• بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خديجه از پدر و مادري قريشي زاده شد . پدرش «خويلد» پسر «اسدبن عبدالعزي» و مادرش « فاطمه » دختر « زائده بن اصم » بود كه سلسلة نياكانش به « لوي بن غالب بن فهر » مي انجاميد : دودمان مادر بزرگش ، هاله دختر عبد بن حارث نيز به « لوي » منتهي مي شد . 
بدين لحاظ ، تمام مورخان اعتراف دارند به اين كه « خديجه » از پدر و مادري متولد شد كه هر دو از ريشه دارترين و اصيل ترين خاندانهاي جزيره العرب بودند . 
اسدبن عبدالعزي » پدر خويلد و نياي بزرگوار خديجه ، يكي از اعضاي برجستة پيمان « حلف الفضول » بود . 
پيمان مذكور را گروهي از مردان با شخصيت و عدالت خواه عرب بستند و قرار گذاشتند كه از مظلومان دفاع كنند و در ياري كردن درماندگان كوشش نمايند . 
در گذشته ميان جرهمي ها پيماني به نام « حلف الفضول » وجود داشت و اساس آن ، دفاع از حقوق افتادگان بود و بنيان گذاران پيمان ، كساني بودند كه نام هاي همه از مادة « فضل » مشتق بود . آنان عبارت بودند از : فضل بن فضاله ، فضل بن حارث و       فضل بن وداعه . 
چون پيماني كه عده اي از قريش با هم بسته بودند از نظر هدف ـ دفاع از حقوق    مظلوم ـ با حلف الفضول يكي بود ، از اين نظر ، نام اين اتحاد و هم پيمان شدن را ني    « پيمان فضول » ناميدند . 
رسول اكرم در اين پيمان كه حيات مظلومان را بيمه مي كرد ، شركت نمود و خود دربارة عظمت اين پيمان ، جمله هايي فرموده است كه اينك دو فراز از آن را نقل      مي كنيم : 
« در خانة عبدالله بن جدعان شاهد پيماني شدم كه اگر اكنون هم ( پس از بعثت ) مرا به آن پيمان بخوانند ، اجابت مي كنم » ، يعني حالا نيز به عهد و پيمان خود وفا دارم . 
ابن هشام نقل مي كند كه حضرتش بعدها دربارة پيمان مزبور چنين مي گفت : 
« ما اُحِبُ اَنَ لي بهِ حُمُرَ النَعَم » : من حاضر نيستم پيمان خود را بشكنم : اگر چه در مقابل آن ، شتران سرخ موي ( گرانبهاترين نعمت ) را در اختيار من بگذارند . 
الف : پدر
پدر خديجه « خويلد » بود ، همان كسي كه در حادثة حملِ « حجر الاسود » به يمن ، به خاطر حراست از يكي از مناسك دينش با تُبَعً ( پادشاه يمن ) در افتاد و در اين طريق هيچ گاه نيرو و بي شماري ياران دشمن ، او را به وحشت نيفكند و بالاخره در اثر فداكاري هاي او بود كه تُبَعً از تصميم خود منصرف شد و آن سنگ مقدس را از جايش حركت نداد . 
گوشه اي از ثروت خديجه 

 وي ثروت بسياري داشت . شترهاي زياد او در راه هاي زياد او در راه هاي تجارتي مكه كار مي كردند . عمارتش يكي از بهترين خانه هاي مكه محسوب مي شد . بناي آن دو طبقه بود ، با ايوان هاي كوچك مشرف به كعبه و بر راه شام . در طرف چپِ درب     خانه اش سنگي بود به بزرگي يك ذراع و يك وجب كه بعدها محمد  در مقابل تيرهايي كه از منزل « ابولهب » مي آمد ، بدان جا پناه مي برد . 
يك طرف خانه جاي سكونت خودش بود ، طرف ديگر محل پذيرايي از مهمانان . در اتاق خودش كه مشرف به كعبه بود ، صندلي هاي عاج نشان و صدف نشان و حرير هاي هند و زربفت هاي ايران كه عمالش اورده بودند ، ديده مي شد . 
به هر يك از كار گزارانش به غير از مخارجشان سالي دو شتر مي داد . هر چيز خوبي را از اطراف يا به شكل هديه و يا براي فروش به خانة او مي آوردند . 
در اتاق خوابش يك چراغ برنج قلمزني ممتاز كه مردم آن را طلا تصور مي كردند ، موجود بود . هر وقت كاروان هاي خديجه ديده مي شد و دخترهاي مكه بدين جهت هميشه به خانه اش مي آمدند . 
خديجه از دولتمندان بنام قريش بود و از نظر شأن و مقام و موقعيت اجتماعي در     عالي ترين وضع ممكن به سر مي برد . از نظر مذهبي نيز با توجه به عامل وراثت و تربيت ، سرشتي ديني و توحيدي داشت . 
موقعيت و شخصيت اجتماعي وي بسيار بالا بود . خانه اي باشكوه كه داراي قبه اي از حرير سبز بود و با طناب هاي ابريشم بسته شده بود . ثروت سرشار او نيز معروف بود و كارگشاي درماندگان و سرماية تجاري وي در حجاز به شمار مي رفت . 

قبل ازازدواج با محمد

خديجه پيش ازپيامبر دوبارازدواج كرده بود:
الف) اولين شوهرش « ابوهالة بن نباش بن زراره» ازقبيله تميم (تيم) بود.كه ازاو فرزندپسري به نام «هند»به دنيا آورد.«هند» هنوزسه بهارازعمرش نگذشته بودكه پدرش رحلت كرد.لذاهرازچندگاهي يادوخاطره پدر دردلش زنده مي شدوناله كنان نام پدررابرزبان جاري ميكردوميگفت:« ابوهالي»هريك ازاين يادآوري هاي طفل زخمي بودبه دل مادربه طوري كه خديجه رنج يتيمي هركودكي رادرقلب خوداحساس كرده وبرمحبت ومهرباني اش مي افزود.
امام حسن مجتبي حديث وصف «شمايل پيامبر»راازهندروايت كرده كه بعداً بيشتر محدثان وراويان هم آن حديث راازامام حسن  گرفته ونقل كرده اند.
مشهوراست كه وي (هند)ميگفت:
«من ازنظرپدرومادروبرادروخواهرشرافتم بيش ازهمه است» اودرتمام جنگها وغزوات همگام پيامبرودرراه دعوت اسلامي هم چون مادرش خديجه تاآخرين حدممكن ازجان گذشته بودبعدازرحلت پيامبر هم پيوسته همراه وملازم ركاب علي  بودتااين كه دربصره وجنگ جمل به شهادت رسيد.
ب) ازدواج ديگرخديجه بعدازمرگ شوهرنخستين خود« ابوهاله» با «عتيق بن عائذ(عابد)مخزومي»بودازاودختري نصيبش شدكه اورا نيز«هند»ناميد.اين دخترتحت سرپرستي مادربودتااين كه باظهوراسلام مسلمان شدودرشمارصحابي هاي بزرگ وبااخلاص پيامبر قرارگرفت.
 

آشنايي خديجه بامحمدامين

راويان سيره رسول خدا نقل ميكنندكه خديجه دركاربازرگاني وفعاليتهاي اقتصادي اش گروهي رابادستمزدهاي معين براي تجارت به شام وسايرجاها گسيل ميداشت.پيش از ازدواج باپيامبركه آوازه امانت وصداقت وپايداري اش دركارها به همه جا پيچيده بودونقل مجالس ومحافل مردان وزنان مكه بودبه دنبال وي فرستادتااونيزچون ديگران براي وي به تجارت بپردازد.وبه خاطرهمان امانت ودرستي وسايرويژگي هاي بي مانندش به آن حضرت دوبرابرديگران مزدپيشنهادكرد.
محمد نيزبعدازمشورت باعمويش ابوطالب باپيشنهادخديجه موافقت كردوبدين ترتيب قراردادكاربسته شدومحمد دررأس يك كاروان تجارتي به راه افتادوخديجه براي انجام كارهاي قافله واجراي دستورات وي غلامش «ميسره»رابه خدمت او گماشت.كاروان به شام رسيد.كالاهاي تجارتي باوضعي دلخواه به فروش رفت .دربرابرمتاع هاي ديگري خريداري شدوآهنگ بازگشت كرد.اين كاروان براي اولين بارتجارتش آن چنان موفقيت شاياني به دست آوردكه براي هيچ يك ازسايركاروان ها سابقه نداشت وهمه جا صداكرد.
ميسره پيش از رسيدن كاروان به نزديكي هاي مكه با اشتياق به سوي شهروخديجه شتافت تا حادثه شگفت ملاقات «راهب»با محمد  وسايررويدادهاي عجيب وغريبي راكه تاآن زمان برايشان رخ نداده بودگزارش دهد. 
باپخش خبرنزديك شدن كاروان محمد باآن شگفتي هاي خاص مكه آماده شدتاازاو استقبال شاياني به عمل آورد.مردم به پيشبازاوازشهرخارج شدند.برخورداستقبال كنندگان با مسافران وصداي همهمه وفريادهاي شادي آفرين مردم ازديدارمحمد وخويشان وياران ونعره هاي پياپي اشتران كف برلب چنان غوغايي به پاكرده بودكه حتي بي تفاوت ترين وافسرده ترين افرادرابه جنب وجوش وجستجو واميداشت.
دراين ميان خديجه ازدرگاه بلندخانه اش همه را مي نگريست وردپاي قافله رادنبال ميكرددرحالي كه دراندرون جانش آتش حسرت واشتياقي آميخته باغم واضطراب    شعله ور گرديده بودوهرچه فكرميكردنمي توانست براي آن توجيه وتفسيري پيداكند.
«ميسره» هم دركنارش ايستاده ويكسره گوش اوراازخبرهاي مربوط به مسافرت وحوادث شگفتي كه درطول راه براي محمد  روي داده بود پرميكرد.
خديجه غرق در درياي انديشه وتأملات بي تفسيرش بودناگهان محمد  باآن سيماي درخشان ونجيبش در درگاه خانه ظاهرشدبه گرمي ازاواستقبال كردمقدمش راگرامي داشت وباكلماتي سرشارازشيريني ومحبت بازگشت مقرون به سلامتش راتبريك گفت.
محمد  متقابلاً استقبال گرم اورا سپاس گفت وشروع كردبه نقل اخبارسفروسودهاي سرشاري كه نصيبش شده بودوكالاهايي كه ازشام خريده بودودرحجازبازارگرمي داشت.خديجه نيزدرحالي كه سخت فريفته بيان شيرين وشخصيت متين وي كه نمايشگراصالت وانسانيت والايش بودونظيرآن را نزدهيچ يك ازكهنسالان وجوانان نازپرورده مكه سراغ نداشت قرارگرفته بود گفتارش را باگوش جان مي شنيد. چون سخنانش به پايان رسيدآهنگ خروج كردخديجه بر درب خانه ايستادوچشمانش آنقدراو را دنبال كرد تادرخم كوچه ازنظرش پنهان گرديد.
امين مكه به سوي عمووسرپرستش ابوطالب كه با بي صبري درانتظاراوبودشتافت عموباخوشبختي وسرور بسيارازاواستقبال كردوازاينكه به سلامت وبدون هيچ ناراحتي وخطرازناحيه دشمنان وسختي هاي سفرودوري راه بازگشته بدو تبريك گفت.

خواستگاري

مجلس خواستگاري برگزارشدوخطبة عقدتوسط ابوطالب ـ آنگونه كه متداول بودـ خوانده شد وبدين ترتيب اراده ومشيت خدا اين دو را در كناريكديگرقراردادتاازپرتوقرآن اين خورشيدوماه نه تنها جزيرة العرب كه جهان ازنوروشور پرگردد.
نقل شده است كه پس از انجام مراسم وپذيرش خديجه چون حضرت محمد  خواست كه برخيزدوهمراه عمويش ابوطالب برودخديجه ازروي ادب واحترام اظهارداشت:
به خانه خودت خوش آمدي خانه خانة توست من نيزكنيزتوهستم .
آنچه اشاره شدعقيدة بيشترمورخان ونويسندگان سيره پيامبراكرم دربارة چگونگي ازدواج آن حضرت وخديجه است كه منشأ آن را نيزهمان سفرتجارتي پيروزمندانه محمد  وخصال عالي انساني ورويدادهاي شگفتي كه ازعظمت وشخصيت واحياناً آينده شكوفاي او حكايت ميكردميدانند.
ولي عده اي ديگر ازراويان منشأ اين زندگي مشترك را سفربه شام ووساطت نفيسه نميدانندبلكه قائلندكه واسطه اين امرخواهرخديجه« هاله»بوده ومبنايش خواست وطلب خودخديجه بوده است.
ازقول «عماربن ياسر»آمده است كه وي ميگفت :
« من به چگونگي زناشويي رسول خدا  وخديجه ازهمه آگاه ترم زيرا افتخاردوستي ومصاحبت آن حضرت راداشته ام.  
روزي باآن حضرت در راه صفا ومروه ميرفتيم ناگاه خديجه را ديديم كه باخواهرش «هاله»نزدمن آمد وپرسيد: عمار! نظرورغبت رفيقت را نسبت به ازدواج باخديجه چگونه مي بيني؟ 
گفتم: نميدانم.
سپس به سوي آن حضرت برگشتم وموضوع رابا وي درميان گذاشتم .
فرمود: برگردوباآنها روزي راتعيين كن تادراين موردواردصحبت شويم.
چون روزموعودفرارسيدخديجه به دنبال عمويش«عمروبن اسد» فرستادمقدمش راگرامي داشت وجامه اي فاخربردوشش انداخت.
سپس پيامبر نيزباتني چندازعموهايش كه درصدرآنان ابوطالب قرارداشت درمجلس حاضر شدند.
خطبه عقدتوسط ابوطالب خوانده شده وامر ازدواج انجام گرفت »
آنگاه عمارچنين افزوده است :
«هيچ گاه خديجه پيش ازاين واقعه پيامبر  رابه استخدام خوددرنياورده بودونيزآن حضرت اجيرهيچ كس ديگرنبوده است»
« ابن كثير» مورخ معروف هم درتاريخ خود بعدازآن كه شرح ازدواج رسول خدا  را به شكل اول ـ كه شايع ترومشهورتراست ـ آورده شكل دوم آن را نيزنقل كرده است.
درتاريخ « ابي الفداء » آمده است كه پس ازبازگشت پيامبرازشام وبازگوكردن « ميسره» حوادثي را كه درراه براي آن حضرت رخ داده بود خديجه بدون واسطه اشتياق خود رابه همسري با آن حضرت عرضه داشت متقابلاً اعلام توافق شد وپيمان زناشويي درمدتي بسيار كوتاه بين آن دو برقرارگرديد.
عروسي اين دو انسان نمونه برگزارشد.خديجه ازعموي محمديعني ابوطالب درخواست كرد كه شتري نحر كندتاوليمه زفاف برگزارشودوديگران هم ازبركت اين ازدواج خجسته برخوردارشوند.
  • بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۷۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بار ديگر رسول خدا آنان را دعوت كرد و پس از صرف طعام بي درنگ بحمد و ثناي الهي سخن آغاز نمود و شهادت بر زبان جاري ساخت سپس فرمود «إنَّ الرَّائد لا يكذب أهله، و الله الّذي لا إله إلّا هو إنّي رسول الله إليكم خاصّة و إلي الناس عامّة و الله لتموتنَّ كما تنامون و لتبعثنَّ كما تستقيظون و لتحاسبنَّ بما تعملون و لتجزون بالإحسان إحساناً و بالسوء سوءاً، و انّها الجنّة أبداً أوالنار أبداً» براستي كه پيشرو قافله به ياران خود دروغ نگويد، سوگند به آن خدائي كه جز او معبودي آنچنان كه مي رويد خواهيد مرد و همانطور كه از خواب برمي خيزيد در قيامت از گور برانگيخته خواهيد شد و بحساب شما دقيقاً رسيدگي خواهند كرد و برفتار نيكتان پاداش نيك و بكردار زشتشان سزاي بد خواهند داد و سرانجام كارتان يا بهشت جاويد است و يا آتش دوزخ.
كلام آن حضرت كه بدينجا رسيد ابوطالب با لحني بسيار آرام و متين كه حكايت از ايمان و انقلاب دروني او مي كرد گفت: نصيحت و خيرخواهي تو را بجان و دل پذيرفتيم و از سر صدق و راستي نبوت را تصديق نموديم و چه بسيار آرزومند و عاشق ياري تو هستيم، و اشاره بحضار كرده گفت ايشان برادران و خويشان و تبار تواند و من يكي از ايشانم جز اين كه بر ديگران درخواسته تو سبقت جستم هر چه مأموري انجام ده بخدا سوگند تا زنده ام دست از ياريت برندارم۱ لكن ابولهب با لحني تند و مسخره آميز گفت اين عجب رسوائي است، اي قريش قبل از آن كه او بر شما دست يابد دستش را كوتاه سازيد، ابوطالب گفت به خدا سوگند تا زنده ايم از او دفاع خواهيم كرد.
پاره اي گويند رسول خدا r رو كرد به پسران عبدالمطلب و فرمود «يا بني عبدالمطلّب إنّي والله ما أعلم شابّاً في العرب جاء قومه بأفضل ممّا قدجئتكم به قد جئتكم بخير الدُنيا و الاخرة و قد أمرني الله تعالي أن أدعئكم إليه فأيّكم يوازرني علي هذا الأمر علي أن يكون أخي و وصيّي و خليفتي فيكم» اي پسران عبدالمطلب براستي جواني از عرب نمي شناسم كه چيزي را براي قوم خود آورده باشد بهتر از آنچه من آوردم، بي شك بدانيد من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام، پروردگارم بمن فرمان داده كه شما را بسوي او بخوانم اكنون هر كدام از شما حاضر باشد مرا ياري كند او برادر و وصي و خليفة من در بين شما خواهد بود؟ علي u كه در آن هنگام جواني بالغ بود بپاي خاست و گفت يا رسول الله من حاضرم تا آخرين نفس تو را ياري كنم پيغمبر او را نشانيد و سخن خود را تكرار كرد تا سه بار علي u گفت من حاضرم كه در اين كار پشتيبان تو باشم، سپس رسول خدا بازوي او را گرفت و فرمود «انَّ هذا أخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و أطيعوا»: اين علي برادر و وصي و جانشين من است در بين شما، از او بشنويد و او را مطيع باشيد، قريش خنديدند و به علي و پدرش ابوطالب نگريسته از روي تمسخر گفتند اي ابوطالب اكنون از پسرت پيروي كن كه او را بر تو امير ساخت.
بهر حال اين مجلس خاتمه يافت و قريش پراكنده شدند لكن با سينه هاي پر از خشم و چهره هاي در هم كشيده و عبوس و دلهاي پر از كينه، اما چاره اي نداشتند چون رسماً ابوطالب را كه رئيس دارالندوه بود حامي محمّد مي ديدند، چندي بدين منوال گذشت تا اين كه پيغمبر مأموريت پيدا كرد همة مردم را بدين خويش دعوت كند و آية «فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين» نازل گشت پيغمبر اكرم از كوه صفا بالا رفت و ندا داد «يا بني فهر! يا بني عدي! يا بني فلان! و يا بني فلان» يكايك بطون و قبائل را بنام خون همگي گرد آمدند و ابولهب هر طور كه بود خود را رسانيد شايد بتواند از دعوت پيغمبر جلوگيري كند پس از آن كه همه جمع گشتند فرمود اگر من بگويم كه سواراني در اين وادي خيال غارت بردن بر شما دارند مرا تصديق خواهيد كرد؟ گفتند آري ما تا كنون دروغي از تو نشنيده ايم، آنگاه فرمود «فإنّي نذيرٌ لكم بين يدي عذاب شديد»: براستي كه من شما را از كيفر زشتكاريهايتان بعذابي سخت بيم مي دهم. دست از كيش بت پرستي برداريد و معبود حقيقي خداي آسمان و زمين را پرستش كنيد اي زادگان عبدالمطلب، اي زادگان عبد مناف، اي زادگان زهره، اي زادگان تيم، اي زادگان مخزوم، اي زادگان أسد، خدا بمن فرمان داده تا خويشاوندان نزديك خود را پيش از ديگران انذار نمايم، اكنون از شما هيچ نمي خواهم جز اين كه بگوييد «لا إله إلّا الله».
ابولهب كه مردي تنومند و درشتخو بود فرياد زد «تبّاً لك ألهذا جمعتنا» واي بر تو، ما را براي همين جمع كردي۲٫ پيغمبر نگاهي به ابولهب كرده چيزي فرمود، لكن جعفر بن ابي طالب و عبيدة بن حارث و جماعتي ايمان آوردند.
قريش هر چه كوشيدند كه شايد بتوانند اين نور را خاموش كنند و از دعوت پيغمبر جلوگيرند ممكن نشد لاجرم به آزار و اذيت مسلمين پرداختند لكن بخاطر ابوطالب نسبت به شخص پيغمبر و علي ابن ابي طالب خيلي جسارت نمي كردند.
از جمله كساني كه در اين جا ايمان آورده و مورد آزار قريش قرار گرفته بودند عمار ياسر، و پدر و مادر و برادرش، خباب الأرت، صهيب بن سنان، بلال بن رباح عامر بن فهيرة بودند كه سخت تحت فشار و شكنجه قريش واقع شدند اكنون قصة بلال را چنانكه جاد المولي آورده بشنويد.
 
 بلال 
اميّه بن خلف بمجلسي كه در قريش تشكيل يافته بود شركت كرده و در آنجا نشسته بود كه مردي آرام آرام خود را بدو نزديك مي كرد، او خود را بوي رسانيده و آهسته بگوشش گفت هيچ خبر داري؟! پرسيد چه خبري چه شده؟ گفت: غلامت با محمّد رفت و آمد پيدا كرده، و من خود اين معنا را بچشم ديده ام، حتي بدست آورده ام در چه موقعي نزد او مي رود، يا در گرماي ظهر و يا در تاريكي شب است، و مكرر ديده ام كه راه رفتنش با ترس و احتياط است كه مي خواهد كسي از كارش سر در نياورد، و اگر فهم مرا تخطئه نكني من گمان مي كنم دعوت او را هم پذيرفته باشد چه من ان معنا را از سيماي بلال مي خوانم و من احوالات او را مورد نظر گرفته ام و چنين گمان مي كنم كه او نيز مانند بسياري از مردم مكه بدام وي افتاده، و دين او را پذيرفته است.
اميه با كمال تعجب پرسيد: راست مي گوئي، آيا دليل هم داري؟ گفت: آري اگر صرف پندار بود و اطمينان نداشتم بتو نمي گفتم، من آنچه ديده ام گفتم تا  هر چه زودتر غلامت را از اين آلودگي پاك سازي و بطور كلي فكري دربارة اين فتنه بكني چه بزودي در همة بردگان و بعد از آنان رفته رفته در ساير طبقات مردم رخنه خواهد كرد.
اميه در حالي كه از شدت خشم آتش گرفته بود برخاسته بمنزل رفت، و در راه دندان روي دندان فشار داده و در اين كه چگونه بلال را شكنجه كند مي انديشيد.
بلال آمد و از چهرة در هم گرفته آقايش به آتش خشم و قصد سوء او پي برد، در برابر اميه قرار گرفت اما چه قرار گرفتني مانند بيد مي لرزيد، اميه گفت: اين حرفها چيست كه از تو به من رسيده آيا راست است كه با محمّد رفت و آمد داري و در تاريكي هاي شب و گرماي روز نزد او مي روي، آيا تو باو ايمان آورده اي و خرافات و ضلالت او را پذيرفته اي و به «لات» و «عزي» كافر شده از دين و از پرستش خدايان قريش و عرب بيرون رفته اي؟
بلال گفت: اين كه بتو رسانيده كه من اسلام آورده ام من از تو چيزي را كتمان نمي كنم، آري من نزد محمّد رفتم و برسالت او ايمان آورده و تصديقش نمودم، و حال كه تو را خبردار كردم ديگر از اين كه ساير مردم هم خبر يابند باكي ندارم.
اميه گفت مگر نمي داني كه تو مملوك من و بندة زر خريد و عيناً مانند ساير اموال من هستي، و مگر نمي داني كه از همان روز كه تو را خريده ام عقل و جسم و روح و بدنت ملك منست، دل تو چنين اختياري ندارد كه به هر چه بخواهد ايمان و اعتقاد بهم رسانده، و فكرت آزادانه هر جا بخواهد جولان دهد، با اين حال چرا از حد خود تجاوز كرده اي و از دين مولايت بيرون شدي!
بلال گفت: درست است كه من بنده و اسير و خادم و زر خريد توام، من اين را انكار ندارم بشهادت اين كه اگر مرا امر كني در شب هاي تار بيابان هاي هولناك را بپيمايم و اگر تكليفم كني كه در روزهاي گرم سنگهاي گران بدوش كشم خواهم كشيد و ابراز خستگي هم نمي كنم و اما عقل و فكر من و عقيده و ايمانم ملك تو نيست و چيزي نيست كه در تحت ملكيت و سلطنت تو در آيد، چون عقيده و ايمان يك برده ضرري به حال مالك و مولايش ندارد. غلام مادامي كه بر خدمت مولا و حفظ عهد و فرمان او قيام دارد وظيفة بردگي را انجام داده هر چند عقيده و افكارش جز عقايد و افكار مولايش باشد.
اميه در حالي كه از شدت خشم عنان اختيار از دستش ربوده شده بود فرياد زد: تو اي بنده همه جايت از سر تا بقدم مملوك من است، و از آن جمله عقايد و افكار تو و حتي خاطرات قلبي و حركات زبان تواست، تو از هيچ يك اين ها چيزي را مالك نيستي و من اكنون آنقدر عذاب و شكنجه ات مي دهم تا عقايدي را كه در دلت راه  يافته از خود بيرون كرده آنچه را كه در دل بافته اي پنبه كنم، آنگاه در كمال هيجان غضب و نخوت و قدرت و بادلي خالي از عاطفة انسانيت و با كمال بي رحمي بر او حمله كرد و دست و پايش را محكم ببست و او را به كودكان سپرد تا چون گوهري هدف قرار داده و سنگ بارانش كنند.

اميه كه در آخر وقت به سروقت غلامش مي آمد پيش خود فكر مي كرد كه اين شكنجه و عذاب ايمان را از دل او زدوده، و هواي پيروي از دين جديد را از سرش ربوده است، ولكن اين خيالي خام بود كه وي در مغز خود مي پرورانيد و محال بود كه بتواند با شكنجه و آزار ايمان را از دلي كه تسليم خدا شده و روي خود را به سوي معبود حقيقي كرده زايل سازد، غل و زنجير و شكنجه و عذاب در برابر حلاوت ايمان چه اثري مي تواند داشته باشد، آري دل بلال از نعمت اسلام متنعم شده بود، او ديگر با اين نقشه ها از اين نعمت چشم نپوشيد.
اميه وقتي به غلام خود رسيد پرسيد عذاب را چگونه ديدي، آيا باقي ماندن در انواع شكنجه ها را بهتر مي داني يا برگشتن به پرستش بتها و كفر بآئين محمّد، كدام يك را؟ بلال نگاهي به اميه كرد كه از آمادگيش براي بلا و عذاب و ناچيز شمردن شكنجه هاي وي حكايت مي نمود، و با اين نگاه خود گويا مي خواست بفهماند كه تو هم تازيانه داري كه مي تواني با آن بدنم را كبود كني و هم طناب داري كه مي تواني پا و گردنم را بهم ببندي و هم تير و نيزه داري كه مي تواني به گلوگاهم فروسازي، و هم شمشير داري كه گردنم را بزني، ولكن آن چيزي كه نداري و در اختيار تو نيست عقل و دل منست، تو كوچكتر، و كمتر از آني كه بتواني حكومتي بر دل و عقل من داشته باشي، قدرت و سلطنت تو در اينجا كاركرد و موثر نيست، و خلاصه تو بدانجا دسترسي نداري.
بلال پس از آن نگاه پرمعني بيش از اين كلمات چيزي نگفت: «أحد، أحد» و خواست تا بمولايش اعلام بدارد كه او همچنان بر دين توحيد و ايمان و اعتقاد خود باقي است هر چه انواع محنت ها و اصناف بلاها بر سرش ببارد.
روز دوم پس از آن كه آفتاب طلوع كرد، و اشعة آن چون تيرهاي آتشين بر بيابان هاي اطراف تابيد و سنگ و ريگ صحرا چون براده هاي تفتيده آهن داغ و سوزان شد اميه بلال را به صحرا آورده و او را بزمين خوابانيده تخت سنگ بزرگي را بروي سينة وي بغلطانيد، ولكن نه آن ريگهاي تفتيدة بيابان در دل او اثر كرد و نه آن تخته سنگ سنگين و سوزان، و نه تابش اشعة آفتاب داغ، و نه گرد و غباري كه بسر و رويش مي ريخت، بلال همة اين ها را تحمل مي كرد و و حتي يك كلمه از حرف خود را پس نمي گرفت، و دائماً با تكرار كردن شعار عقيده و عنوان دينيش مترنم بود و مي گفت، «أحد، أحد» احد است آن خدائي كه من او را پرستش مي كنم و روي دل به سويش دارم، و اعتمادم بر اوست، و در راه او از اين عذابها باكي ندارم، و اين شكنجه ها مرا از ايمان و عقيدتم بوي باز نخواهد داشت.
«أحد، أحد» آن خداي يكتائي است كه من همواره بليات را بوسيلة او از خود دفع مي كنم، و در هر گرفتاري باو پناهنده مي شوم و هر قدر شدت بلايا راه و روزنة اميد را تنگ تر كند اعتماد من بر او بيشتر مي شود.
«أحد، أحد» آن خداي يكتائي است كه محمّد r را برسالت مبعوث كرد، و او را رهبري امين قرار داد، و از مهمترين نعمت ها و احسان ها كه بمن كرده اين است كه توفيق پيروي او را بمن ارزاني داشته، و مرا از جمله دوستان و ارادتمندان او قرار داد، من بشكرانة اين نعمت در برابر همة اين شكنجه ها صبر مي كنم.
روزگار درازي گذشت كه بلال همچنان در شكنجه و عذاب بسر مي برد، و مولايش اميه هر روز از روز پيش خشمناكتر و دل سنگتر مي گشت، و بلال را به عذاب هاي دردناكتر شكنجه مي داد، و او جز صبر و شكيبائي عكس العملي از خود نشان نمي داد؟ تا آن كه روزي ابوبكر در بعضي دره هاي مكه مي گذشت بلال را ديدكه از شدت درد مي ناليد و بخود مي پيچيد، و مولايش اميه در كنارش ايستاده از فرياد و ناله او لذت مي برد، و مثل كسي كه خشم و غيظ خود را تسكين داده و آتش كينه را در سينه خاموش كرده باشد خوشحالي مي كرد.
ابوبكر از اين منظرة رقّت كرد، و عواطفش تحريك شده با ناراحتي باميّه گفت: تا كي مي خواهي اين بدبخت را مورد شكنجه هدف آزار خود قرار دهي. آخر از شنيدن اين نالة دلخراش و از اين اشك هاي سوزان چه لذتي مي بري؟ گناه او چيست، و مگر چه جرمي مرتكب شده؟!
اميه دركمال غرور و نخوت و عجب و تكبر باد در دماغ افكنده گفت: اين بندة من، و ملك زير دست من است، تا آنجا كه بخواهم شكنجه اش مي دهم، و هر وقت بخواهم رهايش مي كنم، و به كسي هم مربوط نيست تا چه رسد به تو كه بي دخالت در جرم او نيستي، آري تو و رفيقت او را باين روز انداختيد، حالا اگر خيلي دلت مي سوزد او را از من بخر و از شكنجه اش نجاتش ده، و گرنه مادام كه در ملك من است رفتار من با او همين است كه ديدي، آنقدر او را عذاب مي دهم كه تا به كيش بت پرستي برگردد، ابوبكر فرصت را غنيمت شمرده، براي نجات بلال از شكنجة مولايش فرصتي مناسب تر از اين نديد، او را از اميه خريده آزاد كرد پايان قصه از جاد المولي.۱
محشي اوراق گويد: تنها بلال موردآزار قريش نبود بلكه جماعتي از مسلمانان به بلائي چون بلاي او مبتلا بودند عمّار ياسر، پدر و مادر و برادرش در زير شكنجه و عذاب جان سپردند، خباب الأرت را تا دروازة مرگ بردند، گويند پشت او را بآتش گرفتند چنانكه چربي پشت او آب مي شد و آتش را خاموش مي ساخت، وي خود براي عمر بن الخطاب در زمان خلافتش مصيبت هاي خود را نقل كرد، چون عمر پشت او را نگريست گفت تا امروز چنين چيزي نديده ام.
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خديجه از پدر و مادري قريشي زاده شد . پدرش «خويلد» پسر «اسدبن عبدالعزي» و مادرش « فاطمه » دختر « زائده بن اصم » بود كه سلسلة نياكانش به « لوي بن غالب بن فهر » مي انجاميد : دودمان مادر بزرگش ، هاله دختر عبد بن حارث نيز به « لوي » منتهي مي شد . 
بدين لحاظ ، تمام مورخان اعتراف دارند به اين كه « خديجه » از پدر و مادري متولد شد كه هر دو از ريشه دارترين و اصيل ترين خاندانهاي جزيره العرب بودند . 
اسدبن عبدالعزي » پدر خويلد و نياي بزرگوار خديجه ، يكي از اعضاي برجستة پيمان « حلف الفضول » بود . 
پيمان مذكور را گروهي از مردان با شخصيت و عدالت خواه عرب بستند و قرار گذاشتند كه از مظلومان دفاع كنند و در ياري كردن درماندگان كوشش نمايند . 
در گذشته ميان جرهمي ها پيماني به نام « حلف الفضول » وجود داشت و اساس آن ، دفاع از حقوق افتادگان بود و بنيان گذاران پيمان ، كساني بودند كه نام هاي همه از مادة « فضل » مشتق بود . آنان عبارت بودند از : فضل بن فضاله ، فضل بن حارث و       فضل بن وداعه . 
چون پيماني كه عده اي از قريش با هم بسته بودند از نظر هدف ـ دفاع از حقوق    مظلوم ـ با حلف الفضول يكي بود ، از اين نظر ، نام اين اتحاد و هم پيمان شدن را ني    « پيمان فضول » ناميدند . 
رسول اكرم در اين پيمان كه حيات مظلومان را بيمه مي كرد ، شركت نمود و خود دربارة عظمت اين پيمان ، جمله هايي فرموده است كه اينك دو فراز از آن را نقل      مي كنيم : 
« در خانة عبدالله بن جدعان شاهد پيماني شدم كه اگر اكنون هم ( پس از بعثت ) مرا به آن پيمان بخوانند ، اجابت مي كنم » ، يعني حالا نيز به عهد و پيمان خود وفا دارم . 
ابن هشام نقل مي كند كه حضرتش بعدها دربارة پيمان مزبور چنين مي گفت : 
« ما اُحِبُ اَنَ لي بهِ حُمُرَ النَعَم » : من حاضر نيستم پيمان خود را بشكنم : اگر چه در مقابل آن ، شتران سرخ موي ( گرانبهاترين نعمت ) را در اختيار من بگذارند . 
الف : پدر
پدر خديجه « خويلد » بود ، همان كسي كه در حادثة حملِ « حجر الاسود » به يمن ، به خاطر حراست از يكي از مناسك دينش با تُبَعً ( پادشاه يمن ) در افتاد و در اين طريق هيچ گاه نيرو و بي شماري ياران دشمن ، او را به وحشت نيفكند و بالاخره در اثر فداكاري هاي او بود كه تُبَعً از تصميم خود منصرف شد و آن سنگ مقدس را از جايش حركت نداد . 
گوشه اي از ثروت خديجه 

 وي ثروت بسياري داشت . شترهاي زياد او در راه هاي زياد او در راه هاي تجارتي مكه كار مي كردند . عمارتش يكي از بهترين خانه هاي مكه محسوب مي شد . بناي آن دو طبقه بود ، با ايوان هاي كوچك مشرف به كعبه و بر راه شام . در طرف چپِ درب     خانه اش سنگي بود به بزرگي يك ذراع و يك وجب كه بعدها محمد  در مقابل تيرهايي كه از منزل « ابولهب » مي آمد ، بدان جا پناه مي برد . 
يك طرف خانه جاي سكونت خودش بود ، طرف ديگر محل پذيرايي از مهمانان . در اتاق خودش كه مشرف به كعبه بود ، صندلي هاي عاج نشان و صدف نشان و حرير هاي هند و زربفت هاي ايران كه عمالش اورده بودند ، ديده مي شد . 
به هر يك از كار گزارانش به غير از مخارجشان سالي دو شتر مي داد . هر چيز خوبي را از اطراف يا به شكل هديه و يا براي فروش به خانة او مي آوردند . 
در اتاق خوابش يك چراغ برنج قلمزني ممتاز كه مردم آن را طلا تصور مي كردند ، موجود بود . هر وقت كاروان هاي خديجه ديده مي شد و دخترهاي مكه بدين جهت هميشه به خانه اش مي آمدند . 
خديجه از دولتمندان بنام قريش بود و از نظر شأن و مقام و موقعيت اجتماعي در     عالي ترين وضع ممكن به سر مي برد . از نظر مذهبي نيز با توجه به عامل وراثت و تربيت ، سرشتي ديني و توحيدي داشت . 
موقعيت و شخصيت اجتماعي وي بسيار بالا بود . خانه اي باشكوه كه داراي قبه اي از حرير سبز بود و با طناب هاي ابريشم بسته شده بود . ثروت سرشار او نيز معروف بود و كارگشاي درماندگان و سرماية تجاري وي در حجاز به شمار مي رفت . 

قبل ازازدواج با محمد

خديجه پيش ازپيامبر دوبارازدواج كرده بود:
الف) اولين شوهرش « ابوهالة بن نباش بن زراره» ازقبيله تميم (تيم) بود.كه ازاو فرزندپسري به نام «هند»به دنيا آورد.«هند» هنوزسه بهارازعمرش نگذشته بودكه پدرش رحلت كرد.لذاهرازچندگاهي يادوخاطره پدر دردلش زنده مي شدوناله كنان نام پدررابرزبان جاري ميكردوميگفت:« ابوهالي»هريك ازاين يادآوري هاي طفل زخمي بودبه دل مادربه طوري كه خديجه رنج يتيمي هركودكي رادرقلب خوداحساس كرده وبرمحبت ومهرباني اش مي افزود.
امام حسن مجتبي حديث وصف «شمايل پيامبر»راازهندروايت كرده كه بعداً بيشتر محدثان وراويان هم آن حديث راازامام حسن  گرفته ونقل كرده اند.
مشهوراست كه وي (هند)ميگفت:
«من ازنظرپدرومادروبرادروخواهرشرافتم بيش ازهمه است» اودرتمام جنگها وغزوات همگام پيامبرودرراه دعوت اسلامي هم چون مادرش خديجه تاآخرين حدممكن ازجان گذشته بودبعدازرحلت پيامبر هم پيوسته همراه وملازم ركاب علي  بودتااين كه دربصره وجنگ جمل به شهادت رسيد.
ب) ازدواج ديگرخديجه بعدازمرگ شوهرنخستين خود« ابوهاله» با «عتيق بن عائذ(عابد)مخزومي»بودازاودختري نصيبش شدكه اورا نيز«هند»ناميد.اين دخترتحت سرپرستي مادربودتااين كه باظهوراسلام مسلمان شدودرشمارصحابي هاي بزرگ وبااخلاص پيامبر قرارگرفت.
 

آشنايي خديجه بامحمدامين

راويان سيره رسول خدا نقل ميكنندكه خديجه دركاربازرگاني وفعاليتهاي اقتصادي اش گروهي رابادستمزدهاي معين براي تجارت به شام وسايرجاها گسيل ميداشت.پيش از ازدواج باپيامبركه آوازه امانت وصداقت وپايداري اش دركارها به همه جا پيچيده بودونقل مجالس ومحافل مردان وزنان مكه بودبه دنبال وي فرستادتااونيزچون ديگران براي وي به تجارت بپردازد.وبه خاطرهمان امانت ودرستي وسايرويژگي هاي بي مانندش به آن حضرت دوبرابرديگران مزدپيشنهادكرد.
محمد نيزبعدازمشورت باعمويش ابوطالب باپيشنهادخديجه موافقت كردوبدين ترتيب قراردادكاربسته شدومحمد دررأس يك كاروان تجارتي به راه افتادوخديجه براي انجام كارهاي قافله واجراي دستورات وي غلامش «ميسره»رابه خدمت او گماشت.كاروان به شام رسيد.كالاهاي تجارتي باوضعي دلخواه به فروش رفت .دربرابرمتاع هاي ديگري خريداري شدوآهنگ بازگشت كرد.اين كاروان براي اولين بارتجارتش آن چنان موفقيت شاياني به دست آوردكه براي هيچ يك ازسايركاروان ها سابقه نداشت وهمه جا صداكرد.
ميسره پيش از رسيدن كاروان به نزديكي هاي مكه با اشتياق به سوي شهروخديجه شتافت تا حادثه شگفت ملاقات «راهب»با محمد  وسايررويدادهاي عجيب وغريبي راكه تاآن زمان برايشان رخ نداده بودگزارش دهد. 
باپخش خبرنزديك شدن كاروان محمد باآن شگفتي هاي خاص مكه آماده شدتاازاو استقبال شاياني به عمل آورد.مردم به پيشبازاوازشهرخارج شدند.برخورداستقبال كنندگان با مسافران وصداي همهمه وفريادهاي شادي آفرين مردم ازديدارمحمد وخويشان وياران ونعره هاي پياپي اشتران كف برلب چنان غوغايي به پاكرده بودكه حتي بي تفاوت ترين وافسرده ترين افرادرابه جنب وجوش وجستجو واميداشت.
دراين ميان خديجه ازدرگاه بلندخانه اش همه را مي نگريست وردپاي قافله رادنبال ميكرددرحالي كه دراندرون جانش آتش حسرت واشتياقي آميخته باغم واضطراب    شعله ور گرديده بودوهرچه فكرميكردنمي توانست براي آن توجيه وتفسيري پيداكند.
«ميسره» هم دركنارش ايستاده ويكسره گوش اوراازخبرهاي مربوط به مسافرت وحوادث شگفتي كه درطول راه براي محمد  روي داده بود پرميكرد.
خديجه غرق در درياي انديشه وتأملات بي تفسيرش بودناگهان محمد  باآن سيماي درخشان ونجيبش در درگاه خانه ظاهرشدبه گرمي ازاواستقبال كردمقدمش راگرامي داشت وباكلماتي سرشارازشيريني ومحبت بازگشت مقرون به سلامتش راتبريك گفت.
محمد  متقابلاً استقبال گرم اورا سپاس گفت وشروع كردبه نقل اخبارسفروسودهاي سرشاري كه نصيبش شده بودوكالاهايي كه ازشام خريده بودودرحجازبازارگرمي داشت.خديجه نيزدرحالي كه سخت فريفته بيان شيرين وشخصيت متين وي كه نمايشگراصالت وانسانيت والايش بودونظيرآن را نزدهيچ يك ازكهنسالان وجوانان نازپرورده مكه سراغ نداشت قرارگرفته بود گفتارش را باگوش جان مي شنيد. چون سخنانش به پايان رسيدآهنگ خروج كردخديجه بر درب خانه ايستادوچشمانش آنقدراو را دنبال كرد تادرخم كوچه ازنظرش پنهان گرديد.
امين مكه به سوي عمووسرپرستش ابوطالب كه با بي صبري درانتظاراوبودشتافت عموباخوشبختي وسرور بسيارازاواستقبال كردوازاينكه به سلامت وبدون هيچ ناراحتي وخطرازناحيه دشمنان وسختي هاي سفرودوري راه بازگشته بدو تبريك گفت.

خواستگاري

مجلس خواستگاري برگزارشدوخطبة عقدتوسط ابوطالب ـ آنگونه كه متداول بودـ خوانده شد وبدين ترتيب اراده ومشيت خدا اين دو را در كناريكديگرقراردادتاازپرتوقرآن اين خورشيدوماه نه تنها جزيرة العرب كه جهان ازنوروشور پرگردد.
نقل شده است كه پس از انجام مراسم وپذيرش خديجه چون حضرت محمد  خواست كه برخيزدوهمراه عمويش ابوطالب برودخديجه ازروي ادب واحترام اظهارداشت:
به خانه خودت خوش آمدي خانه خانة توست من نيزكنيزتوهستم .
آنچه اشاره شدعقيدة بيشترمورخان ونويسندگان سيره پيامبراكرم دربارة چگونگي ازدواج آن حضرت وخديجه است كه منشأ آن را نيزهمان سفرتجارتي پيروزمندانه محمد  وخصال عالي انساني ورويدادهاي شگفتي كه ازعظمت وشخصيت واحياناً آينده شكوفاي او حكايت ميكردميدانند.
ولي عده اي ديگر ازراويان منشأ اين زندگي مشترك را سفربه شام ووساطت نفيسه نميدانندبلكه قائلندكه واسطه اين امرخواهرخديجه« هاله»بوده ومبنايش خواست وطلب خودخديجه بوده است.
ازقول «عماربن ياسر»آمده است كه وي ميگفت :
« من به چگونگي زناشويي رسول خدا  وخديجه ازهمه آگاه ترم زيرا افتخاردوستي ومصاحبت آن حضرت راداشته ام.  
روزي باآن حضرت در راه صفا ومروه ميرفتيم ناگاه خديجه را ديديم كه باخواهرش «هاله»نزدمن آمد وپرسيد: عمار! نظرورغبت رفيقت را نسبت به ازدواج باخديجه چگونه مي بيني؟ 
گفتم: نميدانم.
سپس به سوي آن حضرت برگشتم وموضوع رابا وي درميان گذاشتم .
فرمود: برگردوباآنها روزي راتعيين كن تادراين موردواردصحبت شويم.
چون روزموعودفرارسيدخديجه به دنبال عمويش«عمروبن اسد» فرستادمقدمش راگرامي داشت وجامه اي فاخربردوشش انداخت.
سپس پيامبر نيزباتني چندازعموهايش كه درصدرآنان ابوطالب قرارداشت درمجلس حاضر شدند.
خطبه عقدتوسط ابوطالب خوانده شده وامر ازدواج انجام گرفت »
آنگاه عمارچنين افزوده است :
«هيچ گاه خديجه پيش ازاين واقعه پيامبر  رابه استخدام خوددرنياورده بودونيزآن حضرت اجيرهيچ كس ديگرنبوده است»
« ابن كثير» مورخ معروف هم درتاريخ خود بعدازآن كه شرح ازدواج رسول خدا  را به شكل اول ـ كه شايع ترومشهورتراست ـ آورده شكل دوم آن را نيزنقل كرده است.
درتاريخ « ابي الفداء » آمده است كه پس ازبازگشت پيامبرازشام وبازگوكردن « ميسره» حوادثي را كه درراه براي آن حضرت رخ داده بود خديجه بدون واسطه اشتياق خود رابه همسري با آن حضرت عرضه داشت متقابلاً اعلام توافق شد وپيمان زناشويي درمدتي بسيار كوتاه بين آن دو برقرارگرديد.
عروسي اين دو انسان نمونه برگزارشد.خديجه ازعموي محمديعني ابوطالب درخواست كرد كه شتري نحر كندتاوليمه زفاف برگزارشودوديگران هم ازبركت اين ازدواج خجسته برخوردارشوند.
  • بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در اين مقطع زماني ، ياد و نام مبارك پيامبر اعظم از هميشه زنده تر است و اين يكي از تدابير حكمت الهي است . امروز امت اسلام و ملت ما بيش از پيش به پيغمبر اعظم خود نيازمند است به هدايت ، بشارت و انذار او و به پيام و معنويت و به رحمتي كه او به انسانها درس و تعليم داد . 
امروز درس پيغمبر اسلام براي امتش و براي همه بشريت ، درس عالم شدن ، قوي شدن ، درس اخلاق و كرامت ، درس رحمت ، جهاد ، عزت و درس مقاومت است پس نام امسال به طور طبيعي نام مبارك اعظم است
مكه و قريش :
در وصف شهر مكه قبل از ظهور اسلام نقل آن است كه آن شهر در دره اي تنگ و هلالي شكل و ميان دو كوه قرار داشت هواي اين دره بسيار گرم و خشك و آب آن از چاههايي است كه از بارانهاي زمستان و بهار مايه مي گرفت . ته دره كه بطحاء ناميده مي شد خانة كعبه قرار داشت و پيرامون كعبه مسجدالحرام واقع بود و خانة اهالي تا دامنه كوهها قرار گرفته بود . اهميت اين شهر در قديم به واسطة آن بوده كه بر سر راه بازرگاني قرار داشته كه از يمن به شام و فلسطين و مصر مي رفته است . وجود خانة كعبه هم كه در زمان جاهليت مطاف و مزار مردم بوده براهميت آن شهرافزوده بود به همين خاطرطوائف مختلف عرب بر سر تصرف آن با هم كشاكش داشته اند قبيلة قريش از جمله اين قبايل بود كه در عصر ظهور اسلام متصرف خانه كعبه بود . سلطه قريش از زماان قصي بن كلاب آغاز مي شود قصي با كمك قريش ها امير و متولي كعبه شد . قصي طايفه خود ، قريش را كه تا آن زمان اكثر در دره ها و كوههاي اطراف شهر مي نشستند در محله مرغوب شهر يعني پيرامون كعبه جا داد و براي آنها دارالندوه را ساخت و مناصب كليد داري و پرچمداري و سقايت و رفادت را به دست گرفت . 

نظام سياسي و اجتماعي قريش :
قريش در سايه كعبه داراي موقعيتي ممتاز و بي مانند بود كه همه ساله شمار زيادي از قوم عرب بويژه شهرهاي حجاز به زيارت كعبه مي آمدند و موسم حج زمينه ساز معارفه هايي بود كه در رونق اقتصادي بازار مكه نقش ارزشمند داشت . شش ماه از سال را قريش در دو كوچ تابستاني و زمستاني به سفرهاي تجارتي مي گذراندند ، به همين جهت قبيله هاي عرب مي كوشيدند روابط خوبي با قريش داشته باشند . موقعيت كعبه و جاذبه هاي زيارتي آن زمينه ساز تمدني برجسته در مكه بود كه باعث شد نظام پديد آمده در آن سرزمين در مقايسه با شهرهايي چون يثرب و طائف امتياز بيشتري داشته باشد به طور كلي پنج مسئوليت محوري در پيوند با كعبه موجب مشاركت تيره هاي قريش در اداره مكه بود كه شامل : 
۱) پرده داري حرم ( الحجابه ) 
۲) آب نوشانيدن به زائران ( القايه ) 
۳) پذيرايي مهمانان ( الرفاده ) 
۴) رايزني ( دارالندوه ) 
۵) امور نظامي و دفاعي ( اللواء ) 

رقابت در ميان فرزندان قصًي :
قصي دو پسر به نامهاي عبدالدار و عبد مناف داشت كه به هنگام پيري مناصب را به پسر بزرگ خود عبدالدار داد اما بعدها بين پسران عبد مناف و پسران عبدالدار اختلاف افتاد و آماده براي جنگ شدند ولي جنگ واقع نشد و طرفين بر آنكه مناصب تقسيم شود صلح كردند و قرار شد كليد و پرچم و رياست دارالندوه مال عبدالداريها و سقايت و رفادت از آن عبد منافي ها بشود . در دسته اخير هاشم كه جد سلسله بني هاشم است متصدي مناصب شد او در عصر خود رجل قريش و مردي توانگر بود كه رسم سفر زمستاني و تابستاني را براي قريش معين كرد . سفر زمستاني ، سفر كاروان تجارت به يمن و سفر تابستاني تجارت به شام و فلسطين بود بدين طريق تجارت قريش به دست پسران عبد مناف منظم و بزرگ شد . هاشم در طي سفري در شهر يثرب (مدينه ) ازدواج كرد و صاحب فرزندي به نام شيبه شد . پس از مرگ هاشم ، برادرش مطلب بعد از عمويش مطلب ، مناصب موروث را به دست گرفت .
شخصيت عبدالمطلب :
عبدالمطلب از مردان بزرگ قريش بود كه در جامعة آن روز مكه در فرهنگ سوداگري برآن حاكم بود از عبدالمطلب به عنوان چهره اي استثنايي ياد مي شود كه كمتر اعتنايي به زر و زور در او ديده نمي شود . دو حادثه بزرگ تاريخي و اعجاز آميز زمينه ساز تجلي روشن تر او شد و عبدالمطلب را در شمار اسطوره هاي سرزمين حجاز قرار داد . يكي از اين حوادث ، حادثه تهاجم سپاه ابرهه بود .

تهاجم سپاه ابرهه : 
در پي سلطه پادشاه حبشه بر يمن ، تلاش هايي شد تا معبدي وابسته به پيروان مسيح در برابر كعبه ايجاد شود با شكست اين تلاش ، غرور شاه و كارگزاران او جريحه دار شد وتصميم به ويراني خانه كعبه گرفتند . بدين منظور سپاه فيل سوار عظيمي به فرماندهي ابرهه ، شهر مكه را مورد تهاجم قرار دادند . در جريان اين تهاجم ، رمة اشتران عبدالمطلب نيز دستخوش غارت و تاراج شد . عبدالمطلب براي باز پس گرفتن اشترانش به نزد ابرهه رفت . شكوه شخصيت عبدالمطلب چنان ابرهه را تحت تأثير قرار داد كه برحسب آن با خود گفت اگر عبدالمطلب از من انصراف از ويراني كعبه را بخواهد قبول مي كنم اما با كمال تعجب ، عبدالمطلب از او خواست كه اشترانش را مسترد كند . ابرهه با دنيايي تعجب از او پرسيد : كعبه كه رمز شرف و سيادت شماست اينك در خطر است و تو با من از اشتران خود مي گويي ؟ عبدالمطلب باخونسردي گفت : من مالك اين اشتران هستم و بايد در دفاع از حوزه اي بكوشم كه به من تعلق دارد خانه كعبه نيز پروردگاري دارد كه خود از آن دفاع خواهد كرد . 
عبدالمطلب مردم مكه را از سپاه ابرهه دور كرد و در دامنة كوهي با آنها به نيايش با پروردگار خويش پرداختند فرمان تهاجم به خانه كعبه صادر شد . در حالي كه فيل ها از گام برداشتن خودداري مي كردند سپاه ابرهه به راه افتاد تا كعبه را ويران كند ناگهان آسمان مكه از ابري تيره و تار شد ابتدا چنين پنداشتند كه اين ابري طبيعي است اما اين ابر ، عذاب و كيفر الهي و پرتوي از خشم خداي ابراهيم بود . ديري نگذشت كه قدرت لشگر آسماني و مدافعان كعبه در برابر پيل سواران و لشگريان ابرهه به نمايش گذاشته شد . پرنده هايي كوچك ، هريك با سه سلاح كوچكتر در منقار كه همانا سنگريزه هايي بودند ، پيل سواران را هدف قرار دادند . مردم گريز پيل سواران را به چشم ديدند . چند سال بعد داستان عبرت آموز آن تهاجم ، سوره اي از قرآن را به خود اختصاص داد . با شكست ابرهه و سرنوشت پيل سواران ، كعبه بيش از پيش شكوه و عظمت يافت و قريش نيز شرف خود را باور كرد . در اين ميان شخصيت عبدالمطلب از قبل بيشتر درخشيد و حرمت او به عنوان سيد بطحاء پاس داشته شد. حادثه مهم ديگر در زندگي عبدالمطلب كندن چاه و چشمة زمزم بود . 



حفر زمزم :
اين چشمه كه به موجب روايت در زمان اسماعيل پيدا شده از مدتها پيش از عمر                 عبدالمطلب در فراز و فرود تاريخ مكه ناپديد شده بود . اينك پس از سالها ، عبدالمطلب با ديدن مكرر خوابي الهام بخش ، مأمور حفر زمزم شد و تصميم به احياي مجدد زمزم گرفت اما دشمنانش به او مي گفتند چطور مي خواهي اين كار را انجام دهي زيرا تو فقط يك پسر داري و كس ديگري به تو كمك نمي كند ؟ عبدالمطلب در اين زمان با خداي خويش نذري كرد كه اگر روزي ده پسر داشته باشد يكي را براي خدا قرباني كند . بدين ترتيب به همراه تنها پسر خود ، حارث دست به كار حفر زمزم شد و در پي چند روز تلاش ، فوران آب او را به اوج كاميابي و نشاط رسانيد بخصوص كه در دستيابي به زمزم ، گنجي پيدا كرد كه حاوي دو غزال زرين بود كه قبيلةجرهمي ها در موقع هجرت درآنجا دفن كرده بودند و چند شمشير و زره هم در درون اين گنج قرار داشت . قريش راجع به تملك چاه آن را متعلق به جد خود اسماعيل مي دانستند و برسر گنج با عبدالمطلب درافتادند قرار به قرعه شد . دو غزال به نام كعبه درآمد و شمشيرها و زره ها به نام عبدالمطلب ، كه عبدالمطلب شمشيرها و زره ها را نيز به كعبه بخشيد كه از شمشيرها دري ساختند و دو غزال را برآن نصب كردند كه اينها نخستين زيور خانه كعبه بودند . از اين به بعد سقايه و آب نوشاندن به زائران تشنه كعبه ارزشي بيش از ديگر شئون حرم پيدا كرد و دراختيار داشتن زمزم نشان سيادت و سروري تلقي مي شد . چنين كه در زمينة حق عبدالمطلب بر زمزم كشمكش پيش آمد در پي اين ماجرا پيشنهاد شد تا حاكميت را به كاهني شناخته شده كه در شام زندگي مي كرد واگذار كنند و حكم او را بپذيرند . به اين منظور عبدالمطلب به همراه بيست تن كه نمايندگان بيست قبيله بودند به سوي شام حركت كرد . در اين سفر عبدالمطلب و همراهانش در بياباني سوزان دچار بي آبي شدند و مرگ را پيش روي خود ديدند . برآن شدند براي پيشگيري از اينكه لاشه هايشان خوراك لاشخورها شود هركس براي خود گوري حفر كند هر که زودتر جان سپرد ديگري او را در چاله اي كه حفر كرده دفن كند عبدالمطلب پس از چند لحظه از تسليم شدن در برابر مرگ خودداري كرد و گفت تا رمق داريم پيش مي رويم سخن او نور اميد در دلهاي بقيه نفرات انداخت و تصميم به حركت گرفتند ناگهان از حفره اي كه متعلق به عبدالمطلب بود چشمهاي آب جوشيد كه همگي از آن سيراب شدند با ديدن اين رويداد همگي گفتند نياز به حكم كاهن نيست ما همه حق تو را بر زمزم به رسميت مي شناسيم .
اداي نذر :
بعد از گذشت سالياني ، عبدالمطلب صاحب ده پس شد او كه نذر كرده بود از اين ده پسر يكي را را در راه خدا قرباني كند پسرانش را درون كعبه جمع كرد و به نام يكايك آنها قرعه زد همه بيمش از آن بود كه مبادا قرعه بر عبدالله كه كوچكترين و محبوب ترين فرزندش بود اصابت كند ولي قرعه به نام عبدالله درآمد پس او در مقام اداي نذر خويش برآن شد كه عبدالله را قرباني كند آن روز در تاريخ مكه از روزهاي فراموش نشدني بود كه خاطره ي ذبح اسماعيل را به ياد 
مي آورد همه مي دانستند كه به هيچ وجه نمي توانند عبدالمطلب را از انجام اين تعهد ديني منصرف كنند مردم به عبدالمطلب گفتند اگر اين كار را كني از اين بعد قرباني كردن فرزند درميان مردم مرسوم مي شود سرانجام عبدالمطلب رضايت داد كه در مورد ذبح عبدالله و قرباني كردن شماري اشتران قرعه بكشند . قرعه ها با افزودن بر شمار اشتران چندان تكرار شد كه شمارشان به يكصد رأس رسيد و قرعه يكصد شتر را تأييد كرد عبدالمطلب سه بار قرعه زد و هربار همان تأييد شد . غريو شادي در پي روزها اضطراب و هراس برخواست با قرباني كردن يكصد شتر خيل گرسنگان را برسر سفره اي پذيرا شدند و بدينوسيله آوازة سخاوت عبدالمطلب از مرزهاي مكه گذشت . از آن وقت است كه ديه انسان صد شتر شده است . 
  • بازدید : 52 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تقریباً از ۲۰۰ سال قبل از بعثت، تا زمان بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را دوران جاهلی می‌گویند؛ و منظور از جاهلیت انجام هر عمل خلاف و نادرست است که از روی جهل باشد. عرب صحرانشین به صورت جدی پایبند به دین خاصی نبوده و ظاهربین و مادی بوده است. اعراب شهرنشین هم معمولاً بت‌پرست بوده و بتهایی از سنگ و چوب و خرما را می‌پرستیدند، که گاهی در هنگام فقر همین بتها را آرد کرده و می‌خوردند. رسم دخترکشی در میان آنها امری عادی بوده و جنگ و نزاع میان قبایل به صورت یک سنت معمول درآمده بود
قبیله قریش که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از میان آنها بپاخاست، یکی از بانفوذترین قبایل عرب بوده و بعد از اسلام نیز تا قرنها بر جهان اسلام حکومت کرده است. بیشتر شهرت قریش مربوط به “قصی بن کلاب” جد چهارم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است. “عبدمناف” فرزند قصی، جد سوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، از نجابت و خوشرفتاری خاصی با مردم برخوردار بود. “هاشم” جد دوم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز جزو چهره‌های درخشان قریش بود، و فرزند او “عبدالمطلب”، جد اول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نامی‌ترین و عاقل‌ترین افراد عرب در زمان خود به شمار می‌رفت. او بود که چاه زمزم را که پر شده بود حفر کرد و وظیفه آب دادن به حاجیان و رسیدگی و پذیرایی از آنها به او رسید. نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت اسماعیل‌ (علیه السلام) رسیده که همه آنها حنیف یعنی یکتاپرست بوده‌اند.
عبدالله، پدر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کوچکترین پسر عبدالمطلب، در میان قریش از لحاظ زیبایی و حجب و حیا مشهور بود. او با آمنه (سلام الله علیها) دختر وهب که به پاکی و عفت معروف بود ازدواج کرد. عبدالله برای تجارت به شام رفت و در راه بازگشت از شام بیمار شد و در مدینه بستری گردید. او در سن ۲۵ سالگی در مدینه وفات یافت.
بدین ترتیب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز هفدهم ربیع الاول عام الفیل (مطابق سال ۵۸۰ میلادی) در شهر مکه متولد گردید. عام الفیل، یعنی سالی که فردی به نام ابرهه به دستور پادشاه حبشه (نجاشی) با سپاه زیادی تصمیم به ویران کردن خانه خدا گرفت. ولی قبل از انجام این عمل دسته‌ای از پرندگان که با منقار و پاهای خود، سنگهایی را حمل می‌کردند در بالای سر سپاه ظاهر شدند و این سنگها را روی سر سپاهیان ریختند که باعث از بین رفتن سپاه شد.
در روزی که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمدند، گفته‌اند که:
۱-      تمام بتها به رو، بر زمین افتادند.
۲-      ایوان کسری در آن شب به لرزه درآمد و چهارده کنگره آن ریخت.
۳-      دریاچه ساوه که سالها آن را می‌پرستیدند خشک شد.
۴-      در بیابان سماوه که سالها کسی در آن آب ندیده بود، آب جاری شد.
۵-      آتشکده فارس که هزار سال خاموش نشده بود، خاموش شد.
۶-      تختهای پادشاهان جهان سرنگون شد.
۷-      در همان شب، نوری از سرزمین حجاز تابید و تا مشرق ادامه پیدا کرد و …
 آمنه (سلام الله علیها) در زمان بارداری می‌گفت که هرگز احساس نکرده که باردار شده و هیچگاه باری سنگین همچون زنان دیگر را در خود نیافته است. گفته‌اند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام متولد شدن پاکیزه و تمیز بود و خون و چیزهای دیگر به همراه او از شکم مادر خارج نشد. همینطور می‌گویند زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متولد شد سر به سوی آسمان بلند کرد و سپس برای خداوند تبارک و تعالی سجده نمود.
آمنه (سلام الله علیها) می‌گوید در هنگام ولادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسی به او گفته بود که او سرور آدمیان را به دنیا آورده است، پس او را “محمّد” بنامد. وقتی عبدالمطلب از این جریان اطلاع یافت، گوسفندی را کشت و گروهی از بزرگان قریش را دعوت کرد و در آن جشن نام پیامبر را محمد یعنی ستوده شده قرار داد.
ادامه مطالب در مورد زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قسمتهای بعدی ادامه خواهد یافت.
جوانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم(
چکیده:
این مطلب که در ادامه مقاله “ولادت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)” ارائه می‌گردد، فصلی دیگر از کتاب زندگی ارزشمند پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را ورق زده و به وقایع و مراحل مهمی از آن اشاره می‌کند.
این موارد به ترتیب زیر بررسی خواهند شد:
دوران شیرخوارگی و کودکی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، دوران نوجوانی، سفر به سوی شام و دیدار با دانشمند مسیحی، پیمان جوانمردان، مختصری از زندگی و خصایل نیکوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها) – بانوی گرامی اسلام- و ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ایشان، ماجرای نصب حجر الاسود و در آخر فرازهایی از خصوصیات اخلاقی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دوران جوانی.
باشد که با مطالعه این مقاله با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر آشنا شده و بتوانیم که در راه ایشان قدم برداریم.


دوران شیرخوارگی و کودکی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم):
گویند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط سه روز – یا به نقلی هفت روز- از مادر گرامیشان حضرت آمنه (سلام الله علیها) شیر خورده‌اند و پس از آن طبق رسم بزرگان عرب برای ایشان دایه انتخاب کردند. در تاریخ این دایه‌ها را دو تن گفته‌اند که به ترتیب زیر می‌باشند:  
۱- ثُوُیبِه َاسلَمیه؛ که مدتی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شیر داد. به خاطر این امر او تا آخر عمرش مورد احترام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همسر گرامیشان حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بود و رسول خدا از شنیدن خبر فوت او متاثر گشتند. 
۲- حُلیمه سُعدیه؛ دختر ابو ذُؤیب که سه فرزند داشته و یکی از فرزندان او هم از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرستاری کرده است.
اعراب به چند منظور فرزندان خود را به دایه‌ها می‌سپردند:
اولا اینکه فرزندان آنها در محیط صحرا پرورش یابند و در هوای پاک آنجا بدنشان سالم و قوی شود.
ثانیا از آنجاییکه مردم صحرا کمتر با ملتها و زبانهای دیگر برخورد و اختلاط داشتند زبان خالص عربی را به خوبی و درستی یاد بگیرند.
ثالثا اینکه از بیماریها از جمله وبا که گاه و بیگاه در مکه شایع می‌شد، در امان بمانند.
بعد از ۴ ماه از ولادت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، دایه‌های قبیله بنی‌سعد به مکه آمدند و از آنجاییکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط از سینه حلیمه شیر خورد، ایشان را به حلیمه دادند.
حلیمه می‌گوید از روزی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه او رفتند، خیر و برکت هم، به خانه او آمد و روز به روز بیشتر شد و گله و دارایی‌اش فزونی یافت. با وجود اینکه صحراها و شهرها را خشکسالی فرا گرفته بود، گوسفندان آنها فربه و سیر بوده، شیر داشتند. همچنین درختان خشکیده خانه آنها سرسبز و باطراوت شدند و شتر آنها که شیرش خشک شده بود، شیر بسیاری داشت.
همینطور بیمارانی که به نزد آنها می‌رفتند به برکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شفا می‌یافتند.
مدت پنج (یا شش سال) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان قبیله بنی‌سعد بوده و رشد و نمو کافی نمودند و در این مدت حلیمه دو یا سه بار ایشان را نزد مادرشان برده و در مرتبه آخر نیز ایشان را برای همیشه به آمنه (سلام الله علیها) بازگردانید.
گفته می‌شود، هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با خدیجه (سلام الله علیها) ازدواج نمودند، حلیمه نزد آنها رفته و از خشکسالی نزد ایشان شکایت نمود. آن حضرت نیز تعدادی گوسفند و شتر به حلیمه دادند و او نزد خانواده‌اش بازگشت. همچنین بعد از بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که حلیمه نزد ایشان آمد و خود و همسرش اسلام آوردند.
 
دوران نوجوانی:
هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شش ساله شدند، مادر گرامیشان تصمیم گرفتند که ایشان را برای دیدن اقوام و خویشان، همچنین زیارت قبر پدر، به یثرب ببرند. آنها یکماه در یثرب ماندند.
در هنگام بازگشت به مکه، حضرت آمنه (سلام الله علیها)بیمار شده و در بین راه در گذشتند. پس از مرگ مادر، عُبّدالمطلّب، جد ایشان که بزرگ قریش بوده، شکوه پادشاهان و هیبت پیامبران را داشت، سرپرستی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عهده گرفت. گویند در کنار کعبه برای عبدالمطلب فرشی را می‌گستردند که به احترام او هیچکس برروی آن جز خود او نمی‌نشست، و فرزندانش در کنار او می‌ایستادند. اما هنگامی که محمد خردسال (صلی الله علیه و آله و سلم) به جمع نزدیک می‌شد، عبدالمطلب او را در کنار خود روی فرش جای می‌داد و می‌گفت: “به خدا سوگند که او مقامی بس بزرگ و والا دارد. گویی می‌بینم که روزی می‌رسد که او سرور شما خواهد شد.”
هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هشت ساله شدند، عبدالمطلب نیز از دنیا رفت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این واقعه بسیار اندوهگین شدند.
پس از آن سرپرستی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوطالب (علیه السلام) عموی گرامی ایشان و بزرگ قریش رسید. ابوطالب (علیه السلام) نیز پیوسته مراقب و مواظب ایشان بود. با اینکه ابوطالب (علیه السلام) وضع مالی نسبتا خوبی نداشت، خود و همسر گرامیشان فاطمه بنت اسد (مادر گرامی حضرت علی (علیه السلام)) در خدمت و نگهداری ایشان کوشا بودند.
حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه عمو عادی نبود. آنجا نیز نشانه‌های بزرگی ایشان همه جا دیده می‌شد و خیر و برکت به خانه ابوطالب (علیه السلام) آمده بود. فاطمه بنت اسد می‌گوید از زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه آنها آمده بود، درختی که سالیان سال خشک بود، سبز شده و میوه می‌داد. 
همچنین از ابوطالب (علیه السلام) نقل است در شبها از آن حضرت، سخنان و دعاها و مناجاتهایی می‌شنیدند و رسم عرب نبود که در هنگام غذا خوردن و آشامیدن نام خدا را ببرند، اما برخلاف آنها پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از همان سنین طفولیت عادت داشتند که تا نام خدا را نمی‌برند، نمی‌خوردند و نمی‌آشامیدند و هنگامی که از طعام دست می‌کشیدند، شکر خدا را می‌کردند. 
سفر به سوی شام:
بازرگانان قریش برای تجارت طبق معمول، هر سال یکبار به سوی شام و یکبار به سوی یمن می‌رفتند. ابوطالب (علیه السلام)، شیخ قریش، نیز گاهی در این سفرهای تجارتی شرکت می‌کردند. هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوازده ساله بودند به همراه عمویشان در یکی از این سفرهای تجارتی شرکت نمودند. (همانطور که گفته شد، پس از مرگ عبدالمطلب، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تحت کفالت عموی خویش حضرت ابوطالب بودند.)
کاروان هنوز به مقصد خویش نرسیده بود که در بیرون شهر “بّصری” توقف کوتاهی کرد.
سالیان درازی بود که راهبی به نام “بُحیرا” که دانشمند مذهب حضرت مسیح (علیه السلام) بود و اطلاعات وسیع و دقیقی از آن داشت، در صومعه خود در این سرزمین زندگی می‌کرد. بُحیرا هنگام عبور این کاروان برخلاف سالیان گذشته از صومعه خود بیرون آمد و آنها را به غذا دعوت کرد. او در تمام مدت پذیرایی از میهمانان، در جستجوی چیزی بود و سر انجام گمشده خود را در محمد نوجوان (صلی الله علیه و آله و سلم) یافت.
او با دقت فراوان حرکات و اعمال و سیمای ایشان را می‌نگریست و بعد از غذا، هنگامی که همه رفتند، نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از ایشان سوالاتی در مورد حالات و زندگانی آن حضرت به عمل آورد. آنگاه به پشت شانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاه کرد، و در میان دو کتف ایشان به جستجوی خالی که بعدها مهر نبوت نام گرفت، پرداخت و آنرا بدان شکل که انتظار داشت یافت.
سپس به ابوطالب (علیه السلام) گفت که این نوجوان در آینده شأنی عظیم خواهد یافت. (و در آخر به ابوطالب توصیه کرد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را برای اینکه از خطر یهودیان در امان بمانند به شهر خویش بازگرداند.)
دوران جوانی:  
 پیمان جوانمردان:
یکی دیگر از وقایع مهم زنگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبل از بعثت، شرکت ایشان در پیمانی بنام “پیمان جوانمردان” است.
قبیله‌های ساکن در مکه با یکدیگر خویشاوند بودند و پیمان‌هایی در میانشان وجود داشت. به این دلیل و دلایل دیگر، هر قبیله از تعرض قبیله دیگر مصون بود. اما اگر غریبی به شهر می‌آمد و به او ستمی می‌رسید، هیچ مدافع و فریادرسی نداشت.
یکبار مردی از قبیله ای کوچک برای تجارت به مکه آمد، در مکه “عاصِ بن وائِل” از او کالایش را خرید، اما بهایش را نپرداخت. مرد غریبه در برابر ظلمی که به او شده بود از قریش یاری خواست، اما هیچکس به فریادش نرسید.
این حادثه در گروهی از جوانان مکه تاثیر جدی ایجاد کرد، از این رو چند تن از جوانان قریش در خانه یکی از بزرگان خود جمع شدند و پیمانی بستند که به موجب آن نگذارند به هیچ غریبی در شهر مکه ستمی برسد. و در برابر هر ستم آن قدر بایستند تا حق به حق‌دار باز گردد و نام این پیمان حِلفّ الفُضول قرار داده شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در این پیمان شرکت کردند (ایشان از اعضای اصلی این پیمان بوده‌اند)، که بعدها از آن به نیکی یاد می‌نمودند. 
 حضرت خدیجه (سلام الله علیها):
قبل از اینکه در مورد ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه (سلام الله علیها) مطالبی بیان گردد لازم است تا مختصری با آن بزرگوار و خصوصیاتشان آشنا شویم.
حضرت خدیجه (سلام الله علیها) اولین بانویی است که دعوت رسول گرانقدر را لبیک گفت و به پیام آسمانی آن حضرت پاسخ مثبت داد

عتیقه زیرخاکی گنج