• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

داود u بر اريكة سلطنت بني اسرائيل تكيه داشت، و در امور جارية آنان حكومت و تصرف مي كرد، مراقب وحدت كلمة آنان و وضع اقتصاديشان بود، مخاصمان صبح نزدش حاضر شده ماجري و مرافعات خود را بعرضش مي رساندند، و بر مدعاي خود احتجاج 
مي كردند، و او ميان آنان بعدل و داد داوري مي كرد.
آن داود u بود، اين هم پسرش سليمان كه هنوز بسن بلوغ نرسيده يعني در سنين يازده سالگي از عمرش جاي پدر را مي گيرد، آري داود u ديگر پيري سالخورده شده همين روزهاست كه مرگ مهلت زندگيش را بآخر رساند، دائماً در فكر قوم و امت خويش است، آيا سرپرستي آنان را به كه واگذار كند، گو اين كه فرزندان بسياري دور او پروانه وار مي گردند، اما سليمان با اين كه خردسال است لكن از جهت علم و حكمت بر همه برتري دارد، و از حيث قيافته هم پخته تر و رسيده تر به نظر مي رسد تيزهوشيش بحد كمال رسيده، و عيناً مانند پيران جهانديده با بصيرت و دور انديشي بامور رسيدگي مي كند.
بهمين جهت از دير زماني او را در مجالس قضاء و داد رسيش شركت مي داد، تا نيروي فكريش قوت يافته، و رأيش محكم گردد، سليمان نيز با علاقة فراواني در مجالس قضاء پدر حاضر مي گشت تا از پدر آرائي محكم فرا گرفته و بعدها در روشني نور آن مشكلات مملكت و دقائق امور را حل كند.
در يكي از مجالس قضاء و دادرسي داود u نشسته و فرزندش سليمان در كنارش قرار گرفته بود، دو نفر متداعي مراجعه كردند، يكي گفت: من زراعتي داشتم كه نزديك بود آنرا درو كنم، و آن چنان بود كه از جهت پر باري چشم هر بيننده اي را خيره مي ساخت، گوسفندان اين مرد در آن افتاد و اين مرد نه قبلاً آن ها را حفظ كرده و زمامشان را بدست چوپاني سپرده بود، و نه وقتي زرع مرا پامال كردند بيرونشان كرد، و در نتيجه زراعت مرا نابود كرده و چيزي از آن باقي نگذاشتند۱٫
صاحب گوسفند هم گفته او را انكار نكرد، و عليه او دليلي نياورد، و معلوم است كه داود u بنفع صاحب زرع حكم كرد و قضيه خاتمه يافت.
حكم داود u اين بود كه صاحب زرع گوسفندان طرف دعوي را كه برابر با خسارت زراعتست بعنوان تقاص از زرعش، بجرم اين كه شبانه گوسفندان خود را بدون چوپان رها كرده بگيرد.
اما كودك خردسالش سليمان كه خدايش علم و حكمتي داده و از آغاز اين مرافعه دقيقاً در آن فكر مي كرد، ناگهان از جاي برخاست، و مهر سكوت را شكسته و در مقام خورده گيري بر آمده گفت: غير اين حكم، حكم ديگري است عالي تر و عادلانه تر۲٫ 
مراجعه كنندگان از جرأت اين كودك به شگفت در آمدند سكوت كردند تا ببينند دنبالة حرفش چيست، سليمان سپس گفت: گوسفندان را بايد بصاحبان زراعت داد تا از شير و پشم و نتايج آن ها استفاده كنند، و زراعت را بصاحبان گوسفند سپرد تا مسترد دارند، و هر يك بسر وقت ملك و مال خود برود، اين حكم نه باعث خسارت و ضرر يكي از دو طرف دعوي است، و نه ماية درآمد و غنيمت طرف ديگر، و بعدالت و انصاف نزديك تر است، از همين جا نبوغ و فوق العادگي سليمان ظاهر شد، و همه فهميدند كه او جانشين پدر خواهد گرديد.
 
سليمان u و بلقيس
سليمان بن داود u تصميم گرفت بيت المقدس را در شام بنا كند، تا وسائل عبادت را آسان كرده و با اين عمل بسوي خدا تقرب جويد، با همتي چون كوه دست بكار شد و بسرعت هر چه تمامتر پي ريزي آنرا تمام و سپس به بناي آن پرداخت و بنائي شامخ بالا برد۱، وقتي از اين كار بپرداخت دلش آسوده گشت، ولكن آرزوي ديگري باز دلش را مشغول مي ساخت، و آن زيارت خانه خدا و اداي فريضة حج بود بايد با جمعيتي انبوه اين كار را هم انجام دهد.
سليمان u بقصد حرم كعبه خيمه بيرون زد، و پس از رسيدن بآنجا مدتي اقامت گزيد، وقتي نذرش را بپايان رسانيد، بار سفر بسوي سرزمين يمن بربست، و بشهر صنعا در آمد، تصميم گرفت در آن سرزمين آبي جاري سازد، همة پستي ها و بلندي ها را وارسي كرد، اثري از آب نديد، و از اين جهت ناراحت شد.
«و تفقّد الطير فقال ما لي لا أري الهدهد أم كان من الغائبين لا عذَّ بنّه عذاباً شديداً أو لأذبحنّه أو ليأتينّي بسلطان مبين»۲
در ميان پرندگان بجستجوي هدهد در آمد تا او وي را بآب راهنمائي كند، و بگويد در زير چه قسمت از زمين و در عمق چند متري آب هست، ولكن از او هم خبري نيافت، و معلوم شد كه او غيبت كرده، سوگند ياد كرد كه او را شكنجه داده و يا سر از بدنش جدا كند، مگر اين كه عذر موجهي بياورد.
اما غيبت هدهد خيلي طول نكشيد، چيزي نگذشت كه برگشت و سر و دم خود را بعنوان احترام و تواضع در برابر مولايش پائين گرفته بحضور آمد، آمد تا آن خيالهايي كه مولايش درباره او كرده و آن تصميم هاي بدي كه درباره اش اتخاذ كرده بود از دلش بيرون كند، نزديك آمده و اندكي تأمل كرده گفت: من بچيزي اطلاع پيدا كردم كه تا كنون تو از آن بي خبر بودي، و قوا و وسائلي كه در اختيار تو است بدان راه نيافته است. 
«فكمث غير بعيد و قال أحطت بمالم تحط به وجئتك من سبأ بنباء يقين»
اين مژده خشم و حدت سليمان را فرو نشاند و با عجله هر چه تمامتر خواست تا بفهمد خبر تازة او چيست، لذا تأكيد كرد بگو ببينم چه خبر آورده اي، و در اين مدت كجا بودي؟ هدهد گفت:
«إنّي وجدت امرأة تملكهم و اوتيت من كلَّ شئ و لها عرش عظيم، وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله و زيّن لهم الشيطان أعمالهم فصدَّهم عن السبيل فهم لا يهتدون»۳
«من در سرزمين سبا زني را ديدم كه بر مردم آن سرزمين سلطنت مي كرد، و از نعمت آنچه را تصور شود دارا بود، و تخت سلطنتي بزرگي داشت، اما صد حيف كه شيطان در رگ و پوست او و قومش رخنه يافته و در چشم و گوش ايشا دميده بود، و همه را از راه راست منحرف ساخته، چه من او و مردمش را ديدم كه خدا را گذاشته و براي آفتاب سجده مي كردند، و از اين قسمت خيلي ناراحت و در شگفت شدم، فكر كردم هيچ ملتي بقدر آنان سزاوارتر به پرستش خدا نيست با آن همه نعمت و قوت و شوكت كه خدا بايشان ارزاني داشته آن ها چرا بايد آفتاب پرست باشند، و براي خدايي كه عالم بضمائر است و جز او معبودي نيست و صاحب عرش عظيم است سجده نكنند؟
سليمان از شنيدن اين خبر دحشت كرد، و مي خواست باور نكند، اما گفتار هدهد را هم رد نكرد بلكه در جوابش گفت:
«سننظر أصدقت أم كنت من الكاذبي. إذهب بكتابي هذا فألقه إليهم ثمَّ تولَّ عنهم فانظر ماذا يرجعون».
باش تا دربارة اين خبر تحقيق كنيم آيا راست است يا دروغ، و اگر همين طور است كه تو مي گويي اين نامة من، بردار و آن را در قصر بلقيس بينداز، و خودت از دور تماشا كن ببين چه عكس العملي از خود نشان داده و چه مي گويند۴٫
هدهد نامة سليمان u را برداشته و بسوي كشور بلقيس پرواز كرد و پس از رسيدن، نامه را در قصر وي واقع در «مأرب» بود پيش وي بزمين انداخت و خود بكناري رفت، بلقيس نامه را گشود ديد نوشته است: «اين نامه ايست از سليمان، مي گويد: بسم الله الرحمن الرحيم، در مقام بلند پروازي و ستيزيدن با من برنخيزيد و از در سلم نزد من آئيد».
ملكة سبا بزرگان و وزراي خود را جمع كرده و خبر نامه را اعلام داشت و برايشان قرائت نمود آنگاه بمشورت پرداخت تا هم رأي آنان را بدست آورده و هم از فكر ايشان كمك بگيرد۵، چون بفكر آنان اعتماد داشت، وزراي وي گفتند:
«نحن اولوا قوَّة و الوا بأس شديد و الأمر إليك فانظري ماذا تأمرين».
«ما مردان جنگي و جنگنده ايم» و البته در اين مورد تجربياتي داريم، و اما در امور سياسي ما هيچ گونه اطلاع و تخصصي نداشته و بهمين جهت رأيي هم نداريم، و لذا مي بيني كه تدبير تمامي شئون كشور را بتو واگذار كرده ايم «اختيار با تو است تو خود فكر كن هر چه صلاح ديدي همان را انجام ده» ما در اختيار تو و گوش بفرمان توايم.
ملكه سبا از گفتار وزرا چنين فهميد كه ميل دارند تهديد سليمان را با شمشير و از راه دفاع جواب دهند، لذا در پاسخشان رأي آنان ار سست دانسته و اظهار داشت: صلح از جنگ بهتر است، و آدم عاقل گرهي را كه با دست باز مي شود دندان خود را بيهوده آزار نمي دهد آنگاه چنين استدلال كرد: «إنَّ الملوك إذا دخلوا قرية أفسدوها» پادشاهان وقتي بقريه اي دست يابند و داخل آن شوند آن قريه را ويران ساخته رونق و طراوتش را از بين مي بردند، عزيزان را ذليل ساخته مالك الرّقاب مردمش مي شوند، با آنان بطور استبداد رفتار خواهند كرد، تا بوده رسم و عادت پادشاهان دنيا چنين بوده. «و إنّي مرسلة إليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون».
لذا من هديه اي پر بها و هر چه گرانقيمت تر فراهم مي كنم و آن را براي سليمان مي فرستم، و استقلال و تماميت اراضي كشورم را با آن مصالحه مي كنم، و يا حداقل معلوم مي سازم كه او دربارة ما چه تصميمي دارد و از راه مبارزه ما با او چگونه است.
آنگاه اشياء گرانبهايي جمع آوري كرده و آن را با محترم ترين افراد كشورش نزد سليمان فرستاد، قبل از اين كه فرستادگان بلقيس برسند هدهد خود را رسانيده آنچه را شنيده بود بعرض رسانيد، سليمان بجن دستور داد تا يكي از بناهاي عجيبش را زينت داده و بصورتي در آوردند كه دل هر بيننده را لرزان و چشم ها را خير مي ساخت.
فرستادگان بلقيس وقتي رسيده و آن قصر را ديدند مبهوت شده و از گفتار باز ماندند سليمان با خلقي خوش خير مقدم گفت، و اظهار داشت كه از زيارتشان خرسند است، آنگاه پرسيد چه كار داشتيد، و مقصودتان چه بوده و چه آورده ايد، فرستادگان با كمال احترام نزديك رفته، و هداياي بلقيس را تقديم داشتند تا شايد سليمان اين پيغمبر بزرگوار هدايايشان را پذيرفته و بر سر صلح و سازش آيد.
سليمان از قبول آن تعفف ورزيد، و با لحن خاصي معذرت خواست۶ و بفرستاده مخصوص ملكة سبا گفت: «إرجع إليهم فلنا تينّهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنّهم منها أذلّة و هم صاغرون» بسوي بلقيس باز گرد و اين هدايا را هم با خود برگردان، و بگو كه خداوند بمن رزقي واسع و عيشي خوش ارزاني داشته و ملك و نبوتم داده و چيزهايي عطا كرده كه به احدي از مردم عالم نداده است، و مثل من كسي، چرا بايد بخاطر هديه اي از گفتن حق سكوت كند، و يا مانند يك دنيا از طلا هم او را از نشر دعوتش باز بدارد؟!
اين شمائيد كه جز ظاهر زندگي مادي سعادت ديگري را سراغ نداشته، و در نتيجه اين هدايا بنظرتان جلوه مي كند، تو اكنون اي فرستادة بلقيس بسوي سبا باز گرد و منتظر باش كه ما با لشكري بسر وقتشان خواهيم آمد كه بهيچ وجه طاقت هماوردي آنرا نداشته باشند، و بزودي ايشان را از سرزمين سبا با خواري هر چه تمامتر بيرون مي كنم، و ملك سلطنت و عزتشان را از بين مي برم.
فرستادة مخصوص بلقيس با همراهانش بازگشته آنچه ديده و شنيده بودند باز گفتند، بلقيس گفت: گويا چاره اي جز اطاعت و پذيرفتن دعوتش نداريم، و اكنون كه حال چنين است پس چه بهتر كه قبل از آن كه او بسوي ما لشكر بكشد ما بنزدش شده و قبولي خود را اعلام داريم، اين بگفت و با قومش بسوي سليمان حركت كرد.
سليمان u چون شنيد مردم سبا مي آيند بعده اي از ديوان كه مسخر دربارش بودند گفت: كدام يك از شما مي توانيد قبل از رسيدن مردم سبا تخت بلقيس را برايم بياوريد، عفريتي از اجنه گفت: من آنرا تا قبل از آن كه از اين مجلس برخيزي حاضر مي كنم، و من نيروي اين كار را داشته و بر آن امينم، مرد ديگري كه خدايش علم و حكمت داده بود گفت: من آنرا قبل از آن كه چشم بگرداني حاضر مي سازم.
«قال الّذي عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتدَّ إليك طرفك. فلمّا رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربّي ليبلوني ءأشكرأم أكفر».
پس سليمان گفت با لشكر عيان تخت او را حاضر آريد اين زمان
گفت آصـف من باسم اعظمش حاضـر آرم پيش تو در يكدمـش 
حاضر آمد تخت بلقـيس آنزمان ليك ز آصـف نه از فن عفريتيان 
گفت عفريتي كه تختـش را بفن حاضر آرم تا تو زين بيرون شدن 
گر چه عفريت اوسـتاد سحر بود ليك آن از نفخ آصـف رو نمود 
گفت حمد الله بدين و صد چنين كه بديد ستـم ز رب العالمين 
سليمان بمحض آن كه اراده كرد تخت بلقيس را نزد خود بياورد معجزه آسا آنرا نزد خويش حاضر يافت و گفت: «اين فضل پروردگار من است، يك نعمت از نعمت هايي است كه او بر من ارزاني داشته تا مرا بيازمايد، آيا شكر نعمتش بجا مي آورم و يا كفران مي ورزم».
آري كسي كه خدايش نعمت خوبي ارزاني داشته، و او با دلي كه از هر عيب پاك باشد خود كند در حقيقت براي خود و بنفع خود شكر كرده، چون فوائد و منافع شكر باز بخود او عايدمي شود، همچنانكه اگر كسي نعمت پروردگار خود را كفران كند، و آن را با دلي ناپاك و روحي پليد تلقي نمايد ضرر كفرانش بخودش بازخواهد گشت و از كساني مي شود كه در آخرت از زيانكارانند، و گرنه خدا از همة عالميان بي نياز است.
سليمان وقتي تخت بلقيس را نزد خود حاضر ديد گفت: «نكّروا لها عرشها ننظر أتهتدي أم تكون من الّذين لا يهتدون». آنرا غير آن طوري كه در قصر وي بكار رفته بود كار گذاريد، به ببينم هنگامي كه آنرا مي بيند مي فهمد تخت خود اوست يا نه (و بدين وسيله هوش او را بيازمائيم)۷
بلقيس با جمعيتش رسيدند، شخصي باو گفت: «أهكذا عرشك» تخت تو هم مثل اين تخت بود؟ بلقيس از طرفي فكر كرد كه تخت خود را در شهر سبا گذاشت و آمد، و از طرفي ديد تام علامت ها و ظرافت كاري هاي تختش در اين تخت نيز هست، متحير گشته و از اين امر عجيب و شگرف دهشت كرد آنگاه بيش از يك كلمه نگفت «قالت كأنه هو و اوتينا العلم من قبلها و كنّا مسلمين»: «مثل اين كه خود آن است، و ما را قبلاً علم بقدرت الهي و نبوت سليمان داده اند» و لكن چون سابقة كفر و عبادت غير خدا را داشت. دوباره با فكري پريشان و دلي واله و سرگردان ايستاد. «و صدّها ما كانت تعبد من دون الله إنّها كانت من قوم كافرين».
سليمان قبلاً دستور داده بود كاخي از بلور سفيد ساخته بودند، بلقيس را براي پذيرائي بدانجا فرستاد، بلقيس چون بدانجا شد پنداشت آب فراواني است لباس خود را بالا زد، ولي وقتي وارد شد گفت: اين كاخ باين عظمت همه از شيشه است آنگاه گفت «ربِّ إنّي ظلمت نفسي و أسلمت مع سليمان لله ربَّ العالمين» يعني پروردگارا من از دير زماني از بندگي تو سرپيچيده روزگار درازي از رحمتت غافل و گمراه بودم، چه ستمي بنفس خود كردم و او را از نور تو و رحمتت محروم ساختم، اينك با سليمان در برابرت تسليم مي شوم و خالصانه بسوي اطاعتت مي گرايم و تو ارحم الراحميني.
سليمان بر اريكة سلطنت تكيه كرد، و خدايش ملكي عريض و جاهي وسيع به وي ارزاني داشت، تا آنجا كه باد مسخر او بود اجراء كننده مشيت و رأي وي شد، خداوند زبان مرغان را باو بياموخت، و او از آواز هر مرغي خواسته اش را مي فهميد، و از همين راه خبرها بدست مي آورد، و از موهبات خدائيش استفاده مي برد.
چشمه اي را از مس گداخته برايش جاري ساخت، كه از شكم زمين برايش بيرون مي ريخت، و ديوان صنعتگرش از آن مس هر چه مي خواست مي ساختند، آري از طايفه جن جمعي را مسخر وي كرد تا هر چه بخواهد از غرفه ها و مجسمه ها و ديگاي بزرگ مانند حوض و تغارهاي غير قابل انتقال برايش بسازند. و آهن را براي او نرم ساخت۸٫
سليمان u پيغمبر و وارث مقام داود u گشت و خداوند سلطنتي بيمانند او را ارزاني داشت، زبان مرغان را بوي بياموخت، و ديوان را مسخر وي ساخت، و باد را بفرمانش كرد، و او از چكاچك مرغان مي فهميد كه بيكديگر چه مي گويند، و مردم را از خواسته هاي آنها خبر مي داد.
وادي نمل و قصه سليمان و مور
روزي اين پيغمبر خدا و اين پادشاه بيمانند سوار شد، و با انبوهي از آدميان و ديوان و طيور بسرزمين عقلان آمد۱ در بين راه به وادي مورچگان رسيد، از دور مورچه ايرا ديد كه از آن انبوه جمعيت بوحشت افتاده فهميد كه ترسش از اين است كه مبادا مورچگان پايمال لشكر وي شوند، سليمان شنيد كه آن حيوان در ميان مورچگان فرياد برآورد:
«يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنّكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون»
اي گروه مورچگان بلانه هاي خود اندر شويد، و زنهار بيرون نمانيد كه قرباني لشكر سليمان خواهيد شد، اگر پايمال شديد لشكريان او تقصيري ندارند، چون ايشان عمداً شما را پايمال نكرده اند.
سليمان چون اين ندا را شنيد «فتبسّم ضاحكاً من قولها» از كلام او به تبسم و خنده درآمد، و چرا نخندد، او وقتي مي ديد خداوند دلش را منبع الهام غيبي قرار داده و نيرويي باو داده كه مي تواند زبان اين حيوان خرد را بفهمد و گفتار او را بشنود البته بايد بخندد و ازگفتار او كه دلالت داشت بر اين كه آن حيوان هم وي را شناخته خوشش آيد، آري آن حيوان فهميده بود كه سليمان پيغمبر است، و پيغمبران خلق خدا را آزار نمي كنند، مگر اين كه مردمش توجهي نداشته باشند.
سليمان بهمين جهت بدرگاه خدا رو آورده از پروردگار خود خواست تا توفيق بجا آوردن شكر نعمت ها و عطايايش را نصيب گرداند و راه بجا آوردن اعمال صالح را برايش آسان كرده، از خزينه غيبش وسيله رشد او را فراهم سازد، و پس از مردن با بندگان صالح خود محشوري فرمايد.

عتیقه زیرخاکی گنج