مولود در رحم مادر بر آن آفريده مي شود. هم چنين استعداد . آمادگي براي قبول دين ازجمله معاني مذكور در اين كتاب لغت براي فطرت هستند . در كتاب قاموس المحيط و تاج العروس تيز همين معاني تكرار گرديده است 
جايگاه معلومات فطري در ميان معلومات انساني
حس، عقل، فطرت و وحي از ابزارهايي هستند كه خداوند جهت ادراك، دريافت و شناخت در آدمي يا براي او به وديعت نهاده است. بدينجهت ادراكات و معارف انسان از خداوند، جهان، انسان را مي توان به معلومات حسي، عقلي، فطري  و وحياني تقسيم نمود. معلومات حسي ادراكات هستند كه بوسيله حواس پنجگانه انساني از پديده هاي مادي درك مي گردند و معلومات عقلي ادراكاتي هستند كه بوسيله عقل به عنوان قوه و نيروي مدرك كليات درك مي گردند قانون عليتن، وجوب وجود، امتناع، اجتماع نقيضين و امتناع اجتماعي ضدين، ارجمله معلومات و ادراك عقلي بشمار مي آيند.
حقايقي در هستي وجود دارند كه فطرت آدمي مي تواند آنها را درك نمايد. شناخت و دريافت صفات و اسماء حق تعالي، كشش و گرايش به خداوند، حقيقت جويي ميل به زيبايي كمال طلبي  و گرايش به سعادت و تنفر از شقاوت ازجمله ادراكاتي هستند كه از ناحيه فطرت درك مي شوند بدينجهت به آنها معلوماتئ فطري گفته مي شود.
علاوه بر حس، عقل و فطرت نيرويي ماورايي نارسائيهاي ناشي از عدم بكارگيري صحيح و كامل ابزارهاي سه گانه را مرتفع مي سازد و آن وحي است. شناخت هاي كه وحي به آدميان ارايه مي دهد بسان مشعل فروزاني است كه انسان در سير تكاملي خود با بهره گيري از آن به مقاصد آفرينش خويش دست مي يابد. معلومات فطري مهمترين سرمايه براي به ثمر نشستن آموزه ها و تعليمات وحياني است. آموزه هاي وحياني با تكيه به بينشها و گرايشات فطري، آدميان را به سوي رستگاري و فلاح رهنمون مي شوند لذا جايگاه معلومات فطري در ميان معلومات انسان برجسته و كليدي است.
گفتار دوم: ويژگيهاي بينشها و گرايشات فطري
چنانكه در مباحث پيشين گذشت بينشها و گرايشات فطري با معلومات عقلي، حسي متفاوتند. ويژگيهايي در بينشها و گرايشات فطري وجود دارد كه آن را از ادراكات و معلومات ديگر متمايز مي نمايد كه دو ويژگي ۱- همگاني بودن و شمول و فراگيري زماني و مكاني ۲- لايتنهاهي بودن ارجمله ويژگي هاي متمايز سازنده معلومات فطري از ديگر معلومات است.
۱- همگاني بودن و شمول و فراگيري زماني و مكاني معلومات فطري
معلومات فطري چون از جوهر مشترك نوع انساني فطرت نشأت مي گيرند  همگاني است يعني همه آدميان هدالت را مطلوب مي دانند و به زيبائيها عشق مي ورزند تنوع تفاوت مصاديق زيبايي در ذائقه انسانها با عنايت به تفاوت بينشها و فرهنگ ها مانع از همگاني بودن زيبايي دوستي نيست. حكيم ابونصر فارابي به اين حقيقت به درستي اشاره مي كند. وي در اين زمينه مي نويسد «الناس الذين فطرتهم سليمه، اهم فطره مشتركه اعدوا بها اقبول معقولات هي مشتركه لحميهم، سيعون بها نحو امور مشتركه لهم» . ميل به فضايل و ارزشهاي اخلاقي از جمله گرايشات فطري است كه همواره مورد توجه بوده است. دكارت از گرايش به فضايل اخلاقي به حس اخلاقي تعبير مي نمايد و مي نويسد «حس اخلاق شناختي است كه اولاً بي نياز از دليل و برهان است ثانياً به روشني و بداهت بدون ابهام به ذهن انسان مي آيد»  بهرحال ميل و گردش به فضايل اخلاقي حتي در اوج مخالفت با مراكز دفاع از آموزه هاي اخلاقي يعني كليساها در عصر رنساني مغفول نمانده است. بنابراين بينشها و گرايشات فطري اموري فرازماين و مكاني هستند.
۲-لايتناهي بودن بينشهاي فطري
فطرت آدمي نظر به كمال طلبي آن نامحدود خواه و بي نهايت طلب است متعلق واقفي بينشها و گرايشهاي فطرت حقيقتي است كه از اطلاق در كمال برخوردار است لذا با توسعه بينشها و گرايشهاي فطري، ابتهاج فطرت براي وصول به كمالات بيشتر مي شود زيرا كه پايگاه فطرت همانا روح الهي است كه در خلقت آدمي به وديعت نهاده شده است برخلاف لذايذ غريزي كه با اندك طعامي يا شرابي يا ارضاي غرايز جنسي به مقصد خود نايل مي آيد. ابن سينا در اين زمينه مي نوسد «والنفوس السليمه التي هي علي الفطره و لم يفظظها مباشره الامور الارضيه الجالسيه اذا سمعت ذاكراً روحانياً بشير الي احوال امنارقات غشيها غاش شائق لايعرف سببه و اصابها وجد مبرح مع لذه مفرحه لفضي ذلك بها الي حيره و دهش و ذلك للمناسبه و قد جرب هذا تجريبا شديداً.  بنابراين انسانهايي كه فطرتشان دست نخورده مانده و دستخوش امور طبيعت كه موجب كدورت فطرت هاست نگشته اند وقتي يك ذكر روحاني را مي شنوند آنقدر شاد مي شوند و متهيج مي گردند كه قابل قياس با هيچ شادي و بهجتي نيست ابن سينا اين مسئله را از اموري بشمار مي آورد كه با استدلال بدست نمي آيد بلكه با تجربه مي توان به آن اذعان نمود.
گفتار سوم: عوامل رشد و شكوفايي فطرت.
دانسته هاي ذاتي و نهفته از ابتداي خلقت و گرايشات و انگيزه ها و كشش هاي دروني انسان مهمترين ابعاد فطرت انسان را شكل ميدهند كه دو دسته عوامل در آن مؤثرند دسته اول عواملي هستند كه موجب رشد و شكوفايي فطرت هستند و دسته دوم عواملي هستند كه مانع شكوفايي بينشها و گرايشات فطري هستند و اهتمام در پرورش حس حب به نيكيها و پاكيزگيها و مراقبت مداوم از خويشتن و نگهداري خود از ارتكاب به معاصي ازجمله عواملي هستند كه در شكوفايي و رشد فطرت بسيار مؤثر مي افتد.
۱-۳- اهتمام در پرورش حس حب به نيكيها
صدالمتالهين شيرازي در زمينه پرورش حس حب به نيكيها و خيرات مي نويسد «خداوند متعال براي هر يك از موجودات غايت و هدفي قرار داده است كه بسوي آن حركت كنند و به خير و كمال خود نايل آيند. همانگونه كه قرآن كريم مي فرمايد «هوالذي اعطي كل شيء هلقه ثم هدي» مهمترين سبب و وسيله، هشق و حب به كمال است و انسان با سير پله هاي نره بان كمال به بالاترين نقطه و غايت الغايات و خيرالخيرات دست مي يابد. شرط اصلي و محوري حركت انسان به سوي كمال عشق و علاقه به اين راه است و انسان بايد تلاش نمايد كه به اين حب و عشق به اين راه افزوده شود. 
در مقابل ميل به زشتيها نيز موجب دفن فطرت مي شود. بنابراين پرورش حب به منبع كمالات يعني خداوند متعال و تجلي كمالات او در انسان كامل موجب شكوفايي فطرت مي شود. حافظ شاعر عارف در اين زمينه مي گويد.
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد
اي خواجه درد نيست ورنه طبيب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هرجا كه هست پرتوي روي حبيب هست
به مي سجاده رنگين كن گرن پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
حضوري گر همي خواهي ازو غايب مشو حافظ
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
۲-۳٫ مراقبت مداوم از خويشتن و نگهداري خود از ارتكاب معاصي
خداوند متعال در آيه شريفه «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شياً و جعل لكم السمع و الابصار و الافتره لعلكم تشكرون» به ضرورت شكرگذاري از قواي باطني و ظاهري تأكيد مي ورزند. شكرگذاري از قواي باطني و ظاهري همانا بكارگيري آنها در مسير صحيح خلقت آنها است. يعني اگر سمع و الابصار و افئده بسوي خير، عدل و توحيد حركت كنند آدمي شاكر خواهد بود و در مسير فطرت باقي خواهد ماند.
افئده مركز دريافت ها و ادراكات باطني است چنانكه مولف لسان العرب مي نويسد «الفؤاد وسط القلب» 
و راغب اصفهاني نيز معتقد است «الفواد كالقلب ولكن يقال له فواد اذا اعتبر فيه يعني التنقد الوالتوقد»  مقطه مشتعل آن قلب فواد گفته مي شود عارف وارسته سيد حيدر آملي از فؤاد به معدن معرفت ياد نموده است يعني شناخت و معرفت انساني از همين نقطه طلوع مي نمايد.  راغب اصفهاني به مشتقات اين كلمه اشاره مي كند و مي گويد وقتي گفته مي شود «لحيم فئيد» يعني گوشتي كه كباب شده است گوشت زماني كباب مي شود كه آتش مشتعل شده باشد قلب هم آنگاه كه به تكاپوي معرفت مي افتد مشتعل مي شود فؤاد ناميده مي شود . فخر رازي در تفسير كبير خود در ذيل آيه مباركة «اناالله الموقده التي تطلع علي الافئده» مي نويسد كه فواد لطيف ترين نقطة قلب است  همچنين نبي اكرم نيز در حديثي آخرين نقطه قلب معرفي مي كنند. 
قرآن كريم دو حالت فوائد را بيان مي كند كه حكايت از ويژگيهاي عارض بر فوائد است. يكي مبين اوج معرفت و ديگر معرف ادبار و انحطاط عارض بر فوائد است چنانكه قرآن مي فرمايد «ما كذب الفوائد ماراي»  يعني آنچه قلب رسول ديد درست بود و دچار اشتباه و خطا نشد و اين كافران هستند كه اشتباه مي كنند قلب صاف آن حضرت راه غلط را نمي پيمايد يعني فوائد او از عصمت برخوردار است كه نقطه اوج فواد است و آيه شريفه «انالله الموقده التي تطلع علي الافئده» مي فرمايد آتشي كه خدابي مي افروزد. اين آتش بر فؤاد مشتعل مي شود. در تفسير اين آيه برخي از مفسرين گفته اند كه اين آتش از فواد خارج مي شود و برخي ميز گفته اند: اين آتش بر فواد مي نشيند. اگر خوب دقت شود بدست مي آيد كه هر دو تفسير و تعبير صحيح و قابل جمع است. اين آتش از فواد خارج مي شود و سپس بر خود فواد موي نشيند. تطلع يعني بيرون مي آيد و علي الافئده يعني بر آن مي نشيند. آتش جهنم از درون دل و قلب و ضمير و باطن پردة اخير قلب مشتعل مي شود و بر همان نقطه نيز برمي گردد. زيرا كه اين نقطه، نقطه اختيار و تصميم گيري انسان است. آتش بر همان نقطه اي مي نشيند كه مسئول بيراهه رفتن انسان است.
روايتي از عايشه نقل شده است كه وي در احوال حضرت رسول (ص) نقل مي كند كه: شب تيمه شعبان، هنگام سحر، از خواب بيدار شدم و حضرت رسول (ص) را در بستر نيافتم. پس از جستجو ديدم كه حضرت رسول در راهروي مسجد بر خاك سجده نموده اند و به درگاه الهي چنين تضرع مي نمايند كه: الهي سجدلك سوادي و ضيامي و آمن بك فوادي هذه يراي و ما جنيته علي نفسي، يا عظيم ترجاه لكل عظيم، اخف لي الذنب اعظيم فانه لايغفر الذنب العظيم الا العظيم»
خدايا اين پيكر من، اين نيروهيا باطني من بر تو سجده مي كند و اين پردة اخير دل من يعني فواد من نيز با توست و به تو ايمان دارد…..
آنچه حضرت رسول (ص) بيان مي كنند و آنچه از آيات فواد بدست آمد اين استن كه بايد اطاعت و ايمان در نهايت وجود انسان رسوخ كرده باشد و حتي اعماق قلب انسان را نيز در برگرفته باشد به چنين ايماني، تقواي حقيقي و ترس واقعي نسبت به خداوند گفته مي شود و اين تقواست كه فطرت را در همه زمانها و مكانها و احوال حفظ مي كند.
اگر فطرت ها بيدار باشد صداي ضمير به از بيرون نيز شنيد. مي شود چرا كه چنين انسان بيدار فطرتي مناسبات عادلانه مطلوب را در زندگي اجتماعي مطالبه مي كند و نداي فطرت خويش را ابراز مي نمايد روبه خداي خويش بانك برمي دارد كه:
«أين المنتظر لاقامه الأمت و العرج. أين طاس آثار و الاهواء أين قاطع حبائل الكذب و الافتراء … أين السبب المتصل بين الارض و السماء …
گفتر چهارم: شرايط شكوفايي فطرت
شكوفايي و رشد بينشها و گرايشات فطري نيازمند به تمهيد شرايط دروني و بيروني است. تزكيه نفس، محاسبه و مراقبت از آن ازجمله شرايط دروني و آموزش و پرورش صحيح، محيط اجتماعي سالم ازجمله شرايط بيروني رشد و شكوفايي فطرت بشمار مي آيند. نوجوانان و جواناني كه از زمينه هاي فطري نيرومندي برخوردارند و موانع و عوامل بازدارنده از بينشها و گرايشات فطري در درون آنها شكل نگرفته است. در شكوفايي فطرت خويش موفق مي باشند. تاريخ تمدن معنوي بشر نشان مي دهد كه نوجوانان بيش از گروههاي ديگر به دعوتهاي اصلاح به ويژه ديني پاسخ مثبت داده اند اين پاسخ در حقيقت همان تجلي گرايش به نيكي ها و خيرها مي باشد. همچنين مناسبات صحيح عادلانه در جامعه از گرايشات فطري انسان است زيرا عدالت اجتماعي كمال تلقي مي شود و گرايش به كمال يك گرايش فطري است نظام جامع عادلانه جهان در همان حال كه يك مطلوب فطري است از شرايط بيروني شكوفايي و رشد نيز بشمار مي آيد. در عصر حاضر با اينكه انسانها از آموزه هاي فطري فاصله گرفته اند. مع الوصف براي كسب قدرت يا جلب منفعت و رهايي به قلوب مردم و جلب افكار عمومي به عناصر فطري تمسك مي جويند خود را طرفدار حقوق بشر، حقوق مردم و عدالت اجتماعي معرفي مي نمايند. زيرا در فطرت انساني رعايت حقوق انسانها، عدالت اجتماعي يك كمال و مطلوب فطري است.

عتیقه زیرخاکی گنج