• بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پس از تحولاتي كه در نتيجة پيدايش رنسانس در اروپا رخ داد، يكي از پرنمودترين نحله هاي فكري كه تمام ساختارهاي اجتماعي، فرهنگي، اخلاقي و سياسي را در بر گرفته و زندگي آدمي را در مسير سلسله اي از تغييرات قرارداد ليبراليسم بود كه مثابه يك ايدئولوژي در سراسر جهان غرب به جاي اديان الهي مطرح شد.
به دليل اينكه اين جريان فكري، اجتماعي و سياسي در عصرهاي اخير، از جاذبه هايي هم برخوردار شده و در كشورهاي شرقي و مقر اديان ابراهيمي و پايگاه هاي اسلامي هم مورد توجه خيل روشنفكران قرار گرفته نسبت به آن تبليغات فراواني صورت گرفته و نيز به دليل سنت شكني ها و دين ستيزهايي كه داشته و مدتها است كه پس از رنسانس داعيه اداره جهان و رهبري فكري بشر را داشته شايسته بررسي ئ تاميل بيشتر است و اين بررسي از آنجا بيشتر اهميت مي يابد كه به دليل توجه و توسعه و به ميدان آمدن فناوري نوين و رسانه هاي پيشرفته ارتباطات جمعي و سطح پوشش هايي كه ليبراليسم مدعي آن مي باشند 
اين مهم در مقولة نسبت دين و ليبراليسم، مي گنجد و اينكه آيا ساسااً دين نسبت و ارتباطي با ليبراليسم دارد يا نه بحث ها در ادامه در اين خصوص مي باشد و مي كوشيم تا با بررسي اجمالي ماهيت ليبراليسم و دين به بررسي نسبت، ارتباط و سازگاري يا عدم موارد فوق بپردازيم. (به عون اله متعالي)
تحليل مساله «نسبت دين و ليبراليسم»
پرسش از «نسبت دين و ليبراليسم» يك پرسش «مركب» مي باشد كه در حقيقت سوالات و پرسشهاي بسياري را در درون خود دارد كه پش از تحليل مفاهمي مندرج در مساله مذكور وضوح مي يابند. اولين ابهام در مفهوم واژه «نسبت» است. گاهي به جاي واژه «سبت» در مساله مورد نظر ما واژه «رابطه» به كار مي ورد.
«رابطه منطقي – توليدي، رابطه روش نشاختي، رابطه معرفت شناختي، راذبطه تولديدي – مصرفي، رابطه مبتني بر اصل رفع تعارض و رابطه ديالوگي»
همچنين از مفهوم «نسبت» نيز مي توان استفاده هاي زيادي كرد كه برخي از آنها عبارتند از:
۱- نسبت به معناي مقايسه دو امر كه خود به دو بخش تقسيم مي شود:
الف – مقايسه ذوشي: به عنوان دو مفهوم كلي از حيث مصاديق يا دو مجموعه از حيث اعضاء
ب – مقايسه دو قضيه
۲- نسبت دوشي ء به معناي «تاثير و تاثر» دو شي برو از هم
۳- نسبت دو شي ء به معناي مقايسه آنها از حيث شيء سوم.
در مساله نسبت دين و ليبراليسم، آنچه بيشتر از مفهوم «نسبت» همراه شده است مربوط به مفهوم سازگاري است.
۱- CONPLEX
۲- براي بررسي بيشتر به روش شناسي مطالعات ديني نوشته احمد فرامرز قرامكلي مراجعه شود.
– ليبراليسم در مقام تعريف
ليبراليسم از تفكرات و فحله هاي فكري جديدي است كه در اروپاي معاضر هم به عنوان يك نظريه و آموزه و هم به عنوان يك برنامه عمل به وجود آمده و به خود سامان بخشيده است و يك جريان غالب در غرب است كه امواج آن به گوشه و كنار جهان هم رسيده است.
مهم ترين چيزي كه در مرحله نخست بايد آن را مورد دقت و ارزيابي قرار داد، تعريفي منطبق بر واقعيت ليبراليسم است. تا در پرتو آن چيستي ليبراليسم كاملاً روشن و نمودار گردد.
كلمة ليبراليسن از واژة Liberty گرفته شده كه به مفهوم آزادي است و كلمه Liberall به معناي فرد آزادي خواه است. اين كلمه هم اكنون به عنوان جرياني آزادي خواهانه كه داراي بنيادهاي معرفتي، نظري و تئوريك خاص است، در غرب شناخته مي شود. اين كلمه به معناي نوعي خاص از آزادي خواهي است نه به معناي هر نوع آزادي خواهي، زيرا اگر چنين باشد بايد مخالفان ليبراليسم را مخالفان آزادي خواهي بدانميم و حال آنكه همه مخالفان ليبراليسم، مخالفان آزادي نيستند. پس ليبراليسم به مفهوم نوعي خاص از آزادي خواهي است كه جوهر ليبراليسم با همان مفهوم خاص انطباق دارد نه با مفهومي ديگر. لذا در يك تعريف كلي تر مي توان گفت ليبراليسم طرز تفكر معرفتي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است كه به نوع خاصي از آزادي فرد منجر مي شود و در تمام ظهوذ و عينيت اجتماعي همچون يك ايدئولوژي عمل مي نميايد. اين طرز تفكر از محصولات عضر روشنگري و متعاقب آن در حد تعاقب پيدايش رنشانس شكل گرفته و به وجود آمده است.
– مباني جوهري ليبراليسم
ما نمي توانيم بدون اينكه به مباني ظهور ليبراليسم پي ببريم، مفهوم سازي دقيقي از آن ارايه نماييم. بدين سبب لازم است ابتدا مباني اصلي پيدايش ليبراليسم را درك نماييم تا تعريف و مفهوم اصلي آن دريافت شود.
ليبراليسم در تقابل با نظام و تفكر توتاليتر كه با لعابي صوري از مسيحيت در اروپا حاكميت يافته بود، به وجود آمد، حاكميتي هزار ساله كه در اواخر آن، مخالفت هاي شديدي با عقلانيت، علم و آزادي صورت گرفت. در تفكر مسيحي، علم، نوآوري و پرسش گري كه منجر به ايجاد سوال در برابر حاكميت مسيحي مي شود، ممنوع شناخته شده بود. اين وضعيت، تاريخ طولاني را در اروپا به خودش اختصاص داد.
نهضت پروتستان كه افراد يهمچون كالون و لوتر آن را در اروپا عرضه كردند. عصر روشنگري را رقم مي زند و لذا گفتمان پرسش گري در عصر روشنگري همچون رويكريدي عالب مطرح مي شود.
عضر روشنگري بر هم زننده مناسبت هاي پيشين است، زيرا نقطه ثقل تلاش هاي پيش گامان عصر روشنگري در برابر دگماتيزم مذهبي حاك بر ساختار حكومت هاي مسيحي، بر عنصر آزادي بوده است. پافشاري پيش گامان عصر روشنگري بر سلسله اي از عناصر پايه و بنيادي سب مي شود در فاصله اي كوتاهد ليبراليسم به عرصه حيات فكري سياسي و اجتماعي غربيان وارد شود. از اين جهت لازم مي نمايد كه به مباني جوهري ليبراليسم اشاره كنيم تا چيستي و ماهيت آن، به طور عيني و ملموس، مشخص گردد.
۱- آزادي فرد
ليرباليسم را مي توان ترجمان اصالت فرد دانست. ليرباليسم ارزش مطلق هستي فرد را با هيچ مانع و رادعي مطرح مي كند.
«در شيوه هاي رنگارنگ ليبراليسم، اصلي روشن و استوار تر از اصلي كه انسان را به غايت برين مي رساند، نمي توان يافت، همه نام آوران فلسفه از متالهان گرفته تا سياسي نگاران آغاز سده ي ما، در اين بركشيدن فرد همبازند. و در واقع لحظه هاي مهم تاريخ، مانند اصلاح ديني، انقلاب هاي انگلستان،‌ آمريكا و فرانسه در رابطه با اين اصل، معنا مي دهند و بالاخره، فرد، چون غايت اصلي نگريسته شد» 
«در حقيقت ليبراليسم، اهميت نقش هاي متقابل را رد نمي كند و مكانيسم هاي اجتماعي و تاثير گروه بر رفتارهاي فردي را ناديده نمي انگارد. آنچه ليبراليسم مردود مي شمارد، اين است كه براي كنش اين نيروها هدفي بيرون از فرد درنظر گرفته مي شود. از اين ديدگاه، همه چيز گرداگرد فرد مي گردد و جامعه به معناي كامل واژه، هماتنا محيطي است براي حفظ و نگهداري زندگي فرد و ايجاد امكان لازم براي شكوفايي اش» 
۲- گرايش به خرد جزئي
عقل و خرد را به دو نوع كلي و جزئي تقسيم نموده اند و اين تقسيم، مورد پذيرش اكثر فيلسوفان غرب هم قرار گرفته است. عقل كلي نگاهي سيستمي و كل نگرانه به مجموعه نظام هستي مجموعه تعالي خواهي هاي روحي مي كند، وظايف و رسالت هاي ماورايي و پيام هاي قدسي را مي شنود و سر در آستانه آفريننده و امر متعالي مي سايد اما عقل جزئي عقل سود محور و لذت گراست، عقلي كه به امور جزئي عالن نظر مي كند و حسابگري ها و سنجش هايش با محور قرار دادن سود و لذت است. عقلي كه به امور جزئي عالم نظر مي كند و حسابگري ها و سنجش هايش با محور قرار دادن سود و لذت است و به اين خاطر هم امور ماورايي را نمي پذيرد و قادر به شناخت خوبي هاي مطلق و امور ماورايي نمي باشد، زيرا دايره قضاوت هايش، امور محسوس طبيعي و تجربي است.
روح عقلانيت ليبرالي را بايد مواجهه با مذهب ناميد و چنانكه بدان اشاره نموديم، ليبراليسم در پي دست يابي به شويه هاي حاكميتي است كه بر قانون بشري ابتناد داشته باشد و لذا به نقادي عليه مذهب و امور قدسي مبادرت مي نمايد، چنانكه در آغاز نشو و نماي ليبراليسم افرادي همچون مارتين لوتر و كالون دست به يك جنبش مذهبي زدند كه با معرفي سازي شريعت مقارنه داشته باشد.
«باري اين مهم بدين گونه به انجام رسيد كه نويسندگان سده هجدهم با ياري خردباوري، الهيات و اخلاق مذهبي را به شيوه اي بي سابقه، با باد انتقاد بي رحمانه اي گرفتند» 
نگرش به عقلانيت و خرد جزئي رويكرد مي شد كه ليبرال ها آن را آموره جوهري ديگر ليبراليسم مي انگاشتند و در اصل، چره واقعي ليبراليسم را بايد در خردباوري محض و افراطي آن بسان يك نحله و همچون قطبي مركزي تلقي نمودند.
گرايش به عقلانيت جزئي و حل همه امور بشري به وسيله آن، چره واقعي ليبراليسم را آشكار نمود و ليبراليسم بدين سان خود را از قيموميت باورهاي ديني رها ساخت.
ژرژ بوردو چنين مي نگارد كه:
«چنين نگرشي (به عق) سه پيامد مهم داشت، نخستين پيامد عبارت بود از رهايي فرد از دل مشغولي هايي كه ايمان ديني مي توانست در مورد رفتار اجتماعي، در وي بيدار كند چون قلمرو خدا فراسوي اين جهاني است… دومين پيامد، ناشي از به كنار نهادن دريافتهاي انجيلي از سازماندهي زندگي مادي، همانا واگذاري نقش فرودست به دين در زندگي اجتماعي بود، در حقيقت به دين در زندگي اجتماعي بود، در حقيقت به دين، تنها نقش تسلي بخش واگذار شد… سرانجام تلقي دين، به مانند امرثي منحصراً خصوصي، پيامد بسيار مهمي در صحنه هاي سياسي داشت… و آن ايمان بي عمل بود كه تنها جنبة ذهني مي يافت و محدود ساختن خميرمايه انقلابي انجيل به پهنه وجدان فردي بود…» 
  • بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اهتمام اسلام به امر سياست و حكومت و جهاد و جعل قوانين براي حفظ مواريث معنوي، يعني توحيد، معارف روحي و اخلاقي، عدالت اجتماعي، مساوات و عواطف انساني است.
محمد جواد نوذري 
سكولاريسم اشاره به تحولاتي دارد كه پس از از عصر نوزايي در مغرب زمين به وقوع پيوست و منجر به جدايي ديانت از سياست شد. اهميت بحث از سكولاريسم از آن رو است كه در خلال آن تا حدودي با فرهنگ غرب آشنا مي شويم. درك سياست غرب، كه در كشور ما نيز شيوع يافته و بدان دامن زده مي شود، در گرو آشنايي با فلسفه فكري معاصر غرب است. بنابراين، بحث از سكولاريسم، علاوه بر آن كه جنبه سلبي ارتباط ديانت با سياست را مي كاود، كليد فهم سياست، در عصر جديد به شمار رفته و ما را در شناخت غرب و غرب زدگي مدد مي رساند. با توجه به آن چه گفته شد، اين بحث را با پرسش هاي ذيل پي مي گيريم: 
مفهوم سكولاريسم 

سكولاريسم ( Secularism ) واژه اي انگليسي است و از ريشه لاتين « Seculum »، به معناي يك برهه زماني معين، گرفته شده است. در فارسي به معناي ناسوتي، دنيوي گرايي، بشري، عرفي، زميني و گيتيانه آمده است. در فارسي، اصطلاحي كه مبين تمام حقيقت واژه سكولاريسم باشد، ارائه نشده است. از اين رو، واژه انگليسي آن در فارسي به كار برده مي شود. معادل فرانسوي سكولاريسم، «  Laicite » يا « Seculoise » است كه در فارسي، از آن به لائيك تعبير مي شود. 
براي سكولاريسم، تعريف هاي متعددي ارائه شده است كه برخي ناظر به بعد فكري است؛ نظير آن كه گفته شود: سكولاريسم نظام عام عقلاني است كه در آن، روابط ميان افراد، گروه ها و دولت بر مبناي عقل تنظيم مي گردد.» اين تعريف، چون تنها به يكي از اصول سكولاريسم اشاره دارد، تعريفي كامل نيست. برخي تعريف ها ناظر بر روند شكل گيري سكولاريسم است كه در خلال آن، به تدريج، حقوق، وظايف و امتيازات كليسا به نهادهاي غيرمذهبي منتقل مي شود. برخي تعاريف ديگر، سكولاريسم را به مثابه يك نظام منسجم فكري مي انگارند كه پس از رنسانس به صورت يك نگرش يا جهان بيني در آمده و با نگرشي كه در قرون وسطي حاكم بود، تمايز ماهوي دارد و مبناي آن، انسان گرايي، تجربه گرايي و عقلانيت است. 
از آن چه گذشت، روشن شد كه سكولاريسم اشاره به جدايي دين از سياست دارد، به گونه اي كه هيچ يك از آن دو، در حوزه ديگري دخالت نكند. در مقايسه بين سكولاريسم و لائيك، تلقي عمومي برآن است كه سكولاريسم به معناي جدايي دين از سياست و در نتيجه، پذيرش دين به عنوان يك رابطه صرفاً فردي ميان فرد و خداوند است؛ اما لائيك به معناي ضديت با دين و الحاد است؛ ولي برخي نويسندگان، آن را مترادف با سكولاريسم و در بردارنده مفهومي نسبي و تشكيكي مي دانند كه طيف وسيعي، از الحاد تا پذيرش دين به عنوان يك نهاد، را در بر مي گيرد. زمينه هاي شكل گيري سكولاريسم 
نوزايي (رنسانس) به معناي تجديد حيات حاكي از احياي فرهنگي است كه در يونان و روم باستان رايج بوده است. در تاريخ باستان، كه تا قرن پنجم بعد از ميلاد ادامه داشت، اديان رايج، با غيب و ماوراي طبيعت ارتباطي نداشتند، بلكه اساطيري و طبيعي بودند. خدايان، مظهر نيروهاي طبيعت بودند و با نام هاي مختلفي خوانده مي شدند. اديان رومي و يوناني، هر دو فاقد جنبه هاي عرفاني و معنوي مظاهر شرقي بود. 
گرايش روم به مسيحيت و رسميت يافتن آن، موجب رسوخ خرافاتي شد كه ريشه در فرهنگ روم و يونان داشت. در اين زمينه، پادشاهان نقش به سزايي داشتند. در قرون وسطي تعارض امپراتوران و كليسا، منجر به حاكميت كليسا شد. كليسا به نام دين، داعيه دفاع از دين را داشت؛ اما برخلاف جهت فطرت آدمي گامي برمي داشت. اين امر، دير يا زود، مردم را متوجه انحرافاتي مي ساخت كه به نام دين، از سوي كليسا عرضه مي شد و منجر به عصيان و شورش همگاني، يا در جهت بازگشت به ارزش ها، و حاكميت دين واقعي، كه در اسلام متجلي شده بود مي كرد، و يا به انكار غيب و الوهيت و آن چه انتساب به كليسا داشت، مي شد. 
رنسانس در حقيقت،  به معناي طرد كليسا و فراموشي واقعيت الهي و ديني است كه در قرن چهاردهم، نخست در ايتاليا و سپس در سراسر اروپا با احياي فرهنگ رومي-يوناني زمينه هاي آن مهيا شد. پيدايش سكولاريسم در غرب، بازتاب حوادثي بود كه در قرون وسطي رخ داد. برخي از عوامل موثر در شكل گيري سكولاريسم عبارت بودند از: 
الف) نارسايي تعاليم انجيل و مسيحيت
۱. بعضي از اصول مسيحيت چارچوبه هايي ارائه مي كند كه قابليت دفاع عقلاني ندارند. راه رستگاري در آن،  بر ايمان تقليدي متوقف است كه عقل در فهم آن راهي ندارد. مسيحيت معتقد است راه رستگاري،  كه انسان طالب آن است، در انجيل بيان شده و بشر به امر ديگري وراي آن نياز ندارد. فقدان يك نظام منسجم عقلاني، قدرت دفاع از دين را از مسيحيان گرفت و با سستي كليسا،  آيين مسيحيت از عرصه اجتماع حذف شد. و چون فاقد شريعت متقن بود، آن گاه كه علم بشري خلاءهاي قانوني را مورد توجه قرار داد، كليسا توان مقابله با آن را نيافت. 
در مقابل، اسلام آييني است كه بر عقايد، احكام واخلاق استوار است. عقايد، كه زيربناي انديشه ديني به شمار مي رود،  تقليد بردار نيستند. هر انساني بايد بكوشد با تامل و استدلال، مجموعه باورهاي ديني خود را استحكام بخشد. اين امر،  نشانگر اتقان و استحكام مباني دين در اسلام است. اگر آييني به اتقان پايه هاي فكري خود اعتماد نداشته باشد، به پيروان خويش اجازه تفكر نمي دهد؛ زيرا به بي پايگي آن پي خواهند برد. در حوزه احكام و اخلاق نيز چنين نيست كه تنها طبقه و گروه خاصي حق كاوش و مطالعه داشته باشند، بلكه راه براي پويندگان حق و حقيقت باز است؛ اما ضرورت هاي جامعه، اقتضاي نوعي تقسيم كار را كرده است. از سوي ديگر، اسلام آن چه را كه همواره براي كمال و سعادت بشر لازم است، مستقيمأ بيان كرده و براي مقررات متغير، و چارچوبه هاي كلي تعيين نموده است كه فقها و دين شناسان مي توانند با توجه به آن ها مقررات و احكام جزئي را استنباط كنند. 
۲. كليسا تفسيري موازي و دوگانه از دنيا و آخرت و تقسيم كار ميان ارباب كليسا و امپراتوران ارائه مي داد كه ريشه در انجيل تحريف شده دارد؛ زيرا براساس آن،  چيزي كه متعلق به قيصر بود، مي بايست به قيصر و آن چه را متعلق به خدا بود،  مي بايست به كليسا واگذار مي كرد. دوگانگي در سنت كليسا منجر به تعارض بين كليسا و پادشاهان در اواخر قرون وسطي و طرد جنبه الهي پادشاهان شد كه خود، زمينه زوال نفوذ و كليسا و سلطه پادشاهان را مهيا ساخت. 
در فرهنگ اسلامي، چنين نگرشي مطرود است. دنيا و آخرت در عرض يكديگر قرار ندارند،  بلكه دنيا به مثابه گذرگاهي است كه به آخرت منتهي مي شود و سعادت آخرت به زندگي اين جهاني انسان منوط است. در فرهنگ اسلامي، روحانيت به عنوان كارشناس امور ديني، و نه به عنوان طبقه ويژه، مطرح است. چنان كه ميان امور معنوي و مادي دوگانگي نيست. از اين رو،  مديريت كلان جامعه بايد به افرادي واگذار شود كه بيش تر با احكام و قوانين اجتماعي  سياسي، آشنايي دارند؛ از سويي، آراسته به اخلاق الهي و باتقوا يند و از سوي ديگر، قدرت مديريت و آگاهي لازم را در ميدان عمل دارا باشند. 
۳. كليسا در حالي دسترسي به حقايق را منحصر به خود مي دانست كه دنياي مسيحيت، فاقد متن و حياتي مصون از تحريف بود. علاوه بر آن، خرافات بسياري در دين وارد شده بود كه در قرآن كريم نيز بدان اشاره شده است ( يحرفون الكلم عن مواضعه ). كليسا خود را نماينده خدا و منبع تشريع احكام به طور مستقل مي دانست: ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباأ من دون الله). 
علم، شجره ممنوعه قلمداد مي شد وتنها علومي مجال رشد مي يافتند كه مؤيد فرضيه هاي انجيل باشند و حتي علوم تجربي نيز در تحت سيطره كليسا بود. برخورد خشن كليسا با صاحبان انديشه و تفتيش عقايد، چهره ناخوشايندي را از كليسا به نمايش گذاشت و به تعبير شهيد مطهري، دين كه بايد دليل هدايت و پيام آور محبت باشد به صورتي در آمد كه تصور هر كسي از دين و خداوند،  خشونت و اختناق و استبداد بود. 
در فرهنگ اسلامي، همگان دسترسي به حقايق دارند. البته تفسير دين، مانند اظهار نظر در هر رشته از علوم و معارف، صلاحيت ها و توانايي ها خاصي را مي طلبند كه بدون آن ها تفسير انسان قابل اعتماد نيست. از سوي ديگر، قرآن كريم تنها كتاب آسماني مصون از تحريف است و با استناد به آن مي توان به حقايقي عميق دست يافت كه از قلمرو حس و تجربه خارج است. اسلام پيروان خود را به تعقل، تفكر و نوآوري علمي دعوت مي كند. 
ب) نهضت اصلاح ديني (رمفرميسم) 
نهضت اصلاح ديني، جرياني بود كه طي آن، از نفوذ مذهب به تدريج كاسته شد. مارتين لوتر(۱۴۸۳- ۱۵۴۶م) از پيشگامان اين حركت، با هدف اصلاح و پيرايه زدايي از آيين مسيحيت و برقراري انضباط در آن، ديدگاه هاي جديدي را عرضه كرد، اصل خود كشيشي را كه مشوق فردگرايي بود، مورد تاكيد قرار داد و با اين هدف، انجيل را به زبان آلماني ترجمه كرد. تفكيك دين از سياست، از ديگر اصول مورد اشاره وي بود. لوتر اظهار داشت كه پادشاهان قدرت خود را مستقيماً از خدا مي گيرند و وظيفه كليسا تنها پرداختن به امور معنوي و روحي است. 
به هر حال،  نهضت اصلاح ديني، در پيدايش طرز فكر جديد، نقشي اساسي داشت و باعث در هم شكستن حاكميت كليسا و ظهور فلسفه سياسي جديد شد. از پيامدهاي اين حركت، درگيري فرقه هاي مذهبي بود كه موجب از بين رفتن قداست دين و زمينه سازي براي سكولاريسم شد. 
ج) تماس با فرهنگ هاي ملل جهان 
تماس غرب با فرهنگ جوامع ديگر، موجب تحول در نگرش آنان و جذب عناصر مفيد و سازنده شد. به ويژه تماس اروپايي ها با مسلمانان، در خلال جنگ هاي صليبي، موجب آشنايي آنان با فرهنگ اسلامي گشت. اين امر، تاثير شگرفي در نگرش آنان به دنيا داشت و زمينه ساز ظهور نويسندگان بزرگي در آن سامان شد. 
اكتشاف هاي جغرافيايي نيز موجب باز شدن درهاي بسته جامعه اروپا به روي مناطق ديگر گرديد كه زمينه ساز تحولات جديد در عرصه فرهنگ شد.

بنيادهاي فكري سكولاريسم 

متوليان جامعه غرب، براي پايه گذاري تمدن خود،  از سويي آيين مسيحيت را مورد بي مهري قرار دادند و از سوي ديگر، نظام فكري جديدي را بر مبناي سكولاريسم پي ريزي كردند. اصول و عناصر قوام بخش سكولاريسم عبارتنداز: 
الف) انسان مداري ( اومانيسم) 
هويت فرهنگي عصر جديد غرب است. براساس اين اصل، انسان، مدار و محور همه اشياء و خالق ارزش ها و ملاك تشخيص خير و شر است. در واقع، انسان جاي خدا مي نشيند و قادر است بدون در نظر قرار دادن دين و ارتباط با ماوراي طبيعت، مشكلات زندگي و دنياي خود را حل و فصل كند. بنابراين اصل، انسان با دو اهرم عقل و علم، ديگر نيازي به دين ندارد. اومانيسم ملاك و تكيه گاه تشخيص ارزش ها را خود انسان مي داند و مبدا ماورايي براي آن قائل نيست. در واقع، آن چه اصالت دارد، انسان است و خداوند صرفاً مي تواند در جهت رفع آلام روحي و نيازهاي بشر مورد پذيرش قرار گيرد و خود از اصالت برخوردار نيست. نظام سياسي اومانيسم، مبناي مشروعيت خود را از مردم و به اصطلاح، «قرارداد اجتماعي» مي گيرد، كه امروزه در انتخابات و آراي مردمي تجلي مي يابد
ب) عقل مداري(راسيوناليسم) 
از ديگر مشخصه هاي سكولاريسم، عقل گرايي است؛ بدين معنا كه انسان با استفاده از عقل قادر است همه مسائل را درك كند و به حل آن ها پردازد. داوري نهايي در حل منازعات، به عهده عقل است و عقل، مستقل از وحي و آموزش هاي الهي، توان اداره زندگي بشر را دارد. عقل مداري، در تاريخ انديشه سياسي غرب، به دكارت باز مي گردد. 
پيش از او، طي دو قرن، فلسفه مدرسي با حملات منتقدان و تشكيك در مباني فكري آن سست شده بود و سپس دكارت، فلسفه مدرسي را از اعتبار انداخت و فلاسفه نويني را جايگزين آن ساخت. از نتايج عقل مداري، طرد دين بود؛ زيرا عقلانيت به گونه اي تفسير شد كه دين را ضد عقل معرفي مي كرد. از اين رو، عقل معيار صحت و سقم قلمداد شد. محاسبه گرايي از پيامدهاي عقل مداري است كه در پي ريزي تمدن غرب، نقش اساسي را ايفا كرد. 
در تفكر اسلامي، عقل ابزار شناخت عقايد اصلي و يكي از منابع استنباط احكام شرعي است و نه تنها با دين سر ستيز ندارد، بلكه در خدمت آن است. آيات و روايات فراواني دعوت به تعقل و تفكر مي كنند، به گونه اي كه در برخي روايات، تفكر يك ساعت، معادل هفتاد سال عبادت شمرده شده است. ولي به هر حال، عقل به تنهايي نمي تواند همه نيازهاي بشر را برطرف كند و در مواردي كه كميت عقل  لنگ است بايد از وحي كمك گرفت. 
ج ) علم محوري 
بنابراين مبنا، ايمان به علم، نقش مذهب را در حيات انسان ها ايفا مي كند. به ديگر سخن، يافته هاي علمي، براي اداره جامعه كافي است. تجربه گرايي توسط فرانسيس بيكن پايه گذاري شد و پژوهش تجربي، جايگزين تفسير نهادهاي سنتي از جهان شد. به همين دليل، تعارض بين علم و دين، از مسائلي است كه پس از رنسانس و با ظهور موج تجربه گرايي رخ نماياند. از ديد اينان، علم بر دين مقدم است و رويكرد افراطي تجربه گرايي، اين است كه هر آن چه به محك تجربه در نيايد، طرد و انكار مي شود. 
تقابل علم و دين از هنگامي آغاز شد كه تئوري هاي جديدي، در فضاشناسي و هيئت، به وسيله كوپرنيك، كپلر و گاليله مطرح شد كه با پذيرفته ها و باورهاي كليسا و با ظواهر كتاب مقدس مسيحيان مخالفت داشت. از آن پس تعارض بين كليسا و علم آغاز شد و به تدريج شدت گرفت. گرچه در ابتدا كليسا مقاومت هاي بسياري كرد، اما در نهايت، شكست خورد و عكس العمل هاي مختلفي را از خود نشان داد كه از جملة آن ها جدايي دين از علم بود. گفته شد كه دين زباني مخصوص به خود دارد و علم نيز زباني مخصوص به خود. نزد آنان روح دين، صرفاً راز و نياز با خدا و حداكثر، توصيه هاي اخلاقي است. 
در تفكر اسلامي، همان گونه كه بين عقل و دين تعارض نيست، بين علم و دين نيز تعارضي نيست. علم و عالم، از ديدگاه قرآن ارزشمندند: (قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون). در تفكر اسلامي، معرفت تجربي، تنها راه شناخت نيست، بلكه راه هاي ديگري نيز براي شناخت واقعيت وجود دارند. 

عتیقه زیرخاکی گنج