• بازدید : 68 views
  • بدون نظر

قیمت : ۴۰۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۴۴    کد محصول : ۱۸۰۵۸    حجم فایل : ۶۷ کیلوبایت   

عنوان مقاله: فلسفه ازدواج در اسلام و مسیحیت

این مقاله با بهره‌ گيري از روش تطبيقي، به مقايسه‌ پديده‌ بزرگ و بـرجسته زنـدگي انسـان يعنـي «ازدواج» در دو ديـن الهي و آسـماني «اسـلام» و «مسيحيت» مي‌پردازد. فهرست مطالب این نوشتار که در قالب فایل word تقدیم حضورتان می گردد به شرح زیر است:

● مقدمه
● روش شناسی تحقیق
الف) تبیین مسئله
ب) تعيين دامنه‌ بحث در محدوده‌ تطبيق و مقايسه
● ازدواج در اسلام
الف) فلسفه ازدواج در اسلام
ب) اهميت و جايگاه ازدواج در اسلام
ج) اهداف ازدواج از ديدگاه اسلام
د) اهداف مذموم ازدواج از ديدگاه اسلام
● ازدواج در مسيحيتالف) اهميت و جايگاه ازدواج در مسيحيت
ب) فلسفه ازدواج در مسيحيت
ج) اهداف ازدواج از ديدگاه مسيحيت
● وجوه اشتراك اسلام و مسيحيت در ازدواج
● وجوه افتراق اسلام و مسيحيت در ازدواج
● اهمیت ازدواج در جامعه یهود
● اهمیت ازدواج در آیین زرتشت
● فهرست منابع

امیدوارم این مقاله برای شما سودمند باشد و بهره کافی را از مطالب آن ببرید.

  • بازدید : 28 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عموم دانشوران اسلامي، از پيروان مكتب خلافت گرفته تا پيروان مكتب امامت همه و همه اذعان دارند كه قرائت جدايي دين از سياست و پذيرشكسكولاريسم مردود و با روح و محتواي اسلام يگانه است. امروزه هجمه اي همه جانبه و حساب شده از سوي دشمنان اسلام به ايدئولوژي اين آيين با تز جدايي دين از سياست، در جريان است و با كمال تأسف برخي از مسلمانان ناآگاهانه با اين هجمة دشمنان هم صدا شده اند. با وجود اين قرائت انحرافي از دين، بر دانشوران مسلمان لازم است. اولآ: اين هجمه را شناسايي كنند و ثانيآ: با روش پسنديده به دفع آن همت نمايند. اين نوشتار به معنا و مفهوم سكولاريزم، خاستگاه و پيدايش سكولاريزم، اسلام و معضل سكولاريزم مي پردازد.
واژه كسكولاريزم (Secularism)در زبان هاي فرانسوي و انگليسي به معناي دنيوي گرايي است. اين واژه از واژه لاتيني كسكولوم(Seculum) مشتق شده است، كه به معناي امور اين دنياست. كسكولاريزم به معناي دنياپرستي يا اعتقاد به اصالت امور دنيايي و رد آن چه كه غير از آن است، مي باشد. بنابراين سكولاريزم در معنا و مفهوم آن طرد مذهب و دين را در بردارد. در عرف امروزي سكولاريزم در معناي نفي حكومت ديني و اعتقاد به اين كه امور سياسي و اجتماعي كاملاً بشري است و نبايد در اين حوزه اي كه كاملاً بشري است، دين و مذهب نقش داشته باشد، به كار مي رود. 
سكولارها مي گويند: دين ازشئون دنياي بشر جدا است و ادارة اين شئون اعم از سياسي، اجتماعي، اقتصادي، قضايي و جزايي به انسان تعلق دارد وانسان بايد در ساية عقل و دانش خويش و بدون بهره گيري از رهنمودهاي ديني مناسبات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و ديگر مناسبات جمعي خود را سامان دهد. سكولارها بر اين باورند كه يكي از ابعاد جامعة مدني و يكي از فرازها و نمودهاي مهم پيشرفت و تكامل اين است كه نه تنها دين در امور سياسي و روابط كلان اجتماعي، اعم از سياسي، اقتصادي، قضايي و مانند آن، نقشي نداشته باشد، بلكه اصلآ هيچ گونه نمودي و حضوري و نقشي ندارد. در نگاه سكولارها، آرمان ها و ارزش هاي سياسي- اجتماعي بشري كاملاً دنيوي است. بنابراين در راه شناخت اين ارزش ها و هم چنين در شناخت راه هاي وصول آن ارزش ها و آرمان ها، هيچ نيازي به استمداد از دين نيست. نه تنها نيازي به دين نمي بينند، بلكه دخالت دين در اين امور را به زيان جامعه مي دانند و مي گويند: دين با عدالت، آزادي و پيشرفت علم معارض است. آنچه در بين دين پژوهان و صاحب نظران در امور اجتماعي معاصر تحت عنوان كسكولاريزه شدن دين مطرح است، به معناي فلسفي شدن، يا علمي شدن دين نيست، بلكه به حاشيه راندن و يا كنارزدن دين است و كاهش نفوذ دين در جامعه و متن زندگي مردم مدّنظر سكولارها است. 
معادل ها: معادل هاي فارسي اين اصطلاح عبارتنداز:كدنيامداري،كدنياگرايي، كدنيازدگي، كدنياپرستي، كجداانگاري دين از دنيا، كجدا شمردن دين از سياست، كبي خدايي، ك لاديني،كامحاي دين وكناديني گري. 
در بين مترجمان عرب زبان غالباً واژه هاي كعلمانيّت به جاي سكولاريزم به كار مي رود. (العلمانّي: نسبه اليه العلم بمعني العالم، و هو خلاف الدينّي او الكهنوتي). 
دو معنا: اين نظريه را به دو صورت مي توان به تصوير كشيد. در تصوير اول گفته مي شود: سكولاريزم يعني جداي دين از حكومت و اين كه آموزه هاي ديني هيچ نوع سياستي را در برندارد.در تصوير دوم گفته مي شود: دين از شئون دنيوي انسان جداست. در امور دنيايي اعم از سياسي، اجتماعي، اقتصادي، قضايي و حقوقي و جزايي، همه اين امور به خود انسان واگذار شده است و دين كاري به اين امور ندارد. بلكه دين يك امر شخصي و نوعي رابطه است بين خود فرد و خداي خويش. تصوير دوم نسبت به تصوير اول كلي تر و عام تر است. در اين نوشتار تصوير دوم از سكولاريزم مراد است و سكولاريزم در اين معنا پي گيري مي شود. 
سكولاريزم پديده اي است كه اولين بار در غرب پديدار شد. خاستگاه و مكان انعقاد و زايش و رشد آغازينش اروپا است. در پايان دوره اي كه كليسا قدرت و اقتدار فراواني داشت، عده اي به ستيز با آن برخاستند و حركتي را براي كاستن اقتدار كليسا آغاز كردند، و سرانجام دست كليسا را در امور اجتماعي محدود، بلكه قطع كردند سپس جريان سكولاريزاسيون به گونه اي وارد جهان اسلام شد.

خاستگاه سكولاريزم در اروپا 
سكولاريزم در پايان دورة قرون وسطاي اروپاييان، در غرب پديدار گشت. اين پديده مانند ديگر پديده ها نمي تواند بي علت باشد، قطعآ علتي دارد علت و يا علل پيدايش سكولاريزم در چند قرن گذشته در اروپا چيزي و يا چه چيزهايي است؟ در پاسخ به اين سؤال نمي توان به عامل خاصي بسنده كرد: چون كه سكولاريزم پديده اي اجتماعي است و معمولاً در پديده هاي اجتماعي علت هاي متعددي نقش دارند؛ در پيدايش سكولاريزم نيز عوامل متعددي مي توانند نقش داشته باشند. 
سكولاريزم نوعي موضع گيري منفي در برابر دين مسيحيت و متوليّان كليسا است بنابراين بايد ديد كه در دين مسيحيت موجود در اروپا و در عملكرد متصديان كليسا چه ضعف ها و كاستي هايي وجود داشته است. 
ضعف ها به دو گروه تقسيم مي شود. 
۱. ضعف هاي معرفتي 
۲. ضعف هاي رفتاري 
متفكر شهيد، علامه مرتضي مطهري در اين باره بيان مي دارد: ككليسا چه از نظر مفاهيم نارسايي كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غيرانساني اش با تودة مردم، خصوصاً طبقة دانشمندان و آزادفكران، از علل عمدة گرايش جهان مسيحي- و به طور غيرمستقيم جهان غيرمسيحي- به ماديگري است. 
ضعف هاي معرفتي كليسا 
مسيحيت موجود كه مسيحيت تحريف شده است، نمي تواند خود را آيين بر حق و آيين خردپسند معرفي كند. الهيات كليسا از يك سري نارسايي هايي برخوردار است كه دين پژوهان و آزادانديشان با توجه به آن كاستي ها نمي توانند آن را به عنوان يك آيين بر حق و نجات بخش بشريّت پذيرا باشند. 
اصول اعتقادي و پايه هاي معرفتي آنانكفلسفة اسكولاستيك يا فلسفة اصحاب  مدرسه اي دگماتيستي بود. اين فلسفه كه به مانند كعلم كلام مسلمانان نقش هدايت فكري و عقيدتي آنان را بازي مي كرد، متضمن يك سري فلسفه كه به مانندكعلم كلام مسلمانان نقش هدايت فكري و عقيدتي آنان را بازي مي كرد، متضمن يك سري نارسايي هايي بود كه با توجه به آن نارسايي ها، باورهاي مردم به اين آيين سست شد. مانند اعتقاد به كاقنوم ثلاث و يا مسألةكثلثيت. گوستاولوبون فرانسوي كه خود مسيحي است، در اين باره مي گويد: كمسأله ثلثيت در ميان مسيحيان متضمن تناقض و پيچيدگيهايي است. علامه مطهري در اين باره مي گويد: ككليسا به خدا تصوير انساني داد و خدا را در قالب بشري به افراد معرفي نمود. افراد تحت تأثير نفوذ مذهبي كليسا از كودكي خدا را با همين قالب هاي انساني و مادي تلقي كردند و پس از رشد علمي دريافتند كه اين مطلب با موازين علمي و واقعي و عقلي صحيح سازگار نيست. و از طرف ديگر، توده هاي مردم طبعاً اين مقدار قدرت نقادي ندارند كه فكر كنند ممكن است مسائل مربوط به ماوراي طبيعت، مفاهيم معقولي داشته باشد و كليسا اشتباه كرده باشد، چون متوجه شدند كه مفاهيم كليسايي با مقياس هاي علمي تطبيق نمي كند، مطلب را از اساس انكار كردند. 
نتيجه اين  همه  ضعف ها و كاستي ها و نارسايي هاي معرفتي اين شد كه افكار عمومي از دگماتيسم اسكولاستيك  فاصله بگيرند و به كاسپي سيزم، كپروتستانتيسم، كپلوراليزم، كسكولاريزم و از همه مهم تربه سويكماترياليسم روي آوردند. 

ضعف هاي رفتاري كليسا 

كليسا در دوره اقتدارش تنها يك سري نارسايي ها و ضعف هاي معرفتي نداشت، بلكه در رفتار نيز مرتكب ضعف ها و اشتباهات بسياري شد. متصديان كليسا بسيار بد عمل كردند. رهبران ديني لباس خدايي پوشيدند و به جاي هدايت مردم بهشت فروشي كردند، به جاي اين كه به نارسايي هاي معرفتي خويش پي ببرند و آن را به نقد بگذارند و الهيات خويش را خردپسند كنند به ستيز با علم شتافتند و تلاش هاي علمي دانشمندان را حركت ضد دين قلمداد كردند. نه تنها براي دانشمندان قدر و منزلتي قايل نشدند و تلاششان را ارج ننهادند، بلكه با حربة دين به جنگ با آنان رفتند و از دين استفادة ابزاري كردند تا دانشمندان را سركوب نمايند. راه شكوفايي علم ودانش و راه عدالت و آزادي را مسدود نمودند، و با محكمه هاي تفتيش عقايد و محاكمه اي ظالمانه، افكار عمومي را بر ضد خود شوراندند. 
نويسنده كتاب كعلم و دين  مي نويسد: ك در اين دورة سياه پنج ميليون نفر به جرم فكر كردن و سرپيچي از فرمان پاپ به دار زده شدند. گروه بسياري را در سياه چال هاي تاريك و مرطوب روم و… زنداني كردند. از سال ۱۴۸۱ تا ۱۴۹۹ ميلادي به دستور دادگاه، تفتيش عقايد ده هزار و هشتصدوشصت نفر را شقه كردند و نودوهفت هزار و بيست و سه نفر را زير شكنجه كشتند. 
ويل دورانت مي نويسد: محكمة تفتيش عقايد، قوانين و آيين دادرسي خاص خود را داشت، پيش از آنكه ديوان محاكمات آن در شهري تشكيل شود، از فراز منابر كليساها فرمان ايمان را به گوش مي رسانيد و از مردم مي خواست كه هر كدام از ملحد و بي ديني و بدعتگذاري سراغ دارند به سمع اعضاي محمة تفتيش برسانند طرق شكنجه در جاها و زمان هاي مختلف، متفاوت بود. گاه مي شد كه دست متهم را به پشتش مي بستند و سپس مي آويختندش. ممكن بود كه او را ببندند چنان كه نتواند حركت كند و آن گاه چندان آب در گلويش بچكانند كه به خفگي افتد. ممكن بود كه طنابي چند بر اطراف بازوان و ساق هايش ببندند و چندان محكم كنند كه در گوشت هاي تنش فرو رود و به استخوان برسد… 
شماره قربانيان… از سال ۱۴۸۰ تا ۱۴۸۸(يعني در مدت ۸سال) بالغ بر۸۸۰۰تن سوخته و ۹۶۴۹۴تن محكوم به مجازات هاي ديگر و از سال ۱۴۸۰تا ۱۸۰۸ بالغ بر ۳۱۹۱۲تن سوخته و ۴۹۱۴۵۰تن محكوم به مجازات هاي سنگيني تخمين زده شده است. 
رقابت هاي بسياري كه بين فرمانروايي پاپ ها و قيصرها رخ داد، خود گامي ديگر در آماده كردن بستر سكولاريزم بود، از جمله مشاجره ميان پاپ وسلطنت فرانسه درسال هاي۱۲۶۹تا ۱۳۰۳ و بيست و پنج سال بعد مشاجره ميان ژان بيت دوم و لوي ياوير رخ داد كه طي آن مخالفت با استقلال پاپ شكل گرفت و نيز مشاجره اي كه در درون كليسا و در ميان روحانيون درگرفت كه هر يك شرايط تحقق سكولاريزم را فراهم نمود. 

خاستگاه سكولاريزم در جهان اسلام 

در طول اسلام در يك قرن گذشته، در چند مرحله افكار سكولاريستي مطرح شد. يكي در پايان جنگ جهاني اول بود كه انگلستان توانست خلافت عثماني را شكست دهد و آن كشور اسلامي پهناور را به ده ها كشور كوچك تقسيم كند. حركت ديگر در ايران شكل گرفت و اين زماني بود كه ميرزاي شيرازي حكم معروف مبني بر تحريم تنباكو را برضد شركت انگليسي صادر كرد و با استقبال عموم مردم روبه رو شد و از آن پس عالمان ديني توانستند نقش بزرگي در امور اجتماعي و سياسي داشته باشند و اين حركت سرانجام به نهضت مشروطه ختم شد، در اين دوره عده اي كوشيدند تا افكار سكولاريستي را در ايران رواج دهند. سپس با آغاز انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني اين افكار از رونق افتاد، و بعد از گذشت دو دهه از پيروزي نهضت اسلامي امام خميني، بار ديگر عده اي مي كوشند تا براي چندمين بار اين افكار را در اين مرز و بوم رواج دهند. 
خاستگاه همة اين حركت هاي سكولاريستي در جهان اسلام به دو چيز ختم مي شود. يكي تشويق و ترغيب استعمارگران غرب وارثان آنان. اما خاستگاه دوم: اين كه برخي از مسلماناني كه پيشرفت اروپاييان را ديده اند و مرغوب آنان شده اند، به تقليد از آنان به سكولاريزم روي آورده اند بدون اين كه به ريشه ها و زمينه هاي رشد سكولاريزم در اروپا توجه داشته باشند، علامه شهيد مرتضي مطهري در بحث گرايش هاي مادي مي نويسد: كاين گرايش ها در محيط هاي مسيحي بوده، نه در محيط هاي اسلامي. در محيط هاي اسلامي هرچه پيدا شده است كپي و تقليدي از اروپا بوده و هست. 
سلطة ظالمانه اروپاييان در چند قرن گذشته بر كشورهاي اسلامي و غارت منابع مسلمانان، بركسي پوشيده نيست. به گفتة محمد قطب: كدركشورهاي غيراسلامي كه مورد تهاجم كاستعمار قرار گرفت، در آسياي جنوب شرقي كاري با بودائيسم نداشت، در آفريقا هم متعرض بت پرستي نشد. اما در كشورهاي اسلامي جز اين بود جنگي بي امان برضد اسلام كه آغاز آن هم دور ساختن آيين اسلام و تحميل قوانين بشري با كمك آهن و آتش بود، سپس به مراكز آموزشي اسلامي روي آورد، تا آنها را ببندد و وادار كند كه برنامه هاي ديني خود را تغيير دهند، سپس كوشيد تا عادات و سنت ها و آداب مردم را با ابزار گوناگوني كه در اختيار كهجوم فكري در زمينه هاي آموزش و وسايل تبليغاتي بود، دگرگون سازد. 
زمينة ديگر رشد افكار سكولاريستي، حركت هاي تقليدي از سوي طيفي از غربزدگان روشنفكرنما در كشورهاي اسلامي است. در اين علت و زمينه هم سلطه طلبان غربي شركت دارند و هم روشنفكران نمايان شرقي. 
سلطه طلبان غربي دخيل هستند، چون كه با تبليغات و نيرنگ هاي بسيار چنين وانمود كردند كه دين ماية عقب ماندگي است، در حالي كه دين اسلام ماية پيشرفت است، نه عقب ماندگي. اين سخن را اقبال لاهوري در چند بيت شعر چنين بيان مي كند: 
آه از افرنگ و از آيين او 
آه از انديشة لادين او 
علم حق را ساحري آموختند 
ساحري ني كافري آموختند 
در سال ۱۹۲۹ ميلادي در مجلس قانونگذاري تركيه، قانوني را به تصويب رساندند كه به مقضاي آن، واژه هاي مذهبي را از قانون تركيه حذف كردند، و جملة:كدين رسمي جمهوري تركيه دين اسلام است از قانون اساسي تركيه حذف كردند. به جاي سوگند به قرآن، سوگند به شرافت را قرار دادند. شبيه همين اموري كه در تركيه صورت گرفت در ايران هم كوشيدند ليكن، موفق نشدند. 
كعبدالله جودت كه يكي از پيشگامان تجدد تركيه است، گفت:كهمه چيز از فرنگ حتي سيفليس آن. حتي دستور حكومتي بود كه مردم كلاه هاي سنتي(فينه) را از سر بردارند و به جاي آن كلاه شاپوي غربي بر سر بگذارند و خنده آور است كه اين را در مجلس قانون گذاري تركيه مطرح كردند و تصويب شد.
  • بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصى برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براى پيروانش، مانع از بروز دوگانگى بود، ولى پس از درگذشت او، شكاف عجيبى در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاى خود را به جدال و نزاع كلامى، و احيانا به نبردهاى خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.
مهمترين مساله در اين مورد، بررسى علل پيدايش اختلافها و پى‏ريزى مذاهب است كه در كتابهاى مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن كمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا كه تاريخ نگارى در ميان مسلمانان به صورت نقلى بود، كمتر به تحليل تاريخ مى‏پرداختند. بالطبع، چنين روشى در بحثهاى مربوط به ملل و نحل كه يك نوع تاريخ نگارى ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افكند و جداى از نقل حوادث، كمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامى روشن نشد.
پس از درگذشت پيامبر (ص)، براى گروهى از مسلمانان، مسائل كلامى، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزى نمى‏انديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از كتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمى‏نهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:
۱ ـ عقائدى واضح و روشن،
۲ ـ تكاليفى سهل و وظايفى آسان.
اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامى گسترش يافت. اگر مشكلى پيش مى‏آمد به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه مى‏كردند. شيعيان نيز كه سخن عترت را قرين قرآن مى‏دانستند، مشكلات فكرى را با آنان در ميان مى‏گذاشتند. براى اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينه‏هاى گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.
الف: اثبات صانع
۱ ـ (افى الله شك فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / ۱۰)
«آيا در وجود خدا شك و ترديدى هست، در حالى كه آفريننده آسمانها و زمين است؟» .

۲ ـ (ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم الخالقون) (سوره طور / ۳۵) .

«آيا آنان از هيچ آفريده شده‏اند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفى و دوگانگى در خلقت) .

۳ ـ (لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / ۲۲) .

«اگر در ميان آسمانها و زمين خداى ديگرى بود، نظام گيتى بهم مى‏ريخت» .
ب: شناخت صفات خدا

۴ ـ (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون* هو الله الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم). (سوره حشر / ۲۲ ـ ۲۴) .

«او خدايى است كه جز او خدايى نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاكم، مالك، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگى. و او منزه است از آنچه براى او شريك قرار مى‏دهند. او خداى آفريننده و صورتگر است، براى او است نامهاى نيك. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح مى‏گويد. او است عزيز و حكيم» .
ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق
۵ ـ (ليس كمثله شى‏ء و هو السميع البصير) (سوره شورى / ۱۱) .
«براى او مثل و مانندى نيست و او است شنوا و بينا» .
د: گسترش عظمت الهى
۶ ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / ۹۱) .
«خدا را آنچنانكه شايسته او است، نشناخته‏اند» .

همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معنى است كه همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالى اين آيات آگاه بودند، بلكه مقصود اين است كه متفكران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس كنجكاوى خود را قانع كرده، و بعدى از ابعاد اين آيات را درك مى‏نمودند.
در برابر، گروهى فرصت طلب به گردآورى مال و ثروت و كسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (۱ ـ ايثارگر و جهادگر ۲ ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومى بودند كه به مسائل عقيدتى مى‏انديشيدند و تفكر در آن، كار رسمى و شغل مهم آنان بود.
اين حالت عمومى مسلمانان بود، يا به فكر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتى به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اكتفا مى‏ورزيدند، و يا در فكر مال و مقام و زر و زور بودند كه اين نوع از مسائل براى آنان مطرح نبود، تنها گروه سومى، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتى عنايت بيشترى مبذول داشتند.
سرانجام، اين گروه عقيدتى نيز در سايه يك رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگى شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:
۱ ـ تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى،
۲ ـ بدفهمى و كج انديشى در تفسير حقايق دينى،
۳ ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،
۴ ـ آزادى احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،
۵ ـ برخورد مسلمانان با ملتهاى متمدن كه براى خود كلام مستقل و عقائد ديگرى داشتند.
۶ ـ اجتهاد در برابر نص
اينك ما هر يك از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح مى‏كنيم:
عامل نخست:
تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى

نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامى (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. كسانى كه مساله خلافت را يك مقام تنصيصى مى‏انديشيدند، با تكيه بر احاديث پيامبر (ص) (۱) خلافت را از آن امام على (ع) مى‏دانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيله‏اى مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامى، برخاسته بود. ولى منطق مخالفان على عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاى ديگرى دور مى‏زد كه قدر مشترك آن را گرايشهاى قبيله‏اى و تعصبات حزبى و در باطن، خودخواهى تشكيل مى‏داد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، كه مدعى اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعكس مى‏سازيم، تا روشن گردد كه هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح مى‏كردند و مى‏خواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالى كه شايسته هر دو گروه اين بود كه ـ بر فرض انتخابى بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهى را انتخاب كنند كه با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوى و پرهيزكارى، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزى نبود كه در گزينش خليفه، به دست فراموشى سپرده شود، ولى متاسفانه، هيچ يك از دو گروه بر اين معيارها تكيه نكردند، بلكه هر كدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.
منطق جبهه انصار
رئيس حزب انصار، سعد بن عباده كه خود تشكيل دهنده انجمن، در سقيفه بنى ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، مى‏دانست، در اين مورد چنين استدلال مى‏كند:
«اى گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براى شما فضيلتى است كه براى ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دعوت كرد، جز جمعيت بسيار كمى از آنان كسى به او ايمان نياورد، و همان افراد كم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتى اگر حادثه‏اى ناگوار متوجه خود آنان مى‏شد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامى كه سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براى گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد كرديد و در تمام دوره‏ها، سنگينى كار بر دوش شما بود، روى زمين را شمشيرهاى شما رنگين كرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا كه رسول خدا از دنيا رفت در حالى كه از همه شما راضى بود… بنابراين، هرچه زودتر زمام كار را به دست بگيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد» .
در پايان سخن، بدون اينكه نامى از خود ببرد، رو به آنان كرد و گفت:
«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعنى زمامدارى و رهبرى من مطرح نيست و زمامدار واقعى، خود شما هستيد و من مجرى نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگرى را براى اينكار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (۱) .اكنون بايد ديد كه با چنين سخنرانى جامع و پر تحرك، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگرى به جاى او انتخاب گرديد، شناسايى عوامل اين طرد و پيروزى فردى كه جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابى، بسيار حائز اهميت است.
سخنرانى ابوبكر به طرفدارى از مهاجرين

وقتى سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويى، ابوبكر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :

«خداوند، محمد را براى پيامبرى به سوى مردم اعزام كرد، تا او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قرار ندهند، در حاليكه براى عرب ترك آيين شرك سنگين و گران بود.

گروهى از مهاجران، به تصديق و ايمان و يارى او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از كمى جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و خدا را عبادت كردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامدارى و خلافت، از ديگران شايسته‏تر مى‏باشند» .

سپس وى براى ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:

«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براى همه روشن است. كافى است كه پيامبر شما را براى دين خود كمك و يار اتخاذ كرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ كس به مقام و موقعيت شما نمى‏رسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار كنند و آنان هيچ كارى را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (۱)

هر گاه خلافت و زمامدارى را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آن‏ها كمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوى او دراز كنند، خزرجيان از آن‏ها دست برندارند.

گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايى ريخته و افرادى كشته شده و زخمهايى غير قابل جبران پديد آمده است كه هرگز فراموش شدنى نيست، هر گاه يك نفر از شما، خود را براى خلافت آماده كند و انتخاب گردد، بسان اين است كه خود را در ميان «فك شير» افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مى‏شود» . (۲)

وى در سخنان خود، گذشته از اينكه خواست هر دو گروه را از خود راضى سازد و قلوب همه را به دست آورد، كوشش كرد كه به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت كلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، كه مى‏گفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسى اداره شود، يك تز نسبتا معقول كه همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.
سخنان حباب بن منذر

در اين ميان «حباب بن منذر» كه نسبت به ديگران مرد مصمم‏ترى بود، برخاست و انصار را براى قبضه كردن امر خلافت تحريك كرد. وى گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگى مى‏كنند، و عزت و ثروت و كثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند كه با شما مخالفت كنند، راى راى شما است… و اگر مهاجر اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر، اميرى از مهاجر و اميرى از انصار برگزيده گردد» .
سخنرانى عمر

گوينده پيشين تا آنجا كه توانست حس برترى جويى را در خلافت انصار زنده كرد، جز اينكه در پايان، روى سادگى، تز نامعقول «دو رئيسى» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض كرد و گفت: «هرگز دو شتر را نمى‏توان با يك ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمى‏روند، و شما را براى خلافت نمى‏پذيرند، در صورتى كه پيامبر آنان از غير شماست؛ كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوت در خاندان آنان بوده است» .
نقدى بر اين معيارها

علم به اصول و احكام و آشنايى به نيازهاى جامعه از نظر سياسى، اجتماعى و اقتصادى و نيز مديريت، شرط اساسى جانشينى از صاحب رسالت است. چيزى كه در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.

آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميت و ديگرى ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردى را كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشت و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده بود، براى زعامت انتخاب كنند و به جاى خودبينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟

اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطى وجود داشته باشد، و تصديق يكى، موجب تصديق ديگرى گردد، در صورتى كه در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطى موجود نيست.

درست است كه مهاجرين، نخستين كسانى بودند كه به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندى داشتند، ولى اين دو جهت سبب نمى‏شود كه مقام رهبرى از آن آنان باشد؛ زيرا رهبرى، شرطى جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهى از كتاب و سنت و قدرت روحى بر اداره امور مملكت است و چه بسا اين دو شرط در افرادى پيدا شود كه بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندى نداشته باشند.

آنان به جاى اينكه ببينند در چه شخصيتى شرائط رهبرى فراهم است، سراغ فضائلى رفتند كه ارتباطى به مقام رهبرى نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينكه اسلام با خون و ايثارگرى آنان انتشار يافت، ولى اين دليل نمى‏شود كه مقام رهبرى نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبرى نباشند.

دقت در استدلال دو طرف مى‏رساند كه آنان مى‏خواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يك از طرفين براى وراثت خود، دليلى مى‏تراشيدند.
جز حكومت ظاهرى، چيز ديگرى مطرح نبود

شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى‏دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر، جز همان حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم؛ هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (ص) چشم پوشيده و به آن توجهى نمى‏كردند.

از همين روى، انصار در سخنرانى، بر افزونى افراد و قدرت قبيله‏اى خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران مى‏دانستند. (۱)

درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضائلى ديگر نيز بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر و علت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه نكردند و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى آن هم بر اساس فزونى افراد و پيوندهاى قبيله‏اى، مى‏نگريستند .

علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مى‏كردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگرى نمى‏گرفتند، چه، آشنايى آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه‏اى از دوست خويش (۲) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينكه من اين آيه را نشنيده بودم (۳) .

گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان پيش از فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مى‏توانستند حكومتى را پى‏ريزى كنند كه بايد پايه آن را علم و دانش و تقوى و پرهيزكارى و كمالات روحى و معنوى و مصونيت الهى تشكيل دهد؟
عامل دوم:
جمود فكرى و كج انديشى در فهم معارف كتاب و سنت

اگر گرايشهاى حزبى و تعصبهاى قبيله‏اى، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فكرى و كج انديشى در فهم حقايق دينى، عامل دومى براى پيدايش طوائفى مانند «خوارج» و «مرجئه» و… به شمار مى‏رود. در واقع قسمت مهمى از مذاهب، زاييده جمود و كج فكرى، و تنگ نظرى سران آن‏ها است تا آنجا كه در تقديس ظواهر «كتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشكى نشان داده‏اند كه عقل و خرد و داورى فطرت و وجدان را، فداى ظاهر ابتدائى آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبى را پى‏ريزى كرده‏اند.

شكى نيست كه كتاب خدا و گفتار پيامبر گرامى، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است كه از آن پيروى كنند و هرگز روا نيست كسى در برابر حكم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر كند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آن‏ها مخالفت بورزد. ولى در بهره‏گيرى از قرآن بايد دقت بيشترى كرد و معانى تصورى را، از مقاصد تصديقى و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن كلام فصيح و بليغ است و چنين سخنى از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و كنايه مالامال مى‏باشد، جمود بر ظواهر تصورى، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال كشيدن معانى عالى آن، نتيجه ديگرى ندارد.

طوائفى در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجى» و «مرجئى» پديد آمدند، و همه اين گروهها كتاب و سنت را مدرك انديشه‏هاى خود شمرده و بر آن تكيه جسته‏اند و مخالفان خود را به مخالفت با كتاب و سخنان پيامبر متهم كرده‏اند. دو گروه نخست به آيات و رواياتى استناد جسته‏اند كه در آن‏ها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائى و به تعبير ديگر «تصورى» ، اكتفا نموده‏اند و از ظاهر استمرارى و تصديقى آن، كاملا غفلت نموده و به سادگى از كنار آن گذشته‏اند.
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اختلاف نظرها دربارة فلسفه و مسيحيّت و اينكه آيا واقعاً بتوان به معناي اصيل كلمه ،‌از يك فلسفة محض مسيحي صحبت به ميان آورد ، البته وجود دارد ولي به هر طريق ، جواب اصلي تابع موضع خاّصي است كه شخص ، اتخاد مي‌كند . از لحاظ تاريخي ،‌فلسفه از ذات مسيحيت نجوشيده است . بلكه به سبب تقابل آن با افكار غير مسيحي ، خاصه در جّو فرهنگ يوناني و رومي و بيشتر به منظور حفظ وحدت كلام و تمركز در كليساي مركزي به وجود آمده و يا بر عكس ،‌به همين سبب طرد و كنار گذاشته شده و احتمالاً اختلاف ميان متكلمان بزرگ هم به همين دليل بوده است
مطلق وحي بي‌نياز از عقل است و از اين لحاظ ، گويي عقل بايد كوشش دائمي به خود هموار دارد تا درجه به درجه با كشف امكانات نهفتة‌ خود و احتمالاً با رسيدن به نوعي عقل ذوقي و يا حتي قدسي ، خود را بدان نزديك سازد با اينكه ايماني كه در دل مؤمن پيدا مي‌شود ، گويي نيازي به اين كوشش كه به هر طريق در درجات متداول خود استدلالي و برهاني است ، ندارد . كل متكلمان مسيحي از پيدايش ديني كه مورد نظر آنها بوده يعني مسيحيت ، يكي از اين سلسله مراتب ارتقائي ذهن انسان رابراي اثبات حقانيت ايمان خود ،‌اصل قرار داده‌اند ، ولي در ضمن همة‌ آنها ،‌نهايتاً به نحوي ياد آور شده‌اند كه يا ايمان واقعي ، كاملاً فوق كوشش‌هاي نظري انسان است و از اين حيث بايد ايمان آورد ، زيرا آنچه مورد ايمان است فوق عقل است  و يا براي اينكه عقل مثمرثمر باشد و واقعاً نتيجه مطلوب دهد و مطالب از لحاظ نظري ،‌مفهوم و قابل تبيين شود ،‌ اول بايد ايمان داشت و بعد به شناخت  معقول پرداخت. 
شرايط سياسي و اجتماعي قرون وسطي 
فاصله زمان نگارش شهر لاهوتي اگوستين تا انتشار مباحث حكمت الهي  توماس آكويناس  بيشتر از فاصله‌ي زمان توماس آكويناس تا عصر حاضر است . اين امر كه شرايط سياسي و اجتماعي دوران طولاني ميان قرن چهارم تا سيزدهم ميلادي را نمي‌توان در چند فرمول ساده خلاصه كرد ، چندان شگفت انگيز نيست ،‌با اين همه مي‌توان چند ويژگي اجتماعي اين دوره را برشمرد :
الف ـ فرهنگ و تمدن‌هاي دوران باستان در مجموع فرهنگ و تمدني شهري بود ،‌در حالي كه اروپا در دوران قرون وسطي تا قرن دوازدهم تحت تأثير فرهنگ روستايي بود كه در صومعه و نظام زمين داري خلاصه مي‌شد . 
ب ـ در اين دوران سيستم فئودالي تحول يافت ،‌ راه‌هاي ارتباطي ‌اي كه در زمان امپراطوري رم ايجاد شده بودند ،‌ دچار ويراني شدند و نهاد‌هاي سياسي و اجتماعي كه كارايي زيادي داشتند ، به اقتضاي شرايط محدود شدند . اقتصاد طبيعي شكل مسلط توليد اقتصادي شد و مفهوم ثروت در مالكيت زمين خلاصه گرديد . شاه به طور رسمي صاحب تمام زمين‌ها بود كه به تيول داران يا واسال‌ها زمين اعطا مي‌كرد و آنها در مقابل تعهد مي‌كردند سرباز يا سواركار در اختيارش بگذارند ،‌به همين شكل واسال‌ها (فئودالهاي كوچك) به زير دستان خود زمين مي‌بخشيدند . به اين طريق سيستم فئودالي داراي سلسله مراتب سياسي و اجتماعي مستحكمي بود كه در آن بالا دستان و زيردستان نسبت به يكديگر حقوق و وظايف معيني داشتند . در پائين‌ترين سطح اين سلسله مراتب رعيت‌ها قرار داشتند . برده‌داري كه اقتصاد دوران باستان بر آن بنا شده بود ، به طور كامل از ميان نرفته بود بلكه سيستم ارباب و رعيتي به آن سايه افكنده بود ،‌رعيت قابل خريد و فروش نبود ولي تمام عمر به كار كشاورزي و به زميني كه در آن متولد شده بود وابسته بود .پاداش كاري كه او انجام مي‌داد تأمين معاش و امنيت نسبي‌اي بود كه ارباب مستقيم وي ،‌برايش تضمين مي‌كرد . 
پ ـ در دوران قرون وسطي تضادهاي ميان مراجع قدرت سياسي و قدرت معنوي قبل از هر چيز در برداشت‌هاي سياسي مختلف تبلور يافته بود . قشربندي اجتماعي به نظر روشن مي‌رسيد ،‌ولي مرزبندي ميان قدرت سياسي و قدرت كليسا به طور آشكاري مغشوش بود . در اين دوران هيچ مرز دقيقي ميان امور مادي و امور معنوي ترسيم نشد . 
ج ـ اختلاف‌هاي ميان پاپ و حكمرانان ( امپراتور يا پادشاه‌ ) به هيچ وجه نبايد به منزله‌ي برخورد ميان عقايد و آرمان مسيحي و غير مسيحي ارزيابي شود 
برداشت‌هاي مذهبي چنان سايه‌اي بر شرايط و روابط مادي افكنده بودند كه امروزه تصورش براي ما دشوار است . مسيّحيت همچون يك ايدئولوژي كه ما فوق تمام عقايد ديگر بود ،‌ عمل مي‌كرد و هركس مي‌كوشيد اعمال و تصميمات خود را بر اساس آن توجيه كند . هويت انسان ها بيش از آن كه توسط كار و پيشه‌شان تعريف شود ،‌ توسط اعتقادات مذهبي شان تعريف مي‌شد . شهرهاي زمان چارلز كبير بايد نمونه اورشليم آسماني ،‌ يا آن شهر لاهوتي كه آگوستين از آن سخن گفته بود، ساخته مي‌شدند . حتي شكل صليب در برنامه‌ريزي شهري قرون وسطي نقش تعيين كننده داشت . شكل صليبي كه خيابان اصلي در لندن ،‌كپنهاك و پايتخت هاي ديگر اروپا مي‌سازند ، يادگار اين دوران است . 
هـ ـ اما اين برداشت‌هاي مخالف موجب پيدايش نظريه‌هاي سياسي متنازغ نشد . خصوصيت ويژه‌ي دوران طولاني‌ميان قرن ششم تا يازدهم ميلادي رااين حقيقت روشن مي‌سازد كه هيچ اثري پيرامون نظريات سياسي نوشته نشد . اما اين اطلاعات به طور غير مستقيم ، از طريق متن قوانين و مدارك باقي ـ مانده‌ي ديگر ، به دست ما رسيده است . به هر تقدير روشن است كه چرا دستگاه تفكر سياسي اين دوره بسيار ضعيف بوده است. 
الهيات وسياست در رويكرد آگوستيني
رويكرد سن اگوستين  (430-345 م ) و نخستين آباي كليساي مسيحي ،‌ تحت تأثير مكتب رياضي ـ اشراقي فيثاغورث و فلسفة افلاطون كه از طريق نو افلاطونيان انتقال يافته بود ، قرار داشت . وجه بارز اين رويكرد اصالت بخشيدن به ايمان قلبي به جاي تأكيد بر باور عقلي و فهم حكيمانه آموزه‌هاي مسيح بود . در اين سنت، ايمان واقعي چيزي جز تسليم محض نيست و وظيفه مؤمن به عنوان مسافر غريب و سرگردان اين جهان ، تنها طلب لطف و بخشايش الهي است تا شايد از اين طريق در زمرة برگزيدگان قرار گيرد و راه نجات و رستگاري از عذاب مقدر را بيابد . جهان‌بيني آگوستين براي دو حيّز مهم حيات بشري نقش تبعي و حتي نكوهيده قائل است ؛ به واقع هم همين تلقي است كه به مكتب آگوستيني صبغة اشراقي و شهودي مي‌بخشد . اين دو عرصة‌ مذموم نزد آگوستينيان دنيا و عقل است . بد گماني و رويگرداني آگوستين از دنيا ،‌ از ايدة شهر خداي( ) او مشهود است . كه بر اساس آن ؛ صراحتاً شهر اين جهاني را دار مفّري مي‌داند كه صرفاً به شروران نفرين شده تعلق دارد و مؤمنان و قديسان تنها رهگذران نا ايمن آن هستند . 
آگوستين معتقد است امن ترين و سهل‌ترين طريق وصول به حقيقت ، راهي است كه از ايمان و وحي مي‌گذرد و به عقل مي‌رسد ،‌نه از يقين عقلي به ايمان . كار عقل ، تفُقه در مضامين وحي است ،‌نه كسب بصيرتي مستقل . آگوستين با استناد به قولي از اشعياي نبي كه مي‌گويد : « مادام كه ايمان نياورده‌ايد ، فهم نخواهيد كرد .» (كتاب اشعياي نبي ۷ : ۹ ) صراحتاً بيان مي‌دارد : فهم ، پاداش ايمان است ؛ لذا در پي آن مباش كه بفهمي و سپس ايمان آوري ؛ بلكه ايمان بياور تا بفهمي 
آگوستين در توضيح فلسفه تاريخ ،‌با توجه به بحران امپراتوري روم ، اين سئوال اصلي را مطرح ميكند كه چرا روم به چنين بلايي گرفتار آمده است. و چنان كه اشاره شد كتاب شهر خدا در تلاش براي پاسخ گفتن به اين پرسش نوشته شده است. شيوه تحليل اگوستين در زمان او تازه و كاملاً بديع است . او تحليل و نظريه سياسي خود را براي نخستين بار به صورت فلسفه تاريخ ارائه مي‌دهد. فلسفه تاريخ بعد‌ها توسط هگل ، ماركس ،‌اشپينگلر و ديگران به كاربرده شد و تكامل يافت . به حسب اين شيوه رويدادها را به صورت فرايندي داراي آغاز ، تحول و فرجام در نظر مي‌گيرند . اين رويدادها از آغاز تا فرجام داراي معنايي خاص است كه در قالب فرايند هدفدار تاريخ قابل درك است . پيش از آگوستين تفكر غالب در ميان نويسندگان يوناني اين بود كه تاريخ آغاز و انجام ندارد و چيزي جز دور مكرر زايش ، رشد و مرگ نيست . 
آگوستين براي جستجوي پاسخ اين پرسش به سراغ وحي مي‌رود ، زيرا كه خداوند در متون مقدس پيامش را از زبان پيامبران ابلاغ كرده است . او با ارجاع به پيام خداوند ايده خلقت را به عنوان بنياد انديشه خود بر مي‌گيرد. 
  • بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بردباري براي مسيحيان مسئله اي بسيار دشوارتر بود. از نظر ايشان، يهوديت مقدمه يا طليعه دين خودشان و مسيحيت تحقق وعده هايي است كه خداوند به يهوديان داده است. يهوديان اين عقيده را رد مي كردند و اين امر مخالفت آنان با بعضي از اصول محوري آيين مسيحي تلقي مي شد. بردباري در بين شاخه هاي مختلف مسيحيت مآلاً مشكلي حتي بزرگ تر از آب درآمد. بديهي است كه عنصر خارجي آسان تر تحمل مي شود تا دگرانديش داخلي. مرتد به مراتب خطرناك تر از ملحد است. اثر معروف فيلسوف انگليسي جان لاك زير عنوان «نامه اي درباره بردباري» كه در اواخر سده هفدهم نوشته شد، درخواستي است براي بردباري ديني كه در آن زمان هنوز فكري نسبتاً جديد بود. او نوشت: «نه مشرك، نه مسلمان، نه يهودي هيچ يك نبايد به علت دين خود از حقوق مدني كشور محروم شود.» ولي اگر دقت كنيم، يكي در اين ميان از فهرست حذف شده و آن، كاتوليك است. 
تفاوت روشن است. در نظر لاك و هم روزگارانش، مشرك و مسلمان و يهودي براي مذهب رسمي انگلستان خطري ايجاد نمي كردند _ اما كاتوليك خطرناك بود. كاتوليك مي خواست مذهب پروتستان را براندازد و انگلستان را كاتوليك كند و، به قول رديه نويسان پروتستان در آن روزگار، يوغ اطاعت از فرمانروايي بيگانه _ يعني البته پاپ در رم _ را برگردن آن كشور بنهد.

مسلمانان عموماً در جوامع خويش نسبت به تنوع و تعدد بردبارتر بودند و حتي حديثي قديمي را شاهد مي آوردند كه اختلاف، رحمت خداوند است. مفهوم ارتداد _ به تعبير مسيحي عقيده نادرستي كه مراجع رسمي مذهبي آن را به اين عنوان بشناسند و محكوم كنند _ در اسلام كلاسيك جايي نداشت. انحراف و اختلاف به جز در موارد نادر، فقط هنگامي هدف تعقيب و آزار قرار مي گرفت كه نظم موجود را با خطر جدي مواجه كند. اصولاً خود اين تصور كه مرجعي رسمي داراي اين اختيار وجود داشته باشد كه درباره مسائل ايماني قضاوت كند و حكم دهد، با انديشه و عمل اسلام سنتي بيگانه بود _ ولي اكنون ديگر آن چنان بيگانه نيست.
يكي از پيامدهاي همانندي سابقه و نگرش بين مسيحيت و اسلام، تعارض دراز ميان دو تمدني بوده است كه هويت خود را از آنها گرفته اند. وقتي آن دو دين در حوزه مديترانه به يكديگر رسيدند، چون هر دو مدعي بودند كه واپسين وحي الاهي به آنها رسيده است، معارضه پرهيزناپذير بود _ معارضه اي كمابيش مداوم كه طي آن، نخستين هجوم عربان دامنه اسلام را با كشورگشايي به سوريه و فلسطين و مصر و شمال آفريقا و لااقل تا مدتي به جنوب اروپا رسانيد كه همه در آن عصر جزء سرزمين هاي مسيحي بودند؛ بعد تاتارها اسلام را به روسيه و اروپاي شرقي بردند و سپس ترك ها به بالكان. به هر يك از اين پيشروي ها، مسيحيت پاسخي شديد داد: بيرون راندن عرب ها از اسپانيا، جنگ هاي صليبي در نواحي شرق مديترانه، شكستن آنچه روس ها در تاريخ خود آن را يوغ تاتار مي نامند، و سرانجام حمله متقابل عظيم اروپا به سرزمين هاي اسلامي كه معمولاً امپرياليسم خوانده مي شود.

با اين همه، در طول اين دوره دراز معارضه و جهاد و جنگ صليبي و تسخير و بازپس گيري، مسيحيت و اسلام همواره رشته ارتباط را نگه داشتند، زيرا هر دو در اساس ادياني از نوع واحد بودند. مي توانستند با يكديگر بحث كنند، مناقشه كنند، مناظره كنند. حتي فرياد خشم يكديگر را درك مي كردند. وقتي هر يك مي گفت: «تو كافري و در آتش جهنم  خواهي سوخت»، ديگري دقيقاً مي فهميد كه او چه مي گويد، زيرا مقصود هر دو يكي بود. (بهشتشان ويژگي هاي متفاوت دارد، ولي دوزخشان عمدتاً يكي است.) ولي به گوش يك هندو يا بودايي يا كنفوسيوسي چنين ادعاها و اتهام ها تقريباً يا كلاً بي معناست.نحوه اي كه مسيحيان و مسلمانان به يكديگر مي نگريستند و يكديگر را مطالعه مي كردند، در مورد هر يك با ديگري تفاوت فاحش داشت. اين امر دست كم از جهاتي معلول اوضاع و احوال متفاوت هر يك بود. مسيحيان اروپايي براي اينكه بتوانند كتاب آسماني و ادبيات كلاسيك خود را بخوانند و با يكديگر ارتباط برقرار كنند، از آغاز مجبور به آموختن زبان هاي خارجي بودند. از سده هفتم [ميلادي] به بعد، حتي انگيزه بيشتري پيدا كردند كه نگاه خويش را به بيرون معطوف كنند، زيرا مكان هاي مقدسشان در زادگاه دين مسيح، در حيطه حكمراني مسلمانان بود، و زيارت آنها تنها با اذن مسلمانان امكان پذير مي شد. مسلمانان چنين مشكلاتي نداشتند. 

اماكن مقدسشان در عربستان و در قلمرو فرمانروايي عرب ها بود، كتاب مقدسشان به عربي بود كه در سراسر تمدن اسلامي همچنين زبان ادب و علم و تحقيق و حكومت و تجارت به شمار مي رفت. پس از تسخير كشورهاي جنوب غربي آسيا و شمال آفريقا كه مردم آن سرزمين ها نيز عرب مآب شدند و زبان و خط اجدادي خويش را فراموش كردند، عربي به طور روزافزون حتي زبان مراودات يوميه شد. در روزگاران بعد، زبان هاي اسلامي ديگري، به ويژه فارسي و تركي، پاي به صحنه گذاشتند، اما در نخستين سده هاي شكل گيري، عربي فرمانرواي يكتا بود.اين تفاوت تجربه ها و نيازهاي هر يك از دو تمدن، در نگرش آنها به يكديگر منعكس است. 
از قديم ترين ايامي كه ثبت در تاريخ است، اروپائيان مي كوشيدند زبان هاي رايج در كشورهاي اسلامي _ و در راس آنها عربي را كه زبان پيشرفته ترين تمدن آن روزگار بود _ ياد بگيرند. بعدها و بيشتر به جهت فايده عملي، بعضي فارسي و به ويژه تركي را نيز آموختند. اهميت تركي عمدتاً از اين نشأت مي گرفت كه عربي را در قلمرو عثماني برانداخته و زبان حكومت و ديپلماسي شده بود. از قرن شانزدهم به بعد كرسي هاي استادي عربي در دانشگاه هاي فرانسه و هلند تاسيس شد. دانشگاه كيمبريج در ۱۶۳۲ و دانشگاه آكسفورد در ۱۶۳۶ صاحب نخستين كرسي عربي شدند. اروپائيان از آن پس ديگر براي دست يافتن به علوم عالي به عربي نياز نداشتند، ولي به انگيزه كنجكاوي فكري و عقلي و شوق به شناخت تمدني ديگر و راه و رسم آن به آموختن عربي همت مي گماشتند. هنگامي كه سده هجدهم فرارسيد، اروپا مي توانست بنازد كه صاحب مجموعه اي شايان توجه از كتب و مكتوبات عالمانه درباره جهان اسلام است، شامل چاپ ها و ترجمه هاي آثار تاريخي و ادبي و ديني و نيز تاريخ هاي ادبيات و مذاهب و حتي تاريخ هاي عمومي كشورها و مردمان مسلمان و آداب و رسوم آنان. كتاب هاي دستور زبان و فرهنگ هاي عربي و فارسي و تركي از قرن شانزدهم به بعد در دسترس دانشوران اروپايي بود. 
از نكات پرمعنا اينكه توجه بسيار بيشتري مي شد به عربي، يعني زبان كلاسيك و كتاب آسماني اسلام، از فارسي و تركي، يعني زبان هاي فرمانروايان جهان در آن روزگار. در طول سده نوزدهم دانشوران اروپايي و چندي بعد همچنين محققان آمريكايي، به اين مهم روي  آوردند كه نوشته ها و زبان هاي مدفون و فراموش شده عهد باستان را از زير خاك بيرون بياورند و بخوانند و ترجمه كنند و از اين راه يكي از فصل هاي درخشان تاريخ را بازيابند. اما كساني كه از اينگونه كنجكاوي بهره اي نداشتند و بنابراين، از درك آن ناتوان بودند، از اين فعاليت ها سر درنمي آوردند و در آنها به ديده بدگماني مي نگريستند.
جهان اسلام به علت فقدان انگيزه اي مشابه، به هيچ وجه كوچك ترين علاقه و توجهي به تمدن مسيحي نشان نمي داد. تحقير و خوار داشت مردمان وحشي آن سوي مرزها در آغاز ممكن بود توجيهي داشته باشد، ولي پس از اينكه آن صفت ديگر صدق نمي كرد و حتي در روزگاري كه اطلاق آن كمترين وجه عقلي نداشت، باز هم به كار مي رفت. گاهي استدلال شده كه توجه اروپائيان به عربي و زبان هاي ديگر شرق ملازم و مددكار _ يا اگر فاصله زماني را در نظر بگيريم _ طليعه و مقدمه امپرياليسم بوده است. اگر چنين باشد، بايد عربان و تركان را از اين گونه نيات تجاوزگرانه مبرا بدانيم. عرب ها هشتصد سال در اسپانيا بودند بي آنكه علاقه اي به آموختن اسپانيايي يا لاتين بروز دهند. عثماني ها پانصد سال بر بخش بزرگي از جنوب اروپا فرمان مي راندند، ولي در اغلب آن مدت هرگز زحمت يادگرفتن يوناني يا هيچ يك از زبان هاي رايج در بالكان يا اروپا را به خود ندادند كه به خوبي امكان داشت به كارشان بخورد و سودمند بيفتد. وقتي به مترجم نيازمند مي شدند، از افراد جديد الاسلام يا ديگران از كشورهاي مختلف استفاده مي كردند. 
تا هنگامي كه غرب به زور توجه بقيه دنيا را به خود جلب كرد، هيچ گونه «غرب شناسي» وجود نداشت. امروز نيز در آمريكا مي توان نگرش هايي مشابه مشاهده كرد.در حال حاضر در غرب ما با چيزي دست به گريبانيم كه به نظر خودمان جنگ با تروريسم است و به عقيده تروريست ها جنگ با كفر. همچنين هستند كساني در هر دو طرف كه ا ين جنگ را پيكار بين تمدن ها يا بين اديان مي دانند. اگر آنان درست بگويند _ و بسياري چيزها مويد آن نظر است _ بايد تصديق كرد كه برخورد اين دو تمدن داراي هويت ديني نه تنها ناشي از اختلافات، بلكه همچنين برخاسته  از تشابهات آنها با يكديگر است _ كه در اين صورت، ممكن است اميدي به تفاهم بهتر در آينده وجود داشته باشد.
اميد مهرگان: 
۱- ما راست قامتان. دست هاي ما به نحو مناسبي كوتاه تر از پاهاي ماست كه اين خود نشانه متمدن بودن ماست. راست قامتي اي كه در مسير ديالكتيكي تاريخ ساخته دست راست قامتان، قامت بسياري را خم كرده است.به زعم ماركس، تعيين كننده ترين گام در گذار از ميمون  به انسان اين بود كه شيوه زندگي ميمون ها به صورت حركتي روي زمين درآمد و آنها عادت استفاده از دست ها براي رفتن روي زمين را از دست دادند و راست قامت شدند. ماركس، تحليلي شديداً ماترياليستي از گذار از ميمون  به انسان و نقش كار در شكل گيري فرآيند توليد از ساده ترين تا پيچيده ترين شكل آن به دست مي دهد و تمام تحليل خود را مبتني مي كند بر تعامل توانايي ها و محدوديت هاي جسماني انسان با شرايط عيني واقعيت پيش رو. آغاز تحليل او، بررسي تكوين «دست» و رشد تدريجي مهارت هاي او بود. دست چيزي بود كه هم شي را تغيير مي داد، يعني «كار انجام مي داد» و هم خود از طريق «كار» تكامل مي يافت، بنابراين «دست نه تنها اندام كار، كه محصول كار نيز به شمار مي رود.» (درباره تكامل مادي تاريخ. ماركس و انگلس خسرو پارسا. نشر ديگر. تمام نقل قول ها از فصل اول همين كتاب است
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بهترين راه شناسايي يك پديده، مطالعه‌ي فرانگر و بررسي در محمل‌هاي گوناگون است. شناخت همه‌جانبه و كشف فلسفه‌ي ازدواج نيز ميسّر نمي‌باشد، مگر در پرتو تطبيق و مقايسه. يكي از ابعاد مؤثر و حايز اهميت اين تطبيق، مقايسه‌ي ازدواج در دو آيين آسماني اسلام و مسيحيت است. از اين رو نوشتار حاضر، به بررسي تطبيقي علل و چرايي، جايگاه و اهداف ازدواج در اسلام و سپس در مسيحيت مي‌پردازد و در آخر يافته‌هاي حاصل را مورد مقايسه قرار مي‌دهد. مهمترين دستاورد اين تطبيق عبارت است از اين‌كه هر دو آيين، تنها راه مشروع تأمين نياز جنسي، ايجاد نسل پاك و تأمين محبت را در پرتو ازدواج و خانواده مي‌دانند؛ با اين تفاوت اساسي كه رهبانيت و تجرد نسبت به ازدواج در آيين مسيحيت از جايگاهي ويژه برخوردار است؛ در حالي كه در دين مبين اسلام، تجرد و رهبانيت امري كاملاً مردود است و برخلاف مسيحيت عامل تقرب به خداوند محسوب نمي‌شود؛ بلكه اين ازدواج است كه زمينه‌ساز تكامل و تقرب الهي خواهد بود. 
كلام خداوند و سخن وحي نه تنها با پيام و محتواي عالي و نغز خود راهنماي حق جويان و حقيقت‌طلبان است، بلكه در ارائه‌ي حقايق آييني و معرفي راه و روش نيز راهنمايي بي‌بديل و بي‌همتا است. يكي از روش‌هاي قرآن در اعطاي بصيرت و ايجاد بينش، مقايسه‌ي دو سوي موضوعات است. آن‌گاه كه قرآن آگاهان را در برابر جاهلان قرار مي‌دهد و استفهام معرفتي ارائه مي‌نمايد، همين شيوه از بصيرت‌آفريني را به كار مي‌گيرد: «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون»(زمر، ۹) هم‌چنان‌كه با مقايسه‌ي نابينا و بينا و اهل ايمان و عمل صالح با انسان بدكار «و ما يستوي الاعمي و البصير و الذين امنوا و عملوا الصالحات و لا المسئ» (غافر، ۵۸) روشي ديگر جهت نيل به علم و معرفت را به آدميان مي‌آموزد و در پرتو تطابق و تناظر، حوزه‌هاي ناگشوده‌ي معرفت را به روي انسان‌ها مي‌گشايد. 
مطالعه‌ي تطبيقي در كنار ديگر روش‌هاي مطالعه، از جايگاه ويژه و منحصر به فردي برخوردار است. روي آورد مستقيم در شناخت يك پديده و بررسي يك مسئله، محقق و مخاطب را از آگاهي نسبت به ابعاد متعدد موضوع محروم كرده و هر دو را به سطحي‌نگري مبتلا مي‌نمايد و در نهايت به از دست دادن فهم عميق مي‌انجامد وليكن مطالعه‌ي مقايسه‌اي و تطبيقي، محقق و مخاطب را از حصرگرايي رها ساخته و ابعاد ناپيداي موضوع مورد نظر را در خلال مقايسه فرا روي وي مي‌گشايد. 

روش شناسي تحقيق 

ـ تعريف مسئله 
ـ تحديد دامنه‌ي تطبيق 
ـ تبيين دو قطب تطبيق 
ـ استقصاي وجوه و موارد تمايز و تشابه دو قطب تحقيق در دامنه‌ي تعيين شده 
ـ تبيين موارد و مواضع خلاف و وفاق در دو قطب مورد نظر 
ـ ريشه يابي موارد وفاق و خلاف 

بر اين اساس، رئوس مباحث مطروحه در اين مطالعه را مي‌توان اين‌گونه طبقه‌بندي نمود: 

الف- تبيين مسئله 

چنان‌كه واضح است، اسلام و مسيحيت[i] دو دين برجسته‌ي الهي و آسماني هستند و هر دو مدعي اصلاح و تربيت بشر و هدايت انسان به سمت كمال و تعالي مي‌باشند و «ازدواج» نيز يكي از عوامل و شايد برجسته‌ترين و موثر‌ترين عامل در رهسپاري انسان به سوي كمال و تعالي است. لذا اين دو آيين آسماني بايد در اين مورد سخني و پيامي براي رهروان خود داشته باشند تا از رهگذر ازدواج صحيح و مناسب، مسير ترقي و كمال را به روي پيروان خود بگشايند؛ چرا كه نمي‌توان دين و مسلكي را يافت كه در مورد مؤثرترين عامل سعادت و كمال آدمي، حرف و سخني نداشته باشد. 

از اين جهت، براي آشنائي همه جانبه با اهداف، جايگاه و فلسفه‌ي ازدواج، بهترين محمل مقايسه ومطالعه‌ي تطبيقي، اين دو آئين آسماني است. برخي از سؤالات مطرح شده در مقام تطبيق، به قرار ذيل است: 

۱- آيا هر دو دين اسلام و مسيحيت به يك اندازه به ازدواج اهميت مي‌دهند؟ 
۲ – آيا هر دو دين از يك ديدگاه به ازدواج نگاه مي‌كنند و از آن يك تعريف و جايگاه ارائه مي‌دهند؟ 
۳- آيا هر دو دين بر اساس يك راهكار از اين عامل براي سعادت بهره مي‌گيرند؟ 
۴- آيا هر يك با هدفي خاص به ازدواج روي مي‌آورند و هدف مخصوص خويش را تعقيب مي‌كنند يا اهداف يكسان و مشترك دارند؟ 
۵- آيا وظايف و كاركردهايي كه براي ازدواج بيان مي‌شود و از آن انتظار مي‌رود، در هر دو دين اسلام و مسيحيت يكسان است يا تفاوت دارد؟ 

ب- تعيين دامنه‌ي بحث در محدوده‌ي تطبيق و مقايسه 

اسلام و مسيحيت همانند ديگر اديان الهي، مجموعه‌اي متشكل از عقايد، معارف، احكام و مقرّرات مي‌باشند. افزون بر اين، هر يك از بخش‌هاي فوق، خود از قلمرويي وسيع برخوردارند. از آن‌جا كه نوشتار حاضر، در صدد انجام يك تحقيق مقايسه‌اي است، در ابتدا بايد معين شود كه در موضوع مورد بحث، چه بخشي از مباحث ازدواج در اسلام و مسيحيت با هم مقايسه مي‌شوند؛ زيرا ازدواج يك موضوع چند بخشي است و بايد محدوده‌ي مقايسه در ذيل بحث مشخص شود: 

ـ آيا احكام ازدواج در اين دو دين بررسي مي‌شود؟ كدام بخش از احكام؟ احكام عقد يا طلاق و… يا مباني اعتقادي اين دو دين در مورد ازدواج مورد مقايسه قرار مي‌گيرد؟ روشن است كه تا محدوده مقايسه معين نشود يا مقايسه‌اي اصلاً صورت نمي‌پذيرد و اگر هم ممكن گردد، ثمره علمي در پي نخواهد داشت و به جواب سؤالات و حل مشكل منتهي نخواهد شد. 

در اين نوشتار، منظور از اسلام، همانا قرآن كريم، احاديث و روايات اولياي دين مي‌باشد و مقصود از مسيحيت، كتاب مقدس و برداشت‌هاي مستند به اين كتاب است. لذا در بحث حاضر، به مشتركات مسلمانان توجه مي‌شود و كمتر به اختلاف مذاهب پرداخته مي‌شود؛ همان‌گونه كه در مسيحيت نيز به پراكندگي مذاهب و فرق آن توجهي نكرده و به مشتركات پرداخته مي‌شود و در صورت اختلاف با مذهبي خاص، موضوع اختلاف به طور دقيق بيان مي‌شود. 
در اين‌جا محور اصلي مقايسه «ازدواج» در اسلام و مسيحيت است كه مبتني بر سه بحث ذيل است: 

– علل و فلسفه‌ي ازدواج در اسلام و مسيحيت 
– اهميت و جايگاه ازدواج در اسلام و مسيحيت 
– اهداف ازدواج در اسلام و مسيحيت 

در ابتدا توصيف ازدواج در سه محور فوق از ديدگاه اسلام و سپس همان سه محور از ديدگاه مسيحيت مورد بررسي قرار مي‌گيرد و سرانجام در مقام تطبيق به محورهاي ذيل پرداخته مي‌شود: 
ـ استقصاي نقاط و وجوه اشتراك اسلام و مسيحيت در مورد ازدواج در سه محور معين شده. 
ـ استقصاي موارد و نقاط افتراق اسلام و مسيحيت در مورد ازدواج در سه محور معين شده. 
ـ ريشه‌يابي موارد وفاق و خلاف اسلام و مسيحيت در مورد ازدواج در سه محور فوق، بر اساس مباني اعتقادي، زمينه‌هاي تاريخي ادله و روي‌آوردها، روش‌ها و لوازم آن در اسلام و مسيحيت. 

ازدواج در اسلام 

الف- فلسفه ازدواج در اسلام 
از ديدگاه اسلام، ماهيت ازدواج يك قرارداد و پيمان با شرايطي ويژه است. (رك. نجفي، ۱۳۶۵: ج۲۹، صص۸-۵) اين پيمان و قرارداد افزون بر اين‌كه از استحكام خاص برخوردار است، «ميثاقاً غليظاً» (نساء، ۲۱) داراي يك ارزش و منزلت الهي و خدايي ويژه مي‌باشد و در سطح ديگر قراردادهاي اجتماعي قرار نمي‌گيرد تا صرفاً از قواعد عمومي آن قراردادها پيروي كند. شايد بتوان گفت: قويترين پيمان و مقدس‌ترين قرارداد است كه آدمي با اعتماد به آن، والدين و خواهر و برادر خود را رها كرده و راضي مي‌شود با فردي كه شناخت زيادي از وي ندارد، هم پيمان شود و همه‌ي دارايي خود را با او به مشاركت گذارد. گويا به همين جهت است كه در روايات از اين قرارداد به «قلاده» تعبير شده و هشدار داده شده است كه متوجه باشيد عنان اختيار خود را به دست چه كسي مي‌دهيد. (رك. الحرالعاملي، ۱۴۰۳ق: ج۱۴، ص۱۷) و چه كسي را كنار خود قرار مي‌دهيد و شريك مال و دين و اسرار خويش مي‌سازيد. (همان: ص۱۴) 

اينك بايد ديد كه اسلام اين پيمان وثيق را به چه قصدي پي مي‌ريزد و بر آن اهتمام مي‌ورزد؟ ليكن قبل از بيان علل و فلسفه ازدواج، ذكر يك نكته ضروري است و آن تفاوت «فلسفه و چرايي» با «هدف يا اهداف» است كه اين دو چه سان در اين بحث از يكديگر منفك شده‌اند؟ مقصود از هدف، وضعيت مطلوبي است كه به طور آگاهانه سودمند تشخيص داده شده و براي تحقق آن تلاش مي‌شود (اعرافي، ۱۳۷۶: ص۵) ولي در «علت يا فلسفه» نسبت به انتخاب آگاهانه، تلاش هدفمند و تأثير اراده‌ي انساني در تحقق آن هيچ توجهي نيست؛ يعني علت وقوع يك پديده مي‌تواند عاملي غير انساني باشد؛ ولي اهداف هميشه با اراده نيرويي انساني و هدفدار محقق مي‌شود. در اين نوشتار نيـز اهـداف ازدواج با تـلاش انسان‌هـايي كه ازدواج نموده‌انـد فـراهم مي‌شـود و بايد اين‌چنين باشد؛ در حالي كه وقتي از علل تشريع ازدواج سخن گفته مي‌شود، توجهي به اراده‌ي انساني در تأمين آن‌ها نمي‌باشد؛ به عنوان مثال چه بخواهيم و چه نخواهيم فلسفه‌ي ازدواج، پاسخ به نداي فطرت و تأمين آرامش است. 

تشريع ازدواج و ترغيب به آن در اسلام، از يك علت و فلسفه‌ي اساسي و از چندين چرايي فرعي و غير اساسي برخوردار است. بر اين اساس، مي‌توان اين علل را به دو دسته اساسي و فرعي تقسيم نمود: 

۱- علت اساسي تشريع ازدواج 

علت اساسي تشريع ازدواج، پاسخ به نداي فطرت و نيازهاي (روحي، رواني، جسمي) طبيعي انسان است. تمام قوانين و مقرّرات اسلام، از زير ساخت‌هاي فطري و طبيعي به وديعه نهاده شده در نهاد انسان، سرچشمه مي‌گيرند. اين قوانين و مقرّرات به شكلي برآورنده‌ي نيازها‌ي فطري و طبيعي انسان هستند و در پرتو اين قوانين، سلامت و رشد آدمي تضمين مي‌شود. فلسفه‌ي اساسي و بنياني ازدواج همانند تمام احكام و مقرّرات آن، پاسخ به نداي فطرت خداجوي انسان است. ازدواج از اين روي در اسلام، تشريع و مورد ترغيب قرار گرفته است كه مي‌تواند به نيازهاي فطري آدمي پاسخ شايسته داده و سلامت و تعالي وي را زمينه‌سازي نمايد. لذا افرادي كه از ازدواج روي مي‌گردانند، در واقع به طور ناخودآگاه با فطرت و طبيعت خود به جنگ برخاسته‌اند. در نتيجه، چون برخلاف فطرت و نياز طبيعي حركت مي‌كنند، با دشواري و مشكلات فراوان مواجه مي‌شوند و از مسير اعتدال و جاده‌ي تكامل و رشد خارج مي‌شوند. (رشيد پور، ۱۳۷۶: ص ۸) 

۲- علل فرعي تشريع ازدواج 

– تأمين آرامش روح و روان و سكون دل و جان 
از جمله علل ازدواج در ديدگاه اسلام، تأمين آرامش و سكون است. «من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و…» (روم، ۲۱)، «از نشانه‌هاي خدا اين است كه از جنس خودتان براي شما همسراني را آفريد تا در كنار آن‌ها آرامش بيابيد.» اين آرامش از اين‌جا ناشي مي‌شود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه‌ي شكوفايي و نشاط و پرورش يكديگر مي‌باشند. (مكارم شيرازي، ۱۳۶۸: ج۱۶، ص۳۹۱) 

– حفظ نوع بشر 

از ديگر علل تشريع ازدواج در اسلام همانا حفظ نوع بشر در قالب توالد و تناسل سالم و مشروع مي‌باشد. اين علت تا به آن حد مورد نظر اسلام است كه روايات نقل شده از اولياي دين، فرزندآور بودن را از صفات شايسته زنان براي ازدواج مي‌شمارد (عندليب، ۱۴۲۲ق: ج۱، ص۱۴۰) و فرزند داشتن را مايه بركت مي‌داند. (كليني، ۱۳۶۷: ج۵، ص۴۷۴، ح۲) 

– حفظ دين 

ازدواج نوعي تأثير در تأمين مصونيت از انحراف‌ها، كژي‌ها و لغزش‌ها دارد و همين حالت موجب فراهم شدن جايگاهي متفاوت با قبل براي شخص مزدوج مي‌شود و نوعي، فضيلت، برتري و دوري گزيدن از تخلفات را به همراه دارد و تقيد فرد را به فضايل، آداب ديني و معنوي بيشتر مي‌سازد. گويا از همين روي اولياي دين مي‌فرمايند: «كسي كه ازدواج كند، نيمي از دين خود را حفظ نموده است.» (الحر العاملي، ۱۴۰۳ق: ج۱۴، ص۵) يا در سخني نوراني و نغز، پيامبر رحمت(ص) مي‌فرمايند: «مردان مجرد را زن دهيد تا خدا اخلاقشان را نيك و ارزاقشان را وسيع و جوانمرديشان را زياد كند.» (مشكيني، ۱۳۶۶: ص۱۴) 

– رشد شخصيت و احساس مسئوليت اجتماعي 

مسئوليت‌پذيري و بيرون آمدن از حصار خودبيني و طبيعت فردي و متعهد شدن در برابر ديگران و به دنبال آن فراهم شدن زمينه‌ي رشد اجتماعي، از ديگر علل و فلسفه‌هاي تشريع ازدواج است. اين تأثير را در هيچ عمل و رفتار فردي و اجتماعي ديگر نمي‌توان سراغ گرفت. انسان تنها در پرتو ازدواج مي‌تواند به شخصيت اجتماعي خود دست يابد و پختگي شخصيت پيدا كند. (مكارم شيرازي، ۱۳۶۸: ج۱۴، ص۴۶۵) ازدواج اولين مرحله‌ي خروج از خود طبيعي فردي و توسعه پيدا كردن شخصيت انسان است. (مطهري، ۱۳۶۲: صص۲۵۲-۲۵۱) اگر راهي غير از اين براي رسيدن به اين مطلوب وجود داشت، به طور يقين اسلام آن را معرفي مي‌نمود. اين پختگي جز در پرتو ازدواج و تشكيل خانواده پيدا نمي‌شود. 

ب- اهميت و جايگاه ازدواج در اسلام 

۱- محبوبيت ازدواج نزد خداوند 
ازدواج از منظر اسلام بسيار پسنديده و مطلوب است و از منظر فقه اسلامي، عملي مستحب و چه بسا مستحب موكد و در برخي موارد واجب شمرده مي‌شود (مشكيني، ۱۳۶۶: ص۱۰) و مانند هر عمل مستحب بر انجام آن ثواب و پاداش دنيوي و اخروي مترتب مي‌شود؛ چرا كه مورد طلب و درخواست الهي واقع شده است: «وانكحوا الايامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله و الله واسع عليم» (نور، ۳۲) هر عملي كه مورد درخواست اولياي دين واقع شود، نشان از فضيلت و رجحان آن عمل در ديدگاه اولياي دين دارد و از مطلوبيت ذاتي آن عمل حكايت مي‌كنـد. لذا در منظر اسلام، ازدواج عملي مطلوب درگاه الهي و مستحب موكد شمرده مي‌شود و انجام دهنده‌ي آن مستحق ثواب و پاداش الهي است. 

۲- ازدواج، پيماني مقدس 

در حالي‌كه براي بيان اهميت ازدواج، مطلوبيت ذاتي و الزام استحبابي آن در اسلام كفايت مي‌نمايد، اما قداست ويژه آن در بارگاه الهي خود شاهد ديگري بر اين اهميت و جايگاه خاص است. به بياني ديگر، افزون بر الزام الهي در ازدواج كه خود به صورت غير مستقيم از اهميت ازدواج حكايت مي‌كند، در برابر برخي مكاتب و مذاهب كه با نگاهي حيواني، دنيوي و فرو افتاده به ازدواج مي‌نگرند و فضيلت انساني را در ترك ازدواج مي‌جويند، اسلام براي ازدواج جايگاهي قدسي قائل است. اسلام ازدواج را از مجموعه‌ي رفتارهاي برخاسته از شهوت و تمايلات حيواني خارج نموده و در پايگاه قدسي خاص، آن را معركه‌ي فضيلت‌جويي معرفي مي‌نمايد و به انسان‌ها توصيه مي‌كند كه فضائل را در اين وادي جستجو كنند. لذا ازدواج را موجب آباداني خانه‌ها مي‌داند و مي‌فرمايد: هيچ چيزي نزد خدا محبوب‌تر از خانه‌اي كه با ازدواج آباد مي‌شود، نيست: «ما من شيء احب الي الله من بيت يعمر بالنكاح» (الحرالعاملي، ۱۴۰۳ق: ج۱۴، ص۸) 

افزون بر روش‌هاي فوق، اسلام در مقام بيان اهميت ازدواج، از دريچه‌هاي مختلف به آن نگاه مي‌كند و بر اساس نقشي كه براي ازدواج قائل است، اهميت و جايگاه آن را گوشزد مي‌نمايد. بنابراين، بر پايه نقش‌هايي كه اسلام براي ازدواج در نظر گرفته است، اهميت ازدواج مشخص مي‌شود. 
  • بازدید : 27 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تحقیق مقایسه اهداف ازدواج در دین اسلام و مسیحیت-خرید اینترنتی تحقیق مقایسه اهداف ازدواج در دین اسلام و مسیحیت-دانلود رایگان تحقیق مقایسه اهداف ازدواج در دین اسلام و مسیحیت-تحقیق مقایسه اهداف ازدواج در دین اسلام و مسیحیت
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
از جمله علل ازدواج در ديدگاه اسلام، تأمين آرامش و سكون است. «من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و…» (روم، ۲۱)، «از نشانه‌هاي خدا اين است كه از جنس خودتان براي شما همسراني را آفريد تا در كنار آن‌ها آرامش بيابيد.» در ادامه برای آشنایی بیشتر شما توضیحات مفصلی می دهیم

  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

درمواجهه با فرايند جهاني شدن سه دين بزرگ جهان عکس العملهاي متفاوتي نشان داده اند : 
۱-غرب مسيحي دين را ازسياست جدا دانسته تا به آرامش وسکون دست يابد .
۲- يهوديان آواره شده ودرملتها حل شده اند تا زمينه تشکيل حکومت اسرائيل به تدريج فراهم شد . 
۳-جهان اسلام درمسير مبارزه، دين وسياست را به هم پيوند زده وهويت خود را حفظ کرده است . 
مسيحيان دراين ميان قصد تسلط برآسيا وبخصوص خاورميانه دارند وازطرف ديگر يهوديان که طبق پيشگوئيهاي دين خودشان قصد احياي معبد سليمان وزمينه سازي ظهور منجي خود را دارند . بنابراين يهوديان دراين بين زمينه ظهور مسيح را درخاورميانه فراهم مي کنند . مسيحيت غرب نيز يهوديان را ازحمايت خود محروم نمي کنند 
با توجه به مطالبي که گذشت جرياني بوجود آمد که مسيحيت صهيونيسم نام داشت . جريان مسيحيت صهيونيسم جرياني است ، سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي ونظامي که با اتکاء به پيشگوئي آخرالزمان درمواضع خود قرار گرفته اند . اين گروه يهودي ، ظهور عيسي (عليه السلام) درآخرالزمان را مشروط به وقوع جنگي عالم گير وهسته اي مي دانند واين منطقه جنگي را منطقه آرماگدون درفلسطين اشغالي مي دانند وسرزمين موعود خود را علاوه برفلسطين ، سوريه ، عراق، ايران ، عربستان مي دانند وشعار از نيل تا فرات را سر ميدهند . ۲
 
موسس مسيحيت صهيونيسم: 
حال که تا حدودي با مسيحيت صهيونيسم آشنا شديم بهتر است اندکي نيز درباره زمان تشکيل افراد موسس آن واهداف مسيحيت صهيونيسم بدانيم. 
 
مسيحيت صهيونيسم توسط فردي به نام لوتر به جريان افتاد . لوتريکي ازرهبران نهضت پروتستانيسم بود که تحت تاثير شديد تئلوژي عهد عتيق قرار داشت .
 
ازاقداماتي که توسط لوتر انجام شد مي توان به موارد زير اشاره کرد : 
۱- بزرگداشت يهود وبرتر دانستن اين قوم . 
۲- متعلق دانستن سرزمينهاي فلسطين يا ارض موعود به يهوديان ازجانب خداوند . 
 
لوتر تا آن اندازه به تمجيد ايهوديت پرداخت که درنوشته هاي خويش به اين مسئله که او را يهودي بنامند افتخار مي کرد . اينگونه افراط کاريها که توسط لوتر وهمراهان او انجام مي شد باعث شد که اين مسئله در اذهان عمومي جا افتاد که پروتستانيسم را مذهبي براساس شالوده هاي يهود بدانند ولوتر ازجانب کليساي کاتوليک به عنوان پايه گذار انحراف درمسيحيت معرفي شود .
بعد ازاين انحرافات ، يهوديان نيز به حمايت وجانبداري از پروتستانيسم پرداختند که البته ازحمايتهاي خود اهدافي ازجمله تضعيف کليساي کاتوليک ومعرفي دين يهود به شکل وشمايلي جديد را دنبال مي کردند . 
با سرنگوني پادشاه انگليس وبازگشت يهوديان مباني وشالوده هاي مسيحيت صهيونيسم بطور گسترده اي وفوق العاده اي تحکيم يافت وبلافاصله اين تفکرات وتبليغات يهوديان درباره تورات به آمريکا وشمال آ تلانتيک گسترش يافت ويهوديان دست به تبليغات وسيعي درسطح دنيا زدند .زيرا براساس اعتقادات ، آنان بايد پيش از ظهور مسيح درسرتاسر دنيا پخش شوند وزمينه را براي ظهور مسيح فراهم کنند .۳
 
نقش مسيحيان درپيدايش مسيحيت صهيونيسم:
دردرگيري اسرائيل وفلسطينيان وگروههاي درگير دراين مسئله ، آنچه که به ذهن مي آيد دو مذهب اسلام ويهوديت است . اما آنچه که دراين بين از آن فراموش شده است نقشي است که مسيحيان دراين ميان وبوجود آمدن اين درگيري دارند . 
گروههاي مسيحي از هواداران وجانبداران بسيار قدرتمند اسرائيل هستند وحتي گاهي ازخود يهوديان درپيشبرد اهداف آنان جلوتر مي روند واين درحالي است که دربين اين گروهها يهودي وجود ندارد . 
مسيحيان درحمايت از اسرائيل ويهوديت دست به اقداماتي از جمله ايجاد تشنج در خاورميانه ، جمع آوري کمکهاي مالي گسترده براي يهوديان ، ايجاد جو به نفع يهود ونفوذ مهره هاي يهودي حتي درسردمداران کشورها من جمله اينکه رئيس جمهور آمريکا بايد خودش يا همسرش يهودي باشد يا نفوذ درسناي آمريکا که سالانه بودجه هاي هنگفتي را براي حمايت  از اسرائيل تعيين مي کنند .۴
 دراروپا نيز تاريخچه حمايت از يهود توسط مسيحيان قدمتي طولاني دارد . جنبش بزرگ مسيحيت يهودي دراروپا ازقرن ششم ميلادي آغاز شده است تا قبل از اين زمان دشمني وعداوت بين يهوديان ومسيحيان بين همگان شهره بوده وکتابهاي زيادي نيز دراين زمينه نوشته شده است . کليساي کاتوليک تاثيراتي دراين زمينه نپذيرفت  اما جنبش اصلاح طلبان پروتستان به رهبري مارتين لوتر که جدا کننده وتقسيم کننده کليساي غرب به دو بخش پروتستان وکاتوليک بود زمينه وشرايط تشکيل مسيحيت صهيونيسم را فراهم کرد او درکتابهاي خود مسيحيت ويهوديت را از يک تبار ونژاد معرفي کرد ه است . بطور خلاصه مي توان گفت که جنبش پروتستانيسم درسطح گسترده اي زمينه تحقق وعده هاي يهود وبازگشت به دوران عهد عتيق را فراهم کرد که اين عمل آثار اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي درسطح وسراسر جهان را بوجود آورد . ۵
درفرانسه نيز با اعلاميه ناپلئون موجوديت مسيحيت صهيونيسم به رسميت شناخته شد وفلسطين به عنوان وطن وپايگاه اصلي آنان معرفي گرديد . اما هدف اصلي ناپلئون از اين اعلام ، پيوستن يهوديان به ارتش ناپلئون براي جنگ با شام بود بنابراين مسيحيت يهودي از زمان بناپارت دراروپا وخصوصا بريتانيا طرفداران زيادي پيدا کرده است .
 
درانگلستان نيز تا پايان دوره ويکتوريا جنب وجوش زيادي درزمينه مسيحيت يهودي بوجود آمد . درانگلستان فردي بنام لرد شافتسبري بعنوان اولين مسيحيت صهيونيسم معرفي شد 
  • بازدید : 63 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

یکی از دینهای بزرگ جهان است و پیروان این دین را مسیحی می‌نامند.
دین و گرايش های مسیحی
مسیحیت به‌طور کلی به سه گرايش بزرگ کاتولیک “Catholic” ارتودوکس “Orthodox” و پروتستان”Protestant” تقسیم شده‌است که گرايش‌های کوچک و زیادی نیز از آن‌ها شاخه می گیرند.
مسیحیت آغازين
تعدادی از مذاهب در طول سده‌های دوم و سوم میلادی در سراسر امپراتوری روم، پیروانی را برای خود جلب کرده‌اند. مراسم نیایش ایسوس و میتراپرستی طرفداران زیادی داشت، اما مهارت سنت پل (پل مقدس) در تبلیغ کمک کرد تا مسیحیت به صورت مذهب اصلی مردم روم، در دوران او در آید. مسیحیان غالباً توسط امپراتوران رومی مورد شکنجه شدیدی قرار می‌گرفتند، اما سرانجام مسیحیت به عنوان دین رسمی این امپراتوری پذیرفته شد
امپراتوری روم در مقابل دین های که با آیين رسمی و خدایان رومی در جنگ نبودند و یا تقدیس امپراتور را به زیر سؤال نمی‌بردند، با آزاد اندیشی و تحمل برخورد می‌کرد. دین ملی رومیها قدری سرد و بی جان بود و تعجبی ندارد که دین های دارای جنبه‌های روحانی و احساسی بیشتربودند، محبوبیت بیشتری پیدا کردند.
 
دینهای دیگر
دین میترا الههٔ ایرانی نور، روی عشق و برادری و اهمیت آن تکیه می‌کرد. این دین بهویژه در بین سربازان رومی محبوبیت داشت. آیین لیموس، الهه‌ای مصری، بسیاری از زنان رومی را جلب نمود. مسیحیت به سرعت در میان قشرهای مختلف جامعه محبوبیت پیدا کرد.سخنان مسیح که برای تمام مردم بسیار نو و تازه بود، تصویری متفاوت از مفاهیم اصلی زندگی ارائه می داد. مفاهیمی همچون مرگ، زندگی، گناه، دنیای پس از مرگ و از همه مهمتر این سخنان چهره متفاوتی از خداوند ارائه می داد که با بسیاری از تعالیم خرافی و غلطی که در آن دوران خداوند را به شکل یک جبّار همیشه خشمگین معرفی می کردند، تفاوت اساسی داشت. در «انجیل»(لغتی یونانی به معنای مژده)که «عهد جدید» نیز خوانده شده و کتاب مقدس مسیحیان است؛ برای نخستین بار از خداوند،با عبارات «خدای محبت» و «پدر آسمانی» نام برده می شود.
مخالفان
اولین گروه‌ مسیحیان از دیدگاه پاگانها (افرادی که خدایان متعددرا می‌پرستیدند) مورد تردید بودند. دلیل این مسئله آن بود که آنها تصور می‌کردند مسیحیان برای برگزاری «جشنهای انس» و آدمخواری، جلسات سری تشکیل می‌دهند. چرا که گوشت حیوانات قربانی شده در معبد پاگانها (کافران بت پرست) را خریداری نکرده و همچنین در تفریحات عمومی وحشیانه، شرکت نمی‌کردند. یهودیان و به ویژه روحانیون یهودی، از مخالفین درجه اول مسیحیت و گسترش آن به شمار می رفتند. روحانیون یهودی در منطقه یهودیه و سایر مناطق یهودی نشین آن زمان تنها قدرت های رسمی و پذیرفته شده سیاسی به شمار می آمدند. تعالیم مسیح و اقدامات عملی او، در ابتدا این صاحبان قدرت را شگفت زده می نمود. این تعالیم به طور کلی و ریشه ای مذهب مورد قبول و پذیرفته شده ای را که سالها در میان مردم آن منطقه رواج داشت و اصولاً پایه قدرت سیاسی روحانیون به شمار می آمد، مورد تردید قرار می داد. به علاوه این تعالیم بسیاری از رسوم و قوانینی را که روحانیون یهودی صرفاً برای حفظ و تثبیت قدرت و همچنین توجیه لزوم وجود خود با آیین یهودممزوج ساخته بودند را از اعتبار ساقط می نمود. نگرانی هایی که این مسائل در میان قدرتمندان یهود ایجاد می نمود، سبب شد که به مقابله با این حرکت برخیزند. دولت حاکمه بر منطقه در آن زمان،(که توسط امپراطور قیصر روم تعیین می گردید)به خاطر مسائلی از قبیل نفوذ بیشتر در میان مردم، حفظ انسجام منطقه و جلوگیری از ایجاد آشوب و مسایلی از این دست، با روحانیون یهود که در میان مردم صاحب قدرت سیاسی و معنوی بودند؛ گونه ای رابطه دو طرفه و مسالمت آمیز داشت. مأموران دولتی به خاطر حفظ مصالح امنیتی، با مشورت روحانیون هر چند وقت یکبار مسیحیان را مورد اذیت و آزار قرار می‌دادند. بسیاری از مسیحیان شکنجه شده و مردند. اما به هر حال، علی رغم شکنجه و آزار فراوان، مسیحیت به گسترش خود ادامه داد.
دوران آشوب
در دوران آشوب بزرگ، که امپراتوری روم مورد تهدید حملهٔ بربرها و امپراتوری ایران قرار داشت، همه امپراتورها درجستجوی خدایی قدرتمند برای کمک به دفع بلا از روم، بودند امپراتور دیوکلتیانوس (۲۴۵ ـ ۳۱۳ میلادی)، میترا،الههٔ نور ایرانیان را به عنوان خدای خود اعلام کرد، که از امپراتوری حمایت و حفاظت کند. امپراتور کنستانتین (۲۸۰ ـ ۳۳۷)خدای مسیحیت را گزینش نمود.
کنستانتین
در سال ۳۱۲، کنستانتین در حالی که به طرف روم می‌رفت تا آن را از رقیب پس بگیرد، اعلام کرد که نشان مسیحی را روی خورشید دیده‌است و جملهٔ «شما با این علامت پیروز خواهید شد»، را به لاتین روی آن خوانده‌است. روی پل میلویان بر روی رودخانهٔ تیبر، ارتش کنستانتین، به پیروزی رسید. در مدت کوتاهی، مسیحیت به عنوان مذهب رسمی امپراتوری روم، جایگاه خود را تثبیت کرد.[نیاز به ذکر منبع]
 
گروه(فرقه) های گوناگون ترسایی
گنوستی سیسم،مارسیون،مونتانوس،سابلیوس،ترتولیان،آنکراتیت ها،دناتیست ها،باور سه خدایی،آریوس،آریانیسم بنمایه:تاریخ قرون وسطا
تاریخ‌شمار ابتدای مسحیت
۳۰ میلادی
در این سال عیسی مسیح از سوی مقامات رومی که آموزه‌های او را تهدیدی علیه خود می‌پنداشتند، مورد محاکمه قرار گرفته و مصلوب گردید.
۳۷ میلادی
پولس اهل تارسوس(از شهرهای یونان قدیم)، با دیدن صحنه‌ای در جادهٔ دمشق، به دین مسیحیت می‌گرود و مأموریت خود را برای تبلیغ و مسیحی کردن غیر یهودیان، آغاز می‌کند.
۴۲ میلادی
شمعون ملقب به پطرس(از حواریون مسیح)که برای قرنهای متمادی به عنوان اولین پاپ، مقام او را جشن می‌گیرند، اولین جامعهٔ مسیحی را در رم بنیانگذاری می‌کند.
۶۴ میلادی
مسیحیان به خاطر آتش سوزی شهر رم مورد اتهام قرار گرفتند. امپراتور نرون طی تلاشی برای بدست آوردن مجدد محبوبیت خود، آنها را مورد شکنجه و آزار قرار می‌دهد. پطرس قدیس(سنت پیتر)در این زمان کشته می‌شود.
۷۰ میلادی
رومیها اورشیلم (بیت المقدس) را بعد از شورش یهودیان بر علیه حکومت آنها، شدیداً تخریب می‌کنند. بسیاری از یهودیان از اورشلیم اخراج می‌شوند. مسیحیان در این شورش بر علیه رومیان شرکت نمی‌کنند. رم به مرکز حرکت‌های رو به رشد مسیحی تبدیل می‌شود.
۳۰۴ میلادی
جوامع مسیحی در اطراف مدیترانه به صورت گروه‌هایی جمع شده و از آنجا تا بریتانیا و درهٔ نیل در مصر، رفتند.
۳۱۳ میلادی
به سبب پشتیبانی امپراتور کنستانتین، مسیحیت خیلی سریع به قویترین مذهب در امپراتوری روم تبدیل شد.
۳۲۵ میلادی
اولین گردهمایی رهبران کلیسای مسیحیت، برای تبیین عقاید مسیحیت و سازماندهی جامعهٔ مسیحیت، در نیقیه، تشکیل شد. اعتقاد نامهٔ حواریون با اعتقاد نامهٔ نیسن(مجموعه‌ای از جملات اعتقادی مسیحیان) نوشته می‌شود.
۳۳۰ میلادی
روم جدید در بیزانس توسط کنستانتین، تأسیس شده و دوباره به کنستانتینوپول (بعداً استانبول)، نامگذاری شده وبه عنوان پایتخت امپراتوری مسیحیت، ساخته می‌شود.
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

کریسمس جشنی است که هرساله نوید آغاز نومیلادی را به جهانیان می دهد یک جشن مذهبی برای مسیحیان است که در طول تاریخ خود دگرگونی های بسیاری را تجربه کرده است .آنگونه که از تاریخ می آید کریسمس در قرن چهارم میلادی که امپراطور روم (بیزانس) به طور رسمی آیین مسیحیت را پذیرفت در دنیای غرب رایج شد وبه مرور زمان نما گرفت .مورخان می گویند :گرچه این جشن متعلق به مسیحیان است اما در اصل از ایران باستان و آیین مهر (میترانیسم)گرفته شده وبه همین دلیل با دی وشب یلدای ایرانی همزادی دارد 
مسیحیت به طور کلی به سه قسمت :کاتولیک ،ارتودوکس،پروتستان تقسیم شده است که فرقه های کوچک و زیادی نیز از آ نها منشعب شده است. تعدادی از مذاهب در طول سده های دوم و سوم در سراسر امپراطوری روم پیروانی را برای خود جلب کرده اند .مراسم نیایش ایسوس و میتراپرستی طرفداران زیادی داشت اما مهارت سنتابل (بل مقدس) در تبلیغ کمک کرد تا مسیحیت به طور مذهب اصلی روم در دوران وی درآید. مسیحیان غالبا توسط امپراتوری روم مورد شکنجه شدیدی قرار گرفتند اما سرانجام مسیحیت به عنوان دین رسمی امپراتوری پذیرفته شد. امپراتوری روم در مقابل ادیانی که با مذاهب رسمی و خدایان رومی در جنگ نبودند ویا تقدیس امپراتور را به زیر سئوال نمی بردند.با آزاد اندیشی و عقل برخورد میکرد. مذهب ملی رومیها  مقدس سرد و بی روح بود وتعجبی ندارد ادیانی که دارای جنبه های روحانی واحساسی بیشتر بودند محبوبیت بیشتری پیدا کردند. 
ادیان دیگر
آیین میترا الهه ی ایرانی نور،روی عشق و برادری و اهمیت آن تکیه می کرد این آیین خصوصا در بین مسلمانان رومی محبوبیت داشت. آیین لیموس، الهه ی مصری بسیاری از زنان رومی را جلب نمود .مذهب مسیحیت در طبقه ی پایین جامعه طرفداران بسیار پیدا کرد زیرا آنها عقیده داشتند خداوند همه ی انسانها رابا هم برابر می داند و حتی بزرگان وآزادشدگان وزنان نیز همگی از حقوق مساوی برخوردار هستند.
دوران آشوب
در دوران آشوب بزرگ که امپراتور روم مورد تهدید حمله ی بربرها و امپراتوری ایران قرار داشت همه امپراتورها در جستجوی خدایی قدرتمند برای کمک به دفع بلا از روم بودند امپراتور دیوکلتیانوس(۲۴۵-۳۱۳میلادی) میترا ،الهه ی نور ایرانیان رابه عنوان خدای خود اعلام کرد که از امپراتوری حمایت و حفاظت کند. امپراتور کنستاتین خدای مسیحیت را انتخاب نمود .کنستاتین در سال ۳۱۲ در حالیکه به طرف روم می رفت تاآنرا از رقیب پس بگیرد اعلام کرد که نشانه ی مسیحیت را روی خورشید دیده است وجمله شما با این علامت پیروز خواهد شد را به لاتین  روی آن خوانده است . روی پل میلویان بروری رودخانه ی تیبر،ارتش کنستاتین به پیروزی رسید. در مدت کوتاهی مسیحیت به عنوان مذهب رسمی امپراتوری روم جایگاه خود را تثبیت کرد.
تاریخ شمار ابتدای مسیحیت
۳۰میلادی: در این  سال عیسی مسیح از سوی مقامات رومی که آموزه های اور ا تهدید علیه خود می پنداشتند ،مورد محاکمه قرار گر فت وبنا به عقیده ی مسیحیان مصلوب گردید.
۳۷میلادی :بل اهل نارسوس بادیدن صحنه ای در جاده دمشق به دین مسیحیت گروید وماموریت خود را برای تبلیغ و مسیحی کردن غیر یهودیان آغاز می کند .
۴۲میلادی :پیتر که برای قرنها متمادی به عنوان اولین پاپ ،مقام او را جشن می گیرند، اولین جامعه ی مسیحی را در روم بنیانگذاری می کند.
 64میلادی: مسیحیان به خاطر آتش سوزی شهر روم مورد اتهام قرار گرفتند .امپراتور آنان را موردشکنجه وآزار قرار می دهد. پیتر مقدس دراین زمان کشته می شود. ۷۰میلادی: رومیها  (اورشلیم) بیت المقدس را بعد از شورش یهودیان برعلیه حکومت آنها شدیدا تخریب می کنند. بسیاری از یهودیان از اورشلیم اخراج می شدند. مسیحیان در این شورش برعلیه رومیان شرکت نمی کنند .رم به مرکز حکومتهای روبه رشد مسیحی تبدیل می شود.
۳۰۴میلادی : جوامع مسیحی در اطراف مدیترانه به صورت گروههایی جمع شده وازآنجا تابریتانیا ودره ی نیل در مصررفتند.
۳۱۳میلادی :اولین گردهمایی رهبران کلیسای مسیحیت برای سازماندهی جامعه ی مسیحیت و تبیین عقاید مسیحیت در نیمتیه تشکیل شد اعتقادنامه ی حواریون با اعتقاد نامه نیسن (مجموعه ای از اعتقادات مسیحیان) نوشته می شود.
 330میلادی: روم جدید در بیزانس توسط کنستاتین تاسیس شده و دوباره به کنستانیتپول(استانبول) نامگذاری شده و به عنوان پایتخت امپراتوری مسیحیت ساخته می شود . 
۳۸۱-۳۹۱میلادی: در طول حکومت امپراتور تئودوسیوس ،مسیحیت به صورت دین رسمی امپراتور روم در می آید. وادیان  غیر مسیحی ،کافر وبدعت گذاری در مسیحیت (افکار مخالف دیدگاههای کلیسا) غیر قانونی اعلام می شود. 
حقایق تثبیت شده
مسیحیان اولیه نیز مانند رومیها مردگان خود را در دخمه های زیر زمینی دفن می کردند.در این دخمه ها  یک کلیسای کوچک برای اجرای مراسم تدفین وجود داشت. مسیحیان شکنجه شده در این قبرهای تاریک زیر زمینی  پنهان می شدندو حتی در آنجا زندگی می کردند . به دلیل آنکه تعداد زیادی از مقدسین دراین محلها دفن شده بودند.بسیاری از آنها تبدیل به مرقد و زیارتگاه شدند. 
مسیحیت در اروپا وامپراتور روم
بانی انتشار مسیحیت در اروپا پولس بود .این شخص که مسیح را ندیده بودوخود پس از سالها بت پرستی به دین مسیح گردیده بود عقاید مسیحیت را با افکار بت پرستی روم وفلسفه یونان مفروج ساخت .پولس رساله های خود را بعد از قرن اول میلادی نگاشت نوشته های او به خوبی گواهی میدهد که او مسائل دینی رابا افکار فلسفی به ویژه با فلسفه حلول وفروج کرده است .او معتقد بود که مسیح در طرف راست خدا نشسته وبرای خیر خواهان طلب آمرزش می کند آنان را به مجد وعظمت خواهد رسانید. از مجموع گفته های او به دست می آید که منتظر بوده مسیح به زودی به زمین بازگشت کند .بزرگترین حادثه ای که در قرن چهارم میلادی اتفاق افتاد. موضوع طرفداری کنستاتین امپراتوروم از مسیحیان در سال ۳۱۳میلادی بود. این حادثه هر چند به ظاهر برای مسیحیان پیروزی و موفقیتی بزرگ شمرده می شدو پس از آن حذب مسیحی می توانست تنها حذب مقتدروبا نفوذ در دستگاه امپراتوری باشد. دیانت مسیح برخلاف انتظار مسیحیان متعصب همچنان آلوده وآمیخته با افسانه ها و افکار بت پرستی می ماند. 
  • بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تیه شده وشامل موارد زیر است:

إنّكَ لا تَهدي مَن أحببْتَ وَلكنَّ اللهَ يَهدي مَن يَشاء[۱]”.
مبارزه و کشمکش بين حق و باطل از ازل جاريست و تا ابد ادامه دارد. مذاهب، فرقه ها و گروههاي مختلفي با اغراض و اهداف متفاوت هميشه کوشيده اند تا به هر نوع ممکن در مقابل مذهب حق قد علم نموده و نور آن را خاموش سازند.
و بعد از اينکه دين مقدس اسلام ظهور کرد، باطل پرستان و کجروان سعي نمودند هر طوري که شده جلو گسترش اين دين را بگيرند.
يهوديان از همان ابتدا (گرچه خود ياراي مقابله نداشتند) با نفاق و دو رنگي هميشه دشمنان اسلام را ياري رسانده اند و يا خود نيز تا آنجاي که توان داشتند وارد ميدان شدند. جهان مسيحيت که يکي از بزرگترين اديان عالَم است نيز در سالهاي نخست دعوت اسلامي دست به کار شده، وفدي از علما و کشيش هاي نجران را جهت مناظره و بحث علمي به مدينه منوّره فرستادند.
و از آن پس برخورد هاي عسکري و نظامي بين مسيحيان و مسلمانان ادامه داشته تا اينکه در زمان عمر فاروق t مسلمانان ضربه ي کاري را بر جهان مسيحيت وارد نموده، امپراطوري آنان را شکست فاحش دادند و همين طور در زمان خلفاي بني اميه و بني عباس نيز در هر ميدان ذلت و خواري نصيب مسيحيان بوده است.
خلفاي مجاهد عثماني نيز از خود تقصير نشان ندادند، بارها تا قلب اروپا پيش رفتند و با دشمن در خانه ي خودش پيکارها نمودند تا اينکه سلطان محمد فاتح رحمه الله قسطنطنيه را فتح نموده و ضميمه امپراطوري قوي اسلامي نمود. 
جنگهاي صليبي نيز تداوم همين کشمکش بوده و جهان مسيحيت اقدام به انتقامجوئي از مسلمانها نمود اما ابر مرد مسلمان صلاح الدين ايوبي آنها را درهم شکسته، مجد و عظمت اسلام را براي همه به نمايش گذاشت.
در مقابل مسيحيها و صليبيان نيز از کوشش باز نايستاده حکومت اسلامي را در اندلس (هسپانيه) از بين برده و بزرگترين مراکز علمي جهان آنروز نظير قرطبه، اشبيليه و طليطله را بطور فجيع ويران نموده و محکمه هاي تفتيش عقائد هزاران مسلمان را به بد ترين وجه ممکن به قتل رساندند.
در اين اواخر نيز مسيحيان – بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و نظام کمونيستي به برکت جهاد مردم مسلمان افغانستان- مسلمانان را تنها دشمن زنده خويش دانسته از هر فرصت مناسب استفاده مي نمايند تا ضربه کاري را بر اسلام و مسلمين وارد نمايند.
هجوم عسکري ايالات متّحده امريکا و متّحدين اروپائي اش به افغانستان و عراق، دعم و مساعدت هزاران مؤسسه تبشيري و عيسوي در قاره افريقا و کشورهاي فقير آسيائي تداوم همين کشمکش و مبارزه است.
اما غافل از اينکه “يريدون لِيطفِئوا نور الله بأفواههم والله متمّ نوره ولو کره الکافرون[۲]”
نور خدا به اين آساني خاموش شدني نيست… همه روزه در اخبارها و سايتهاي انترنيتي خبر مسلمان شدن عدّه زيادي از مسيحيان وبخصوص علما و کشيش هاي آنها را در داخل امريکا و اروپا مي خوانيم.
يکي از اشخاصي که خداوند متعال به او رحم و کَرم خاص نموده، جناب شيخ يوسف استيس مي باشد، او داعي مسلماني است که در شهر اسکندريه (الکساندريا) در ايالت ورجينيا، نزديک واشنگتن سکونت دارد. او اصلاً از ايالت تگزاس است، بيشتر وقت لباس عربي سفيد رنگ پوشيده، شب و روز براي نشر و پخش دين اسلام در تلاش است و براي سربلندي آن از هيچ کوششي دريغ نمي کند.
اينک داستان اسلام او را از زبان خودشان مي شنويم:
من از ساکنين ايالت تگزاس بوده و خويش را براي نشر دعوت مسيحيت وقف نموده بودم.
ما از اسلام و هر چيز متعلق به آن نفرت شديد داشتيم و بيشتر مردم در غرب همينطور هستند.
براي ما گفته بودند که: مسلمانان به خدا ايمان ندارند، صندوق سياهي را در صحراي عربستان مقدس مي شمارند و روزانه پنج مرتبه زمين را مي بوسند.
وشنيده بوديم که مسلمانها تروريست هستند، طياره ربائي ميکنند و بت مي پرستند و…
تعداد زيادي از مردم به شنيدن داستان مسلمان شدن يک کشيش و يا راهب مسيحي شوق وافر داشته و به طور خاص از من سوال مي کنند که چطور مسلمان شده ام، و از آن جمله يکي از داکتران مسيحي از طريق اي ميل از من سوال نمود که چرا؟ وچگونه مسيحيت را ترک کرده و دين اسلام را قبول نمودي؟!
من جوابي را که به آن طبيب مسيحي نوشته ام در اين جا براي شما خوانندگان گرامي نيز مي نويسم واز همه کساني که اين واقعه را خوانده و به آن اهميت مي دهند تشکر و قدر داني مي کنم.
اسم من يوسف استيس است، من رياست عمومي “اتحاديه هاي ديني مسلمانان[۳]” امريکا را به عهده دارم که در واشنگتن فعاليت مي کند و بخاطر وظيفه اي که دارم به نقاط مختلف دنيا سفر مي کنم تا پيغام حضرت مسيح را که در قرآن ذکر شده است براي همه جهانيان برسانم.
و هم چنين ما به اجراي گفتگوي ديني با بقيه اديان مي پردازيم، به نظريات آنها به خوبي گوش فرا داده و عقايد و افکار خويش را با استفاده از وسايل که در دسترس ما است براي همه مي رسانيم. بيشتر کار ما در ضمن مؤسسه هاي حکومتي و يا شخصي، در ارتش، پوهنتونها (دانشگاهها) و زندانها مي باشد.
  • بازدید : 51 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

همچنان که کارهاي کليسا سازي در دوره کنستانتين و جانشينانش به منظور برآوردن نيازهاي فوري مسيحيان براي برگزاري مراسم ديني آغاز مي شود و ناگهان جنبه اي رسمي و همگاني پيدا مي کند، برنامه هاي گسترده تزيين کليساها نيز ضروري مي شود. براي تبليغ تمام جنبه هاي متنوع دين جديد – شريعت، روايتهاي نقلي و نمادهاي آن و براي آموزش دادن و تهذيب کردن معتقدان، صدها متر مربع ديوار در دهها کليساي نوساز مي بايست با سبک و نمايي آراسته مي شد که اين پيام را به مؤثرترين شکل ممکن به مردم برسانند. موزاييکهاي زيباي تزييني – با خرده شيشه هاي براق به جاي خرده مرمرهاي ماتي که روميان ترجيح مي دادند در موزاييکهايشان به کار ببرند 
تقريباً به طرزي ناگهاني – وسيله بيان پذيرفته شده اي گرديد. موزاييک، مخصوصاً براي سطوح تخت و نازک باسيليکاهاي جديد مناسب بود و به جزء محسوس و بادوام ديوار يا گونه اي پرده منقوش معماري تبديل شد. نوري که از رديف پنجره هاي زير گنبد به درون مي تابيد به صورت بازتابهاي لرزاني به موزاييکها مي رسيد و چنان جلوه ها و تضادها و تمرکزهاي ناگهاني در رنگ پديد مي آورد که مي توانست توجه بيننده را به ويژگيهاي اصلي و مربوط آن ترکيب بندي جلب کند. موزاييک که به شيوه مسيحيت آغازين تهيه مي شد، براي تغييرات ظريف رنگ آنچنان که در شيوه کار يک نقاش ناتوراليست ضرروت مي يابد، در نظر گرفته نمي شود؛ ولي همچنان که در بررسي موزاييکهاي رومي گفته شد، رنگ بندي به راحتي در دسترس موزاييک ساز است. در موزاييک سازي، رنگ را در جايي مي گذارند ولي مخلوط نمي کنند؛ و بافت روشن، سفت و براق که در چارچوب الگويي مشخص و ساده شده قرار گرفته، اصل مي شود. همچنان که بيشتر گفتيم، براي موزاييکهايي که در ارتفاعات بالاي ديوار و بر فراز سر بيننده کار گذاشته مي شوند، استفاده از خرده سنگها ريز به شيوه موزاييکهاي رومي، کاري بي معني مي شود. در موزاييکهاي دوره مسيحيت آغازين، که براي ديده شدن از فاصله اي قابل توجه طراحي مي شدند از سنگها بزرگتر استفاده مي شود؛ سطوح موزاييکها را زبر رها کرده اند تا لبه هاي تيز خرده شيشه ها بتوانند نور را جذب و منعکس کنند و براي آنکه به بهترين شکل ممکن مفهوم شوند طرحهايي ساده دارند. موزاييک در جريان چند صد سال خدمت به الهيات مسيحي، وسيله بيان برخي از عاليترين شاهکارهاي هنر جهان بود.
مضمون و سبک، وسيله بيان خود را مي يابند؛ مضمون دين مسيحي، در طي چندين سده شکل گرفت و تا مدتي طولاني، حتي در شيوه درست شبيه سازي از پيکر و چهره بنيادگذار مسيحيت، بحث و ترديد بود. وقتي مسيحيت دين رسمي گرديد، مقام عيسي مسيح نيز دگرگون شد. در آثار اوليه، او را در هيأت آموزگار و فيلسوف مجسم کرده اند و در آثار بعدي، حالتي امپراتورانه همچون فرمانرواي آسمان و زمين به چهره اش داده مي شود. در سده هاي چهارم و پنجم، هنرمندان همچنان در چگونگي شبيه سازي از وي ترديد داشتند و به همين علت چهره هاي گوناگوني آفريدند. پس از آنکه برخي از مسايل مشاجره آفرين ديني مربوط به ماهيت عيسي مسيح حل شدند، فرمول کم و بيش ثابتي براي تجسمش به دست آمد.
در اذهان مسيحيان، ساده انديشي که تازه به مسيحيت گرويده بودند، عيسي مسيح را به سادگي مي شد با خدايان آشناي حوضه درياي مديترانه، به خصوص هليوس (آپولون) خداي آفتاب، يا صورت رومي شده شرقيش آفتاب شکست ناپذير، يکي گرفت. در موزاييک طاقي متعلق به اواخر سده سوم از يک آرامگاه کوچک مسيحي در گورستان متعلق به پيروان دين روم که در حفاريهاي سالهاي ۱۹۴۰ – ۴۹ در زير کليساي سان پيترو و در رم به دست آمد (تصوير ۲۸۱) عيسي در هيأت آپولون ديده مي شود که اسبهاي گردونه آفتاب را در آسمانها بتاخت مي برد – تصوري که بسي بزرگنمايانه تر از تصور چوپان نيکوکار است.  

 

۲۸۱- جزيي از موزاييك طاقي آرامگاه پيروان دين روم، رم ۲۵۰ -۲۷۵ ب م

۲۸۲-  جدا شدن لوط و ابراهيم از يكديگر ، موزاييكي  از كليساي‌سانتاماريا ماجوره، رم حدود  430 ب م.
سبک يا سبکهاي هنر رومي در اثر استحاليه و تبديل ماهيت هنر يوناني – رومي به دست آمد: نقطه حرکت موزاييک سازان، عمق نمايي رومي بود. در سلسله تصويرهاي روايتي و بزرگ موزاييکي، مانند موزاييک کاري جداشدن لوط و ابراهيم از يکديگر که در کليساي سانتامارياجوره متعلق به رم در سده پنجم اجرا گرديده، مي توانيم شاهد وحدت ناتوراليسم کهن و نمادپردازي نوين گرديم. قاب تزييني نشان دهنده جدايي لوط و ابراهيم (تصوير ۲۸۲)، داستان اين حادثه را به طور مختصر باز مي گويد (سفر پيدايش، باب ۱۳): لوط پس از پذيرفته شدن مخالفت، اعضاي خانواده و طايفه اش را به سوي راست يعني به سوي شهر سدوم هدايت مي کند، حال آنکه ابراهيم به سوي ساختماني (کليسا؟) در سمت چپ حرکت مي کند. آنچه لوط برمي گزيند گزينشي شيطاني است و ابزارهاي شيطان يعني دو دختر وي، در جلوي او نشان داده شده اند، حال آنکه پيکره اسحاق – فرزند نازاده – که ابزار خداوندگاراست در جلوي پدرش ابراهيم قرار داده شده است. شکاف بين دو گروه جنبه اي تأکيدي دارد و هر گروه به شيوه «خلاصه نگارانه» اي نشان داده شده که مي توان اصطلاح «خوشه اي از سرها» را در موردش به کار برد. اين «خوشه» در آينده هنر مسيحي، داراي تاريخي طولاني خواهد شد. پيکره ها چنان که گويي مشاجره اي پديد با يکديگر داشته اند با نگاه و حالت خاصي از يکديگر جدا مي شوند و ما در اينجا شاهد دور شدن هنرمند از ناتوراليسم انعطاف پذير و گرايشش به نمايش حالات معني دار بدن و آن شيوه اوليه شبيه سازي سده هاي ميانه يعني شکلک نمايي هستيم که هرگونه مفهومي را خلاصه مي کند و با حرکت و حالت بدني نشان مي دهد. چشمان گشاده اي که در حدقه چرخيده اند، اشارات گسترده دستهاي بزرگنمايي شده و حرکات متضاد دو گروه، يادآور هماوايي خاموش و گوياي گروهي است که فقط با اشارات دست و سر درباره حوادث اين درام اظهار نظر مي کند. بدين ترتيب، عصاره رويدادهاي بغرنج هنر رومي، به صورت حرکت ساده يا نمايش لال بازي نمايانده مي شود، که قدرت پيام رساني عظيمي به دور از هر گونه ابهام دارد و در سراسر مسير هنر سده هاي ميانه، تنوعات بيشماري پيدا خواهد کرد. از ديگر پيش درآمدهاي هنر مسيحي اين واقعيت است که پيکره هاي قاب تزييني مزبور به پيش زمينه انتقال داده شده اند و هنرمند براي مشخص کردن فضا يا محيط و منظره زحمت چنداني به خود نمي دهد. شهر و ساختمان پشت سر دو گروه، جنبه اي نمادين دارند و براي توصيف و تشريح نيستند. ولي در همين محيط نسبتاً انتزاعي، خود پيکره ها با جسامت عظيمي به چشم مي خورند. سايه هاشان به روي زمين افتاده و به صورت تاريک و روشن نمايانده شده اند تا از آن ظاهر سه بعدي که دال به ارث گيري شيوه عمق نمايي تصويري روميان توسط هنرمند است، برخوردار شوند. براي آنکه هنرمنداني چون او بتوانند پيکره هاي تابلوهايشان را همچون نمادهايي صرف در نظر بگيرند نه اندامهاي نرم و شکل پذير، بايد يک سده ديگري سپري شود و شيوه هاي کارشان عميقاً از شيوه هاي هنرمندان خاورزمين متأثر گردد.  
 

  ■ نسخه تذهيب کاري شده 
 
کليساي سانتامارياماجوره نمونه پيشرس و برجسته اي از جنبه تکميلي معماري نوين باسيليکاها و موزاييکها و نقاشيهاي سرشار از ريزه کاري براي آنها است. ليکن هنر کهن تري که در مقابر دخمه اي ديديم، نمي توانست منابع لازم براي روايتهاي جالبي چون سلسله تصاوير روايتي کليساي سانتامارياماجوره را فراهم آورد؛ دامنه موضوعي نقاشي مقابر دخمه اي به مراتب محدودتر بود و سبک و اسلوبي به مراتب خامتر داشت؛ اما نقاشان زينتگر کليساها به احتمال قوي از سنت طولاني تصاوير نسخه هاي خطي که در مصر زمان فراعنه تهيه شده بودند و يونانيان هلني اسکندريه آنها را بسي کاملتر کردند، سودها جسته اند؛ هنرمندان کنستانتيني، احتمالاً هزاران متن سرشار از موضوعات مصور به شيوه عبريان، يونانيان و مسيحيان يا هر سه اينها را در اختيار داشته اند. مي دانيم که کنستانتين دانشمندان و ادباي بسياري را از اسکندريه به رم آورد و کتابخانه اي تشکيل داد که اين دانشمندان و ادبا در آن تدريس مي کردند، همچنين مي دانيم که او بخشنده سخاوتمند نسخه هاي خطي بسياري به کليسا بوده است. به همين علت جاي شگفتي نيست که قسطنطنيه به مرکز علوم سنتي و مسيحي انتقال يافته از طريق نسخه برداريهاي مکرر از نسخه هاي خطي در طي صدها سال تبديل شد. انتشار و نگهداري نسخه هاي خطي، در نخستين سالهاي امپراتوري پيشين، از کمکها و از تسهيلات يک اختراع مهم برخوردار شد. نسخه طوماري و بلند مورد استفاده مصريان، يونانيان و روميان که از پاپيروس شکننده مصري ساخته مي شد جايش را به کتاب پوستي يا کدکس داد، که تقريباً همانند کتاب امروزي از صفحات جداگانه که از يک طرف به هم چسبيده بودند و جلد نيز داشتند تشکيل مي شد. پاپيروس جايش را به ولوم (پوست گوساله) و کاغذ پوستي (پوست بره) داد که سطحشان براي نقاشي از سطح پاپيروس مناسب تر بود. اين تغييرات در دوام، تکثير و قطع متون شديداً مؤثر بودند و امکان نگهداري مدارک تمدن باستاني را فراهم آوردند و مي شد متون مزبور را، حتي اگر تعدادشان کم مي بود، صدها سال در بايگاني گذاشت و به دست فراموشي سپرد.  
 
۲۸۳-مينياتوري از نسخه ويرژيل موزه واتيكان، اوايل سده پنجم ب م . تقريبا ۲/۱ ۳۱×۳۰ سانتي متر . كتابخانه واتيكان رم.  
 
۲۸۴ – يوسف برادرانش را به جا مي آورد، از نسخه سفر پيدايش موزه وين، اوايل سده ششم ب م . تقريباً ۱۹ × ۱۰ سانتي متر ، كتابخانه ملي اتريش وين.  
 
از متون مقدس و از عکسهاي آنها به صادقانه ترين شکل ممکن نسخه برداري مي شد، پس از آنکه آباء بزرگ کليساي شرقي استفاده از جنبه آموزشي تصاوير در کتابها و کليساها را توصيه کردند، اهميت عکس در مقايسه با متن مربوط به خودش، چندان کمتر به شمار نمي رفت. گذار از تومار به کتاب پوستي – يعني از سلسله تصويرهاي روايتي به يک سلسله عکسهاي مجزا – را مي توان در دو نسخه متعلق به دو تاريخ متفاوت، که نسخه متأخر همچنان بازتابي از مراحل کار و تهيه تومار است، مشاهده کرد. مينياتوري از نسخه ويرژيل موزه واتيکان (تصوير ۲۸۳) از اوايل سده پنجم و کهن ترين متن نقاشي شده شناخته شده، از لحاظ موضوع به دوره پيش از مسيحيت تعلق دارد و صحنه اي از گئورگيکس يا شعرهاي دهقاني اثر ويرژيل را شبيه سازي کرده است؛ در اين صحنه، برزيگري نشسته را در سمت چپ مي بينيم که هنر کشاورزي را به بردگانش مي آموزد و در همان حال ويرژيل که در سمت راست ايستاده است به تعاليم وي گوش مي دهد و آنها را يادداشت مي کند. (آدمي به ياد کمال مطلوب گرداني زندگي روستايي و طبيعت توسط روميان مي افتد). سبک کار به دوره باستاني پسين مربوط مي شود و منظره هاي پومپئي را در نظر زنده مي کند. اشارات تند و امپرسيونيستي که وجود فضا و هوا را به بيننده القا مي کند، ويلاي کوته نمايي شده در پس زمينه، پيکره هاي کوچک و پرجنب و جوش در محيط باز و بزرگ – جملگي از ويژگيهاي آشناي نقاشي عمق نمايانه رومي هستند. قاب سياه و سنگيني را که يک حادثه تنها را مجزا مي کند در سبکهاي پومپئي ديديم، اين شيوه، متضاد نسخه سفر آفرينش موزه وين (تصوير ۲۸۴) است که در آن از پيوستگي يک کتيبه – در اين مورد از يک تومار – استفاده مي شود. در حادثه اي که از سفر پيدايش نمايانده شده، يوسف را مي بينيم که از برادرانش (که او را به جا نمي آورند) در مصر يعني کشوري استقبال مي کند که خودش به مقام عزيز يا فرمانرواي آن رسيده است. آنها با حالي نزار و گرسنه از اسرائيل آمده اند و يوسف که سنگدلي برادرانش را از ياد برده است به ايشان اجازه مي دهد به گردآوري غذا بپردازند. او که غرق عواطف شده، به پشت پرده اي رفته است تا بگريد. در اينجا سه حادثه مجزا شبيه سازي شده اند و يوسف در دو تاي آنها حاضر است. احتمال زياد مي رود که اين تصوير از يک تومار پيوسته بريده شده باشد زيرا چنين به نظر مي آيد که از سمت چپ و راست نيز ادامه خواهد يافت. (با آنکه در اينجا چنين کاري صورت نگرفته است، غالباً تصويرها را از تومارها مي بريدند و به صفحات کتاب پوستي مي چسباندند). پيکره ها از نوع پيکره هاي کوچک شده هلني اند و در فضايي خنثي و فاقد هرگونه منظره در تلاشند و به شيوه تصاوير نيمرخ نمايي کار مي کنند که داستان را با اختصار هرچه تمامتر باز مي گويد. با آنکه تصاوير مزبور فقط از لحاظ روايتي اهميت دارند، خود صفحه بسيار پرشکوه است و زمينه اي از ارغواني سير يا حروف نقشه نقره اي دارد. تجملي بودن تزييني که بيش از پيش در کتابهاي مقدس ظاهر خواهد شد، پيکره هاي آدميان را در خود جذب مي کند يا نقش و مقامي درجه دوم به آن مي دهد. آنچه بيش از همه اهميت پيدا خواهد کرد زيبايي معنوي متن و زيبايي مادي وسيله اي است که در خدمت آن قرار مي گيرد و بر شدت و قدرتش مي افزايد. تلألؤ اشياي مقدس – «فرزانگاني که در ميان آتش مقدس خداوند ايستاده اند» – هدف و مضمون هنر بيزانسي مي شود.  

عتیقه زیرخاکی گنج