• بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در شبي باراني، مهران که در خياباني تاريک و بلند در حال قدم زدن است ، بوسيله شخصي که در کمين او بوده، مورد ضرب و شتم قرار مي گيرد . اين حمله طوري اتفاق مي افتد که مهران نمي تواند شخص مورد نظر را بشناسد . پير مردي که در فاصله صد متري محل حادثه ، در آلونکي نگهباني مزارع و ماشين آلات کشاورزي رامي دهد و آشنايي اندکي نيز با مهران دارد به طرف محل حادثه رفته و او را به بيمارستان منتقل مي کند. سپس فرامرز و ليلا بوسيله تماس پيرمرد از حادثه اطلاع يافته و آنها نيز به بيمارستان مي روند، و در ملاقاتي که در اين نقطه بين ليلا و مهران اتفاق مي افتد مشخص مي شود که مهران عامل اين حادثه را به جريان اخراج شدن خود و اشخاصي که مدام وي را بعد از اخراج از دانشگاه تحت نظر دارند تا حدودي مربوط مي داند . همچنين مهران دوباره از ليلا تقاضاي جدايي مي کند که با مقاومت شديد وي روبرو مي شود . ( ۵ ماه بعد ) مهران به ديدار استاد مي رود . تا بر اساس قول وي ، علت و عاملان اخراج وي را براي او فاش کند . زيرا طي پنج ماه گذشته نيز تهديدات تلفني و لفظي و تعقيب هاي مداوم ، همچنان ادامه داشته است 
در ادامه استاد به مهران مي گويد که اخراج وي به دلايل سياسي عنوان شده عجيب و غير قابل قبول است، زيرا اشخاصي بوده اند که فعاليت هاي سياسي شان بسيار شديد تر از مهران بوده اما مجازات آنها ، فقط چندين اخطار بوده است . همچنين استاد مي گويد که بوسيله منبع اطلاعاتش دريافته که يکي از اعظاي با نفوذ هيئت مديره و موسس دانشگاه مهم ترين نقش را در اخراج وي داشته و مهران بوسيله فشارهاي او اخراج شده است ، و البته استاد يافتن نام و هويت وي را به ديدار بعدي موکول مي کند . (اين کمک ها از سوي استاد به مهران به علت ارادتي است که وي به مهران و عمق و وسعت ديدگاه هاي وي دارد. همچنين هر دوي آنها تقريبا هم سن و سال هستند) .
مهران پس از تماس تلفني ليلا که وي را به شدت متشنج و عصبي نشان مي دهد به ديدار وي مي رود و در اين ملاقات ليلا به واقعياتي اشاره مي کند، که همواره از مهران پنهان مي کرده است . ليلا که ساعتي پس مورد تهديد شديد تلفني شخصي ناشناس قرار گرفته ، اين مسئله را با آشفتگي اي غير قابل کنترل نزد مهران عنوان مي کند ، و ادامه مي دهد که او نيز مانند مهران طي چند ماه گذشته در معرض اين تهديدات تلفني قرار داشته است . اما به علت خط و نشان کشيدن شخص ناشناس اين مسئله را از مهران پنهان کرده است. مهران نيز به شدت براشفته مي شود و ليلا را متهم مي کند که با اصرار براي ادامه اين ازدواج خود را در معرض اين فشارهاي کشنده قرار داده ، و همچنين مشکلات و تنگناهاي وي را دو چندان کرده است . همچنين مهران پس از اگاه شدن از جزئيات و نوع اين تهديدات ، به اين مسئله که منبع و عامل اين خط و نشان کشيدن ها و فشارها از دو نقطه متفاوت است بيشتر ظنين مي شود . در ادامه در بحثي که بين مهران و فرامرز روي مي دهد، مهران به اين  واقعيت که ايمان و معنويت وي به دليل حوادث تلخ چند ماه گذشته بويژه اخراجش دچار تزلزل شده ، اذعان مي کند. اما با وجود اين تغييرات معنوي ، وي همچنان از ديدگاه هاي خود نسبت به وجود خداوندي ناظم و مقتدر در برابر نظرات افراطي فرامرز مبني بر تنها بودن انسان و رها شدنش به اين حال خود ، به شدت دفاع مي کند . 
در همين بين و به موازات شدت يافتن تهديدات ، شخص ناشناس با پدر ليلا که شخصي مقدس نما و همچنين از افراد با نفوذ بازار تهران است ، تماس گرفته و ادعا مي کند دختر وي به بيماري ايدز مبتلا است . حاج ناصر پدر ليلا به علت داشتن سابقه ذهني منفي از مهران به عنوان روشنگري سست نهاد و فاسد پس از سفر ناگهاني اش به شمال ، وي را عامل اين بيماري مي داند. اما مهران با اطمينان کامل وجود اين بيماري را رد کرده و آنرا ادعايي مضحک و جنجال برانگيز از جانب شخص ناشناس و يا حتي خود حاج ناصر براي مخدوش کردن چهره خويش عنوان مي کند.
ليلا که به شدت برآشفته ، عصبي و نگران است با اصرار شديد پدر به همراه مهران تن به آزمايش مي دهند، اما آنها در کمال ناباوري در بعد از ظهر همان روز باجواب مثبت آزمايش روبرو مي شوند. در همين بين حاج ناصر، خشمگين، به نسبت دادن تهمت هاي غير منطقي و بي جاي خود به مهران ادامه داده و پس از تهديد شديد وي ، ليلا را با حالتي زننده و تحقير آميز به همراه خود به تهران مي برد . همچنين مهران پس از مواجه شدن با جواب آزمايش دچار تشنج عصبي شده و پس از دقايقي و به زحمت خود را به منزل مي رساند . 
وي پس از ورود به منزل و ديدن فرامرز گريه آرام و بي صدايش تبديل به هق هقي دردناک مي شود و اين حالت چندين دقيقه به طول مي انجامد و سپس فرامرز پس از آماده کردن آب قند ، و خوراندن آن به وي او را آرام مي کند . مهران اندک اندک لب و به سخن مي گشايد و از سردرگمي و ناباوري عميقش در برابر حوادث تلخ و غير قابل توجيه چند ماه گذشته با فرامرز سخن مي گويد . وي قسمتي از اين سردرگمي را اينگونه عنوان مي کند که ، يافتن ارتباط و شباهتي بين تهديدات تلفني ، ضرب و شتم و جريان بيماري اش از يک طرف ، و قضيه اخراج و تحت نظر قرار داشتن مداومش از طرف ديگر ، بسيار سخت و تا حدودي غير ممکن به نظر مي رسد. وي همچنين به آن شب باراني و حمله اي که به او انجام شد اشاره مي کند و اينگونه ادامه مي دهد که يکي دو روز، بعد از آن اتفاق در بازوي خود با نقطه قرمز کوچکي مواجه شده که شبيه اثر سوزن سرنگ بر پوست بوده ، اما وي آنرا جدي نگرفته است . وي اينگونه نتيجه مي گيرد که به احتمال فراوان در آن شب بوسيله سرنگ اين ويروس مستقيما به خون وي منتقل شده است. اما مهران به اطمينان اش به اين حقيقت که نمي توان اين عمل شنيع و غير انساني را به اخراجش و عاملان آن نسبت داد اذعان مي کند . 
سپس وي به همراه فرامرز براي روشن شدن هويت مسببان اخراجش به درب منزل استاد مي روند ، اما استاد به محض ديدار او به آشفتگي وي پي مي برد و پس از اصراري شديد ، مهران عليرغم ميلش جريان بيماري را در براي او باز گو مي کند. استاد نيز پس از شنيدن اين خبر تلخ اندوهگين و همچنين متحير مي شود . زيرا وي اکنون متوجه شده است که شخص با نفوذي که عامل اصلي اخراج کردن وي بوده پدر زن وي است ، و اين بيماري که به ليلا نيز منتقل شده نمي تواند ارتباطي با حاج ناصر داشته باشد . سپس استاد دليل تحيرش را به مهران بازگو مي کند و مهران پس از آگاه شدن از هويت مسبب اخراجش ( يعني پدر ليلا ) به شدت خشمگين و حيرتزده مي شود و بدون لحظه اي درنگ براي آگاهي از حقيقت اين حوادث مرموز و متوالي به همراه فرامرز راهي تهران مي شود.
اما وي پس از رسيدن به تهران و مقابل منزل حاج ناصر با صحنه اي روبرو مي شود که پيچيدگي و بغرنج بودن اين حوادث را نزد او چندين برابر مي کند . مقابل منزل حاج ناصر عده اي تجمع کرده اند و چند امداد گر در حال انتقال ليلا که بوسيله قرص خود کشي کرده و حاج ناصر که دچار سکته شده به بيمارستان هستند مهران که پس از ديدن اين حادثه دگرباره دچار ضعف و حمله شديد عصبي مي شود توان تعقيب ماجرا را در خود نمي بيند و با حالتي نزار و ناتوان به همراه فرامرز به اتاق کوچک وي در تهران مي روند . اما پس از ساعاتي مهران توان خويش را براي تحمل اين دلهره و اضطراب نيز از دست مي دهد و به همراه فرامرز به راه افتاده ، بيمارستان مورد نظر را مي يابند . اما مهران به علت اينکه حاج ناصر جريان ازدواج وي را با ليلا از بستگان خويش پنهان کرده است ، فرامرز را براي يافتن اطلاعات به داخل بيمارستان مي فرستد و فرامرز پس از ورود به ساختمان بيمارستان با زيرکي و همچنين اصرار متوجه مي شود که هم ليلا و هم حاج ناصر ، از مرگ نجات پيدا کرده اند . 
سپس مهران که اندکي آرام شده است به همراه فرامرز دوباره به اتاق کوچک وي باز مي گردند . 
در همين بين مهران در صحبتي که با فرامرز دارد ، به او مي گويد که اکنون مطمئن شده است که جريان بيماري ايدز و تهديدات تلفني و حمله آن شب هيج ربطي به حاج ناصر و مسئله اخراجش ندارد . 
فرداي آن شب مهران احتياط را کنار گذاشته و بدون در نظر گرفتن پنهان کاري حاج ناصر به ديدار ليلا که اندکي بهبود يافته است مي رود ليلا پس از ديدن مهران بسيار مشعوف و همچنين آرام مي شود و پس از اينکه هر دوي انها براي لحظاتي مي گريند، ليلا به واقعياتي تلخ و تکاندهنده اعتراف مي کند؛ شخص ناشناس ديشب پس از رسيدن ليلا و پدرش به تهران با ليلا تماس مي گيرد و ادعا مي کند که برادر اوست . 
برادري که بوسيله رابطه اي نامشروع از مادر ديگري زاده شده است اما حاج ناصر با بي رحمي هر چه تمامتر و به علت دفاع از اعتبار و نفوذ رياکارانه و کثيفش همواره از پذيرش او امتناع ورزيده است. و اصرارهاي مادر وي که بصورتي متناوب تا لحظه مرگش ادامه داشته است هيچ گاه به نتيجه نمي رسد ، تا روزي که وي بر اثر فشار عصبي و ضعف روحي از بين مي رود .
شخص ناشناس اينگونه ادامه مي دهد که تهديدات و فشارهاي مداوم حاج ناصر به مادر او همواره در مقابل چشمانش قرار داشته ، اما او به علت غرور و آبروي خود و مادر هيچ گاه شخصا وارد عمل نشده است ، تا اينکه مادر مي ميرد و او خود را تنها و بي تکيه گاه مي يابد و پس از چندين ماه متوجه آلودگي اش به بيماري ايدز مي شود و تمام اين تلخي ها باعث ايجاد نفرت و کينه اي شيطاني و غيرقابل کنترل در وي مي شود و اين حوادث تلخ بازتاب اين کينه عميق است . همچنين ليلا به مهران مي گويد که ديشب پس از شنيدن اين واقعيات ، گوشه اي از خاطرات کودکي او زنده شده است ؛ ليلا از اختلافي که پدر و مادرش به علت حضور زني ديگر داشته اند سخن مي گويد . وي که تصاويري کمرنگ از آن روزها در ذهن دارد ، اينگونه ادامه مي دهد که دليل خشم و عصبيتي که مادر را در آن شب تلخ کودکي ، در هنگام رانندگي به کام مرگ کشاند، يکي از همين جرو بحث ها بر سر رابطه پدر با آن زن بوده است. اما وي به علت کودکي و بعدها پنهان کاري مداوم پدر، هيچ گاه به کل واقعيت پي نمي برد. و اين ابهام تا شب گذشته در ذهن وي باقي مي ماند. مهران نيز جريان دست داشتن پدر ليلا را در اخراجش براي ليلا بازگو مي کند (حتي ليلا نيز از سهامدار بودن و قدرت پدرش در دانشگاه مطلع نبوده است . البته ليلا از اين پنهان کاري پدر متعجب نمي شود ، زيرا مطمئن است نسبت به بسياري از مسائل و حواشي مربوط به زندگي پدر نا آگاه است ).
پس از اين ديدار خشم هر دوي آنها به خصوص مهران نسبت به حاج ناصر که هنوز در حالت اغماء به سر مي برد بيشتر مي شود . زيرا هر دوي آنها به واقعياتي جديد و البته تلخ درباره او پي برده اند. البته روابط بين ليلا و مهران پس از اين حوادث عميق تر مي شود و آنها ساعات بيشتري را در کنار يکديگر سپري مي کنند . همچنين در مدت چند روزي که حاج ناصر در حالت کما به سر مي برد ، شخص مورد نظر در تماس هاي مختلفي که با نزديکان حاج ناصر در بازار قرار مي کند، اعتبار و وجهه وي را به شدت لکه دار مي کند. زيرا خودکشي ليلا و سکته حاج ناصر و مسائلي مشکوکي که قبل از اين حوادث پيرامون حاج ناصر ايجاد شده است به صورت خود کار زمينه اين بي اعتباري را مهيا کرده است. به همين موازات ليلا مصرانه از مهران مي خواهد که به علت از بين نرفتن بيش از پيش آبروي خانواده از تعقيب و پيگيري شخص مورد نظر تا قبل از به هوش آمدن پدرش خود داري کند . 
حاج ناصر پس از چندين روز با اوضاع جسمي و روحي ضعيفي از حالت کما خارج مي شود و پس از بازگشت به خانه و همچنين محل کار و آگاهي از خدشه دار شدن شديد اعتبار و وجهه ريا کارانه اش ، اين شرايط جسمي و روحي وخيم تر مي شود. البته اين اوضاع و خيم ليلا و مهران را وا مي دارد تا خشم خود را نسبت به وي پنهان کنند . در مقابل حاج ناصر نيز که اندکي به خود آمده و متوجه نقش بسيار منفي خود در اين تراژدي وحشتناک شده است ، چند گامي به آنها نزديکتر مي شود، اما چه سود که اين پشيماني و آگاهي و به تبع آن نزديکي بين آنها بسيار دير اتفاق مي افتد. به همين موازات تهديدات شخص ناشناس ادامه مي يابد و تلاش هاي همه جانبه آنها براي يافتن شخص مورد نظر به نتيجه نمي رسد.÷س از چند روز حاج ناصر تهديدات فرد ناشناس و همچنين اندک اعتبار باقميانده اش را ناديده گرفته، تصميم مي گيرد پليس را در جريان اين حوادث قرار دهد . اما در همان نيمه شب و قبل از اجراي اين تصميم شخص ناشناس وارد خانه آنها مي شود و ابتدا به سراغ ليلا مي رود . ليلا قبل از ورود وي به قسمت بالايي خانه متوجه حضور وي شده با ترس و وحشتي غير قابل کنترل با يک چوب دستي کوچک در پشت درب اتاقش در انتظار وي کمين مي کند . شخص ناشناس که گويي از موقعيت اتاق ليلا تا حدودي آگاه است پس از جستجوي بي نتيجه يک اتاق به آرامي درب اتاق ليلا مي گشايد اما ضربه ليلا موثر واقع نمي شود و وي پس از زمين خوردن بوسيله عکس العمل شخص ناشناس ، چهره وي را شناسايي مي کند. و ناباورانه پي مي بردي که وي فرامز است . 
فرامرز ابتدا به سرعت دست و دهان وي را مي بندد و به او مي گويد قصد کشتن وي را نداشته و فقط مي خواسته او را بيهوش کند. اما حالا به علت فاش شدن هويتش چاره اي جز اين کار ندارد. سپس فرامرز به اتاق حاج ناصر که پس از سکته به شدت ضعيف شده است وارد مي شود و او را به راحتي غافلگير کرده و دست و پا و دهانش را مي بندد پس از فرافکني عقده هايي چندين ساله و بيان جملاتي بسيار تکاندهنده و بدون اجازه دادن به حاج ناصر ، حتي براي بيان يک کلمه به طرزي وحشتناک وي را با کارد به قتل مي رساند . 
مهران که به علت خوردن قرص هاي خواب فرامرز متوجه رفتن او در نيمه شب و آمدنش در سپيده دم نشده است ، نزديکي ظهر از خواب بر مي خيزد و بدون بيدار کردن وي به طرف منزل حاج ناصر مي رود و با کليدي که دارد وارد منزل آنها مي شود و پس از ديدار جسد چند پارۀ حاج ناصر و همچنين ليلا (بعدها مشخص مي شود که ليلا پس از بيهوش شدن با دارويي آرام بخش و بدون درد به قتل رسيده است ) به شدت دچار استفراغ و حمله هاي وحشتناک عصبي مي شود اما بدون گذاشتن ردپايي از خود و براي دوري از تحقيقات کلافه کننده پليس سريع از منزل خارج شده به اتاق فرامرز باز مي گردد و از او خواهش مي کند که به طرف شمال باز گردند و در بين راه صحنه قتل را براي فرامرز بازگو مي کند. و فرامرز همچنان با  رفتار متبحرانه و زيرکانه اش همچون ۶ ماه گذشته به اين خبر مهران عکس العمل نشان مي دهد از حد مهران به فرامرز کمک هاي بي دريغ مادي اي است که فرامرز همواره در قبال مهران انجام داده است )
پس از رسيدن آنها به شمال ، مهران در لحظاتي دچار جنون قوي خودکش مي شود ، اما انرژي و نيرويي عميق و غير قابل شناخت وي را از اين کار باز مي دارد . همان نيرويي که در تمام تلخي ها بويژه مصائب چندين ماه گذشته به وي قوت و ايمان بخشيده بود . وي در ديداري که با استاد دارد نيز به اين مسئله اشاره مي کند و به وي مي گويد که خود کشي نکردنش بعد از آگاهي از بيماري اش به هيچ وجه به دليل وجود احساس انتقام در وي نبوده است . سپس مهران به پيشنهاد استاد و همچنين احساس مهجم و عميقي که در خود احساس مي کند ، به آزمايشگاه رفت و دوباره مورد آزمايش قرار مي گيرد ، و در کمال ناباوري و در حالي که در سه مورد پاسخ آزمايش وي مثبت بوده است با پاسخ منفي جواب آزمايش روبرو مي شود. و اين همان عطيه و نعمت عظيمي ست که مهران در برابر صبر و مقاومت و ايمان هميشگي اش از خداوند دريافت مي کند. اين هديه همان يقين مطلق و کامل و بي چون و چراييست که مهران همواره در پي آن بوده است . سپس مهران پس از برخورد با عکس دوست دختر فرامرز در صفحه حوادث و شباهت بين روش قتل وي و قتل حاج ناصر به فرامرز ظنين مي شود . و پس از بازگشت به خانه و مواجه شدن با جسد فرامرز که خودکشي کرده و يادداشتي که براي مهران به جا گذاشته از حقيقت آگاهي مي يابد و به حال فرامرز افسوس مي خورد که لياقت زنده ماندن و ديدن معجزه بهبودي وي را نداشته است. زيرا فرامرز همواره در پاسخ به اين سئوال مهران که در چه صورتي به خداوند ايمان مي آورد؛ اين پاسخ را عنوان مي کرده ؛ در صورتي که فقط و فقط معجزه اي از او با چشمان خود ببينيم. همچنين مهران با رجوع به چندين ماه آشنايي اش با فرامرز به حال خود افسوس مي خورد که کمک هاي ظاهر سازانه فرامرز به وي باعث شده او نتواند به هويت اصلي وي پي ببرد . در صورتي که اگر وي اندکي در رفتارهاي فرامرز دقت مي کرد مي توانست به حقايقي در مورد طرح و نقشه شوم وي پي ببرد . همچنين وي صحنه اي را به خاطر مي آورد که فرامرز با تغيير صداي ماهرانه و زيباي خود باعث خنده وي شده بود و به همين ترتيب متوجه مي شود که به تمام تهديدات تلفني از جانب فرامرز بوده و وي با تبحر خود همواره اينگونه وانمود مي کرده است ، که اين تهديدات از جانب چندين نفر است 

عتیقه زیرخاکی گنج