• بازدید : 58 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در زمان خلافت امير المؤمنين عليه السلام مردم كي از اقاليم نزد آن حضرت آمدند و چنين معروض داشتند : در سرزمين ما آثار نهري هست كه گذشت زمان و حوادث روزگار مجراي آن را انباشته و ما را از فوائد آن محروم داشته است و هرگاه حفر آن نهر تجديد شود ، در آبادي اقليم و رونق زندگي ما تأثيري به سزا خواهد داشت . سپس تقاضا كردند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به حاكم آن اقليم فرمان دهد تا ايشان را به بيگاري وا دارد و به حفر آن نهر بگمارد. 
حضرت علي عليه السلام چون سخن ايشان را شنيد ، نسبت به تجديد حفر نهر ابراز علاقه كرد ، ولي با موضوع بيگاري و كار اجباري ـ با آن كه مورد رضا و موضوع تقاضاي خودشان بود 
عزل قاضي 
تحقيق و تتبّع در تاريخ قضايي اسلام نشان مي دهد ، كه بازرسي در امور قضاء با دقت كامل به عمل مي آمده و حتي كوچكترين تخلفي از موازين عدالت مورد مؤاخذه قرار مي گرفته است. چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام ابوالاسود دوئلي را در همان نخستين روز كه به منصب قضاء گماشته بود ، معزول كرد و ابوالاسود ، چون فرمان عزل خود را دريافت داشت ، حيران و سراسيمه شد و نزد اميرالمؤمنين عليه السلام شتافت و گفت : 
يا اميرالمؤمنين ! علت عزل من چيست ؟ در صورتي كه من ، به خدا قسم ، نه خيانت كرده ام و نه متهم به خيانت شده ام ! اميرالمؤمنين عليه السلام  فرمود : تو در دعوي خود صادقي و در انجام وظيفه شرط امانت را رعايت كرده اي . لكن بازرسان به من اطلاع داده اند كه چون متداعيين نزد تو به محاكمه مي آيند ، تو بلندتر از ايشان سخن مي گويي ! 
قاتلي و مقتولي 
رئيس شرطه ي مدينه اجازه گرفت و با گروهي انبوه از مردم كه در پي او بودند ، همگي به محضر قضاء اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدند و متهمي را كه در قبضه ي چهار نفر از افراد شرطه بود ، به حضور آوردند . هر دو دست متهم آلوده به خون بود و خنجري خون فشان در دست راست داشت و كشته ي به خون آغشته اي به دنبال او روي دوش مردم حمل مي شد و جمعيت انبوه كه هر لحظه رو به فزوني مي رفت ، با بانگ و هياهويي مانند رعد تقاضاي قصاص داشتند . متهم در ميان اين غوغا و در چنگ رجال شرطه ، رنگ چهره را باخته و قوّه ضبط حركات خود را از دست داده بود و مانند برگ بيد در برابر تندباد مي لرزيد . 
گزارش رئيس شرطه : 
رئيس شرطه در محضر قضاء گزارش خود را اين گونه آغاز كرد : « ما اين مرد مجرم را در نزديكي اين جسد خون آلود در حالي دستگير كرديم كه خنجر خون فشان را در دست داشت و اين پيكر بي جان ، هنوز در ميان خاك و خون دست و پا مي زد و جز اين مجرم كسي در نزديكي آن صحنه نبود. از اين رو ترديد به خود راه نداديم كه همين مجرم بندي كه او را به حضور آورده ايم قاتل است و تحقيقات نيز ثابت ساخته است كه مقتول از طبقه ي متوسط جمعيت بوده و هيچ كس با او سابقه ي خونخواهي و خصومتي نداشته و او به طرف منزل خود رهسپار بوده است و ممكن است كه در طول راه ، ميان او و اين مرد بندي مشاجره اي در گرفته و كار ايشان به اين  صورت فجيع پايان يافته باشد . 
متهم به جرم خود اعتراف مي كند : 
اميرالمؤمنين عليه السلام به بازپرسي از متهم پرداخت و فرمود: « آيا تو اين مرد را       كشته اي ؟ » مرد بينوا گفت : « آري » و آن گاه دم از سخن فرو بست و از توضيح بيشتري درباره ي علت و ظروف جرم و كيفيات و حالات نفساني كه در ارتكاب جرم مؤثر بوده      خودداري كرد . 
حكم اعدام 
بديهي است دستگاه قضاء در چنين شرايط و اوضاع ، جز صادر كردن حكم اعدام چاره اي نداشت . زيرا از يك طرف دستهاي خون آلود و خنجر خون فشان متهم و از طرفي پيكر آغشته به خون مقتول و از طرف ديگر گزارش رئيس شرطه و مهم تر از همه اعتراف صريح متهم كليه طرق و ابواب احتمال برائت را بر روي او مسدود ساخته بود. 
از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام با آن كه آثار بي گناهي را در چين و شكن هاي جبين متهم مي خواند ، راهي جز صادر كردن آن حكم نمي ديد . خاصه آن كه سيل خروشان جمعيت زواياي مجلس را از فرياد تقاضاي قصاص به اهتزار آورده بود. باري ، اميرالمؤمنين عليه السلام با صادر كردن حكم قصاص ، هياهوي جمعيت انبوه را فرو نشاند . ولي اجراي حكم را به بعد از نماز عصر موكول كرد و فرمود تا متهم را به زندان بردند. 
يك پيشامد ناگهاني و برخلاف انتظار : 
در اين ميان كه پاسبانان متهم را به طرف زندان مي بردند ، مردي از ميان جمعيت به ايشان شتافت و فرياد زد كه لحظه اي در بردن زنداني درنگ كنيد. 
آن گاه فريادكنان نزد اميرالمؤمنين عليه السلام رفت و گفت : « يا اميرالمؤمنين ! مرتكب جرم ، اين مرد متهم نيست . او بي گناه است و قاتل منم ! » اين پيشامد ناگهاني جمعيت را به اهتزاز درآورد و بانگ تكبير از هر سو بلند شد و چون اندكي غريو مردم فرو نشست ، اميرالمؤمنين عليه السلام آن مرد را نزد خود خواند و از داستان او پرسيد. مرد با كمال صراحت و با لحني كه از اطمينان شخص واثق و آرامش خاطر فرد مؤمن حكايت مي كند ، اعتراف نخستين را تأييد و تأكيد نمود و مسئوليت قتل را بر عهده گرفت . داستان اين دو مرد كه هر دو اعتراف به قتل كرده و خود را در چنان دادگاهي مهيب در معرض حكم قصاص و شستن دست از جان و جهان قرار داده بودند ، بهت و حيرتي سخت در تماشاچيان صحنه ي قضاء به وجود آورده و فكر اين كه كدام يك از آن دو صادق در دعوي و قاتل حقيقي است ، بر ابهام و حيرت جمعيت افزود . 
قرار گرفتن در برابر امر واقع : 
در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام متهم نخستين را فراخواند و از علت اعتراف كاذب خود به قتل باز پرسيد. مرد گفت : من مردي قصابم و در سراي خود گوسفندي مي كشتم و كارد آلوده به خون گوسفند در دست من بود ، در اين هنگام آواز حزيني از خرابه ي نزديك خانه خود شنيدم و با همين كارد كه در دست داشتم ، به تعجيل بيرون دويدم . چون اين مرد كه قاتل حقيقي است ، صداي پاي مرا شنيد ، از بالاي ديوار پرد و ناپديد شد و من خويش را در كنار اين كشته يافتم . از اين كشته يافتم . از اين رو سخت ترسيدم و از آن جا بيرون دويدم و در همين احوال پاسبانان رسيدند و مرا گرفتند و مردم به صداي بلند مرا قاتل و جاني خواندند و هنگامي كه مرا به محضر قضاء آوردند ، قرائن و امارات بر اثبات مجرميت من چنان فراهم شده بود ، كه فرصت انكار در اختيار من نگذاشت و به ناچار اعتراف كردم و كار خود را به خداي چاره ساز تفويض نمودم . 
اميرالمؤمنين عليه السلام به ديده ي استفهام به جانب معترف نگريست و او نيز همه ي اين داستان را تأييد كرد و هنگام آن فرا رسيد كه حكم حق و فرمان عدالت درباره ي قضيه صادر گردد . 
قضيه بار ديگر در جريان حكم واقع مي شود:
چون كار به اينجا پيوست ، اميرالمؤمنين عليه السلام به جانب شيوخ قوم كه در مجلس قضاء حاضر بودند ، نگريست و فرمود : به عقيده ي شما در اين قضيه چه بايد كرد؟ ايشان به اتفاق گفتند : مرد اول را بايد رها كرد و اين دوم را به دست كيفر سپرد . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : اين فتوي بر خلاف راستي است . آن گاه روي از طرف ايشان به سبط اكبر ، حسن بن علي عليه السلام بگردانيد و فرمود: رأي تو درباره ي اين قضيه چيست؟ 
حضرت حسن بن علي عليه السلام عرضه داشت ، به عقيده ي من اين دو را بايد آزاد كرد . زيرا متهم نخستين هيچ گونه گناهي ندارد و آن مرد ديگر اگر چه نفسي را كشته است ، ولي ب اعتراف صريح خود نفسي ديگر را از هلاك نجات داد و خداي تعالي در اين باره فرموده است : « وَ مَنْ أَحْيا النّاسَ جَميعاً » يعني هركه يك نفس را احيا كند ، چنان است كه همگس مردم را احيا كرده باشد . بنابراين رأي من آن است كه بايد هر دو را آزاد ساخت و خونبهاي مقتول را از بيت المال پرداخت. اميرالمؤمنين عليه السلام از شنيدن احتجاج و شم و استنباط فرزند برومند شادمان شد و ديدگان حق بين او را بوسه داد و خداي را در برابر اين موهبت سپاس گفت و آن گاه فرمود تا حكم حسن بن علي عليه السلام را اجرا كردند. 
يك طفل و دو مادر !
رسميّت دادگاه به رياست عمربن الخطاب اعلام شد و ارباب دعاوي و اصحاب مظالم به محظر قضاء آمدند و در آن ميان كه عمر مشغول استماع شكايات و فصل مخاصمات بود ، پاسبانان كودكي را به محضر آوردند و به دنبال ايشان دو زن وارد شدند و از عمر خواستند تا به قضيه ي ايشان رسيدگي كند و در اختلافي كه ميان آن دو رخ داده ، به آئين عدالت فرمان براند. منظره ي آن كودك سراسيمه و مشاجره ي زنان ، توجه حضّار را به سوي ايشان جلب كرد و عمر چون آن ماجرا را ديد ، رو به جانب زنان كرد و قصه ي ايشان پرسيد. 
در اين هنگام يكي از آن دو زن با لحني مهيّج و بياني مؤثّر سخن آغاز كرد و گفت : اين كودك كه در منظر خليفه فارغ از همه چيز و غافل از همه جا سر گرم بازي است ، ميوه ي دل و پاره ي جگر من است كه نه ماه پر مشقت به زحمت حمل او گذرانده و در مجاورت قلب خود از شيره ي جان خويش به او غذا داده و همگي مشكلات را به انتظار ولادت و اميد ديدار طلعت او تحمل كرده ام ، ولي اكنون كه به آرزوي خود رسيده و مزد مشقتهاي طاقت فرساي خود را با دريافت اين عطيه ي الهي به دست آورده ام ، اين زن كه در كنار من نشسته از سر ظلم وتعدي ، مدعي مادري اين كودك شده و با سلاح حيله و تزوير ، قصد دارد كه پيوند مقدس و رابطه ي مادري و فرزندي ما را كه خدا پيوسته ، بگسلد و فرزند دلبند مرا از آغوشم بربايد. 
سخن آن زن چندان سوزناك و مؤثر بود كه صحنه ي قضاء را تحت تأثير شديد قرار داد و امواج رحم و سيلاب سرشك را در دلها و ديده ها برانگيخت . ليكن زن دوم ، پيش از آن كه فرصت از دست برود و رقيب به هدف مطلوب خود دست يابد ، پيش از شروع به سخن ، حجتي قوي و منطقي نافذ از اشك بر صفحه ي چهره ي خود به محضر قضاء عرضه كرد و گفت : اين زن حيله گر و نيرنگ ساز كه خدا او را از گواراترين لذتهاي حيات محروم ساخته و دامنش را قابل جاي گزيدن كودكي معصوم نشناخته ، با توسل به سلاح مكر و فريب ، به مبارزه و معارضه با من برخاسته و سويداي دل مرا آماج تير خدعه و تزوير خود ساخته تا به اين وسيله ميوه ي دل مرا به سرانگشت تعدي و جفا از شاخسار حياتم بچيند و چمنزار زندگيم را با ربودن بلبلي خوش آواز و نغمه سرا ، به قبرستاني سرد و وحشت زا مبدل سازد . سپس رو به حضار كرد و گفت : اي ياران پيامبر ! به ظاهر حق به جانب اين زن حيله گر منگريد ، زيرا او مار خوش خط و خط و خالي است كه به آشيانه ي پرندگان ضعيف شبيخون مي زند و جوجه گانشان را              مي ربايد . چون سخن آن زن زيبا به پايان رسيد ، بهت و حيرت سراسر مجلس را فراگرفت و عمر از شنيدن آن سخنان متناقض و مشاهده ي آن صحنه ي حيرت انگيز ، مضطرب و سرگردان شد و در كار خود فرو ماند و چاره اي جز توسل به باب مدينه علم پيامبر صلي الله عليه و آله نديد. 
در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام :
عمربن الخطاب كه بارها گفته بود : « لَوْلا عَليٌ لَهَلَكَ عُمَرُ » اين بار نيز حل آن مشكل را از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام خواستار شد و زنان را به محضر آن حضرت فرستاد تا بار ديگر شكايت خود را طرح كردند و حكايت خود را عرضه داشتند و هريك با بياني مؤثر و حالي آشفته گفتند : اي پسر عم رسول خدا ! 
زود درمان كن كه مي لرزد دلم                             كه بدرد از ميوه ي دل بگسلم 
علي عليه السلام چون سخن آن دو خصم را شنيد ، زبان به وعظ و اندرز گشود و ايشان را از عذاب الهي بيم داد و به بيان حقيقت دعوت كرد . ليكن سخنان آن حضرت در دل ايشان مؤثر نيفتاد و هم چنان در استبداد و عناد ماندند . در اين موقع اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : اكنون كه به صلح و صفا نمي گرائيد و به راه سازگاري نمي آييد ، ناگزير حكم حق و حق حكم را در قضيه شما اجرا خواهم كرد . آن گاه فرمود : ارّه اي حاضر كردند و چون چشم زنان به دندانه هاي برّان ارّه افتاد ، سراسيمه رو به حضرت علي عليه السلام كردند و از تصميم او جويا شدند . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : من اين ارّه را براي آن خواسته ام تا با آن زبان درشت و بي پرواي خود ، حق را بازگويد . سپس رو به يكي از حضار كرد و فرمود : برخيز و اين كودك را با اين ارّه به دو قسمت مساوي تقسيم كن و هر نيمه ي آن را در دامان يكي از اين دو زن بگذار . 
چهره ي حق از پرده بيرون مي افتد : 
چون كار به اينجا رسيد ، يكي از زنان خاموش بماند و آن ديگري تضرّع و زاري آغاز كرد و گفت : خدا را يا اباالحسن ! اگر چاره اي جز به دو نيم كردن كودك نباشد ، من از حق خود درگذشتم و كودك را با همگي حقوق خويش به رقيب بخشيدم . اميرالمؤمنين عليه السلام چون سخن او را شنيد، با صداي بلند تكبير گفت و فرمود : اين كودك فرزند تو است ، زيرا اگر فرزند آن زن ديگر بود، بي گمان به حال او رقت مي كرد و او را به دندانه هاي شكننده ي ارّه نمي سپرد. چون حكم حق از منطق صدق اميرالمؤمنين عليه السلام اعلام شد ، آن زن ديگر به حقيقت امر اعتراف كرد و كودك را به رقيب خود بازگذاشت و عمر از شنيدن نتيجه ي حكم شادمان شد و زبان به ثناي اميرالمؤمنين عليه السلام گشود. 
قتل مرموز و جستجو از قاتل 
منظره ي دادگاه عدالت و صحنه ي قضاء ، از جمله مناظر جالب و صحنه هاي قابل مطالعه است و براي شناختن روحيات و آزمايش اخلاق مردم مي تواند به جاي يك لابراتوار بسيار حساس و دقيق مورد استفاده واقع شود. آن جا بسياري از جباران ، جلال و جبروت خود را از دست مي دهند و در برابر منطق قوي و حجت شكننده ي دادخواهان مظلوم به زانو در مي آيند . در صحنه ي قضاء بسيار اتفاق مي افتد كه سرانگشت فراست قاضي ، ماسك هاي حيله و نيرنگ را از چهره ها بر مي دارد و سيماي واقعي اشخاص را بي پرده نشان مي دهد . 
كشته به خون آغشته اي در ميان محراب !
يك روز عمربن الخطاب در دوران خلافت خود براي اداء نماز صبح به مسجد وارد شد و چون گام در محراب نهاد ، شخصي را در برابر خود خفته يافت . به غلام خود گفت تا او را براي شركت در نماز صدا بزند . چون غلام نزديك شد ، او را در لباس زنانه يافت و گمان برد كه زني از زنان انصار است كه شب را به تهجّد گذرانده و بامدادان به خواب رفته است ، ليكن چندان كه او را حركت داد ، از جاي بر نخاست و چون پرده از روي او برداشت ، خود را در برابر مردي جوان و خوش سيما يافت كه جامه زنان بر تن و زخمي جانكاه بر گلو داشت و هنوز خون از عروقش روان بود . 
چون عمربن الخطاب ، از اين ماجرا با خبر شد ، دستور داد تا پيكر خون آلود را در يكي از زواياي مسجد جاي دادند و چون از نماز فارغ شد ، به كار جوان بينديشد . ولي راز قتل همچنان بر او پوشيده ماند و چاره اي جز توسل به باب مدينه ي علم نبود. 
توسل به باب مدينه ي علم :
عمربن الخطاب چون در كار آن جوان و داستان قتل و شناختن قاتل فرو ماند ، قضيه را با اميرالمؤمنين عليه السلام در ميان نهاد و از رأي صائب و فكر ثاقب او مدد خواست . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : اكنون دستور بده تا بدن مقتول را دفن كنند و منتظر باش تا پس از چندي ، كودكي را در همين محراب ببيني و با يافتن آن كودك به راز قتل و هويت قاتل آگاه شوي . عمر چاره اي جز پذيرفتن و به كار بستن آن دستور نديد و چون نه ماه از اين ماجرا گذشت ، يك روز به هنگام اداء نماز صبح ، به مسجد آمد و صداي گريه ي كودكي از محراب توجه او را جلب كرد. به غلام خود فرمود تا كودك را برداشت و چون نماز صبح پايان يافت ، او را به نزد اميرالمؤمنين عليه السلام برد. 

عتیقه زیرخاکی گنج