• بازدید : 44 views
  • بدون نظر

این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل مارد زیر است:


التشاور و المشاورة و المشورة استخراج الرأي بمراجعة البعض الي بعض من قولهم شرت العسل اذا اخذته من موضعه و استخرجته منه.
مشاوره عبارت است از بدست آوردن رأي ديگران كه بر گرفته شده از اين گفتار عرب است كه وقتي عسل را از مكان و محل آن استخراج كنند مي گويند شرت العسل.۱
         اما اصطلاحا «شورا عبارت است از اجتماع عده اي از مردم آگاه و مطلع از موضوع و كاملا مورد و ثوق، براي بدست آوردن حقيقت در باره موضوعي كه براي مشورت مطرح شده است.۲» به عبارت ديگر شورا به معناي مصلحت نمودن و استفاده از آراي راهگشاي ديگران براي رسيدن به مقصود مشترك و يا خاص است، بنا بر اين مي توان گفت شورا گاهي در اموري است كه به سرنوشت يك قوم و طايفه و يك كشور مرتبط است و يا در اموري است كه مربوط به يك فرد خاص در مسايل جزئي از قبيل مسايل خانوادگي، اشتغال، تحصيل و….، مي باشد.
موضوع مشورت
در اينكه موضوع مشورت چه است، و آيا شورا، در تمام زمينه ها مي تواند تصميم بگيرد حتي در احكام ومسايل اوليه، و يا اينكه تصميمات آن منحصر است در موضوعات، ميان علماو انديشمندان مسلمان بحث و گفتگوهاي بسياري است، اما آنچه كه از منابع اصلي دين يعني قرآن و روايات بدست ميايد و مشهور علماي اسلام به آن نظر داده اند اين است كه شوراها فقط در جعل قوانين موضوعي حق رأي و وضع قانون دارند اما در احكام كلي اسلام هيچ گونه حق دخل و تصرف براي آن نيست، به عبارت ديگر فقط در موضوعات و موارد اجراء و تشخيص موضوع حكم مي توان با افراد آگاه، خرد مند و دانشمند مشورت نمود، اما وضع اصلي احكام و قوانين از آن خداوند است كه توسط پيامبر اسلام و جانشينان برحق آن حضرت براي مكلفين ابلاغ مي شود، بلي « تشخيص و تحقيق در ماهيات موضوعات و ارتباطي كه موضوعات با انسانها پيدا مي كند به طور كلي در اختيار خود مردم آگاه و موثق است، لذا مشورت در تحقيق و تشخيص موضوعات و ارتباط آنها با شئون انسان قانون اصيلي است كه بهترين راه براي بدست آوردن واقعيات در امورنظري بوده و زمنه صدور احكام مستند به عناوين ثانوي را فراهم مي كند، اما در احكام اوليه كه چون مستند به وحي الهي و بازگو كننده مصالح و مفاسد  فطرت و طبيعت مادي و روحي انسانها است اسلام پيشرو محض است و هيچ فردي و جمعي حق تغيير دادن آن ها را ندارد. ۴» 
چنانكه از مشاهدات تاريخي پيدا است، مشاوره هاي پيامبر اسلام با مسلمان هم فقط دراين حيطه بوده است، و مسلمانان هم كاملا براين مسئله واقف بوده اند، مثلا«در جنگ بدر لشكر اسلام طبق فرمان پيامبر مي خواستند در نقطه اي اردو بزنند، يكي از ياران بنام «حباب ابن منذر» عرض كرد يا رسول الله، اين محلي را كه براي لشكرگاه انتخاب كرده ايد طبق فرمان خدا است كه تغيير آن جايز نباشد و يا صلاحديد خود شما است، حضرت فرمودند: فرمان خاصي در آن نيست، عرض كرد: اينجا به اين دليل و آن دليل جاي مناسبي براي اردو گاه نيست دستور دهيد لشكر از اين محل حركت كند و در نزديكي آب براي خود محلي انتخاب نمايد، پيامبر هم نظر اورا پسنديد و مطابق رأي او عمل كرد.»۵
مشاوره از ديد گاه قرآن 
      قرآن كريم در موارد متعددي بياناتي دارد كه بصورت كلي مسلمانان را به هم فكري و همياري يكديگر درتمام جهات دعوت مي كند، اصولا دعوت به تعاون و وحدت و يكپارچگي همگي حكايت از اهميت هم فكري و هم گرائي در مسايل مختلف در ميان مسلمانان از ديد گاه اسلام دارد، از ديد گاه قرآن تا زمانيكه يك ملت و قومي تصميم درست و سنجيده اي در مورد آينده خود نگيرد و با همفكري شان انسانهاي صالح براي اداره اي سرنوشت اجتماعي شان برنگزيند رستگاري و پيشرفت و ترقي براي آنان نخواهد بود، آيات شريفه چون «واعتصموا بحبل الله …، وتعاونوا علي البر و التقوي»  همگي داراي اين پيام مهم الهي است كه براي رسيدن به يك زندگي شرافت مندانه در هر جامعه اي حركت هاي آگاهانه و دسته جمعي و مشاوره و همفكري آن ملت و دست بدست يكديگر دادن لازم و ظروري است، چنانكه مي فرمايد: ذالك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم… ۶
ترجمه: اين بخاطر آن است كه خداوند هيچ نعمتي را كه به گروهي داده تغيير نمي دهد جز آنكه آنها خودشان را تغيير دهند.
يكي از نعمت هاي بزرگ الهي امنيت سياسي و اجتماعي يك ملت است كه در سايه آن پيشرفت و ترقيات ديگر براي آن ملت به ارمغان خواهد آمد، و امنيت سياسي و اجتماعي زماني پايدار خواهد ماند كه همواره انسانهاي صالح و خدوم در خدمت جامعه اسلامي قرار بگيرند و اين كار هم صورت نمي گيرد مگر اينكه در مرحله اول عموم مردم نسبت به سرنوشت خويش حساس بوده و سپس شوراي صالح و قدرتمندي را براي تنظيم قوانين در ست و مبتني بر ارزشهاي الهي بجود بياورند.
آياتي كه در آنها سخن از مشورت به ميان امده است
آيه اول:
 فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لا انفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفرلهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين.۷
ترجمه: به (بركت) رحمت الهي در برابرآنان (مردم) نرم (ومهربان) شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده مي شدند، پس آنهارا ببخش وبراي آنها آمرزش بطلب و در كارها با آنان مشورت كن، اما هنگامي كه تصميم گرفتي (قاطع باش) و بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد.
در اين آيه مباركه خداوند متعال به پيامبرش دستور مي دهد كه در كارها با مؤمنين مشورت نمايد و از استبداد رأي خودداري نمايد.
(ازاين آيه به خوبي استفاده مي شود كه مشاوره يك اصل اسلامي است و حتي رهبران امت هم بايد براي اداره امور كشور با امت مشورت كند «اين آيه در مدينه و پس از تشكيل حكومت اسلامي نازل شده است، از ينرو است كه مي گوئيم شامل مشورت در اداره امور كشور هم مي گردد.۸)
پيامبر بزرگوار اسلام با الهام گرفتن از دستورات الهي در بسياري از مسايل با مسلمين مشورت مي نمود چنانكه (در جنگ احد با اينكه نظر پيامبرص با چند نفر ديگر اين بود كه از مدينه بيرون نروند ولي چون اكثريت آراي صحابه اين بود كه از مدينه خارج شود پيامبر اكرم با اكثريت موافقت فرمودند، بعدا معلوم شد كه نظر پيامبر كاملا مطابق با واقع بوده است.۹)
از ديدگاه قرآن هرچند در مشورت اشتباه هم رخ دهد نبايد آنرا رها كرد تا آنجا كه به پيامبر اكرم دستور داده مي شود كه (گرچه شما انسان آگاه، متفكر، و معصوم از خطا هستيد اما بايد با مؤمنين مشورت نمائيد، بعد از اينكه درمورد انتخاب محل اردو گاه در جنگ احد نظر عموم مردم اشتباه از آب درآمد و مسلمانان شكست خوردند، چنين تصور مي شد كه از اين پس شايد پيامبر با كسي مشورت نكند اما از آيه مباركه فوق چنين بر مي آيد كه دامنه مشورت از اين حيث عموميت داشته و گسترده است، و صراحة به پيامبر دستور مي دهد كه با مؤمنين مشورت نمايد «هر چند نتيجه مشورت در پاره اي از موارد سود مند نباشد، زيرا از نظر كلي كه بررسي مي كنيم منافع آن روي هم رفته بمراتب بيش از زيانهاي آن است و اثري كه در آن براي پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصيت آنهاوجود دارد از همه اينها بالاتر است۱۰»    
چنانكه اين مطلب از خود آيه هم قابل استفاده است زيرا (امر به مشورت در اين آيه با مؤمنان پس از تصريح به خطا كاري آنان اشاره به اين معني است كه خطا و گناه پيشين مؤمنين نبايد مانعي براي مشورت با آنان قلمداد شود (فاعف عنهم و استغفرلهم و شاور هم في الامر …۱۱) لذا است كه مي بينيم پيامبر بزرگوار اسلام تا آخر عمر شريف خويش در مسائل مختلفه با مؤمنين مشاوره مي نمود و اگر مي ديد كه يك نظري از ديگر نظر ها ترجيح دارد و يا اينكه اكثر صحابه باآن موافق است مي پذيرفت و براساس آن اقدام مي نمود كما اينكه (در جنگ احزاب با اكثريت صحابه در مورد عدم پذيرش مصالحه با قريش موافقت فرمودند. و مرحوم نائيني اصل مشورت را به سيره « روش» معمولي پيامبر نسبت داده است. ۱۲)
بطور كلي نتيجه اي كه از اين آيه مباركه گرفته مي شود اين است كه:۱-  ( نظام اسلامي نظام مردمي و دور از استبداد رهبران است «وشاورهم في الامر ..»
۲ – پاكي از گناهان از شرائط گروه مشورت رهبري است « فاعف عنهم و استغفر لهم» زيرا تقدم عفو و استغفار «پاك شدن از گناهان» بر مشورت دلالت بر اين دارد كه فرد و يا افرادي كه مورد مشورت قرار مي گيرند بايد آلوده به گناه نباشند و يا از آلودگي پاك شده باشند.
        3 – و موظف بودن پيامبر يعني برجسته ترين افراد بشر به مشورت با مردم دليل ارزش و اهميت وا لاي مشورت در اسلام است.۱۳)
آيه دوم :
 والذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلاة و امرهم شوري بينهم و مما رزقنهم ينفقون. ۱۴
ترجمه: و كساني كه دعوت پروردگار شان را اجابت كرده و نماز را بر پا مي دارند و كارهاي شان به صورت مشورت درميان آنها است و از آنچه به آنها روزي داده ايم انفاق مي كنند.
در اين آيه شريفه يكي از صفات مهم و برجسته مؤمنان مشاوره و همفكري در زمينه هاي مختلف از زندگي اجتماعي شان بيان شده است.
در حقيقت (آيه شماره دو «به همراه آيه قبل از آن» مبين و مفسر آيه شماره يك است كه اوصاف اعضاي شورا را چنين بيان و توضيح مي دهد:
۱- مرتكب گناهان بزرگ و فحشاء نباشند.
۲- غضب خودرا فرو نشاند.
۳- كساني باشند كه به دستور ات الهي پاسخ پذيرش بدهند و نماز را بر پا دارند.
۴- از آنچه كه خداوند بر آنان عنايت فرموده است انفاق كنند.
۵- هنگامي كه از بيگانگان تعدي و ستم بر آنان متوجه شود به ياري هم بشتابند.
نتيجه اين اوصاف و شرائط اين است كه در  (مشورت هم آگاهي و علم به موضوع مشورت شرط است، و هم عدالت و تقوي.۱۵)  
اصولا از ديدگاه قرآن خود خواهي و خود رأي بودن كه به آن متكبر و خود خواه اطلاق مي شود امر مذموم و ناپسند بوده و در جاي جاي قرآن مورد مذمت قرار گرفته است كه آغاز آن خود خواهي هاي ابليس و عدم سجده او در برابر آدم و سپس اين حقيقت زشت در ميان انسانها رشد ونمو كرد كه اگر با مشورت و استفاده از آراي راهگشاي متفكران و انديشمندان سركوب نشود سر از جاهاي خطر ناك در مياورد، تا انجا كه انسان را در گرداب مفاسد گرفتار خواهد نمود. 
(آدم خود خواه چون شيفته و مطيع نفس اماره است و در زندگي جز تأمين خواست هاي نفساني و ارضاي هرچه بيشتر آن ندارد در طريق نيل به اهداف حيواني خود از ارتكاب هيچ عمل زشتي روي گردان نيست، و هر كار زشتي را توجيه و تجويز مي كند و در راهرسيدن به اين هدف از ستم كردن، دروغ گفتن، تهمت زدن، خلف وعده و… ، امتناع ندار،بنا براين خود خواهي ام الفساد است بلكه مي توان گفت كه هر گناهي در حقيقت نوعي از خود خواهي است كه بدين صورت ها «دروغ، تهمت و… » جلوه گر شده است. البته خودخواهي داراي مراتب و درجات مختلفي است كه بالا ترين مرتبه اش به خود پرستي و اطاعت صد در صد از نفس اماره مي رسد.۱۶)
خداوند متعال در اين زمينه مي فرمايد: افرأيت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوة فمن يهديه من بعد الله افلا تذكرون ۱۷
ترجمه: آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرار داده و خداوند اورا با آگاهي(بر اينكه شايسته هدايت نيست )گمراه ساخته و برگوش و قلبش مهر  زده و برچشمش پرده اي افكنده است؟ با اين حال چه كسي مي تواند اوراهدايت كند؟ آيا متذكر نمي شويد؟
از نظر قرآن چنانكه از آيه مباركه فوق استفاده مي شود كسي كه مطيع هواي نفس خود باشد و در حقيقت اورا خداي خويش براند و درامورزندگي هيچ سخني را غير از رأي خودش نپذيرد به بد ترين بلا گرفتار خواهد شد تا انجا كه گوش و چشم و دل آن همگي در اختيار هوا هاي نفساني او قرار مي گيرد و هيچ حرف حقي در او نفوذ نخواهد كرد،
   در اينجا به داستاني اشاره مي كنيم كه بعضي از مفسران آنرا به عنوان شأن نزول آيه فوق نيز دانسته اند:
  (شبي از شب ها ابو جهل در حالي كه وليد ابن مغيره با او همراه بود به طواف خانه كعبه پرداخت و درضمن طواف در باره پيامبر اسلام با هم سخن مي گفتند ابو جهل گفت: «والله اني لاعلم انه صادق» به خدا سوگند كه من مي دانم او راست مي گويد، فورا وليد به او گفت: خاموش باش تو از كجا اين سخن را مي گوئي ابو جهل گفت: اي وليد ما اورا در كودكي و جواني صادق و امين مي ناميديم چگونه بعد از تمام عقل و كمال رشد اورا كذاب و خائن بناميم؟ باز تكرار مي كنم ك مي دانم او راست مي گويد، وليد گفت: پس چرا اورا تصديق نمي كني و ايمان نمي آوري؟ گفت: مي خواهي دختران قريش بنشينند و بگويند از تر س شكست تسليم برادر زاده ابو طالب شدم، سوگند به بتهاي لات و عزي كه هرگز از او پيروي نخوهام كرد، اينجا بود كه آيه و ختم علي سمعه و قلبه و…، خدا برگوش و قلب او مهر نهاده نازل شد.۱۸ )
براي اينكه از اين گرفتاري خطرناك نجات يابيم بهترين راه و روش اين است كه در تمام امور اجتماعي و سياسي و سرنوشت فردي و ملي خود كارها را با مشورت و همدلي و همياري يكديگر به پيش ببريم و خود را در مسير دستورات هدايت گر و حيات بخش اسلام قرار بدهيم، و از قرار  گرفتن در مسير خود خواهي هاي شخصي، قومي، نژادي و حزبي اجتناب ورزيم. 
آيه سوم:
 والوالدات يرضعن … فان ارادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح عليهما.۱۹ 
ترجمه: و اگر آن دو با رضايت يكديگر و مشورت باهم، بخواهند كودك را زود تر از شير باز گيرند گناهي بر آنها نيست.
استفاده از اين آيه مباركه براي موضوع محل بحث به اين شكل است كه هرگاه انسان چيزي را دوست بدارد و به آن عشق بورزد با تمام توان از آن محافظت خواهد كرد و هيچ تصور باطلي نسبت به آن در ذهنش بوجود نمي آيد، يكي از چيز هاي كه انسان بسيار به آن عشق مي ورزد فرزند انسان است طوريكه پدر و مادر حاظر است جان خودرا براي آن فدا نمايد تا اورا از گزند حوادث حفظ نمايد، حال با اين توضيح خداوند متعال در مورد انفصال فرزند ازشير دستور فرموده است كه اگر قرار است فرزند زود تر از شير جدا شود بايد پدر و مادر ميان شان توافق نمايد و بعد از مشاوره ميان شان و يا ميان آنها و ديگر صاحب نظران از قبيل پزشكان متخصص و…، كه اگر دسته جمعي صلاح ديدند انوقت اشكالي نخواهد داشت.
بنا بر اين توجه به اين مطلب لازم است كه (خداوند متعال كه به پدر و مادر با آن همه علاقه و عاطفه اي كه به فرزند شان دارند اجازه نمي دهد كه در امر تربيت و پرورش فرزند شان استبداد به خرج دهند، و مي فرمايد با هم و يا با ديگر صاحب نظران مشورت كنند، آيا در باره امور يك كشور و يك امت كه با پرورش يك كودك قابل قياس نيست اجازه مي دهد كه يك يا چند نفر مستبدانه و بدون شور و مشورت بر آنها حكومت كند در حالي كه عاطفه حاكم نسبت به مردم هيچ گاه به اندازه ي عاطفه اي پدر و مادر نسبت به فرزند شان نيست
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

اجماع یعنی نظر جمعی. معمولاً هنگامی که در مورد مطلبی، گروهی مشورت می‌کنند و به اتفاق آراء یک مطلب را تصویب می‌کنند، می‌گویند در مورد آن مطلب اجماع دارند. 
یکى از منابع فقه «اجماع‏» است. در علم اصول درباره حجیت اجماع و ادله آن و بالتبع طریق بهره‏بردارى از آن بحث مى‏شود. 
یکى از مباحث مربوط به اجماع این است که چه دلیلى بر حجیت آن هست؟ اهل تسنن مدعى هستند که پیغمبر اکرم فرموده است: لا تجتمع امتى على خطاء یعنى همه امت من بر یک امر باطل اتفاق نظر پیدا نخواهند کرد. پس اگر همه امت در یک مساله اتفاق نظر پیدا کردند معلوم مى‏شود مطلب درست است. 
طبق این حدیث ، همه امت مجموعا در حکم شخص پیغمبرند و معصوم از خطا مى‏باشند، قول همه امت به منزله قول پیغمبر است، همه امت مجموعا هنگام وحدت نظر معصومند. 
بنا بر نظر اهل تسنن ، نظر به اینکه مجموع امت معصومند، پس در هر زمان چنین توافق نظر حاصل شود مثل این است که وحى الهى بر پیغمبر اکرم نازل شده باشد. 

ولى شیعه اولا چنین حدیث را از رسول اکرم مسلم نمى‏شمارد. ثانیا مى‏گوید: راست است که محال است همه امت بر ضلالت و گمراهى وحدت پیدا کنند، اما این بدان جهت است که همواره یک فرد معصوم در میان امت هست. اینکه مجموع امت از خطا معصوم است از آن جهت است که یکى از افراد امت معصوم است، نه از آن جهت که از مجموع « نامعصوم‏ها» یک « معصوم‏» تشکیل مى‏شود. ثالثا عادتا هم شاید ممکن نباشد که همه امت بالاتفاق در اشتباه باشند، ولى آنچه به نام اجماع در کتب فقه یا کلام نام برده مى‏شود اجماع امت نیست، اجماع گروه است، منتها گروه اهل حل و عقد، یعنى علماء امت. تازه اتفاق همه علماء امت نیست، علماء یک فرقه امت است. 

این است که شیعه براى اجماع، اصالت – آنچنان که اهل تسنن قائلند – قائل نیست. شیعه براى اجماع آن اندازه حجیت قائل است که کاشف از سنت باشد. 
به عقیده شیعه هرگاه در مساله‏اى فرضا هیچ دلیلى نداشته باشیم اما بدانیم که عموم یا گروه زیادى از صحابه پیغمبر یا صحابه ائمه که جز به دستور عمل نمى‏کرده‏اند، به گونه‏اى خاص عمل مى‏کرده‏اند، کشف مى‏کنیم که در اینجا دستورى بوده است و به ما نرسیده است. 

اجماع محصل و اجماع منقول 
اجماع – چه به گونه‏اى که اهل تسنن پذیرفته‏اند و چه به گونه‏اى که شیعه بدان اعتقاد دارد – بر دو قسم است: یا محصل است‏یا منقول. اجماع محصل یعنى اجماعى که خود مجتهد در اثر تفحص در تاریخ و آراء و عقاید صحابه رسول خدا یا صحابه ائمه یا مردم نزدیک به عصر ائمه، مستقیما به دست آورده است. 
اجماع منقول یعنى اجماعى که خود مجتهد مستقیما اطلاعى از آن ندارد، بلکه دیگران نقل کرده‏اند که این مسئله اجماعى است. اجماع محصل البته حجت است، ولى اجماع منقول اگر از نقلى که شده است‏یقین حاصل نشود قابل اعتماد نیست. علیهذا اجماع منقول به خبر واحد حجت نیست، هر چند سنت منقول به خبر واحد حجت است. به نقل از سایت الشیعه 
درس ششم اجماع و عقل
اجماع
يكى از منابع فقه (( اجماع )) است  . در علم اصول درباره حجيت  اجماع و ادله آن و بالتبع طريق بهره بردارى از آن بحث  مى شود .
يكى از مباحث  مربوط به اجماع اين است  كه چه دليلى بر حجيت  آن هست  ؟ اهل تسنن مدعى هستند كه پيغمبر اكرم فرموده است  :  لا تجتمع امتى على خطاء  يعنى همه امت  من بر يك  امر باطل اتفاق نظر پيدا كردند معلوم مى شود مطلب  درست  است  .طبق اين حديث  , همه امت  مجموعا در حكم شخص پيغمبرند و معصوم از خطا مى باشند , قول همه امت  به منزله قول پيغمبر است  , همه امت  مجموعا هنگام وحدت  نظر معصومند .
بنابر نظر اهل تسنن , نظر به اينكه مجموع امت  معصومند , پس در هر زمان چنين توافق نظرى حاصل شود مثل اين است  كه وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شده باشد .
ولى شيعه اولا چنين حديثى را از رسول اكرم مسلم نمى شمارد . ثانيا مى گو : راست  است  كه محال است  همه امت  بر ضلالت  و گمراهى وحدت  پيدا كنند , اما اين بدان جهت  است  كه همواره يك  فرد معصوم در ميان امت  هست  . اينكه مجموع امت  از خطا معصوم است  از آن جهت  است  كه يكى از افراد امت  معصوم است  , نه از آن جهت  كه از مجموع (( نا معصوم ها )) يك  (( معصوم )) تشكيل مى شود . ثالثا عادتا هم شايد ممكن نباشد كه همه امت بالاتفاق در اشتباه باشند , ولى آنچه به نام اجماع در كتب  فقه يا كلام نام برده مى شود اجماع امت  نيست  , اجماع گروه است  , منتها گروه اهل حل و عقد , يعنى علماء امت  . تازه اتفاق همه علماء امت  نيست  , علماء يك فرقه امت  است  .

اين است  كه شيعه براى اجماع , اصالت  آنچنانكه اهل تسنن قائلند قائل نيست  . شيعه براى اجماع آن اندازه حجيت  قائل است  كه كاشف  از سنت باشد .
به عقيده شيعه هرگاه در مساله اى فرضا هيچ دليلى نداشته باشيم اما بدانيم كه عموم يا گروه زيادى از صحابه پيغمبر يا صحابه ائمه كه جز به دستور عمل نمى كرده اند , به گونه اى خاص عمل مى كرده اند , كشف  مى كنيم در اينجا دستورى بوده است  و به ما نرسيده است  .

اجماع محصل و اجماع منقول
اجماع – چه به گونه اى كه اهل تسنن پذيرفته اند و چه به گونه اى كه شيعه بدان اعتقاد دارد – بر دو قسم است  : يا محصل است  يا منقول . اجماع محصل يعنى اجماعى كه خود مجتهد در اثر تفحص در تاريخ و آراء و عقايد . صحابه رسول خدا يا صحابه ائمه يا مردم نزديك  به عصر ائمه , مستقيما به دست  آورده است  .
اجماع منقول يعنى اجماعى كه خود مجتهد مستقيما اطلاعى از آن ندارد , بلكه ديگران نقل كرده اند كه اين مساله اجماعى است  . اجماع محصل البته حجت  است  , ولى اجماع منقول اگر از نقلى كه شده است  يقين حاصل نشود قابل اعتماد نيست  . عليهذا اجماع منقول به خبر واحد حجت  نيست  , هر چند سنت  منقول به خبر حجت  است  .

عقل
عقل يكى از منابع چهارگانه احكام است  . مقصود اين است  كه گاهى ما يك حكم شرعى را به دليل عقل كشف  مى كنيم . يعنى از راه استدلال و برهان عقل كشف  مى كنيم كه در فلان مورد فلان حكم و جوبى يا تحريمى وجود دارد , و ي فلان حكم چگونه است  و چگونه نيست  .
حجيت  عقل , هم به حكم عقل ثابت  است  ( آفتاب  آمد دليل آفتاب  ) و هم به تأييد شرع . اساسا ما حقانيت  شرع و اصول دين را به
حكم عقل ثابت  مى كنيم , چگونه ممكن است  از نظر شرعى عقل را حجت ندانيم .
اصوليون بحثى منعقد كرده اند به نام (( حجيت  قطع )) يعنى حجيت  علم جزمى . در آن مبحث  , مفصل در اين باره بحث  كرده اند . اخباريين منكر حجيت  عقل مى باشند ولى سخنشان ارزشى ندارد .
مسائل اصولى مربوط به عقل دو قسمت  است  : يك  قسمت  مربوط است  به (( ملاكات  )) و (( مناطات  )) احكام و به عبارت  ديگر به (( فلسفه احكام )) , قسمت  ديگر مربوط است  به لوازم احكام .

اما قسمت  اول : توضيح اينكه يكى از مسلمات  اسلامى , خصوصا از نظر ما شيعيان اين است  كه احكام شرعى تابع و منبعث  از يك  سلسله مصالح ومفاسد واقعى است  . يعنى هر امر شرعى به علت  يك  مصلحت  لازم الاستيفاء است  , و هر نهى شرعى ناشى از يك  مفسده واجب  الاحتراز است  . خداوند متعال براى اينكه بشر را به يك  سلسله مصالح واقعى كه سعادت  او در آن است برساند يك  سلسله امور را واجب  يا مستحب  كرده است  , و براى اينكه بشر از يك  سلسله مفاسد دور بماند او را از پاره اى كارها منع كرده است  . اگر آن مصالح و مفاسد نمى بود نه امرى بود و نه نهيى , و آن مصالح و مفاسد , و به تعبير ديگر : آن حكمتها , به نحوى است  كه اگر عقل انسان به آنها آگاه گردد همان حكم را مى كند كه شرع كرده است  . اين است  كه اصوليون – و همچنين متكلمين – مى گويند كه چون احكام شرعى تابع و دائر مدار حكمتها و مصلحتها و مفسده ها است  , خواه آن مصالح و مفاسد مربوط به جسم باشد يا به جان , مربوط به فرد باشد يا به اجتماع , مربوط به حيات  فانى باشد يا به
حيات  باقى , پس هر جا كه آن حكمتها وجود دارد حكم شرعى مناسب  هم وجود دارد , و هر جا كه آن حكمتها وجود ندارد , حكم شرعى هم وجود ندارد .
حالا اگر فرض كنيم در مورد بخصوصى از طريق نقل هيچگونه حكم شرعى به ما ابلاغ نشده است  ولى عقل به طور يقين و جزم به حكمت  خاصى در رديف  ساير حكمتهايى پى ببرد , كشف  مى كند كه حكم شارع چيست  . در حقيقت  عقل در اينگونه موارد صغرا و كبراى منطقى تشكيل مى دهد به اين ترتيب  : 1 . در فلان مورد مصلحت  لازم الاستيفائى وجود دارد . ( صغرا ) . ۲ . هر جا كه مصلحت  لازم الاستيفائى وجود داشته باشد قطعا شارع بى تفاوت  نيست  بلكه استيفاء آن را امر مى كند ( كبرا ) .

۳ . پس در مورد بالا حكم شرع اين است  كه بايد آن را انجام داد . مثلا در زمان شارع , ترياك  و اعتياد به آن وجود نداشته است  و ما در ادله نقليه دليل خاصى درباره ترياك  نداريم اما به دلائل حسى و تجربى زيانها و مفاسد اعتياد به ترياك  محرز شده است  , پس ما در اينجا با عقل و علم خود به يك  (( ملاك  )) يعنى يك  مفسده لازم الاحتراز در زمينه ترياك  دست  يافته ايم . ما به حكم اينكه مى دانيم كه چيزى كه براى بشر مضر باشد و مفسده داشته باشد از نظر شرعى حرام است  حكم مى كنيم كه اعتياد به ترياك  حرام است  .
اگر ثابت  شود كه سيگار سرطانزا است  يك  مجتهد به حكم عقل حكم مى كند كه سيگار شرعا ] حرام است  .
متكلمين و اصولين , تلازم عقل و شرع را قاعده ملازمه مى نامند , مى گوين كل ما حكم به العقل حكم به الشرع . يعنى هر چه عقل حكم كند شرع هم طبق آن حكم مى كند .

ولى البته اين در صورتى است  كه عقل به يك  مصلحت  لازم الاستيفاء و يا مفسده لازم الاحتراز به طور قطع و يقين پى ببرد و به اصطلاح به (( ملاك و (( مناط )) واقعى به طور يقين و بدون شبهه دست  يابد , والا با صرف  ظن و گمان و حدس و تخمين نمى توان نام حكم عقل بر آن نهاد . قياس به همين جهت  باطل است  كه ظنى و خيالى است  نه عقلى و قطعى . آنگاه كه به (( مناط )) قطعى دست  يابيم آن را (( تنقيح مناط )) مى ناميم . متعاكسا در مواردى كه عقل به مناط احكام دست  نمى يابد ولى مى بيند كه شارع در اينجا حكمى دارد , حكم مى كند كه قطعا در اينجا مصلحتى در كار بوده والا شارع حكم نمى كرد . پس عقل همانطور كه از كشف  مصالح واقعى , حكم شرعى را كشف  مى كند , از كشف  حكم شرعى نيز به وجود مصالح واقعى پى مى برد .

لهذا همانطور كه مى گويند : كل ما حكم به العقل حكم به الشرع , مى گويند : كل ما حكم به الشرع حكم به العقل .
اما قسمت  دوم يعنى لوازم احكام : هر حكم از طرف  هر حاكم عاقل و ذى شعور , طبعا يك  سلسله لوازم دارد كه عقل بايد در مورد آنها قضاوت  كند كه آيا فلان حكم , لازم فلان حكم هست  يا نه , و يا فلان حكم مستلزم نفى حكم هست  يا نه ؟
مثلا اگر امر به چيزى بشود , مثلا حج , و حج يك  سلسله مقدمات  دارد از قبيل گرفتن گذرنامه , گرفتن بليط , تلقيح , احيانا تبديل پول , آيا امر به حج مستلزم امر به مقدمات  آن هم هست  يا نه ؟ به عبارت  ديگر : آيا وجوب  يك  چيز مستلزم وجوب  مقدمات  آن چيز هست  يا نه ؟ . در حرامها چطور ؟ آيا حرمت  چيزى مستلزم حرمت  مقدمات  آن هست  يا نه ؟ مساله ديگر : انسان در آن واحد قادر نيست  دو كارى كه ضد يكديگرند انجام دهد , مثلا در آن واحد هم نماز بخواند و هم به كار تطهير مسجد كه فرضا نجس شده بپردازد , بلكه انجام يك  كار مستلزم ترك  ضد آن كار است . حالا آيا امر به يك  شى مستلزم اين هست  كه از ضد آن نهى شده باشد ؟ آيا هر امرى چندين نهى را ( نهى از اضداد مأمور به را ) به دنبال خود مى كشد يا نه ؟

مساله ديگر : اگر دو واجب  داشته باشيم كه امكان ندارد هر دو را در آن واحد با يكديگر انجام دهيم بلكه ناچاريم يكى از آن دو را انتخاب  كنيم , در اين صورت  اگر يكى از آن دو واجب  از ديگرى مهمتر است  قطعا (( أهم )) ( مهمتر ) را بايد انتخاب  كنيم .

حالا اين سؤال پيش مى آيد كه آيا در اين صورت  تكليف  ما به (( مهم )) به واسطه تكليف  ما به (( اهم )) به كلى ساقط شده است  يا سقوطش در فرضى است  كه عملا اشتغال به (( اهم )) پيدا كنيم ؟ نتيجه اين است  كه آيا اگر اساسا رفتيم و خوابيديم , نه أهم را انجام داديم و نه مهم را , فقط يك  گناه مرتكب  شده ايم و آن ترك  تكليف  اهم است  و اما نسبت  به تكليف  مهم گناهى مرتكب  نشده ايم چون
او به هر حال ساقط بوده است  ؟ يا دو گناه مرتكب  شده ايم , زيرا تكليف مهم آنگاه از ما ساقط بود كه عملا اشتغال به انجام تكليف  اهم پيدا كنيم , حالا كه رفته ايم خوابيده ايم دو گناه مرتكب  شده ايم ؟ مثلا دو نفر در حال غرق شدنند وما قادر نيستيم هر دو را نجات  دهيم اما قادر هستيم كه يكى از آن دو را نجات  دهيم . يكى از اين دو نفر متقى و پرهيزكار و خدمتگزار به خلق خدا است  و ديگرى فاسق و موذى است  ولى به هر حال نفسش محترم است  .

طبعا ما بايد آن فرد مؤمن پرهيزكار خدمتگزار را كه وجودش براى خلق خدا مفيد است  ترجيح دهيم . يعنى نجات  او (( اهم )) است  و نجات  آن فرد ديگر (( مهم )) است  .

حالا اگر ما عصيان كرديم و بى اعتنا شديم و هر دو نفر هلاك  شدند آيا دو گناه مرتكب  شده ايم و در خون دو نفر شريكيم يا يك  گناه , يعنى فقط نسبت  به هلاكت  فرد مؤمن مقصريم اما نسبت  به هلاكت  ديگرى تقصير كار نيستيم ؟
مساله ديگر : آيا ممكن است  يك  كار از دو جهت  مختلف  , هم حرام باشد و هم واجب  , يا نه ؟ در اينكه يك  كار از يك  جهت  و يك  حيث  ممكن نيست  هم حرام باشد و هم واجب  , بحثى نيست  . مثلا ممكن نيست  تصرف  در مال غير بدون رضاى او از آن حيث  كه تصرف  در مال غير است  هم واجب باشد و هم حرام . اما از دو حيث  چطور ؟ مثلا نماز خواندن در زمين غصبى – قطع نظر از اينكه در اين موارد شارع شرط نماز را مباح بودن مكان نمازگزار قرار داده است  – از يك  حيث  تصرف  در مال غير است  , زيرا حركت  روى زمين غير و
بلكه استقرار در زمين غير , تصرف  در مال او است  , و از طرف  ديگر با انجام دادن اعمال به صورت  خاص عنوان نماز پيدا مى كند . آيا مى شود اين كار از آن جهت  كه نماز است  واجب  باشد و از آن جهت  كه تصرف  در مال غير است  حرام بوده باشد ؟
در هر چهار مساله بالا اين عقل است  كه ميتواند با محاسبات  دقيق خود تكليف  را روشن كند . اصوليون بحثهاى دقيقى در چهار مسئله بالا آورده اند .

عتیقه زیرخاکی گنج