• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

باج و خراج گرفتن ( برهان قاطع ) و جمع کردن خراج و گرفتن آن .
“حاجب بزرگ ، به مرو رفت …… و هر جای شحنه فرستاد و جبایت روان شد. ” .ص ۶۸۷
” و بنده سباشی ، تا این غایت با ایشان آویخت و طلیعه داشت و جنگها بود …..، تا ایشان در هیچ شهر از خراسان نتوانستند نشست و جبایت روان است و عمّال خداوند بر کار .” ص ۷۰۸ 
حاصل و باقی 

” حاصل، مقدار مالی است که در خزانه یا در نزد کارگزار موجود است و باقی، مقدار خراجی است که مردم بدهکارند و هنوز نپرداخته اند  ” .
” عبدالغفار به دیوان استیفا رود و بگوید مستوفیان را تا خط بر حاصل و باقی او کشند ” . ص ۱۵۵ 
” پس عبدوس را گفت : باز گرد ، تا من امشب مثال دهم تا حاصل و باقی وی پیدا آرند و فردا با وی به درگاه آرند .” ص ۴۶۴ 
حِمل 

اموالی را گویند که به سوی بیت المال حمل می شود .
” و حسن سپاهیانی باز آمد با حمل های مکران و قصدار و رسولی مکرانی با وی و مالی آورده هدیه ی امیر . ” ص ۳۱۵ 
” طاهر را مثال بود تا مال ضمان گذشته… بطلبد و به نشابور فرستد ، نزدیک سوری صاحب دیوان تا حمل نشابور به حضرت آرند .” ص ۴۳۴ 
و “سوم ماه رمضان، هدیه ها که صاحب دیوان خراسان، ساخته بود، پیش آوردند، پانصد حمل.” ص ۵۳۰
“گفت: این مال گشاده نیست، چون از مصر و شام، حمل در رسد، آن گاه این جواهر خریده آید.” ص ۵۴۲
“پس از رفتن وی، سوری آنچه نقد داشت، از مال حمل نشا بور و از آن خویش همه جمع کرد.” ص ۷۱۶
خازن 

گنجور، گنجبان، خزانه دار، متولی حفظ  مال.(اقرب الموارد به نقل از لغت نامه ی دهخدا). “کسانی که جواهر و البسه را به عنوان خلعت می داده اندو  شمشیرهای مرصع و چیزهایی نظیر آن را در تحویل داشته اند. “
“چون از مجلس عقد بازگردی، نثارها و هدیه ها که با تو فرستاده آمده است، بفرمایی خازنان را که با تواند، تا ببرند و تسلیم کنند.” ص ۲۷۴
“و خازنی نامزد شد با شاگردان و با حمّالانِ خزانه، تا با رسولان بروند.”ص ۲۸۱
“استادم بو نصر … معتمدی را به نزدیک خازنان فرستاد، پوشیده و در خواست  تا آنچه به روزگار ملک و ولایت امیر محمد، او را داده بودند، از زر و سیم و جامه و قباها و اصناف نعمت، نسختی کنند، بفرستند.” ص ۳۳۹
“امیر گفت: دلم بر احمد نیالتگین، قرار گرفته است، هر چند که شاگردی سالاران نکرده است، خازن پدر ما بوده است.” ص ۳۴۹
“و محمود طاهر پدرش، مردی محتشم بود، از خازنان امیر محمود و بروی اعتمادی بزرگ داشت.” ص ۶۸۲
خراج   

“آنچه  را که پادشاه و  حاکم از رعایا گیرند. گفته اند که خراج آن چیزی است که در حاصل مزروعات گیرند و باج آن چیزی است که جهت حق صیانت و حفاظت از سوداگران گیرند.” (ناظم الاطباء به نقل از لغت نامه ی دهخدا)  
“برخی خراج و جزیه را دو لغت مترادف دانسته اند  که معنی مطلق مالیات می داده و از قرینه ی جمله، معلوم می شده است که کدام یک مالیات زمین (خراج) یا مالیات سرانه (جزیه) بوده است .” نیز گفته شده که “خراج، مالیات ارضی بود که از اهل ذمه گرفته  می شد در مقابل جزیه که مالیات سرانه بود.” 
“و چون خبردیه و حصار و مردم آن به غوریان رسید، همگان مطیع و منقاد گشتند و بترسیدند و خراجها بپذیرفتند.” ص ۱۴۳
“پس امیر روی به عامل و رئیس ترمذ کرد و گفت : “صد هزار درم از خراج امسال، به رعیّت بخشیدیم.”  ص ۳۱۲ 
“و حسن سپاهانی ساربان را به رسولی فرستادند، تا مال خراج مکران و قصدار بیارد.” ص ۳۱۵
“احمد خود آنچه باید کرد، کند و مالهای تکّران بستاند از خراج و مواضعت.”      ص ۵۱۶ 
“هر پادشاهی که قوی تر باشد و از شما خراج خواهد و شما را نگاه دارد، خراج بباید داد و خود را نگاه داشت.” ص ۷۲۹
خراج گذار

مالیات ده و آنکه خراج می دهد. (لغت نامه ی دهخدا )
“تا امیر جلیل منصور، منوچهر بن قابوس، طاعت دار و فرمان بردارو خراج گزار خداوند سلطان معظم ابوالقاسم محمود، باشد… من دوست او باشم.” ص ۱۶۶
“احمد نیالتگین، مالی عظیم که از مواضعت بود از تکّران و خراج گزاران بستد.” ص ۵۱۷
خزانه 

گنجینه، دفینه، جمع خزاین (لغت نامه ی دهخدا)، محل نگهداری جواهر و البسه ی خلعتی و شمشیرهای مرصع و از این قبیل.
“هر چه امیر محمد مرا بخشیده است…، همه مُعَد دارم، که حقا که ازین روزگار بیندیشیده ام و هم امروز به خزانه باز فرستم، پیش از آنکه تسبیب کنند.” ص ۳۳۸
“چنان چه خوانده آمده است که خزاین آل سامان، مستغرق شد در کار ری.” ص ۳۴۴
“و بوسعید مشرف به فرمان بیامد تا خزانه را نسخت کرد، آنچه داشت مرد.” ص۷۹۹
“بر هندوان اعتماد نیست که چندان حرم و خزاین به زمین ایشان باید برد.” ص ۸۹۷
آنچه ثقل نشابور بود، از جامه و فروش شادیاخ و سلاح و چیزهای دیگر که ممکن نشد به قلعه ی میکالی فرستادن، سوری مثال داد تا همه در خزانه نهادند.”ص ۷۱۶

راتبه 

مقرری، مستمری و مواجب. جمع آن رواتب است.( ناظم الاطباء به نقل از لغت نامه ی دهخدا)
“مقداری از مواجب ثابت که حتما باید پرداخت شود.” 
و نیز مثال داد تا از وظایف و رواتب امیر محمد حساب برگرفتند. ص ۱۰ 
“فرمود تا به خدمت ایشان قیام کند و آنچه بباید از وظایف و رواتب ایشان راست می دارد.” ص ۱۳۳
“ایشان را وکیلی به پای کردند و راتبه ای تمام نامزد شد.” ص ۸۹۴
شمار  

“شمار به معنی حساب است و در اصطلاح دیوانی دوره ی غزنوی به مفهوم علم حساب که مستوفیان به کار می بردند، بوده است و شمار کردن به معنی رسیدگی به حساب عمال و صاحبان شغل ها به کار می رفته است.”  
“پس بفرمود که شماروی بباید کرد. مستوفیان شماروی بازنگریستند، هفده بار هزار هزار درم بروی حاصل محض بود.” ص ۱۵۶
“اما با خرد رجوع کن و شمار خویش نیکو برگیر تا بدانی که راست می گویم.” ص ۲۶۰
“خواجه ی بزرگ بوسهل را بخواند با نایبان دیوان عرض و شمارها بخواست از آن لشکر.” ص ۴۱۵
“مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد؟” ص ۶۷۱
عامل  

“این لفظ به مأمور دیوانی، به خصوص آن که مأمور جمع آوری و تحصیل مالیات و خراج بوده، گفته می شده است.” 
“چون نام اریارق بشنید و دانست که مردی با دندان آمد، بجست تا آنجا عامل و مشرف فرستد، بوالفتح دامغانی را بفرستاد.” ص ۳۵۲
“و به عامل سیستان نبشته آمد تا دو هزار پیاده ی سگزی ساخته کند.” ص ۵۵۵
“بنده کارها به جدّ پیش گرفته است و عمّال شهرها را که خوانده بود می آیند و مالها ستده می آید.” ص ۶۸۵
“بو طلحه ی شیبانی عامل، او را جایی نیکو فرود آورد و خوردنی و نزل بسیار فرستاد.” ص ۷۱۸
“عمّال بر کار شدند و مال می ستدند و امیر به نشاط و شراب مشغول گشت.” ص ۷۸۲
مال بیعتی

به مالی گویند که به خاطر بیعت با سلطان یا امیر، به بیعت کنندگان می دهند.
“بوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند در نهان، که مال بیعتی وصلتها که برادرت امیر محمد داده است، باز باید ستد.” ص ۳۳۶
“آن روز بدین مشغول بودند تا نیم شب، تا آنچه نهادنی بود با اسمعیل نهادند و عهدها کردند و مال بیعتی بدادند.” ص ۸-۹۳۷

عتیقه زیرخاکی گنج