• بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

كلمه «قلب» در فيزيولوژى و نيز در عرف عام معناى روشنى دارد و در فارسى به «دل» تعبير مى‏شود و در ساير زبانها نيز مرادفات اين واژه به همين عضو نامبرده اطلاق مى‏شود؛ ولى، در هنگامى كه همين واژه «قلب» يا «فؤاد» و يا در فارسى «دل» را در محدوده اخلاق و علم اخلاق به كار مى‏گيرند؛ قطعا، چنين مفهومى منظور نظر گوينده نيست. و منظور ما نيز از طرح پرسش فوق روشن شدن همين معناى پيچده و اخلاقى آن و نيز اصطلاح قرآنى و روايى اين واژه خواهد بود. 
البته، مفسرين و فقهاء الحديث، در مقام تبيين آيات و روايات و توضيح اين واژه در زمينه اينكه در اصل براى چه معنايى وضع شده و به چه مناسبت در معنى دوم به كار مى‏رود مطالبى اظهار داشته‏اند و لغت شناسان نيز در بيان تناسب دو مفهوم قلب و رابطه آن دو گفته‏اند كه كلمه «قلب» با تقلب و قلب و انقلاب كه به معنى تغيير و تحول و زير رو شدن است هم خانواده بوده و وجه مشترك بين معناى لغوى و اصطلاح اخلاقى آن نيز همين است زيرا در قلب به معنى اندام بدنى كه دائما در آن، خون در حال زير و رو شدن است و قلب به معناى اخلاقى و قرآنيش هم داراى حالات متغير و دگرگون شونده است پس اين واژه در اين دو مورد به مناسبت همان نكته انقلاب و تقلب و تحول به كار رفته است. 
اين گونه بحثها در ارتباط با پاسخ پرسش فوق نمى‏تواند چندان مفيد باشد. و ناگزير لازم است براى روشن شدن مفهوم قلب در علم اخلاق و اصطلاح قرآنى و روايى آن فكر ديگرى بكنيم. قطعا اكنون كه كلمه قلب در اين دو مفهوم مختلف فيزيكى و اخلاقى به كار مى‏رود حكم مشترك لفظى را دارد و در هر يك از دو معناى فوق، بدون توجه بمعنى ديگرش و بدون آنكه رابطه ميان آن دو در نظر گرفته شود، به كار خواهد رفت. يك علم طبيعى هنگامى كه كلمه قلب را به كار مى‏برد منظورش به روشنى همان اندام خاص است و كمترين توجهى به معنى اخلاقى آن ندارد؛ چنانكه، يك عالم و دانشمند اخلاقى نيز از به كار گرفتن اين كلمه جز همان مفهوم اصطلاحى ويژه اخلاق چيزى ديگرى در نظر ندارد و توجهى به مفهوم فيزيكى آن نمى‏كند. بنابراين، كلمه قلب به صورت مشترك لفظى در اين دو معنا به كار مى‏رود و لازم نيست در بيان رابطه ميان اين دو معنا يا تشخيص مفهوم اصلى از فرعى از ميان اين دو مفهوم و توضيح آنكه در كدام نخست وضع و سپس به ديگرى نقل گرديده است، فكر خويش را به كار اندازيم؛ چرا كه، اين گونه مطالب هيچ تاثيرى در زمينه درك مفهوم اخلاقى كلمه قلب كه مورد نظر ماست نخواهد داشت گرچه براى لغت شناسان بحثهايى شيرين به حساب آيند و گرچه در حد خودش از ارزشهايى نيز برخوردار باشند؛ چنانكه در تفسير شريف الميزان نيز بحثى مستقل زير عنوان «قلب در قرآن» عنوان شده و وجهى در بيان ارتباط اين دو مفهوم قلب ارائه گرديده است به اين صورت كه حيات و زندگى انسان در نخستين مرحله‏اش به قلب تعلق مى‏گيرد و در آخرين مراحل نيز از قلب جدا مى‏شود يعنى آخرين عضوى كه مى‏ميرد و يا زندگى و حيات از آن جدا مى‏شود «قلب» است و در اين زمينه به كلماتى از اطباء قديم چون ابن سينا و تجربيات و اكتشافاتى از طب جديد كه مؤيد سخن ايشان در تناسب دو معناى قلب است استشهاد كرده‏اند. بنابراين، بكار بردن واژه قلب در روح و صفات روحى به اين مناسبت است كه «قلب» بمعناى اندامى از بدن تجليگاه روح است و نخستين عضوى است كه روح به آن تعلق مى‏گيرد و به يك معنى، واسطه ارتباط روح با بدن است. 
البته، مطلب فوق يك مطلب تجربى است و اثبات صحت آن بر عهده علماى طبيعى خواهد بود و محتمل است كه مطلب صحيحى باشد، ولى، سخن در اين است كه آيا به كار رفتن كلمه قلب در چنين معنا و مفهومى بدين لحاظ بوده كه روح نخست به قلب تعلق مى‏گيرد و در آخر نيز از قلب خارج مى‏شود؟ آيا اين كه قلب اولين عضوى است كه زنده مى‏شود و آخرين عضوى است كه مى‏ميرد باعث‏شده تا كلمه قلب را به معناى قوه مدركه و مركز عواطف به كار گيرند. شايد مناسبتر بود كه روح به اين معنا به كار مى‏رفت. روح است كه معنى حيات را تداعى مى‏كند. و به هر حال به نظر ما اينكه لحاظ فوق منشا اطلاق كلمه «قلب» بر قوه مدركه و مركز عواطف شده باشد، دور از ذهن است. 
همچنين، مى‏توان گفت: كه حالات روحى و منسوب به قلب و روح نظير شادى، اضطراب، تشويش و غير آن بيشتر و نيز پيشتر از هر عضو ديگر در قلب و ناحيه قلب احساس مى‏شوند و انسان در بدن خويش «قلب» را به عنوان عضو مرتبط با اين حالات مى‏شناسد. در حالت غم و اندوه اين سينه است كه تنگ مى‏شود و قلب است كه مى‏طپد نبض است كه به سختى مى‏زند و منشا حركات نبض، قلب است. چنانكه در قرآن هم تعبير «ضيق صدر» در چنين مواردى به كار رفته است كه انسان احساس دلتنگى مى‏كند؛ چنانكه، در موارد احساس شادى و نشاط نيز كلمه «شرح صدر» را به كار مى‏برد. و اگر قرار باشد وجهى در بيان رابطه ميان قلب به معناى اندام خاص با قلب به معناى قوه مدركه و مركز عواطف ارائه دهيم اين وجه، وجيه‏تر و جالبتر به نظر مى‏رسد؛ گرچه همانطور كه در بالا گفته شد هيچ يك از اين گونه مباحث‏براى ما كارگشا نيست و در پاسخ به چيستى مفهوم قلب در قرآن نمى‏تواند به ما كمك كند. بنابراين، اين سؤال طرح مى‏شود كه پس راه شناخت مفهوم قلب و مصداق آن در قرآن چيست؟ كه لازم است در اينجا به پاسخ آن بپردازيم. 
راه شناخت حقيقت قلب 
تنها راهى كه ما براى شناخت معناى «قلب» در قرآن پيدا كرده‏ايم اين است كه در قرآن جستجو كنيم ببينيم چه كارهايى قلب نسبت داده شده و چه آثارى دارد و از راه مطالعه آثارش قلب را بشناسيم. ما هنگامى كه با چنين ديدى به موارد كاربرد واژه قلب در قرآن مى‏پردازيم در مى‏يابيم كه حالات گوناگون و صفات مختلفى به قلب و فؤاد نسبت داده شده است كه مهمترين آنها از اين قرار است: 
يكى از آثارى كه به «قلب» نسبت داده شده عبارت است از «ادارك» اعم از ادراك حصولى و ادراك حضورى كه با تعابير مختلف در قرآن مجيد نشان داده مى‏شود كه فهميدن و درك كردن از شؤون «قلب» و به تعبير ديگرى «فؤاد» است؛ از اين رو است كه مى بينيم قرآن با تعابير مختلف و با استفاده از كلماتى از خانواده عقل و فهم و تدبر و … كار ادراك و عم ادراك را به قلب نسبت مى‏دهد؛ يعنى، حتى در آنجا نيز كه ادراك را از قلب نفى مى‏كند مى‏خواهد اين حقيقت را القاء كند كه قلب كار خودش را انجام نمى‏دهد و سالم نيست؛ يعنى، شان قلب اين است كه ادراك كند پس اگر ادراك نمى‏كند بخاطر عدم سلامت آن است كه اگر سالم مى‏بود ناگزير عمل ادراك را انجام مى‏داد. 
در قرآن ما به آياتى بر مى‏خوريم نظير آيه: 
«ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها». [۱] 
[ و حقا آفريديم برا جهنم بسيارى از جن و انس را (كه) دل داشتند ولى با آن نمى‏فهميدند]. 
كه به كسانى كه دل دارند ولى نمى‏فهمند اعتراض دارد و نشان مى‏دهد كه دل براى فهميدن است و نيز به آيه ديگرى كه مى‏گويد: 
«و منهم من يستمع اليك و جعلنا عل قلوبهم اكنة ان يفقهوه». [۲] 
[ و بعضى از آنان به تو گوش فرا مى‏دهند و قرار داديم بر دلهايشان پرده‏ها و حجابهايى (كه مانع مى‏شود) از اينكه آن را بفهمند]. 
در اين ايه نيز سخن از آن است كه دلهاى اينان آيات خدا و سخن پيامبر را نمى‏فهمند؛ ولى، نفهميدنشان را مستند مى‏كند به حجابها و موانعى كه نمى‏گذارند قلب كار خود را انجام دهد؛ يعنى، به اصطلاح مقتضى درك موجود است چرا كه قلب براى درك كردن و فهميدن آفريده شده ليكن حجب و موانع نمى‏گذارند وظيفه خويش به انجام رساند. 
در بعضى از آيات از لفظ عقل استفاده شده و مى‏فرمايد: 
«افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها». [۳] 
[ پس آيا (چرا) در زمين سير نكردند تا اينكه برايشان دلهايى باشد كه با آن بينديشند]. 
از آيه فوق چنين مى‏توان فهميد كه دل براى انديشيدن و درك واقعيت است و بر انسان لازم است كه از اين ابزار كه خداوند براى فهميدن در اختيارش قرار داده آن طور كه شايسته است استفاده كند و آن را براى درك حقايق به كار گيرد زيرا خداى متعال زمينه مساعد را برايش فراهم آورده تا به وسيله قلب بتواند بفهمد. 
و نيز در آيه ديگر از لفظ تدبر استفاده كرده و مى‏گويد: 
«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها». [۴] 
[ آيا درباره قرآن نمى‏انديشند يا بر دلها قفلهاشان زده شده (و از درك آن مانع مى‏گردد)]. 
كه آيه نمبرده گرچه نه بطور صريح ولى بطور ضمنى «تدبر» را به دلها نسبت مى‏دهد و از اينكه منافقان، قرآن را نمى‏فهمند گلايه دارد كه آيا دلها را به كار نمى‏اندازند و نمى‏انديشند و تدبر نمى‏كنند و يا اينكه دلهاشان قفل شده و اين مانع نمى‏گذارد بفهمند؛ يعنى، باز هم مفروض اين است كه دل براى فهميدن است و اينكه اينان دل دارند و نمى‏فهمند يا بخاطر اين است كه دل خويش را براى فهميدن به كار نمى‏گيرند و يا موانعى جلو درك آن را گرفته است. 
از اين گذشته قرآن پيوسته دل راه خواه به لفظ «قلب» يا به لفظ «فؤاد» در رديف ديگر ابزار ادراكى محسوسى نظير سمع و بصر به شمار آورده است. نظير آيه: 
«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان غنه مسئولا». [۵] 
[ محققا، گوش و چشم و دل همه آنها مورد سؤال هستند]. چنانكه تعابير ديگرى در آيات بر اين مسانخت تاكيد مى‏كند نظير آيه: 
«لهم قلوب لا يفقهون و لهم اعين لا يبصورن بها و لهم اذان يسمعون بها». [۶] 
[ دل دارند و با آن نمى‏فهمند، و چشم دارند و با آن نمى‏بينند، و گوش دارند و با آن نمى‏شنوند]. 

عتیقه زیرخاکی گنج