• بازدید : 88 views
  • بدون نظر

این مقاله در ۱۷ صفحه می باشد.

در زیر قسمتی از مقدمه قرار گرفته است.

مقدمه:

سخن گفتن از عشق در مثنوي معنوي جلال‌الدين محمد بلخي آن ستارة درخشان آسمان عرفان و آن يگانة دوران كاري به غايت دشوار است زيرا عشق از ديدگاه حضرت مولانا بحري است بس ژرف و عميق كه كس به ژرفاي آن نتوان رسيد و سياحان اين بحر براي فراچنگ  آوردن در و مرواريد آن چه بسا در آن غرقه گشته‌اند و آب دريا غريقان اين بحر را در ساحل افكنده است اما حضرت مولانا غواصي است ماهر كه با پاچيلة معرفت در اعماق ژرف اين دريا رفته و گوهرها را به سلك نظم كشيده است.

  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مولانا جلال الدين محمد بن سلطان العملا بهاء الدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي كه در كتابها ازاو به نامهاي «‌ مولاناي روم »‌ ،‌ «‌ مولوي » و «‌ملاي روم »‌ ياد كرده اند ،‌  يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آورآسمان ادب فارسي ،‌ شاعر حساس صاحب انديشه و از متفكران بلا منازع عالم اسلام است . 
پدرش سلطان العلما بهاء‌ الدين محمد معروف به «‌ بهاء  ولد »‌ (۵۴۳-۶۲۸ هجري )‌ از عالمان و خطيبان بزرگ و متنفذ و از بزرگان مشايخ صوفيه در آخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري و تربيت يافته نجم الدين كبري بود و در نتيجه نقاري كه در ميان او و سلطان محمد خوارزمشاه پيدا شده بود در حدود سال ۶۱۰ هجري با خانواده و خاندان خويش از مشرق ايران به جانب مغرب مهاجرت كرد و بعد از گذر از شهرهايي به دعوت سلطان كيقباد سلجوقي در قونيه اقامت گزيد و در همانجا در گذشت .  
جلال الدين محمد فرزند بها ء‌ الدين ولد كه در قرن ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ هجري در بلخ ولادت يافته بود در آغاز اين سفر طولاني پنج و شش ساله بود و گفته شده است هنگام عبور از نيشابور همراه پدر به صحبت عطار نيشابوري رسيده بود . 
بعد از وفات سلطان العلما سال ۶۲۸ يا ۶۳۱ فرزندش جلال الدين محمد به خواهش مريدان به جاي پدر بر مسند وعظ و تدريس پدر نشست ،‌ اندكي بعد از فوت پدر مريد او برهان الدين محقق ترمذي در طلب استاد به قونيه آمد و چون استاد در گذشته بود تربيت فرزندش جلال الدين كه در آن وقت به علوم «‌ قال »‌ به كمال بود ،‌ همت گماشت و براي آنكه در علوم شرعي و ادبي كامل شود او را به مسافرت و تحصيل به حلب و دمشق بر انگيخت و او در حلب و دمشق به تحصيل در فقه صنفي پرداخت و گويا به فيض محبت محي الدين عربي نائل گشت و پس ازين سفر كه هفت سال به طول انجاميد به قونيه بازگشت و پس از طي طريق و سلوك به اجازه استاد مسند تعليم و ارشاد يافت .  پس از وفات استاد به سال ۶۳۸ ،‌ مولوي تا سال ۶۴۲  كه سال ملاقات او با شمس تبريزي است به تدريس علوم شرعي در قونيه و وعظ و تذكر اشتغال داشت . 
مولوي با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوي كرد و همواره ملازم صحبت او بود تا آنكه شمس در سال ۶۴۵ هجري به دست عده اي از شاگردان متعصب مولانا كشته شد و مولانا همچنان در فراق او مي سوخت تا به تصور آنكه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر كرد و مدتي در آنجا جستجو نمود و پس از ناكامي به قونيه بازگشت . پس از شمس تا ده سال ديگر صلاح الدين قونوي معروف به «‌زركوب »‌ ارادت مولانا را به خود جلب كرد و چون صلاح الدين در محرم سال ۶۵۷ در گذشت عنايت مولانا نصيب حسام الدين حسن بن محمد معروف به چلبي حسام الدين گرديد . و او بود كه مولانا را به نظم مثنوي تحريض كرد و تا پايان در اين راه با او همراه بود . مثنوي بزرگترين اثر اوست كه در شش دفتر  بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف  در حدود ۲۶۰۰۰ بيت سروده شد. كه در آن مولانا مسائل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح نموده است . و در ضمن آن به آيات و حديثها اشاره نموده است . 
دومين اثر بزرگ او «‌ديوان كبير »  مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست كه در پايان غزل مقام شمس الدين تبريزي اشاره و به نام او تخلص نموده است .  غزلهاي او مملو از حقايق عرفاني و در تايي مواج احساسات شاعر است .  همچنين او رباعياتي دارد كه ۳۹۶۶ بيت را شامل مي شود .  
همچنين مولانا اثرهايي به نثر دارد كه عبارتند از :  
فيه مافيه – مكاتيب – مجالس سبعه است . 
از جمله معاصران مهمتر از همه معين الدين پروانه است كه غالبا براي استماع مجالس مولانا به «‌مدرسه »‌ او مي رفت و به همبن سبب هم قسمتي از «‌ فيه مافيه »‌ خطاب به اوست . 
كسان ديگر همچون صدر الدين قونيوي ،‌ نجم الدايه ،‌ علامه قطب الدين شيرازي ،‌ قاضي سراج الدين ارموي را مي توان نام برد . 
وفات مولانا در پنجم جمادي الاخر سال ۶۲۷ اتفاق افتاد مرگ وي واقعه اي سخت در قونيه تلقي شد .  جنازه او را در »‌ قبه خضرا »‌ به خاك سپردند . با آنكه او بر مذهب اهل سنت بود در عين اعتقاد و دين داري مردي آزاد انديش بود و به مذاهب ديگر به ديده احترام و بي طرفي ،‌ چنانچه شايسته مردان كامل چون اوست ،‌ مي نگريست .  
فصل دوم :‌ تقسيم بندي عوالم 
جمله آفرينش از حيث ماهيت بردو نوع منقسم است :‌ 
۱- اول عالم خلق يا ملك 
۲- دوم عالم امر يا ملكوت 
عالم خلق ،‌ جهان اجسام است كه قابل مساحت و تجزي است . لكن عالم امر ضد اجسام و غير قابل تجزيه است .  
با توجه به تفاوت ماهيت اين دو عالم ؛‌ راهها و وسايل وصول به شناخت اين دو عالم نيز متفاوت است و هر يك علم و وسيله خاص خود را مي طلبد .  

ابزار و راههاي شناخت اين دو عالم 
براي شناخت عالم خلق مي توان از اين راهها و وسايل ياري جست :  
۱٫ حواس :‌ كه بشر از راه مطالعه و مشاهده عيني طبيعت با رموز و اسرار اين جهان آشنا مي گردد . كه حاصل آن نيز علوم تجربي است كه راه دستيابي به آن  مشاهده و تجربه است . 
۲٫ عقل :‌ كه در اثر قوه استدلال  و قياس نتيجه اي را پيش بيني و استنتاج مي كند .  
 البته در بيشتر موارد اين دو وسيله – حس و عقل – هر دو به كمك يكديگر براي شناخت و دستيابي به رموزو حقايق آفرينش مورد استفاده بشر قرار مي گيرند و اكثرا  حس و مشاهده  مقدمه اي براي استنتاج  منطقي مطلبي است . 
مثلا :‌ وقتي انسان رد پايي رامشاهده مي كند – دريافت از طريق حس بينائي – نتيجه مي گيرد كه كسي از آنجا عبور كرده است – دريافت نتيجه استدلالي و عقلي . 
در بعضي موارد نيز تنها ازنيروي عقل و استدلال براي رسيدن به شناختي از حقايق اين عالم مدد گرفته مي شود كه با اين وسيله قابل دريافت باشند كه چنين شناختهايي در حوزه علوم عقلي جاي مي گيرند و از جمله آنها مي توان به « ‌فسلفه »‌  اشاره نمود ،  كه مي كوشد با ابزار عقل و استدلال به شناخت منطقي در امورنائل شود . 
از روشهايي كه فلسفه درموضع استدلال  به كار مي گيرد «‌ قياس »  نام دارد . كه خود به دو بخش عقلاني و حسي قابل تقسيم است . و آن عبارت است از ؛‌ حكم به موضوع مطابق حكم به موضوع ديگر به جهت اشتراك ميان آن دو . يا سنجيدن و مقايسه هر دو چيز كه با هم شباهت دارند و استنتاج حكم كلي از آن . 

عتیقه زیرخاکی گنج