• بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اوغوزهایی که در سال ۵۴۸ ه.ق با سلطان سنجر درگیر شدند، قبل از آمدن به خراسان در ماوراءالنهر سکونت داشتند. مناطق سکونت آنها به احتمال قریب به یقین در مناطق شمال و شمال شرق بخارا بود. آنها به دو گروه قبیله ای تقسیم می شدند. در رأس «اوچ اوق ها» طوطی بگ بن اسحاق بن خضر تحت عنوان دادبگ و در رأس «بوزاوق ها» قورقوت بن عبدالحمید قرار داشت. آنها امیرانی هم به نام های دینار، بختیار، ارسلان چغری و محمود داشتند.  که اینها بیگ های طایفه بودند علاوه بر اینها، بیگ هایی به نام های محمد، سنجر، بیگ داوود و سلمنجی نیز وجود داشتند که اشخاص ثروتمندی بودند
علت مهاجرت آنها و آمدنشان به خراسان در ارتباط با فشارهایی بود که از جانب قرلق ها به آنها وارد می شد. ابن اثیر نقل می کند که این دسته از غزان را قرلق ها از اوطانشان در ماوراءالنهر بیرون رانده بودند. همانطور که در فصل قبل اشاره شد. قرلق ها با قراختاییان همکاری کردند. آنها که در وجود قراختاییان برای خود پشتیبان نیرومندی را می دیدند در جنگی که در سال ۵۳۶ه.ق/۱۱۴۱م که بین قراخانیان و سلطان سنجر روی داد، درشکست اردوی سنجر نقش مهم و مؤثری داشتند و پس از آن با پشتیبانی قره ختاییان اوغوزها را از ناحیه بیرون راندند. اوغوزها که به نوعی در ماوراءالنهر آواره شده بودند اجباراً به دعوت زنگی بن خلیفه شیبانی که امیر طخارستان بود. پاسخ مثبت دادند و به این سرزمین آمدند. و در ناحیه طخارستان واقع در شرق بلخ اسکان گزیدند. 
بنابر اظهار راوندی و ظهیرالدین نیشابوری غزان در سرزمین «ختلان» یا «ختل» در همسایگی سرزمین چغانیان بین رودهای وخشاب و جیحون ساکن گردیدند.  تعداد چادرهای آنها را در حدود چهل هزار ذکر کرده اند.  که این رقم به نظر بسیار مبالغه آمیز می آید. اوغوزها از جانب سنجر به خدمت گرفته نشدند، بلکه مثل سایر رعایا با آنها رفتار شد. برای آنها مالیات مقرر شد که به خزانه شاه واریز می شد.این مالیات به میزان ۲۴۰۰۰گوسفند در سال بود.  دستگاه اداری حاکم بلخ مساعی فراوانی مبذول می داشت تا رسوم مالیاتی معمول در نواحی اسکان یافتگان را در میان غزان نیز به کار بندد که این خود موجب مناقشه و مقاومت غزان شده بود.
میان زنگی بن خلیفه شیبانی امیر طخارستان و عمادالدین قماج که والی و نماینده سنجر در بلخ بود و بر طخارستان نیز که اقطاعات وسیعی در آنجا داشت حکومت می کرد، رقابت و اختلاف بود. و به نظر می رسد که زنگی بن خلیفه قصد داشت از نیروی جنگی این اوغوزها در درگیری با امیر قماج استفاده نماید و به همین جهت نیز از آنها دعوت کرد تا به ناحیه طخارستان بروند.  
ابن اثیر می نویسد که قماج وقتی وضع را چنین دید، توانست با وعده و وعید غزان را فریب دهد. در جنگی که بین امیرقماج و امیر زنگی بن خلیفه روی داد. غزان، زنگی بن خلیفه را رها کرده و جانب امیرقماج را گرفتند. در نتیجه همین امر امیر زنگی شکست خورد و امیر قماج توانست او و پسرش را اسیر کند. او ابتدا پسرش را کشته و گوشت فرزند را به خورد پدرش (زنگی بن خلیفه) داد و گویا بعد هم وی را به قتل رسانید. بعد از این واقعه امیرقماج در مقابل خدمتی که غزان به او کرده بودند چراگاه هایی را در حدود بلخ به غزان واگذار نمود. 
غزان مدتی بدون درگیری و زد وخورد در ناحیه خود سکونت داشتند. تا اینکه فرمانروای غوری حسین بن حسین غوری معروف به جهانسوز قصد تصرف بلخ را نمود. امیرقماج همراه با غزان به مقابله او رفت. در نبردی که روی داد غزان در میانه جنگ، جانب حسین غوری را گرفتند و امیر قماج را تنها گذاشتند در نتیجه امیرقماج شکست خورد و بلخ به تصرف حسین غوری درآمد. امیر قماج از سنجر کمک خواست و سنجر توانست در سال ۵۴۷ ه.ق در جنگی که در ناحیه هریرود رخ داد، حسین غوری را شکست دهد. 
به قول جوزجانی در اثنای جنگ اوغوزها، خلج ها و ترک هایی که در جناح راست اردوی غور حضور داشتند به سپاه سلطان سنجر پیوستند.  امیر قماج بدین ترتیب کینه غزان را در دل گرفت. در این زمان قبایل دیگری نیز به غزان پیوسته و آنها ارسلان بوغا را به سرداری خود برگزیدند. البته از منابع تنها ابن اثیر این نکته را آورده است و در منابع دیگر به نام های دیگری از سرداران غز چون بختیاربیگ، دیناریگ، طوطی بیگ، و… برخورد می کنیم. بعد از شکست و مطیع شدن حسین غوری، امیر قماج از غزان خواست که چراگاههای خود را در ختلان و حوالی بلخ ترک کنند و از منطقه او بیرون بروند.
ولی غزان با تقدیم هدایا و به اصطلاح باج، امیر قماج را راضی کردند تا از درخواست خود صرف نظر کند و اجازه دهد که آنها در مناطق خود بمانند. امیر قماج در ابتدا راضی شد ولی چون قماج هدفی جز بیرون راندن غزان نداشت کمی بعد دوباره دستور داد که غزان از شهر او بیرون بروند. غزان دوباره حاضر شدند ازهر خانوار دویست درهم نقره بدهند تا در چراگاههای خود بمانند ولی این بار امیر قماج نپذیرفت و بین آنها جنگ درگرفت. 
آنچه که در بالا آوردیم روایت ابن اثیر از ماجرا بود که در هیچ یک از منابع دیگر نیامده است. اما آنچه که در این میان رایج است و در قریب به اتفاق منابع آمده است، این است که عصیان غزان در نتیجه بی رسمی و ظلم و ستم عمال سلطان سنجر بوده است. در منابع جدید مثل کتاب تاریخ ایران از روزگار باستان تا پایان سده هیجدهم، عصیان غزان در نتیجه ستم و استعمار آنان از طرف کل دستگاه حکومت سلطان سنجر قید شده است. «دستگاه اداری حاکم بلخ مساعی فراوانی مبذول می کرد تا رسوم مالیاتی معمول در نواحی اسکان یافته را در میان غزان نیز به کار بندد و این خود بارها موجب مناقشه و حتی مقاومت مسلحانه از طرف غزان شده بود. غزان ساکن در بلخ را مجبور کرده بودند سالی ۲۴۰۰۰هزار گوسفند جهت حوائج مطبخ سلطان تحویل دهند.»  
منابع قدیمی بیشتر روی ظلم و ستم کارگزاران حکومتی و مخصوصاً مأموران مالیات تأکید داشته اند. غزان به غیر از عدم پذیرش شحنگی قماج، هیچ مقاومتی در مقابل سلطان سنجر نشان نداند. راوندی و ظهیرالدین نیشابوری در این مورد مفصل ترین خبر را می دهند. مأمور تحصیل مالیات که جهت دریافت ۲۴۰۰۰گوسفند مقرری به میان غزان می رفت و در رد و بدل کردن گوسفندان بر غزان تعدی می کرد، به زبان سفاهت می راند و از غزان طمع رشوه داشت. امرای بزرگ و مردان با تجمل و نعمت غز که این را می دیدند، طاقت نیاورده و محصل مالیاتی را به قتل رسانیدند. «اغوزان هر سال بیست و چهار هزار گوسفند وظیفه به مطبخ خانه سلطان دادندی و آن در اهتمام مجموع خوانسالار بودی و کس او رفتی بقبض و استیفاء آن و چنانکه عادت به جبر و تسلط حاشیه سلطان بود شخصی که از قِبل خوانسالار به مطالبه اغنام می رفت، بریشان تعدی و ظلم می کرد و در استرداد و استبدال گوسفند مماکسر می رفت و مبالغی بیش از حد طاقت ایشان می نمود و بزبان سفاهت می کرد و در میان ایشان مردمان بزرگ بودند و معروفان با تجمل و زحمت و حشمت آن مذلت و خواری نمی توانستند کرد این شخص را در خفیه هلاک کردند» 
آنچه که از روایت راوندی و نیشابوری بدست می آید، ظلم و ستم کارگزاران دولت سنجر امری بوده که وجود داشته است. و به نوعی می شود گفت که عمومیت داشته است. «چنانکه عادت بجبر و تسلط حاشیه سلطان بود، بریشان تعدی و ظلمی می کرد.» و این ظلم و تعدی یکی از علل نارضایتی غزان از حکومت مرکزی بود. اما به نظر می رسد که این عامل با وجود تأثیر خیلی زیاد، عامل اصلی و کلیدی تیرگی روابط غزان با دیوان سنجر نبوده است. غزانی که در ناحیه بلخ بودند به حالت کوچ نشینی و بیابانگردی زندگی می کردند و آداب و رسوم دشت و صحرانوردی در میان ایشان رایج بود. همه آنها دارای دام های زیادی مثل گوسفند، گاو و شتر بودند و به لحاظ وابستگی که زندگی آنها به دام داشت از این رو ناگزیر بودند که برای پیداکردن آب و مرتع و چراگاه مناسب برای احشام خود، از محلی به محل دیگر کوچ کنند. آنها به لحاظ ماهیت زندگی کوچ نشینی، نسبت به مزارع و کشاورزی که ویژگی اصلی یکجانشینی است، بی اعتنا بودند. آنها دام های خود را در میان مزارع کشاورزان رها می کردند و بدین ترتیب باعث ویرانی آنها می شدند. علاوه بر این آنها اگر فرصت مناسبی پیش می آمد به درون شهرها و روستا رفته و شروع به قتل و غارت و چپاول اموال مردم نیز     می کردند. 
همانگونه که ابن اثیر آورده است: آنها در سال ۵۳۸ ه.ق/۱۱۴۲م به جهت هرج و مرج و آشفتگی هایی که بعد از شکست سنجر از ترکان قره ختایی در جنگ قطوان، عارض خراسان و ماوراءالنهر شده بود، تعدادی از غزان به شهر بخارا حمله ور شدند و اقدام به قتل و غارت و تخریب دیوارهای شهر کردند. در این حادثه غزان کهن دز و کاخ بخارا (اقامتگاه امیران سامانی) را ویران کردند. بعدها مصالح کهن دز و کاخ در سال ۵۶۰ه.ق در ساختمان و ربیض شهر بخارا به کار رفت. 
درست است که معیشت کوچ نشینی می تواند مکمل معیشت یکجانشینی باشد و کوچ نشینان می توانند برای مناطق یکجانشین فرآورده های دامی، لبنی و گوشت و غیره تهیه کنند. اما در اصل این دو معیشت در اساس و بنیان با یکدیگر تضاد دارند. کوچ نشینان ناگزیرند برای پیدا کردن چراگاه بدنبال احشام خود از محلی به محل دیگر کوچ کنند. آنها دائماً در حال حرکت هستند. پس اساس زندگی آنها روی حرکت است. اما در مقابل یکجانشینان برای تأمین مایحتاج خود باید بتوانند زمینی را آماده کشت کنند و سپس به کشت محصولات خود بپردازند و بعد منتظر بمانند تا آنها برسند و بعد آنا را برداشت کنند. بنابراین مراحل کشت، داشت و برداشت نیاز به زمان دارد و کشاورز باید مرتباً از آن نگهداری کند.از این رو اساس زندگی یکجانشینی بر اسکان در یک محل استوار است. از این رو زندگی یکجانشینی با کوچ نشینی در تضاد است و این تضاد را در قالب های تضاد اقتصادی، تضاد اجتماعی و تضاد نظامی می توان به وضوح مشاهده  و اثبات کرد.
“وجود یک جامعه انسانی که فعالیت او محدود به گله داری است در مجاورت جامعه بشری دیگری که به کشاورزی پرداخته و یا توسعه یک جامعه زارع که همواره متحول تر می شود در جلو چشم جمعیت هایی که در مرحله گله داری باقی مانده اند و دائماً خطر قحطی در خشکسالی ها آنها را به هلاکت تهدید می کند، نشان از یک تضاد اقتصادی عمیق بین این دو معیشت می باشد و از آنجایی که اراضی حاصلخیز و باغ و بستان هایی را که یکجانشینان، محل کشت و کار خود قرار داده و به کشاورزی می پردازند از چمنزارهایی بسیار ضعیف احاطه شده است که شرایط جوی و وضع اقلیمی وحشت انگیزی دارد. و زمانی که منابع آب محو و علوفه نیز معدوم می شود و گاو گوسفند با صاحبان بیابانگردشان می میرند و از بین می روند یا اینکه در اثر افزایش جمعیت چه با زاد و ولد و چه در اثر مهاجرت قبایل دیگر، آب و علوفه و چراگاه دیگر جوابگوی نیازهای آنها نمی شود.، حملات متناوب و یورش های موسمی بیابان بیابانگردان و صحرانوردان به اراضی آباد و حاصلخیز یکجانشین جزء قوانین طبیعی به نظر می رسد. بخصوص که شرایط سخت زندگی و حقایق خشن محیط، بیابانگردان را انسانهایی سخت کوشش و مقاوم در برابر سختی ها و قوی و نیرومند بار می آورد و در مقابل شهرنشینان به علت افزایش نعمت و روی آوردن به تجمل و شهوات غالباً دچار انحطاط می شوند لذا در برابر حمله و یورش مهاجمین بیابانگرد تاب مقاومت نمی آورند و قبایل صحرانورد داخل شهرها می شوند و پس از اولین ساعات قتل و غارت، جانشین امراء و حکامی می شوند که آنها را به هلاکت رسانده اند

عتیقه زیرخاکی گنج