• بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در زبان عرب «عقل» به معناي درك آمده است ، وقتي گفته مي شود »ما فعلت منذ عقلت‌«‌يعني از وقتي درك كردم چنين كاري نكردم و يا هنگامي كه گفته مي شود،‌»عقل الشي« يعني چيزي را فهميد و درك كرد. اسم فاعل ماده »ع ق ل«  عاقل وجمع آن »عاقلون« است. »عقال و »عقلاء« جمع مكسر آن است. مونث عاقل »عاقله« كه جمع سالم ومكسر آن به ترتيب »عاقلات«‌و »عواقل« است »العقل« مصدر و جمع آن عقول است. »عقل را بدان جهت عقل ناميده شد ه است كه از فرو رفتن صاحبش درگرداب (ناداني و خطر) جلوگيري مي كند.
همچنين راغب «عقل» را در لغت چنين معنا كرده:» عقل نيرويي است كه آماده و مجهز كننده صاحبش براي قبول و استفاده ازعلم است»، »العقل يقال للقوة المتهيئه لقبول العلم«.
طريحي در مجمع البحرين آورده است:» نور روحاني تدرك النفس به العلوم الضروريه و النظريه« نوري روحاني كه نفس به وسيله آن، علوم بديهي و نظري را درك مي كند.
علامه طباطبايي در تفسير الميزان در باب معناي لغوي عقل چنين مي نويسد:
»كلمه عقل در اصل لغت به معناي بستن وگره زدن است، لذا طنابي را كه با آن پا و يا زانوي شتر را مي بندند،‌عقال گويند و اين عمل را هم عقل ناميده و مي گويند: ( عقل البعير) يعني (شتر را عقال كن) و به همين معناست اداركهايي كه انسان دارد و آنها را در دل پذيرفته و عقد قلبي نسبت به آنها بسته است و نيز مدركات آدمي را و آن قوه اي كه در خود سراغ دارد و به وسيله آن خير و شر و حق و باطل را تشخيص مي دهد، عقل ناميدند.»
ايشان در جاي ديگر مي نويسد: » عقل كه مصدر براي (عقل يعقل) است به معناي ادارك و فهميدن چيزي است، البته ادراك و فهميدن كامل و تمام.»
در كتاب لغت منجدالطلاب نيز معناي عقل به شرح ذيل آمده است:
عقل البعير: زانوي شتر رابست.
عقل الرجل عن حاجته: او را از كارش بازداشت. تعقله:‌او را بازداشت ، او حبس كرد.
العقل: بستن زانوي شتر، خونبها، قلب، عقل، ‌خرد، مغز، عاقل شدن.
العقلي:عقلاني، فكري ،‌آنچه به واسطه عقل درك مي شود ، عقلي.
العاقل: باخرد، با شعور، حكيم. العاقله مونث العاقل: قوه تعقل و تدبر.
العقليه من القوم : رئيس قبيله.
العقل: پناهگاه.
معقول : عقلاني.
معناي لغوي عقل در قاموس قرآن چنين آمده است :‌عقل : فهم،‌معرفت،‌درك »‌ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون« (بقره ۷۵) يعني آن را پس از فهميدن دگرگون مي كردند، در حاليكه مي دانستند . »هم يعلمون« راجع به تحريف و »عقلوه« راجع به فهم كلام ا… است.
»و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السعير) «ملك ۱۰) و گفتند اگر گوش مي‌داديم و مي فهميديم، در ميان سعير نبوديم »و ما يعقلها الا العالمون «‌(عنكبوت ۴۳) جز دانايان آن را درك نمي كنند.
مرحوم علامه مجلسي دربيان معناي لغوي عقل مي نويسد:«عقل تعقل اشيا و فهم آنهاست » ، «… از واژه متضاد عقل نيز مي توان براي فهم دقيق تر آن كمك گرفت. متضاد كلمه عقل، در لغت عرب جهل است و جهل در اصل به معناي عمل بدون تامل يا عمل ناسنجيده بوده است. بنابراين در حد لغت،‌هم خود واژه عقل و هم واژه مقابل آن يعني جهل، 
حاكي از آنند كه عنصر اساسي در واژه عقل بازداري لازم براي تامين سنجيدگي و 
پختگي«
جناب محمد تقي فعالي: «خليل نحوي مي گويد: »عقل نقيض جهل است»
و جرجاني هم معتقد است: »عقل صاحبش را از انحراف به كج ، منع مي كند«
و فارس بن زكريا نيز وجه تسميه عقل را اين ميداند كه انسان را از گفتار و كردار زشت باز ميدارد.
مي بينيم كه لغت شناسان، گذشته از بيان معناي اصلي عقل كه منع است، به ابعاد يا كاركردهاي مهم عقل، يعني دو جنبه معرفتي و ارزشي عقل نيز اشاره كرده اند.»

اصطلاح شناسي
با عنايت به اينكه هر مكتبي مي تواند اصطلاحاتي را براي منظور و بيان تعابير مورد نظر خود قرارداد كند، لذا گاهي كلمه اي را دو مكتب مورد استفاده قرار مي دهند و حال آن كه هر يك از آن اصطلاحي ويژه را لحاظ مي كنند و« عقل» نيز يكي از آن كلمات است. برخي از معناي اصطلاحي عقل از ديدگاه علامه مجلسي به شرح ذيل مي باشد.
۱)«عقل» عبارت است از قوه ادراك خير وشر و سبب تميز بين آن دو، و به وسيله عقل مي‌توان اسباب امور را شناخت و به آنها معرفت پيدا كرد وهمچنين به چيزهايي كه به عقل منجر مي شود و يا از دستيابي به عقل مانع ميشود، معرفت يافت و عقل بدين معنا ملاك تكليف و ثواب و عقاب است.
۲-«عقل» ملكه و حالتي است در نفس كه انسان را به سوي انتخاب خير و نفع دعوت مي‌كند و از بديها و مضرات به دور مي دارد و به وسيله عقل ، نفس تقويت مي شود براي دور كردن اسباب شهوت و غضب و وسوسه هاي شيطاني.
آيا معناي دوم عقل مكمل معناي اول است يا اينكه صفت ديگري است و با حالت اول كاملا مغايرت دارد؟ هر دو احتمال هست، اما آنچه دراكثر مردم مشاهده ميشود، از اينكه به نيكي بعضي امور حكم مي كنند، اما آنها را انجام نمي دهند و يا اينكه حكم به بدي بعضي از امور مي كنند اما در عين حال به انجام دادن آنهاولع دارند، دلالت براين مطلب مي كند كه اين حالت غير از علم به خير و شر است(بدين ترتيب تعريف دوم با تعريف اول مغايرت دارد) آنچه از جست و جوي اخبار ائمه اسلام ا… عليهم براي ما ظاهر مي شود اين است كه خداوند در هر كسي كه به درجه تكليف رسيده باشد، قوه و استعداد ادارك منافع و مضرات و غيره را قرار داده است. بنابراين اختلاف زيادي كه از لحاظ اين استعداد در آنها هست واقل درجات استعداد سبب تكليف است كه آدمي از حيوانات تميز داده مي شود و به اختلاف درجات استعدادها، تكاليف متفاوت ميشوند ، هر كه استعدادش كاملتر باشد، تكاليف او سخت تر و زيادتر است و اين قوت ادراك در اشخاص گوناگون بر حسب علم و عمل آنان كامل مي شود. پس هر كه در تحصيل علوم مفيدي كه بر حق اوست سعي و تلاش كرده، بدان عمل كند قوه ادراك و استعداد خويش را قوت بخشيده است.
۳-«عقل» قوه اي است كه مردم آن را براي نظم دادن به امور زندگاني خويش به كار مي‌برند. پس اگر موافق قانون شرع بوده وشارع آن را نيكو شمرده باشد، »عقل معاش« ناميده مي شود و در روايات و اخبار نيز مدح شده است. اما اگر در امور باطل و حيله هاي فاسد به كار رود، شرع مقدس آن را »نكرا«‌و »شيطنت« مي نامد و از علماي شرع كساني هستند كه مطلب اخير را براي قوه ديگري مي دانند كه صحت اين گفتار در نزد مامعلوم نيست.
۴)«عقل» مراتب استعداد نفس راگويند،‌براي تحصيل نظريات و نزديك يا دور شدن از آنها. براي چنين عقلي چهار رتبه در نظر گرفته اند: ۱-عقل هيولاني ۲-عقل بالملكه ۳-عقل بالفعل  4-عقل مستفاد و اين اسامي همه بر عقل ناميده و اطلاق مي شود ما در همه اين مراتب و… مطلب راجع به آنچه ما قبلا ذكر كرديم مي باشد كه عقل در ظاهر قوه واحده اي است وبه حسب متعلقات، اسامي گوناگون مي پذيرد.
۵)«عقل» جوهر مجرد است، البته به قدمت آن اعتقاد نيايد و تاثير واجب را بر ممكنات متوقف براونداند و آن را موثر در خلق اشيا نداند و آن را عقل بنامد و بعضي اخبار را با آنچه او عقل ناميده است، منطبق نمايد. پس امكان دارد بگويد اقبال او عبارت است از، توجه او به مبدا هستي و ادبار او عبارتست از توجه او به سوي نفوس به سبب اشراف عقل بر آن نفوس و كمال يافتن نفوس به وسيله عقل.
جناب محمد تقي فعالي: «درباره معناي اصطلاحي عقل بايد گفت در تاريخ انديشه شرق و غرب، تفسيرهاي مختلفي از عقل شده است. براي مثال عقل يانوس (nous ) براي آناكسا گوراس موجودي است مجرد از عالم كه با ايجاد حركت نخستيني و چرخشي در توده اوليه جهان، باعث پيدايش عالم كنوني ميگردد. عقل در نگاه افلاطون، وسيله اي است كه آدمي با استفاده از آن و براساس ديالكتيك، به عالم مثل عروج كرده ،‌صورت كلي (مثل) را شهود ميكند.
ارسطو، عقل را قوه اي ميداند كه صورت هاي كلي را از افراد جزئي انتزاع مي كند و نيز از بديهيات به نظريات ميرسد. عقل در نظر دكارت، قوه اي است كه تصورات فطري را درخود دارد.
براي كانت عقل نظري، همان قوه استنتاج با واسطه يا استنتاج قياسي است و عقل عملي منشا تكليف اخلاقي و با اين همه، بدون در نظر گرفتن تفسيرهاي جزئي، مي توان گفت در فلسفه وكلام براي عقل دو اصطلاح كلي قابل تشخيص است : در يكي از اين دو اصطلاح، عقل موجودي است كه ذاتا و فعلا مجرد بوده و به طور مستقل، يعني بدون تعلق به نفس و بدن، موجود است. بسياري از فيلسوفان به مقتضاي قاعده »الواحد لا يصدر منه الا الواحد« و قاعده در امكان اشرف» و دلايل، ديگر وجود سلسله اي از عقول را تصوير كرده اند كه واسطه فيض الهي اند. بدين ترتيب كه از خدا تنها يك موجود –كه عقل اول ناميده مي شود- صادر گشته و از آن، عقل دوم، و از آن عقل سوم، تا عقل دهم، كه عقل فعال نام دارد. عالم طبيعت از عقل فعال صادر شده است. اين عقول ، عقول طولي هستند و درميانشان رابطه عليت برقرار است. شيخ اشراق ضمن اثبات عقول طولي مشايين،‌تعداد آنها را بيش از ده دانسته و گذشته از عقول طولي ، «به عقول عرضي» يا «ارباب انواع» نيز معتقد گشته است. صدرالدين محمد شيرازي نيز ضمن پذيرفتن ارباب انواع، تبيين خاصي درباره آن ارائه كرده است.
در اصطلاح ديگر، عقل يكي از قواي نفس انساني است. در اين معنا، عقل با نفس متحد است و يكي از قوا و مراتب آن به شمار مي رود و درمقابل قواي خيال، وهم وحس قرار مي گيرد. عقل قادر به ادراك كليات است و ميتواند مسائل نظري را از مقدمات بديهي ومعلوم استنباط كند. اين عقل به ملاحظه مدركاتش دو نوع است: عقل نظري و عقل عملي.
برخي، عقل انساني را به عقل استدلال گرا يا جزئي (Ratio) و عقل شهودگر يا كلي‌
(Intellectus) تقسيم كرده اند. عقل استدلال گر همان عقلي است كه نظريات را از ميان بديهيات و معلومات بر مي آورد، اما عقل شهودگر مستقيما حقايق را شهود و وجدان مي‌كند. بسياري از فيلسوفان دربارة نحوة ارتباط عقل انساني و عقل مستقل، معتقدند كليات عقلي در عقل فعال قرار دارد و هم اوست كه اين كليات را بر عقول انساني افاضه مي كند.
جناب سعيد بهشتي: در منابع واژه شناسي، از معاني ديگري از عقل سخن رفته است كه رنگ و بويي اصطلاحي دارند،‌مانند »قوه شناسايي مجهولات و بازداشتن انسان از گفتار و كردار ناپسند» ، »نوري روحاني كه نفس به وسيله آن علوم بديهي و نظري را در مي‌يابد»،‌»حالتي مقدماتي براي گام نهادن در راه خير و اجتناب از شر«  ،«نيروي بازشناختن امور صالح از فاسد در زندگي مادي و معنوي و سپس، ضبط و حبس نفس بر اساس اين شناخت.» در نتيجه، مي توان گفت كه معناي اصلي عقل،‌با توجه به مفهوم عقال، عبارت است از بستن و بازداشتن . با اين كه عقل در هركسي داراي وجودي يگانه است، نه دوگانه،‌اما دو وجه علمي و  عملي دارد، بدين معنا كه از يك سو حق و باطل را در عرصه نظر، و خير وشر را در قلمرو عمل،‌از يكديگر باز مي شناسد ، و از سوي ديگر، همچون عقال، زانوي نفس سركش را مي بندد و آن را از پندار گفتار، و كردار نادرست باز ميدارد.
عقل يكي از منابع چهارگانه احكام است، لذا در علم اصول، اصوليون بحث از عقل و حجيت آن را تدوين نموده اند و تحت عنوان «حجيت قطع» آورده اند،‌در حالي كه اخباريون منكر حجيت عقل مي باشند.
علامه شهيد مطهري: مسائل اصولي مربوط به عقل دو قسمت است : يك قسمت مربوط به »ملاكات« و «مناطات» احكام،‌و به عبارت ديگر به »فلسفه احكام« قسمت ديگر مربوط است به لوازم احكام،‌قسمت اول منبعث و برخاسته از يك سلسله مصالح و مفاسد واقعي مي باشد واما قسمت دوم يعني لوازم احكام : هر حكم از طرف هر حاكم عاقل و ذي شعور،طبعاً يك سلسله لوازم ديگر كه عقل بايد در مورد آن ها قضاوت كند.

متبلورات عقل
ممكن است اين سوال مطرح شود كه به چه علت به جاي كلمه »مترادفات« از واژه «متبلورات» استفاده شد؟ دليل آن كه ابن هلال عسكري در كتاب »الفروق اللغويه« در مورد لغاتي كه از نظر معنايي با «عقل» افتراق دارند ولي وجودواژه عقل در همه آنها مشترك است توضيحاتي داده اند كه بنابراين تعاريف ،‌اين كلمات مترادف نيستند بلكه تجليات و تبلوراتي از لغت عقل مي باشند كه ذيلاً به تلخيص ترجمه آن اشاره ميگردد:
افتراق ميان »علم» و «عقل«  عقل همان علم اوليه اي است كه انسان را از انجام قبائح منع ونهي مي كند.
افتراق ميان»عقل» و« أرب« أرب وفور و فراواني عقل است.
افتراق ميان »عقل» و« لب« لب همان عقل صاف و خالص و تصفيه آن است.
فرق بين »عقل» و« نهي« نهي همان انتها و نهايت شناخت و تمايز و قدرت مميزه است.
فرق بين »عقل» و« حجا«‌ حجا همان ثبات عقل است.
افتراق بين »عقل» و «ذهن« ذهن نقيض سوء فهم (كج فهمي ) به عبارتي وجود حافظه و قدرت حفظ آنچه را كه ياد گرفته شده است.
همانگونه كه گذشت در قرآن و روايات وارده از معصومين (عليهم السلام) ازجمله حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام نيز كلماتي همچون»لب« ، »حجي«، »حجر«،‌» وسط«، »نهي« به معناي عقل به كار رفته است كه از آنها تحت عنوان متبلورات عقل ياد مي كنيم و به بيان معاني و تعابير و تفاسيري كه درباره هر يك از كلمات مزبور آمده است مبادرت مي ورزيم:
لب
لب در  لغت به معناي »مغز«‌است و در اصطلاح به »عقل خالص و صاف« اطلاق شده است.
علامه طباطبايي (ره) در بيان معاني لب در  ذيل آيه »‌و مابذكر الااولي الباب« مي نويسد: »كلمه الباب جمع لب است و لب در انسانها به معناي عقل است،‌چون عقل در آدمي مانند مغز گر دوست نسبت به پوست آن، لذا در قرآن به همين معنا استعمال شده است.»
ايشان در جاي ديگري ذيل آيه »و ما بذكروا الا اولوالالباب« در بيان لب و ويژگي صاحبان آن مي نويسد:«در كلمه (الباب) جمع لب به ضم لام و تشديد باء است و لب به معناي عقل صافي و خالص از شوائب است و خداي متعال در مواردي از كلام مجيدش صاحبان چنين عقلي را ستوده و چنين معرفي كرده است كه اينان اهل ايمان به خدا و انا به و بازگشت به سوي او هستند و ايشانند كه همواره سخن نيك را پيروي مي كنند، و آنگاه توصيفشان كرده به اينكه ايشان دائماً به ياد پروردگار خويشند و نتيجه اين دوام ذكرشان اين شده كه ايشان اهل تذكر باشند، يعني از معارف حقه منتقل به دليل آن شوند و نيز اهل حكمت و معرفت باشند و فرموده است :»ٍوالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هديهم ا… و اولئك هم اولوالالباب« (زمر ۱۸) و نيز فرمود است:‌» ان في خلق السموات و الارض واختلاف الليل و النهار الايات لا ولي الالباب ، الذين يذكرون ا… قياماً و قعودا و علي جنوبهم «‌(آل عمران ۱۹۱) كه در آيه اول ايشان را به اجتناب از پرستش طاغوت و به انابه به سوي خدا و شنيدن هر سخن و عمل كردن به بهترين سخن ستوده مي‌فرمايد:‌»اينانند كه خدا هدايتشان كرده و صاحبان لبند« ودر آيه دوم است:» در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب وروز آياتي براي صاحبان لب هستند، همان كساني كه خدا را ايستاده ونشسته و به پهلو ياد مي كنند. و اين يادكردن، در هرحال و لوازم آن كه همان تذلل و خشوع باشد همان انابه اي است كه موجب تذكر آنان به آيات خدا و انتقالشان به معارف حقه است . همچنان كه مي بينيم يك جا فرموده:« و ما يذكر الا اولوالالباب ‌متذكر نمي شود مگر صاحبان لب(آل عمران۷) پس معلوم ميشود، اولوالالباب همان كساني هستند كه انابه دارند.»
شهيد مطهري در بيان معناي لب مي نويسد:
»لب» به معني مغز، نه به معني مخ، مغز به معني اعم، كه در مورد ميوه ها مثلا مي گوئيم مغز بادام، مغز گردو در زبان عربي و در قرآن شايد هم بيشتر، چون در غير قرآن ما بررسي كرديم ونديديم ، شايد هم از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن اين را زياد به كار برده است. قرآن درباره عقل كلمه لب را زياد به كار برده است . گويي انسان را به يك گردو و يا بادام تشبيه كرده كه همه اين گردو يا بادام پوسته است و اساسش مغز مي باشد كه در درون آن قرار دارد.
انسانها، اين انسان، هيكل و اندامش را در نظر بگيريد، مغز انسان عقل و فكر انسان است،‌حال اگر بادامي مغز نداشته باشد چه مي گوييم؟ مي گوييم پوچ است و پوك و هيچ، بايد آن را بيرون انداخت. انساني كه عقل نداشته باشد، اين جوهر انسانيت، مغز انسانيت، آن ملاك و مقام انسانيت را ندارد ، او انساني پوك و پوچ است يعني يك صورت انسان است و معني انسان در او نيست، اين تعبيري است كه بر حسب اين تعبير معني انسان همان عقل انسان است، عقلي كه در اين حد باشد. عقل بودن عقل به استقلالش است. »الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه« ببينيد از اين بهتر اساساً ديگر نمي شود تعبيري پيدا كرد. در مورد دعوت به اينكه انسان بايد عقلش بالا ستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراي قدرت انتقاد باشد، بايد بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمي كه از اين موهبت بي بهره است، هيچ است.»
نتيجه اي كه مي توان گرفت اين است كه لب در قرآن به معناي عقل به كار رفته است ولي مرا از آن عقلي است كه خالص بوده و از روشني و صفا برخوردار است، و جوهر وجود انسان مي باشد و خداوند صاحبان چنين عقلي را ستوده است.
۲-حجي
از كلمات ديگري كه تبلور يافته عقل مي باشد و در زيان عرب استعمال شده است كلمه حجي است. راغب در اين زمينه مي نويسد» عقل راحجي نيز ناميده اندو آن از قول عرب گرفته شده است كه مي گويد: حجاه يعني او را جدا ساخت و از اين باب است احجيه (معمي –لغز) پس گويا نام عقل را حجي گذارده اند كه انسان را از كارهاي زشت جدا مي سازد.
حجر
حجر از ديگر كلماتي است كه به معناي عقل به كار رفته است و قاموس در توضيح آن مي‌نويسد:» از نظر لغوي اين لغت از حجر بر وزن فرس گرفته شده كه به معني سنگ است. وقتي در اطراف محلي سنگ بچينند، محل سنگ چيني شده را حجر (بر وزن علم) گويند. (حجر اسماعيل) با همين عنوان به كار ميرود علت تسميه آن ممنوع الدخول بودن در طواف است. كار حرام را نيز با مفهوم ممنوع بودن حجر گويند.» در قرآن مجيد آيه ۱۳۸ سوره انعام مي بينيم : » وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا يطعمها الا من نشاء، گفتند اين چهار پايان و كشت حرام است و آن را جز آن كه بخواهيم نمي خورد.»
راغب در اين باره مي نويسد: »حجر ريشه اش از حجر به معني منع است و به آن جهت اسم عقل قرار داده شده ميشود كه انسان را از خطر دخالت در احكام شرع جلوگيري ميكند بر اين وجه فرموده خداي تعالي واقع شده است: »هل في ذلك قسم لذي حجر« آيا در اين سوگندها كه ذكر شد براي خداوندان عقل سوگند كافي وجود دارد؟» پس مراد از ذي حجر انسان برخوردار از عقل است.
«درقران مجيد حجر به صورت بلوري از عقل آمده ودر آيه ۵ سوره فجر مي بينيم »هل في ذلك قسم لذي حجر« يعني آيا در آن براي صاحب عقل سوگندي است ؟‌در اين آيه حجر به معناي منع استعمال شده است، زيرا عقل شخص را از خواسته هاي نفس منع مي كند.»

عتیقه زیرخاکی گنج