• بازدید : 131 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

«۷۷» أَوَلَمْ يَرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ‏
آيا انسان نديد (و نيانديشيد) كه ما او را از نطفه‏اى (بى مقدار) آفريديم؟ پس اينك ستيزه جويى آشكار شده است.

«۷۸» وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ‏
و براى ما مثلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد؛ گفت: چه كسى اين استخوان‏ها را در حالى كه پوسيده است زنده خواهد كرد؟
«۷۹» قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِ‏ّ خَلْقٍ عَلِيمٍ‏
(به او) بگو: همان كسى كه بار اول آنها را آفريد، (بار ديگر) آن را زنده خواهد كرد و او بر هر آفرينشى آگاه است.
يكى از مشركان، قطعه استخوان پوسيده‏اى را در برابر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله خورد كرد و بر زمين ريخت و گفت: چه كسى اين استخوان‏هاى پوسيده را زنده مى‏كند؟ اين آيات در پاسخ اين شبهه و سؤال نازل شد. (۱۰۳) 
مقصود از درخت در اين آيه، دو نوع چوب آتش زنه به نام مَرخ و عَفار است كه عرب‏ها با زدن يكى به ديگرى جرقه توليد مى‏كردند، درست مانند كبريت‏هاى امروزى. (۱۰۴) 
تهيه آتش از درخت سبز، مثالى است كه عوام مى‏فهمند ودانشمندان نيز به خاطر ذخيره شدن انرژى در درخت، راه علمى آن را به دست مى‏آورند. «من الشجر الاخضر نارا»
«خصيم مبين» هم نشانه قدرت خداوند است كه از نطفه‏اى پست و كوچك انسانى با اراده و با شعور و قدرتمند آفريده و هم نشانه فراموشكارى و غرور انسان است كه به صاحب نعمت خود پشت كرده و با قدرتى كه خداوند در اختيار او قرار داده به مجادله و مخاصمه با او مى‏پردازد.
خداوند در آيات متعدد قرآن، انسان را در چند امر اساسى موجودى فراموشكار معرفى مى‏كند، از جمله:
۱- آفريدگار خود. «نسوا الله» (۱۰۵) 
۲- آفرينش خود. «نسى خلقه» (۱۰۶) 
۳- هويت خود. «تنسون انفسكم» (۱۰۷) 
۴- روز حساب. «نسوا يوم الحساب» (۱۰۸) 
۵ – پند و موعظه دلسوزان. «نسوا حظّاً مما ذكروا به» (۱۰۹) 
پيام‏ها:
۱- اگر انسان به ياد ضعف و حقارت خود باشد، هرگز گردنكشى نمى‏كند. «أولم‏ير الانسان… خصيم»
۲- توجّه به آفرينش انسان از نطفه، ايمان به معاد را در انسان تقويت مى‏كند. «من نطفة»
۳- بدتر از اصل خصومت با حق، آن است كه خصومت شديد و آشكارا باشد. «خصيمٌ مبين»
۴- ستيزه‏جوئى انسان با خدا، دور از انتظار و شگفت‏آور است. «فاذا هو خصيمٌ» (كلمه «اذا» براى كار غير منتظره به كار مى‏رود.)
۵ – نقل و بيان افكار باطل براى پاسخگوئى به آن مانعى ندارد. «ضرب لنا مثلاً»
۶- ريشه‏ى پاره‏اى از اشكالات در مورد قدرت خداوند، توجّه نكردن به نمونه‏هاى مشابه و فراموش كردن سوابق است. «و نسى خلقه»
۷- منكران معاد برهان ندارند، هر چه هست استبعاد است. «مَن يحيى العظام»
۸ – آزادى در اسلام به قدرى است كه منكران خدا و معاد با كمال شهامت در برابر رهبر مسلمين با صراحت حرف خود را مى‏زنند. «مَن يحيى العظام»
۹- سؤال مانعى ندارد و آن چه بد است انگيزه‏هاى لجوجانه و مغرورانه است. «مَن يحيى العظام»
۱۰- ريشه‏ى بعضى از اشكالات عقيدتى، مقايسه ميان قدرت انسان با خداوند است. «مَن يحيى العظام»
۱۱- شبهات عقيدتى بايد پاسخ داده شود، گرچه القاى شبهه از يك نفر باشد. «قال… قل»
۱۲- معاد جسمانى است. «يحيى العظام»
۱۳- زنده شدن مردگان به دو چيز نياز دارد: قدرتِ خدا در آفريدن دوباره انسان‏ها و علم او به ذرّات پخش شده در خاك. اين آيه به هردو اشاره مى‏كند. «أنشأها اوّل مرّة» نشانه‏ى قدرت او و «هو بكلّ خلق عليم» نشانه‏ى علم اوست.
: شخصى استخوان پوسيده‏اى را از ديوار كند و با فشار دست آن را پودر كرد (و با يك دنيا غرور و نِخوت) به رسول‏خداصلى الله عليه وآله گفت: كيست كه دوباره اين استخوان پوسيده متلاشى شده را زنده كند؟ خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: «قل يُحيِيهَا الّذى أنشَأها اوّلَ مَرّة» (۱۱۲) به او بگو: همان خدايى كه مرتبه اوّل او را آفريده، بعد از متلاشى شدن هم مى‏تواند دوباره آن را خلق كند.
اگر سازنده كالايى بگويد كه من قطعات محصول خود را از يكديگر جدا كرده و دوباره به هم متّصل مى‏كنم، سخن گزافى نگفته، زيرا ساختن از باز كردن و دوباره بستن مهم‏تر است.
ب: حضرت عُزير عليه السلام (۱۱۳) در سفرى از كنار آبادى خراب شده‏اى عبور مى‏كرد، از روى تعجّب (نه انكار) پرسيد: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مى‏كند؟! خداوند همانجا جان او را گرفت و بعد از صد سال زنده كرد و از او پرسيد: چقدر در اينجا مانده‏اى؟ آن پيامبر گفت: يك روز يا نصف روز.
خداوند فرمود: تو صد سال است كه اينجا هستى، به الاغى كه سوارش بودى و غذايى كه همراه داشتى نگاه كن و قدرت خدا را درياب كه چگونه الاغ، مرده، پوسيده و متلاشى شده، ولى غذايى كه بايد بعد از يكى دو روز فاسد شود، صد سال است كه سالم نگاهدارى شده است، حالا براى اينكه زنده شدن مردگان را با چشم خود ببينى نگاهى به همين استخوان‏هاى پوسيده‏ى الاغ كن كه در جلو چشم تو آن را از زمين بلند و گوشت، پوست و روح را به او بر مى‏گردانيم تا براى آيندگان نشانه ودرسى باشد.
آن حضرت زمانى كه زنده شدن الاغ و سالم ماندن غذاى صد ساله را ديد گفت: مى‏دانم كه خدا بر هر كارى قدرت دارد.
ج: ح (۱۱۴) ضرت ابراهيم عليه السلام از كنار دريايى مى‏گذشت، لاشه‏اى را ديد كه گوشه‏اى از آن در دريا و قسمت ديگرش در خشكى قرار داشت و حيوانات دريايى و صحرايى و پرندگان بر سر آن ريخته و هر ذرّه‏اى از آن را يك نوع حيوانى مى‏خورد.
همين كه اين منظره را ديد از خدا پرسيد: روز قيامت چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ (در حالى كه ذرّات اين لاشه در دريا و صحرا و فضا پخش شده و هر قسمت بدنش جزو بدن حيوانى گرديده است) خداوند از ابراهيم پرسيد: آيا ايمان به معاد و قدرت من ندارى؟ گفت: چرا ولى با مشاهده‏ى عينى، آرامش دل پيدا مى‏كنم.
آرى، استدلال و منطق تنها مغز و فكر را آرام مى‏كند، ولى تجربه و مشاهده دل را اطمينان مى‏بخشد.
خداوند به ابراهيم فرمود: چهار نوع پرنده را بگير و پس از ذبح و كشتن، گوشتشان را در هم مخلوط كن و بر بالاى چند كوه بگذار و سپس يك يك آن پرندگان را صدا كن و ببين چگونه ذرّات مخلوط، از هم جدا شده و در كنار هم قرار مى‏گيرد و به شكل پرنده‏ى اوّل ساخته مى‏شود. 
حضرت ابراهيم عليه السلام خروس، كبوتر، طاووس و كلاغ را گرفت و ذبح نمود و گوشتشان را كوبيده و در هم مخلوط كرد و بر سر ده كوه نهاد، سپس هر يك از آن پرنده‏ها را صدا زد، تمام ذرّات گوشت آنها كه بر سر هر قله كوهى بود، به هم متّصل شد و در برابر چشمان او به صورت همان چهار پرنده كامل در آمدند. (۱۱۵) 
آرى، خداوند براى امثال حضرت ابراهيم كه در كلاسهاى ابتدايى و متوسطه قبول شده‏اند، مرحله‏ى بالاترى دارد و آنان را به آزمايشگاه‏هاى مخصوص خود در نظام هستى مى‏برد، ولى براى كسانى امثال ما كه از پلّه‏هاى اوّل هم بالا نرفته‏ايم، از مقام شهود، حضور، معراج، ملكوت (باطن عالم) و يقين خبرى نيست.
بنابراين وسوسه‏ى منكران معاد در دو چيز است:
اوّل اينكه آيا مى‏شود استخوان پوسيده زنده شود؟ «وقالوا ءاِذا كنّا عِظاماً و رُفاتاً ءانّا لَمبعوثون خَلقاً جَديدا» (۱۱۶) مى‏گويند: آيا هنگامى كه ما استخوان‏هاى پوسيده و پراكنده‏اى شديم، دگر بار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت؟!
دوّم اينكه بر فرض زنده شدن استخوان‏هاىِ پوسيده ممكن باشد، اين كار توسّط چه كسى انجام خواهد گرفت؟ «فسيَقولونَ مَن يُعيدُنا قُلِ الّذى فَطَركم اوّلَ مَرّة» (۱۱۷) مى‏پرسند چه كسى دوباره ما را برمى‏گرداند؟ به آنها بگو: همان خدايى كه بار اوّل شما را آفريد.
كسانى كه اينقدر بهم پيوستن اجزاى متلاشى مردگان و زنده شدن آنها را بعيد مى‏دانند، چرا در اصل آفرينش شكى ندارند؟ اصل آفرينش كه از دوباره آفريدن مشكل‏تر است! اگر يك كارگر ساده خشت‏مال بگويد كه من خشت خودم را خرد مى‏كنم و دوباره از نو از همان خاك، خشت تازه‏اى مى‏سازم، آيا اينقدر تعجّب مى‏كنند؟! اگر كسى كه هواپيما مى‏سازد بگويد: من اين هواپيما را باز مى‏كنم و درهم مى‏ريزم و دوباره مى‏سازم، آيا بايد در سخن او شك كرد؟ هرگز، زيرا بازكردن و بستن به مراتب از ساخت اوّل آسانتر است و كسى كه كار مشكلى انجام داد، كار آسان‏تر را هم مى‏تواند انجام دهد. (گرچه نزد خدا و قدرت بى‏نهايت او هيچ چيز مشكل نيست.)
به سراغ قرآن مى‏رويم كه در اين زمينه مى‏فرمايد: او خدايى است كه خلق و آفرينش را پديد آورد و سپس آن را باز مى‏آورد و باز آوردن حتى در نظر شما آسان‏تر است. «هُو الّذى يَبدؤا الخَلقَ ثمّ يُعيدُه و هُو اَهوَنُ عَليه
  • بازدید : 49 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در قرآن موارد ذیل به عنوان متعلقات ایمان شمارش شده است: ۱- ۴- غیب(۷۰)، خداوند متعال(۷۱)، معاد(۷۲)، رسالت(۷۳)، همه پیامبران(۷۴) همه کتاب‏هاى آسمانى(۷۵)، امامت(۷۶) ملایک(۷۷)(۷۸) ۵- فواید ایمان از دیدگاه قرآن عبارتند از: رستگارى(۷۹)، پشتوانه اخلاق(۸۰)، استوارى و تعادل روحى (مائده ۶۹، فتح ۴، یونس ۶۲- ۶۳)، برکات دنیوى (اعراف ۹۶)، عمل صالح (بقره ۲۷۷، مائده ۹ و نیز نکا: علامه طباطبایى. فرازهایى از اسلام، ص ۲۳۸) ۶- ایمان از دیدگاه قرآن قابل افزایش و کاهش است. زیرا از آنجا که معرفت مى‏تواند از اجمال به تفصل در آید و فهم ما به آموزه‏ها عمیق‏تر گردد و همچنین تسلیم قلبى قابل شدت و ضعف بوده و نسبت به افراد متفاوت، گوناگون است، ایمان قابل افزایش و کاهش است
از این مقامات مى‏توان به درجات مؤمنان یاد کرد. بررسى تفصیلى این مقامات و چگونگى تحصیل آنها در این کتاب نمى‏گنجد از این رو به اشاره‏اى اجمالى به بعضى از عناوین مقامات مؤمنان از دیدگاه قرآن بسنده مى‏کنیم: ۱- ۷- مقام تسلیم: یعنى واگذارى تمام ساحت‏هاى وجودى خود به اختیار و در اختیار خداوند. همان مقامى که حضرت ابراهیم آن را از خداوند طلب کرد (بقره ۱۲۸) این تسلیم علاوه بر اطاعت عملى از اوامر الهى و اجتناب از محرمات باید در عواطف و اندیشه‏هاى آدمى نیز نمودار شود. (در این باب نکا: تفسیر موضوعى قرآن کریم، حضرت آیةالله جوادى آملى، اسراء، قم، چاپ اوّل، ۱۳۷۷، ج ۱، صص ۳۸۳- ۳۸۴) جز از آن خلاق گوش و چشم و سر نشنوم از جان خود هم خیر و شر گوش من از غیر گفت او کراست او مرا از جان شیرین جان‏تر است‏ جان از او آمد نیآمد او ز جان صد هزاران جان دهد او رایگان‏ جان که باشد کش گزینم بر کریم کیک چه بود که بسوزم زو گلیم‏ من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمى من از غیر او گوش من کر است از زارى کنان که منم در کف او همچون سنان‏ (۸۱) ۲- ۷- مقام ابرار (مطففین ۱۸- ۲۲) به نظر مرحوم طباطبایى این مقام از والاترین مقامات ایمانى است، (المیزان، ج ۱، ص ۴۳۰). راه رسیدن به این مقام از دیدگاه قرآن گذشتن از آنچیزى است که به آن نیازمندیم و بخشیدن آن به دیگران (آل عمران ۹۲) این مقام تنها مختص به بندگان خالص و خوب خداوند است (دهر ۵- ۶) ۳- ۷- مقام تقوى: قرآن با سخنهاى گوناگون و تعابیر تأمل برانگیز این مقام را مقامى ویژه و متقیان را ولى و دوست خود تلقى نموده است (جاثیه ۱۹، انفال ۳۴، بقره ۲۱، حج ۳۷ و.) بر اساس دیدگاه برخى از مفسران هر چند تقوا خود مراتبى دارد ولى مهم آن است که آدمى در تقوا سه رکن را رعایت کند: اوّل: از خدا بترسد و این خوف، خوف ساده باشد و بر اساس ترس از خدا از گناه کناره‏گیرى کند. دوّم: کناره‏گیرى از گناه بدین معنا که اگر گناه در وسط باشد، انسان خود را به حاشیه بکشد تا به آن آلوده نشود. سوّم: چه در آن ترس و چه در این حاشیه رفتن، مقصود و منظور، نزدیک شدن به خدا باشد. (در باب این مقام در قرآن نگاه کنید: تفسیر موضوعى قرآن، ج ۱۱، صص ۲۰۵- ۲۱۹) متقى آن است کاو بیزار شد از ره فرعون و موسى وار شد قوم موسى شو بخور این آب را صلح کن با مه ببین مهتاب را (۸۲) ۴- ۷- مقام اخلاص: به تعبیر لطیف محقق طوسى «پارسىِ اخلاص، ویژه کردن باشد» (اوصاف الاشراف، ص ۶۵) یعنى انسان قلبش را مخصوص حق کند تا احدى جز مقلب القلوب در حرم دل او راه نیابد. از نظر قرآن کریم اخلاص جوهره اصلى آدم است که بسیارى از اوقات در زیر حجاب هوا و هوس پنهان و پوشیده مى‏ماند (لقمان ۳۲) از نظرگاه آیات قرآن تنها فرمان و درخواست خداوند از آدمى همین اخلاص است که اگر حاصل آید همه آنچه را که لازم است با خود دارد. (بیّنه ۵) کسى که امید لقاى حق دارد و مشتاق جمال و جلال الهى است، باید مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد و در کار خود چه در بخش اعتقاد و چه در بخش عمل شرک نورزد (کهف ۱۱۰)، (در باب اخلاص نکا: تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۱۱، صص ۲۵۳- ۲۵۸) هر چه کارى از براى او بکار چون اسیر دوستى‏اى دوستدار گرد نفس دزد و کار او مپیچ هر چه آن نه کار حق هیچ است هیچ‏ پیش از آنکه روز دین پیدا شود نزد مالک دزد شب رسوا شود.
بسيارى از متعلقات ايمان در قرآن چنان است كه اگر از وحى و ايمان كمك نگيريم، ممكن است راهى به آنها نداشته باشيم، بعضى از موضوعات ايمان عبارتند از: خداوند، ملائكه، كتب آسمانى، پيامبران، غيب و روز قيامت; در اين موضوعات، بايد از معرفت تنها نا اميد و سوار بر مركب ايمان شد و پيش رفت و البته خواستن و كسب چنين ايمانى، همانند همه رفتارهاى ديگر انسانى، رفتارى است اختيارى و شرايط و موانع در آن مؤثر است. خداوند مى‏فرمايد: «اگر خدا مى‏خواست همه افراد ايمان مى‏آوردند» و گاهى سرزنش مى‏كند كه چرا ايمان نياورديد و گاهى امر به ايمان آوردن مى‏كند، اين آيات به خوبى نشان مى‏دهد كه ايمان، حالتى است اكتسابى و اختيارى و تدريجى; فرد مى‏تواند مؤمن باشد يا نباشد و يا درجاتى از ايمان را داشته باشد. در واقع، انسانها همه در يك طيف وسيعى قرار دارند كه يك سر آن كفر محض است و سر ديگر آن، ايمان محض; و بين اين دو نيز مراتب و درجات فراوان هست ايمان با بعضى از امور نيز قابل ازدياد است و هركسى به هر نسبت كه از ايمان بر خوردار باشد، از آثار آنهم سود خواهد جست. آنها كه به خدا ايمان آورده‏اند ترسى بر آنها نيست و غمگين نمى‏شوند، داراى اجر هستند، داخل بهشت مى‏شوند، مورد غفران خداوند هستند، پيروزند
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

استاد، ملاصدرا را تفكيكي مي داند و استدلال مي كند كه ملاصدرا در مسأله معاد دو موضع يا به تعبير ايشان دو «ايستار» دارد: يكي ايستار فلسفي كه طبق آن معاد جسماني را به ياري اصول فلسفي اثبات مي كند و ديگري ايستار وحياني كه طبق آن ملاصدرا پس از دريافت ناكامي عقل از اثبات معاد قرآني، به تعاليم وحياني روي مي آورد. استاد محمدرضا حكيمي معتقد است كه ملاصدرا تفكيكي است و براي اثبات اين ادعا كتاب «معاد جسماني در حكمت  متعاليه »(۱) را به اين «تفكيكي سترگ » تقديم داشته است . براي كساني كه با اصول مكتب تفكيك و مباني صدرايي آشنا باشند، اين  ادعا حيرت انگيز و اثبات ناپذير است؛ زيرا يكي از مهم ترين اصول  مكتب تفكيك ، اصرار بر جدايي راه عقل و شرع و كشف است و اين به كلي با سيرت فلسفي ملاصدرا ناسازگار مي نمايد . 
در اين نوشته مي كوشم قوت اين ادعا را بررسي كنم . اما پيش  از اين بررسي لازم است تأكيد كنم  كه در اين جا به هيچ روي قصد نقد يا دفاع از ديدگاه ملاصدرا درباره  معاد نيست . همچنين نگارنده مباني مكتب تفكيك را پذيرفتني نمي داند، اما در اين جا به  اين بحث نمي پردازد. بنابراين،  محور اين نوشته ، بررسي دلائل استاد حكيمي درباره تفكيكي بودن  ملاصدرا است .
معضل فلسفي معاد
از سويي اصل معاد و تصريح به آن از آموزه هاي مسلّم اعتقادي مسلمانان بوده است و از سوي ديگر اين اصل به دليل مشكلات  خاص خود از سوي مخالفان انكار شده است . با توجه به  دشواري ها فلسفي معاد بود كه فلاسفه از نظر فلسفي خود را تنها قادر به  اثبات نوع خاصي از معاد، يعني معاد روحاني، مي دانستند. آنان يا معاد جسماني  را نمي پذيرفتند و آيات مربوطه را تأويل مي كردند و يا فقط آن را از سر تعبد قبول مي كردند. كسي مانند ابن سينا تنها به اثبات معاد روحاني مي پردازد و درباره معاد جسماني به اين اشاره اكتفا مي كند: «فحديث آخر».(۲) 
در چنين فضايي بود كه ملاصدرا براي نخستين بار پاي پيش گذاشت و طرحي براي اثبات فلسفي معاد جسماني پي ريخت . ملاصدرا با طرح  مقدماتي چند براي نخستين بار كوشيد معاد جسماني يي را كه قرآن بيان مي كند، با ادله فلسفي اثبات نمايد. 
ادعاي استاد حكيمي 
استاد حكيمي در كتاب «معاد جسماني در حكمت متعاليه» مي كوشد نشان  دهد كه ملاصدرا تفكيكي است ؛ زيرا در نهايت به اين باور رسيده است  كه بايد دست عقل را در مسير اثبات معاد بست و راه تعبد را پيمود: «واقع اين است كه ما پس از تتبعات فراوان در آثار كوچك و بزرگ ملاصدرا و دقت در جوانب كلام او، به اين نتيجه رسيديم كه ايشان  براي وارد كردن بحث معاد جسماني در فلسفه ، به آن مباحث و اصول  پرداخته است ، و ليكن پس از طرح فلسفي  ـ عرفاني براي معاد جسماني ، معاد اصلي و اساسي اسلامي را همان معاد قرآني دانسته و در واقع ، ميان بحث معاد در فلسفه و فهم معاد از قرآن كريم تفكيك قائل شده است ، و معاد مثالي را معاد تام (عود الكل ) ندانسته است و معاد عنصري قرآني را مطرح كرده ، آن را مورد تأكيدها و تصريح هاي متعدد قرار داده است».(۳) طبق اين ادعا ملاصدرا درباره معاد دو موضع متفاوت اتخاذ كرده است : يكي موضعي فلسفي كه خودش آن را كافي نمي داند و ديگري موضعي  قرآني كه آن را تأييد مي كند. استاد اين  دو موضع را اين گونه تقرير مي كند: «فيلسوف شيراز در موضوع بسيار مهم معاد ، دو ايستار اتخاذ كرده است : ايستار نخست ، ايستار فلسفي ؛ در اين ايستارْ آن حجم بزرگ تلاش بحثي و فلسفي و عرفاني را عرضه مي دارد؛ آن كارمايه سترگ فني را به سامان مي رساند و از فلسفه «مشائي» و «اشراقي» بسي پيش تر مي آيد. در ايستار دوم (ايستار وحياني) به آستانه معالم قرآني ، و علم صحيح وحياني و تعاليم فياض  نبوي و وَلَوي روي مي آورد… و در جهت طرح وحياني معاد جسماني به استفاده از آبشخور لايزال حقايق «علم مصبوب» سر مي نهد».(۴)
در اين جا تنها درپي آن هستم كه نشان دهم آيا واقعاً ملاصدرا درباره معاد دو ديدگاه مختلف داشته است يا آن كه وي همواره بر يك موضع  پاي مي فشرده است . اين مسأله گاه مي تواند بحثي علمي باشد و گاه بحثي اخلاقي . در اين جا من به جنبه اخلاقي بحث توجه دارم و بر اين باور هستم كه استاد براي اثبات اين دوگانگي، صدر و ذيل گفتار اين فيلسوف را تقطيع يا «تفكيك» كرده و سخني به صدرا نسبت داده است كه روح وي از آن بيزار است . پيش از بررسي ادعاي استاد، لازم است گزارش كوتاهي از سلوك صدرا براي اثبات معاد جسماني به دست بدهم و سپس دعاوي  استاد را بررسي كنم . براي نشان دادن نادرستي ادعاي استاد حكيمي ، ديدگاه فلسفي ملاصدرا را در سه كتاب مهم ايشان پي مي گيريم: «مبدأ و معاد»، «اسفار» و «الشواهد الربوبيه» .
معاد در «مبدأ و معاد»
صدرا در بخش آغازين مقاله دوم كتاب «مبدأ و معاد» از اين نقطه مي آغازد كه همه مسلمانان معاد را مي پذيرند، اما در كيفيت آن اختلاف نظر دارند. از نظر وي ، منكران معاد دو دليل عمده براي ادعاي خود دارند: يكي امتناع اعاده معدوم و ديگري شبهه آكل و مأكول . در پاسخ به شبهه آكل و مأكول، متكلمان معتقد به اجزاي  اصليه اي هستند كه جزء هيچ بدن ديگري نمي شود و خداوند آن را براي هركس حفظ مي كند. اما پاسخ متكلمان قانع كننده نيست . ملاصدرا ديدگاه كساني مانند ملاجلال دواني را مستلزم مفسده تناسخ  معرفي مي كند. پس از آن مي كوشد تا معاد جسماني را كه در قرآن آمده  است ، به كمك هفت مقدمه اثبات كند: 
۱. تحقق و تحصل هر ماهيت تركيبي تنها به فصل آخر يا صورت آن است .(۵) 
۲. موضوع حركت كمّي ، همان شخص انساني متقوم از نفس معين همراه با ماده مبهمه است ، كه كميت آن همواره در حال دگرگوني است .(۶)
۳. تشخص هر چيز، چه مادي باشد و چه مجرد، به وجود خاص آن  است .(۷)
۴. وحدت شخصي همواره بر يك سياق نيست و وحدت هر چيزي به  حسب همان است .(۸)
۵. همان طور كه فاعل مي تواند در قابل شكلي ايجاد كند، مي تواند بدون  ماده قابل نيز شكلي ايجاد نمايد.(۹)
۶. خداوند نفس را شبيه خود آفريده و به آن قدرتي داده است كه مي تواند آنچه را بخواهد بيافريند.(۱۰)
۷. ماده اي كه در تحقق اشياء مورد نياز است ، جز امكان تحقق و قوه صرف  نيست . منشأ امكان نيز نقص وجود است .(۱۱)
ملاصدرا به جاي آن كه بكوشد مسأله بازگشت بدن هاي خاكي را حل كند، اين نظريه را مطرح مي سازد كه نفس انساني در مسير تكامل و اشتداد وجودي خود به جايي مي رسد كه بدني متناسب خود را مي سازد و اين بدن ْ بدن ِ قيامتي او خواهد بود، نه همان بدن خاكي . بنابراين مسأله بازگشت ابدان مطرح نيست تا شبهه آكل و مأكول يا مفسده  تناسخ پيش آيد؛ مسأله آفرينش است و خلق و ايجاد. 
ملاصدرا به اين نتيجه  مي رسد كه معادي كه او اثبات كرده است همان معاد قرآني و وَحياني است و با تأمل در آيات و روايات به دست مي آيد: «حال كه اين اصول و مقدمات با تتبع در احاديث و تدبر در آيات  تمهيد گشت ، محقق شد كه مُعاد (بازگردانده شده ) در مَعاد مجموع خود نفس و شخص آن و خود بدن و شخص آن است ، نه بدن عنصري ديگري آن گونه كه  غزالي برآن رفته است ؛ يا بدن مثالي آن گونه كه اشراقي ها بر آن رفته اند. و اين اعتقاد صحيح مطابق عقل و شرع و موافق آيين و حكمت است . پس هر كه درباره معاد به اين نوع ايمان آورد و آن را تصديق كند، به روز حساب و جزا ايمان آورده و حقاً مؤمن گشته است . و كوتاهي از اين ايمان خواري ، بلكه كفر و نافرماني است ».(۱۲)
معاد در «اسفار»
ملاصدرا همان مسيري را كه در «مبدأ و معاد» پيموده است با تفصيل بيشتر در «اسفار» مي پيمايد و براي اثبات معاد جسماني مورد نظر خود يازده اصل  فلسفي را تأسيس مي كند. اين يازده اصل، پس از كاستن سه اصل مشترك كه در هفت مقدمه پيشين نيز آمده بود، عبارتند از: 
۱. وجود در هر چيزْ اصل و ماهيتْ تابع آن است .(۱۳) 
۲. طبيعت وجود في نفسه شدت و ضعف مي پذيرد.(۱۴) 
۳. وجود، حركت اشتدادي را مي پذيرد.(۱۵)
۴. هويت و تشخص بدن به نفس آن است نه به جِرمش .(۱۶) 
۵. قوه خيالي جوهري است مجرد، نه قائم به بدن .(۱۷)
۶. صور خيالي و ادراكي قائم به نفس هستند.(۱۸) 
۷. ايجاد صورت هاي مقداري همواره نياز ماده نيست .(۱۹)
۸. نفس انساني شامل عوالم سه گانه است .(۲۰)
صدرا از اين اصول به همان نتيجه اي مي رسد كه در نقل قول او از «مبدأ و معاد» آورده شد.(۲۱)
معاد در شواهد الربوبيه 
ملاصدرا «مشهد چهارم» اين كتاب را به اين  بحث اختصاص مي دهد و در اشراق اول از اين مشهد نيز هفت اصل را تأسيس مي كند كه همان اصول فلسفي يا فلسفي  ـ عرفانيي هستند كه در جاهاي ديگر نيز به آن ها استناد كرده است .(۲۲) آن گاه اشراق دوم را با اين  عنوان مي آغازد: «در تفريع نتيجه مطلوب بر اصول هفتگانه مذكور»(۲۳) و از اصول پيشين خود چنين نتيجه گيري مي كند: «چون اصول هفت گانه ْ مسلّم و مبرهن گشت … ثابت و مسلم گشت كه  شخص مُعاد در روز قيامت هم از حيث نفس و هم از حيث بدن عيناً همان شخصي است كه در دنيا مي زيسته و اين كه تبدل خصوصيات  بدن در نحوه وجود و مقدار و وضع و ساير امور، ضرري به بقاي شخص بدن نمي رساند؛ زيرا تشخص و تعين هر بدني فقط مرهون بقاي نفس او با ماده عام و نامعلومي است (كه ضمن هر ماده خاص  معيني تحقق مي پذيرد) هرچند خصوصيات هريك تبديل يابد… اين است اعتقاد ما درباره معاد و هركس آن را انكار كند، ركن  بزرگي از ايمان را انكار كرده ، و عقلاً و شرعاً كافر و زنديق است و بايد بسياري از نصوص و احكام كتاب و سنت را نيز انكار كند».(۲۴) اين بود ديدگاه  فلسفي ملاصدرا درباره معاد. هنگامي كه اين ديدگاه را در كتاب هاي مختلف ايشان تحليل مي كنيم ، به چند نكته مي رسيم : نخست آن كه وي طرح واحدي براي كار فلسفي خود دارد و در همه جا آن را دنبال مي كند. وي در پروژه خود چند مرحله را دنبال مي كند: اهميت معاد را مطرح مي سازد، اقوال مختلف را در اين باره بيان مي كند و مدعي مي شود كه بسياري از فلاسفه مسلمان، در عين اعتقاد به معاد روحاني، از اثبات معاد جسماني ناتوان بودند، نظرگاه خود را درباره درستي معاد جسماني ابراز مي دارد، به تأسيس چند اصل فلسفي دست مي زند و بر اساس آن ها معاد مورد نظر خود را ثابت مي كند و سرانجام به شبهات معاد جسماني طبق مشرب خود پاسخ مي دهد.وي در هيچ جا سخني از داشتن دو موضع درباره معاد به ميان نمي آورد و همواره از يك موضع به اين مسأله مي پردازد. وي همه جا معادي را كه به كمك اصول فلسفي اثبات كرده است ، عين معاد قرآني مي داند و ادعا مي كند كه نخستين كسي است كه معاد قرآني را برهاني كرده است .صدرا بارها تصريح مي كند كه معاد قرآني را به كمك اصول فلسفي و عقلاني اثبات كرده  است؛ بنابراين نه تنها سخن از تفكيك نيست ، بلكه همواره شاهد آميختگي شرع  و فلسفه هستيم . ملاصدرا بارها ادعا مي كند كه به هيچ روي دست به تأويل آيات نزده است و معادي را كه اثبات كرده با ظواهر آيات سازگار است و به همين  دليل مي گويد كه عقيده او همان عقيده عامه مردم است . اما حق اين است  كه وي در اين جا نيز دست به تأويلي مهم زده است و آن تأويل در مفهوم جسم است . جسمي كه ملاصدرا مي گويد با جسمي كه عامه مي فهمند بسيار متفاوت است . ملاصدرا در اين جا فهم عامه را تخطئه مي كند، كه اگر هم در اين كار خود موفق باشد، باز عملاً از ظهور آيات دست كشيده است . اين بحثي است كه در جاي ديگري بايد به آن پرداخت ، اما يك نكته مسلم است و آن اين كه ملاصدرا همواره از يك ديدگاه به معاد مي نگرد و آن را معاد جسماني نيز مي داند و حتي بر شيخ اشراق ايراد مي گيرد كه معادي را كه ثابت نموده است ، مثالي است نه جسماني .(۲۵)
بررسي ادعاي استاد حكيمي  
استاد، ملاصدرا را تفكيكي مي داند و اين گونه استدلال مي كند كه ملاصدرا در مسأله معاد دو موضع يا به تعبير ايشان دو «ايستار» دارد: يكي ايستار فلسفي كه طبق آن معاد جسماني را به ياري اصول فلسفي اثبات مي كند(۲۶) و ديگري ايستار وحياني كه طبق آن ملاصدرا پس از دريافت ناكامي عقل از اثبات معاد قرآني، به تعاليم وحياني روي مي آورد و معادي را مي پذيرد (معاد عنصري) كه عقل فلسفي به آن راه نمي برد و تنها بايد آن را در پرتو اشراق وحي دريافت .(۲۷) استاد بر اين باور است كه ملاصدرا: «مبناي وحياني را از مشرب فلسفي و عرفاني تفكيك كرده و «معاد قرآني» را عنصري دانسته است و آن را به  صراحت پذيرفته و بر آن تأكيد كرده و مستلزم هيچ گونه امتناعي ندانسته است ».(۲۸) اگر ما باشيم و مكتوبات صدرا اين ادعا ناپذيرفتني است . استاد براي اثبات نظرگاه خود اقوالي را از ملاصدرا نقل مي كند و نتيجه مي گيرد كه وي داراي اين دو ايستار بوده است . اين نقل قول ها مفصل هستند، و بررسي همه آن ها در اين جا ممكن نيست . با اين همه چند مورد را بررسي مي كنيم. 
يك : استاد سخن بلندي را نقل مي كند كه مركز ثقل آن اين بند است : «از آنچه گفتيم ، دانسته شد كه وجود بهشت و دوزخ و ديگر احوال آخرت ، همان گونه كه توده هاي عوام مي فهمند و فهمشان به آن مي رسد، حق است و مطابق واقع است بر حسب همان اعتقاد يقيني  به آن . و هركس يك چيز از آن همه را انكار كند، پريشان گويي كرده (و سخن كفر گفته ) است و كارش تباه (و برون از هنجار) گشته است» .(۲۹)استاد از اين سخن ، نتيجه مي گيرد كه ملاصدرا از موضع فلسفي خود عدول كرده است . كافي است تا اين نقل قول را در مرجع اصلي آن بخوانيم و متوجه شويم كه اين  سخن نه تنها مؤيد نظرگاه استاد نيست ، بلكه برعكس ، گوياي همان  موضع و ايستار يگانه و تغييرناپذير صدرا در مسأله معاد است . ملاصدرا پس از تأسيس اصول خود و اثبات معاد جسماني طبق مبناي فلسفي خويش ، به پاسخ گويي به شبهات معاد جسماني مي پردازد. يكي از اين شبهات ، مفسده تناسخ است به اين بحث مي رسد كه چون عده اي از فلاسفه نتوانستند معاد جسماني را مستدل كنند و از سوي ديگر آيات صريح قرآني گوياي معاد جسماني است ، ناگزير شدند كه دست به دامان تأويل بزنند و بگويند كه عرب هاي عصر بعثت توان عقلي بالايي براي فهم معاد روحاني نداشتند، لذا قرآن كريم به زبان تمثيلي  با آنان سخن گفته است و اين آيات ناظر به حقيقت ديگري هستند. صدرا پس از نقل اين ديدگاه ، به شدت بر آن مي تازد و مي گويد كه  لازمه اين سخن آن است كه هدف تشريع ، گمراه ساختن مردم و فريفتن آنان باشد. سپس صدرا با ارجاع به آن اصول هفت گانه فلسفي، نتيجه مي گيرد كه معاد جسماني حق است و همه آنچه كه  عامه مردم از آيات مي فهمند و بدان باور دارند درست است. در حقيقت ملاصدرا مي گويد چون فلاسفه نتوانستند اصل معاد جسماني را برهاني كنند، به بيراهه رفتند و چون من توانستم اين كار بكنم ، ديگر نيازي به تأويل آيات  مربوط به بهشت و دوزخ نيست و ظاهر آن ها روشن و معناي آن ها حقيقي است ؛ بنابراين اين سخن صدرا يكي از نتايج همان معاد جسماني فلسفي او است ، نه ايستار ديگري و نقض آن موضع قبلي . دو: استاد قطعه اي از صدرا درباره حشر ابدان به اين شرح نقل مي كند: «اعتقاد ما درباره محشور شدن بدن ها (انسان ها) در روز جزا، اين است كه بدن ها از قبر بيرون مي آيند، به طوري كه هر كس هر كدام  از آنان را ببيند مي گويد: اين خودِ فلاني است ، اين آن ديگري است ، بدون كمترين شك و ترديدي . و اين عقيده كه اين خودِ فلان كس است ، عقيده اي صحيح و مطابق واقع است ، نه اين كه بدن هاي مثالي  و شَبَحي اشخاص باشد، بلكه بدن هاي انسان ها بايد (در معاد و رستاخيز) آن چنان باشد كه بر آن ها صدق كند كه اين خود آن انسان هاي دنيا و حقيقت آن هاست ، نه بدن هاي مثالي و ظلّي (سايه اي و شبحي )».(۳۰)
استاد اين سخن را ناقض قول به معاد جسماني فلسفي دانسته ، به اين نتيجه مي رسد كه اين بدن هاي دنيوي هستند كه از قبر بيرون مي آيند: «نه اين كه از خيال نفس  به صورت مثالي توليد شوند».(۳۱)
اما اگر باز به متن اصلي مراجعه كنيم ، در مي يابيم كه اين نقل قول نيز در جهت تثبيت معاد جسماني فلسفي است . ملاصدرا پس از استنتاج از اصول هفت گانه خود و اثبات معاد جسماني ، به پاسخ شبهه آكل و مأكول، مي پردازد و مي گويد تشخص  هر فرد به نفس اوست ، نه بدن دنيايي وي . بنابراين وجود ماده مبهمه كفايت مي كند و همان طور كه بدن شخص در طول زندگي عوض مي شود و اين دگرگوني در تشخص او اثري ندارد، در آخرت نيز همين طور است . كافي است در آخرت با ديدن فردي بگوييم كه اين همان شخص دنيايي است و سپس اين سخن را، كه استاد نقل كرده ، بيان مي كند و اين گونه نتيجه مي گيرد: «بازگشت همان شكل و هيئت يا مثل آن لازم نيست ، بلكه آن چه لازم است ، شكلي و هيئتي و مقداري با حفظ تشخص است».(۳۲) در اين جا ملاصدرا باز طبق همان مبناي هفتگانه خودش مسأله معاد را حل مي كند. پس اگر ما باشيم و متن اصلي ، بخشي كه  استاد حكيمي براي اثبات مدعاي خود نقل كرده اند، گوياي همان ايستار اول صدرا است ، نه ايستار دوم .
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

با مداد اربعين حسين (ع) سال ۱۴۰۲ قمري طبق برناخه روزنامه ام به منزل پدر شهيدم رفتم. مسئول دفتر باستقبالم آمد. پس از سلام و تعارفات نخستين جملات را با گزارش خواب يك خانم علويه اين طور شروع كرد:
  «علويه محترمه اي كه من او را مي شناسم و خانه اش در نزديكي خانه ما است مي گويد ديشب مرحوم آقا را در خواب ديدم به من فرمودند قطعاتي از بدن من لاي آجرهاي ديوار كوچه باقيمانده است به من ملحق كنيد.»
    من نخست اهميت ندادم و بساير گزارشها گوش دادم و تا دو ساعت برنامه رفت و آمد افراد و كارهاي معمولي ادامه يافت. سپس براي شركت در مجلس فاتحه در مجلس فاتحه با جمعي بيرون آمديم. نزديكيهاي محل شهادت كه رسيديم، بياد آن خواب افتادم. به بعضي از همراهان جريان را گفتم كه چنين خوابي نقل شده، ضرري ندارد نگاهي بكنيم. به همان نظر نخست همه ديديم ذرات مفصل از گوشت لابلاي آجرهاي كوچه مي باشد.
تشييع دوم براي يك جنازه
  دو نفر از رفقا مأمور شدند كه اين ذرات قطعه قطعه شده از پيكر شهيد محراب را جمع آوري نمايند (درد و كيسه پلاستيك آنها را جا دادند) قضيه به سرعت در شهر شايع گرديد مخصوصاً كه روز اربعين حسيني و هفتم شهداء بود و شيراز يكبارچه تعطيل بود. شب جمعه در مسجد طبق معمول و برنامه ساليانه شهيد محراب مجلس دعاي كميل برقرار و انبوده جمعيت داغدار گزارش مزبور را شنيدند. در اينجا اعلام شد كه در ساعت ده امشب تشييع دوم از باقيمانده پيكر آيت الله شهيد به عمل مي آيد.
  دستجات عزاداري تا پاسي از شب در صحن حضرت احمد بن موسي (ع) سرگرم عزاداري بودند و بالاخره بياد ملحق كردن بقيه بدن ابي عبدلله الحسين عليه السلام بنابر روايتي در روز اربعين دو كيسه محتوي اجزاء قطعه قطعه شده را به ميان جمعين آوردند. پائين قبر را شكافتند و به بدن شريفش ملحق نمودند.
دو نفر ديگر نيز همين خواب را ديدند
  راستي كه قضيه اي شفگت بود، فراموش كردم عرض كنم در همان روز ساعتي پس از كاوش لابلاي آجرهاي كوچه يكي از بستگان كه در لباس روحانيت و مورد احترام است به من خبر داد دو نفر از آقايان كه يكي از بستگان شهدا است چنين خوابي را ديشب ديده اند لذا قضيه صورت جدي تر بخود گرفت و من به دنبال آن مخدره علويه فرستادم كه رؤياي خودت را با نام خود همسر و فاميل و آدرس دقيق بنويس. ايشان نيز اجابت نمود و هم اكنون آن نوشته پيش روي من قرار دارد و من با اجازه خوانندگان عزيزتنها به ذكر چند جمله آن براي ثبت در تاريخ و عبرت نسل فعلي و آينده دار در اينجا نقل مي نمايم. اين خانم چنين نوشته: 
تكه گوشتم لاي ديوار است
نحوه خواب:
«در باغ بزرگ بودم كه آيت الله دستغيب در جلو مي رفتند و من عقب ايشان بودم. آنجا باغ بود ولي آن قسمتي كه آيت الله دستغيب بودند، در وسط چمن بودند كه آقا عباي قهوه اي روي دوششان بود و به من گفتند كه برو و به آنها بگو كه تكه گوشتم لاي ديوار است و چند دفعه تكرار كردند كه وقتي من از خواب بيدار شدم خيلي نگران بودم.»
داستاني گويا تر از يك كتاب
 اينك خودتنان داوري كنيد چقدر اين رؤياي صادقانه و داستاني واقعي گويا است؛ گويا تر از يك كتاب بزرگ. آنچه در اين كتاب مي گويد كه مرگ فناء نيست بلكه دروازه زندگي جديد است. شهداء زنده اند و نزد پرودگارشان روزي داده مي شود  يا از احاطه علمي ارواح در بزرخ نسبت به جريانهاي اين عالم سخن مي گويد از التفات روح بجسدش ياد مي كند، همه واقعيت دارد خودش عملاً ثابت كرد، نشان داد كه آري چنين است.
مطالب بسيار در حجم اندك
  با در نظر اجمالي به مطالب اين كتاب متوجه پر محتوي بودن آن با اين حجم اندك مي شويم، سفر آخرت را با شيرين ترين عبارات از مرك شروع و اقسام مرگ را براي نيكان و بدان بر مي شمارد، حالت اختضار را طوري براي خواننده مجسم مي كند كه گويي خود در حال جان دادن است.
   سپس وارد  عالم برزخ گرديده از بهشت برزخي و نعمتهايش از روي ‌آيات و اخبار مشروحاً سخن مي گويد و از طرف ديگر از دوزخ و عذابهاي برزخي آن پرده بر مي دارد ازداستانها و روياهاي صادقانه براي تأئيد مطالب شاهد مي آورد و با بياني رسا خواننده را متوجه منزل هاي آينده اش مي نمايد.
   آنگاه از مقدمات برپائي قيامت و دليلهاي معاد آيات و اخبار فشرده و كاملاً ساده سخن مي گويد، از صراط و ميزان بهشت و دوزخ نعمتها و غذابها طبق مدارك معتبر اظهار نظر مي نمايد رويه هم رفته مي توان به خوبي ادعا كرد صدها مطلب جالب و خواندني در اين كتاب بخواننده عرضه شده است.
مرگ
 
معاد از ماده عود به معني برگشتن است چون روح دوباره به بدن برگردانيده مي شود.
  معاد از اصول دين مقدس اسلام و اعتقاد به آن واجب است كه هر كس دوباره پس از مرگ زنده مي شود و به جزاي عقيده و عملش مي رسد.
  مسأله معاد كه ابتدايش مرگ و قبر و بعد برزخ و سپس قيامت كبري و پايانش بهشت يا جهنم است با اين حواس ظاهري درك نمي شود هرچند اصل معاد به دليل عقل ثابت است به تفصيلي كه ذكر مي شود لكن محال است كسي به تنهايي سردر بياورد كه بعد از مرگ چه خبر است غير از وحي راه ديگري ندارد زيرا هر كس در هر عالم و مقامي است اداركش از حدود آن عالم تجاوز نخواهد كرد مثلاً طفلي كه در عالم است محال است چگونگي بزرگي عالم بيرون رحم را بفهمد و محال است بي پاياني فضا و موجودات آنرا در يابد همچنين كسي كه در عالم ملك و اسير ماده و طبيعت است چگونه مي شود ملكوت را بفهمد كه باطن عالم ملك است و جايگاهش پس از خلاصي از اين عالم مي باشد و خلاصه خصوصيات عوالم پس از مرگ نسبت به كسي كه در عالم دنيا است غيب است و براي شناختن آن جز تصديق آنچه را كه حضرت آفريدگار خبر داده راهي نيست.
خصوصيات معاد ربطي به عقل ندارد
 بنابراين اگر كسي بگويد از عقل ما دور است  كه پس از مرگ فلان طور شود اصلا حرفش مورد قبول نيست چون خصوصيات آن ربطي به عقل ندارد و جميع عقلاً پشت به پشت  هم بزنند از جزئيات جريانات عالم ديگر خبري نخواهد داشت چيزي كه هست آنچه را كه محمد (ص) و ‌آل او فرموده اند ما هم تصديق مي نماييم زيرا آن بزرگواران معصوم و محل نزول وحي حضرت آفريدگارند.
آيا مرده حرف مي زند؟
  با اين بيان شبهاتي كه بعضي از بيخردان مي كنند معلوم شد كه همه بي اساس است مانند اينكه مي گويند كسي كه مرد بدنش در حكم جماد است نظير چوب خشك، ديگر سئوال وجوابش در قبرش چيست و ما اگر دهان مرده را از چيزي پر كنيم و روز ديگر قبرش را بشكافيم و جسدش را ملاحظه كنيم خواهيم ديد كه چيزي از دهانش خارج نشده است (جواب اين شبهه به زودي روشن مي شود)
نطق اختصاص به زبان ندارد
اين اشكالات در  اثر بيخردي از آخرت و دستگاه آفرينش و نداشتن ايمان به غيب است اين استعجابها شاهد كمي اطلاع و فهم است خيال مي كند نطق مال زبان است ارواح نطقي ندارند جنبش براي پاي حيواني است ارواح جنبش ندارند، در حالي كه خودش هر شب هنگام خواب گفتگوها دارد بدون اينكه زبان و لبش جنبش داشته باشد و كسيكه نزديكش بيدار باشد صدايش را نمي شنود و همچنين سيرها دارد بدون اينكه بدنش بستر جنبش داشته باشد.
حكمت رؤيا، تصديق انبياء است
 حضرت موسي بن جعفر(ع) مي فرمايد بشر در ابتداي خلقت، رؤيا (خواب ديدن) نداشت و بعد خدا باو داد سببش آن بود كه خداوند پيغمبري را براي دعوت و هدايت مردم زمانش فرستاد و او مردم را به اطاعت و بندگي پرودگار عالم امر كرد گفتند اگر ما خداي را بپرستيم در برابرش چه داريم در حاليكه دارايي تو از ما بيشتر نيست آن پيغمبر فرمود اگر اطاعت خدا كنيد جزاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما دوزخ است گفتند بهشت و دوزخ چيست؟
پس براي ايشان هر دو را توصيف كرد و شرح داد پرسيدند كي به آن مي رسيم فرمود هنگامي كه مرديد گفتند ما مي بينيم كه مرده هاي ما پوسيده و ريسيده و خاك مي شوند و براي آنها چيزي از آنچه وصف كردي نيست و آن پيغمبر را تكذيب كردند.
   خداوند احلام (خواب ديدن) را براي آنها قرار داد در خواب ديدند كه مي  خورند مي آشامند و حركت مي كنند مي گويند مي شنوند و غيره چون بيدار شدند اثري از آنچه ديده بودند نديدند پس نزد آن پيغمبر آمدند و خوابهاي خود را بيان كردند آن پيغمبر فرمود خداوند خواست حجت را بر شما تمام كند روح شما چنين است هنگامي كه مرديد هر چند بدنهاي شما در خاك پوسيده شود ارواح شما در عذاب است تا قيامت (يا در روح و ريحان و ناز و نعمت)
نپذيرفتن از كم ظرفيتي است
   لازمه عقل كثرت محتملات است (انما يعرف عقل الرجل محتملانه) يعني هر مطلبي كه مي شنوند و محال عقلي نباشد احتمال بدهد شايد صحيح باشد و اگر خبر دهخنده اش معصوم باشد بگويد حتماً صحيح است. وقتي كه كم عقل و جاهل است مي گويد اين حرفها چيست؟ نپذيرفتن دليل بر كوچكي و كم ظرفيتي است كه نمي تواند فوق طبيعت را دريابد مثل حيوان دوپايي است كه اندازه ادراكش همين است خوردن و خوابيدن و با جنس مخالف جمع شدن است البته با خر و گاو هم اگر بگويند وقت مردن ملك مي آيد يا در قرستان سئوال و جواب مي شود نمي تواند قبول كند چون حد ادراكش از شكم و فرجش نمي گذرد. چنانكه قبول عاليه مال بزرگي و وسعت روح است.
  شرح مسأله معاد به طور تفصيل اقتضاء ندارد آنچه كه مي شود از منزل اول تا آخر كه در اخبار اهل بيت (ع) ذكر شده گفته مي شود.
منزل اول- مرگ
   حقيقت مرگ بريده شدن علاقه روح از بدن است براي علاقه روح ببدن تشبيحات زيادي شده است بعضي گفته اند مثل كشتي بان و كشتي كه مرگ، كشتي را از تحت اختيار كشتيبان بيرون مي برد مي گويي پاي من، دست من، چشم من، من غير از دست و پا و چشم و گوش است وقتي كه مي گويي رفتم درست است كه تو رفتي لاكن بپايت رفتي و تو غير از پا هستي، مي گويي، ديدم؛ شنيدم، گفتم همه برگشتش به شخص واحد است اين شخص، روح شريف تو است كه از اين مظاهر ظهور پيدا مي كند روح مي بيند، مي شنود اما از اين سوراخ چشم و گوش پس بيننده وح است اين چشم آلت ديدن اوست روح چراغي است كه در ظلمتكده تن روشن گرديده است از مجراي چشم و گوش و ساير حواس روشنايي مي دهد.
   مرگ يعني جا به جا كردن چراغ- مثلاً فرض كنيد كه كلبه اي كه چنيدن سوراخ داشته باشد چراغ گازي قرار دهيد از اين مجراها روشني مي دهد چراغ را كه بيرون بردند تاريك مي شود مرگ يعني بيرون بردن اين چراغ از بدن.
روح نسبت به بدن داخل و خارج ندارد
   لكن بايد دانست كه علاقه روح به بدن نه از جهت حلول است يعني روح داخل بدن باشد نه اين طور نيست چون روح مجرد است و جسم نيست داخل و خارج ندارد فقط علاقه دارد توجه تامي به بدن دارد مرگ يعني قطع علاقه از بدن.
 واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه مرگ به اذن خداست همان كسي كه روح را به بدن علاقه داد در شكم مادر تا روز آخر همان كس هم قطع علاقه مي كند محيي اوست و مميت اوست آنقدر در قرآن ذكر شده كه خدا زنده مي كند و خدا مي ميراند بعضي از عوام از عزرائيل بدشان مي آيد و او را دشمن مي دارند ديگر نمي دانند كه او پيش خود كار نمي كند او از طرف پرودگار عالم مأموريت دارد.
كيفيت قبض روح
در كيفيت قبض روح در ضمن احاديث معراج است كه حاصلش اين است كه لوحي جلو حضرت عزرائيل است كه نام همه در آن ثبت شده هر كس اجلش برسد اسمش پاك مي شود و فوراً عزرائيل قبض روحش مي كند در آن واحد ممكن است هزارها نفر نامشان پاك شود و عزرائيل هم قبض روحشان نمايد تعجبي ندارد مثل بادي كه هزار چراغ را يك مرتبه خاموش كند همه به خدا بر مي گردد عزراعيل قبض روح مي كند اما در حقيقت خدا ميرانده چون از طرف اوست جل وعلي.
خدا ميميراند با عزرائيل يا ملائكه
  از اين بيان ظاهر مي شود در قرآن مجيد كه قبض روح را به خدا نسبت داده  و در جاي ديگر نسبت به عزرائيل  و در جاي ديگر به ملائكه  كه اعوان و انصار عزرائيل اند هر سه صحيح است چون عزرائيل و اعوان و انصار او به امر خداوند جانها را مي گيرند مانند سلطاني كه به وسيلهع لكشر و سردارانش، كشوري را فتح مي كنند پس صحيح است گفته مي شود لكشر فلان، كشور را فتح كرد چنانچه اگر بگويند، فلان سردار فتح كرد نيز درست است و در حقيقت سلطان كه تدبير و حكمراني لشكر با او است فتح كرده است و اين مثال براي نزديك شدن مطلب به فهم است وگرنه اصل مطلب از  اينها بالاتر است.
 بالجمله خدا در موقع مرگ جانرا مي گيرد ولي متوجه باشيد كه پرودگار عالم دنيا را دار اسباب قرار داده از آن جمله براي مرگ هم اسبابي معين فرمودهن مانند از بام افتادن، مريض شدن، كشته شدن و غيره، البته اينها بهانه و سبب است چون بسياري هستند كه مرضهاي سخت تر از او هم داشتند و نمردند پس ا ين به تنهايي موجب مرگ نمي شود، اگر پيمانه عمرش تمام شده باشد جانش را پرودگار عالم قبض مي فرمايد.
وگرنه چه بسيار اشخاصي كه صحيح و سالم بودند، بدون هيچگونه سابقه كسالتي مردند.
شكل عزرائيل نسبت به محتضرها
  جمله ديگر راجع به ملك الموت است كه وقتي براي قبض ارواح مي آيد شكلش نسبت به محتضر فرق مي كند. روايتي دارد كه حضرت ابراهيم (ع) تقاضا كرد كه هيئت عزرائيل را هنگام قبض روح كافر ببيند. عرض كرد كه طاقت نداريد، فرمود ميل دارم ببينم، عزرائيل خودش را به هئيت نشان داد و ابراهيم ديد صورت مرديست سياه رنگ كه موهاي بدنش ايستاده، بدبو، لباس سياه پوشيده، از دهان و بيني او شراره آتش و دود خارج مي شود ابراهيم غش كرد، پس از به حال آن فرمود: اگر كافر هيچ عذابي نداشته باشد، بس است عذابش در ديدن تو و بالعكس هم راجع به مؤمن.  
  • بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

برخی از اشخاص براین باورند که ضرورتی ندارد درباره مرگ و معاد بیندیشیم وازمسائلی که راهی برای
شناخت آن نداریم , سخنی بگوییم ویا کتابی بخوانیم.
آنها می گویند: ما باید به وجدانیات وقوانین جاری کشور, آداب و سنن ملی واجتماعی پای بند باشیم .
به کسی ستم نکرده و حقی را از احدی ضایع نکنیم . از دروغ و خیانت ودزدی و… پرهیز کنیم . کاری بر     خلاف وجدان  و عملی بر خلاف قانون انجام ندهیم , تا مورد ملامت وجدان ومکافات قانونی قرار بگیریم.
برای اینکه خوش باشیم , نباید به مصائب و دشواری های مردمان محروم کاری داشته باشیم . از مرگ و –میر عزیزان نباید متا ثر شویم . اگر جمعیتی بر اثر زلزله و یا بمب اتمی نابود شوند ,به ما ربطی ندارد .  ما برای دردها , رنج ها و بدبختی های مظلومان اشک تاثر نمی باریم…
هم اکنون زندگی جمعی از خانواده ها بر این منوال می گذرد , حتی برخی از مذهب ها عملا زندگی خود را بر پایه ی این عقاید تنظیم کرده اند . ولی به عنوان درآمد پاسخ باید گفت : این گفتارها در حد شعار و حرف مطلوب است . آیا افراد بشر می توانند در جامعه زندگی کنند و از اینگونه مسائل کناره گیرند؟!            مگرمی شود انسان خردمند و کنجکاو و متفکر و آینده نگر , ضروری ترین مسائل اعتقادی و فرهنگی را از تفکرات خود حذف کند ؟! مگر می شود درباره مرگ نیندیشید , در صورتی که به قول ((موریس مترلینگ))در زندگی و جهان ما فقط یک حقیقت قابل توجه وجود دارد و آن هم مرگ است ؟! مگر می شود از چنگ اینگونه مسائل فرار کرد؟!
      (( مرگ عبارت است از تولدی جاودانی در گهواره ای از نور و آتش هر کس بخواهد تصور وجود مرگ را از مخیله ی خود دور کند , یا از چنگ آن بگریزد بیش تر خود را در چنگال آن گرفتار می بیند . شبح مرگ مانع از دیدن همه ی چیزها می شود. ))۱    
                          (( به نقل از کتاب معاد درنگاه دین و عقل اثر محمد باقر شریعتی)) 
——————————————————————————————————
۱ –  موریس مترلینگ ,مرگ,ترجمه فرامرز برزگر ص ۲
رابطه انسان با معاد    
این باورجهانی وریشه دارازچند جهت باانسان ارتباط دارد: یکی ازنظرفلسفه تاریخ,که ازارکان((جهان بینی))به شمارمی آید: وقتی انسان به رشد جسمی وبلوغ فکری میرسد, قهرمانان خیر و شر را در کشمکش و نزاع می بیند .دراین جدال همگانی و پیکار دایمی و تاریخی , نمودهای فضیلت ,مغلوب عناصر رذیلت گشته و باطل غالبا بر حق چیره می گردد ,
و تاریخ به طور مقطعی به سود ستمگران رخ می نماید. اما برای وجدان حساس و ضمیر بیدار بشرقابل قبول نیست که خداوندان آزادی وعدالت, مقهوروقربانی آفرینندگان شرارت وجنایت گردند و با فرا رسیدن مرگ آنان , همه چیز پایان پذیرد , و روزی قرار نباشد به حساب این    دو قطب متضاد, رسیدگی شود و ((یوم الفصل )) (روز جدایی خائن از خادم ) فرا نرسد .
آرمان های بی نهایت و اندیشه های بی پایان انسانی دومین دلیلی است که ایمان به رستاخیز را با جان آدمی پیوند می دهد . سقراط می گوید :
((   این بذرهای بی حد و حصر برای رویش و پرورش خود , مزرعه ای بی نهایت و زمینه ای نامتناهی  لازم دارد .))
از این رو باغبان آفرینش برای روییدن بذرهای ابدیت طلبی و مطلق خواهی بشر , سرزمین دیگری را فراهم ساخته , که از ابعاد زمان و مکان کنونی فراتر است , و می تواند پرورشگاه آرمان های نامحدود بشر باشد .
   برای پرورش روح ما مکان تنگ است                  بیا به عرصه ی میدان لا مکان برویم
    دو روز عمر ,تمتع نمی دهد  , برخیز                  که همچوخضر پی عمرجاودان برویم
     دل  از ملازمت  تنگنای تن ,  بگرفت                  بیا  بیا  که به خلوت سرای جان برویم
 
    اشباع حس کنجکاوی و حقیقت یابی انسان , در مورد سرنوشت نهایی عالم و آدم و این که پس از ویرانی جهان ,آیا سایه ی سنگین عدم و خاموشی همه جا را فرا می گیرد ,یا جنبش و -جوشش دیگری در جهان پیدا می شود ,حاکی از ارتباط این ایمان با ذات و فطرت بشری است    وبالاخره هر متفکر و روشنفکری می داند برای کتاب زندگی بشرسر فصل های بی شماری وجود دارد ,که چند بخش آن در حیات دنیا تامین می گردد , و فصل های مبهم و تماشایی آن   پس از مرگ و ظهور قیامت ,آغاز وپایان می پذیرد .    
    بی دلیل نیست که این ایمان عمومی , در سرلوحه مسائل اعتقادی و معارف بشری قراردارد ,  اگر چه در مقابل اقیانوس خروشان جوامع انسانی , خاروخس هایی بوده وهست که بخاطر مسخ فطرت و بیماری روحی  ویا فرو رفتن در حیوانیت و وجود تعصبات گروهی و جریانات انحرافی, تلاش کرده اند این فریاد درونی را خفه کرده و این شعله ی مقدس را خاموش نمایند ;  غافل از اینکه خاموش کردن این مشعل محیط درونی آدمی را تیره وتار میکند  و زمینه را برای یورش خفاشان و شیاطین درونی و برونی, آماده می سازد ,تا انسانیت را تباه ساخته وازآنها جانورانی سفاک و عناصری پلید بسازند.                                 اینک نقش خلاق ایمان به معاد و اثرات فردی و اجتماعی آن راموردبررسی قرارمیدهیم .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                
                                                                                                    نقش ایمان به معاد در زندگی
    ماتریالیست ها و هواداران آنها می گویند : ایمان به حیات بازپسین ,  درامورفردی وجمعی          
اثرات منفی می گذارد و قدرت تحرک و نشاط را از آدمی سلب کرده واو را به انزوای سیاسی و اجتماعی می کشاند. دراین صورت او با اعتقاد به مکافات و انتقام الهی , با استعمارواستبداد
نمی جنگد وبه امید ورود به بهشت ونجات ازدوزخ به ذکروعبادت می پردازد وازکارومبارزه    
دست می کشد وبه نیازمندی های مادی ومعنوی زندگی که منشا تلاش وفعالیت است ,بي توجه 
مي شود . 
که دراینجابا تحلیل و بیان اثرات مثبت و سازنده ایمان به معاد به این اشکال پاسخ خواهیم داد. 

 تاثیرمعاد در اندیشه و اخلاق 
    اسلام جهان بینی و رسالت خود را بر سه پایه اساسی : مبدا, معاد و نبوت بنا گذاشته است . انکار هر یک از آنها را مانند نفی دو اصل دیگر می داند. ازطرف دیگر پایگاه تعلیم و تربیت- اسلامی بر زنده کردن فطرت استوار شده است ; بنابرين اسلام ايمان به معادرا ازارکان حیاتی 
انسان می داند که بدون آن ,زندگی برای بشر مفهوم درستی ندارد. مقررات دینی قوانین خشک و بی روح نیست  ,كه صرفا به خاطر تقلید و تشریفات در حاشیه زندگی تنظیم شده باشد  ,بلكه 
مجموعه ای از احکام , اخلاقيات واعتقادات است که هماهنگ با طبیعت و آفرینش است .۱
——————————————————————————————————
۱- براسا س آیات ۳۰ روم و ۴۰ یوسف 
       بدون شک انگیزه فعالیت , ميل به بقا وعشق به حيات است وانسان براي تامين لوازم  و نیازهای زندگی همچو خوراک و پوشاک و مسکن به تلاش برمی خیزد. آیین بشری  ,زندگی 
محدود و منحصر در حیات چند روزه ی دنیاست. بی شک  قوانين بشري كه  بازتاب  نيازها و خواسته های بسیاری ازمردم است,برای همين دنيا وضع گردیده است,اما قوانین الهي,زندگی
انسان  ,یک زندگی ابدی و بی نهایت است, وخوشبختی  و بدبختی او درگروسعادت و شقاوت زندگی دنیوی اوست ;ازاین روباید یک خط مشی معقول ومنطقی برای بشرتنظیم گردد,نه یک 
استراتژی عاطفی. باید مصلحت واقعی افراد تامین گردد.  نه هوی وهوس آنها. انسان با شعور فطری ووجدانی خود,معاد راباورمی کند و بدین وسیله حیات ابدی رامی فهمد,كه او باید حیات
معقولی داشته باشد و یک لحظه از نیازهای آن غفلت نورزد. ولی یک فرد مادی –  که منطقی جزتامین خواسته های حیوانی خود,و آرمانی جز دستیابی به هواهای نفسانی ندارد – اگر خیلی 
مترقی باشد ,آرزوداردهمه تمایلات حیوانی انسانها تامین گردد , و معتقد است نیازی به اخلاق و انسانیت نیست. 
    نقش معاد درفکر,روح,اخلاق,اجتماع واعتقادات فردی کاملا روشن است;زیرا او در امور فکری , خود و جهان را با دیدی واقع بینانه می نگرد و خویشتن را یک موجود چند روزه ای می داند که به همراه کاروان جهانیان به سوی جهانی پاینده و ابدی در حرکت است. بااین باور,
اندیشه او از محدوده محسوسات آزاد می شود ,تا به معقولات برسد و به مسائل غیبی و پنهانی 
دست پیدا کند . اگر مخترعان و مکتشفان بزرگ جهان فکر خود را در زندان محسوسات حبس می کردند,  امروز علوم مادی این قدر پیشرفت نمی کرد;  نه اتم شكافته مي شد و نه میکروب شناخته می گردید ,و نه قانون ((نسبيت))كشف می شد.
   نقش معاددرقلمرواخلاق وروحیات نیزروشن است,زیرااین واقع بینی وطرز فکر,احساسات
درونی راتعدیل کرده وآن راباخط مشی معقولی که باهدف نهایی سازگاراست محدود می سازد. 
کسی که معتقداست همچون پرکاهی است که برروی امواج سهمگین جهان هستی قراردارد وبه
طرف هدف نهایی آفرینش می رود,غرائز او همچون:ریاست طلبی,خودخواهی, مال دوستی , 
شهوت وغضب طغیان نمی کند,تا باعث سركشی وتجاوزبه حدود وحقوق دیگران شود,وانسان 
برای رسیدن به شکم وشهوت,خودراتبدیل به یک موجودبی اراده نمی سازد,بلكه لحظات حساس 
زندگی خودرادرراه ایثاروفداکاری,خدمات اجتماعی وتلاش های پرثمرصرف می کند,تا ضمن
تامین نیازهای محدودخود,درراه حق وسعادت عمومی گام برداردوحیات ابدی خودراتامین کند ودراین راه اگرجانش رافداکند,چه بهتر;زیراحیات غم انگیزراداده وزندگی پرفروغ ولذت بخش 
بازپسین را به دست آورده است.
    بنابرین تصورمرگ وجهان پس ازآن,نشاط وپویایی راازانسان نمی گیرد, زیرافعالیت انسان مولود حس احتیاج وعشق به بقاست,وبااعتقادبه قیامت,اين نيازطبیعی ازبین نمی رود. ایمان به معاد,دامنه نیازانسان رابه بی نهایت می رساندودنیا را((کشتگاه))آخرت می سازد.همانگونه که درنظام طبیعت گندم ازگندم می روید وجوازجو,وهمچنین نبایدازمکافات عمل غافل شد ,اعمال 
پلید,مانند:ظلم,بی عدالتی واستثمارکه از عقاید کثیف نشات می گیرد ونتايج زیانباری درزندگی جاودانی می گذارد,درجهان پهناورآخرت مفقود نمی شودبلکه درروزقیامت همه نهان هاآشکار
گردیده وانسان پاداش اعمال وکیفرکردارش رامی یابد;۱پس طبعا هرچه اعمال خوب وخدمات-
اجتماعی انسان خالصانه و آگاهانه و بیش تر باشد,بدون شک پاداش آن نیزافزون ترخواهد بود. ایمان به زندگی جاودانی,بر فعاليت و نشاط پربار انسان می افزاید.
                                                                                                    
  تحلیلی از معمای مرگ
    یکی از مشکل ترین مسائل آدمی معمای مرگ است,كه از دیربازذهن بشررابه خود مشغول 
داشته است . انسان ها پیوسته تلاش کرده اند که جوابی براین معمای مرموزومجهول پیدا کنند.   
اندیشه گران وحکیمان رنج تحقیق رابسیارکشیده اندتاحقیقت مرگ را بفهمند واین مساله ناشناخته 
درفرهنگ واندیشه انسانهارامعلوم کنند. شایداگرمرگ این اندازه مبهم نبود بشربه سبب آن مضطرب نمی شد. ابهام مساله مرگ باعث وحشت ونگرانی بشرشده است.قرنهاست فیلسوفان می کوشند این ترس را ازانسان بزدایندواورابه آرمانش,- زندگی جاودان- برسانند,اماتاكنون كسی نفهمیده است مرگ چیست!
                ((   کم اطردت الایام ابحاثها عن مکنون هذا الامرفابی الله الا اخفائه هیهات علم مخزون))۲
                                                                                                                                                     روزهای بسیاری بر من گذشت که در صدد جست وجوی حقیقت این سر مکنون بودم,اما اراده حق تعالی آن را ]ازفهم من[  مخفی ساخت. هیهات ازاینکه به آن دست یابم, زیرا این دانشی مستور و پنهان در خزانه علم الهی است.
—————————————————————————————–۱-براساس آیه ۴۹کهف
۲-نهج البلاغه ,تحقيق صبحي صالح , كلام۱۴۹,ص ۲۰۷٫
      شگفت آن که انسان با فرارازمرگ,خودرا به آن نزدیک می کند.دانش های دیروزوامروز بشر-ازجمله فلسفه-برای روشن کردن مساله مرگ,سخت تلاش كرده تاحدی که به احضارارواح وعلوم غریبه متوسل گردیده است,تا بتواند با سخنانی تسلی بخش باعث آرامش دل ها گردد. 
     انسان مومن,ازپرواز به ملکوت ترسی نداردومی داند اگرازاین خاکدان پست پروازکند ,به 
گردون هاوگیتی های وسیع منتقل می شود.فقط آنان که ایمان رابرای آبادی دنیاخواسته و دلبسته
به دنیا وعاشق جلال وجمال ومنصب و مقام هستندوآن هنگام که به ریاست می رسند, برای بقا قدرت حاضرند حتی عزیز ترین افرادشان رابه خاک وخون بکشند,دائما در ترس ووحشت اند.
    ازجمله ویژگی های انسان ترس ازمرگ است. علاقه به بقا و عشق به زندگی از خصایص جدانشدنی همه موجودات است اما آدمی  به غیراز علاقه به حفظ حیات خویش درآرزوی خلود نیز هست .ابدیت خواهی منوط به تصور ابدیت است واندیشه جاودانه زیستن ازمختصات انسان
است. به همین دلیل خوف وهراس ازمرگ همواره فکراورامشغول کرده واوباتمام توان با عوامل پیری و مرگ می جنگد وبرای دستیابی به چشمه حیات و راز بقا می کوشد
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معاد در دین بهائی
معاد یا جهان پس از مرگ یکی از عقاید اصلی بهائیان می‌باشد. بهائیان به بقای روح اعتقاد داشته و هدف از زندگی را پرورش استعدادات روح می‌دانند. بر طبق تعالیم بهائی روح انسانی مستقل از جسم بوده و پس از مرگ و فنای جسم، باقی و برقرار می‌ماند و در عوالم روحانی و الهی داخل گشته و به حیات و تکامل خود ادامه می‌دهد.
معاد از ديدگاه قرآن
از ديدگاه قرآن باطن هر کس در این دنیا، عین ظاهر اوست در آخرت- یوم تبلی السرائر؛ روزی که درون ها آشکار می شود؛ سوره طارق آیه ۱۰ 
مطابق آيات قرآن در روز قيامت نفس را مؤاخذه می‌كنند نه قوای نفس را. به همين خاطر نفس به قوای خود می‌گويد: وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا – چرا بر عليه من شهادت می‌دهيد. اعضای بدن می‌گويند: قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ – خدايی كه هر چيزی را به سخن در آورده‌است ما را به نطق واداشته است.(سوره فصلت- آيه ۲۲) 
نظام آخرت کاملترین نظام امکانی است که هر کس به حسب گنجايش وجودی خود هر چه را اراده نماید و بخواهد بی درنگ و بدون شرط به وجود خواهد آمد. خدا در قرآن می فرماید: لَهُم مَّا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ- هر چه بخواهند در آنجا براى آنها هست،و نزد ما نعمتهاى بيشترى است (كه به فكر هيچ كس نمى‏رسد)- سورةُ ق‏ آيه۳۵ 
فلسفه معاد از نظر اسلام
معاد يعنی تجلی كردن نفس با تمام آنچه در درون خود داشته است، يعنی آنچه در زمين وجودت كاشتی قيام می‌كند. در قيامت نوشته‌های نفس به اسم شريف “الحی” حيات می‌يابند. 
هر كس زرع و زارع و مزرعه خويش است؛ به عبارت ديگر مهمان سفره خود است. بسياری از آنچه در آخرت به انسان روی می‌آورد بروز و ظهور صفات و ملكاتی هستند كه انسان در مزرعه وجود خويش كاشته است. 
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / كای نور چشم من بجز از كشته ندروی – سعدی-
جزا در طول علم و عمل بلکه نفس علم و عمل است. لاجرم قیامت هر کسی برپا شده‌است و هر کس بهشت یا دوزخ خود است.هر کس با ادراکات و افکار و اقوال و اعمالش سازنده خود است و ادراکات او عین هویت و ذات او می‌گردند. 
منابع
معرفت نفس – علامه حسن زاده آملی 
انسان در عرف عرفان- علامه حسن حسن زاده آملی 
‌ويكی پديای انگليسی 
به اعتقاد مسلمانان در روز قیامت خورشید تاریک گشته، ستارگان به زمین می‌ریزند و کوهها جاری گشته مردگان از خاک بر می‌خیزند، اما عده‌ای معتقدند که علامات روز قیامت از متشابهات قرآن است و این علائم معانی دیگری دارد، در قرآن مذکور است که اکثر مردم رسیدن قیامت را نخواهند فهمید، در صورتی که اگر علائم به صورت ذکر شده اتفاق افتد، قیامت را همگان خواهند فهمید. 





اهـميت معاد از ديدگاه قرآن کريماشاره:
یک نظر اجمالی به آیات قرآن مجید نشان می دهد که در میان مسائل عقیدتی هیچ مسأله ای در اسلام بعد از توحید به اهمیت مسأله معاد، و اعتقاد به حیات بعد از مرگ، و حسابرسی اعمال بندگان و پاداش کیفر و اجرای عدالت نیست.
وجود حدود ۱۲۰۰ آیه درباره معاد در مجموع قرآن مجید که قریب به یک سوم آیات قرآن را تشکیل می دهد، و اینکه «تقریبا» در تمام صفحات قرآن بدون استثنا، ذکری از معاد به میان آمده، و اینکه بسیاری از سوره های اواخر قران به طور کامل، یا به طور عمده، درباره معاد و مقدمات و علائم و نتایج آن سخن می گوید، شاهد گویای این مدعی است.
در جای جای قرآن مجید بعد از موضوع ایمان به خدا، ایمان به جهان دیگر آمده، و تقریبا در ۳۰ آیه این دو موضوع را قرین هم قرار داده. «و یؤمنون بالله والیوم الآخر» یا تعبیری شبیه آن فرموده است و در بیش از ۱۰۰ مورد اشاره به «الیوم الآخرة- یا – الآخرة فرموده است.
چرا چنین نباشد در حالی که:
۱_ ایمان به خدا و حکمت و عدالت و قدرت او بدون ایمان به معاد کامل نمی گردد.
۲_ ایمان به معاد به زندگی انسان مفهوم می دهد، و زندگی این جهان را از پوچی در می آورد.
۳_ ایمان به معاد روند تکاملی زندگی بشر را در مسیر روشنی نشان می دهد.
۴_ ایمان به معاد ضامن اجرای تمام قوانین الهی، و انگیزه اصلی تهذیب نفوس، و احقاق حقوق، و عمل به تکالیف، و ایثار شهیدان، و فداکاری فداکاران است، و انسان را حسابگر خویش می سازد.
۵ _ ایمان به معاد روح دنیا پرستی را که خمیر مایه تمام خطاها و جنایات است تضعیف می کند، و دنیا را از صورت یک «هدف نهائی» بیرون آورده، مبدل به یک «وسیله» برای نیل به سعادت جاویدان می سازد، و چقدر میان این دو دیدگاه تفاوت است!
۶-   ایمان به معاد به انسان در برابر شدائد نیرو می بخشد و چهره وحشت انگیز مرگ را که همیشه به صورت کابوسی بر افکار انسانها سنگینی داشته، و آرامش را از آنها سلب می کرده، دگرگون می سازد، و آن را از مفهوم فنا و نیستی به دریچه ای به سوی جهان بقا تغییر می دهد.
۷-      کوتاه سخن اینکه ایمان به معاد به اضافه ایمان به مبدأ عالم هستی خط فاصل فرهنگ خدا پرستان و مادیین محسوب می شود.
با این اشاره به قرآن باز می گردیم و به آیات زیر گوش جان فرا می دهیم:
۱-     «الله لا إله إلا هو لیجمعنکم الی یوم القیامة لا ریب فیه و من اصدق من الله حدیثا.»
(سوره نساء، آیه ۸۷).
۲-     «زعم الذین کفروا أن لن یبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبؤن بما عملتم و ذلک علی الله یسیر.» 
(سوره تغابن، آیه ۷).
۳-     «و یستنبؤنک احق هو قل إي و ربی الله لحق و ما انتم بمعجزین.»
(سوره یونس، آیه ۵۳).
۴-     «و قال الذین کفروا لا تأتینا الساعة قل بلی و ربی لتأتینکم عالم الغیب.»
(سوره سبأ، آیه ۳).
۵-     «ربنا إنک جامع الناس لیوم لا ریب فیه ان الله لا یخلف المیعاد.»
(سوره آل عمران، آیه ۹).
۶-     «ألا إن الذین یمارون في الساعة لفي ضلال بعید.» 
(سوره شوری، آیه ۱۸).
۷-     «والذین کذبوا بآیاتنا و لقاء الآخرة حبطت اعمالهم هل یجزون إلا ما کانوا یعملون.»
(سوره اعراف، آیه ۱۴۷).
۸-     «و أن الذین لا یؤمنون بالآخرة اعتدنا لهم عذابا الیما.» 
(سوره اسراء، آیه ۱۰).
۹-     «و قیل الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یوم هذا و مأواکم النار و ما لکم من ناصرین.»
(سوره جاثیه، آیه ۳۴).
۱۰ – «و إن تعجب فعجب قولهم ءإذا کنا ترابا ءإنا لفي خلق جدید اولئک الذین کفروا بربهم و اولئک الاغلال فی اعناقم و اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.»
(سوره رعد، آیه ۵).
ترجمه:
۱-   خداوند معبودی جز او نیست، و به طور قطع همه شما را در روز رستاخیز که شک در آن نمی باشد جمع می کند، و کیست که از خداوند راستگوتر باشد؟
۲-   کافران پنداشتند که هرگز برانگیخته نخواهند شد، بگو آری، به پروردگارم سوگند که همه شما (در قیامت) مبعوث خواهید شد، سپس آنچه را عمل می کردید به شما خبر می دهند، و این برای خدا آسان است.
۳-   از تو می پرسند: آیا آن (وعده مجازات الهی) حق است؟ بگو آری، به خدا سوگند قطعا حق است، و شما نمی توانید از آن جلوگیری کنید!
۴-   کافران گفتند قیامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد، بگو آری، به پروردگارم که از غیب آگاه است سوگند که به سراغ همه شما خواهد آمد.
۵-      پروردگارا! تو مردم را در روزی که تردیدی در آن نیست جمع خواهی کرد، خداوند هرگز از وعده خود تخلف نمی کند.
۶-      … آگاه باشید آنها که در قیامت تردید می کنند در گمراهی عمیقی هستند.
۷-   و کسانی که آیات ما و لقاء رستاخیز را تکذیب (و انکار) کنند اعمالشان نابود می گردد، آیا جز آنچه را عمل کرده اند پاداش داده می شوند؟!
۸-      آنها که به قیامت ایمان نمی آورند عذاب دردناکی برایشان آماده ساخته ایم. 
۹-   و به آنها گفته می شود: امروز شما را فراموش می کنیم، همان گونه که شما دیدار امروز را فراموش کردید، و جایگاه شما دوزخ است، و هیچ یاوری ندارید!
۱۰-  و اگر می خواهی (از چیزی) تعجب کنی، عجیب، گفتار آنها است که می گویند: آیا آن هنگامی که خاک شدیم (بار دیگر زنده می شویم و) به خلقت جدیدی باز می گردیم؟! آنها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شده اند، و آن غل و زنجیرها است در گردنشان، و آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.
تفسیر و جمع بندی
تأکیدهای پی در پی
در آیات فوق مسأله معاد و حیات پس از مرگ با تأکیدات فراوانی به صورتهای مختلف مطرح شده است، و همه بیانگر اهمیت خاصی است که قرآن برای این مسأله قائل است.
در نخستین آیه، سخن از اجتماع قطعی انسانها در آن روزی که هیچ شک و تردیدی در آن نیست به میان آمده می فرماید: «هیچ معبودی جز الله نیست، و به طور قطع همه شما را در روز قیامت که شک و تردیدی در آن راه ندارد جمع می کند» «الله لا اله إلا هو لیجمعنک الی یوم القیامة لا ریب فیه».
سپس برای تأکید بیشتر می افزاید: «چه کسی از خدا راستگوتر است»؟! «و من اصدق من الله حدیثا».
آغاز و انجام آیه، و بند بند آن، هر کدام تأکیدی است بر این مسأله، و نشان دهنده میزان اهمیتی است که قرآن برای این موضوع قائل است. (آیات فراوان دیگری نیز در قرآن است که همه بر این موضوع تأکید می کند که در معاد هیچ ریبی نیست، مانند آیه ۷ حج، و آیه ۹و ۲۵ آل عمران، آیه ۱۲ انعام، آیه ۲۱ کهف، آیه ۵۹ غافر، آیه ۷ شوری، و آیه ۲۶ و ۳۳ جاثیه.) قابل توجه اینکه «ریب» به گفته «مقائیس اللغه» در اصل به معنی هر گونه شک است، یا شکی که آمیخته با خوف و ترس باشد، و اگر این واژه بر «حاجت» نیز اطلاق می شود به خاطر آن است که صاحب حاجت معمولا شک در حصول آن دارد، شکی آمیخته با خوف از دست رفتن!
در «فروق اللغه» میان «شک» و «ریب» تفاوتی ذکر شده، که «ارتیاب» شکی است آمیخته با تهمت.
شاید به کار رفتن این واژه در قرآن مجید در مورد معاد نیز به خاطر همین باشد که مخالفان علاوه بر اینکه درباره معاد اظهار شک می کردند پیامبر را نیز متهم می نمودند که این مطالب را از خود ساخته است.
البته جای این سئوال باقی می ماند که چرا قرآن در اینجا و مانند آن تنها به ادعا قناعت کرده و دلیلی ذکر نفرموده است؟
این به خاطر آن است که اولا دلائل معاد در جای جای قرآن مجید بارها و به طور مکرر مطرح شده، و نیازی نبوده است که در هر آیه تکرار گردد، ثانیا گویی قرآن می خواهد این حقیقت را بیان کند که دلائل معاد آن قدر روشن و واضح و آشکار است که جای هیچ گونه شک و تردید را باقی نمی گذارد. (باید توجه داشت که «لام» در «لیجمعنکم» علامت قسم است، سپس با نون تأکید ثقیله همراه شده، و بعد با جمله «لا ریب فیه» تأکید گردیده، و سرانجام با جمله: و من اصدق من الله حدیثا مؤکدتر شده است. (در اینکه چرا «لیجمعن» در اینحا با «الی» متعدی شده، با اینکه قاعدتا باید با «فی» باشد؟ بعضی از مفسران گفته اند یا به خاطر این است که «لیجمعن» به معنی «لیحشران» است که با «الی» متعدی می شود، و یا «الی» در اینجا به معنی «فی» می باشد).
* * *
در دومین آیه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور می دهد که مؤکدا سوگند یاد کند که قیامت و حشر و نشر در کار است، می فرماید: «کافران گفتند: هرگز بر انگیخته نخواهند شد! بگو: آری به پروردگارم سوگند که همه شما بر انگیخته خواهید شد، سپس آنچه را عمل می کردید به شما خبر می دهد، و این برای خدا آسان است». «زعم الذین کفروا أن لن یبعثوا قل بلی و ربی لتبعثن ثم لتنبؤن بما عملتم و ذلک علی الله یسیر.»
می دانیم سوگند یاد کردن معمولا کار خوبی نیست، آن هم سوگند به پروردگار، و لذا قرآن مردم را از آن نهی می کند و می گوید: «و لا تجعلوا الله عرضة لأیمانکم»: «خدا را معرض سوگندهای خود قرار ندهید» (بقره ۲۲۴).
ولی گاه مطلب به قدری مهم است که یاد کردن سوگند در مورد آن نه تنها ممنوع نیست، بلکه لازم است.
قابل توجه اینکه علاوه بر تأکیداتی که در «لتبعثن و لتنبئن» وجود دارد، در پایان آیه نیز تصریح می کند که این کار برای خدا آسان است، و لذا نباید در آن شک و تردید کنید. («زعم» (بر وزن «طعم») در اصل به معنی سخنی است که یقینا یا احتمالا دروغ است، و گاهی به پندار باطل که خالی از سخن باشد نیز گفته می شود، بعضی از مفسران مانند شیخ طوسی در «تبیان» و «قرطبی» و نویسنده «روح البیان» نقل کرده اند که «زعم» کنیه دروغ است.)
* * *
در سومین آیه همین مطلب را به صورت سؤال و پاسخی که در میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مشرکان رد و بدل شده است مطرح می کند، می فرماید: «آنها از تو می پرسند آیا وعده عذاب الهی حق است»؟! «و یستنبؤنک» از «نبأ» به معنی «خبر مهم» است، و به گفته «راغب» در «مفردات» به معنی خبر مفید و با عظمت است که انسان علم یا ظن غالب نسبت به آن دارد، و تا این امور سه گانه (فایده، عظمت، و علم) در آن نباشد، به آن «نبأ» گفته نمی شود (بنابراین اخبار مشکوک، یا کم اهمیت، یا بی فایده را «نبأ» نمی گویند، و اگر می بینیم در سوره نبأ توصیف به «عظیم» شده برای تأکید بیشتر است) و اگر به پیامبر نبی گفته می شود نیز به خاطر خبرهای او است که واجد این ویژگیهای سه گانه است.
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بحث ما درباره مسأله معاد است . مسأله معاد از نظر اهميت ، بعد از مسأله توحيد مهمترين مسأله دينی و اسلامی است . پيغمبران ( و بالخصوص‏ آنچه از قرآن درباره پيغمبر ما استفاده می‏شود ) آمده‏اند برای اينكه مردم‏ را به اين دو حقيقت مؤمن و معتقد كنند : يكی به خدا ( مبدأ ) و ديگر به‏ قيامت و يا فعلا به اصطلاح معمول ما معاد مسأله معاد چيزی است كه برای‏ يك مسلمان ايمان به آن لازم است ، يعنی چه ؟ يعنی در رديف مسائلی نيست‏ كه چون از ضروريات اسلام است و ايمان به پيغمبر ضروری است ، پس ايمان‏ به آن هم به تبع ايمان به پيغمبر ضروری است . ما بعضی چيزها داريم كه بايد به آنها معتقد بود ، به اين معنا كه‏ اعتقاد به آنها از اعتقاد به پيغمبر منفك نيست ، ” بايد ” به اين‏ معناست نه به معنی تكليف ، به معنی اين است كه انفكاك پذير نيست كه‏ انسان به پيغمبر و اسلام ايمان و اعتقاد داشته باشد ولی به اين چيز ايمان‏ نداشته باشد . مثلا روزه ماه رمضان ، می‏گويند كه روزه ماه رمضان از ضروريات اسلام است . اگر كسی روزه نگيرد و بدون عذر روزه بخورد ، اين‏ آدم فاسق است ولی اگر كسی منكر روزه باشد ، از اسلام خارج است ، چرا ؟ 
برای اينكه اسلام ايمان به وحدانيت خدا و ايمان به پيغمبر است و امكان‏ ندارد كه كسی به گفته پيغمبر ايمان داشته باشد ولی روزه را منكر باشد ، چون اينكه در اين دين روزههست از ضروريات و از واضحات است ، يعنی نمی‏شود انسان در ذهن خودش‏ ميان قبول گفته‏های پيغمبر و منها كردن روزه تفكيك كند . ولی خود مسأله‏ اعتقاد به روزه داشتن مستقلا موضوع ايمان و اعتقاد نيست ، يعنی در قرآن‏ هيچ جا وارد نشده : ” كسانی كه به روزه ايمان می‏آورند ” . اما گذشته از اينكه مسأله معاد و قيامت مثل روزه از ضروريات اسلام‏ است ( يعنی نمی‏شود كسی معتقد به پيغمبر باشد ولی منكر معاد باشد ) در تعبيرات قرآن كلمه ايمان به قيامت ، ايمان به يوم آخر آمده است ، يعنی‏ پيغمبر مسأله معاد را به عنوان يك چيزی عرضه كرده است كه مردم همان‏ طوری كه به خدا ايمان و اعتقاد پيدا می‏كنند ، به آخرت هم بايد ايمان و اعتقاد پيدا كنند ، كه معنی آن اين می‏شود كه همين طوری كه خداشناسی لازم‏ است ( يعنی انسان در يك حدی مستقلا با فكر خودش بايد خدا را بشناسد ) در مسأله معاد نيز انسان بايد معادشناس باشد ، يعنی پيغمبر نيامده است‏ كه در مسأله معاد بگويد چون من می‏گويم معادی هست شما هم بگوييد معادی‏ هست ، مثل اينكه من گفتم روزه واجب است شما هم بگوييد روزه واجب است‏ . نه ، ضمنا افكار را هدايت و رهبری و دعوت كرده كه معاد را بشناسند ، معرفت و ايمان به معاد پيدا كنند . 
معاد ، جزء اصول دين 
اينكه علمای اسلام معاد را از اصول دين قرار داده‏اند ولی ساير ضروريات‏ را از اصول دين قرار نداده‏اند ، بر همين اساس است . چون خيلی اشخاص از ما اين سؤال را می‏كنند ، می‏گويند شهادتين كه انسان به آن مسلمان می‏شود دو چيز بيشتر نيست : ” اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله‏ 
” . ديگر چرا مسأله معاد را جزء اصول دين قرار داده‏اند ؟ خوب ، آدمی كه‏ به پيغمبر ايمان داشته باشد ، به هر چه پيغمبر گفته ( اگر برايش ثابت‏ شود كه پيغمبر گفته ، مخصوصا اگر ثبوتش به حد ضرورت و بداهت برسد ) ايمان پيدا می‏كند ، پس ما بايد بگوييم اصول دين دو چيز بيشتر نيست 
( ۱ ) : توحيد ، نبوت ، معاد فرع و طفيلی نبوت است ، چون ما به نبوت‏ 
اعتقاد داريم و پيغمبر از معاد خبر داده ، به معاد هم اعتقاد داريم ، همين طوری كه چون پيغمبر گفته‏اند نماز واجب است به نماز هم اعتقاد داريم ، نماز هم از ضروريات است ، روزه هم از ضروريات است ، حج هم از ضروريات است . اين ايراد وارد نيست ، چون علت اينكه مسلمين معاد را جزء اصول دين‏ قرار داده‏ا ند اين بوده كه اسلام درباره معاد يك امر علاوه‏ای از ما خواسته‏ ، يعنی نخواسته ما فقط آن را به عنوان يكی از ضروريات اسلام ، به طفيل‏ قبول نبوت قبول كرده باشيم ، خواسته كه خود ما هم مستقلا به آن ايمان و اعتقاد داشته باشيم ، ولو مثلا ما به نبوت اعتقاد نداشته باشيم ، به معاد اعتقاد داشته باشيم . اين كه ” ولو ” می‏گويم نه اينكه از آن صرف نظر می‏كنم ، می‏خواهم بگويم يك مسأله‏ای است كه خواسته ما مستقلا به آن ايمان‏ داشته باشيم و لهذا قرآن استدلال می‏كند بر قيامت ، استدلال نمی‏كند بر روزه‏ ، می‏گويد روزه را پيغمبر گفته ، ولی استدلال می‏كند بر قيامت ، چه آن نوع‏ استدلالی كه پايه آن خود توحيد است ، و چه آن استدلالی كه پايه آن نظام‏ خلقت است . 
استدلالهای قرآن بر معاد 
دو نوع استدلال در قرآن هست . يك نوع استدلال بر معاد ، بر اساس توحيد است كه قرآن می‏گويد ممكن نيست خدا خدا باشد ولی معادی نباشد ، يعنی اگر معاد نباشد خلقت عبث است . اين خودش يك استدلال است . قرآن خواسته‏ روی اين مطلب استدلال كند : ” « ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم‏ الينا لا ترجعون »” ( ۱ ) . البته ما روی اين استدلالها بعد بيشتر صحبت‏ می‏كنيم ولی حالا اين مدعای خودمان را كه ” معاد از اصول دين است ” می‏خواهيم بگوييم روی چه حساب است . قرآن در واقع اين طور می‏گويد : يا بايد بگوييد خدايی نيست ، پس خلقت و آفرينش عبث و باطل و بيهوده‏ است ، دنبال حكمت در خلقت نبايد رفت و مانعی نخواهد داشت كه خلقت‏ بر عبث و بيهوده باشد ، و يا اگر خدايی هست كه جهان را آفريده است‏ معادی هم بايد باشد ، معاد متمم خلقت است ، مكمل خلقت است ، جزئی از خلقت است كه با نبودن آن خلقت ناقص است ، خلقت عبث و بيهوده است‏يك سلسله استدلالهای ديگر هم در قرآن هست كه همان نظام موجود و مشهود را دليل بر قيامت قرار می‏دهد . در اول سوره حج و مؤمنون هست كه ايها الناس ! اگر در بعث و در قيامت شك و ريب داريد ، پس ببينيد خلقت‏ خودتان را ، بعد خلقت خود ما را می‏گويد كه شما را از نطفه آفريديم ، نطفه را از خاك آفريديم ، بعد نطفه را به علقه و علقه را به مضعه تبديل‏ كرديم ، بعد برای مضعه استخوان قرار داديم ، بعد گوشت پوشانديم ، بعد شما را به صورت طفل در آورديم ، ” « ثم انكم بعد ذلك لميتون ۰ ثم انكم‏ يوم القيامة تبعثون »” ( ۱ ) همچنين كأنه همين راهی را كه تا حالا آمده‏ايد ادامه می‏دهيد تا منتهی می‏شود به قيامت . پس سر اينكه معاد را جزء اصول دين قرار داده‏اند ، نه صرف [ اين بوده‏ كه معاد ] يكی از ضروريات دين و از توابع نبوت بوده است ، بلكه يك‏ مسأله‏ای بوده كه راه استدلال بر آن لا اقل تا اندازه‏ای باز بوده و قرآن‏ می‏خواسته است كه مردم به مسأله قيامت  به عنوان يك مسأله مستقل‏ اعتقاد پيدا كنند  . 
  • بازدید : 55 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

         ادیان بزرگ از سعادت انسان در دنیا و آخرت صحبت می کنند. اما معاد پرستان حکومتی که عموما خود بدون هیچگونه پای بندی اخلاقی از موقعیت اجتماعی شان بهره های مادی میگیرند، برای مردم آخرت را اصل دانسته، بهره گیری از فضائل دنیا را حقیر جلوه می دهند. آنها مردم را به ظهور امام غایب، معاد، رستاخیز و بهشت رجوع می دهند. به مردم می گویند اگر فقر، بیکاری، فساد، بی امنیتی، فقدان آزادی ها و همه گونه خطر را تحمل کنید به بهشت می روید و رستگار خواهید شد. 
اسلام، مسیحیت و یهودیت از سعادت انسان در دنیا و آخرت صحبت می کنند. انسان هائی که در دنیا نیکوکارند به بهشت بشارت داده میشوند: “آنانکه ایمان آوردند و نیکو کار شدند بزودی در بهشتی در آوریم که نهرها از زیر آن جاریست و در آن زندگانی جاوید کنند و بر آنها در بهشت، جفت های پاکیزه است و آنان را بسایه رحمت ابدی خود در آوریم”(قران النسا ۵۷)(۱). دنیائی که مملو از نیکو کاری باشد مسلما بهتر و انسانی تر است. در هیچ یک از ادیان سختی کشیدن در دنیا برای رسیدن به سعادت آینده توصیه نمیشود. در این ادیان روز معاد یا قیامت، مردگان به پا می خیزند و اعمال نیک و بد هرکدام به حساب می آید. انسان های خوب به بهشت میروند و آخرتی خوب دارند و دیگران راهی جهنم شده به آخرتی بد می رسند. اما در ادیان نامبرده مبحثی وجود دارد که اشاتولوگی (Eshatology) یا علم المعاد نام دارد. میتوان آن را فرجام شناسی(۲) یا معاد شناسی ترجمه کرد. معاد شناسی مبحث “آخرین چیزها ،مرگ، رستاخیز، دوزخ و بهشت” است(۳). موضوع آن بررسی معاد، مرز میان دنیا و آخرت است. معاد شناسی در ادیان مختلف معنای یکسانی ندارد. اسلام، مسیحیت و یهودیت هرکدام معاد شناسی خود را دارند.
در معاد شناسی زندگی در دنیا فرع و معاد یا آخرت که زمان آن معلوم نیست اصل است. عمده فعالیت های انسان برای سعادت در آینده است. بهره گیری از فضائل زندگی، لذت بردن و گاهی حتی بر آورده نمودن امیال و غرائز طبیعی انسانی دل بستن به مسائل حقیر به شمار میرود. رسیدن به بهشت موعود هدف زندگی انسان است. 
در دین زرتشت انسان آزاد است که از خوبی که دائما با بدی در حال مبارزه است پشتیبانی کند. اما این دین معتقد به دوگرائی، ثنویت، یا دوآلیسم، خوبی یا بدی، سفیدی یا سیاهی پدیده ها است، مقوله ای که میتواند انسان را در این دنیای پیچیده و رنگارنگ به نتایج غلطی برساند.مبحث مکاشفه یوحنا بخشی از معاد شناسی تفکری را در بر می گیرد که “مکاشفه يوحنا” (apocalypse) نام گرفته است(۵). يوحنا یکی از نام های خدا در انجیل، جان در انگلیسی، ژان در فرانسه، یوهانس در آلمانی ، نام یکی از مقدسین در کلیسای کاتولیک و ارتدکس و همچنین نامی است که اغلب پاپ های کاتولیک برای خود انتخاب می کنند. مبحث مکاشفه يوحنا در آغاز مسیحیت به وجود آمد. تصاویری از نبرد عیسی مسیح به نمایندگی خداوند از یکطرف و شیطان با طرفدارانش در روز معاد نقش شده است که مراحل پیروزی عیسی مسیح بر شیطان را نشان میدهند. این تصاویر در ضمن نشان می دهند که چگونه طی این نبرد جهان کنونی که یکی از صفات مشخصه آن کفر و مرکز فساد است (در آن زمان مسیحیان محل کفار یا مرکز فساد را بابل اطلاق می کردند)، بطور وحشتناکی از بین میرود و جهانی که حکومت خدا، کمال خلقت و مظهر عدل و داد است، جای آن را میگیرد. گفته میشود که ایده جنگ خوبی علیه بدی، نور علیه ظلمت و خدا علیه اهریمن از دین زرتشت به ادیان دیگر راه پیدا کرده است(۵).چون در رابطه با مبحث مکاشفه يوحنا به کلیسا انتقادات زیادی شد، امروز کلیسا از آن فاصله می گیرد. در مبحث نامبرده دنیای ناقص و فاسد امروز در پی جنگ عیسی مسیح علیه شیطان در یک فاصله زمانی کوتاه (لحظه) به دنیائی کامل تبدیل میشود. اما کلیسا امروز معتقد است که رسیدن به آخرت در یک لحظه نیست و طی یک روند یا پروسه صورت میگیرد. حاکمیت خداوند با خلقت عیسی مسیح و در قسمت هائی از زمین (کلیسا) شروع شده و طی روندی همه جهان را در بر خواهد گرفت(۵). 
مارتین بوبر فیلسوف یهودی الاصل آلمانی می نویسد(۷): “دو نوع معاد شناسی وجود دارد. یکی پیامبرانه که در آن هموار کردن راه نجات ابدی، در هر لحظه تا حد غیر قابل تعیینی در اختیار خود انسان است”. برای مثال از نظر دین، انسان در اثر کارهای نیک که انجام و یا عدم انجام آن در گرو تصمیم و خواست خود او است یا به آخرت خوب یا به آخرت بد یعنی جهنم و نیستی کامل می رسد. او ادامه می دهد: “نوع دیگر، نوع مربوط به مکاشفه يوحنا (یا آپوکالیپتیک apocalyptic) است که در آن پروسه رهائی انسان با تمام جزئیاتش از آغاز جهان مشخص شده و برای اجرای آن از انسان ها فقط به عنوان ابزار استفاده میشود. به آنها حد اقل این حق داده میشود که آنچه بطور تغییر ناپذیر از قبل آنچه تعیین شده است را بشناسند، از آن آگاهی یابند و در مورد نقش خود از آن اطلاع حاصل کنند”. به گفته زیگموند هورویتس (۸): “یک فرد معتقد به مکاشفه يوحنا (Apokalyptiker) در واقع در لحظه حاضر که او آن را می گذراند زندگی نمی کند بلکه به خاطر آینده بهتری زنده است که با چشم خود آن را مشاهده نموده است”. ژاکوب تاوبس(۹) مينويسد: مبحث نامبرده برمبنای این تصور قرار دارد که “آنچه تصویر گردیده است بعلت ضرورت های درونی باید تحقق یابد. وظیفه بیننده فقط آنست که پرده از این ضرورت بگیرد و آنرا آشکار کند”. 
بنیاد گرائی اسلامی و معاد پرستی 
بنیاد گرایان اسلامی از مکاشفه يوحنا باز هم فراتر می روند. آنها نه تنها دنیا را گذرا، بی ارزش و معاد را هدف غائی می دانند و رسیدن هرچه زودتر آن را خواهانند، بلکه علاوه بر این به نوعی معاد را می پرستند و معتقدند باید بطور فعال به فرا رسیدن آن سرعت بخشید. راه این سرعت بخشیدن را هم نابودی انسان ها و جهان خاکی می دانند. منطق بنیاد گرایان معاد پرست منطقی ساده، ابتدائی و جنایتکارانه است: مرگ و نابودی انسان ها را به آخرت می رساند. اگر مقتولی بی گناه باشد به بهشت می رود و اگر گناهکار باشد کشتن او به طریق اولی جائز بوده است. بنابراین نظر، کشتار هرچه وسیعتر باشد ثواب بنیادگرا نیز بیشتر است. با شناختن این سیستم فکری، جنایات مسلمانان افراطی در ۱۱ سپتامبر در آمریکا، در الجزیره که بنیادگرایان مردم دهات را گروه گروه (حدود پنجاه تا صد نفر) سر می بریدند و نیز در عراق و سایر نقاط دنیا لااقل تا حدی قابل درک میشود. 
هدف تبلیغات معاد پرستان چه کسانی هستند؟
برای جامعه شناسان روشن است که فقر، سرکوب، تحقیر و نداشتن امید به آینده زمینه مناسبی برای رشد این طرز فکر بخصوص در جوانان است. پس باید میان قربانیانی که از نا امیدی و فشار زندگی جذب تفکر بنیاد گرائی میشوند و آن هائی که مروجین اصلی این تفکر هستند، تفاوت قائل شد. غالب انسان هائی که جذب این تفکر میشوند، به تصور خود چیزی برای از دست دادن ندارند. عموما از وضع موجود ناراضی اند و شانسی هم برای تغییر نمی بینند. همراه با تفکر معاد پرستی آنها قبول می کنند که راه حل مشکلات آنها و سایر انسان ها سرعت بخشیدن به فرا رسیدن معاد می باشد. اما این که مبلغین اصلی معاد پرستی چه کسانی هستند را کمی پائین تر مورد بررسی قرار می دهیم.
  • بازدید : 22 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

باور به رستاخیز (معاد) یکی از اصول دین اسلام است. معاد هم روحانی وهم جسمانی است. معاد یکی از اصول دین اسلام و یکی از مهم‌ترین آن‌هاست . زیرا نوشته شده است: “امّا در حقيقت مسيح پس از مرگ زنده شد و اولين كسی است كه از ميان مردگان برخاسته است. زيرا چنانكه مرگ بوسيلهء يک انسان(آدم) آمد، همانطور قيامت از مردگان نيز بوسيلهء يک انسان ديگر(مسیح) فرا رسيد. (ماخذ از انجیل ) 
  معاد در دین بهائی :
معاد یا جهان پس از مرگ یکی از عقاید اصلی بهائیان می باشد. بهائیان به بقای روح اعتقاد داشته و هدف از زندگی را پرورش استعدادات روح می‌دانند. بر طبق تعالیم بهائی روح انسانی مستقل از جسم بوده و پس از مرگ و فنای جسم، باقی و برقرار می‌ماند و در عوالم روحانی و الهی داخل گشته و به حیات و تکامل خود ادامه می دهد.
  معاد از ديدگاه قرآن :
از ديدگاه قرآن باطن هر کس در این دنیا، عین ظاهر اوست در آخرت- یوم تبلی السرائر؛ روزی که درون ها آشکار می شود؛ سوره طارق آیه ۱۰ 
مطابق آيات قرآن در روز قيامت نفس را مؤاخذه مي كنند نه قواي نفس را. به همين خاطر نفس به قواي خود مي گويد: وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا – چرا بر عليه من شهادت مي دهيد. اعضاي بدن مي گويند: قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ – خدايی كه هر چيزی را به سخن در آورده است ما را به نطق واداشته است.(سوره فصلت- آيه ۲۲) 
نظام آخرت کاملترین نظام امکانی است که هر کس به حسب گنجايش وجودی خود هر چه را اراده نماید و بخواهد بی درنگ و بدون شرط به وجود خواهد آمد. خدا در قرآن می فرماید: لَهُم مَّا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ- هر چه بخواهند در آنجا براى آنها هست،و نزد ما نعمتهاى بيشترى است (كه به فكر هيچ كس نمى‏رسد)- سورةُ ق‏ آيه۳۵ 
  فلسفه معاد از نظر اسلام :
معاد يعنی تجلی كردن نفس با تمام آنچه در درون خود داشته است، يعني آنچه در زمين وجودت كاشتی قيام مي كند. در قيامت نوشته هاي نفس به اسم شريف “الحی” حيات مي يابند. 
هر كس زرع و زارع و مزرعه خويش است؛ به عبارت ديگر مهمان سفره خود است. بسياري از آنچه در آخرت به انسان روی می‌آورد بروز و ظهور صفات و ملكاتی هستند كه انسان در مزرعه وجود خويش كاشته است. 
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / كاي نور چشم من بجز از كشته ندروی – سعدی-
جزا در طول علم و عمل بلکه نفس علم و عمل است. لاجرم قیامت هر کسی برپا شده است و هر کس بهشت یا دوزخ خود است.هر کس با ادراکات و افکار و اقوال و اعمالش سازنده خود است و ادراکات او عین هویت و ذات او می گردند. 
جايگاه معاد
معاد، در عقل و فطرت هر انسانى جايگاه قابل توجّهى دارد، زيرا كيست كه نپرسد و يا نخواهد بداند كه آينده انسان و جهان چه مى‏شود؟ پايان عمر و تلاش ما به كجا مى‏رسد؟ نتيجه و هدف از زندگى چيست ؟ آرى اين سؤالها براى همه مطرح است.
در پاسخ به اين سؤال‏ها دو جواب داريم:
الف: تمام اديان الهى با استدلالى كه در آينده بيان خواهيم كرد، آينده جهان و انسان و نتيجه كارها و تلاش او را بسيار روشن واميدوار كننده و روح بخش مى‏دانند، قرآن مى‏گويد : «و أنّ اِلى ربّك المنتَهى‏» (۱) همانا نهايت و پايان به سوى پروردگارت مى‏باشد.
ب: مكتب‏هاى مادّى، آينده جهان و انسان را بن‏بست، تاريك، فانى و نيستى مى‏دانند و اين ديد بسيار خطرناك و يأس‏آور است، علاوه بر اين چنين مكتب‏هايى هيچ گونه دليل علمى هم براى عقيده خود ندارند.
قرآن دراين باره مى‏فرمايد: «و قالوا ما هِىَ الاّ حياتُنَا الدُّنيا نَموتُ و نَحيى‏ و ما يُهلكُنا الاّ الدّهر و ما لَهم بِذلكَ مِن عِلمٍ اِنْ هم الاّ يَظنُّون» (۲) 
كسانى كه ايمان به قيامت ندارند گفتند: زندگى جز همين چند روز دنيا نيست كه ما هم در آن مرگ وحياتى داريم وبعد هم روزگار ما را نابود مى‏كند.
ولى اين انكار و گفته‏ها روى علم و دليل نيست، بلكه تنها يك سرى وَهم و خيالى باطلى است كه آنها دارند.
ريشه‏ها و زمينه‏هاى فطرى
گرچه افرادى به زبان معاد را نمى‏پذيرند، ولى ناخودآگاه در عمق جان خود احساس ابديّت براى انسان دارند و گاه وبيگاه از خود علامت‏هايى نشان مى‏دهند كه دليل آن است كه با وجود مرگ و پوسيده شدن جسم، حاضر نيستند انسانيّت و شخصيّت واقعى او را نابود و نيست شده بدانند. ما نمونه‏هايى از اين علامت‏ها را در اينجا بيان مى‏كنيم:
۱- تمام منكران معاد به قبر نياكان خود احترام مى‏گذارند.
۲- نام شخصيّت‏هاى مرده را بر روى خيابان‏ها و مؤسسات و مدارس و دانشگاه‏ها و… مى‏گذارند.
۳- همه آنها ميل دارند كه بعد از مرگ نامشان به نيكى برده شود.
۴- نام نياكان خود را روى فرزندان خود مى‏گذارند.
۵ – گاهى مردگان خود را موميايى مى‏كنند تا فاسد نشود.
اگر منكران معاد ، مرگ را نابودى انسان مى‏دانند، اين قبيل اعمال چه توجيهى دارد؟ و چون آنان مردن را نيستى و هيچ مى‏دانند، پس به گفته خودشان احترام مرده يعنى احترام هيچ و نام مرده يعنى نام نيستى و چرا براى نيست و هيچ شده، مقبره مى‏سازند و دسته‏گل روى قبر مى‏گذارند و به نام مردگان نامگذارى مى‏نمايند؟! آرى اينها همه نشان مى‏دهد كه مخالفان معاد هم در دل يك نوع ايمانى (گرچه بسيار ضعيف) به بقاى روح، انسانيّت و شخصيّت انسانى دارند كه با مرگ از بين نمى‏رود. باز هم كمى توضيح دهيم:
راستى اگر مردن نابودى است، موميايى كردن مردگان كه در طول تاريخ بوده چه تفسيرى دارد؟
اگر مرگ را نابودى مى‏دانند، چرا اقوام و نسل‏ها نام نياكان خود را روى فرزندان خود مى‏گذارند و به آنان افتخار مى‏كنند؟ و اگر كسى به قبر پدرشان بى‏احترامى‏كند، با او مى‏جنگند و ساختمان‏هاى با عظمت بر قبر آن بنا مى‏كنند و در فرقه‏هايى حتّى همراه مردگان خود، طلا، شمشير و لباس دفن مى‏كنند؟
آيا كسى حاضر است نام هيچ را روى فرزندش بگذارد؟ يا به خاطر لگدى كه به قبر هيچ مى‏خورد بجنگد؟ يا بر قبر هيچ ساختمان بسازد؟ يا با هيچ، طلا و شمشير دفن كند؟ يا به نام هيچ، افتخار كند؟ آيا انسان حاضر است در برابر قبر هيچ، اداى احترام كند؟ (۳) 
آرى، انسان از درون فطرت خود احساس بقا و جاودانگى مى‏كند و يكى از وسائل تشويق را نام نيك در تاريخ مى‏داند. اين از يك سو و از سوى ديگر يكى از احساسات درونى انسان احساس غربت است، دنيا براى او تنگ است، با همسر، باغ و مسافرت هم موقّتاً خود را سرگرم مى‏سازد، ولى پس از چندى باز از درون احساس كمبود مى‏كند، همه وسائل رفاه هم او را سير نمى‏كند، گاهى به فكر خودكشى مى‏افتد، گاهى مى‏پرسد هدف آفرينش چيست؟ چرامن هستم؟ تمام اين وسوسه‏هاى درونى نشان مى‏دهد كه انسان احساس غربت مى‏كند و اين جهان با تمام گستردگيش براى او تنگ، جسم براى او قفس و دنيا براى او زندان است كه اين احساس نيز يكى از زمينه‏هاى ايمان به روزى است كه در آنجا انسان سير مى‏شود و به تمام آرزوها و اهدافش مى‏رسد، زيرا پاسخ هر نياز و احساس و وسوسه درونى در بيرون موجود است. مثلاًاحساس تشنگى با آب و احساس شهوت با زناشويى و احساس غربت هم با معاد پاسخ داده مى‏شود.

هدايت صحيح ريشه‏ها
هر احساسى كه در نهاد انسان است، دو گونه مى‏توان به آن پاسخ داد:
۱- پاسخ موقّت، كاذب و موهوم.
۲- پاسخ مستدلّ، دائمى و صادق.
مثلاً شخصى كه احساس تشنگى مى‏كند، هم مى‏توان او را به چشمه‏هاى زلال هدايت كرد و هم مى‏توان او را به سراب و آب‏نماهايى دروغين معرفى نمود، و يا طفلى كه از درون احساس گرسنگى مى‏كند، هم مى‏توان او را به پستان پرشير مادر رساند و هم مى‏توان پستانك خشك را به جاى پستان در دهن او قرار داد.
آرى، تمام احساس‏هاى صادقانه را دو گونه مى‏توان پاسخ داد؛ پاسخى واقعى و دائمى و يا پاسخى كاذب و موقّت.
حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: حضرت محمّد صلى الله عليه وآله آمد تا مردم را از بندگى بت‏ها به بندگى خدا و از اطاعت خلق به اطاعت خالق هدايت كند
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

انسان‌ را در بهترين‌ [۶] قوام‌ وجودي‌ و ماهُوِي‌ و عاليترين‌ طينت‌ و سرشت‌ و نيكوترين‌ بنياد و سازمان‌ آفريديم‌، و سپس‌ او را به‌ پائين‌ترين‌ درجه‌ و منزله‌ فرود آورديم‌؛ مگر آن‌ كسانيكه‌ ايمان‌ به‌ خدا آورده‌ و به‌ كردار شايسته‌ مشغول‌ شوند، كه‌ براي‌ آنها البتّه‌ مزد و ثواب‌ مستمرّ و هميشگي‌ خواهد بود.
 پس‌ بنابراين‌ روز جزا حقّ است‌ و قابل‌ تكذيب‌ نيست‌، زيرا كه‌ بر اساس‌ اختلاف‌ حالات‌ و درجات‌ مردم‌، خداوند حاكم‌ به‌ حقّ كه‌ حكمش‌ استوار و قائم‌ به‌ اصول‌ متينه‌ است‌ بين‌ آنها در روز بازپسين‌ حكم‌ خواهد فرمود.
 به‌ خواست‌ خداوند متعال‌ چنانچه‌ توفيقات‌ حضرتش‌ شامل‌ شود، در نظر آمد كه‌ يك‌ دوره‌ بحث‌ معاد كه‌ متّخذ از آيات‌ شريفة‌ قرآن‌ و أخبار ائمّة‌ أهل‌ البيت‌ عليهم‌ السّلام‌ باشد بيان‌ شود، و از خصوصيّاتي‌ كه‌ انسان‌ در حال‌ سكرات‌ مرگ‌ پيدا مي‌كند و كيفيّت‌ عالم‌ برزخ‌ و انتقال‌ از آن‌ به‌ قيامت‌ كبري‌ و اجتماع‌ خلائق‌ در حشر و نشر و سؤال‌ و ميزان‌ و عرض‌ و صراط‌ و شفاعت‌ و أعراف‌ و كوثر و بهشت‌ و دوزخ‌، بقدر وسع‌ و گنجايش‌ به‌ ترتيب‌ مفصّلاً ذكر شود.
مقام‌ انسان‌ در ميان‌ موجودات‌ 
 در ميان‌ تمام‌ موجودات‌ از جماد و نبات‌ و حيوان‌، انسان‌ داراي‌ يك‌ شرافت‌ و داراي‌ يك‌ خاصّه‌اي‌ است‌ كه‌ او را از بقيّه‌ متمايز نموده‌ و در صفّ خاصّي‌ قرار داده‌ است‌؛ و آن‌ همان‌ قواي‌ عاقله‌ و ادراك‌ كلّيّات‌ و امكان‌ عروج‌ و صعود به‌ عوالم‌ اعلا و مجرّدات‌ از نفوس‌ قدسيّه‌ عقلانيّه‌ است‌.
 گرچه‌ علوم‌ تجربي‌ هنوز نتوانسته‌ است‌ براي‌ جميع‌ موجودات‌ حتّي‌ نباتات‌ و جمادات‌، اثبات‌ شعور و قدرت‌ بنمايد ولي‌ در فلسفة‌ كلّيّة‌ الهيّه‌ به‌ مرحلة‌ ثبوت‌ و برهان‌ رسيده‌ است‌ كه‌ هر موجودي‌ كه‌ بر آن‌ نام‌ موجود بتوان‌ گذاشت‌ حتّي‌ يك‌ پر كاه‌ و يك‌ ذرّة‌ نامرئي‌، همه‌ از نعمت‌ حيات‌ و علم‌ و قدرت‌ بهرمندند و «وجود» ملازم‌ با اين‌ سه‌ خاصيّت‌ است‌؛ غاية‌ الامر هر موجودي‌ به‌ حسب‌ گنجايش‌ ظرف‌ وجودي‌ خود داراي‌ همان‌ درجه‌ از حيات‌ و علم‌ و قدرت‌ است‌؛ موجودات‌ مادّيّه‌ بقدر گنجايش‌ خود، نباتات‌ و حيوانات‌ بقدر توسعة‌ ظروف‌ وجودي‌ آنها، انسان‌ و ملائكه‌ نيز بحسب‌ قابليّت‌ خود داراي‌ اين‌ خواصّ مي‌باشند.
 انسان‌ در ميان‌ همة‌ موجودات‌ داراي‌ قواي‌ متضادّه‌ و غرائز مختلفه‌ و در گير و قوسِ كشمكش‌ اميال‌ نفسانيّه‌ و شهوات‌ از طرفي‌ و قواي‌ عاقله‌ و مجرّده‌ از سوي‌ ديگر است‌.
 دائرة‌ فعّاليّت‌ حيوانات‌ محدود، و اختيار و اراده‌ و شعور آنها محدود است‌. و براي‌ جلب‌ منافع‌ و دفع‌ مضارّ خود بحركت‌ در مي‌آيند؛ پرندگان‌ در فضا به‌ پرواز آمده‌، و حيوانات‌ بحري‌ در دريا براي‌ طعمه‌ و صيد حركت‌ مي‌كنند، و وحوش‌ و جانوران‌ برّي‌ جز تمتّع‌ حسّ و توليد مثل‌ و إعمال‌ غرائز محدود و بسيط‌ خود قدمي‌ فراتر نمي‌نهند.
 آنها غير از يك‌ طريق‌ مشي‌ محدود هيچ‌ آرزو و هدفي‌ ندارند، لذا اجتماع‌ آنها بسيط‌ و محدود است‌.
 ولي‌ براي‌ انسان‌ اين‌ زندگي‌ به‌ صورت‌ ديگر درآمده‌ است‌. ورود اعتباريّات‌ در صحنة‌ زندگي‌ انسان‌ پيوسته‌ دائرة‌ فعّاليّت‌هاي‌ او را در زواياي‌ مختلفة‌ زندگي‌ توسعه‌ داده‌ است‌.
 كارهاي‌ حقيقي‌ انسان‌ توأم‌ با يك‌ سلسله‌ امور اعتباريّه‌ گشته‌ و امور مصلحتي‌ براي‌ حفظ‌ آبرو و رسيدن‌ به‌ اميال‌ نفساني‌ و شؤون‌ موهومة‌ زندگي‌ و رياست‌ و مرؤوسيّت‌ و مالكيّت‌ و مملوكيّت‌ و حبّ جاه‌ و حسّ تفاخر و حبّ تكاثر، موجب‌ شده‌ بني‌ آدم‌ دست‌ به‌ يك‌ سلسله‌ فعّاليّت‌هاي‌ دامنه‌دار و وسيعي‌ بزنند.
 گرايش‌ تند و شديد به‌ اين‌ امور اعتباري‌، طبعاً انسان‌ را از عالم‌ معني‌ و حقيقت‌ دور مي‌كند و آنطور كه‌ بايد و شايد نمي‌گذارد به‌ مقصودش‌ برسد.
 مثلاً شخصي‌ كه‌ براي‌ ادامة‌ زندگي‌ خود احتياج‌ به‌ غذا دارد، اصل‌ غذا كه‌ متكفّل‌ امر حياتي‌ اوست‌ بسيار ساده‌ و راحت‌ بدست‌ مي‌رسد، ولي‌ مشكلاتي‌ عجيب‌ و غريب‌ از امور اعتباريّه‌ او را احاطه‌ مي‌كند؛ مي‌گويد چه‌ غذائي‌ انتخاب‌ كنم‌ كه‌ آبرويم‌ نرود؛ رفيقم‌ مرا در آن‌ حال‌ ببيند از من‌ انتقاد نكند، يا ميهماني‌ كه‌ به‌ منزل‌ مي‌آيد از من‌ خرده‌ نگيرد. اينها يك‌ رشته‌ امور اعتباريّه‌ است‌ كه‌ با آن‌ امر حقيقي‌ ممزوج‌ شده‌ و بالنّتيجه‌ عمل‌، شامل‌ هر دو گونه‌ از دست‌ يابي‌ به‌ واقع‌ و لحاظ‌ امر اعتباري‌ مي‌گردد.
 و چه‌ بسا هست‌ كه‌ كثرت‌ توارد و تزاحم‌ امور اعتباري‌ به‌ حدّي‌ است‌ كه‌ آن‌ امر واقع‌ را بكلّي‌ از بين‌ مي‌برد و در كام‌ خود هلاك‌ مي‌كند.
 تمام‌ اموري‌ كه‌ در دنيا براي‌ انسان‌ پيش‌ مي‌آيد يا انسان‌ بدانها دست‌ مي‌زند از قبيل‌ خريد و فروش‌، صلح‌، هبه‌، وكالت‌، اجاره‌، مزارعه‌، مساقاة‌، مضاربه‌، نكاح‌، طلاق‌؛ بر اساس‌ اعتباراتي‌ شديد متورّم‌ مي‌گردد به‌طوريكه‌ چه‌ بسا انسان‌ براي‌ حفظ‌ آنها خود را در كام‌ مرگ‌ مي‌كشاند، و آن‌ تورّم‌هاي‌ اعتباري‌ و مصلحت‌انديشي‌هاي‌ موهوم‌ را با جان‌ عزيز خود معاوضه‌ و مبادله‌ نموده‌ و در شطرنج‌ روزگار به‌ رايگان‌ مي‌بازد.

پست‌ترين‌ عوالم‌، حكومت‌ منطق‌ حسّ است‌ 
 اين‌ عالم‌ اعتبارات‌، أسفلُ السّافلين‌ است‌، يعني‌ پست‌ترين‌ عوالم‌ از سرحدّ حقيقت‌ و متن‌ واقع‌. چون‌ انساني‌ كه‌ در مسير تكاملي‌ خود بايد صد در صد وجودش‌ را با حقائق‌ تطبيق‌ دهد، و در سير بهره‌يابي‌ از موادّ حقيقيّة‌ عالم‌ و وصول‌ به‌ واقعيّات‌ در نردبان‌ صعود به‌ ترقّيات‌ روز افزون‌ نائل‌ گردد؛ كارش‌ در انحطاط‌ به‌ جائي‌ مي‌رسد كه‌ تمام‌ عمر خود و سرماية‌ وجودي‌ خود را از عقل‌ و علم‌ و حيات‌ و قدرت‌، صرف‌ گفتگوي‌ داستانهاي‌ خيالي‌ و افسانه‌اي‌ زيد و عَمرو مي‌كند و براي‌ آبرو به‌ يك‌ سلسله‌ آرزوهاي‌ دراز كه‌ معلوم‌ نيست‌ به‌ آنها مي‌رسد يا نمي‌رسد، دلبستگي‌ پيدا مي‌كند.
 و براي‌ وصول‌ و كاميابي‌ به‌ آن‌ منويّات‌ و آرزوهاي‌ خياليّه‌ دست‌ به‌ فعّاليّت‌هاي‌ تند مي‌زند، و بالنّتيجه‌ ميوة‌ عمرش‌ نارسيده‌ و با دست‌ تهي‌ و از ثمرات‌ حيات‌ بهرمند نگشته‌ از دنيا مي‌رود، و با حال‌ انكسار و فتور بدين‌ عمر گذشته‌ مي‌نگرد، حسرت‌ و ندامت‌ سراپاي‌ او را فرا مي‌گيرد؛ چون‌ در مقابل‌ عمر ضايع‌ شده‌ و طومار درهم‌ پيچيده‌ و بانگ‌ رحيل‌ چه‌ مي‌توان‌ كرد ؟!

  دين‌ تنظيم‌ كنندة‌ روابط‌ ميان‌ امور حقيقي‌ و اعتباري‌ است‌ 
 دين‌ از طرف‌ پروردگار آمده‌ است‌ تا سلسلة‌ اعتباريّات‌ انسان‌ را در حدودي‌ كه‌ براي‌ انسان‌ منفعت‌ دارد و مانع‌ از ترقّي‌ و تكامل‌ او نمي‌گردد مشخّص‌ و معيّن‌ كند. بسياري‌ از آنها را كه‌ به‌ درد او نمي‌خورد بلكه‌ او را به‌ جهنّم‌ مي‌كشد از دست‌ او بگيرد و يك‌ رشته‌ دستوراتي‌ كه‌ انسان‌ را به‌ عالم‌ هستي‌ و حيات‌ مي‌رساند به‌ او تعليم‌ كند.
 كسانيكه‌ طبق‌ اين‌ دستورات‌ عمل‌ مي‌كنند ثمرة‌ وجودي‌ آنها به‌ مرحلة‌ كمال‌ خود مي‌رسد و از استعدادات‌ و قوائي‌ كه‌ به‌ آنها داده‌ شده‌ است‌ حدّاكثر استفاده‌ نموده‌ قواي‌ هستي‌ خود را به‌ فعليّت‌ مي‌رسانند. در اين‌ صورت‌ هنگام‌ مرگ‌ بشّاش‌ و خندان‌ بوده‌ (چون‌ از مراحل‌ ابتدائيّة‌ تكامل‌ گذشته‌ و به‌ سِرّ عالم‌ رسيده‌اند) حقائق‌ بر آنها منكشف‌ گشته‌ و با خداي‌ خود ربط‌ پيدا نموده‌ و وجود جزئي‌ خود را به‌ كلّيّت‌ اين‌ عالم‌ مربوط‌ و در علم‌ و حيات‌ و قدرت‌ كلّيّه‌ مُنغمر و فاني‌ شده‌اند. و هيچ‌ حال‌ منتظره‌اي‌ براي‌ آنها باقي‌ نمانده‌ و از مردن‌ هراس‌ ندارند بلكه‌ عاشق‌ مردن‌ و دلباختة‌ مرگند كه‌ آن‌ عوالمي‌ را كه‌ در اينجا نديده‌اند و بنا به‌ مصلحتي‌ از ايشان‌ نهفته‌ مانده‌ است‌ در پيش‌ ببينند.
 و كسانيكه‌ به‌ اين‌ دستورات‌ عمل‌ نمي‌نمايند و دوران‌ عمر خود را به‌ بازي‌ مشغول‌ و از دائرة‌ اعتبار قدم‌ فرا نمي‌نهند، چون‌ باطل‌ دلهاي‌ آنان‌ را مسخّر نموده‌ و در لباس‌ حقيقت‌ و با صورتهاي‌ زينت‌ دهندة‌ خياليّه‌ افكار آنان‌ را به‌ خود مشغول‌ ساخته‌ و بالاخره‌ بدون‌ كاميابي‌ از ثمرات‌ هستي‌بخش‌ عالم‌ واقع‌ و وصول‌ به‌ مقصد خلقت‌ و سرّ آفرينش‌ و آشنائي‌ با وطن‌ اصلي‌ و ربط‌ با عالم‌ كلّي‌ و مناجات‌ و انس‌ با خداي‌ خود بسر برده‌اند؛ ناچار حركت‌ آنها به‌ عالم‌ بعد توأم‌ با ضعف‌ و نقصان‌ وجودي‌ آنها بوده‌، با حال‌ انكسار و شكستگي‌ و همّ و غم‌ و حسرت‌ و اندوه‌ بدون‌ دريافت‌ نتيجه‌، تشنه‌كام‌ از اين‌ عالم‌ رحلت‌ مي‌كنند.
رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَـ’رَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن‌ ذِكْرِ اللَهِ وَ إِقَامِ الصَّلَو’ةِ وَ إِيتَآءِ الزَّكَو’ةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الاْبْصَـ’رُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللَهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُم‌ مِّن‌ فَضْلِهِ وَ اللَهُ يَرْزُقُ مَن‌ يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ * وَ الَّذِينَ كَفَرُو´ا أَعْمَـ’لُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْـَانُ مَآءً حَتَّي‌’´ إِذَا جَآءَهُ و لَمْ يَجِدْهُ شَيْـًا وَ وَجَدَ اللَهَ عِندَهُ و فَوَفَّـي’هُ حِسَابَهُ و وَ اللَهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ[۷]. 
 تابش‌ نور حقيقت‌ و جلوة‌ الهي‌ در دل‌ مردماني‌ است‌ كه‌ تجارت‌ و خريد و فروش‌ آنها را از ياد خدا و اقامة‌ نماز و زكاة‌ باز نداشته‌ و امور اعتباريّة‌ اين‌ عالم‌، از آن‌ مقصد و مقصود و از آن‌ هدف‌ و معبود آنها را به‌ خود مشغول‌ نكرده‌ است‌. پيوسته‌ آنان‌ از روزي‌ كه‌ عاقبت‌ وخيم‌ اعمال‌ زشت‌ دلها و چشمها را واژگون‌ كند در خوف‌ و هراسند.
 آري‌، خداوند به‌ بهترين‌ پاداش‌ آنان‌ را مفتخر خواهد نمود، و از فضل‌ و رحمت‌ خود مقدار بيشتري‌ به‌ آنان‌ عنايت‌ خواهد فرمود، و خداوند از روزيهاي‌ وافر خود بدون‌ دريغ‌ و حساب‌ به‌ آنها مرحمت‌ خواهد نمود.
 امّا كسانيكه‌ به‌ خداي‌ خود كافر شدند، اعمال‌ آنها، رفتار آنها، مقصد و منظور آنها مانند سراب‌ است‌. سراب‌، آب‌ خيالي‌ است‌ نه‌ واقعي‌؛ شخص‌ براي‌ پيدا كردن‌ آب‌ هر چه‌ مي‌رود دستش‌ به‌ آب‌ نمي‌رسد، چون‌ سراب‌ است‌، از شعاع‌ خورشيد روي‌ ريگها و خاكهاي‌ متلالي‌ منظره‌اي‌ از آب‌ از دور به‌ چشم‌ مي‌خورد و انسان‌ تشنه‌ تصوّر آب‌ مي‌كند.
 كافر تشنه‌كام‌ براي‌ آنكه‌ خود را از آب‌ سيراب‌ كند، در بيابان‌ خشك‌ و سوزان‌ عالم‌ اعتبار بدنبال‌ آب‌ مي‌دود ولي‌ به‌ آب‌ هرگز نمي‌رسد و كامش‌ سيراب‌ نمي‌گردد. عمرش‌ سپري‌ مي‌شود، نعمت‌ حيات‌ را از دست‌ مي‌دهد. چون‌ به‌ صراط‌ مستقيم‌ حركت‌ نكرده‌ و نقاط‌ ضعف‌ وجود خود را ترميم‌ نكرده‌، نقصان‌ وجودي‌ تبديل‌ به‌ كمال‌ نشده‌، آب‌ نخورده‌، از آب‌ حيات‌ استفاده‌ نكرده‌ است‌. تنها بدنبال‌ سراب‌ رفته‌؛ سراب‌ كه‌ انسان‌ را سيراب‌ نمي‌كند! در نتيجه‌ عمر تباه‌ و در پيشگاه‌ خدا و عالم‌ حقيقت‌ شرمنده‌ و مورد حساب‌ و بازجوئي‌ قرار خواهد گرفت‌.

فرق‌ مؤمن‌ و كافر در پيروي‌ از عقل‌ و حسّ 
 از اينجا استفاده‌ مي‌شود كه‌ كفّار هم‌ بدنبال‌ آب‌ مي‌گردند. كفّار هم‌ بدنبال‌ خدا مي‌گردند. آنها هم‌ گمشده‌اي‌ دارند و براي‌ بدست‌ آوردن‌ آن‌ در حركت‌ و جستجو و براي‌ نيل‌ به‌ آن‌ در تكاپو و تلاشند ليكن‌ راه‌ را گم‌ كرده‌اند. راه‌، راه‌ آب‌ بايد باشد نه‌ راه‌ سراب‌. مؤمن‌ بدنبال‌ آب‌ مي‌رود و از راه‌ آب‌ به‌ چشمة‌ زلال‌ و گواراي‌ حقيقت‌ دست‌ مي‌يابد و سيراب‌ مي‌شود؛ كافر براي‌ رفع‌ تشنگي‌ و رسيدن‌ به‌ آب‌ راه‌ آب‌ را بدست‌ نسيان‌ سپرده‌، راه‌ سراب‌ در پيش‌ مي‌گيرد، و براي‌ زياد كردن‌ اعتباريّات‌ دنيا از جاه‌ و مال‌ و زن‌ و فرزند و رياست‌ و حكومت‌ هر چه‌ بيشتر مي‌كوشد، و هر چه‌ بيشتر بكوشد از راه‌ حقيقت‌ دورتر شده‌ و به‌ سراب‌ نزديكتر، حرارت‌ آفتاب‌ و سوزندگي‌ بيابان‌ خشك‌ جگر او را تشنه‌، عمر سپري‌، راه‌ برگشت‌ باقي‌ نمانده‌، با نكبت‌ و وبال‌ در آرزوهاي‌ خود مدفون‌ مي‌گردد و خيالات‌ و افكار باطل‌ مقبرة‌ او مي‌شود.
  • بازدید : 30 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خداوند می فرماید : این زندگی دنیا، این زندگی که بشر با این صحنه وسیع و اعتبارات و خواسته ها و آرزوها  که عمر خود را بر اساس آنها سپری میکند، و ساعات و دقائق خود را بر آنها منطبق می نماید، و بالاخره با دست تهی از دنیا می رود، از پنج موضوع خارج نیست. 
این زندگی که انسان را از حقایق دور نموده و حقیقتاً دوران زندگی حیوانات و بهائم است، مرکب است از « کِعب» بازی بدون خواهش نفسانی، « لهو» کارهایی که انسان روی تمایلات نفسانی انجام می دهد و غرض عقلانی صحیحی بر آن ناظر نیست، « وزینَه » یعنی روی باطل و اعتبارات را به لباس حقیقت پوشانیدن و امور فانی را به صورت امور باقی جلوه دادن، « تَفاخُر بَینَکُم » و خودپسندی نمودن بر اساس تفاخر و مباهات امور زندگی خود را بنا نهادن، « و تکاثر فی الأموال و الأولاد» و پیوسته به دنبال زیاد نمودن مقدار اموال و تعداد اولاد بر آمدن است. 
مرحوم شیخ بهاء الدین عاملی(ره) کلام لطیفی درتفسیر این آیه دارد و می فرماید : «خداوند این پنج مرحله را به موازات سیر عمر افراد بشر بیان فرموده است. انسان در مرحله اول زندگی که دوران صباوت است، به بازی مشغول می گردد، در دوران بلوغ به لهو وامور مشهیانه دست می زند، در هنگام جوانی زینت به حد اعلا به او روی می آورد و در نیمه عمر به تفاخر و حس تفوق می پردازد و بالاخره در دوران پیری زیاد نمودن اموال و اولاد در سر او می افتد. طبع بشر چنین است که در  هر اساسی تربیت شود، نفس او  هم بر همان اساس است و احوال گذران او به صورت ملکات ثابته   در می آیدو البته چون خود را بر محور قانون دین وحق تربیت نموده، بنابراین در آخر عمر نتیجه نفسانی او همان تراکم احوال و تحجر خاطرات وافکار اوست.
در عالم جان و حقیقت و نتیجه این عالم که عالم آخرت است مردم به دو دسته تقسیم می شوند : ۱- کسانی که به امور ظاهر قناعت نموده و از زینت و غرور دنیا و از اعتبارات و لذات موقتی قدمی فراتر نمی گذارند و کام آنها از حیات سرمدی سیراب نگشته و به معدن عظمت و لقای خدای خود نائل نشده، و در پرتو صفات جمال او از جذبات ربانی بهره مند نشده و هرچه بوده برای آنها سرابی بیش نبوده است. و در آخرت نتیجه آنها محرومیت است.  2- کسانی که امور ظاهری دنیا را عنوان عالم ابدی قرار نداده و خود را در کام سهمگین اعتبارات فانی دنیا رها نکرده اند، وجود و قوای خود را صرف لذات زودگذر نکرده و به سراب آب، اکتفا نکرده اند، بلکه نظر به باطن این عالم نموده و از حیات ثمر بخش ابدیت زندگی یافته و به لقاء جمال خداوند و دلبستگی به انوار سرمدی بهره مند شده اند. نتیجه استقامت و پایداری برای وصول به مقام عظمت و مقاومت در مقام متین صدق و حقیقت همانا رضوان خدا و کامیابی از صفات حسنی و اسماء اولیای او بهره مندی از مقام مغفرت است. « در قرآن کریم آمده است : سبقت بگیرید به سوی مغفرت پروردگارتان و بهشتی را که وسعت آن به اندازه آسمان و زمین است، آن بهشتی را که برای مؤمنین به پرودگار و گرویدگان به پیغمبرانش آماده و مهیا شده است. 

سرآمد زندگی و اجل معین در قرآن کریم
در قرآن کریم آمده است : «پروردگار آن کسی است که شما را از گِل آفرید و سپس اجلی قرار داد و لیکن اجل مسمی در نزد خداست.» 
اجل دو معنی دارد : ۱- مدت و زمان؛ اجل فلان کس پنجاه سال است. یعنی مدت عمر او این مقدار است. « لکل امه اجل» برای هر گروهی مهلت و زمان خاصی است. ۲- رأس و سرآمد مدت؛ اجل دنیا یعنی نقطه سرآمد آن که باید در آن نقطه دین پرداخته شود. « فاذا جاء اجلهم» زمانیکه رأس مدت زندگی آنها بیاید. در سوره سبأ آیه ۳۰ آمده است : « ای پیغمبر بگو برای شما وعده روزی خواهد رسید، که در آن نمی توانید ساعتی را تأخیر اندازید و نه آنکه ساعتی جلو بیفتد.» خداوند می فرماید : « ما آنها را تحت اجل معلوم و تعیین زمان مشخص خلق کردیم.» 
معلوم می شود مدت همه آنها از جمله مدت حیات انسان معلوم و محدود است و نمی توانند بیش از آن زمان و اجلی که برای آنها مقرر شده است، زیست کننده کمال انسان و کمال موجودات و عالم طبع به این است که در همین زمان معلوم و اجل محدود که برای آن ها مقرر شده است خود را کامل کنند. نمی توانند  از دایره این زمان پا بیرون نهند و بر اجل خود پیشی گیرند و یا آن را تمدید نموده و به تأخیر اندازند. هیچ گاه موجودات مادی و طبیعی که دارای ماده و طبع هستند نمی توانند از این قانون کلی خارج شده و زوال و فنا و محدودیت اجل و زمان زندگی خود را تبدیل به بقا و استمرار و ابدیت بنماید. 
حضرت امیر المؤمنین(ع) در همان ایامیکه ضربت خورده بودند در ضمن خطبه ای فرمودند : « ای مردم تمام افراد بشر در زندگی خود برخورد می کنند به چیزی که از آن فرار می کرده اند، که همان مرگ است و اجل و مدت زندگی همان زمانی است که نفس او را به مرگ سوق می دهد و رهبری می کند و فرار از آن عین برخورد و رسیدن به آن است؛ چه بسیار روزها گذشت که من در صدد جستجو و تفحص از حقیقت بروز این واقعه بودم، ولی خداوند اورا به اراده جدیدخود مخفی داشت، هیهات این دانشی است که در خزانه علم الهی مخفی است.» 
تمام ساعات و لحظاتی که بر انسان می گذرد، در آن ساعات و لحظات می کوشد تا خود را از چنگ مرگ نجات دهد و موجودیت  خود را حفظ کند و آن چه برای ادامه حیات او مفید است، به جا آورد و آنچه موجب قطع و زوال حیات اوست از خود دور کند. این غریزه تمام افراد بشر است، اما باوجود این غریزه که صد در صد تلاش خود را صرف بقاء خود می کند، حتی در خواب هم دارای این حس خویشتن داری است. 

کیفیت دو اجل
اجل دنیوی زمانی، همین مدتی است که دوران عمر آدمی را تشکیل میدهد، با طی زمان طی می شود و نحوه وجودش تدریجی است و بالاخره از بین می رود و با فوت آدمی مهلتش سر می آید. اجل مسمی عندالله و امر الهی است که در عالم زمان نیست و هلاک او را در نمی یابد، بلکه پیوسته در نزد خداست و ثابت است و بر اساس آن اجل، این اجل دنیوی پی ریزی می شود. اجل مسمی و اجل دنیوی یک حقیقت و امری واحد است.
مرگ 

حقیقت مرگ
حقیقت مرگ بریده شدن روح از بدن است. مرگ یعنی جا به جا کردن چراغ- مثلا فرض کنیم در کلبه ای که چندین سوراخ داشته باشد چراغی قرار دهیم از مجراها روشنی می دهد چراغ را که بیرون ببریم تاریک می شود- مرگ یعنی بیرون بردن این چراغ از بدن، لکن باید دانست که علاقه روح به بدن نه از جهت حلول است یعنی روح داخل بدن باشد، نه این طور نیست چون روح مجرد است وجسم نیست داخل و خارج ندارد فقط توجه تامی به بدن دارد، مرگ یعنی قطع علاقه از بدن به اذن خدا و توسط مأموری به نام عزرائیل. 
در مجانست خواب و مرگ
« خداست که جان ها را می گیرد و در وقت مرگ آنها و نیز آن جانهایی که در خواب رفتند و مرگ آنها نرسیده است؛ پس آن جان هایی را که حکم مرگ بر آن ها جاری کرده در نزد خود نگاه می دارد و دیگر به بدن باز نمی گردد، ولیکن آن جان هایی که در خواب رفتند و هنوز مرگشان نرسیده است، آنها را رها نموده تا هنگام بیدار شدن به بدن برگردند و تا اجل مسمی و زمان معین در بدن باقی باشند و در این امر نشانه هایی از قدرت و توحید اوست برای مردمانی که در آیات سبحانیه او تفکر بنمایند.
مرگ و خواب از جنس واحدند و یک حکم دارند، در هر دو حال (خواب ومرگ) خداوند جان را می گیرد، ولیکن آن کسی را که اجلش رسیده آن جان را نگاه داشته و آنکه اجلش نرسیده جان را در موقع بیداری به او بر می گرداند. گرفتن جان که بین خواب و مرگ با لفظ « توفّی» بیان شده نه با لفظ « قبض ». توفی به معنای تمام گرفتن و اخذ نمودن است. در حالی که قبض به معنای گرفتن و ربودن است. در حال خواب بدن انسان روی زمین است و روح انسان سیر در عوالم دیگر می کند و سپس بر می گردد در حال مردن بدن روی زمین یا زیرزمین است و روح به عوالم دیگر می رود و دیگر باز نمی گردد وقتی انسان میخوابد، بدن را روی زمین گذاشته، ولی عالم مثال و ذهن او بر زمین نمی افتد. ذهن او بیدار  است، حرکت می کند، مسئله فکری حل می کند، داد و ستد می کند، عبادت می کند و… در حال خواب روح با بدن ملکوتی و مثالی او حرکت می کرده و این کارها را بدن مثالی و صورت انجام می داده و ابدا به بدن گوشتی و مادی ربطی ندارد. در حال مرگ تجرد قوی تر است و روح آزاد تر است و قدرت بیشتری دارد، لذا کارهایش عجیب تر است. مثلا در یک لحظه ممکن است علم به همه جهات از عوالم طبیعت و کیفیات آنها پیدا کند و …. نظیر این احاطه علمیه برای اولیای خدا در همین دنیا در حال زندگی و بیداری پیدا می شود چه بسا ممکن است برای سالکین راه خدا که هنوز به مقام تجرد مطلق نرسیده اند، در بیداری ویا در خواب به طور حال نه به عنوان ملکه و دوام پیدا شود. 
  • بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

استاد، ملاصدرا را تفكيكي مي داند و استدلال مي كند كه ملاصدرا در مسأله معاد دو موضع يا به تعبير ايشان دو «ايستار» دارد: يكي ايستار فلسفي كه طبق آن معاد جسماني را به ياري اصول فلسفي اثبات مي كند و ديگري ايستار وحياني كه طبق آن ملاصدرا پس از دريافت ناكامي عقل از اثبات معاد قرآني، به تعاليم وحياني روي مي آورد. استاد محمدرضا حكيمي معتقد است كه ملاصدرا تفكيكي است و براي اثبات اين ادعا كتاب «معاد جسماني در حكمت  متعاليه »(۱) را به اين «تفكيكي سترگ » تقديم داشته است . براي كساني كه با اصول مكتب تفكيك و مباني صدرايي آشنا باشند، اين  ادعا حيرت انگيز و اثبات ناپذير است؛ زيرا يكي از مهم ترين اصول  مكتب تفكيك ، اصرار بر جدايي راه عقل و شرع و كشف است و اين به كلي با سيرت فلسفي ملاصدرا ناسازگار مي نمايد . 
در اين نوشته مي كوشم قوت اين ادعا را بررسي كنم . اما پيش  از اين بررسي لازم است تأكيد كنم  كه در اين جا به هيچ روي قصد نقد يا دفاع از ديدگاه ملاصدرا درباره  معاد نيست . همچنين نگارنده مباني مكتب تفكيك را پذيرفتني نمي داند، اما در اين جا به  اين بحث نمي پردازد. بنابراين،  محور اين نوشته ، بررسي دلائل استاد حكيمي درباره تفكيكي بودن  ملاصدرا است .
معضل فلسفي معاد
از سويي اصل معاد و تصريح به آن از آموزه هاي مسلّم اعتقادي مسلمانان بوده است و از سوي ديگر اين اصل به دليل مشكلات  خاص خود از سوي مخالفان انكار شده است . با توجه به  دشواري ها فلسفي معاد بود كه فلاسفه از نظر فلسفي خود را تنها قادر به  اثبات نوع خاصي از معاد، يعني معاد روحاني، مي دانستند. آنان يا معاد جسماني  را نمي پذيرفتند و آيات مربوطه را تأويل مي كردند و يا فقط آن را از سر تعبد قبول مي كردند. كسي مانند ابن سينا تنها به اثبات معاد روحاني مي پردازد و درباره معاد جسماني به اين اشاره اكتفا مي كند: «فحديث آخر».(۲) 
در چنين فضايي بود كه ملاصدرا براي نخستين بار پاي پيش گذاشت و طرحي براي اثبات فلسفي معاد جسماني پي ريخت . ملاصدرا با طرح  مقدماتي چند براي نخستين بار كوشيد معاد جسماني يي را كه قرآن بيان مي كند، با ادله فلسفي اثبات نمايد. 
ادعاي استاد حكيمي 
استاد حكيمي در كتاب «معاد جسماني در حكمت متعاليه» مي كوشد نشان  دهد كه ملاصدرا تفكيكي است ؛ زيرا در نهايت به اين باور رسيده است  كه بايد دست عقل را در مسير اثبات معاد بست و راه تعبد را پيمود: «واقع اين است كه ما پس از تتبعات فراوان در آثار كوچك و بزرگ ملاصدرا و دقت در جوانب كلام او، به اين نتيجه رسيديم كه ايشان  براي وارد كردن بحث معاد جسماني در فلسفه ، به آن مباحث و اصول  پرداخته است ، و ليكن پس از طرح فلسفي  ـ عرفاني براي معاد جسماني ، معاد اصلي و اساسي اسلامي را همان معاد قرآني دانسته و در واقع ، ميان بحث معاد در فلسفه و فهم معاد از قرآن كريم تفكيك قائل شده است ، و معاد مثالي را معاد تام (عود الكل ) ندانسته است و معاد عنصري قرآني را مطرح كرده ، آن را مورد تأكيدها و تصريح هاي متعدد قرار داده است».(۳) طبق اين ادعا ملاصدرا درباره معاد دو موضع متفاوت اتخاذ كرده است : يكي موضعي فلسفي كه خودش آن را كافي نمي داند و ديگري موضعي  قرآني كه آن را تأييد مي كند. استاد اين  دو موضع را اين گونه تقرير مي كند: «فيلسوف شيراز در موضوع بسيار مهم معاد ، دو ايستار اتخاذ كرده است : ايستار نخست ، ايستار فلسفي ؛ در اين ايستارْ آن حجم بزرگ تلاش بحثي و فلسفي و عرفاني را عرضه مي دارد؛ آن كارمايه سترگ فني را به سامان مي رساند و از فلسفه «مشائي» و «اشراقي» بسي پيش تر مي آيد. در ايستار دوم (ايستار وحياني) به آستانه معالم قرآني ، و علم صحيح وحياني و تعاليم فياض  نبوي و وَلَوي روي مي آورد… و در جهت طرح وحياني معاد جسماني به استفاده از آبشخور لايزال حقايق «علم مصبوب» سر مي نهد».(۴)
در اين جا تنها درپي آن هستم كه نشان دهم آيا واقعاً ملاصدرا درباره معاد دو ديدگاه مختلف داشته است يا آن كه وي همواره بر يك موضع  پاي مي فشرده است . اين مسأله گاه مي تواند بحثي علمي باشد و گاه بحثي اخلاقي . در اين جا من به جنبه اخلاقي بحث توجه دارم و بر اين باور هستم كه استاد براي اثبات اين دوگانگي، صدر و ذيل گفتار اين فيلسوف را تقطيع يا «تفكيك» كرده و سخني به صدرا نسبت داده است كه روح وي از آن بيزار است . پيش از بررسي ادعاي استاد، لازم است گزارش كوتاهي از سلوك صدرا براي اثبات معاد جسماني به دست بدهم و سپس دعاوي  استاد را بررسي كنم . براي نشان دادن نادرستي ادعاي استاد حكيمي ، ديدگاه فلسفي ملاصدرا را در سه كتاب مهم ايشان پي مي گيريم: «مبدأ و معاد»، «اسفار» و «الشواهد الربوبيه» .
معاد در «مبدأ و معاد»
صدرا در بخش آغازين مقاله دوم كتاب «مبدأ و معاد» از اين نقطه مي آغازد كه همه مسلمانان معاد را مي پذيرند، اما در كيفيت آن اختلاف نظر دارند. از نظر وي ، منكران معاد دو دليل عمده براي ادعاي خود دارند: يكي امتناع اعاده معدوم و ديگري شبهه آكل و مأكول . در پاسخ به شبهه آكل و مأكول، متكلمان معتقد به اجزاي  اصليه اي هستند كه جزء هيچ بدن ديگري نمي شود و خداوند آن را براي هركس حفظ مي كند. اما پاسخ متكلمان قانع كننده نيست . ملاصدرا ديدگاه كساني مانند ملاجلال دواني را مستلزم مفسده تناسخ  معرفي مي كند. پس از آن مي كوشد تا معاد جسماني را كه در قرآن آمده  است ، به كمك هفت مقدمه اثبات كند: 
۱. تحقق و تحصل هر ماهيت تركيبي تنها به فصل آخر يا صورت آن است .(۵) 
۲. موضوع حركت كمّي ، همان شخص انساني متقوم از نفس معين همراه با ماده مبهمه است ، كه كميت آن همواره در حال دگرگوني است .(۶)
۳. تشخص هر چيز، چه مادي باشد و چه مجرد، به وجود خاص آن  است .(۷)
۴. وحدت شخصي همواره بر يك سياق نيست و وحدت هر چيزي به  حسب همان است .(۸)
۵. همان طور كه فاعل مي تواند در قابل شكلي ايجاد كند، مي تواند بدون  ماده قابل نيز شكلي ايجاد نمايد.(۹)
۶. خداوند نفس را شبيه خود آفريده و به آن قدرتي داده است كه مي تواند آنچه را بخواهد بيافريند.(۱۰)
۷. ماده اي كه در تحقق اشياء مورد نياز است ، جز امكان تحقق و قوه صرف  نيست . منشأ امكان نيز نقص وجود است .(۱۱)
ملاصدرا به جاي آن كه بكوشد مسأله بازگشت بدن هاي خاكي را حل كند، اين نظريه را مطرح مي سازد كه نفس انساني در مسير تكامل و اشتداد وجودي خود به جايي مي رسد كه بدني متناسب خود را مي سازد و اين بدن ْ بدن ِ قيامتي او خواهد بود، نه همان بدن خاكي . بنابراين مسأله بازگشت ابدان مطرح نيست تا شبهه آكل و مأكول يا مفسده  تناسخ پيش آيد؛ مسأله آفرينش است و خلق و ايجاد. 
ملاصدرا به اين نتيجه  مي رسد كه معادي كه او اثبات كرده است همان معاد قرآني و وَحياني است و با تأمل در آيات و روايات به دست مي آيد: «حال كه اين اصول و مقدمات با تتبع در احاديث و تدبر در آيات  تمهيد گشت ، محقق شد كه مُعاد (بازگردانده شده ) در مَعاد مجموع خود نفس و شخص آن و خود بدن و شخص آن است ، نه بدن عنصري ديگري آن گونه كه  غزالي برآن رفته است ؛ يا بدن مثالي آن گونه كه اشراقي ها بر آن رفته اند. و اين اعتقاد صحيح مطابق عقل و شرع و موافق آيين و حكمت است . پس هر كه درباره معاد به اين نوع ايمان آورد و آن را تصديق كند، به روز حساب و جزا ايمان آورده و حقاً مؤمن گشته است . و كوتاهي از اين ايمان خواري ، بلكه كفر و نافرماني است ».(۱۲)
معاد در «اسفار»
ملاصدرا همان مسيري را كه در «مبدأ و معاد» پيموده است با تفصيل بيشتر در «اسفار» مي پيمايد و براي اثبات معاد جسماني مورد نظر خود يازده اصل  فلسفي را تأسيس مي كند. اين يازده اصل، پس از كاستن سه اصل مشترك كه در هفت مقدمه پيشين نيز آمده بود، عبارتند از: 
۱. وجود در هر چيزْ اصل و ماهيتْ تابع آن است .(۱۳) 
۲. طبيعت وجود في نفسه شدت و ضعف مي پذيرد.(۱۴) 
۳. وجود، حركت اشتدادي را مي پذيرد.(۱۵)
۴. هويت و تشخص بدن به نفس آن است نه به جِرمش .(۱۶) 
۵. قوه خيالي جوهري است مجرد، نه قائم به بدن .(۱۷)
۶. صور خيالي و ادراكي قائم به نفس هستند.(۱۸) 
۷. ايجاد صورت هاي مقداري همواره نياز ماده نيست .(۱۹)
۸. نفس انساني شامل عوالم سه گانه است .(۲۰)
صدرا از اين اصول به همان نتيجه اي مي رسد كه در نقل قول او از «مبدأ و معاد» آورده شد.(۲۱)
معاد در شواهد الربوبيه 
ملاصدرا «مشهد چهارم» اين كتاب را به اين  بحث اختصاص مي دهد و در اشراق اول از اين مشهد نيز هفت اصل را تأسيس مي كند كه همان اصول فلسفي يا فلسفي  ـ عرفانيي هستند كه در جاهاي ديگر نيز به آن ها استناد كرده است .(۲۲) آن گاه اشراق دوم را با اين  عنوان مي آغازد: «در تفريع نتيجه مطلوب بر اصول هفتگانه مذكور»(۲۳) و از اصول پيشين خود چنين نتيجه گيري مي كند: «چون اصول هفت گانه ْ مسلّم و مبرهن گشت … ثابت و مسلم گشت كه  شخص مُعاد در روز قيامت هم از حيث نفس و هم از حيث بدن عيناً همان شخصي است كه در دنيا مي زيسته و اين كه تبدل خصوصيات  بدن در نحوه وجود و مقدار و وضع و ساير امور، ضرري به بقاي شخص بدن نمي رساند؛ زيرا تشخص و تعين هر بدني فقط مرهون بقاي نفس او با ماده عام و نامعلومي است (كه ضمن هر ماده خاص  معيني تحقق مي پذيرد) هرچند خصوصيات هريك تبديل يابد… اين است اعتقاد ما درباره معاد و هركس آن را انكار كند، ركن  بزرگي از ايمان را انكار كرده ، و عقلاً و شرعاً كافر و زنديق است و بايد بسياري از نصوص و احكام كتاب و سنت را نيز انكار كند».(۲۴) اين بود ديدگاه  فلسفي ملاصدرا درباره معاد. هنگامي كه اين ديدگاه را در كتاب هاي مختلف ايشان تحليل مي كنيم ، به چند نكته مي رسيم : نخست آن كه وي طرح واحدي براي كار فلسفي خود دارد و در همه جا آن را دنبال مي كند. وي در پروژه خود چند مرحله را دنبال مي كند: اهميت معاد را مطرح مي سازد، اقوال مختلف را در اين باره بيان مي كند و مدعي مي شود كه بسياري از فلاسفه مسلمان، در عين اعتقاد به معاد روحاني، از اثبات معاد جسماني ناتوان بودند، نظرگاه خود را درباره درستي معاد جسماني ابراز مي دارد، به تأسيس چند اصل فلسفي دست مي زند و بر اساس آن ها معاد مورد نظر خود را ثابت مي كند و سرانجام به شبهات معاد جسماني طبق مشرب خود پاسخ مي دهد.وي در هيچ جا سخني از داشتن دو موضع درباره معاد به ميان نمي آورد و همواره از يك موضع به اين مسأله مي پردازد. وي همه جا معادي را كه به كمك اصول فلسفي اثبات كرده است ، عين معاد قرآني مي داند و ادعا مي كند كه نخستين كسي است كه معاد قرآني را برهاني كرده است .صدرا بارها تصريح مي كند كه معاد قرآني را به كمك اصول فلسفي و عقلاني اثبات كرده  است؛ بنابراين نه تنها سخن از تفكيك نيست ، بلكه همواره شاهد آميختگي شرع  و فلسفه هستيم . ملاصدرا بارها ادعا مي كند كه به هيچ روي دست به تأويل آيات نزده است و معادي را كه اثبات كرده با ظواهر آيات سازگار است و به همين  دليل مي گويد كه عقيده او همان عقيده عامه مردم است . اما حق اين است  كه وي در اين جا نيز دست به تأويلي مهم زده است و آن تأويل در مفهوم جسم است . جسمي كه ملاصدرا مي گويد با جسمي كه عامه مي فهمند بسيار متفاوت است . ملاصدرا در اين جا فهم عامه را تخطئه مي كند، كه اگر هم در اين كار خود موفق باشد، باز عملاً از ظهور آيات دست كشيده است . اين بحثي است كه در جاي ديگري بايد به آن پرداخت ، اما يك نكته مسلم است و آن اين كه ملاصدرا همواره از يك ديدگاه به معاد مي نگرد و آن را معاد جسماني نيز مي داند و حتي بر شيخ اشراق ايراد مي گيرد كه معادي را كه ثابت نموده است ، مثالي است نه جسماني .(۲۵)
بررسي ادعاي استاد حكيمي  
استاد، ملاصدرا را تفكيكي مي داند و اين گونه استدلال مي كند كه ملاصدرا در مسأله معاد دو موضع يا به تعبير ايشان دو «ايستار» دارد: يكي ايستار فلسفي كه طبق آن معاد جسماني را به ياري اصول فلسفي اثبات مي كند(۲۶) و ديگري ايستار وحياني كه طبق آن ملاصدرا پس از دريافت ناكامي عقل از اثبات معاد قرآني، به تعاليم وحياني روي مي آورد و معادي را مي پذيرد (معاد عنصري) كه عقل فلسفي به آن راه نمي برد و تنها بايد آن را در پرتو اشراق وحي دريافت .(۲۷) استاد بر اين باور است كه ملاصدرا: «مبناي وحياني را از مشرب فلسفي و عرفاني تفكيك كرده و «معاد قرآني» را عنصري دانسته است و آن را به  صراحت پذيرفته و بر آن تأكيد كرده و مستلزم هيچ گونه امتناعي ندانسته است ».(۲۸) اگر ما باشيم و مكتوبات صدرا اين ادعا ناپذيرفتني است . استاد براي اثبات نظرگاه خود اقوالي را از ملاصدرا نقل مي كند و نتيجه مي گيرد كه وي داراي اين دو ايستار بوده است . اين نقل قول ها مفصل هستند، و بررسي همه آن ها در اين جا ممكن نيست . با اين همه چند مورد را بررسي مي كنيم. 
يك : استاد سخن بلندي را نقل مي كند كه مركز ثقل آن اين بند است : «از آنچه گفتيم ، دانسته شد كه وجود بهشت و دوزخ و ديگر احوال آخرت ، همان گونه كه توده هاي عوام مي فهمند و فهمشان به آن مي رسد، حق است و مطابق واقع است بر حسب همان اعتقاد يقيني  به آن . و هركس يك چيز از آن همه را انكار كند، پريشان گويي كرده (و سخن كفر گفته ) است و كارش تباه (و برون از هنجار) گشته است» .(۲۹)استاد از اين سخن ، نتيجه مي گيرد كه ملاصدرا از موضع فلسفي خود عدول كرده است . كافي است تا اين نقل قول را در مرجع اصلي آن بخوانيم و متوجه شويم كه اين  سخن نه تنها مؤيد نظرگاه استاد نيست ، بلكه برعكس ، گوياي همان  موضع و ايستار يگانه و تغييرناپذير صدرا در مسأله معاد است . ملاصدرا پس از تأسيس اصول خود و اثبات معاد جسماني طبق مبناي فلسفي خويش ، به پاسخ گويي به شبهات معاد جسماني مي پردازد. يكي از اين شبهات ، مفسده تناسخ است به اين بحث مي رسد كه چون عده اي از فلاسفه نتوانستند معاد جسماني را مستدل كنند و از سوي ديگر آيات صريح قرآني گوياي معاد جسماني است ، ناگزير شدند كه دست به دامان تأويل بزنند و بگويند كه عرب هاي عصر بعثت توان عقلي بالايي براي فهم معاد روحاني نداشتند، لذا قرآن كريم به زبان تمثيلي  با آنان سخن گفته است و اين آيات ناظر به حقيقت ديگري هستند. صدرا پس از نقل اين ديدگاه ، به شدت بر آن مي تازد و مي گويد كه  لازمه اين سخن آن است كه هدف تشريع ، گمراه ساختن مردم و فريفتن آنان باشد. سپس صدرا با ارجاع به آن اصول هفت گانه فلسفي، نتيجه مي گيرد كه معاد جسماني حق است و همه آنچه كه  عامه مردم از آيات مي فهمند و بدان باور دارند درست است. در حقيقت ملاصدرا مي گويد چون فلاسفه نتوانستند اصل معاد جسماني را برهاني كنند، به بيراهه رفتند و چون من توانستم اين كار بكنم ، ديگر نيازي به تأويل آيات  مربوط به بهشت و دوزخ نيست و ظاهر آن ها روشن و معناي آن ها حقيقي است ؛ بنابراين اين سخن صدرا يكي از نتايج همان معاد جسماني فلسفي او است ، نه ايستار ديگري و نقض آن موضع قبلي . دو: استاد قطعه اي از صدرا درباره حشر ابدان به اين شرح نقل مي كند: «اعتقاد ما درباره محشور شدن بدن ها (انسان ها) در روز جزا، اين است كه بدن ها از قبر بيرون مي آيند، به طوري كه هر كس هر كدام  از آنان را ببيند مي گويد: اين خودِ فلاني است ، اين آن ديگري است ، بدون كمترين شك و ترديدي . و اين عقيده كه اين خودِ فلان كس است ، عقيده اي صحيح و مطابق واقع است ، نه اين كه بدن هاي مثالي  و شَبَحي اشخاص باشد، بلكه بدن هاي انسان ها بايد (در معاد و رستاخيز) آن چنان باشد كه بر آن ها صدق كند كه اين خود آن انسان هاي دنيا و حقيقت آن هاست ، نه بدن هاي مثالي و ظلّي (سايه اي و شبحي )».(۳۰)
استاد اين سخن را ناقض قول به معاد جسماني فلسفي دانسته ، به اين نتيجه مي رسد كه اين بدن هاي دنيوي هستند كه از قبر بيرون مي آيند: «نه اين كه از خيال نفس  به صورت مثالي توليد شوند».(۳۱)
اما اگر باز به متن اصلي مراجعه كنيم ، در مي يابيم كه اين نقل قول نيز در جهت تثبيت معاد جسماني فلسفي است . ملاصدرا پس از استنتاج از اصول هفت گانه خود و اثبات معاد جسماني ، به پاسخ شبهه آكل و مأكول، مي پردازد و مي گويد تشخص  هر فرد به نفس اوست ، نه بدن دنيايي وي . بنابراين وجود ماده مبهمه كفايت مي كند و همان طور كه بدن شخص در طول زندگي عوض مي شود و اين دگرگوني در تشخص او اثري ندارد، در آخرت نيز همين طور است . كافي است در آخرت با ديدن فردي بگوييم كه اين همان شخص دنيايي است و سپس اين سخن را، كه استاد نقل كرده ، بيان مي كند و اين گونه نتيجه مي گيرد: «بازگشت همان شكل و هيئت يا مثل آن لازم نيست ، بلكه آن چه لازم است ، شكلي و هيئتي و مقداري با حفظ تشخص است».(۳۲) در اين جا ملاصدرا باز طبق همان مبناي هفتگانه خودش مسأله معاد را حل مي كند. پس اگر ما باشيم و متن اصلي ، بخشي كه  استاد حكيمي براي اثبات مدعاي خود نقل كرده اند، گوياي همان ايستار اول صدرا است ، نه ايستار دوم .

عتیقه زیرخاکی گنج