• بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

كلمه”حق”عبارت است از چيزى كه اصل و واقعيت داشته باشد و خبر، مطابق آن‏واقعيت‏باشد.بنا بر اين، خبر و يا به عبارتى وعده‏اى كه خداى تعالى مى‏دهد به اينكه معادى درپيش است‏حق بودنش به اين معنا است كه خلقت الهى به نحوى صورت گرفته كه جز بابرگشتن موجودات به سوى او تام و كامل نمى‏شود، و از جمله موجودات يكى هم نوع بشر است‏كه بايد به سوى خداى تعالى برگردد.و اين مانند سنگى است كه از آسمان به طرف زمين‏حركت مى‏كند كه با حركت‏خود وعده سقوط بر زمين را مى‏دهد، چون حركتش سنخه‏اى است‏كه جز با نزديك شدن تدريجى به زمين و جز ساقط شدن و آرام گرفتن در روى زمين تمام‏نمى‏شود، اشياء عالم نيز چنين‏اند، حركتشان نهايتى دارد و آن برگشت‏به خداى تعالى است، به همان مبدئى كه از آنجا حركت را آغاز كردند، آيه زير همين معنا را خاطر نشان ساخته‏مى‏فرمايد: ” يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه” (۱) دقت فرمائيد. 
“انه يبدؤا الخلق ثم يعيده ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط…”اين جمله، جمله”اليه مرجعكم جميعا”را تاكيد، و معناى اجمالى رجوع و معاد را كه‏اين جمله متضمن آن است تفصيل و شرح مى‏دهد. 
ممكن هم هست تعليل آن جمله متقدم باشد، و بخواهد به دو حجت و برهانى كه قرآن‏همواره به آن دو حجت‏بر اثبات معاد استدلال مى‏كند اشاره نمايد.حجت اول را جمله: “انه‏يبدؤا الخلق ثم يعيده”متضمن است، به اين بيان كه يكى از سنت‏هاى جارى خداى سبحان‏اين است كه هستى را به هر چيزى كه مى‏آفريند افاضه مى‏كند، و اين افاضه خود را به رحمتش‏آنقدر ادامه مى‏دهد تا آن موجود خلقتش به حد كمال و تماميت‏برسد، در اين مدت آن موجود به‏رحمتى از خداى تعالى موجود شده و زندگى مى‏كند و از آن رحمت‏برخوردار مى‏گردد، و اين‏برخوردارى همچنان ادامه دارد تا مدت معين. 
بعد از آنكه آن مدت بسر آمد و موجود نامبرده به نقطه انتهاى اجل معين خود رسيد اين‏رسيدن به نقطه نهائى فناء و هيچ شدن آن موجود نيست، زيرا معناى فانى شدنش باطل شدن‏رحمت الهى‏ايست كه باعث وجود و بقاء و آثار وجود يعنى حيات، قدرت، علم و ساير آثاروجودى او بود، و معلوم است كه رحمت الهى بطلان نمى‏پذيرد.پس، رسيدن به نقطه نهائى‏اجل به معناى گرفتن و قبض كردن رحمتى است كه بسط كرده بود.آرى، آنچه خداى تعالى‏افاضه مى‏كند وجه خدا و جلوه او است، و وجه خدا فنا پذير نيست. 
پس، اينكه مى‏بينيم فلان موجود از بين مى‏رود و اجلش بسر مى‏آيد، اين سرآمدن اجل‏آنطور كه ما مى‏پنداريم فنا و بطلان آن موجود نيست، بلكه برگشتن آن به سوى خداى تعالى‏است، به همان جائى كه از آنجا نازل شده بود، و چون آنچه نزد خدا است‏باقى است، پس اين‏موجود نيز باقى است، و آنچه كه به نظر ما، هست و نيست‏شدن مى‏باشد در واقع بسط رحمت‏خداى تعالى و قبض آن است، و اين همان معاد موعود است. 
و حجت دوم را جمله”ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط…”متضمن‏است، به اين بيان كه عدل و قسط الهى – كه يكى از صفات فعل او است – اجازه نمى‏دهد كه‏در درگاه او دوغ و دوشاب يكسان باشد، با آن كسى كه با ايمان آوردن در برابرش خضوع‏نموده، و اعمال صالح كرده و با آن كسى كه بر حضرتش استكبار و به خود و به آياتش كفرورزيده يك جور معامله كند.اين دو طايفه در دنيا كه بطور يكسان در تحت‏سيطره اسباب و علل‏طبيعى قرار داشتند، اسبابى كه به اذن خدا يا سود مى‏رسانيد، و يا ضرر اگر قرار باشد در آخرت‏هم بطور يكسان با آنان معامله شود ظلم خواهد بود. 
پس، جز اين باقى نمى‏ماند كه خداى تعالى بين اين دو طايفه در زمانى كه به سوى اوبر مى‏گردند فرق بگذارد، به اين معنا كه مؤمنين نيكوكار را جزاى خير، و كفار بد كار را سزاى‏بد دهد، تا ببينى آنان از چه چيز لذت مى‏برند، و اينان از چه چيز متالم و ناراحت مى‏شوند. 
بنابر اين، تكيه اين حجت‏بر دو چيز است، يكى بر تفاوت اين دو طائفه به خاطر ايمان‏و عمل صالح، و كفر و عمل ناصالح، و ديگرى بر كلمه”بالقسط”، اين نكته را از نظر دور مدار.وجمله”ليجزى”بنابر آنچه از ظاهر بيان استفاده مى‏شود متعلق است‏به جمله”اليه مرجعكم‏جميعا”. 
البته اين احتمال هم هست كه جمله: “ليجزى…”متعلق باشد به جمله”ثم يعيده”، كه در اين صورت، كلام آن جنبه را كه گفتيم يعنى جنبه فرق‏گذارى بين دو طائفه و بيان عدل‏الهى را ندارد، بلكه جنبه تعليل دارد، و به يك حجت كه همان حجت دومى است اشاره خواهدداشت.و از جهت لفظ آيه، احتمال دوم به ذهن نزديكتر است. 
“هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا…”كلمه”ضياء”بطورى كه گفته شده – مصدر است‏براى”ضاء، يضوء، ضوء و ضياء” 
همانطور كه كلمه”عياذ”مصدر است‏براى”عاذ، يعوذ، عوذا و عواذا”.و اى بسا كه جمع باشدبراى كلمه”ضوء”، همانطور كه كلمه”سياط”جمع است‏براى”سوط”و اين عبارت چيزى‏در تقدير دارد كه مضاف كلمه”ضياء”است، و تقدير آن”جعل الشمس ذات ضياء و القمرذا نور”است، يعنى خداى تعالى خورشيد را داراى ضياء و ماه را داراى نور كرد. 
و همچنين كلمه”منازل”در جمله”و قدره منازل”مضافى در تقدير دارد، و تقديركلام: “و قدره ذا منازل”است، يعنى خداى تعالى قمر را داراى منزلها كرد تا در مسير حركتش‏در هر شب به منزلى از آن منازل برسد، غير آن منزلى كه شب قبلش در آنجا قرار داشت.نتيجه‏اين تقدير الهى اين شد كه قرص قمر دائما در حال دور شدن از خورشيد حركت كند، تا از طرف‏ديگر باز به خورشيد برسد، و يك دور تمام اين حركت قمر، يك ماه قمرى را و دوازده ماه يك‏سال را تشكيل دهد، و خلق خدا در شمردن عدد سالها و رسيدگى به حسابها از اين تقدير الهى‏بهره‏مند شوند.نكته ديگرى كه آيه مورد بحث آن را افاده مى‏كند اين است كه خداى تعالى آنچه را كه‏در بكار اندازى اين تقدير و اين نظام آفريده، و نتايج و اهدافى كه بر خلقت آنها مترتب ساخته، همه بحق بوده، زيرا نتايج مزبور اهدافى حقيقى‏اند، كه بطور منظم بر مخلوقات او مترتب‏مى‏شوند.پس، در سراسر جهان خلقت نه لغوى در كار است، و نه غرض باطل و بيهوده‏اى، و نه‏تصادف و اتفاقى. 
پس، خداى تعالى اگر اين موجودات را خلق كرده و بر اين ترتيب مرتب ساخته براى‏اين بوده كه شؤون حيات شما را تدبير، و امور معاش و معاد شما را اصلاح كند.پس او بهمين‏دليل رب شما و مالك امر و مدبر شان شما است و جز او ربى نيست. 
“يفصل الايات لقوم يعلمون” – احتمال دارد كه منظور از”تفصيل آيات”تفصيل به‏حسب تكوين خارجى باشد، و احتمال هم دارد منظور تفصيل به حسب بيان لفظى باشد، و بعيدنيست كه بگوئيم اولى به سياق آيه نزديكتر است. 
“ان فى اختلاف الليل و النهار و ما خلق الله فى السموات و الارض لايات لقوم‏يتقون”در مجمع البيان فرموده: اختلاف بين دو چيز به اين معنا است كه هر يك به طرفى‏مخالف طرف ديگرى برود، مثلا يكى در جهت نور حركت كند و ديگرى در جهت ظلمت (۲) وظاهرا اين كلمه از ماده”الخلف”گرفته شده كه به معناى پشت‏سر است، و اختلاف بين دوچيز در اصل به اين معنا بوده كه يكى از آن دو، پشت آن ديگرى قرار گيرد.و آنگاه استعمالش‏را توسعه داده‏اند به حدى كه در مغايرتى كه بين دو چيز باشد استعمال كرده‏اند، در نتيجه هم‏بر حسب اصل لغت مى‏گويند”اختلفه”يعنى فلان چيز را پشت‏سر خود قرار داد، و هم بر حسب‏توسعه مذكور مى‏گويند: “اختلف الناس فى كذا – مردم در اين باره اختلاف كردند”كه اين‏عبارت، ضد عبارت: “اتفق الناس فى كذا – مردم در اين امر اتفاق كردند”مى‏باشد.و اماتعبير”اختلف الناس اليه”معنايش اين است كه مردم پيرامون فلانى آمد و شد و تردد كردند، جمعى وارد بر او شدند و جمعى از نزد او خارج گشتند، كه در اين تعبير هم معناى اصلى كلمه‏محفوظ است، زيرا آن عده كه وارد مى‏شوند آن عده‏اى را كه خارج‏اند پشت‏سر قرار مى‏دهند. 
و منظور از”اختلاف ليل و نهار”يا اين است كه شب و روز يكى پس از ديگرى وارد بر زمين‏مى‏شوند، و هفته‏ها، ماهها و سالها را ترسيم مى‏كنند.و يا اختلاف ساعت‏شب و روز در اغلب‏بقاع مسكون زمين است، چون شب و روز تنها در اعتدال بهارى برابرند.از روز اول بهار به بعددر نقاط شمالى روزها رو به زيادت مى‏گذارد، يعنى روز طولانى‏تر از شب مى‏شود، در نتيجه‏هر روز از روز قبلش طولانى‏تر مى‏گردد، تا در اول تابستان به منتها درجه طول مى‏رسد، از آن‏روز به بعد روزها شروع به كوتاه شدن مى‏كند، تا در نقطه اعتدال پاييزى يعنى در روز اول پاييزدوباره برابر شب مى‏شود. 
از شب اول پاييز به بعد شب رو به زيادت نهاده، تا به اول زمستان كه نقطه نهائى طول‏شبها است‏برسد، دوباره از آن شب تا شب اول بهار رو به كوتاه شدن و در نهايت‏برابر روز شدن‏مى‏رود، و اين جريان در مناطق جنوبى به عكس است، در نتيجه هر زمانى كه در مناطق شمالى روزهارو به بلندى باشد، در مناطق جنوبى رو به كوتاهى است، و در عوض شبهاى آنجا به همان‏نسبت رو به زيادت مى‏گذارد. 
اختلاف اول يعنى پشت‏سر هم در آمدن شب و روز همان عاملى است كه امر ساكنين‏زمين را از نظر حرارت تدبير مى‏كند، در روز حرارت اشعه را بر روى زمين مى‏گستراند، و در شب‏سرماى ظلمت را، و اين اختلاف حرارت و برودت بادها را به دنبال مى‏آورد، و نيز در روز مردم‏را براى حركت و تلاش در امر معاش برمى‏انگيزد، و در شب همه را براى استراحت و آرامش‏جمع مى‏كند، همچنانكه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: “و جعلنا نومكم سباتا و جعلناالليل لباسا و جعلنا النهار معاشا” (۳) . 
و اختلاف دوم عاملى است كه فصول چهارگانه سال را ترسيم و امر آذوقه و ارزاق راتدبير مى‏كند همچنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: “و قدر فيها اقواتها فى اربعة ايام سواءللسائلين” (۴) . 
دو كلمه”نهار”و”يوم”مترادفند، اما – بطورى كه گفته شده – بين آن دو فرقى‏هست و آن اين است كه كلمه”نهار”علاوه بر معناى روز دلالت‏بر گسترش نور نيز دارد، وشايد به همين جهت‏بوده كه تنها اين كلمه در مقابل كلمه”ليل”استعمال مى‏شود بلكه كلمه‏يوم را در جائى استعمال مى‏كنند كه عنايتى به افاده گسترش نور نداشته باشند، مثل مواردى كه‏سخن از شمردن ايام باشد، كه در چنين مقامى مى‏گويند: “عشرة ايام – ده روز”و”عشرين‏يوما – بيست روز”و…، ولى گفته نمى‏شود”عشرة نهارات”و”عشرين نهارا”و… 
آيه شريفه مشتمل است‏بر حجت تمام عيارى بر يگانه بودن خداى تعالى در ربوبيت، براى اينكه ليل و نهار و آنچه در آسمانها و زمين آفريده حامل نظامى واحد و عمومى و متفقند، نظامى كه امر موجودات زمينى و آسمانى و مخصوصا عالم انسانى را تدبير مى‏كند، تدبير واحدكه اجزاء آن به يكديگر متصلند، اتصالى كه بهتر از آن تصور ندارد. 
اين احتمال نيز در بين هست كه آيه شريفه، در مقام احتجاج بر مساله توحيد نباشد، بلكه در صدد تعليل جمله”يفصل الايات لقوم يعلمون”در آيه قبلى باشد، چون كلمه”ان”كه‏خاصيت تعليل را دارد بر سر آن آمده.و بنا بر اين احتمال، مناسب‏تر آن است كه منظور ازاختلاف ليل و نهار احتمال اول باشد، نه معناى دوم، براى اينكه همين معناى اختلاف از جمله”جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدره منازل”به ذهن مى‏رسد، (در نتيجه معناى آيه چنين‏مى‏شود: او همان خدائى است كه خورشيد را روشن و قمر را نورانى كرد، و براى قمر منزلهائى‏مقدر فرمود، تا عدد سالها و حساب را بدانيد…براى اينكه در اين اختلاف شب و روز كه‏باعث پديد آمدن فصول است، و در موجودات زمين و آسمان كه حامل اين نظام عالمى هستندآياتى است‏براى مردمى كه تقوا داشته باشند)و مناسب‏تر بودن اين معناى”اختلاف”با مطلب‏آيه قبل نسبت‏به معناى ديگر آن روشن است. 
“ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة الدنيا الاخلاق برهان كرم الاعراق; اخلاق پاك و نيك، دليل وراثتهاى پسنديده انسان (از پدر و مادر) است‏». (۵) 
به همين دليل در خانواده‏هاى پاك و با فضيلت غالبا فرزندانى با فضيلت پرورش مى‏يابند و بعكس افراد شرور غالبا در خانواده‏هاى شرور و آلوده‏اند. 
۲- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: «عليكم فى طلب الحوائج‏بشراف النفوس و ذوى الاصول الطيبة فانها عندهم اقضى وهى لديهم ازكى; در طلب حوائج‏به سراغ مردم شريف‏النفس كه در خانواده‏هاى پاك و اصيل پرورش يافته‏اند برويد، چرا كه نيازمنديها نزد آنها بهتر انجام مى‏شود و پاكيزه‏تر صورت مى‏گيرد!» (۶) 
۳- در عهد نامه مالك اشتر در توصيه‏اى كه على عليه السلام به مالك درباره انتخاب افسران لايق براى ارتش اسلام مى‏كند، چنين مى‏خوانيم: «ثم الصق بذوى المروءات والاحساب و اهل البيوتات الصالحة والسوابق الحسنة ثم اهل النجدة و الشجاعة والسخاء و السماحة فانهم جماع من الكرم و شعب من العرف; سپس پيوند خود را با شخصيتهاى اصيل و خانواده‏هاى صالح و خوش سابقه برقرار ساز و پس از آن با مردمان شجاع و سخاوتمند و بزرگوار، چرا كه آنها كانون فضيلت و مركز نيكى هستند.» (۷) 
۴- تاثير پدر و يا مادر آلوده در شخصيت اخلاقى فرزندان تا آن اندازه است كه در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: «ايما امراة اطاعت زوجها و هو شارب الخمر، كان لها من الخطايا بعدد نجوم السماء، و كل مولود يلد منه فهو نجس; هر زنى اطاعت از همسرش كند در حالى كه او شراب نوشيده (و با او همبستر شود) به عدد ستارگان آسمان مرتكب گناه شده است و فرزندى كه از او متولد مى‏شود آلوده خواهد بود!» (۸) 
در روايات متعدد ديگرى نيز از قبول خواستگارى مرد شراب خوار و بد اخلاق و آلوده نهى شده است. (۹) 
۵- تاثير تربيت پدر و مادر در فرزندان تا آن پايه است كه در حديث مشهور نبوى آمده است: 
كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه; هر نوزادى بر فطرت پاك توحيد (و اسلام) متولد مى‏شود مگر اين كه پدر و مادر او را به آئين يهود و نصرانيت وارد كنند» (۱۰) 
جائى كه تربيت‏خانوادگى، ايمان و عقيده را دگرگون سازد چگونه ممكن است در اخلاق اثر نگذارد؟ 
۶- همين امر سبب شده است كه مساله تربيت فرزندان به عنوان يكى از اساسى‏ترين حقوق آنها بر پدر و مادر شمرده شود; در حديث نبوى صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: 
«حق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه; حق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكى بر او بگذارد و او را بخوبى تربيت كند» (۱۱) 

عتیقه زیرخاکی گنج