• بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

قانون ( جذب و دفع ) يك قانون عمومي است كه بر سرتا سر نظام آفرينش حكومت مي كند ، از نظر جوامع علمي امروز بشر مسلم است كه هيچ ذره اي از ذرات جهان هستي از دائره حكومت جاذبه عمومي خارج نبوده و همه محكوم آنند .

بشر دورانهاي باستان به جاذبه عمومي جهان پي نبرده بود وليكن به وجود جاذبه در برخي اجسام پي برده بود و بعضي از اشياء را سمبل آن ميدانست ، چون مغناطيس و كهربا .

از اينها كه بگذريم نيروي جاذبه را در مورد ساير جمادات نمي گفتند و فقط درباره زمين كه چرا در وسط افلاك وقوف كرده است سخني داشتند .

جاذبه و دافعه در جهان انسان 
در اينجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهاي جنسي نيست بلكه مراد آن جذب و دفعهايي است كه در ميان افراد انسان در صحنه حيات اجتماعي وجود دارد .
اين جذب و دفعها بر اساس سنخيت و مشابهت و يا ضديت و منافرت پي ريزي شده است و در حقيقت علت اساسي جذب و دفع را بايد در سنخيت و تضاد جستجو كرد . گاهي دو نفر انسان يكديگر را جذب مي كنند و دلشان مي خواهد با يكديگر دوست و رفيق باشند ، اين رمزي دارد و رمزش جز سنخيت نيست .
به عقيده بعضي ريشه اصلي اين جذب و دفعها نياز و رفع نياز است . انسان موجودي نيازمند است و ذاتاً محتاج آفريده شده ، با فعاليتهاي پيگير خويش مي كوشد تا خلآ هاي خود را پر كند و حوائجش را بر آورد و اين نيز امكان پذير نيست ، به جز اينكه به دسته اي بپيوندد و از جمعيتي رشته پيوند را بگسلد .
در حقيقت جذب و دفع دو ركن اساسي زندگي بشرند و بهمان مقداري كه از آنها كاسته شود در نظام زندگي اش خلل جايگزين مي گردد.

اختلاف انسانها در جذب و دفع 
افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد ديگر انسان ، يكسان نيستند بلكه به طبقات مختلفي تقسيم مي شوند :
۱- افرادي كه نه جاذبه دارند و نه دافعه ، نه كسي آنها را دوست و نه كسي دشمن دارد . اين يك موجود ساقط و بي اثر است . او نه موج موافق ايجاد مي كند و نه موج مخالف . اينها يكدسته هستند : موجودات بي ارزش و انسانهايي پوچ و تهي ، زيرا انسان نياز دارد كه دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم ميتوانيم بگوييم نياز دارد كه دشمن بدارد و او را دشمن بدارند.
۲- مردمي كه جاذبه دارند اما دافعه ندارند ، با همه ميجوشند و گرم مي گيرند و همه مردم از همه طبقات را مريد خود ميكنند ، در زندگي همه كس آنها را دوست دارد و كسي منكر آنان نيست .
 و  اما محبتي كه قران دستور مي دهد آن نيست كه با هر كسي مطابق ميل و خوشايند او عمل كنيم ، با او طوري رفتار كنيم كه او خوشش بيايد و لزوماً به سوي ما كشيده شود ، محبت اين نيست كه هر كسي را در تمايلاتش آزاد بگذاريم و يا تمايلات او را امضاء كنيم ، اين محبت نيست بلكه نفاق و دو روئي است .
 بعلاوه محبت منطقي و عاقلانه آنست كه خير و مصلحت جامعه بشريت در آن باشد نه خير يك فرد و يا يكدسته بالخصوص . بسا خير رساندنها و محبت كردنها به افراد كه عين شر رساندن و دشمني كردن با اجتماع است .
۳- مردمي كه دافعه دارند اما جاذبه ندارند . دشمن سازند اما دوست ساز نيستند . اينها نيز افراد ناقصي هستند و اين دليل بر اين است كه فاقد خصائل مثبت انساني ميباشند زيرا اگر از خصائل انساني بهره مند بودند گروهي ولو عده قليلي طرفدار و علاقمند داشتند ، زيرا در ميان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان كم باشد . و قهراً كسيكه همه دشمن او هستند خرابي از ناحيه خود اوست و الا چگونه ممكن است در روح انسان خوبيها وجود داشته باشد و هيچ دوستي نداشته باشد . اينگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتي در جهات شقاوت ، وجود اينها سر تا سر تلخ است و براي همه هم تلخ است .
علي ( ع ) مي فرمايد :
( ناتوانترين مردم كسي است كه از دوست يافتن ناتوان باشد و از آن ناتوانتر آنكه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند ) .
۴- مردمي كه هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهاي با مسلك كه در راه عقيده و مسلك خود فعاليت مي كنند ، گروههايي را به سوي خود مي كشند ، در دلهايي بعنوان محبوب و مراد جاي مي گيرند و گروههايي را هم از خود دفع مي كنند و مي رانند . هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم مخالف پرور .
اينها نيز چند گونه اند ، زيرا گاهي جاذبه و دافعه شان هر دو قوي است و گاهي هر دو ضعيف و گاهي متفاوت . افراد با شخصيت آنهايي هستند كه جاذبه و دافعه شان هر دو قوي باشد و اين بستگي دارد به اينكه پايگاههاي مثبت و پايگاههاي منفي در روح آنها چه اندازه نيرومند باشد .
صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتي قوي بودن جاذبه و دافعه براي اينكه شخصيت شخص قابل ستايش باشد كافي نيست بلكه دليل اصل شخصيت است . و شخصيت هيچكس دليل خوبي او نيست .
بنابر اين هر شخصيتي  هم سنخ خود را جذب مي كند و غير هم سنخ را از خود دور مي كند . شخصيت عدالت و شرف عناصر خير خواه و عدالت جو را بسوي خويش جذب ميكند و هوا پرستها و پول پرستها و منافقها را از خويش طرد ميكند . شخصيت جنايت جانيان را بدور خويش جمع مي كند و نيكان را از خود دفع ميكند . 
و همچنانكه اشاره كرديم تفاوت ديگر در مقدار نيروي جذب است . در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحيه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

علي شخصيت دو نيروئي 
علي از مرداني است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه و جاذبه و دافعه او سخت نيرومند است . شايد در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه اي به نيرومندي جاذبه و دافعه علي پيدا نكنيم ، دوستاني دارد عجيب ، تاريخي ، فداكار ، با گذشت ، از عشق او همچون شعله هائي از خرمني آتش ، سوزان و پر فروغ اند ، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مي شمارند و در دوستي او همه چيز را فراموش كرده اند . مردمي با گذشت و مهربان ، عادل و خدمتگزار خلق ، گرد محور وجودش چرخيدند كه هر كدام تاريخچه اي آموزنده دارند .
ساير شخصيتهاي جهان با مرگشان همه چيزها ميميرد و با جسمشان در زير خاكها پنهان مي گردد اما مردان حقيقت خود مي ميرند ولي مكتب و عشقها كه بر مي انگيزند با گذشت قرون تا بنده تر مي گردد .
اين جذبه ها اختصاصي به عصري ندارد ، در تمام اعصار جلوه هائي از آن جذبه هاي نيرومند مي بينيم كه سخت كارگر افتاده است .
تاريخ افراد سر از پا نشناخته زيادي را مي شناسد كه بي اختيار جان خود را در راه مهر علي فدا كرده اند . اين جاذبه را در كجا ميتوان يافت ، گمان نميرود در جهان نظيري داشته باشد .
علي به همين شدت دشمنان سر سخت دارد ، دشمناني كه از نام او بخود مي پيچيدند . علي از صورت يك فرد بيرون است و بصورت يك مكتب موجود است . و به همين جهت گروهي را بسوي خود مي كشد و گروهي را از خود طرد مينمايد . آري علي شخصيت دو نيروئي است .

جاذبه هاي نيرومند 
دعوتهائي كه در ميان بشر پديد آمده ، همه يكسان نبوده و شعاع آنها يكنواخت نيست . بعضي از دعوتها و سيستمهاي فكري يك بعدي است و در يك سو پيش رفته است ، در زمان پيدايشش قشر وسيعي را فرا گرفته ، ميليونها جمعيت پيرو پيدا كرده است اما بعد از زمان خويش ديگر بساط هستيش بر چيده شده و به دست فراموشي سپرده شده است .
و بعضي دو بعدي است ، شعاعشان در دو سو پيش رفته است . همچنانكه قشر وسيعي را فرا گرفته ، در زمانها نيز پيشروي كرده ، و بعضي ديگر در ابعاد گوناگون پيشروي كرده اند . هم سطح وسيعي از جمعيتهاي بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خويش قرار داده اند و در هر قاره اي اثر نفوذ آنها را مي بينيم و هم بعد زمان را فرا گرفته و تا اعماق روح بشر ريشه دوانده . اينگونه دعوتهاي سه بعدي مخصوص سلسله پيامبران است .
كدام مكتب فكري و فلسفي را مي توان پيدا كرد كه مانند اديان بزرگ جهان ، بر صدها ميليون نفر ، در مدت سي قرن و بيست قرن و حداقل چهارده قرن حكومت كند و به سر ضمائر افراد چنگ بيندازد ؟
جاذبه ها نيز اينچنين اند ، گاهي يك بعدي و گاهي دو بفدي و گاهي سه بعدي هستند .
جاذبه علي از قسم آخر است . هم سطح وسيعي از جمعيت را مجذوب خود ساخته و هم به يك قرن و دو قرن پيوسته نيست . آنچنانكه بعد از قرنها كه به يادش مي افتند و سجاياي اخلاقيش را مي شنوند اشك شوق مي ريزند و به ياد مصائبش مي گريند تا جائيكه دشمن را نيز تحت نفوذ قرار داده است .
از اينجا مي توان دريافت كه پيوند انسان با دين از سبك پيوندهاي مادي نيست بلكه پيوند ديگري است كه هيچ چيز ديگر چنين پيوندي با روح بشر ندارد .
علي اگر رنگ خدا نمي داشت و مردي الهي نمي بود فراموش شده بود . علي نه تنها با كشته شدنش نمرد بلكه زنده تر شد . و در حقيقت علي همچون قوانين فطرت است كه جاودانه مي مانند .
بعضي از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند اما علي و معدودي از بشر هميشه هادي و رهبرند .

تشيع ، مكتب محبت و عشق 
از بزرگترين امتيازات شيعه برساير مذاهب اين است كه پايه و زير بناي اصلي آن محبت است . از اينرو تشيع ، مذهب عشق و شيفته گي است و تولاي آن حضرت ( علي (ع ) ) مكتب عشق و محبت است . عنصر محبت در تشيع دخالت تام دارد .
علي همان كسي است كه در عين اينكه بر افرادي حد الهي جاري ميساخت و آنها را تازيانه مي زد و احياناً طبق مقررات شرعي دست يكي از آنها را مي بريد ، باز هم از او رو نمي تافتند و از محبتشان چيزي كاسته نمي شد .
علي مقياس و ميزاني است براي سنجش فطرتها و سرشتها ، آنكه فطرتي سالم و سرشتي پاك دارد از وي نمي رنجد ولو اينكه شمشيرش بر وي فرود آيد و آنكه فطرتي آلوده دارد به او علاقه مند نگردد .
اين عشقها و علاقه ها كه ما اينچنين در تاريخ علي و ياران مي مي خوانيم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن ميكشاند .

اكسير محبت
شعراي فارسي زبان عشق را اكسير ناميده اند . و گفتند آن اكسير واقعي كه نيروي تبديل دارد عشق و محبت است زيرا عشق است كه مي تواند قلب ماهيت كند . عشق مطلقاً اكسير است و خاصيت كيميا دارد . عشق اس كه دل را دل مي كند و اگر عشق نباشد دل نيست ، آب و گل است .
از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است ، محبت نيرو آفرين است ، جبان را شجاع مي كند . عشق و محبت سنگين و تنبل را چالاك و زرنگ مي كند و حتي از كودن ، تيز هوش مي سازد . عشق است كه از بخيل بخشنده و از كم طاقت و نا شكيبا متحمل و شكيبا مي سازد .
توليد رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ، و به عبارت ديگر تلطيف عواطف ، و همچنين توحد و تاحد و تمركز و از بين بردن تشتت و تفرق نيروها و در نتيجه قدرت حاصل از تجمع همه از آثار عشق و محبت است . 
عشق نفس را تكميل و استعدادات حيرت انگيز باطني را ظاهر مي سازد . از نظر قواي ادراكي الهام بخش و از نظر قواي احساسي ، اراده و همت را تقويت مي كند . روح را از مزيجها و خلطها پاك مي سازد و به عبارت ديگر عشق تصفيه گر است .
اثر عشق از لحاظ روحي در جهت عمران و آبادي روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابي ، اثر عشق در بدن درست عكس روح است .

حصار شكني 
عشق و محبت ، قطع نظر از اينكه از چه نوعي باشند ، حيواني جنسي باشد يا حيواني نسلي و يا انساني ، و قطع نظر از اينكه محبوب داراي چه صفات و مزايايي باشد ، انسان را از خودي و خود پرستي بيرون مي برد . خود پرستي محدوديت و حصار است ، عشق به غير مطلقاً اين حصار را مي شكند . تا انسان از خود بيرون نرفته است ضعيف است و ترسو و بخيل و حسود و بد خواه و كم صبر و متكبر . هميشه سرد است و خاموش ، اما همينكه از خود پا بيرون نهاد و حصار خودي را شكست اين خصائل و صفات زشت نيز نابود مي گردد .
خود پرستي به مفهومي كه بايد از بين برود يك امر وجودي نيست ، يعني نه اينست كه انسان بايد علاقه وجودي نسبت به خود را از بين ببرد تا از خود پرستي برهد . 
به عبارت ديگر اصلاح انسان در كاستي دادن به او نيست ، در تكميل و اضافه كردن به اوست . وظيفه اي كه خلقت بر عهده انسان قرار داده است در جهت مسير خلقت است ، يعني در تكامل و افزايش است نه در كاستي و كاهش .
مبارزه با خود پرستي مبارزه با ( محدوديت خود ) است . بنابر اين خود پرستي جز محدوديت افكار و تمايلات چيزي نيست .
 عشق ، علاقه و تمايل انسان را به خارج از وجودش متوجه مي كند وجودش را توسعه داده و كانون هستيش را عوض مي كند و به همين جهت عشق و محتب يك عامل بزرگ اخلاقي و تربيتي است ، مشروط به اينكه خوب هدايت شود و به طور صحيح مورد استفاده واقع گردد .

عتیقه زیرخاکی گنج