• بازدید : 64 views
  • بدون نظر

دانلود پروژه پایان نامه ورد واکنش های عاطفی به مردن رو براتون گذاشتم.

دانلود این فایل می تواند کمک ویژه ای به شما در تکمیل یک پایان نامه ی کامل و قابل قبول و ارایه و دفاع از آن در سمینار مربوطه باشد.
امیدوارم این مقاله که در قالب ورد می باشد مورد استفاده شما دوستان عزیز قرار بگیره.

مقدمه

همانگونه كه ديدگاه ( دورنماي ) چرخه زندگي ممكن است پيش‌بيني كرده باشد، سن مردن فرد بر احساسات وي تأثير ميگذارد ( استيليون، ۱۹۹۵، واس ۱۹۹۵):

كودكان خردسال، كه مفهوم مرگ را در نمي‌يابند، غالباً بواسطه انديشه جدايي از كساني كه دوستشان دارند خشمگين و ناراحت مي‌گردند. يك كودك كه مرگش نزديك است نيازمند مصاحبت و قوت قلب پيوسته است. رشد و گسترش توانش‌هاي شناختي كودكي كه به سنين مدرسه رسيده است مي‌تواند منجر به اين شود كه فرد بيمار جذب يادگيري واقعيت‌هايي درباره بيماري، شيوه درمان آن و عوامل مرگ شود. تلاش براي حمايت از كودك با گفتن واقعيات تعريف شده ( اين درمان تو را معالجه خواهد كرد و مامان بزرگ به يك سفر طولاني رفت ) به گونه‌اي غير قابل اجتناب توسط بچه كشف شده و بسيار آزارنده مي‌باشند.

  

  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

بعد از مرگ هر فردي جد او را بايد دور از مردم بر بالاي كوه در جاهايي كه آنها را برج خاموشان گويند،‌ بيفكنند تا طعمه مرغان و جانوران لاشخور گردد (سگي يا مرغي آن را بدرد). پس از مدتي آن استخوانهاي پراكنده را گردآورده در چاهي كه آن را استودان (استخواندان) گويند، مي‌ريزند، زيرا آب و خاك و آتش مقدس‌اند و آلودن آنها جايز نيست.
نتايج اعمال انسانها:
اگر مرد، شخصي نيكوكار و كم‌گناهي بود وجدان يا نتيجه اعمال او به صورت دختري نوراني كه نماينده تقوي و پارسايي شخص است، ظاهر مي‌شود و چنانچه گناهكار باشد، اين وجدان و نتيجه اعمال به صورت پيرزني جادوگر و ديوي وحشت‌بار كه مظهر تباهكاري مشخص است به سراغ وي خواهد رفت.
محاكمه روح:
سپس روان شخص را به عاليترين مرجع قضايي اخروي كه در قله كوه البرز تشكيل مي‌گردد درحضور سه قاضي(مهر، سروش، رشن)، مورد محاكمه قرار مي‌دهند و براي توزين (وزن كردن) گناهان ترازويي وجود دارد كه شبيه به ترازوي توزين گناهان مصريان قديم است و اعمال روانها را بوسيله آن مورد سنجش قرار مي‌دهند.
دوزخ:
بر حسب گاتها، همان خانه «دروغ» است. جايگاه ناخوش و سرزميني كه بوي گند از آن برمي‌خيزد و از اعماق ظلماني آن فرياد شيون و ناله و غم به گوش مي‌رسد . آنچه دوزخيان را شكنجه مي‌دهد نبودن آتش و سرماي سخت و ظلمات محض است. تاريكي به  حدي شديد است كه قابل لمس دستهاست و بوي نامطبوع آن به قدري مادي و جسماني است كه مي‌توان آنها را با كارد بريد. روانهاي گناهكاران در حاليكه با زنجير به يكديگر بسته شده‌اند به دوزخ كشانده مي‌شوند. شكنجه‌ها به قدري توانفرساست كه شخص هنوز سه روز نگذشته گمان مي‌كند ۹ هزار سال است كه زنداني دوزخ است.
بهشت:
در آن سوي پل چنيوات (چنيواد) كه روان نيكوكاران از آن مي‌گذرد، به قول گاتها بهشت برين قرار دارد و آن مكاني است كه جايگاه خوشي است و آفتاب در آنجا هيچوقت غروب نمي‌كند و و وهشيت يعني بهترين جاي است.
برزخ:
كساني كه كارهاي نيك و بدشان برابر است در عالم همستكان يا برزخ يا اعراف خواهند بود.
عرش اعلاء:
روان و روح آدمي پيوسته صعود مي‌كند تا به عاليترين مرتبه‌اي مي‌رسد كه آن را گروتمان = گرونمان مي‌خوانند كه به معناي عرش اعلاي خداوند و خانه نفحات است.
تقسيمات اوستا:
در طول زمان توسط موبدان زردشتي، بخصوص تا دوره اسلامي، قسمتهايي به اوستا اضافه شده‌است، ولي قسمتي كه اثر مسلم زردشت است، گاتها (گاتاها) است كه اكنون دركتاب سيناي اوستا جاي دارد. اوستا پيش از اسلام به ۲۱ نسك يا كتاب تقسيم مي‌شد. پس از اسلام بسياري از نسكهاي آن گم شد. اوستاي موجود شامل قسمتهاي زير است:
۱٫ يسنا: كه به معناي نيايش است و سرود گاتها كه قديميترين قسمت اوستاست در جزء يسنا قرار داشته كه شامل ۷۲ فصل است و گاتها (گاتاها) مشتكل بر ۱۷ سرود است كه همگي آن به نظم است.
۲٫ يشتها: به معناي ستايش و قرباني دادن و ۲۱ فصل است 
۳٫ يسپرد: به معناي همه مردان و بزرگان دين و ۲۴ فصل دارد.
۴٫ ونديداد يا وي‌ديوداد: به معني قانون ضد ديو و ۲۲ فصل است.
۵٫ خرده اوستا: اوستاي كوچك و مشتمل بر دعاهاي روزانه است.
در زمان ساسانيان،‌كه دين زردشتي رسمي گرديد با تلاش موبداني مثل آذرمهراسپند، ۲۱ نسك اوستاي قديم به پهلوي ترجمه شد. زبان اوستايي الفبايي مخصوص و صدادار دارد كه آن دين دبيره به معناي خط دين مي‌خوانند.
زند و پازند: زند تفسيري است به زبان پهلوي كه در زمان ساسانيان بر اوستا نوشته‌شد و غالباً اوستا را با زند در يكجا گرد آورده و آن را زندواوستا مي‌خوانند. پازند شرحي است كه بر زند نوشته‌اند و چون خواندن خط پلوي دشوار بوده و بواسطه شباهت حروف به يكديگر و وجود لغات آرامي موسوم هزوارش در آن زبان براي درست خواندن، كتاب اوستا را به خط دين دبيره نوشته‌ و به زبان پهلوي ترجمه كرده‌اند. در حقيقت پازند شرح زند است به زبان پارسي دري كه خالي از هزوارش لغات آرامي است.
آتش و آتشكده‌ها:
زردشتيان، آتش را نمي‌پرستيدند، بلكه آنرا مقدس و نشانه‌اي از فروغ ايزدي مي‌دانستند و مظاهر دين زردشتي درايران آتشكده‌هايي بود كه در هر گوشه‌اي برپاداشته‌ بودند. آتشدان در ميان آتشكده‌ها، جاي داشت و پيوسته آتش مقدس در آن مي‌سوخت. هر آتشكده هشت درگاه و چند اطاق هشت گوشه داشت. آتشدان در اطاق تاريكي بود كه وسط بنا ساخته بودند. آتشكده از كندر و ديگر عطريات اكنده بود و محافظ آتشكده را هيربر مي‌گفتند. سه آتشكده مهم كه طبقات مختلف ممكن است آتشكده‌هاي شهرها و روستاها و حتي خانه‌هاي خود را از آنها روشن مي‌كردند عبارت بودند از: 
۱٫ آتشكده آذرفرنيع مخصوص موبدان در كاريان پارس بين بندرعباس و داراگرد.
۲٫ آتشكده آذرگشنب، مخصوص پادشاهان و آرتشتاران (نظاميان) و بزرگان در شهر شيز يا كنزك دركنار درياچه اروميه در تخت سليمان 
۳٫ آتشكده آذربرين مهر، مخصوص كشاورزان و پيشه‌وران در كوههاي ريوند در شمال نيشابور.
زردشتيان امروزي:
پس از اسلام كه اكثر زردشتيان به دين اسلام درآمدند و اينان هم‌كيشان قديم خود را كه دين اسلام را نپذيرفتند، گبر يعني كافر خواندند. كلمه گبر همان كافر عربي است كه بر اثر سوء تلفظ مسلمانان جديدالاسلام، به صورت گبر درآمده‌است. امروزه شماره زردشتيان حدود ۲۰ هزارنفر است كه در تهران، كرمان، يزد، شيراز عمدتاً و نيز جاهاي ديگر سكونت دارند. زردشتيان امروزي مردماني درستكار و تاجرپيشه‌اند، چنانكه هم‌كيشان و هم‌نژادان آنها بنام پارسيان هند نيز تجار و بانكداراني مهمند. زردشتيان خود را «بهدين» مي‌خوانند. آتشكده‌هاي آنها در تهران، يزد، كرمان و شيراز روشن است. آنها مردگان خود را در تهران در برج خاموشان يا دخمه نمي‌گذارند، بلكه حدود چهل سال است كه مردگان را در اطاقكهاي كوچكي از سيمان ساخته‌اند در محلي بنام قصر فيروزه درمشرق تهران مي‌گذارند.
اعتقادات زردشتيان امروزي:
۱٫ پرستش اهورامزدا، خداي يكتا
۲٫ اشوي: يعني پاكيزگي و پارسايي
۳٫ سدره و كشتي(گستي) بستن به نشانه خداپرستي كه پوشيدن آن بر هر زردشتي كه به سن بلوغ ۱۵ سالگي رسيده واجب است.
۴٫ برگزاري آيين و دردگان در گذشتگان و مردگان
۵٫ دستگيري از نيازمندان و تنگدستان
۶٫ برگزاري جشنهاي مذهبي
۷٫ به جاي آوردن نمازهاي پنجگانه
احكام و اعمال عبادي:
هر زردشتي مانند مسلمانان بايد شبانه‌روز، پنج بار به پرستش اهورامزدا يا پروردگار بايستد. نماز آنان ركوع و سجودند. دردين زردشتي برعكس يهود و اسلام، روزه وجود ندارد و بجاي آوردن آن امري حرام است. 
نمازهاي پنجگانه عبارتند از: 
۱٫ هاونگاه: از برآمدن خودشيد تا نيمروز
۲٫ رپيتوين‌گاه: از نيمروز تا سه ساعت بعدازظهر
۳٫ ازپرينگاه: از ۳ بعدازظهر تا شام
۴٫ ايوي سروتريم‌گاه: از شام تا نيمه‌شب 
۵٫ اشهين‌گاه: از نيمه‌شب تا دميدن خورشيد.
زردشتيان در آمين و دردگان يا درگذشتگان براي مردگان و شادي روان آنان نيايش انجام داده و به داد و دهش مي‌پردازند.
جشنهاي زردشتيان:
۱٫ نوروز ۲٫ خرداد: جشن تولد زردشت
۳٫ تيرگان در روز تيرو ماده تير به يادگار پيروزي ايرانيان بر تورانيان
۴٫ مهرگان: يادگار قيام كاوه آهنگر بر ضحاك تازي
۵٫ سده يا پيدايش آتش در دهم بهمن‌ماه بمناسبت گذشتن صدروز از اول زمستان آريايي يعني از آغاز آبان‌ماه تا دهم بهمن كه پنجاه روز به نوروز مانده است.
۶٫ جشن پنجه: پنج روز پيش از نوروز براي درخواست آمرزش و شادي روان مردگان. در جشن پنجه، زردشتيان با افروختن آتش بر بام خانه خود كه نشانه پايان پنجه سال و آغاز بهار و نوروز با خواندن سرود آفرينگان آن را برگزار مي‌كنند.
۷٫ جشن گاه‌انبار: كه در هنگام برداشت و كشت ميوه و انباركردن آنها با خواندن سرود آفرينگان جشن مي‌گرفتند و بهره و بخشي از آن محصولات را به مستمندان مي‌بخشيدند. هر يك از اين گاه‌انبارها پنج روز طول مي‌كشيد.
شش گاه انبار:
۱٫ ميدئوزرم: يعني ميان بهار از روز خير ايزد در ارديبهشت ماه تا پنج‌روز- زمان آفرينش آسمان در اعتقادات زردشتي.
۲٫ ميديوسهيم: ميان تابستان از روز خير ايزد درتيرماه تا پنج‌روز- زمان آفرينش آب
۳٫ پيته سهيم: پايان تابستان از روز اشتاء ايزد در شهريورماه تا پنج‌روز- زمان آفرينش زمين
۴٫ اياسريم: به معناي خزان و پاييز از روز اشتاء ايزد در مهرماه تا پنج‌روز-زمان آفرينش گياهان و درختان
۵٫ ميدياريم: به معناي زمستان از روز مهر ايزدي در دي‌ماه تا پنج‌روز- زمان آفرينش جانوران
۶٫ همس پت ميديم: به معناي برابر شدن شب و روز و مصادف با پنجه آخر سال- زمان آفرينش آدم
اين گاه‌انبار به مردگان و درگذشتگان و نيايش براي شادي روان‌ آنها اختصاص دارد. بعلاوه در ماههاي زردشتي هر روز نامي دارد. اگر روز با نام ماه مصادف شود آن روز را عيد و جشن مي‌گيرند.

آيين مانوي
زندگي ماني:
نام پدر وي فاتك يا بابك، پسر ابويرزام از خاندان چسكانيان به روايت اين‌النديم در الفهرست، از نجيت‌زادگان ايران در همدان بود. پدر ماني در بابل اقامت كرد و پسر پيدا كرد و براي اينكه ماندگار شود، وي را «ماني» ناميد. ماني در ۲۱۵ ميلادي در روستاي ماردينو در ناحيه نهر كوشه بابل بدنيا آمد. بابل در نزديكي كربلاي امروزي قرار داشت و مركز علم و معرفت دنياي قديم بود و ماني تحصيلات خود را در جواني در آنجا انجام داد و در آن شهر به اديان مختلف و فلسفه‌هاي آن آشنايي پيدا كرد. پو و پدرش بر دين مندائيان يا مفتلسه (صائبيان) بودند كه از فرقه‌هاي معروف گنوسي (معرفت و روئي) بودند. پدر وي خود را از گوشت و شراب و زن منع كرد و به گروه صائبيان (مفتسله) پيوست و پسر خود ماني را بر همان اصولي تربيت كرد. 
بنابر نوشته‌ها و متون مانوي، ماني در ۲۲۸ يا ۲۲۹ ميلادي مذهب مفتسله (مسيحيان پيرو يوحناي تعميددهنده) را ترك كرده و هنگامي كه سيزده سال داشت نخستين بار به او وحي شد و خود را مامور هدايت بشر و رسول روشنايي خواند. در سال ۲۴۰ ميلادي و در سن ۲۵ سالگي اين وحي بر او تكرار گرديد و به دستور او دستور داده شد تا آيين راستين خود را ترويج كند. فرشته‌اي كه بر او ظاهر شد به زبان بابلي (قوم) نام داشت كه معناي (قرين) مي‌باشد در ۲۳۱ ميلادي به هندوستان سفر كرد و در زمان شاپور اول ساساني به ايران برگشت و به تيسفون رفت و در روز برتخت نشستن شاپور اول ساساني به راهنمايي فيروز به همراه پدرش بابك (فاتك) به نزد شاه رفت و دين خود را بر او عرضه داشت و او را به دين دعوت كرده و مورد عنايت شاه قرار گرفت. تاريخ ابلاغ رسالت ماني به شاه را نهم آوريل ۲۴۳ ميلادي نوشته‌اند. ماني كتاب ديني خود را به نام شاه ساساني، شاپورگان ناميد و اين كتاب به پهلوي نوشته شد و بقيه آثارش به زبان سرياني بود. 
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اینان شفا دهندگان بیماری لاعلاج کوری و کوردلی هستند و به همراه پیامبر عظیم الشان(ص) در روز قیامت شفاعت خواهند کرد؛ و قصیده را با شکایت و گلایه به محضر شریف حضرت رسول(ص) به خاطر ظلم و ستم و کشتار اهل بیتش به پایان می بود و اینکه خورشید دشمن ستمگران (بنی امیه و بنی عباس ) است هرچند که فعلا مظلوم واقع شده ولی روز حسابی هم وجود دارد. 
و اما قضیه ساختگی بودن این قصیده که قائلین به آن اعتقاد دارند به دلایل زیر، این قصیده ، سروده طرفداران ائمه ( ع) است که از زبان رضی (ره) بیان کرده اند و توسط ابوحکیم الخبری جزء اضافات وارد دیوان شده است
راجع به سست بودن برخی ابیات ، همه واقفند که شاعر نیز همچون بقیه دارای حالتهای گوناگونی است و لذاحالتهای متعدد ومتنوع او بر روی اشعارش نیز ناخاسته تاثیر می گذارد و حتی بزرگترین شعرای عرب و فارسی گو هم دچار این نقیصه بوده اند و آثار آنان حکایت از این موضوع دارد. بنابراین بشهری اخیر نیز همچون بقیدی تردیدها هیچ پایه و اساس اصولی و عقلی ندارد.و اما قصاید رضی و سوگنامه هایش فقط در همین پنج مورد خلاصه نمی شود بلکه در قصاید دیگری به صورت مستقل به مرثیه سرایی اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام پرداخته و ضمن اظهار شوق و علاقه برای زیارت آن حضرات (ع)مکان مراقد مطهره ای آنان را نیز یک به یک در ابیات این قصیده نام می برد و چنین می فرماید: قبر امام حسن (ع) در قبرستان بقیع مدینه، و غری در کوفه (مرقد مطهره ی حضرت علی علیه الاسلام )، معطوف (کنار رودخانه فرات) جائی که حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) با لب تشنه جان داد، سامراً در عراق و بغداد و طوس (مشهد الرضا (ع)). 
— این مکان ها مصجع شریف جگر گوشه های زهرا مرضیه (ص) است و لذا رضی از ابرها می خواهند که در فراز این مکان مقدس ذوب شوند وآبی روی آنها فرو ریزند تا شاید داغ دلیل شیعه اندکی خنک گردد و پس از ورود و تحیات بی کران بر این بزرگواران، می افزاید که دو قبر دیگر نیز در زوراء (بغداد) است که مشکل گشا است که زیارتشان از خانه دل نگار گناه و معصیت را می زداید و بوی بهشت می دهند.این دو قبر ، مرقد مولای متقیان ، امیر مومنان علی ابن ابیطالب و فرزندش امام حسین (ع) است.
با توجه به مفهوم سوگنامه هایی که برای امام حسین و اهل بیت (ع) سروده می توان دریافت که مرثیه های رضی تجلی گاه عشق و دلدادگی او به حضرات ائمهی معصومین (ع) است که هم به خاطر وابستگی نسبی و قرابت و هم به دلیل صداقت و وفاداری اوسرشار از شور و شیدایی است.
و نکته و دیگر اینکه با توجه به معانی سبک و اشتیاق قصاید رضی می توان نتیجه گرفت که هدف رضی از سوگنامه های حسینی اش ، — مرثیه سرایی و نوحه خوانی مرسوم نبوده است بلکه طبق دلایلی که قبلاً شمردیم چون ؛ بر ملا ساختن چهره واقعی و ستمگر بنی امیه و بیان و ثبت وقایع کربلا در قالب ادبی و بیان مظلومیت های خاندان حضرت رسول (ص) و جلوگیری از تحریف درقضایای مسلم عاشورا و … بوده است. ولذا هجوهایی که در ضمن این قصاید به چشم می خورد کاملاً متفاوت از هجوهای معاصر و حتی قبل و بعد است که از الفاظ رکیک و نا مربوط اصلاً استفاده نکرده ولی تمام لعن و نفرین هایش را نثار بنی امیه می کند و با این کار یک هشدار باش کامل به بنی عباس می دهد که دلیل هجوآنان ظلم و ستم هایی است که در حق اهل بیت وائمه طاهرین روا داشته اند و دامن عباسیان نیز از این ننگ پاک و منزه اینست.
ج: — مادر و تجلیل از مقام و منزلت زن مسلمان:
هنوز بیست و شش سال از عمر پر بار نابغه ی زمان ویگانه زمان و یگانه دوران «–» نگذشته بود که ماد رمهربان و به قول خود او ، تکیه گاهش را از دست داد و لذا موجی از غم و اندوه وجود سید رضی را احاطه کرد.
سید بزرگوار که ارزش و جایگاه مادر را در فرهنگ اسلامی می شناخت و عواطف و رنج های مادر را در فرهنگ اسلامی می شناخت و عواطف و رنجهای مادررا به یاد می آورد ، فقدان مادر شعله ای بر خرمن دل و جانش زد که در آن می سوخت و آب می شد.سید رضی در کشاکش این غم جانسوز ، همچونکوهی استوار در برابر طوفانهای شکننده ی طعنه وزخم زبان حسودان بود. ناگهان با مرگ و فقدان مادر ، سوز و گداز نیمه خاموش درونی اش چونآتشفشانی زبانه کشید ولهیب آتش حسرت و اندوه بیرون ریخت و سیل خروشانی در بستر قصیده ایبلند وبا احساسش در – مادر جاری گشت که هر کس دل به آن سپارد . چنان سرشک دیدگانش سرازیر می شود که گویا خود مادر از دست داده است وزبان حال وی است.
مادر! در سوگ تو می گویم شاید که اشک دیدگانم و سوز سرشک سرازیر شده از چشمان اندوه بارم کرده غم فقدان تو را ذوب می کند و از میان ببرد.
مادر!اب به سخن می گشایم ومی سرایم ، بلکه بدینوسیله بار اندوه بر آمده از مصیبت تو سبک گردد؛ وفرزند سوگوارت درفراق تو ، حیران وسرگردان به این سو و ان سو      می دود وهراسان در جستجوی پناهگاهی است. اما اوچگونه آرامش یابد ، وکدامین پناهگاهی است که بتواند به او آرامش وتسلی بخشد ، به جز در مستحکم صبر و شکیبایی؟.تازه اگر آن بتواند در این عرصه ی هولناک ، کارساز باشد.
آری! جز صبر وتحمل ، پناهگاه دیگری وجود ندارد ، اما به هر حال چون حادثه بسیار تلخ ورویداد بس بزرگ است ، این فایدهای ندارد و این حصار ودژ محکم فرو می ریزد وسیل اشک سرازیر شد.از دل طوفان دیده، دیواره های این قلعه را نیز درهم می کوبد.
مادر! در اندوه فقدان تو ، صبر وشکیبایی رااز دست داده ام و موفقیت اجتماعی و شخصیت خود را فراموش کرده ام ، گاهی که بغض درگلویم جمع می شود، سعی می کنم اندوه و غصه ترا آشکار نکنم ولی بی اختیار بغض در گلویم می ترکد و گاهی هم ، اندوه درونم چون نفسی عمیق وسوزان از گلویم بیرون می آید و بالخره در رشته های غصدی مرگ تو در پیچ وتابم.
ای مادر! اندوهی که امروز همچون باری سنگین بردل من نشسته وغصه ای که امروز از مرگ و فقدان تو دل مرا به درد می آورد تاوان آن دردهایی است که در دوران حمل و به هنگام زایمان بر دل می ساختم و ناراحتی هایی که برای دنیا آمدن ، مراتب ایجاد       می کردم.
ای مادر تو آن گوهر نفیس وآن در گرانبهایی هستی که من در بازپس گرفتن آن از دست دشمن غارتگر ، از پرداخت هر نوع تاوانی ، دریغ ندارم. اما افسوس که مرگ تو را از دست من ربود و کسی از چنگ اوبر نمی گردد. 
زن از دیدگاه سیدرضی یا دیدگاه یک اسلام شناس درباره ی جایگاه زن مسلمان:
قصیده ی فوق که سروده های سید رضی است بیش از هزاران سال قدمت دارد. ظاهر قصیده سوگنامه ای بسیار غم انگیز ولی محتوای آن بیانگر دیدگاه آیین حیاتبخش اسلام و ژرف نگری و متوفی بودن افکار غم انگیز ولی محتوای آن بیانگر دیدگاه آیین حیاتبخش اسلام و ژرف نگری ومتوفی بودن افکار ترتیب یافتگان مکتب قرآن و اندیشمندان مسلمان است. چنانچه اشاره شد ظاهر این قصیده سوگنامه ای بسیار درد آور در بزرگداشت کرامت یک مادر است که تراوش قریحه ی سیدی غمدیده است که در قالب شاعرانه ترین احساسات وزیباترین احساسات و زیباترین تشبیهات وظریف ترین واژه ها ولطیف ترین معانی حالت یتیمی خود را بهتصویر کسیده است ، که حقیقت این اشعار و ابیات ، بیان هویت هویت اصلی و شخصیت واقعی و قداست ذاتی و کرامت وموهبت خدادادی یک زن مسلمان است که در جامعه ی اسلامی از چه جایگاه والایی برخوردار است. سید ژرف اندیش ما در قالب قصیده و شعر ؛ بار دیگر با سلاح بیان درآیندی زمان ، نقش و نگاری تازه آفرید وبا رنگ معرفت و حقیقت لوح رنگین دیگری بر صفحه ی هستی کشید و درقعر جهالت قرن چهارم که زن را موجودی بی ارزش تلقی می کردند وفلاسفه ومکتب های ساختگی و— این موجود ارزشمن  را خوار و زبون ساخته بودند فریادی خروشان به بلندای تاریخ مظلومیت این موجود نفیس الهی سر می دهد که هنوز هم درگوشزمانه طنین انداز است و چشمان خفته کوردلان را به رشهایی معرفت فرا می خواند.
سید علامه، زن مسلمان را گوهری گرانبها ، موجودی فداکار ، دژی محکم و مربی بزرگ بشریت معرفی میکند وبا بیان این اوصاف از مقام زن دفاع همه جانبه نموده است و برای زنده کردن وزنده نگه داشتن هویت اصیل زن تلاشهای زیادی را انجام داده است. در اینجا برای آشنایی بیشتر با اندیشه های عالی سید اندیشمند به فرازهایی از این «سپاس نامه» یا « مقام نامری مادر» گوش می سپاریم:
ای مادر! اگر عمدی مادران نیک روزگار همانند تاو می بودند ، راستی که فرزندان ، هرگز به وجود پدر نیازمند نمی شدند
مادر! تو نمرده ای ، بلکه در میان زنان صالح روزگار زنده ای و آوازه ای فراموش نشدنی داری ، و دراین حادثه ، بیشترین ضرر را من دیده ام زیرا که پس از این ، با کدامین دست که دست مشکل گشای تو همراه نباشد .مشکلی را خواهم گشود ویا با که امین وسیله ، مانع را از سر راهم بر نخواهد داشت؟
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

با مداد اربعين حسين (ع) سال ۱۴۰۲ قمري طبق برناخه روزنامه ام به منزل پدر شهيدم رفتم. مسئول دفتر باستقبالم آمد. پس از سلام و تعارفات نخستين جملات را با گزارش خواب يك خانم علويه اين طور شروع كرد:
  «علويه محترمه اي كه من او را مي شناسم و خانه اش در نزديكي خانه ما است مي گويد ديشب مرحوم آقا را در خواب ديدم به من فرمودند قطعاتي از بدن من لاي آجرهاي ديوار كوچه باقيمانده است به من ملحق كنيد.»
    من نخست اهميت ندادم و بساير گزارشها گوش دادم و تا دو ساعت برنامه رفت و آمد افراد و كارهاي معمولي ادامه يافت. سپس براي شركت در مجلس فاتحه در مجلس فاتحه با جمعي بيرون آمديم. نزديكيهاي محل شهادت كه رسيديم، بياد آن خواب افتادم. به بعضي از همراهان جريان را گفتم كه چنين خوابي نقل شده، ضرري ندارد نگاهي بكنيم. به همان نظر نخست همه ديديم ذرات مفصل از گوشت لابلاي آجرهاي كوچه مي باشد.
تشييع دوم براي يك جنازه
  دو نفر از رفقا مأمور شدند كه اين ذرات قطعه قطعه شده از پيكر شهيد محراب را جمع آوري نمايند (درد و كيسه پلاستيك آنها را جا دادند) قضيه به سرعت در شهر شايع گرديد مخصوصاً كه روز اربعين حسيني و هفتم شهداء بود و شيراز يكبارچه تعطيل بود. شب جمعه در مسجد طبق معمول و برنامه ساليانه شهيد محراب مجلس دعاي كميل برقرار و انبوده جمعيت داغدار گزارش مزبور را شنيدند. در اينجا اعلام شد كه در ساعت ده امشب تشييع دوم از باقيمانده پيكر آيت الله شهيد به عمل مي آيد.
  دستجات عزاداري تا پاسي از شب در صحن حضرت احمد بن موسي (ع) سرگرم عزاداري بودند و بالاخره بياد ملحق كردن بقيه بدن ابي عبدلله الحسين عليه السلام بنابر روايتي در روز اربعين دو كيسه محتوي اجزاء قطعه قطعه شده را به ميان جمعين آوردند. پائين قبر را شكافتند و به بدن شريفش ملحق نمودند.
دو نفر ديگر نيز همين خواب را ديدند
  راستي كه قضيه اي شفگت بود، فراموش كردم عرض كنم در همان روز ساعتي پس از كاوش لابلاي آجرهاي كوچه يكي از بستگان كه در لباس روحانيت و مورد احترام است به من خبر داد دو نفر از آقايان كه يكي از بستگان شهدا است چنين خوابي را ديشب ديده اند لذا قضيه صورت جدي تر بخود گرفت و من به دنبال آن مخدره علويه فرستادم كه رؤياي خودت را با نام خود همسر و فاميل و آدرس دقيق بنويس. ايشان نيز اجابت نمود و هم اكنون آن نوشته پيش روي من قرار دارد و من با اجازه خوانندگان عزيزتنها به ذكر چند جمله آن براي ثبت در تاريخ و عبرت نسل فعلي و آينده دار در اينجا نقل مي نمايم. اين خانم چنين نوشته: 
تكه گوشتم لاي ديوار است
نحوه خواب:
«در باغ بزرگ بودم كه آيت الله دستغيب در جلو مي رفتند و من عقب ايشان بودم. آنجا باغ بود ولي آن قسمتي كه آيت الله دستغيب بودند، در وسط چمن بودند كه آقا عباي قهوه اي روي دوششان بود و به من گفتند كه برو و به آنها بگو كه تكه گوشتم لاي ديوار است و چند دفعه تكرار كردند كه وقتي من از خواب بيدار شدم خيلي نگران بودم.»
داستاني گويا تر از يك كتاب
 اينك خودتنان داوري كنيد چقدر اين رؤياي صادقانه و داستاني واقعي گويا است؛ گويا تر از يك كتاب بزرگ. آنچه در اين كتاب مي گويد كه مرگ فناء نيست بلكه دروازه زندگي جديد است. شهداء زنده اند و نزد پرودگارشان روزي داده مي شود  يا از احاطه علمي ارواح در بزرخ نسبت به جريانهاي اين عالم سخن مي گويد از التفات روح بجسدش ياد مي كند، همه واقعيت دارد خودش عملاً ثابت كرد، نشان داد كه آري چنين است.
مطالب بسيار در حجم اندك
  با در نظر اجمالي به مطالب اين كتاب متوجه پر محتوي بودن آن با اين حجم اندك مي شويم، سفر آخرت را با شيرين ترين عبارات از مرك شروع و اقسام مرگ را براي نيكان و بدان بر مي شمارد، حالت اختضار را طوري براي خواننده مجسم مي كند كه گويي خود در حال جان دادن است.
   سپس وارد  عالم برزخ گرديده از بهشت برزخي و نعمتهايش از روي ‌آيات و اخبار مشروحاً سخن مي گويد و از طرف ديگر از دوزخ و عذابهاي برزخي آن پرده بر مي دارد ازداستانها و روياهاي صادقانه براي تأئيد مطالب شاهد مي آورد و با بياني رسا خواننده را متوجه منزل هاي آينده اش مي نمايد.
   آنگاه از مقدمات برپائي قيامت و دليلهاي معاد آيات و اخبار فشرده و كاملاً ساده سخن مي گويد، از صراط و ميزان بهشت و دوزخ نعمتها و غذابها طبق مدارك معتبر اظهار نظر مي نمايد رويه هم رفته مي توان به خوبي ادعا كرد صدها مطلب جالب و خواندني در اين كتاب بخواننده عرضه شده است.
مرگ
 
معاد از ماده عود به معني برگشتن است چون روح دوباره به بدن برگردانيده مي شود.
  معاد از اصول دين مقدس اسلام و اعتقاد به آن واجب است كه هر كس دوباره پس از مرگ زنده مي شود و به جزاي عقيده و عملش مي رسد.
  مسأله معاد كه ابتدايش مرگ و قبر و بعد برزخ و سپس قيامت كبري و پايانش بهشت يا جهنم است با اين حواس ظاهري درك نمي شود هرچند اصل معاد به دليل عقل ثابت است به تفصيلي كه ذكر مي شود لكن محال است كسي به تنهايي سردر بياورد كه بعد از مرگ چه خبر است غير از وحي راه ديگري ندارد زيرا هر كس در هر عالم و مقامي است اداركش از حدود آن عالم تجاوز نخواهد كرد مثلاً طفلي كه در عالم است محال است چگونگي بزرگي عالم بيرون رحم را بفهمد و محال است بي پاياني فضا و موجودات آنرا در يابد همچنين كسي كه در عالم ملك و اسير ماده و طبيعت است چگونه مي شود ملكوت را بفهمد كه باطن عالم ملك است و جايگاهش پس از خلاصي از اين عالم مي باشد و خلاصه خصوصيات عوالم پس از مرگ نسبت به كسي كه در عالم دنيا است غيب است و براي شناختن آن جز تصديق آنچه را كه حضرت آفريدگار خبر داده راهي نيست.
خصوصيات معاد ربطي به عقل ندارد
 بنابراين اگر كسي بگويد از عقل ما دور است  كه پس از مرگ فلان طور شود اصلا حرفش مورد قبول نيست چون خصوصيات آن ربطي به عقل ندارد و جميع عقلاً پشت به پشت  هم بزنند از جزئيات جريانات عالم ديگر خبري نخواهد داشت چيزي كه هست آنچه را كه محمد (ص) و ‌آل او فرموده اند ما هم تصديق مي نماييم زيرا آن بزرگواران معصوم و محل نزول وحي حضرت آفريدگارند.
آيا مرده حرف مي زند؟
  با اين بيان شبهاتي كه بعضي از بيخردان مي كنند معلوم شد كه همه بي اساس است مانند اينكه مي گويند كسي كه مرد بدنش در حكم جماد است نظير چوب خشك، ديگر سئوال وجوابش در قبرش چيست و ما اگر دهان مرده را از چيزي پر كنيم و روز ديگر قبرش را بشكافيم و جسدش را ملاحظه كنيم خواهيم ديد كه چيزي از دهانش خارج نشده است (جواب اين شبهه به زودي روشن مي شود)
نطق اختصاص به زبان ندارد
اين اشكالات در  اثر بيخردي از آخرت و دستگاه آفرينش و نداشتن ايمان به غيب است اين استعجابها شاهد كمي اطلاع و فهم است خيال مي كند نطق مال زبان است ارواح نطقي ندارند جنبش براي پاي حيواني است ارواح جنبش ندارند، در حالي كه خودش هر شب هنگام خواب گفتگوها دارد بدون اينكه زبان و لبش جنبش داشته باشد و كسيكه نزديكش بيدار باشد صدايش را نمي شنود و همچنين سيرها دارد بدون اينكه بدنش بستر جنبش داشته باشد.
حكمت رؤيا، تصديق انبياء است
 حضرت موسي بن جعفر(ع) مي فرمايد بشر در ابتداي خلقت، رؤيا (خواب ديدن) نداشت و بعد خدا باو داد سببش آن بود كه خداوند پيغمبري را براي دعوت و هدايت مردم زمانش فرستاد و او مردم را به اطاعت و بندگي پرودگار عالم امر كرد گفتند اگر ما خداي را بپرستيم در برابرش چه داريم در حاليكه دارايي تو از ما بيشتر نيست آن پيغمبر فرمود اگر اطاعت خدا كنيد جزاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما دوزخ است گفتند بهشت و دوزخ چيست؟
پس براي ايشان هر دو را توصيف كرد و شرح داد پرسيدند كي به آن مي رسيم فرمود هنگامي كه مرديد گفتند ما مي بينيم كه مرده هاي ما پوسيده و ريسيده و خاك مي شوند و براي آنها چيزي از آنچه وصف كردي نيست و آن پيغمبر را تكذيب كردند.
   خداوند احلام (خواب ديدن) را براي آنها قرار داد در خواب ديدند كه مي  خورند مي آشامند و حركت مي كنند مي گويند مي شنوند و غيره چون بيدار شدند اثري از آنچه ديده بودند نديدند پس نزد آن پيغمبر آمدند و خوابهاي خود را بيان كردند آن پيغمبر فرمود خداوند خواست حجت را بر شما تمام كند روح شما چنين است هنگامي كه مرديد هر چند بدنهاي شما در خاك پوسيده شود ارواح شما در عذاب است تا قيامت (يا در روح و ريحان و ناز و نعمت)
نپذيرفتن از كم ظرفيتي است
   لازمه عقل كثرت محتملات است (انما يعرف عقل الرجل محتملانه) يعني هر مطلبي كه مي شنوند و محال عقلي نباشد احتمال بدهد شايد صحيح باشد و اگر خبر دهخنده اش معصوم باشد بگويد حتماً صحيح است. وقتي كه كم عقل و جاهل است مي گويد اين حرفها چيست؟ نپذيرفتن دليل بر كوچكي و كم ظرفيتي است كه نمي تواند فوق طبيعت را دريابد مثل حيوان دوپايي است كه اندازه ادراكش همين است خوردن و خوابيدن و با جنس مخالف جمع شدن است البته با خر و گاو هم اگر بگويند وقت مردن ملك مي آيد يا در قرستان سئوال و جواب مي شود نمي تواند قبول كند چون حد ادراكش از شكم و فرجش نمي گذرد. چنانكه قبول عاليه مال بزرگي و وسعت روح است.
  شرح مسأله معاد به طور تفصيل اقتضاء ندارد آنچه كه مي شود از منزل اول تا آخر كه در اخبار اهل بيت (ع) ذكر شده گفته مي شود.
منزل اول- مرگ
   حقيقت مرگ بريده شدن علاقه روح از بدن است براي علاقه روح ببدن تشبيحات زيادي شده است بعضي گفته اند مثل كشتي بان و كشتي كه مرگ، كشتي را از تحت اختيار كشتيبان بيرون مي برد مي گويي پاي من، دست من، چشم من، من غير از دست و پا و چشم و گوش است وقتي كه مي گويي رفتم درست است كه تو رفتي لاكن بپايت رفتي و تو غير از پا هستي، مي گويي، ديدم؛ شنيدم، گفتم همه برگشتش به شخص واحد است اين شخص، روح شريف تو است كه از اين مظاهر ظهور پيدا مي كند روح مي بيند، مي شنود اما از اين سوراخ چشم و گوش پس بيننده وح است اين چشم آلت ديدن اوست روح چراغي است كه در ظلمتكده تن روشن گرديده است از مجراي چشم و گوش و ساير حواس روشنايي مي دهد.
   مرگ يعني جا به جا كردن چراغ- مثلاً فرض كنيد كه كلبه اي كه چنيدن سوراخ داشته باشد چراغ گازي قرار دهيد از اين مجراها روشني مي دهد چراغ را كه بيرون بردند تاريك مي شود مرگ يعني بيرون بردن اين چراغ از بدن.
روح نسبت به بدن داخل و خارج ندارد
   لكن بايد دانست كه علاقه روح به بدن نه از جهت حلول است يعني روح داخل بدن باشد نه اين طور نيست چون روح مجرد است و جسم نيست داخل و خارج ندارد فقط علاقه دارد توجه تامي به بدن دارد مرگ يعني قطع علاقه از بدن.
 واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه مرگ به اذن خداست همان كسي كه روح را به بدن علاقه داد در شكم مادر تا روز آخر همان كس هم قطع علاقه مي كند محيي اوست و مميت اوست آنقدر در قرآن ذكر شده كه خدا زنده مي كند و خدا مي ميراند بعضي از عوام از عزرائيل بدشان مي آيد و او را دشمن مي دارند ديگر نمي دانند كه او پيش خود كار نمي كند او از طرف پرودگار عالم مأموريت دارد.
كيفيت قبض روح
در كيفيت قبض روح در ضمن احاديث معراج است كه حاصلش اين است كه لوحي جلو حضرت عزرائيل است كه نام همه در آن ثبت شده هر كس اجلش برسد اسمش پاك مي شود و فوراً عزرائيل قبض روحش مي كند در آن واحد ممكن است هزارها نفر نامشان پاك شود و عزرائيل هم قبض روحشان نمايد تعجبي ندارد مثل بادي كه هزار چراغ را يك مرتبه خاموش كند همه به خدا بر مي گردد عزراعيل قبض روح مي كند اما در حقيقت خدا ميرانده چون از طرف اوست جل وعلي.
خدا ميميراند با عزرائيل يا ملائكه
  از اين بيان ظاهر مي شود در قرآن مجيد كه قبض روح را به خدا نسبت داده  و در جاي ديگر نسبت به عزرائيل  و در جاي ديگر به ملائكه  كه اعوان و انصار عزرائيل اند هر سه صحيح است چون عزرائيل و اعوان و انصار او به امر خداوند جانها را مي گيرند مانند سلطاني كه به وسيلهع لكشر و سردارانش، كشوري را فتح مي كنند پس صحيح است گفته مي شود لكشر فلان، كشور را فتح كرد چنانچه اگر بگويند، فلان سردار فتح كرد نيز درست است و در حقيقت سلطان كه تدبير و حكمراني لشكر با او است فتح كرده است و اين مثال براي نزديك شدن مطلب به فهم است وگرنه اصل مطلب از  اينها بالاتر است.
 بالجمله خدا در موقع مرگ جانرا مي گيرد ولي متوجه باشيد كه پرودگار عالم دنيا را دار اسباب قرار داده از آن جمله براي مرگ هم اسبابي معين فرمودهن مانند از بام افتادن، مريض شدن، كشته شدن و غيره، البته اينها بهانه و سبب است چون بسياري هستند كه مرضهاي سخت تر از او هم داشتند و نمردند پس ا ين به تنهايي موجب مرگ نمي شود، اگر پيمانه عمرش تمام شده باشد جانش را پرودگار عالم قبض مي فرمايد.
وگرنه چه بسيار اشخاصي كه صحيح و سالم بودند، بدون هيچگونه سابقه كسالتي مردند.
شكل عزرائيل نسبت به محتضرها
  جمله ديگر راجع به ملك الموت است كه وقتي براي قبض ارواح مي آيد شكلش نسبت به محتضر فرق مي كند. روايتي دارد كه حضرت ابراهيم (ع) تقاضا كرد كه هيئت عزرائيل را هنگام قبض روح كافر ببيند. عرض كرد كه طاقت نداريد، فرمود ميل دارم ببينم، عزرائيل خودش را به هئيت نشان داد و ابراهيم ديد صورت مرديست سياه رنگ كه موهاي بدنش ايستاده، بدبو، لباس سياه پوشيده، از دهان و بيني او شراره آتش و دود خارج مي شود ابراهيم غش كرد، پس از به حال آن فرمود: اگر كافر هيچ عذابي نداشته باشد، بس است عذابش در ديدن تو و بالعكس هم راجع به مؤمن.  
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

موضوع ورود و خروج روح آدمی مسئله ای ست که تنها به اذن خدای تعالی صورت می پذیرد و هیچ کس قادر نیست که حیات بخش دیگری باشد به مجرد آنکه خدای تعالی اراده فرمود که نوزادی بدنیا آورد افافه روح می فرماید و آنگاه که مشیتش تعلق به قبض روح گیر روح را می گیرد و این امری است که گریبانگیر کسی می باشد که روح براو عطا شده است ممکن است ما مرگ را فراموش کنیم ولی مرگ هرگز ما را فراموش نخواهد کرد و دیر یا زود ما را خواهد یافت، از همین جهت است که علی علیه السلام در سخنان خود فرمود: چگونه از چیزی غافل می شوید که او از شما غافل نخواهد شد و طمعی در چیزی می کنید که هیچگاه شما را مهلت نمی دهید و در هر حال خواه و ناخواه هر زنده جانداری روزی به چنگال مرگ گرفتار خواهد شد
اما باید دانست که مسکرات مرگ خود بحث مفصلی دارد که اقلاً از بحث مختصری از آن نمی توان چشم پوشی کرد و چون این مسأله مربوط به ورود و خروج روح از بدن ورود آن به صحنه ای از عالم ارواح است باید به این معنا توجه کرد که حقیقتاً چگونه روح از کالبد آدمی خارج شده و به چه طریق مفارقت می فرماید در رابطه به این موضوع در تفسیر نمونه آورده است« سکرة مرگ» حالتی است شبیه به مستی که بر اثر فرارسیدن مقدمات مرگ به صورت هیجان و انقلاب فوق العاده ای به انسان دست می دهد و گاه بر عقل او چیره می شود او را در اضطراب و ناآرامی شدید فرو می برد. چگونه چنین نباشد در حالیکه باید انسان در آن لحظه تمام پیوند های خود را با جهانی که سالیان دراز با آن خو گرفته بود قطع کند، و در عالمی گام بگذارد که برای او کاملاً تازه و اسرارآمیز است بخصوص اینکه در لحظه مرگ انسان درک و دید تازه ای پیدا می کند، بی ثباتی این جهان را با چشم خود می بیند و حوادث بعد از مرگ را کم و بیش مشاهده می کند،اینجاست که وحشتی سرتا پای او را فرا می گیرد و حالتی شبیه به مستی به او دست می دهد ولی مست نیست حتی انبیاء و مردان خدا که در لحظه مرگ از آرامش کاملی برخوردارند از مشکلات و شدائد این لحظه انتقالی بی نصیب نیستند. چنانچه در حالات پیامبر(ص)  آمده است که در لحظات آخر عمر مبارکش دست خود را در ظرف آب می کرد و به صورت می کشید و لا اله الا الله می گفت:« ان للموت سکرات» 
سکرات مرگ توأم با حسرت از دست دادن آنچه داشتند برآنها هجوم می آورد اعضای بدنشان سست می گردد و رنگ از صورتهایشان می پرد، کم کم مرگ در آنها نفوذ کرده، میان آنها و زبانشان جدایی می افکند درحالیکه او در میان خانواده خویش است، چشمش نمی بیند و با گوشش می شنود و عقل و هوشش سالم است و اما نمی تواند سخن بگوید.درا ین می اندیشد که عمرش را در چه راهی فانی کرده و روزگارش را در چه راهی سپری نموده است؟ به یاد ثروتهایی میافتد که در تهیه آن چشم برهم گذارده و از حلال های مردم و از حرام آنها جمع آوری نموده، و تبعارت و مسئولیت گردآوری آن را بر دوش می کشد، در حالیکه هنگام جدایی و فراق از آن رسیده است و بدست بازماندگان می افتد و آنها از آن متنعم می شود و بهره می گیرد اما مسئولیت و حسابش بر او است! 
د رخطبه ی دیگر از نهج البلاغه، این معلم بزرگ جهان انسانیت هشدار می دهد و می فرماید: اگر آنچه از مردگان شما مشاهده کرده از شما می دیدید وحشت می کردید و ترسان می شدید، سخنان حق را می شنیدید و اطاعت می کردید ولی آنها آنچه دیده اید از شما مستور است و بزودی پرده ها کنار می رود و شما  هم مشاهده می کنید اما افسوس! 
امام سجاد علیه السلام هم در رابطه با این معنا سخنان خود را از بعد دیگر در مقام دعاد تعلیم به ابوحمزه ثمالی می گوید: فمالی لا ابکی، ابکی لخروج نفس…» یعنی چرا  گریه نکند کسی که شاهین مرگ بر بالای سر او بال و پر گسترده است یا آنکه: چه کنم گریه نکنم« و باید گریه کنم» و بی تابی باشم: از مسکرات جانگداز مرگ و بیرون شدن رو ح از بدنم!  
گویا در حالت احتضار که زمان مقارفت روح از بدن است برای هر کسی غم انگیز و اندوه بار است چون این حال هنگام تحویل و تحول حیات به ممات بوده و یا به اعتبار دیگر ارتحال روح از این عالم به عالم دیگر است و این خود امری واضح و روشن است  که گذشته از اینکه آدمی در ظاهر، سختی منکرات موت را عیناً مشاهده می کند، اخبار و روایات بسیاری رسیده که تسلیم کردن جان، تلخی و مرارت بسیار دارد و گویا هر کسی در مرتبه خود از این هول عظیم برخوردار است و همچنان که در روایتی از امام صادق(ع) فرمود: حضرت عیسی بن مریم  به نزد قبر یحیی بن ذکریا آمد ودعا کرد تا حق سبحانه و تعالی او را زنده گرداند، پس زنده شده از قبر بیرون آمد و گفت: از من چه می خواهی؟ عیسی گفت: هنوز سختی من از مرگ ساکن نشده است، می خواهی مرا به دنیا آوری و مرتبه دیگر سختی مرگ را به چشم پس او باز به قبر خود رفته و آرمید. از این روایت چنان نتیجه گرفته می شود، که برای بیرون رفتن جان از بدن مشکلاتی در پیش است که البته برای اهل ایمان در مرتبه ای آسان تر و برای اهل کفر و عصیان توأم با سختی و مشقت بیشتری می باشد و جان آنها به سختی گرفته می شودف همچنان که قرآن مجید در دو مورد درباره منافقین می فرماید:
« انما یرید الله ان یعذبهم بها فی الدنیا و تذهق انفسهم »
در تفسیر نمونه آورده در ذیل جمله که می فرماید: جان و روح خود را خارج سازیددر حقیقت یکنوع تحقیر از ناحیه فرشتگان ارواح نسبت به اینگونه ظالمان است و گرنه دادن روح و جان کار خود ظالمان نیست؛ بلکه کار آن فرشتگان است، همانند اینکه هنگام اعدام یک قاتل جانی به او میگویند: اکنون بمیر، و در هر صورت این تحقیر گویا در برابر تحقیری است که نسبت به آیات خدا م پیمبران و بندگان خدا کرده اند، ضمناً این آیه گواه دیگری بر استقلال روح و جدائی آن در جسم است که از همان لحظه جان کندن و خروج روح مجازات آغاز می شود.
 در حالت احتضار روح چگونه از بدن خارج می شود؟
خروج روح از بدن در ظاهر امر به چند نوع انجام می پذیرد، گاهی همزمان با سکته قلبی است، گاهی با تصادفات آنی و گاهی هم در اثر بیمار های کوتاه مدت یا دراز مدت است. در تصادف های آنی روح بلافاصله قطع رابطه کرده و جسم را رها نموده و پس از لحظاتی به عالم ارواح رهسپار می شود، ولی در بستر بیماری ها روح برای رهائی خود از بدن به قدری در تلاش و تکاپو می افتد، تا عاقبت بتواندخود را آزاد نماید. در رابطه به این معنا، یعنی حالت احتضار و عکس العمل روح درکتاب( جهان ابدیت) آورده است. در بیماری های طولانی که مدتها مریض می شوند در حالی که در بستر افتاده و پزشک و اطرافیان از او قطع امید کرده اند، مشخص است بیمار نحیف و نزار است و بنیه او کاملاً تحلیل رفته و چشمش فروغ ندارد و رنگش بسیار پریده و زرد است، دستگاههای بدن او منظم کار نمی کند، قلب و ریه و کلیه ها و جهاز تنفس و گوارش او کم کم انتظار خود را از دست می دهند همچنان که گاه بیمار در میان هوش و بی هوشی و رؤیا و بیداری است، قدر مسلم است که سیاله بدنی او کم می شود و کم کم بیرون می ورد تا مقدمات خروج روح از بدن فراهم سازد. روح از دست و از پا کشیده می شود که این حالت را میتوان در محتضر مشاهده کرد، بیشتر محتضران در هشیاری کامل این مطلب را عنوان کرده اند مثلاً گفته اند که روح دیگر دردست و پای من نیست روحم حالا به طرف سینه ام آمده و حس می کنم که دیگر روحی در اعضاء پائینی ام نیست، روحم کم کم به بالای سینه می آید و میخواهد خود را به ناحیه سر برساند و از آنجا خارج می شود، و اینطور هم می شود. در آخرین دم روح به صورت سایه روشنی از ناحیة سر خا رج می شود و آخرین نفس چون نفخه ای است که اغلب حاضران برمابین محتضر مشاهده کرده اند، که زوج روح در آن لحظه از بدن نشان میدهد، که در آن موقع سر بطرفی خم می شود و بدن بی حرکت می ماند و قلب و ریه و مغز از کار می افتد و مشخص می شود که مرگ جسم حاصل شده است روح برحسب  عادت و وضع خود در زمان حیات و درجه و علاقه به عالم جسمانی و تعلقات دنیوی در حالت بهت و حیرت به سر می برد خود را جدا از جسم خود می بیند و متعجب است چرا او خارج از جسم و جدا از آن است. روی علاقه و انسی که بر جسم داشته در حول و حوش آن است هرچه بخواهد جسدش را متحرک و با حالت سازد موفق نمی شود، و او متحیر است که چرا اطراف جسد او جمع شده اند و گریه و زاری به راه انداخته اند هرچه می گوید من اینجا هستم کسی به او اعتناییی ندارد وقتی که جسد او را بلند می کنند که به قبرستان ببرند و فریاد می زند من زنده هستم چرا مرا نمی بینید؟ اما حاضرین صدای ملکوتی او را نمی شوند خلاصه در تمام این لحظات جدا از جسد متعجب است که اگر من زنده هستم پس این جسد شبیه من کیست؟
   یکی از دانش آموزان معروف روح شناس بنام دکتر سیرباکس که تحقیقات دقیقی در این باره نموده می گوید: من در، بین اشخاص زیادی که در حال احتضار بوده اند حضور داشته و آخرین گفته های آنها را شنیده ام و متعقد هستم که روح از قالب مادی محتضر از طرف سر خارج می شود و پس از خروج روح بلافاصله یک ابر بخار مانندی بالای سر مرده تشکیل می گردد که شکل همان شخص مرده است چند لحظه پس از مرگ رابطه ی سایه ای آن ابر شبیه به بخار هنوز با جسد مرده باقی است
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

جهانى كه به وسيله حواس آن را درك مى‏كنيم، دنيايى آميخته با حركت و تحول است. سكون و ركودى در هيچ يك از پديده‏ها نيست و اصولاً عالَمِ طبيعت مجموعه‏اى از تحولات و تحركات است. مطابق قانونِ اصل بقا وعدم انعدام موجودات پس از وجود، مظاهر طبيعت پيوسته و بى‏وقفه به جنبش و تكاپو ادامه مى‏دهند. ثبات و سكونى در گوشه و زواياى صحنه وسيع جهان به چشم نمى‏خورد. هر كجا بنگرى، حركت و جوشش است. اصولاً نهاد جهان ناآرام و متحرك و پوياست؛ تا آن جا كه تمام دانشمندان الهى و مادى معتقدند حركت دنياى طبيعت، حركتى كلى و همگانى است و قانون تحول بر تمام ذرات و كليات و مواد اين عالم حكومت دارد. حركات هماهنگ و تعالى بخش است، نه ارتجاعى و منحط
هماهنگى و همراهى در كل جهان و اجزاى آن، حقيقتى را براى ما روشن مى‏سازد كه اين تحول فراگير و جهان شمول بدون مقصد و هدف كلى نخواهد بود و فقط مقاصد جزئى و مادى ندارد. اصولاً اين نوع حركت‏ها در صورتى مفهوم درست و توجيه معقول پيدا مى‏كند كه جهت و هدفى مناسب با گستردگى و عظمت آن موجود باشد؛ به ويژه كه قلمرو اين تحركات فقط منطقه «صورت» و «عوارض» ماده نيست، بلكه در ذات و جوهر موجودات نيز جارى است، زيرا به قول ملاصدرا جهان در عمق ذات و جوهر وجوديش به سوى مبدأ كمال در شتاب است. اين سير و حركت است كه موجوديت جهان را با تمام تكثرات و تنوعاتش تشكيل داده است.
به سخن ديگر: جهان بدان‏گونه ايجاد شده است كه روبه تعالى باشد و اين هدف از حوزه زمان و مكان بيرون نيست. اين تحولات و سير و حركت‏ها از سنخ حركت‏هاى ظاهرى – كه از شهرى به نقطه ديگرى است – نمى‏باشد، بلكه از مقوله «شدن» و صيرورت است؛ مانند جوان شدن كودك و پيرى ميانسال و تبدل صورت‏هاى نوعى. به ديگر سخن، از نوع گذر از مرحله قوه و استعداد به حوزه فعليت است. هر موجودى استعداد تحول به مرتبه بالاتر را دارد. در اين موارد مبدأ و مقصد، حركت و محرك، وحدت پيدا مى‏كند، زيرا متحرك با افاضه حركت، حركت را از خودش آغاز مى‏كند و در خويشتن خويش به سير ادامه مى‏دهد و به خود باز مى‏گردد، كه بى‏گمان «خودنهايى» مرتبه بالاترى از «خود ابتدايى» است. يك دانشمند پس از تخصص در رشته‏هاى علمى، همان كودك بى‏سواد سابق است، ولى در اين مرحله، برتر از مرحله كودكى است. مجموعه جهان نيز در حركت دائمى و منظم خود همچون كودكى به سوى بلوغ پيش مى‏رود.
هر موجودى در گستره جهانْ مطابق توانايى‏هاى وجودى خاص خويش در مسير معيّنى به همراه كاروان هستى در تكاپوست. نتيجه نهايى هر حركتى در پايان آن نمايان مى‏گردد. از جانب ديگر از تمام حركت‏ها با توجه به ويژگى‏هاى متفاوت و مراتب متنوع و كيفيت متحرك‏ها نمى‏شود نتيجه واحدى انتظار داشت؛ فى‏المثل يك هسته بادام – كه داراى قابليت خاص وجودى و توان مخصوص و مسير مشخصى است – در طى حركتى كه انجام مى‏دهد، در مقطعى به صورت درخت معيّنى درمى‏آيد. برعكس هسته زردآلو با توان خاص وجودى كه دارد، به درخت ديگرى مبدل مى‏شود. از هسته خرما جز به وجود آمدن نخل نمى‏شود انتظارى داشت. پس براى هر حركتى نتيجه متفاوتى وجود دارد. بنابراين در سير كاروان هستى به سوى مقصد و معاد، هر موجودى يك نوع معاد دارد و شكل خاصى از آن را در منتهى‏اليه حركت بايد توقع داشته باشيم. حتى اگر دو موجود از يك نوع – مثل انسان – در دو جهت مختلف به سير و تكاپو بپردازند، بدون ترديد در سير نهايى به نتايج متفاوت و گاه متضادى مى‏رسند؛ زيرا هر كدام حامل استعداد مخصوص و خصوصيات وجود محدودى هستند و با تفاوت راه‏هاى انتخابى، نتيجه مناسب با وضع خود را احراز مى‏كنند.
امكان ندارد دو نوع حركت از دو موجود با توان و شايستگى متفاوت و مسيرهاى مختلف به نتيجه واحدى منتهى شود، بلكه گندم از گندم مى‏رويد و جو از جو. در مسير نهايى تكامل و رسيدن به مبدأ كمال نيز موجودات به نتايج متفاوتى دست پيدا مى‏كنند.
حركت و متحرك‏ها را پايانى است و هر كدام از موجودات آغاز و انجامى دارند. هر آفريده و آفرينش نيز در طى حركت به پايان مى‏رسند و توان وجودى خود را از دست داده، سپس اعاده و تجديد مى‏گردند. به عبارت ديگر: هر موجودى كه در حد وجودى خود از لوازم حيات مانند شعور و علم و قدرت برخوردار است، در منتهاى سير خود، همه شايستگى‏هاى وجودى را از دست داده و به مرگ مى‏انجامد و پس از آن مجدداً برگشت داده مى‏شود. پس هر موجودى را مرگى و پس از مرگْ تولد تازه‏اى است. هيچ موجودى در انتهاى حركت در كام نيستى فرو نمى‏رود و از محدوده هستى حذف نمى‏شود؛ زيرا موجود پس از اين‏كه لباس هستى را پوشيد، ديگر معدوم نمى‏شود، تا اعاده آن محال باشد، بلكه نحوه خاص وجودى خود را از دست مى‏دهد و با يك جهش وجود تازه‏اى پيدا مى‏كند.
هر مرتبه‏اى از مراتب هستى در ظرف وجودى خود كمالاتى را بالفعل داراست و در عين حال كمالات برتر و بيش‏ترى را فاقد است. به عبارت روشن‏تر: تمام موجودات به تناسب توان و نحوه وجودى كه دارند، در حد خود از مراتب حيات و علم و شعور و قدرت و كمالات ديگر بهره‏مندند، ليكن طالب كمالات بيش‏تر و درجات زيادترى هستند؛ زيرا علم و حيات و شعور موجودات در حد وجودى آنهاست. آنان مى‏كوشند به درجات بالاتر صعود كنند. خلاقيت و ابتكار برخى از پرندگان و جانوران از شگفت‏ترين كارهاى آنهاست كه علوم شمه‏اى از آن را كشف كرده و از شعور مرموز آنها پرده برداشته است.
هر موجودى از داشتن كمال در ابتهاج و التذاذ است و در حفظ آن كوشاست و نسبت به كمالاتى كه ندارد، بى‏قرار و مشتاق است. موجودات به حسب ظرفيت وجودى، از آن چه دارند، خوشنودند و از آن چه ندارند، متنفر و فرارى‏اند. به همين جهت طالب و عاشق مراتب بالاتر و كمالات وجودى والاترند. مى‏روند تا محدوديت وجودى را كنار زده و دايره وجودى خويش را وسعت دهند. اقتضاى اين عشق و شور در اين است كه هيچ موجودى به مراتبى خاص بسنده نكند؛ زيرا در هر مرتبه‏اى پاى عدم‏ها و فقدان‏ها و نداشتن‏ها و نبودها به ميان كشيده مى‏شود. موجودات مى‏روند تا به وجود و كمال و جمال و قدرت‏مطلق برسند. كمال مطلقى كه از هرگونه نقص و كمبود منزه است. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ بدين مفهوم است. بنابراين مجموعه كاروان هستى به سوى مبدأ و معاد حركت مى‏كند و هر موجودى مرگ و حيات و حشر و قيامتى دارد. حشر انسان‏ها به خاطر اين‏كه حامل استعدادهاى بيش‏ترند و از مراتب والاى وجودى مانند عقل و اراده و اختيار و آزادى برخوردارند و از انواع جبرهاى طبيعى و غريزى و ژنيتيكى و جبر محيط و تاريخ آزادند و از فيض هدايت تكوينى و تشريعى بهره كافى دارند، با ساير موجودات فرق خواهد داشت.
با ظهور رستاخيز كبرى، تحولى بنيادى و انقلابى فراگير در تمام پديده‏ها پديدار مى‏گردد، تا جايى كه نظامى برتر و آفرينش تازه و متكامل‏ترى تحقق پيدا مى‏كند. قيامت منحصر به انسان نيست، بلكه يك دگرگونى مطلق و همه جانبه در تمام نظامات جهان است. علوم مادى نيز از ايجاد چنين تحولى در آينده سخن گفته است.
به هر روى كمالات نسبى سرانجام به كمال مطلق بايد برسند. تمام پديده‏ها مولود قدرت مطلق و عقل خلاق خداى عالَم است. باشد كه به سرچشمه اصلى يعنى كمال مطلق باز گردند. انسان هم جزئى از كل است كه مطابق توان وجودى خويش به انتهاى خط مى‏رسد و مطابق اعمال و كردار خويش كيفر و پاداش مى‏بيند (وإِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْاُمُورُ.
بخش اول: جهان پس از مرگ
حوادث شب اول قبر
بازپرسى همگانى نيست
حيات قبر
حيات قبر يعنى چه؟
نقدى بر اين برداشت
پاسخ فلسفى حيات قبر
حكمت تلقين مرده
بيدارى و آرامش روان
نقش اجتماعى مراسم تلقين
حوادث شب اول قبر

اولين حادثه‏اى كه بعد از مرگ انجام مى‏گيرد، سؤال و فشار قبرى است كه واقع مى‏گردد. قضيه سؤال و فشار قبر از دير زمان مورد بحث و گفتگوى متكلمان و دانشمندان اسلامى قرار گرفته، و از قديم در زبان و سخن مسلمان‏ها و پيروان مذاهب، شهرت پيدا كرده است. وقتى انسان مى‏ميرد و روحش از كالبد خارج مى‏شود، در شب اول قبر، مورد سؤال و بازپرسى مرزبانان الهى (نكير و منكر) قرار مى‏گيرد. اگر مرده منكر خدا و يا جنايتكار باشد، آن‏چنان در فشار قبر خواهد بود كه مغزش متلاشى و استخوان‏هايش مى‏شكند! و اگر انسان مؤمن و نيكوكارى باشد، در بهترين وضعيت روحى واقع شده و از عذاب قبر در امان خواهد بود.
متأسفانه برخى از متكلمان به همين شهرت اكتفا كرده و زحمت تحقيق را به خود نداده‏اند و بر اثر ظاهربينى گمان كرده‏اند مقصود از قبر، همين گودى تنگ و تاريك گورستان است! آن جا كه جسم بى‏جان آدمى را دفن مى‏كنند! كه در بعضى روايات از آن به «لَحَد»تعبير شده است. اين برداشت از سوى منكران و برخى از روشنفكران مسلمان مورد انتقاد قرار گرفته است. آنها مى‏گويند: اگر كسى در دريا غرق و طعمه ماهيان شود و يا بدنش آتش گرفته و خاكسترش بر باد رود، ديگر قبرى نخواهد داشت، تا مورد سؤال و فشار واقع گردد؛ مضافاً بر اين‏كه بدن بى‏روح، چگونه مورد پرسش و عذاب قرار مى‏گيرد؟! در حالى كه احساس و حياتى ندارد، تا صداها را بشنود و فشار قبر را حس كند!
طرفداران نظريه فوق كه در برابر اين‏گونه اشكالات، در بن‏بست قرار مى‏گيرند، جواب داده‏اند: ذرات اصلى بدن انسان، از شكم ماهى و اعماق دريا، در گوشه‏اى از زمين گرد آمده و شب اول قبر آنان، در آن مكان تشكيل مى‏گردد. آنها براى اين‏كه عذاب و سؤال قبر معقول باشد، مى‏گويند: روح انسان در شب اول قبر به بدن يا باقى مانده آن، بر مى‏گردد و سپس تا قيامت بدن را ترك مى‏كند!
آنها چون حقيقت قبر را نشناخته‏اند، افسانه بافته و چون حقيقت را نديده‏اند ره‏افسانه زده‏اند! ولى واقعيت بالاتر از اين‏گونه تصورات عاميانه است. در اين ميان ماترياليست‏هاى فرصت طلب و روشنفكران علم زده، اين برداشت غلط را دستاويزى يافتند، تا بر مذهب بتازند و يك اشكال از آن بسازند و بگويند: عده‏اى در شب اول مرگ يك انسان، رفتند و ضبط صوتى در قبرش گذاشتند و آرد نخود در دهان مرده ريختند، تا حقيقت را كشف كنند؛ آنها پس از دو شب رفتند و قبرش را شكافتند، ولى اثرى از سؤال و جواب نيافتند، و اين آزمايش ثابت كرد سؤال «نكير و منكر» بى‏اساس است، و با فرا رسيدن مرگ، حيات انسان خاتمه پيدا مى‏كند!
اينان گمان كرده‏اند مقصود از قبر همين حفره وحشتناك يك متر در دو متر است! در حالى كه از اخبار ائمه معصوم(ع) استفاده مى‏شود قبر سرآغاز حيات برزخى انسان است و پرسش مرزبانان مستقيماً از روح، در قالب جسم مثالى انجام مى‏شود، نه در كالبد مادى! علامه بزرگوار مجلسى و فيض كاشانى حوادث قبر را – از روايات – بدين‏گونه برداشت كرده‏اند: منظور از قبر، اين گودال تنگ و تاريك نيست، بلكه مراد، جايگاه روح انسان در عالم برزخ است؛ زيرا روح، پس از دفن بدن و از شب اول قبر زندگى برزخى را شروع مى‏كند، و برزخ هر انسانى از كنار قبرش ظاهر مى‏گردد. از سوى ديگر تفهيم آغاز حيات برزخى براى زندگان، در صورتى معنا پيدا مى‏كند كه كلمه قبر به ميان آيد، تا محسوس و ملموس گردد؛ از اين‏رو واژه قبر به كار رفته است. به همين دليل علامه مجلسى در بحار الانوار حوادث قبر را از حالات انسان در برزخ به شمار آورده است.
  • بازدید : 88 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

واژه مرگ ، مانند واژه زندگی ، مفهومی روشن دارد؛ امّا در آن سوی این مفهوم روشن ، چیزی است كه شاید هرگز برای كسی درست و دقیق آشكارنباشد.
علی (ع) درباره اسرار مرگ می فرماید:
هركس از مرگ بگریزد، با مرگ رو به رو شود؛ زیرا اجل در كمین جان است و سرانجام گریزها هماغوشی با آن است . وه كه چه روزگارانی درپی گشودن راز مرگ بودم ؛ امّا خواست خدا این بود كه این اسرارهمچنان فاش نشود. هیهات ! چه دانشی سر به مهر!
موجودات این جهان خاكی همه رو به مرگند؛ امّا در میان این پدیده های فانی ، تنها انسان از این سرنوشت ِ محتوم خبر دارد. انسان در آغاز از مرگ آگاه نیست و به تدریج با آن آشنا می شود. آنچه در مرحله اوّل توجّه او راجلب می كند، مرگ دیگران است . امّا به تدریج از مرگ خود نیز آگاه می شود.انسان با آگاه شدن از مرگ ، به ویژه مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانی می شود و پرسش های اساسی زیر در اندیشه اش شكل می گیرد:
مرگ چیست ؟
مرگ پایان زندگی است ؛ اَلْمَوْت ُ غایَتُه ُ دنیا با مرگ پایان می پذیرد؛بِالموت ِ تَخْتِم ُ الدُّنیا.
این تعریف در عین سادگی ، واقعی ترین تعریف مرگ است . به هر سان زندگی دنیوی با مرگ به پایان می رسد. مرگ بر همه مسؤولیّت ها، تلاش ها،آرزوها و هدف های دنیوی انسان خط پایان می كشد.
۱) مرگ و دشواری های فهم آن
امام علی (ع) می فرماید: مشكلات مرگ چنان پیچیده و دردناكند كه به وصف درنمی آیند و با خرد مردم این دنیا سنجیده نمی شوند.
آن حضرت همچنین می فرماید:
فَغَیْرُ مَوْصُوف ٍ ما نَزَل َ بِهِم ْ؛ حالات و عوارضی كه هنگام مرگ پدید می آید، قابل وصف و بیان نیست .
این بیان ناپذیری ، به چندین امر باز می گردد:
الف ) مرگ تجربه ای شخصی است كه به قطع همه ارتباط ها می انجامد. ازاین رو، صاحب این تجربه نمی تواند تجربه اش را با دیگران بازگوید.
ب ) پدیده مرگ ، چنان پیچیده و پر راز و رمز است كه اگر مردگان به این دنیا بازگردند و بخواهند با ما درباره آن سخن بگویند، نخواهند توانست .
فَلَو كانُوا یَنْطِقون َ بها لَعَیُّوا بِصِفَه ِ ما شاهَدُوا و ما عایَنُوا.
ج ) جهان باطن برای اهل ظاهر شناختنی نیست ؛ یعنی جهان محسوس وجهان غیب از جنس هم نیستند. بنابراین ، ما تا در دنیاییم ، از آخرت بی خبریم 
د) اگر قرار است انسان گرفتار امتحان و ابتلا و فتنه شود و براساس تشخیص و انتخاب خود آزمایش گردد حتماً باید نوعی ابهام و پیچیدگی دركار باشد و گرنه ، همه انسان ها یكسان عمل خواهند كرد؛ برای مثال اگر خداوندهر روز به نوعی بر مردم ظاهر شود و همه مردم آشكارا قیامت و زندگی ِ ارواح ونتایج اعمال خود را ببینند، همه یكسان رفتار می كنند؛ چنان كه در حیات ِ دنیوی ،وقتی هدف ها روشن و نتیجه كار معلوم است ، اغلب مردم رفتار یكسان دارند.
از این رو، مرگ در هاله ای از راز قرار دارد؛ كسی نمی داند چگونه واردخانه می شود و جان افراد را می ستاند.
۲) وصف عرفی مرگ
توصیف عرفی مرگ همین است كه آن را پایان زندگی ، پایان بخش آمال و آرزوها و عامل نابودی لذّت ها و كامجویی ها بدانیم .
نمونه هایی از وصف عرفی مرگ كه بر زبان مولای متّقیان علی (ع) جاری شده چنین است :
شادابی زندگی را افسردگی پیری در پیش است . دوران عافیت به بیماری و درد پایان می پذیرد و سرانجام زندگی جز مرگ نیست ؛ مرگی كه دست شما را از دنیا كوتاه می كند و راه آخرت را پیش پای انسان می نهد.
با تن لرزه ها، دردهای جانكاه ، اندوه گلوگیر و نگاه فریادخواه .از یاران و خویشاوندان و همسران كمك می خواهد، امّا كاری از دست كسی برنمی آید و گریه سود نمی رساند. از افتادن در تنگنای گور و تنهاو بی كس در گورستان ماندن ، چاره ای نیست . آن گاه كرم ها، تكّه پاره تن او را می برند و پوسیدگی ، طراوت تن را لگدكوب می كند و گذشت روزگار همه آثارش را به باد فنا و فراموشی می سپارد. تن های نازنین می گندند و استخوان های محكم می پوسند. روح در زیر بار سنگینی اعمال می ماند و چیزی را كه از غیب شنیده بود با چشم یقین می بیند.امّا چه سود؟ دیگر بر كارهای نیك نمی توان افزود و از لغزش هانمی توان كاست .
در وصف عرفی مرگ ، بیان مولای متّقیان در اوج زیبایی است . آن جا كه می فرماید:
مرگ مهمانی است ناخوشایند كه ناخواسته از یار و دیارمان جدا می كند.حریفی است كه هماورد ندارد.
۳) مرگ از نگاه دیگر
آنچه گذشت ، وصف عرفی مرگ و در حدّ فهم عموم مردم است ؛ امّا مرگ همین نیست . مرگ تنها گذرگاه جهان غیب است . پیامبر گرامی اسلام (ص)زندگی دنیا را خواب و مرگ را بیداری خوانده است . بدین سان ، مرگ دریچه ای است برای خروج از عالم خیال و ورود به جهان حقیقت و واقعیت :
لَو قد عایَنْتُم ْ ما قد عایَن َ مَن مات َ مِنكُم لَجَزِعْتُم ْ وَ وَهِلْتُم و سَمِعْتُم و أَطَعْتُم وَلكِن ْ مَحْجُوب ٌ عَنكُم ما قد عایَنُوا و قَریب ٌ ما یُطْرَح ُ الْحِجاب ُ.
مرگ ، ما را به دنیایی نو روبه رو می كند كه همه عواملش شگفت انگیز است . ورودبه این دنیای نو، تنها با برافتادن پرده ای كه به دست مرگ فرو می افتد، امكان دارد:
ای مردم ، این حقیقت را از خاتم پیامبران بشنوید كه ، هركس می میرددر حقیقت نمرده است و اگر در ظاهر پوسیده می شود، در باطن پایدارمی ماند و پوسیده نمی شود.
مرگ ارزش های راستین را آشكار می كند. ما، در این دنیا، خلق رامی بینیم و حق را نمی بینیم ؛ با مجاز آشناییم و با حقیقت بیگانه . از این رو،ارزش ها و ارزش گذاری های ما براساس معیارهای حیات مادّی و دانش محدود دنیوی است . با حضور مرگ ، عالم غیب نمایان می گردد و معیارها وبینش هایی دیگر اساس ارزش ها و ارزیابی ها می شود. از این رو، انسان انگشت پشیمان می گزد و از دلبستگی های خود دست می شوید و آرزو می كندكه ای كاش در پی دنیا نمی رفت :
فَهُوَ یَعَض ُّ یَدَه ُ نَدَامَه ً عَلی مَا اَصْحَرَ لَه ُ عِنْدَ الْمَوْت ِ مِن ْ أَمْرِه ِ، وَ یَزْهَدُ فِیمَا كَان َیَرْغَب ُ فِیه ِ أَیَّام َ عُمُره ِ، وَ یَتَمَنَّی أَن َّ الَّذِی كَان َ یَغْبِطُه ُ بِهَا وَ یَحْسُدُه ُ عَلَیْهَا قَدْحَازَهَا دُونَه ُ.
علی (ع) همچنین می فرماید:
و ما بَین َ اَحَدِكُم وَ بَین َ الْجَنَّه ِ أَوِ النّارِ اِلاَّ الْمَوت ُ اَن ْ یَنْزِل َ بِه ِ.
میان انسان و بهشت یا دوزخ ، جز مرگ فاصله ای نیست .
لطف مرگ در این است كه ما را از جهان دگرگونی ها و ناپایداری ها به جهان جاویدان و ماندگار انتقال می دهد و برای همیشه در كنار دوستان واولیای خداوند قرار می دهد؛ البتّه اگر با عمل صالح دنیا را ترك گوییم . علی (ع)هنگام دفن حضرت زهرا سلام الله علیها، با روح پیامبر خاتم (ص) چنین گفت :
اَمّا حُزْنی فَسَرْمَدٌ وَ اَمّا لَیْلی فَمُسَهَّدٌ اِلی اَن ْ یَخْتارَ اللهُ لی دارَك َ الَّتی اَنْت َ بِهامُقیم ٌ؛** تا روزی كه به دیدارت شتابم ، لحظه ای بی اندوه به سر نمی برم وآرام و قرار نمی گیرم.

عتیقه زیرخاکی گنج