• بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
جهان بيني: نوع برداشت و طرز تفكري كه يك مكتب درباره جهان هستي عرضه ميدارد و زير ساخت و تكيه گاه فكري آن مكتب بشمار ميرود را جهان بيني  گويند
  حكمت:۱-حكمت علمي ( دريافت خط مشي زندگي آنچنانچه بايد باشد) ۲- حكمت نظري(دريافت هستي آنچنانچه هست
جهان بيني: به معني جهان شناسي است
بيشتر حيوانات جهان احساس دارند
جهان بيني: ۱-تجربي ۲- فلسفي ۳- ديني 
علوم تجربي مكتبي بر دو چيز است ۱- فرضيه ۲- آزمون
بزرگترين مزيت كشفيات علوم تجربي اينست كه كه دقيق – جزئي و مشخص باشد
علوم تجربي در تعقيب علتها و سببها و يا در تعقيب معلومها و اثر  عملا تا حد معيني پيش ميرود و بعد به نميدانم ميرسد
جهان بيني تجربي جز شناسي است نه كل شناسي 
چهره جهان روز بروز تغيير ميكند چون بر فرضيه و آزمون ميتني است نه بر اصول بديهي اولي عقلي
جهان بيني تجربي يك جهان بيني متزلزل است چون بر فرضيه آزمون وخطا استوارشده و از پاسخگويي به مسائل عاجز ميباشد
ايدئولوژي نيازمند نوعي جهان بيني است كه:
اول به مسائل اساسي جهان شناسي كه به كل جهان مربوط ميشود پاسخ ميدهد نه به اجزايي خاص
۲- ثانياً يك شناسايي پايدار و قابل اعتماد و جاودانه بدهد نه يك شناسايي موقت و زودگذر.
۳- آنچه ارائه مي‌دهد ارزش نظري و واقعيت‌نمايي داشته باشد نه حرفاً عملي و فني. 
جهان‌بيني فلسفي:
دقت جهان‌بيني تجربي را ندارد در عوض به سلسله اصول متكي مي‌باشد و آن اصول اولاً بديهي و براي ذهن غيرقابل انكارند و با روش برهان و استدلال پيش مي‌روند و ثانياً عام و دربرگيرنده‌اند و به اصطلاح فلسفه ار احكام موجودند. طبعاً از نوعي جرم برخوردار است و آن تزلزل و بي‌ثباتي جهان‌بيني تجربي در فلسفي ديده نمي‌شود و هم محدوديت جهان‌بيني عقلائي و فلسفي است.
جهان‌بيني مطلوب و عالي آن جهان‌بيني است كه:۱- نخست قابل اثبات باشد ۲-به حيات و زندگي معنا بدهد ۳- آرمانورز و شوق‌انگيز و آرزو پرور باشد ۵- قدرت تقدس بخشيدن به هدفهاي انساني و اجتماعي را داشته باشد ۶- تعهد‌آور و مسئوليت ساز باشد



جهان‌بيني توحيدي:
يعني درك اينكه جهان از يك مشيت طلبي حكيمانه پديد آمده است و نظام هستي بر اساس خير وجود و رحمت و رسانيدن موجودات به كمالات شايستة آنها استوار است. جهان‌بيني توحيدي جهاني يك‌قطبي و تك‌‚حوري است 
جهان با يك سلسله نظامات قطعي كه سن الهيه ناميده مي‌شود اداره مي‌شود.
جهان‌بيني توحيدي با نيروي منطق و علم و استدلال حمايت مي‌شود.
جهان‌بيني توحيدي به حيات زندگي، معني و روح و هدف مي‌دهد
جهان‌بيني توحيدي تنها جهان‌بيني است كه در آن تعهد و مسئوليت افراد در برابر يكديگر مفهوم و معني پيدا مي‌كند.
جهان‌بيني اسلامي:
جهان بيني اسلامي چهان بيني توحيدي است، توحيد در اسلام به خالصترين شكل و پاكترين طرز بيان شده است.
از نظر جهان بيني توحيدي اسلامي،‌جهان يك آفريده است و با عنايت به مشيت الهي نگهداري مي شود. اگر لحظه اي عنايت الهي از جهان گرفته شود نيست و نابود مي شود.
تعريف علت:
مي‌توان گفت كه علت چيزي است كه از وجود آن، وجود چيز ديگيري بنام معلول پديد مي‌آيد 
پيدايش پديديه از دو فرض زير بيرون نيست.
۱ – از روي اتفاق پديد آمده است. ۲ – اثري است از وجود ديگري كه اين پديده به آن وابسته است.
رابطه عليت رابطه اي است وجودي، عيني و خارجي، نه ذهني پس هر گاه علت تامه يعني علتي كه همه شرايط پيدايش و كمالات معلول را به يگانه اي واجد است. در خارج از ذهن تحقق بايد معلول ضرورتاً تحقق مي يابد.
اصل عليت يك اصل عقلي است كه از حقايق عيني نشات گرفته است.
اقسام علت: ۱- علت تام و ناقص ۲- بسيط و مركب۳- حقيقي و غير حقيقي ۴- قزيب و بعيد ۵- داخلي و خارجي
رابطه علت و معلول: ۱- رابطه ضرورت ميان علت و معلول ۲- رابطه سخنيت ۳- استحاله بقاي معمول بدون علت تامه
ممكن‌الوجود: موجودي كه وجودش از ديگري وابسته غير باشد ممكن‌الوجود است.
وجوب: عبارت است از استقلال در وجود قيام  به خويشتن و وابسته نبودن به ديگري واجب‌الوجودي است مستقل قائم به ذات و بي نياز از غير 
اثبات وجود خدا:
از راه برهان امكان وجوب به اثبات وجود خداوند مي‌نوان پرداخت من با گوش مي‌شنوم با چشم مي‌بينم و لمس مي‌كنم همه اينها علم حصولي است هم‌اكنون به ديگران اخساس محبت دارم نسبت به خودم آگاهي دارم هم اكنون به نصف خودم علم دارم علم حضوري در حالتي كه علت پديده را ممكن‌الوجود بنيگاريم. 
دو فرض قابل تصوير است يكي دور و تسلس و وجود واجب‌الوجود اثبات نمي‌شود مگر مثل ابن سينا ثابت كنيم دور و تسلسل هر دو باطل هستند و سلسله ممكنات سرانجام بالضروره بايد بوجودي مستقل و قائم به ذات و خلاصه واجب‌الوجود منتهي مي‌شود و ممكن است به ذات‌الوجود نرسد.
دور كه با اسلال دوگونه است ۱- ( دور مضمر و دور با واسطه ) ۲- دور مفترخ ( دور بدون واسطه )
از آنچه گذشت در مييابيم:
الف –  با علم حضوري و حصولي درنگ ميكنيم ممكن الوجود يا پديده وحود دارد. ب –  هر ممكني ضرورتا نيازمند و واسطه به علتي است. ج – سلسه اين ممكنات  با علت ها سرانجام  به علت العلل يا واجب الوجود ميرسد
به عقيده ما پيروان صدر المتالهين حركت در جوهر، وجود و تحقق دارد زيرا وجو اهعراض برابر تابع جوهر است و چون عرض را كه تابع است ميبينيم كه تغيير و حركت دارد بايد بپذيريم جوهر كه متبوع و تكيه گاه وجودي عرض است خركت دارد كه علت حركت عرض شده است.
نتايج حركت جوهري: ۱- اثبات ذات قيوم خداوند. ۲-  غايت حركت (  معاد ) ۳- زمان، بعد چهارم ماده. ۴- قيامت مسئله اي متحصر به كره زمين و انسانها نيست بلكه امري است كيهاني و در سطح تمام كائنات مادي
حركت جوهري اختصاص به عالم ماده دارد زيرا حركت از خواص و اعراض ماده است و در آنجا كه ماده‌اي نباشد حركتي هم وجود ندارد بنابراين در موجودات غير مادي يعني مجردات حركت و يا حركت جوهري ندارد.
پس اگر حركت در ذات و جوهر جسم باشد و زمان هم از حركت پديد ميآيد ماده سه بعد پهنا، درازا، دارد و بعد دبگر آن زمان است.  
برهان نظم:
برهان نظم دو مقدمه دارد: ۱-جنبه حسي و تجربي ۲-صد در صد عقلي 
ويژگيهاي برهان نظم:
۱-برهان نظم از يك نظرپايه حسي دارد و از نظر ديگر به شكل رياضي ميتوان ثابت كرد.۲-برهان نظم نياز به اثبات در سراسر جهان ندارد. ۳-برهان نظم يك برهان پويا است هركشف تازه دليلي بر اثبات خداست.۳-برهان نظم پيوند و عشق عميقي ميان خالق و مخلوق ايجاد ميكند.۴- قرآن كريم بيش از هر چيز به برهان نظم تكيه دارد و بويژه در توحيد ربوي.
تكيه برهان نظم بر اين است كه:
آفريدگار جهان يك مبدا بزرگ علم و قدرت  است.
برخلاف ماديون كه جهان را زاييده بيشعور ميدانند.
تعريف نظم: نظم يعني گردآوردن اجزاي متفاوت با كيفيت و كميت.يژهاي در يك كجموعه به طوريكه همكاري و هماهنگي آنها يك هدف معيني را تامين كند.
عنصر اصلي نظم: ۱-برنامه ريزي دقيق ۲-سازماندهي حساب شده ۳-داشتن هدف
تصادف نقطه مقابل نظم است. كساني كه منكر نظم در جهان هستند معمولاً به تصادف اعتقاد دارند. تصادف گاه انكار علت فاعلي است گاه انكار علت غايي ( هدف ) است. ممكن نيست تمام شرايط و لوازمي كه براي ظهور و ادامه حيات ضروري است بر حسب تصادف و اتفاق در زمان واحد بر روي سياره‌اي فراهم شود.
سوم: شخصاَ انسان شكاكي بوده و لا ادركي ( نميدانم ) بوده و هرگز خدا را انكار نميكند.
خلاصه ايرادهاي سوم:
۱ برهان نظم داراي شرايط يك برهان تجربي نيست زيرا در مورد غير جهان آزمايش نشده.
۲ نظم جهان از يك علت دروني ( نظم ذاتي ماده است 
۳ از كجا معلوم نظام موجود يك نظام اكمل است.
۴ ما چه ميدانيم كه خدا بارها جهان را ساخته تا آفرينش اين است.
۵ اين برهان بر فرض اثبات كند وجود ناظم و خالق را نميتواند اثبات كند صفات كمالين را.
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معمولا وقتی صحبت از عرفان به میان می آید ، و سوال این که عارف کیست؟ پرسیده می شود ، بحث از گروه هایی به میان می آید که  هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شود و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند ولی در همه ی فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند ، در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند. 
این گروه ها با داشتن و اختراع کردن گونه ای جدید از رفتار ها ، آداب ، نحوه لباس پوشیدن و … خود را به عنوان یک فرقه ( گروه ) مخصوص مذهبی و اجتماعی معرفی می کنند.
عرفان در لغت به معنای شناخت وشناسایی است.ودر اصطلاح ،روش وطریقه ویژگی های است که برای دستیابی وشناسایی حقایق هستی وپیوند و ارتباط انسان با حقیقت بر شهود ،اشراق، وصول  واتحاد با حقیقت  تکیه دارد ونیل به این مراتب را از طریق استدلال وبرهان وفکر ،بلکه از راه تهذیب نفس وقطع علایق از دنیا وامور دنیوی وتوجه  تام به امور روحانی ومعنوی ودر راس همه مبدا وحقیقت هستی می داند.
برای روشن شدن مکتب عرفان، بهتر است مروری داشته باشیم بر پاره ای از تعرف ها که از سوی اهل عرفان و یا عرفان پژوهان برای « عارف » بیان شده است . چه تعریف عارف از آن جهت که عارف است در واقع ملازم با شناسایی « عرفن» می باشد .
عبدالرزاق کاشانی می گوید : « عارف کسی است که خداوند شهود زات ، صفات ، اسماء و افعال خود مفتخرش کرده باشد ، پس معرفت حالی است که از شهود پدید می آید.» 
عبدالرحمن سامی گفته است: « بعضی می گویند: عارف کسی است که فنای در حق یافته و هنوز به مقام بقاء بالله نرسیده باشد، و از مقام تقلید به مقام اصلاق سیر ننموده … و این به طریق حال و مکاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه به طریق مجرد و علم و معرفت حال». 
و باز می گوید « قلب عارف برای خدا و کالبدش برای خلق خداست» 
از بایزید بسطامی می پرسیدند : علامت عارف چیست ؟ گفت : « از یاد او خسته نشود و از حق ملول نگردد و با غیر او انس نگیرد. کسی که به مقام عرفان خدا باریابد از هر چه که او را از حق باز دارد دوری می گزیند.» 
حافظ می گوید:
عارف از پرتو می راز نهانی دانست             گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس        که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل و بر کار            بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

ویژگی های مکتب عرفان:
الف ( در این مکتب تنها بر علم تکیه نمی شود بلکه عمل اصل و اساس کار است و علم خود نتیجه و محصول عمل است یعنی برای رسیدن به آگاهی عرفانی باید مراحلی را پشت سر گذاشت و به سیر و سلوک پرداخت.
ب) اعتقاد به حقیقت جهان خارج وحدت واقعی این حقیقت و این که حقیقت ظاهری دارد و مظاهری و نیز باطنی دارد که در آن حقیقت محض با وحدت کامل خود از هر گونه تفرقه و کثرتی منزه است.
ج) اعتقاد به اصالت ارتباط حضوری و شهودی میان انسان و حقیقت و در عین قبول علم های حصولی و ارتساحی.
د) بلور و اعتقاد به یک حقیقت واحد و عینی که هدف هر عارف ، وصول به آ« و اتحاد و فنای در آن است .
ه ) رابطه ی ممتاز انسان با حقیقت کلی جهان و امکان وصول و اتحاد و فنای وی در آن حقیقت و بقایش با آن .
و) اعتقاد به ریاضتو مجاهره.
ز ) تکیه بر مساله عشق به عنوان یک عنصر اصلی و اساسی در حیات عارف. 
تصوف چیست ؟
تصوف در لغت مشتق از صوف ( به معنای پشم گوسفند) است و صوفی را از آن روی صوفی گفته اند که لباس پشمینه خشن بر تن می کند . سهروردی می گوید تصوف یعنی پشمینه پوشیدن اشتقاق تصوف از صوف از هر اشتقاق دیگری مناسب تر است چنان چه می گویند تَقَتصُّ یعنی جامه  برتن کردن پس صوفیان را به لباس ظاهرشان منسوب کرده اند که از هر نسبتی روشن تر است. 
بیشتر محققان این تعریف را ازصوفی و تصوف پسندیده اندو ظاهراً با قواعد دستوری هم سازگار تر از سایر اشتقاق هاست و علت انتساب این قوم به پشمینه پوشی این بوده که از پیش ، این لباس، پوشاک زاهدان و پرهیزگاران و نیکان به شمار می رفته است و صوفیان نیز این پوشاک را برای خود برگزیده اند… . عده ای دیگر می گویند تصوف و صوفی از صفا برآمده است زیرا صوفی کسی است که با صفا و پاک درون باشد و تصوف یعنی صافی شدن از آلایش ها و آلودگی های جهان مادی . البته از نظر دستوری این نظر درست نیست زیرا بر آمدن صوفی و تصوف از صفا با قواعد زبان تازی سازگار نیست گویا برخی صوفیان از پشمینه پوشی و نسبت بدان خشنود نبوده اند و انتساب خود را به صفا بیشتر می پسندیده اند. چنانکه ابولعلاء معری به این مطلب اشاره کرده می گویند : صوفیان خشنود نیستند که نسبتشان به  پشمینه  پوشی  باشد بلکه  ادعا  می  کنند  که  ایشان از اطاعت خدا پاک و صافی شده اند.
البته تعاریف و اشتقاقت دیگری هم برای تصوف وجود دارد که از بیان آن صرف نظر می کنیم.


نقش اصلی تصوف :
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یادآوری می کند که او ف الوقایع چه کسی است و او را از رویاهای و اوهام زندگی روزمره بیدار می کند و نفس او را از رندان ها و حصارهای و همی نفس رهایی می بخشد. تصوف از طریق تمسّک به فطرت حقیقی انسان ، نیازهای حقیقی او را برآورده می کند ، و البته   آنچه   که انسان به عنوان  نیاز  تحت تأثیر انطباعات و صور خارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد 
 نقش اصلی تصوف:
نقش اصلی تصوف این است که به انسان یا آوری می کند که او فی الواقع چه کسی است
واو را از رویا ها واوهام زندگی روزمره بیدار میکند.ونفس اورا از زندان هاو حصارهای وهمی نفس رهایی می بخشد.تصوف از طریق تمسک به فطرت حقیقی انسان ،نیاز های حقیقی اورا برآورده می کند،والبته آنچه که انسان به عنوان نیاز تحت تأثیر انطباعات و صورخارجی همواره از عالم خارج دریافت می کند و به آن ها وابستگی می یابد، مورد نظر تصوف نیست. آدمی چون دقیقا خود را نمی شناسد دائماً در پی ارضای این نیازهای عرضی است. تصوف به انسان یادآوری می کند که در پی تحقق نیازهای فطری خود باشد و ریشه های تعلق به عالم خارج را قطع کند و در فطرت خدایی ریشه بدواند، فطرتی که در صمیم قلب او مقیم است. تصوف ، آدمی را از مرتبه ی مادون (اسفل السافلین) عدکت می دهد تا دیگر بار او را به مقام کمال ازلی (احسن تقویم) بازگرداند و انسان در آن مقام والا، آنچه را که در برون جست وجو می کرد ، در درون خود بیابد ، چرا که پس از اتحاد با خداوند از «عدم» برآمده است . چنانکه حافظ می فرماید:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        و آنچه خود داشت، زبیگانه تمنا می کرد
آدمی برای رسیدن به جام جمشید درونش ، باید نفس اماره ای را که حجاب آن جام است ، از بین ببرد. چنانکه بایزید بسطامی گفته است: « دنیا را سه طلاقه دادم و یگانه را ، یگانه شدم. پیش حضرت ایستادم، گفتم : بار خدایا !جز از تو کسی ندارم و چون تو را دارم ، همه را دارم . چون صدق من بدانست، نخست فضل که کرد ، آن بود که خاشاک نفس از پیش من برداشت».
تصوف اساساً در باره ی سه امر سخن می گوید: ذات خداوند، فطرت انسان و فضایل روحانی . فقط از طریق این سه امر ، معرفت به خداوند حاصل و انسان شایسته مقام احسن التقویم شده ، کاملاً آیینه ی تجلی اسماء و صفات خداوند می گردد . این سه ، ارکان همیشگی تصوف و همه ی طرق اصلی عرفانی هستند.

عتیقه زیرخاکی گنج